| مجلات >ارغنون>شماره 20 |
نوشته شون كابيت
ترجمه مازيار اسلامى
براى گشايش بحثِ تماشاى ويدئو، مىخواهم به طرح آلتوسر براى علمِ ماترياليستى بازگردم: ابژه مطالعه، مسألهزايىِ توليد دانش. به طور خلاصه اينكه، ابژه مطالعات تلويزيون به اشكال مختلف، يا نهادى يا متنى، و مسألهزايى مربوط به آن همچون تجزيه و تحليل اجتماعى ـ اقتصادى يا الگوهاى تفسيرى توصيف شده است. باز هم به طور خلاصه اينكه دانش ماحصلِ آن همچون بدبينى فرهنگى برآمده از آگاهى قدرتهاى عظيم نهادهاى تلويزيونى يا قدرت تماشاگرى قلمداد شده است كه در گستره معانى محتملى كه حاصل تلويزيون همچون عملى متنى است درك مىشود. لازم است كه جايگاه متن تلويزيونى (برنامه، اجرا، جنگ...) و نهاد تلويزيون (محلى، ملى، جهانى) همزمان مورد بررسى قرار گيرد. رابطه ميان اين دو موجد پرسشى انتقادى در باب ماهيت مخاطب است: كالايى پُرفروش يا به زعم منتقدان مجله اسكرين در دهه 1970 ، مخاطب همچون جلوهاى از متن. آيا امروزه ما اين دوگانگى را به شكل ديگر، همچون وحدت ميان خريداران مصرفكننده و فعالان انتقادى، بيان نمىكنيم؟
سنّتِ سوم مطالعات تلويزيون، فارغ از تجزيه و تحليل اجتماعى ـ سياسى مربوط به حكومت و تجارت يا تجزيه و تحليل دقيق متون، تقديرگرايى تكنولوژيك است؛ اين اعتقاد كه خودِ شكل تكنولوژيك توليد و مصرف فرهنگى، تعيينكننده انواع محصولات و الگوهاى مصرف است كه بر عهدهاش گذاشتهاند. آثار مارشال مكلوهان، به خصوص شناخت رسانهها (1964) و نسخه سادهشده آن رسانه پيام است (1967)، با اين بحث بسيار مأنوس است و به ميزان شگفتانگيزى حاوى بحثهاى رايج در باب هنر ويدئو است. شگفتانگيز، چرا كه در بيست سال اخير در فرهنگ تلويزيون، تغييرات عظيمى اِعمال شده است، ضمن اينكه در پانزده سال گذشته ديگر گفتارهاى مرتبط با فيلم و تلويزيون مكلوهانگرايى را به طور كامل كنار گذاشتهاند. نقد ريموند ويليامز (1974 : 30-126) هم تقريباً در اين زمينه شناخته شده است. مكلوهان معتقد است كه رسانهها با تغيير محيط، دريافتهاى حسّى منحصربهفردشان را در ما برمىانگيزانند. گسترش هر حسّ، شيوه فكر و عمل ما را تغيير مىدهد (1967 : نقل به مضمون). ويليامز اشاره مىكند:
اگر رسانههاى خاص اساساً [ وسيله ] انطباق روانى هستند، نه حاصل روابط ميان خودمان، بلكه ميان ارگانيسم انسانى معمول و محيط روانى پيرامونشان هستند. پس البته نيّت، در هر مورد خاص و عام، ربطى به رسانه ندارد و نيت، چه ظاهرى و چه واقعى باشد، بخشى از محتوا مىشود. تمامى عملكردهاى رسانهها در واقع غيراجتماعى مىشود؛ آنها وقايعى فيزيكى در يك دستگاه حسّى انتزاعى هستند و تنها از طريق نسبتهاى حسى متغيرشان تمايزپذير مىشوند.
(127 : 1974)
مشخصاً چنين رويكردى نمىتواند با اين حكم من منطبق شود كه روابط و مشخصاً اين روابط چالشگرانه هستند كه مقدم بر پديدههايى مىشوند كه جهان آنها را به ما عرضه مىكند. نمونه متأخرتر چنين بحثى آثار والتر جى. اونگ است كه بار ديگر توجه را به تذكارهاى مك لوهان معطوف مىكند.
