مجلات >ارغنون>شماره 20

پُست‏مدرنيسم و معمارى

نوشته استيون كانر
ترجمه مهسا كرم‏پور

اگر در «پُست ـ فرهنگ» زندگى كنيم، يعنى فرهنگى كه در بند همه انواع جايگزينيهايى چون پُست ـ هولوكاست و پُست ـ صنعتى و پُست ـ انسانگرايى و پُست ـ فرهنگى است، آن‏گاه آنچه باقى مى‏ماند دو سويه يا جنبه از پيشوند «پُست» و نيز مناقشاتى است كه درباره امر پُست ـ مدرن در علوم انسانى در جريان است و علوم اجتماعى تمايل دارد اين دو گانگى را باز توليد كند. از يك سو اين‏كه خود را به عنوان «پُست» هر چيز بناميم، مستلزم اين است كه نوعى خستگى، فرسودگى يا اضمحلال را بپذيريم. كسى كه در پُست ـ فرهنگ زندگى مى‏كند كسى است كه دير به مهمانى آمده است و درست زمانى به آنجا رسيده است كه بطريهاى خالى و ته‏سيگارهايى را مى‏بيند كه در يك‏جا جمع شده‏اند. همچنين اين تأخير مى‏تواند بيانگر نوعى وابستگى باشد، زيرا پُست ـ فرهنگ حتى قادر نيست خود را به شيوه‏اى مستقل تعيين و تعريف كند. اما پُست ـ فرهنگ محكوم است دستاوردى فرهنگى را انگل‏وار ادامه دهد كه دورانشان سپرى شده است. چنين قرائتى از پُست براى مثال شالوده تعريف تمسخرآميز چارلز نيومن از پست مدرنيسم است: «گروهى از هنرمندان خودستاى معاصر كه فيلمهاى سيرك مدرنيسم را با پاروهاى برف‏روب دنبال مى‏كنند.»1

ساير تعاريف پُست ـ مدرن بر اين حسّ زوال تأكيد مى‏ورزند. ايروينگ هاو Howe) (Irving به پُست ـ مدرنيسم به‏عنوان از دست رفتن سلامت روان و سلامت فكر و تعهد مى‏نگرد، درحالى‏كه آرنولد توينبى Toyenbee) (Arnold ، كه گمان مى‏رود نخستين كسى است كه واژه پُست ـ مدرن را به كار برده است، از آن استفاده مى‏كند تا فرو افتادن تمدّن غربى را به خودستيزى و نسبى‏گرايى از دهه 1870 به بعد نشان دهد.2

اخيرا دعاوى پُست ـ مدرنيسم به شيوه‏اى بسيار مثبت‏تر عرضه شده‏اند. در آثار لسلى فيدلر Fiedler) (Lesile ، ايهاب حسن Hassan) (Ihab و ژان‏فرانسوا ليوتار، پست ـ مدرنسيم به‏عنوان كودك سالمى است كه از غول بر خاك افتاده مدرنيسم بر جاى مانده است.

در آثار اين نويسندگان، «پُستِ» پست مدرنيسم نه بر خستگى ديرآمدگان كه بر آزادى و ابراز وجود كسانى دلالت مى‏كند كه از خواب گذشته بيدار شده‏اند.

در حقيقت آنچه در كاربرد پيشوند «پُست» بارز و مهم است، چندان مربوط به تفاوت بين دو نوع معناى ضمنى، يعنى معناى مطيع و تسليم از يك سو و سنّت شكنانه و تبليغاتى از سوى ديگر نيست،، آن هم به شيوه‏اى كه بر مبناى آن اين قلمروهاى معنايى گرايش يابند با يكديگر برخورد كنند. ممكن است بگوييم خصوصيت پُست ـ مدرنيسم همين رابطه خاصّ پيچيده‏اى است كه با مدرنيسم دارد كه در قالب نامش به ناگاه احضار مى‏شود، ستايش مى‏شود، مورد شكّ و ترديد قرار مى‏گيرد يا ردّ و طرد مى‏گردد. پيچيدگيهاى فزونتر در ساير گفتمانهاى نظامهاى متفاوت پُست ـ مدرنيسم نيز اين رابطه را تحت‏الشعاع قرار مى‏دهند، گفتمانهايى كه در آنها جنگ با مدرنيسم اغلب مبين جنگى درونى با تاريخ و نهادهاى درونى هر نظامى است.

معمارى

در بررسى نسبت بين مدرنيسم و پُست ـ مدرنيسم بهترين نقطه شروع معمارى است. ممكن است اين امر بدين سبب باشد كه معمارى، كه رابطه نزديكى با تمام مناقشاتى دارد كه درباره مدرنيسم و مدرنيته اين قرن در گرفته است، حيطه‏اى از كنش فرهنگى است كه در آن جنبشها و برتريهاى سبكى بسيار چشمگيرتر است و نسبت به قلمروهاى ديگر كمتر بحث‏برانگيز است. حتّى اگر چنين نباشد، مورّخان و نظريه‏پردازان معمارى بسيار بيشتر از ديگران در پى آنند كه قضاوتى چنين مطلق كنند.

جالب توجه است كه ظاهرا دليل آن‏كه پست ـ مدرنيسم در معمارى را به شيوه نسبتا مشخص و مناقشه‏ناپذيرى تعريف كرده‏اند، به برترى مشهود تجربه مدرنيسم در معمارى قرن بيستم مربوط باشد. نقاط شروع اين امر در ظهور نظريه و كنش معمارى يوتوپيايى در سالهاى ابتداى قرن نهفته است. اين انقلاب در آغاز ريشه در مكتب با هاوس داشت، مكتبى كه در سال 1919 در آلمان تأسيس شده بود، ايده‏هاى مكتب با هاوس بر آثار و نوشته‏هاى والتر گروپيوس Gropius) (Watter، هنرى لوكوربوزيه و ميز فان در روهه Rohe) der van (Mies تأثير گذاشت. آثار اين سه نظريه‏پرداز، به رغم تفاوتهايشان، برنامه‏اى واحد براى ايجاد تغيير در معمارى است.

از اين زمان به بعد معمارى كه مبيّن و متعلّق به «امرنو» بود، مى‏بايست از مواد و مصالح نو استفاده كند و فنونى ساختمانى را به‏كار بندد كه توسعه صنعتى فراهمشان آورده بود. تازگى جنبش مدرن مى‏توانست در بدو امر مبتنى بر شيوه‏هاى تقليل دادن، ساده كردن و تمركز بخشيدن باشد. خط و فضا و شكل مى‏بايست به ذاتهايشان تقليل يابند و كاركرد خودكفاى هر ساختمانى صراحتا مى‏بايست بيان گردد. معمارى قرن بيستم، خشنود از اين‏كه با حالت نخوت‏آميزِ تزئينات و نمادگرايى و جز اينها كه براى مدت زمانى طولانى او را از وظيفه‏اش باز داشته بود وداع كرده است، خود را به همان شكل ناب و ساده‏اى كه بود عيان كرد. ديگر زيبايى معمارى امرى فرعى و اضافه بر كاركردش نبود، زيرا اينك زيبائيش مى‏توانست كاركردش باشد. فى‏المثل لوكوربوزيه استدلال كرد كه مهندس، هنرمندِ معيار روح نو است، زيرا كه علقه خاصّش به كاركرد او را ناگزير به خلق زيبايى سوق مى‏دهد. او مى‏نويسد:... مهندس، زيبايى‏شناسى خاصّ خود را دارد... و در حين كلنجار رفتن با مسأله‏اى رياضى، با ديدى كاملاً انتزاعى به مسأله مى‏نگرد و در چنين وضعيتى، ذوق او بايد راهى قطعى و مسلّم را دنبال كند.3 هنرى فان در وِلد velde) der van (Henry پر و پاقرص‏ترين طرفدار كاركرگرايى ناب بود. او نوشت تمام اشكالى كه با كاركردشان مشخص مى‏شوند از «يك نوع‏اند و محصول عمل خلّاقانه فكرند، به‏طور يكسان ناب‏اند، بله، به‏طور يكسان كامل‏اند.»4

زبان يوتوپيايى جنبش مدرن در معمارى مبيّن ايمانى تجديد جان‏يافته به امر عقلانى است و گسست اين جنبش از گذشته را به منزله احياءِ هويت اساسى معمارى مى‏دانند. از لحاظ سبكى، معمارى مدرن در پى آن بود كه در سطوح مختلف، مبين اصل وحدت و معناى ماهوى باشد. معمار آمريكايى فرانك لويد رايت در سال 1910 نوشت كه ساختمان مدرن مى‏تواند «وجودى ارگانيك باشد... يعنى در تقابل با ساختمانهاى سابق كه به نوعى تجمع بى‏روحى از اجزا بودند... [ ساختمان مدرن ] به‏جاى مجموعه‏اى ناهمگون از بسيارى چيزهاى كوچك، چيزى بس بزگ است».5 والتر گروپيوس به شيوه‏اى مشابه اصرار دارد كه ساختمان مدرن «بايد صادق باشد، منطقا آشكار و بى‏شبهه و برى از دروغها و چيزهاى بى‏ارزش».6 پيامبران معمارى مدرن بارها و بارها بر وحدت ساختمان، آن هم به عنوان تجلّى ارگانيكِ اصلى درونى و نه تحميل خارجى شكل تأكيد مى‏ورزند. لوكور بوزيه كاپيتولِ ميكل آنژ در رم را ستود، آن هم با اين عبارت كه «خود را در قالب چيزى واحد جمع مى‏كند و در همه جا اين قانون را اعمال مى‏كند». او مى‏نويسد: بنّايى چيزى چون حباب است كه «اگر هوا از درون به‏طور يكنواخت در آن دميده شود و به‏طور منظّم در آن پخش گردد، كامل و هماهنگ از آب در مى‏آيد».7

چنين قابليّت فوق‏العاده عميقى براى وحدت در معمارى مانع از برخى تغييرات جالب توجّه در ايده وحدت نمى‏شود. از نظر لودويگ ميز فاندر روهه، معمارى مى‏بايست يگانه تجلى قدرتمند روح زمانه باشد، معمارى اگر خود باشد مى‏بايست جوهر امر مدرن باشد. او مى‏نويسد: «معمارى به زمان خود وابسته است. معمارى تبلور ساختار درونى زمانه خود است، يعنى آشكار شدن تدريجى شكل زمانه خود است.»8 در عين حال معمارى تجلّى مشهودِ وحدتى نو در هنر و علم و صنعت است. والتر گرو پيوس در تمامى زندگى خود براى وحدت بخشيدن به قلمروهاى متمايز هنر و صنعت كوشيد. واژه‏هاى پايانى بيانيه باهاوس در سال 1919 كه او نويسنده آن بود، مبيّن اهداف يوتوپيايى و جهانى جنبش مدرن در معمارى است. «بگذاريد با هم آينده را آرزو و تصوّر كنيم و ساختار جديدش را خلق كنيم، به‏طورى كه معمارى و مجسمه‏سازى و نقاشى در يك مجموعه واحد گرد هم آيند، مجموعه‏اى كه روزى از دستان ميليونها كارگر، چونان نماد بلورين ايمانى نو، به ملكوت صعود كند».9

بنابراين تناقضى عجيب و غريب در ميانه اين گفته‏ها و گزاره‏هاى دوران‏ساز درباره تصفيه و ناب كردن كنش معمارى وجود دارد. نظريه‏پردازان مدرنيست معمارى كه به زيبايى‏شناسى امر ناب و امر جوهرى متعهد بودند، ناگزير شدند درباره نسبت معمارى با جهان مدرن و ساير هنرها سخن بگويند، آن هم به شيوه‏هايى كه سادگى فرمولهاى جوهرگراى خود را مورد مصالحه قرار دهند. هيچ‏يك از تضادهاى ضمنى در زيبايى‏شناسى معمارى مدرن به معناى اين واقعيت نيست كه تقاضاى بلاوقفه از معمارى براى كشف قوانين ذاتى و جوهرى خود، همان چيزى است كه آن را به زيبايى‏شناسى مسلّط در جاهاى ديگر يعنى در نقاشى و در ادبيات پيوند مى‏زند، كه در آنها همان‏طور كه خواهيم ديد تقاضاى يكسانى براى كشف مصمّمانه حقيقت خاصّ هر شكل هنرى به چشم مى‏خورد.

در هر حال اين امر حقيقت دارد كه بگوييم در معمارى، نيروهايى كه تحقق خود را به شكل ماهوى جستجو مى‏كنند بسيار قدرتمندتر از جاهاى ديگرند. مضافا اين‏كه معمارى در قياس با ساير شكلهاى هنرى در پيشبرد اهدافش به شيوه‏اى يكپارچه موفقتر بوده است. اين امر تا حدودى به سبب اين امر است كه در سالهاى اوليّه قرن بيستم، معمارى نسبت به ساير شكلهاى هنرى رابطه‏اى روشنتر با حوزه‏هاى اجتماعى و اقتصادى داشته است. همان‏طور كه بسيارى گفته‏اند مدرنيسم در هنر به موازات موج پيشروى خارق‏العاه در تحوّلات صنعتى و فنّى به پيش مى‏رود. چنانچه مدرنيسم قسمتى و بازتابى از عصر جديد آهن و فولاد و ارتباطات از راه دور باشد و نمادها و توانهاى اين عصر را در جهت اهداف خود اخذ كند، آن‏گاه مى‏توان گفت كه اين امر حقيقت دارد كه بسيارى از نقاشان، مجسّمه‏سازان، نويسندگان و موسيقيدانان هم رابطه‏هاى كاملاً ترديدآميزى با پيروزيهاى مادى مدرنيته دارند و واكنشهايى خصمانه در مقابل ظهور فرهنگ ماشينى نشان مى‏دهند. اتّخاذ اين موضع براى معمارى كه از حيث مادّى و ايدئولوژيك به جهان عمومى و اقتصادى مربوط است، به شيوه‏اى آشكار ممكن نيست. براى معمار ميسّر نيست كه چون نقاشان و نويسندگان بتواند در حواشى بوهمين جامعه فنىّ مدرن زندگى كند، زيرا كه معمولاً به تحقّق برنامه‏هاى خيالى‏اش وابسته است. معمار به اين دليل و دلايل ديگر، ناگزير است به سرعت با دنياهاى تجارت و دولت مصالحه كند. معمارى به رغم تمامى انگيزه‏هاى يوتوپيايى پيامبرانش ــ و ممكن است همين يوتوپيايى‏گرايى مبيّن دلخورى از اين وضعيت باشد ــ حيطه‏اى از توليد فرهنگى است كه در آن مدرنيسم و مدرنيته هنرى و تكنولوژيك ناگزير به همكارى‏اند.