در «گفتارى شدن و سواد»، اونگ تغيير تاريخى فرهنگهاى شفاهى به كتبى را موردنظر قرار داده كه عمدتاً به خاطر گرايشش به «گراماتولوژى» باب روز دريدا، مورد توجه فراوان نسل جديد قرار گرفته است؛ ضمن اينكه تأكيد او بيشتر بر فرم است تا محتوا؛ ضمن اينكه تكنولوژى را مقدم بر مناسبات اجتماعى مىداند كه آنها را به هم پيوند مىزند :
اين كلام شفاهى است كه پيش از هر چيز آگاهى را با زبان گفتار شرح مىدهد، يعنى اينكه نخست سوژه را تقسيم و بيان مىكند و سپس آنها را به يكديگر مرتبط مىكند و سرانجام اينكه باعث ارتباط انسانها در جامعه با يكديگر مىشود. نوشتار اختلاف و تنهايى را نشان مىدهد، ولى در عين حال از وحدت بيشترى برخوردار است. نوشتار، مفهوم خود را تشديد مىكند و تعامل آگاهانهترى ميان اشخاص به وجود مىآورد. نوشتار نمودى آگاهانه است.
(اونگ، 1982 : 9-178)
اشتباه اونگ در اينجا اين است كه مناسبات اجتماعى را درون روابط ميان ابژهها مىگنجاند، يا همانگونه كه پيشتر گفتم، كيفيتى متمايز از مناسبات تحت سرمايه. در همان حال تكنولوژيها از جايگاه عوامل تاريخى نيز برخوردارند: نوشتار، نخست همگون مىشود سپس از كلام و مناسبات اجتماعى مستقل مىشود و بر اين اساس جايگاه ممتاز حقيقتى مسلّم و تام را به دست مىآورد كه همه افراد خاص از منظر آن عمل كردهاند. اين دقيقاً نوعى از فلسفه ايدئاليستى است كه به جاى انسانها و عملهاى واقعى و مناسباتشان كه در مباحث ماترياليستى از اولويت برخوردارند، حق تقدم را به ايدهها و فرمها مىدهد.
در همان حال بايد پذيرفت كه يك پروژه ماترياليستى نيز مىتواند به گونهاى متفاوت و از طريق پراتيك اكتسابى خواندن و نوشتن و صحبت كردن زبان مادرى به ورطه نوعى بلاغت (rhetorics) فروغلتد كه اونگ اشاره مىكند ــ فرمى بلاغى كه به اجزاى بىجان همچون نوشتار و ويدئو، نمودى از عوامل تاريخى زنده بخشيده تا بتواند بر شكل تاريخ و زندگى انسان تأثير گذارد. تجزيه و تحليل پساساختارى تلويزيون و تا حدودى ويدئو مملو از چنين بيانهاى نابجا و نامناسبى است كه عمدتاً ريشه در ساختارگرايى دارد. مباحث ساختارگرايى به خاطر عطش سياسى براى يافتن توضيحى براى همدستى طبقات كارگر در هنگام سركوبشان توسط فاشيسم در اروپا، صورتبنديهايى اجتماعى ارائه كردند كه از طريق ساختارهايى همچون زبان ساماندهى مىشد؛ زبانى كه هستىاش متقدم بر انسانى شمرده شد كه براى صحبت كردن لازم بود آن را فراگيرد. اين ازليت (Pre-existence) ساختارهاى اجتماعى به افراد اجازه مىداد تا تنها جايگاهى را در آن ساختار برگزينند كه آرزوى تصاحبش را داشتهاند، نه اينكه قادر به تغيير خود ساختار شوند. در همانحال، همچون يك نظريه، هيچ الگويى براى توضيح تحولات اجتماعى (و زبانشناختى) كه بتواند به روشنى تاريخ را توصيف كند ارائه نمىكرد. پساساختارگرايى در چند جبهه كارش را آغاز كرد تا انديشه ساختارگرايى را كه تا حدود زيادى توسط آزادى و عناصر انقلاب فرهنگى حاصل رويدادهاى 1968 از رده خارج شده بود، دوباره به جريان اندازد. بسيارى از خطوط انديشه پساساختارگرايى در سطرهاى بعدى مورد بررسى قرار خواهد گرفت. رشتهاى كه اجزاى آن بسيار پراكنده و مغشوش است، لازم است در بافت تقديرگرايى تكنولوژيك مورد خطاب قرار گيرد: تذكارهايى كه زير پرچم پستمدرنيسم قرار گرفتند.