شايد براى چنين دلايلى است كه مدرنيسم معمارى در سالهاى اخير اين قرن نشانه بارز «امر نو» شد. از دهه 1950 به بعد جهان با سبك بين‏المللى آشنا شد، يعنى ساختمانهايى كه گروپيوس و فاندر روهه طراحى كرده بودند، ساختمانهايى كه به شدت ساده و هندسى بودند. همين برترى مشهود است كه هنگام بروز واكنشهاى پست مدرنيستى كه بر ضدّ سبك بين‏المللى مى‏شود، چنين روشنى و صراحتى مى‏يابد. بنابراين چارلز جنكز Jencks) (Charles كه متنفّذترين حامى پست مدرنيسم در معمارى است، مى‏تواند با باورى به‏ظاهر مطلق اعلام كند كه: «معمارى مدرن در 15 جولاى 1972 در ساعت 32/3 بعدازظهر در سن لويى ميسورى درگذشت.»10

اين زمان، زمانى است كه ساختمان مسكونى نامحبوب پرويى ـ ايگو Igoe) - (Pruitt با ديناميت منفجر شد، آن هم پس از آن‏كه اين ساختمان ميليونها دلار را كه براى بازسازى‏اش در نظر گرفته شده بود بلعيد. ساكنان اين ساختمان آن را دوست نمى‏داشتند و نگهدارى‏اش نمى‏كردند. از نظر جنكز اين لحظه، لحظه تبلور سرآغاز مجموعه‏اى از مقاومتهايى بود كه در برابر هژمونى مدرنيسم انجام مى‏گرفت. اين امر به ما كمك مى‏كند كه بعضى از خطوط مقاومت را مشخص كنيم، زيرا اين مقاومتها الگويى مفهومى را شكل مى‏دهند كه ساير تبيينهاى پست ـ مدرنيسم آن را در روايتهاى موردنظر خود به‏كار خواهند گرفت.

جنكز در ابتدا بر آنچه خود آن را «تك ارزشى» بودن (Univalence) معمارى مدرن مى‏خواند، اصرار مى‏ورزد. منظور او اَشكالى ساده و ماهوى‏اند كه نوعا با مكتبهاى شيشه‏اى و فولادى تقريبا عامِ ميز فان‏در روهه و پيروانش مشخص شده‏اند. ساختمان تك ارزشى، ساختمانى است كه سادگى شكلش را با تأكيد بر مضمونى تبليغ مى‏كند كه بر ساختارش مسلّط است. معمولاً اين موضوع با ترفند تكرار حاصل مى‏شود؛ براى مثال در مركز شهردارى شيكاگو كه از سوار كردن دهانه‏هاى افقى به وجود آمده است، يا ساختمان «كرتين وال» ميز فان در روهه، يعنى همان واحدهاى مسكونى لِيك شور در شيكاگو. اين ساختمانها به‏طور همزمان هم مدّعى شكل خود هستند و هم منكر آن. جنانچه اين ساختمانها مدّعى سادگى و انسجام خود شوند و بگويند اين مربع و اين مكعب بتونى همان چيزى است كه من هستم و نه غير آن ــ آن‏گاه اين ساختمانها نوعى از آن جهانى بودن را نيز در قرابتشان به كمال هندسى اعلام مى‏كنند. تك ارزشى بودن ساختمان مدرن به‏نظر مى‏رسد خودكفايى مطلق آن‏را بنا مى‏نهد، آن هم به عنوان اصلى آرمانى كه مستحكم و هويدا، و يكپارچه و مشهود است. تك ارزشى بودن همچنين به معناى طرد است. ساختمان مدرن، همزمان، هم از حيث ماديّت و هم از حيث نشانه‏اى ناب است كه به مدد تضمين و كنايه به هيچ‏چيز خارج از خود اشاره نمى‏كند. ساختمان مدرن مانند شعر ايدئالى كه مكتب نقد جديد در آمريكا در سالهاى 1940 و 1950 در پى آن بود، نبايد «معنا بدهد»، بلكه بايد «باشد».

به گفته جنكز، معمارى پست مدرن به شيوه‏هاى گوناگون مشخص مى‏گردد، شيوه‏هايى كه در آنها، معمارى پست مدرن اصل تك‏ارزشى بودن را رد مى‏كند. نخستين و روشنترين اين شيوه‏ها از طريق بازگشت به مفهوم كاركرد ارجاعى يا معنادار معمارى حاصل مى‏شود. در كار معماران خصوصا معمارانى چون رابرت ونچورى و دنيس اسكات براون مى‏توان نوعى بردبارى جديد براى آن نوع معمارى را يافت كه آماده است به ماوراى خود اشاره كند و معنا و هدف يا محيط خود را بيان كند. كتاب آموختن از لاس وگاس نوشته رابرت ونچورى معماران را تشويق مى‏كند تا به شكلى شهودى شيوه‏هايى را كشف كنند كه بر مبناى آنها ساختمانها را زمينه‏هايشان قرائت و ترجمه مى‏كنند. ونچورى نمودى از اين امر را در خيابانهاى لاس وگاس مى‏يابد، يعنى خيابانهايى كه آكنده‏اند از انبوهى از نشانه‏هاى كنار جاده، اعم از نقاشى شده، چراغانى شده، چاپى و نمادين.11

چارلز جنكز معتقد است كه بايد به پست مدرنيسم به عنوان چيزى نگاه كرد كه از حساسيّت احيا شده به وجوه ارتباطى معمارى سر بر مى‏آورد. او براى مثال، كاربرد مجسمه «پورتلنديا» را تحسين مى‏كند كه الهه فرهنگى ـ ورزشى مدرن است كه به‏نظر مى‏رسيد به نحوى مناسب منبع الهام ساختمان «پورتلنديا» مايكل گريوز Graves) (Michael در پورتلند اُرْگان باشد ( 6-7 : LPMA ). در واقع، از نظر جنكز، اين جنبه معمارى نوعى بيدارى و وقوف به اين واقعيت است كه معمارى همواره تماما به‏طور ذاتى نمادين است. ناكامى در توجّه به اشاره‏هاى بصرى پيش پا افتاده انتزاع معمارانه فرد معمار، مى‏تواند به نتايج معذّب كننده‏اى منجر شود، درست مثل اُلداِيج هومِ ساخته هرمان هرتز برگر در آمستردام، كه موزائيك كارى پيچيده‏اش الگويى ناخواسته، اما فراموش‏نشدنى از صليبهايى سفيد و تابوتهايى سياه ارائه مى‏كند؛ يا موزه هيرش هورن ساخته گوردون بانشافت در واشنگتن، ساختمانى كه مجموعه‏اى هنرى را در خود انبار كرده است اما به سنگرى دفاعى مى‏ماند. جنكز، پيام اين ساختمان را چنين ترجمه مى‏كند: «در اين دژ مستحكم، هنر مدرن را از دسترس عوام دور نگه داريم و چنانچه آنان خواستند نزديك بيايند، بكشيدشان.» ( 20 : LPMA )

در واقع، همان‏طور كه هم جنكز و هم ونچورى اشاره كردند، ساختمانهاى مدرن هرگز نمى‏توانند از بازى معناهاى ضمنى بگريزند، حتّى هنگامى كه به نظر بيايد اين ساختمانها، تمام سمبليسم يا ارجاعات ممكن را زدوده باشند، زبان مدرنيستىِ قدرت و كاركردگرايى سرراست نه از واژگان شكلهاى مطلق افلاطونى، كه از شكلها و مواد و مصالح صنعتى ابتداى قرن، از خطوط راه‏آهن تا سيلوى غلات، ناشى مى‏شود كه، به عنوان تمثيلاتِ «امر نو» در نظر گرفته مى‏شوند.