پستمدرنيسم تا حدود زيادى حاصل واكنش به نقش نهادهاى متمركز، همچون حزب كمونيست و اتحاديههاى اصناف ملى و تجلى آرمانهاى نسلِ پس از 1968 در سياست اروپا قلمداد شده است. با وجود تنوع آرائى كه در ميان انديشمندان پستمدرنيست وجود دارد، در يك مورد توافق عام وجود دارد: فرهنگ و سياست پس از جنگ با همارز شدن تمامى دالها و رهايىشان از مدلولهايشان خصلت اسنادى يافته است، تا آنجا كه ژان بودريار از «حل شدن تلويزيون در زندگى و حل شدن زندگى در تلويزيون» سخن مىگويد. واكنش بودريار به مشكل معنا همچون ساختارى مبتنى بر تقابلهاى دوتايى (فعال / منفعل، علت / معلول، سوژه / ابژه) درصدد بيان اين ادعاست كه «امروز»، «حال» و تفاوت در جريان وانمودهها از بين مىروند، چيزهايى كه نشانه و مرجعش (واقعيت) را در يك جلوه بىعلت و بىثباتِ رها از رژيم دانش و قدرت تلفيق مىكند. براى بودريار، گسست معنا و بازى آزاد وانمودهها تنها راه ممكن براى واكنش در برابر اين بينش تيره و تلخ جامعه كاملاً تحت كنترل است. وحدتيافتگى (totalisation) دشمن مشترك بودريار و ديگر چهره كليدى پستمدرنيسم، ژان فرانسوا ليوتار، است: هر نظام، فرهنگى (براى مثال ماركسيسم، علم)، سياسى (پليس، فاشيسم)، يا جنگى (تسليحات هستهاى)، با ديگر نظامها يكسان قلمداد مىشود؛ و به هر فعاليت غيرنظاممند به عنوان واكنش در برابر اين نظامها بها داده مىشود. بودريار در تجزيه و تحليلش از ديزنىلند مىگويد:
ديزنىلند آنجاست تا اين واقعيت را كتمان كند كه خودش همان كشور «واقعى» است؛ همه امريكاى واقعى كه خود عين سرزمين ديزنى است (درست همانگونه كه زندانها وجود دارند تا اين واقعيت را كتمان كنند كه اين امر اجتماعى در تماميتش، در حضور فراگير و مبتذلش، خود عين زندان است).
بودريار اشاره مىكند كه لسآنجلس ــ شهرى كه موضوع بررسيهاى موشكافانه پستمدرنيستها بوده است ــ توسط چنين مواضعى خيالى احاطه شده است. او در ادامه ادعا مىكند:
اين شهر كه چيزى بيش از يك فيلمنامه بسيار حجيم و يك فيلم هميشگى نيست، به همان ميزان كه بر ايستگاههاى قدرت الكتريكى و هستهاى و استوديوهاى فيلم نياز دارد، به اين مجتمع خيالى قديمى كودكى نيز نياز دارد تا خيالها را براى نظام عصبى همفكر و موافقش جعل و مخابره كند.
اين واپسين نسخه رساله تقديرگرايى تكنولوژيك است كه در آن مىتوان همه جوامع را همچون جلوههاى تكنولوژيهاى رسانهاى خاص تصور كرد. بودريار با طرح بحث انكار فلسفى مفهوم تمايز ــ ميان فعال و منفعل، براى مثال، يا ميان فرستنده و گيرنده ــ از خود در برابر اتهام تقديرگرايى تكنولوژيك دفاع مىكند، بحثى كه به او اين امكان را مىدهد تا بگويد تلويزيون قابليت جعل (monipulation) واقعيت را دارد و اينكه مخاطبان تلويزيون در برابر اعمال تماميتگراى سيلان بىپايان آن، نقشى فرعى دارند: حضورى كه ظاهراً تلويزيون براى ما به ارمغان مىآورد، مخاطبانش را همچون قطعات سيلان ابدى دلالتى ناشناخته بازتوليد مىكند.