ساختمانهاى مدرنيستها آشكارا از اين منابع الهام گرفتند و سريعا محتواى نمادين خود را از اينها كسب كردند، زيرا كه ساختارهاى صنعتى براى معماران اروپايى، دنياى قشنگ نو علم و تكنولوژى را عرضه كردند... مدرنيستها روش طراحى نوينى را مبتنى بر مدلهاى نوعى به‏كار گرفتند و نوعى از نشانه‏شناسى معمارانه را بسط دادند كه مبتنى بر تفسيرشان از تكنولوژى مترقّى و پيشروى انقلاب صنعتى بود.12

ونچورى، طىّ تغيير زاويه ديدى تعجّب‏انگيز، آنچه را در معمارى مدرن نقد مى‏كند، انتزاع خشك آن نيست بلكه ناكامى اين معمارى است در فهم شكلهاى ارتباطى خود و امتناع آن از پذيرش نشانه نگارى قدرتى است كه آن را سرپا نگه مى‏دارد.

از نظر جنكز و ونچورى، هر دو، پست مدرنيسم به معناى آگاهى احيا شده‏اى است از اين بُعد معمارى كه از نظر زبانى سركوب يا پنهان شده است. جنكز به طور خاصى علاقه‏مند است بر منظرى نشانه شناختى از كاركردهاى معمارى تأكيد ورزد، منظرى كه از نظريه‏هاى سوسورى زبان ناشى مى‏گردد. از نظر جنكز اين امر به‏طور خاصى به دو معناست: اوّلاً زبان معمارى، مانند زبانى كه معماران مدرنيست دارند، زبانى از اشكال نمونه ازلى يا مطلق نيست، بلكه اركان ساختارى آن، معناهايشان را از روابط مبتنى بر شباهت و ضديت با ساير عناصر كسب مى‏كند. بنابراين مثلاً تداعى نظم دورىِ ستونها، متانت، غيرشخصى بودن، عقلانيت، تعادل و جز اينها، به‏طور يكنواخت و فراتاريخى بر ضدّ به اصطلاح ظرافت و زنانگى و خيالى بودن نظم قورنتى نيست. جنكز اشاره مى‏كند كه چگونه جان لَش در سال 18 - 1815 در پاويليون برايتُن كارى مى‏كند كه نظم قورنتيانى بر اثر مقايسه‏هاى متعدد با ساير ستونها، نقش مذكّر را بازى مى‏كند.

ثانياً، زبان معمارى، همان‏گونه كه مبتنى بر رابطه‏هاى درونى تفاوت است، خود قسمتى از زمينه بسيار بزرگترى از ساختارهاى متقاطع زبان و ارتباط است. اين امر به روشنى برداشت مدرنيستى انسجام معمارى مدرن را به مبارزه مى‏طلبد. در حالى كه از نظر لوكور بوزيه ساختار معمارى مى‏بايست برحسب خطوط، سطوح و حجمهاى خود كه به دقت فرو كاهيده‏اند ديده شود، از نظر جنكز، اين انتزاعها همواره در زمينه‏هاى دلالتگر قرار مى‏گيرند. مضافا نشانه‏هايى كه براى فهم يا تفسير اشكال انتزاعى معمارى به‏كار مى‏روند ثابت و غير متغير نيستند، زيرا همواره از پس زمينه‏هاى متكثّر بر مى‏آيند و آن را بازمى‏تابانند، پس‏زمينه‏هايى كه در آن هر اثر معمارى تجربه و «قرائت» مى‏شود.

بنابراين جنبشى كه به عنوان معمارى و تئورى معمارى پست مدرن معرفى مى‏گردد، گذارى از تك‏ارزشى بودن به چند ارزشى بودن است. در اين فضا، اصول مدرن درباره سادگى شكلهاى نخستين و پاسخهاى «طبيعى»اى كه آنها از انسانهاى مشاهده‏گر مى‏گيرند شروع مى‏كنند كه غلط‏انداز و اراده‏گرايانه به چشم آيند. چنانچه معمارى نتواند راههايى را تضمين كند كه در آنها قرائت شود، آن‏گاه ادعاهاى بزرگترى اضمحلال خود را آغاز مى‏كنند؛ مانند اين ادعاى لوكور بوزيه كه مى‏گويد: «هماهنگى... در واقع محورى است كه بر مبناى آن انسان در تطابق كامل با طبيعت و شايد جهان، سامان مى‏گيرد.»13

بنابراين گرچه معمارى پست مدرن جهش مى‏كند و از تك ارزشى بودن هندسى معمارى مدرن جدا مى‏شود، اما انگار در شكلش نوعى از تكثر شيوه‏هاى قرائت خود را مجاز مى‏دارد، يا به يك معنا، قرائت خودش را از پيش، مجاز مى‏دارد. در حالى‏كه معماران مدرن در مورد يك ساختمان بر وحدت مطلق قصد و اجرا تأكيد مى‏كردند، معمارى پست مدرن خبر از انحراف خود از چنين نياز زهدگرايانه مى‏دهد، آن هم از طريق جستجو و نمايش ناسازگاريهاى سبك و شكل و بافت. رابرت ونچورى در يكى از نخستين كتابهاى خود براى آنچه او از آن با عنوان «پيچيدگى و تضاد» در معمارى مدرن مى‏خواند، توجيهاتى ارائه مى‏كند؛ چارلز جنكز نيز آشكار شدن تفاوتهاى معمارى را مى‏ستايد.14

در پذيرش تزئين در معمارى پست مردن مى‏توان حركتى موازى را ديد كه از شكل وحدت يافته يا ماهوى دور مى‏شود، آن هم در مقابل تحقيرى كه معماران مدرن نسبت به هرآنچه غير ماهوى يا زائد است روا مى‏دارند ــ از نظر آدولف لوس در سال 1908، تزئين «جنايت» بود.15 هنرمندان مدرن تزئين را موضوع اضطراب انتولوژيك مى‏دانستند، زيرا جوهر ماهوى ساختمان را با چيزى بيگانه با طبيعت آن مى‏پوشاند. اما، براى بسيارى از قهرمانان پست‏مدرنيسم، معمارى دقيقا منوط به رابطه‏اش با چيزى است كه خودش نيست. رابرت ونچورى تأكيد خاصّى بر اين روابط تصادفى دارد. به‏جاى شهرى كه يكپارچه است و مطابق يك اصل منسجم طراحى شده است كه مدّ نظر لوكور بوزيه بود، ونچورى مى‏گويد كه بايدمعماران را واداشت تا از منطقه شهر لاس وگاس شيوه‏هايى را بياموزند كه طى آنها عناصر متضاد در كنار هم قرار مى‏گيرند و با يكديگر انس پيدا مى‏كنند؛ وحدت لاس وگاس استريپ، ثابت و ايستا نيست، بلكه طىّ فرآيندى ظاهر و نمايان مى‏شود.

نظم در حال ظهور استريپ ( Srtip ) نظمى پيچيده است. اين نظم، نظم آسان و خشك پروژه احياء شهرى يا «طرّاحى كلّى» مدگونه كلان ساختار نيست... نظم استريپ در برگيرنده است؛ دربرگيرنده تمام سطوح است. اين نظم، نظمى نيست كه متخصصّ به آن تسلّط يافته و براى چشم آسان كرده است. چشم جنبنده در تن جنبنده بايد فعّال باشد تا مجموعه‏اى از نظامهاى متغيّر كنار هم را بگيرد و تفسير كند.16

ساير معماران، خصوصا آن دسته از معمارانى كه به جنبش موسوم به زمينه‏گرايى (Contextualism)وابسته‏اند، بر ناكامى معمارى مدرن از اين جهت تأكيد مى‏ورزند كه اين معمارى قادر نيست زمينه متنهاى فيزيكى ساختمان مدرن را بفهمد و پاسخ دهد، يعنى تجارب فضاهاى پيچيده و گوناگونى كه فواصلى را پر مى‏كنند كه در ميان بناهاى مدرن بى‏اعتنا و سر به فلك كشيده قرار دارند ( 665-6 : LPMA ).

اين حركت از «متن» به «زمينه» بُعد ديگرى هم دارد. يكى از تضادهاى نظريه معمارى مدرن عبارت است از ناهمخوانى ميان جاه‏طلبيهايش براى معمارى‏اى كه در كاركردهاى چندش مى‏تواند به عنوان امرى غيرشخصى ديده شود و ميلى براى كسب فرصتها براى بصيرت و بيان فردى قهرمانانه ــ يعنى همان‏طور كه لوكور بوزيه گفته است معمارى به عنوان «محصول ناب ذهن»17. معماران پست‏مدرنيستى چون رابرت ونچورى با تمايل نشان دادن به معمارى‏اى كه به زمينه‏هايش واكنش نشان داده است، از چنين فردگرايى قهرمانانه‏اى روى برگردانده‏اند. چارلز جنكز بر همين سياق بر سرشت گروهى و تعاونى معمارى پست مدرن به عنوان امرى در تضاد با سرشت فردگرايانه معمارى مدرن تأكيد مى‏ورزد و با نگاهى توأم با تأييد به گذشته، به تفاهم صميمانه و دوجانبه ميان معمار و مشترى زمانهاى اوليه نگاه مى‏كند، روابطى كه در آن همگان به شيوه‏اى پراگماتيك شريك بودند، روابطى كه در قطب مخالف روابط دورو و از لحاظ حرفه‏اى غيرشخصى بين مشترى و معمارى در دوران مدرن‏اند. جنكز كوششهايى را مى‏ستايد كه در جهت احياء دوباره چنين روابط صميمانه‏اى ميان معماران و مردم به منظور اجراى طراحى مشترك‏اند، همان‏طور كه به عنوان مثال در طرح احياءِ خانه‏سازى رالف ارسكين در بكر (Bkyer) ، مردم محلّى دائماً در فرآيندهاى طراحى و ساختن شركت داشتند ( 604-5 : LPMA ). يكى از مزاياى اين امر اين است كه معمار پست‏مدرن را از اين وظيفه مى‏رهاند كه با سازگار كردن و تركيب كردن سبكهاى متفاوت نشان دهد كه در حال انجام كار حرفه‏اى نابى است. جنكز اذعان مى‏دارد به هنگامى كه ساختن حقيقتاً امرى همگانى باشد، «رمزگذارى متكثّر»، تجسم طبيعى اولويتهاى محلّى و خاص است.

آشكارترين و غالباً بارزترين شكل تكثّرگرايى در معمارى پست مدرن باز بودن آن نسبت به گذشته است. درحالى‏كه به نظر مى‏آيد معمارى مدرن گسست مطلق خود از گذشته را با پاكسازى سفت و سخت و دقيق كهنه‏گرايى جشن مى‏گيرد، پست‏مدرنيسم مشتاق بازيافتن و به كارگيرى سبكها و فنون تاريخى است. به قول جنكز اين امر پيامد بعدى نسبيت زبان معمارى است. در شكلهاى گوناگون احياگرى كه در نظريه پست‏مدرنيسم مورد توجّه قرار گرفته‏اند، مى‏توانيم تلاشى را در جهت توجّه به هر دو بُعد «در زمانى» و «هم‏زمانى» شاهد باشيم.

اين تاريخى‏گرى مى‏تواند دو شكل اصلى به خود بگيرد. يكى چيزى است كه جنكز آن را «احياگرى مستقيم» مى‏خواند، كه در آن معمارى به راحتى دوباره به شكلهاى سنّتى بازمى‏گردد، يا در مقياس گسترده، شبيه‏سازيهاى تاريخى انجام مى‏دهد، مانند موزه پاول گِتى Gotty) (Paul در ماليبوى كاليفرنيا، كه در آن ويلاى پاپايرى در هركولانيوم به دقت بازآفرينى شده است. امّا استفاده از گذشته همچنان مى‏تواند شكلهاى انتقاديتر و خودآگاهانه‏ترى بگيرد، اشكالى كه تمايل دارند حتى زمانى كه در يك ساختمان هستند با تفاوتهاى تاريخى كنار بيايند و حتّى آنها را برجسته سازند. ساختمان T & AT فيليپ جانسون در نيويورك كه به جعبه‏هاى فلزى و شيشه‏اى آسمانخراش سنّتى حالتى انسانيتر مى‏دهد يعنى ساعت پدربزرگها و با دو شيبه كردن سقف آن، اين ساختمان را به سنتور زيباى شكسته‏اى تبديل مى‏كند. از نظر جنكز وحدت حاصله، وحدتى طنزآميز است، وحدتى كه به ناهمخوانى آگاهانه رمزهاى موجود يعنى معاصر و قديمى، كاركردى و تزئينى، خانگى و عمومى و در عين حال هماهنگى بينشان وابسته است. جنكز با اطمينان منتظر فرارسيدن دوره چيزى است كه آن را «التقاط‏گرايى راديكال» مى‏خواند، دوره‏اى كه در آن معمارى‏اى چندارزشى «انواع گوناگون معناها را كه براى قوه‏هاى متضاد ذهن و تن جذاب هستند» كنار هم خواهد گذاشت، «به گونه‏اى كه آنها به هم مربوط و وابسته شوند و يكديگر را تعديل كنند» ( 132 : LPMA ).