براى مثال مفهوم تمايز ميان دال و مرجع، براى شناخت عملكرد رژيمهاى قدرت درون گفتار اساسى است: گفتار هميشه گفتار «در باب» است، براى مثال هميشه فاصلهاش را از ابژههايش حفظ مىكند و با حفظ اين فاصله قادر مىشود ساختار را بر اساس انحراف، ناهنجارى، بيمارى روحى، ناتوانى و غيره وضع كند. بودريار كه به حركت ماوراى تجزيه و تحليل قدرت علاقهمند است، تصويرى از جهان ارائه مىكند كه در آن عملكننده و عملپذير به يك اندازه گرفتار گرداب دوّار وانموده هستند. گفتار و سوژههايش در يك فرآيند تفكيك و تعيينناپذير (و بنابراين مبهم) در ماوراى زبان، جايى ميان آزادى كامل و جعل كامل، يكى شدهاند. در تحليل بودريار تلويزيون براى خانواده ــ ساختارى كه او از آن به عنوان يك مطلق فرهنگى نام مىبرد ــ همان نقشى را دارد كه DNA براى موجودات زنده دارد؛ يك كُد اصلى كه آنها آزادند تا تسليمش شوند: آزادى و جعلِ واقعيت تحت سرپرستى كُد ناشناس و مطلق يكى هستند. مشخصاً اين توصيفِ آوانگارد عملكردهاى رسانهاى براى آنهايى كه تمايل دارند تا از فرمهاى موجودشان برخوردار باشند، بسيار مطبوع است: همچون رژيمهاى پولمحور ( monetorist ) كه به خاطر آنكه به گزينه ديگرى اجازه ابراز وجود نمىدهند از اين توصيف استقبال شايانى كردهاند. براى ما اين شرح نابسنده و گمراهكننده و غيرممكن است، چرا كه به جاى خلق امكانات، انكار مىكند.
كاربرد پستمدرن «حال» ذاتاً داراى مشكل است؛ هم در مقام تعريفى از يك دوره تاريخى (بدين شكل قبلاً وجود نداشته است)، هم در مقام الگويى از يك زمان حال ابدى كه در آن شباهتهاى گذشته و آينده ــ همچون تفاوتهايشان ــ به خاطر زمان حال ابدى از بين رفته است. علاوه بر اين، با وجود نگاه منفى بودريار، رسانهها همچنان از قدرتى جادويى برخوردارند و اين قدرت نه تنها در تأثير ايدئولوژيك آنهاست، بلكه به تعبير اونگ باعث تغيير آگاهى هم مىشود. (طرفداران بودريار نظام ارزشى را كه توسط ارتقاء آگاهى بيان شده باشد نمىپذيرند.) آنها، ناتوان از نشان دادن تناقضهاى درونى صورتبنديهاى اجتماعى، پستمدرنيسم را با تصويرى هراسانگيز و نهايى از جامعهاى كامل از قدرت و دامنه نامحدود رها مىكنند كه در آن سوژهها تنها لحظاتى زودگذر در سيلان دائمى نشانههاى توخالى هستند: اشباح معانى. جاذبه اين تصوير آخرالزمانى مبتنى بر طرحى روانكاوانه، ممكن است با جذابيتى كه ما در تصاوير نابودى نهايى مىيابيم، همسان به نظر آيد؛ جاذبه شكست، آرامش ابدى معتاد، بازگشت به خودشيفتگى ابتدايى. جاذبه سياسى آن هم اين است كه ضرورت مبارزه را از بين مىبرد، چرا كه دموكراسى و عدالت خودشان هم بىارزش و خيالىاند و انواع نظريه را هم يكى مىكند. علاوه بر اين، انكار تفاوت باعث غفلت از شكافهايى مىشود كه در جامعه به وجود آمده است، ضمن اينكه به جاى آنكه ارزشى جديد به فرهنگ همگانى ببخشد از فرآيندهاى مادىزيستن نيز ارزشزدايى مىكند. در يك گرايش كنجكاوانه، تلاش براى رها كردن نظريه از جدّيت و سنگينىاش باعث يك hyposthasis Deadeining مىشود ــ تقليل ايدهها به ابژهها. رسانه همچون عامل اصلى تحول تاريخى و در نهايت، عامل پايان تاريخ، قلمداد مىشود.
من با تبعيت از پيتر ديوز (1987) قصد طرح اين بحث را دارم كه پافشارى مبنى بر اينكه فرآيندهاى زندگى را مىتوان بدون تعاملِ ميان انسانها شكل بخشيد، تا چه حد بىاساس است. ديوز مىگويد :
انسان قابليت تغيير خود به يك سوژه سخنگو و عملگرا را تنها از طريق تعامل با ديگر سوژهها به دست مىآورد: هويتِ خود (self) تنها درون نقشهاى اجتماعى شكل مىگيرد، اما همين نقشها تنها مىتوانند خود را از طريق همانندسازى، نه با رفتار حقيقى كه از ديگران سر مىزند، بلكه با الگوهاى ميانجى نمادين ــ بيش از زبانشناختى ــ رفتارى كسب كنند.( 1978 : 198 )
اين تأثيرِ دوجانبه ميان افراد است كه صورتبنديهاى اجتماعى را ارتقا مىبخشد، صورتبنديهايى كه، به نوبه خود، عدسيهايى هستند كه ما اعمال ديگران را از وراى آنها مىبينيم. نقش خاص زبان نياز به تأكيد بيشتر دارد: هميشه بر سر معانىاى كه زبان را بدقواره و متورم كردهاند دعوا بوده است، بنابراين هيچگاه يك شبكه شفاف زبانى براى ارتباط وجود نداشته است. هر پيام، محل بالقوه سوءتفاهمها در درون و ميان افراد است. بنابراين براى ولوشينف، زبانشناس روسى دوران اوليه اتحاد جماهير شوروى نشانههاى زبانشناختى كيفيتى چندلهجهاى accentuality) (Multti دارند كه حاصل اين واقعيت است كه گرايشهاى اجتماعى طبقاتى متفاوت درون يك جامعه زبانشناختى نشانههاى يكسانى را البته با مقاصدى متفاوت به كار مىبرند: لهجههايى با مأخذهاى متفاوت يكديگر را در هر نشانه ايدئولوژيك قطع مىكنند. نشانه به عرصه نبرد طبقاتى تبديل مىشود [ ولوشينف ] اما ولوشينف استدلال مىكند كه اين چندلهجهاى درون قلمرو ايدئولوژيك تثبيتشده طبقه حاكم رخ مىدهد و طبقه حاكم براى به دست دادن يك طبقه ممتاز، يعنى ويژگى ابدى نشانه ايدئولوژيك، براى محو يا برانگيختن نبرد ميان عقايد ارزشى اجتماعى كه درون آن رخ مىدهد و براى تكلهجهاى كردن نشانه مبارزه مىكند (همانجا). اين نزاع بر سر نشانه، معانى آن را مبهم و آشفته مىكند و ما هميشه بايد به خاطر داشته باشيم كه نشانه از طريق تسلط يك طبقه ساخته مىشود و از طريق ديگر ساختارهاى قدرت، همچون جنسيت و نژاد، قدرت در سلسلهمراتبها، در زبان و مابقى زندگى اجتماعى به كار گرفته مىشود. اما سلطه هيچگاه بىرقيب نيست و كاربرد مسلط زبان هيچگاه نمىتواند تضمينى براى توليد پيشبينىشده و نيّتمند مفاهيم (effect)شود.