در برخى فرمولاسيونها، توجّه به زمينه و توجّه به تاريخ مى‏توانند به شكل معنادارى با هم تداخل كنند. كِنِت فرمپتون Frampton) (Kenneth در مقاله‏اى موءثر، از آنچه «منطقه‏گرايى انتقادى» مى‏خواند دفاع مى‏كند. منظور او از اين اصطلاح معمارى‏اى است كه در برابر گرايشى مقاومت مى‏كند كه مى‏خواهد تفاوتهاى فرهنگى را از ميان ببرد و يك دستور زبان يكپارچه معمارى جهانى به وجود آورد. اين امر متضمن تأكيد بر ويژگيهاى محلّى هم در درون و هم در مقابل شكلهاى ساختمانى مدرن است. فرمپتون با دقت بين اين شكل از منطقه‏گرايى و بازگشت ساده نوستالژيك به مدلهاى ماقبل صنعتى و يا روشهاى ساختمان‏سازى ماقبل صنعتى تمايز مى‏گذارد. اين منطقه‏گرايى دقيقاً «انتقادى» است، زيرا تركيبات جديد نو و سنّتى را مى‏آزمايد. با تأكيد ورزيدن بر زبان محلّى خاص، هرچند در قالب اشكالى كه با زبان مدرنيسم تعديل شده‏اند، ممكن است معمارى‏اى به وجود آيد كه مبيّن «رمزگذارى دوگانه‏اى» از نو و كهنه باشد، درحالى‏كه به صور آب و هوا و جغرافيا و همين‏طور سنّتهاى محلّى حساس باقى بماند.18 فرمپتون، همانند جنكز، انتزاعى بودن جنبش مدرن را به عنوان چيزى مى‏بيند كه به برترى بيرحمانه قوه بينايى منتج مى‏گردد، كه به طور سنّتى در غرب ملازم عقلانيّت و تسلّط معرفت‏شناسانه است، و به همين سبب فرمپتون مدافع «معمارى مقاومت» است، معمارى‏اى كه طيف حواس را وسعت مى‏بخشد ــ حواسى كه براى «قرائت» ساختمان به كار گرفته مى‏شود تا ميسر سازد آگاهى از «شدّتِ نور و تاريكى و گرما و سرما، و احساس رطوبت، و رايحه مصالح، و حضور محسوس بنا درست مثل جسمى كه تجسّد خود را حس مى‏كند، و آهنگ رفتن و سكون نسبى تن به هنگام پيمايش كف، و زير و بم پژواك صداى گامها را».19

پس شاهديم كه نظريه پست‏مدرن در معمارى، دربرگيرنده مجموعه‏اى از فرمولاسينهاى مجدّد و مقاومتها در برابر مدرنيسم است. در برابر، اصل انتزاع علاقه نو شده‏اى به زبانهاى دلالتگر يا ارجاعى معمارى به چشم مى‏خورد. تمركز درونگرا و متفكرانه به ساختمان به مثابه «متن» جاى خود را به آگاهى از انواع گوناگون زمينه‏هاى نسبى (relational) براى معمارى مى‏دهد. بى‏زمانى، جاى خود را به نوعى درگيرى انتقادى با تاريخ گذشته مى‏دهد. اصول چندارزشى و تكثّر، جانشين اصل تك ارزشى يا هويّت مى‏شود. و جميع اين امور باعث تغيير از فردگرايى قهرمانى و تبديل آن به سازندگى همكارانه مى‏شود.

ما درخواهيم يافت كه اين نوع منطق تقابلى يا دوسويه، ويژگى نظريه‏هاى پست‏مدرنيسم به طور كلّى است. بى‏ترديد، اين عادت، شناختى ناشى از اضطرابى درباره تعريف و همچنين نياز به اين امر است كه دو سوى تقابل را به طور مشخص در جايشان قرار دهيم. نظريه‏هاى معاصر معمارى پست‏مدرنيسم در ارائه چنين تصويرى از مدرنيسم به عنوان لازم و مطلق به سبب كاريكاتور ساختن از آن مقصرند، خصوصاً در آن زمانهايى كه تفاوتها و گوناگونيهاى معمارى مدرن را ناديده مى‏گيرند. آندرئاس هويسن Huyssen) (Andreas گفته است كه «جنكز براى رسيدن به پست‏مدرنيسمش، به شيوه‏اى طنزآلود، مجبور بود نماى معمارى مدرنيستى را با حملات مستمرش خراب كند.»20

دلايلى وجود دارد مبنى بر اين‏كه شكاف ميان مدرنيسم و پست‏مدرنيسم در معمارى، چرا مى‏بايست با اين شدت و حدّت بروز كند؛ ما با يكى از اين دلايل آشنا شده‏ايم. اين حقيقت كه معمارى به طورى انكارناپذير متعلق به جهان عمومى است، ميان جنبش آوانگارد و تجربه‏هاى فان در روهه و گروپيوس و لوكور بوزيه و نيازهاى شهر در حال مدرن شدن وابستگى نزديكى به وجود آورده است. به شكل طنزآلودى از ايده‏ها و فنون معمارانى كه كارشان را به عنوان بخشى از تغيير اجتماعى عظيمى در جهت عقلانيّت و برابرى مى‏پنداشتند به منظور مهم جلوه دادن قدرت بانكها، خطوط هواپيمايى و كمپانيهاى چندمليّتى استفاده شد. هنگامى كه لوكور بوزيه اذعان مى‏كند كه «اخلاق در صنعت تغيير شكل يافته است: امروزه تجارت بزرگ ارگانيسمى سالم و اخلاق‏گراست» نقشى را كه معمارى مى‏تواند در گسترش غيرانسانى سرمايه جهانى ايفا كند مورد شك و ترديد قرار نمى‏دهد.21

اگر مدرنيسم اين چنين با مدرنيته در بدترين ابعادش يكى دانسته شود، ممكن است منجر به اين امر گردد كه نظريه‏پردازان پست‏مدرن براى گسست مطلق از آن تمايل بيشترى نشان دهند. اين امر پارادوكسى عجيب و غريب به وجود مى‏آورد، زيرا با اعلام چنين جدايى مطلقى، عملاً به نظر مى‏آيد كه پست‏مدرنيسم، خود يكى از مواضع اساسى مدرنيسم، يعنى موضع ردّ مطلق گذشته را تكرار كند. به بيان ديگر، پست مدرنيسم در همين نپذيرفتن آشكار مدرنيسم، بيشتر به مدرنيسم مى‏ماند. خواب بدى كه گريبانگير پست مدرنيسم در معمارى مى‏شود اين است كه اعلام پدركشى ممكن است فقط راهى باشد براى ادامه بقاى شجره خانواده. اين ترس منجر به تلاشهاى بيشترى براى پالايش مفهوم پست‏مدرنيسم مى‏شود. براى مثال اين موضوع را مى‏توان در جعل مقوله «مدرن پسين» modern) (late به دست چارلز جنكز ديد، تا ساختمانهايى را توصيف كند كه تجسّم نهايى و اغراق‏آميز انديشه‏هاى سبكى و ارزشهاى مدرنيسم‏اند، آن هم بدين‏منظور كه عصاره آخرين بداعتها را از آنها بيرون بكشند. مشهورترين نمونه‏هاى مدرن پسين مركز پمپيدوى رنزو پيانو و ريچارد راجرز در پاريس و بانك شانگهاى هنگ كنگِ نورمن هستند.

اين ساختمانها مدرنيته‏شان را به شيوه‏اى نشان مى‏دهند كه تقريباً آنها را قديمى و مهجور مى‏نماياند، درحالى‏كه هريك بى‏وقفه به عناصر ساختارى، لوله‏ها، كانالها و تيركهاشان اشاره مى‏كنند. چنانچه اين ساختمانها به يك معنا، شكلى تلخيص‏شده و چكيده‏شده از مدرنيسم باشند، به معناى ديگر به سبب نمايش تزئينى نشانه‏هاى خودآگاهانه كاركردى بودن، تجلّى تزئينى بودن در قلب مدرنيسم‏اند. جنكز به شكلى قابل درك نگران است كه اين زمينه تركيبى كنش فرهنگى را از پست‏مدرنيسم جدا كند. نقل قول زير نشان مى‏دهد كه مسأله به دست دادن تعريف، مسأله‏اى پيش پا افتاده نيست، زيرا به رغم شناورى مرزها و باز بودن به تأثير پست‏مدرنيسم، نياز به حفظ مقوله مدرن پسين كاملاً مشهود است.