بر اين اساس، مايلم حركتم را از برخى تفاسير معمول مبتنى بر شرايط نمايش (play) در حوزه تلويزيون همچون يك صورتبندى اجتماعى آغاز كنم و به برخى عقايد در باب چگونگى رابطه فرد با آن برسم. مايلم بحث را از مشاهدات، شرايط و مباحث محلى در بريتانيا و به خصوص انگلستان و همچنين رابطه آنها با كاربرد و مالكيت گسترده ويدئوهاى خانگى (VCR) آغاز كنم. به خصوص، در صورت صلاحديد، مايلم تجربيات شخصىام را از سالها فعاليت در فرهنگ ويدئويى، كه البته كيفيتى خود زندگينامهنوشتى نيز دارد، عرضه كنم. اين تجربه چندان نمونهاى نيست؛ ارزشهاى آن بيشتر در شيوه نگارش نهفته است كه نويسنده ( performer ) به خاطر ارتباطش با گروهى از هنرمندان ويدئويى و از طريق اول شخص بايد نسبت به آنچه مىنويسد، احساس مسئوليت پيدا كند. اهميت محلى بودن در اين بحث اين است كه كمك مىكند تا عموميت بحث به ارزشهايى جهانى، چه به لحاظ تاريخى و چه به لحاظ جغرافيايى، محدود شود. همچنين مايلم درباره اين نكته بحث كنم كه گسترش ويدئو در بريتانيا عرصههاى تماشاى الكترونيكى ــ و احتمالاً سينمايى ــ را تغيير داده است، اما همين مسأله ضرورتاً در كشورهاى آسيايى اتفاق نيفتاده است، جايى كه پخش برنامههاى تلويزيونى شيوه پخشِ غالب است و جايى كه سينما آنقدر قدرتمند است كه كاركردهاى سرگرمكننده تلويزيون را كاهش دهد. برنامههاى تلويزيونى در پخش جهانى، در فرهنگهاى مختلف و يا حتى درون يك فرهنگ مشابه و يا حتى توسط يك شخص در زمانهاى مختلف، به گونهاى متفاوت ديده مىشوند. اينها شرايط مادى هستند كه من مايلم درون آنها مطلبى را مطرح كنم كه نخست پخش برنامههاى تلويزيونى و سپس ويدئو همچون عملى فرهنگى را مدّ نظر داشته باشد و همچنين تلاش كنم تا تفاوتهاى موجود ميان آنها را نيز شناسايى كنم.
پخش برنامههاى تلويزيونى اساساً نامتجانس است. با اينكه تقديرگرايى تكنولوژيك و پستمدرن ادعايى خلاف اين دارد، حتى بچههاى كوچك نيز ميان حوزههاى مختلف برنامههاى تلويزيونى تفاوت قائل مىشوند. به نظر مىرسد ارتباط آنها با صفحه، تحت تأثير عواملى متعدد و مختلفى است. اگرچه، همانگونه كه جان كافى (1980) مىگويد، تلويزيون از راديو مشتق شده است، همچنين از گنجينهاى از ديگر فرمها نيز بهره مىبرد: فرمهاى ادبى، روزنامهنگارى، فيلمى و ورزشى... حوزهاى كه ممكن است گفته شود نمىتواند همهچيز را در بر بگيرد، ــ هم به عنوان جعبهاى كه محتوياتش را در بر مىگيرد و هم به عنوان دهكدههاى استراتژيك ارتش امريكا كه انقلابيهاى ويتنامى را در بر مىگرفت ــ به شكلى متناقضنما، خود تلويزيون خواهد بود؛ نه حتى گرايش اخير به برنامهسازى متفكرانه در باب تاريخ و عمل رسانه كه جريان برنامهسازى را در بر نمىگيرد (بگذريم از شبكه پيچيده روابطى كه بر صفحه تلويزيون منتقل مىشوند.)
در بريتانيا نيز شيوههاى سازماندهى پخش برنامههاى تلويزيونى ناهمگن است و از دو شكل كلاسيك ــ شبكه منطقهاى تلويزيونهاى تجارى كه منابع مالى آنها آگهيهاى تبليغاتى است و تلويزيونهاى دولتى كه با مجوز كسب درآمد، مثل بى. بى. سى و دو شكل نامتعارفتر ــ شبكه 4 كه برنامههاى توليدى مستقل را عرضه مىكند و شبكه تلفيقى Cymru Pedwar Sianel ــ تشكيل شده است. سيستمهاى پخش برنامهها در اين شبكهها متفاوت است. سيستمهاى 405 خطى قديمى جاى خود را به استاندارد 625 خطى دادهاند. ايستگاههاى فرستنده و تقويتكننده در نظام اقتصادى حيرتانگيز مالكيت و اجاره عمل مىكنند. ابعاد صفحه تلويزيون از يك گيرنده به اندازه صفحه ساعت مچى تا صفحاتى با ابعاد ديوار خانه متفاوت است. حتى در يك خانه دستگاههاى سياه و سفيد در كنار گيرندههاى رنگى حضور دارند. پخش صدا از صداهاى با كيفيت بالا (در اتصالات تلويزيون / راديو ) تا صداهايى با كيفيت پايين تغيير مىكند. حذف بىرويه پخش برنامههاى ماهوارهاى در تضاد با انحصار مخابرات بريتانيا بر انتقال امواج مخابراتى قرار مىگيرد، بنابراين هر سيگنال مخابراتى محدود به رله ماهوارهاى بايد از طريق عملكرد تجهيزات مخابرات بريتانيا در برج اداره پست عبور كند. تلويزيون، به لحاظ تاريخى، رسانهاى ناخالص است. به اعتقاد من، گفتن اينكه «اساساً» تلويزيون چه چيزى است ناممكن است.
شرط اينكه تلويزيون به ما چيزى را نشان دهد اين است كه نمىتواند به ما همهچيز را نشان دهد. مشخصاً اينكه نمىتواند ابزار توليدش را به ما نشان دهد، مگر در حالتى كه براى لحظهاى كوتاه، دوربينها و پايههاى نورپردازى را همچون تجهيزاتى به كار مىگيرد كه در پشت صحنه وظيفه نامرئى و پنهان كردن كار واقعى تلويزيون را دارند. تلويزيون همچون يك نهاد در جهانى كه نژادپرستى و جنسيتگرايى بر آن حاكم است و مقيد به نظام از مد افتاده و ناخوشايند بهرهورى است، گروهها و فعالانى خاص را به ندرت نمايش مىدهد يا اصلاً به نمايش نمىگذارد. تكنولوژى از آنِ چنين تلويزيونى است كه نمىتواند آنچه را كه از ديدِ ما پنهان است، نشان دهد. در فيلم امروز يا فردا نخور ساخته راب هاف (هلند، 1985) دوربين بر آسمان ژنو پَن مىكند. صداى پشت دوربين به ما مىگويد كه مهمترين چيز در ژنو، يعنى گاوصندوقهاى زيرزمينى بانك سوئيس، چيزى است كه شما نمىتوانيد ببينيد. اگر تلويزيون توليد معرفت كند، توليد جهالت هم مىكند. رسانهاى كه مختص اين شده تا به موجودات فاقد وجود خارجى (اشباح) وجودى خارجى و نامى ببخشد كه همچنين آگاهانه با بينندگان آنچه كه مجاز به نمايشش نيست (اسرار رسمى و قطعات زننده) صحبت كند. بنابراين عقيدهاى پايدار وجود دارد كه در ماوراى آنچه كه مىدانيد در حال ديدنش هستيد، قلمروى از چيزهايى وجود دارد كه حدس مىزنيد نمىبينيد: حقيقت.
تلويزيون، نامرئى بودن را توليد مىكند. چيزهايى وجود دارند كه براى فيلمبردارى ــ براى مثال بريتانيا يا ارزش اضافه ــ كه بايد همچون مدلولهاى دست دوم مورد ارجاع قرار گيرد، مناسب نيستند و اينكه چنين چيزهايى در برابر بحثهاى مفصلتر در باب شأن و جايگاه حقيقت در تلويزيون باز هستند: چيزهايى را كه حتى بر روى صفحه تلويزيون حضور دارند، ممكن است يك نفر نبيند، درحالىكه همين چيزها براى شخصى ديگر بسيار روشن و آشكار است. مقولات نامرئى بودن در تلويزيون ضرورتاً با توليد مرئى بودن در ارتباطاند. برنامهها و آگهيهايى كه ما مىبينيم تنها ذرهاى كوچك از آن چيزى هستند كه نمىبينيم ــ چرا كه تلويزيون گستردهتر از آن است كه يكجا ديده شود، براى اينكه برخى برنامهها هيچگاه نمايش داده نمىشوند و چرا كه برخى برنامهها هرگز ديده نمىشوند. آنچه مىتوان درباره تلويزيون دانست با غرضورزى موجود در آن محدود مىشود: در بافت جهانى، يك شخص يا حتى يك قاعده، به چه مفهومى به پخش برنامه تلويزيونى پى مىبرد؟ و هنگامىكه تلويزيون دائماً در حال سَرَك كشيدن به رسانههاى ديگر است ــ راديو كه مشخصاً مىتوان به نهادهايى همچون بى. بى. سى و آى. بى. اِى اشاره كرد، يا رسانههاى چاپى و فيلم در سازمانهايى همچون شبكه بينالمللى خبرى راپرت مرداك ــ چگونه مىتوان آن را همچون ابژه مطالعاتى پذيرفت؟ تا چه حد مىتوانيم از شيوههاى نمونهبردارى مخاطب همچون تأمينكننده دانش متكى باشيم؟ خلاصه كلام اينكه در باب تلويزيون به هيچ معرفت مطلقى نمىتوان رسيد.