اين تفاوت، تفاوت ارزشها و فلسفه است. پست مدرن خواندن مدرن پسين، در حكم پروتستان خواندن كاتوليكهاست، آن هم به اين دليل كه هر دو پيرو دين مسيح‏اند. يا فى‏المثل به آن مى‏ماند كه خرى را براى اين‏كه گونه پستى از اسب است، مورد انتقاد قرار دهند. چنين اشتباهاتى در مقوله‏بندى منجر به قرائت نادرست مى‏گردد كه خود مى‏تواند بسيار پُربار و خلاّق باشد، درحالى‏كه در نهايت خشونت‏آميز و بى‏ثمر است؛ روسها دون‏كيشوت را تراژدى مى‏خوانند.22

نكته‏اى كه جنكز درباره مدرنيسم پسين به كار مى‏برد تا آن را متمايز سازد در اين موضوع نهفته است كه مدرنيسم پسين، ديگر تعهدى روشن به ايدئالهاى مدرنيستى كاركردگرايى محض ندارد. در حقيقت، گرچه تقريباً دشوار است كه ببينيم چرا «به‏كارگيرى» آگاهانه نشانه‏نگارى قدرت و كاركرد مدرنيستى در مركز پمپيدو را نبايد به عنوان رابطه انتقادى يا به شيوه‏اى طنزآميز به عنوان رابطه‏اى «دونشانه‏اى» با گذشته فرض كرد، چيزى كه جنكز آن را به تمامى پست مدرن مى‏داند.

در اينجا جنكز مجبور است با پارادوكسى بسيار گول‏زننده كنار بيايد: براى اين كه پست‏مدرنيسم حقيقتاً «نو» باشد (و نه «كهنه» مانند مدرنيسم پسين)، بايد از تعهّد مدرنيسم به امر جديد اجتناب كند و پيوند با گذشته را حفظ و احيا كند. پس براى اين‏كه پست‏مدرنيسم حقيقتاً نو باشد، بايد كهنه باشد و با اين همه همان‏طور كه جنكز تأكيد مى‏ورزد، پست‏مدرنيسم نيز نبايد با احياگرى سرراست خلط شود. بنابراين پست‏مدرنيسم در آن فضاى مبهم ميان نوى كهنه و كهنه نو تعريف مى‏گردد. اين بدان‏معناست كه ديگر هيچ فضاى نابى وجود ندارد كه مطلقاً «نو» باشد و معمارى بتواند به راحتى و براى هميشه در حيطه آن گام گذارد. در اين وضعيت، كه در آن هر تلاشى در جهت امر نو، از پيش به اتّهام تكرارى بودن محكوم مى‏شود، به نظر مى‏رسد تنها راه براى احتراز از تكرار، تكرار كردن آگاهانه باشد. به گفته ويكتور برجينز بازگشت به گذشته نه «ستايش بى‏زمانى و تغييرناپذيرى ارزشهاى موجود و حاضر»، بلكه «آشكار ساختن اين است كه گذشته هرگز به سادگى نگذشته است، بلكه كانون معناهايى است كه با آنها در زمان حال زندگى مى‏كنند و بر سر آن مناقشه مى‏كنند».23 مشكل چنين فرمولاسيونى اين است كه هرگز موضوع ساده‏اى براى تعيين تفاوت ميان دو شكل نيست. و چنانچه «گذشته‏اى» كه به آن بازگشته مى‏شود، اتفاقاً همان «سنّت» مدرنيسم باشد ــ همان‏طور كه بسيارى از پست‏مدرنيستها چنين مى‏كنند ــ آن‏گاه چگونه بايد بدانيم كه «نسبت انتقادى»مان با آن سنّت فقط تكثير پنهان آن نيست؟

همه اين دلايل بدان معنا نيستند كه سودمندى تمايزاتى را نفى كنند كه نظريه‏پردازان پست‏مدرن آنها را در معمارى به وجود آورده‏اند؛ بلكه مبيّن آن‏اند كه رابطه ميان امر كهنه و تصديق امر نو، هرگز نمى‏تواند مانند آنچه باشد كه بسيارى از نظريه‏پردازان به سادگى و با قطعيت آرزو مى‏كنند. اين امر فقط پرسشى درباره فقدان اطلاعات يا ظرافتهاى تفسيرى نيست. اين موضوع بيشتر به پيچيدگيهاى خاصى اشاره مى‏كند كه جزء ذاتى نظريه‏هاى معاصرند، كه در آنها نظريه و موضوع با هم تركيب شده‏اند يا به ابعادى از يكديگر بدل گشته‏اند.

ممكن است در بدو امر اين موضوع باوركردنى ننمايد. معمارى در واقع ملموسترين و مردميترين شكل فرهنگى است كه، به يك معنا، كمتر از ساير اشكال به تئورى وابسته است. (دست‏آخر، نظريه پست‏مدرنيستى بيشتر توانِ خود را از ضديت گسترده‏اش با معمارى مدرن گرفته است و محبوب كسانى است كه آموزش معمارى ندارند ــ پرنس چارلز يكى از بانفوذترين پست‏مدرنيستهاى شهودى است.) مضافاً، نظريه‏هاى پست‏مدرنيسم در معمارى كمتر از ساير نظريه‏هاى پست‏مدرنيستى تأملى هستند و اغلب به سادگى به همين امر قناعت مى‏كنند كه نشانه‏هاى سبكى پست‏مدرنيسم را مشخص نمايند و فهرست كنند. وضوح و ايقان نسبى تعاريف نظريه معمارى است كه به آن موضعى كليدى در توصيفات كلّيتر و كاربرديتر پست‏مدرنيسم عطا كرده است. امّا حتى در اينجا مسائل مربوط به تعريف، در بطن خود سستيهاى بنيادينى را آشكار مى‏كنند كه بيش از اين نمى‏توانند به راحتى با توسّل به «گواه» (evidence) حل شوند. اين امر تا اندازه‏اى به اين دليل است كه نظريه معمارى پست‏مدرن به موضوع خود، يعنى به خود ساختمان پست‏مدرن، اعتبار نوعى نظريه يا نوعى تأملى انتقادى بر خود را اعطا مى‏كند ــ اگر نظريه معمارى پست‏مدرنيستى، نظريه‏اى درباره مسأله تعريفِ كافى مرزهاى پست‏مدرنيسم باشد، آن‏گاه معمارى پست‏مدرنيستى كه در آن، نظريه به عنوان پرسشى درباره گذشته معمارى، آن را قرائت مى‏كند و بدان معنا مى‏دهد، نسخه ديگرى از همان پرسش است. پس مسأله آنقدرها اين نيست كه نظريه از موضوعش جدا شده باشد، بلكه اين است كه نظريه معمارى پست‏مدرن در موضوعش نفوذ كرده است، تا درجه‏اى كه ديگر ممكن نيست موضوع يا نظريه، كاملاً جداى از يكديگر تصور شوند. براى مثال، استدلال متداول اين است كه معمارى پست‏مدرن، سبك تك‏ارزشى را به نفع كاوش و بررسى سبكهاى متكثّرى رد مى‏كند كه ناسازگاريشان به اين معمارى توانى طنزآميز مى‏بخشد. امّا اين بهره‏كشى از تفاوت سبكى، اساساً به خودآگاهى‏اى نظرى درباره ساختمان بستگى دارد يا فرض مى‏شود كه در مشاهده‏گرى به وجود آيد كه به اندازه كافى پُرشور باشد كه آگاهى از اشكال ناسازگار را مجاز شمارد. امّا درست مانند آگاهى يافتن از شكلهاى تفاوت، چنين خودآگاهى‏اى همچنين مى‏تواند طورى عمل كند كه به اين شكلهاى تفاوت، وحدت و انسجام بخشد. درست مثل ûheterotopia‎ (2)ى فوكو، كه در آن وقوف يا بازشناسى نظرى از ناهمگنى، همواره تا درجاتى امكان چنين ناهمگنى را كمرنگ مى‏كند. بنابراين در اينجا، مانند هر جاى ديگر، به نظر مى‏رسد كه مشكلات تعريف جزو ذاتى پرسش است. وضعيت پست‏مدرن در نظريه معمارى دقيقاً وضعيتى است كه در آن نتوان به طور منسجم يا به دقت رابطه خود را با موضوع مشخص كرد. پست‏مدرنيسم در اين رابطه «بزرگ گفتمان» discourse) (master پست‏مدرنيسم هرگز به طور خالص تشخيص برى از ارزش رابطه ميان مدرنيسم و جانشين آن نيست، بلكه فرآيندى روايى است كه نظم يافته است تا تشخيص را ميسر كند.

شكل ديگرى از اين پارادوكس، دور شدن مفروض معمارى پست‏مدرن از يكپارچگى غيرانسانى مدرنيسمى است كه زبان فنّى آن بر توليد انبوه استانداردشده متكى است و رفتن به سوى زبانهاى تركيبى جديدِ متكى بر تفاوت و تكثّر است. در كمال شگفتى، ازدياد پست‏مدرنيستى تمايز، همچنين مبتنى بر توليد انبوه است. امّا اين بار توليد انبوه در چنان مقياس وسيعى انجام مى‏گيرد كه نه يكپارچگى، بلكه تفاوت را توليد مى‏كند. فنّاوريهاى جديد كه از كامپيوتر نشأت مى‏گيرند، تسهيلات جديد توليد را ممكن ساخته‏اند. اين نوع در حال ظهور، بسيار بيشتر به تغيير و فرديّت وابسته است تا فرآيندهاى توليدى نسبتاً كليشه‏اى‏شده انقلاب صنعتى نخستين؛ توليد انبوه و تكرار انبوه، حقيقتاً پايه‏هاى استوار معمارى مدرن بودند. اين مسأله اگر فرو نريخته باشد حداقل پايه‏هايش لرزيده است. زيرا اينك مدل‏سازى با كامپيوتر، توليد اتوماتيك و تكنيكهاى پيچيده و پيشرفته بررسى و پيش‏بينى بازار، توليد انبوه انواعى از سبكها و تقريباً توليدات شخصى را ممكن مى‏سازند ( 5 : LPMA ).

به نظر مى‏رسد جنكز از نكات طنزآميز در اين شرح پُرشور از دنياى زيبا و نوِ مبتنى بر شبيه‏سازيها بى‏خبر باشد. زبان جديد تفاوت كه جنكز آن را پيشنهاد مى‏كند بخش منفك‏شده‏اى از روءياى مدرنيستى متكى بر عام‏گرايى نيست، بلكه تشديد بيمارگون آن است. زبان «تركيبى» و «پيچيده» و «دونشانه‏اى» معمارى پست‏مدرنيستى بايد گواهى باشد براى معناى جديدى از ريشه‏دارى يا محليّت، امّا هنگامى كه پيوند عناصر گوناگون به خودى خود به امرى عام و جهانى بدل شود، خصوصيّت منطقه‏اى به راحتى سبكى مى‏شود كه مى‏تواند به سهولت در سرتاسر جهان با سرعت فتوكپى آخرين بيانيه مشعشع معمارى انتقال يابد. به طور پارادوكسى، علامت موفقيت زبان و سبك ضدّ عام‏گرايى معمارى پست‏مدرنيستى، نشانه‏اى است كه آدمى مى‏تواند آن را در همه‏جا بيابد، از لندن گرفته تا نيويورك و از توكيو گرفته تا دهلى. رابطه‏اى مشابه بين تكثر و عام‏گرايى در خود گفتمانهاى انتقادى پست‏مدرنيسم در معمارى و جاهاى ديگر به چشم مى‏خورد. نظريه پست‏مدرن در همه‏جا و هر كجا با جذبه و توانى فزاينده، حكايت انحلال چشم‏انداز عام‏گرا را بازمى‏گويد. مشكلى كه نظريه پست‏مدرنيستى با آن روبه‏رو مى‏شود اين است كه چگونه از تكثر سخن بگويد و آن را به وجود آورد، آن هم به شيوه‏اى كه خود، آن تكثر را محدود و بى‏اثر نكند.

يادداشتها :

1.The Post-Modern Aura: The Act of Fiction in an Age of Inflation (Evanston: Northwestern University Press, 1985), p. 17.

2.Irving Howe, The Decline of the New (New York: Harcourt, Brace and World, 1970); Arnold Toynbee, A Study of History Vol. I× (London: Oxford University Press, 1954).

3.Towards a New Architecture (1920), trans. Frederick Etchells (London: John Rodker, 1927), p. 15.

4.Programmes and Manifestoes on Twentieth-Century Architecture, ed. Ulrich Conrads (London: Lund Humphries, 1970), p. 152.

5.Ibid., p. 25.

6.The New Architecture and the Bauhaus, tras. P. Morton Shand (London: Faber and Faber, 1965), p. 82.

7.Towards a New Architecture, pp. 79, 181.

8."Technology and Achitecture" (1950), in Conrads, Programmes and Manifestoes, p. 154.

9.Ibid., p. 49.

10. The Language of Post-Modern Architecture, 4th edn. (London: Academy Editions, 1984), p. 9. References hereafter to LPMA in text.

11. Learning From Las Vegas (Cambridge, Mass.: MIT Press, 1977).

12. Ibid., pp. 135-6.

13. Towards a New Architecture, p. 79.

14. Robert Venturi, Complexity and Contradiction in Architecture (New York: Museum of Modern Art and Graham Foundation, 1966).

15. Adolf Loos, "Ornament and Crime" (1908), repr. in Ludwig Münz and Gustav Künstler, Adolf Loos: Pioneer of Modern Architecture (New York: Praeger, 1966).

16. Learning From Las Vegas, pp. 52-3.

17. Towards a New Architecture, p. 218.

18. "Towards a Critical Regionalism", in Postmodern Culture, ed., Hal Foster (London and Sydney: Pluto Press, 1985), pp. 16-30.

19. Ibid., p. 28.

20. After the Great Divide: Modernism, Mass Culture, Postmodernism (Bloomington: Indiana, University Press, 1987), p. 187.

21. Towards a New Architecture, p. 284.

22. What Is Post-Modernism? (London: Academy Editions, 1986), p. 38.

23. The End of Art Theory: Criticism and Postmodernity (London: MacMillan, 1986), p. 45.



ارغنون / 20 / تابستان 1381

1heterotopia = تفاوت مواضع = انحراف يك ارگان از مواضع خود = عادت نابهنجار.