تلويزيون غايب است. برخلاف سينما، تصوير تلويزيون كوچكتر و از صراحتى كمتر برخوردار است و بيش از تاريكى در روشنايى ديده مىشود و معمولاً يك دستگاه فراغت خانگى يا اجتماعى است و به همين دليل هم پيامهاى آن در رقابت با مابقى زندگى اجتماعى و خانگى قرار مىگيرد؛ همچون خود زندگى، به خاطر شكل پخش برنامههايش، ناپايدار است. در قالب واژگان مقالهاى پيشتاز درباره تلويزيون، تلويزيون خود را همچون حضورى مطلق ارائه مىكند، «اينجا و حال براى شخصِ من» (هيث و اسكيروف، 1977 : 57). جريان خاص تصاويرى كه ريموند ويليامز در كتاب تلويزيون: تكنولوژى و فرم فرهنگى (1974) به آنها اشاره مىكند، تأييديهاى براى ايدئولوژى حضور است، حضور خيالى گفتار تلويزيون نزد مخاطب، منطقاً متكى بر مقدمهاى است كه ژاك دريدا آن را همچون كانون انديشه غربى نشان مىدهد: متافيزيك حضور (دريدا، 1976 ، 1967).
كتاب اصلى دريدا به مسأله نوشتار (writing) و كلام (speech) ، يكى از تقابلهاى دوتايى كه زيربناى شيوههاى مرسوم انديشه است، مىپردازد. كلام همچون كنشى كامل پديدار مىشود، در مفهومى كه در آن دالّ و مدلول در يك كنش به وحدت مىرسند. واضح است، يا دستكم اينگونه به نظر مىرسد، كه صداى سخنگو هويتش را تأييد مىكند «سخن مىگويم، پس هستم.» نوشتار، از سوى ديگر، معمولاً همچون بازنمايى ثانوىِ كلام تلقى مىشود؛ دالِ يك دال، كنشى تكميلى براى غناى سخن گفتن. شيوه واسازانه دريدا با از توازن انداختن تقابل شروع مىشود. چه مىشود اگر نوشتار كاملاً مقدم بر كلام باشد؟ دريدا معتقد است كه مجاورت مطلق صدا و معنا در اين طرح از بين مىرود: كنش مستقيم دلالت وجود ندارد ــ هر دالى، دالِ دالى ديگر است. بنابراين، خلأ و تأخير و تفاوت و تعويق معنا به وجود مىآيد. در نوشتار زمان حال وجود ندارد. آنچه در پيش رويمان داريم هميشه متعلق به گذشته است، ما را [ به گذشته ] مىفرستد تا لحظه اصيل آن را در دالى ديگر و كنش ديگر دلالت بجوييم. از اين منظر، هيچ غنايى در كنش معنا وجود ندارد، بلكه هميشه بخشى از فرآيند است كه دريدا آن را differance مىنامد كه براى مثال در آن، سوژهاى كه سخن مىگويد هيچگاه در كلمات گفته شده حضور ندارد و تمايزى حل ناشدنى ميان آنها وجود دارد.
واسازى زوج نوشتار / كلام را مىتوان در نقد اساسِ فلسفه غربى به كار گرفت، اعتقادى شبهمذهبى نسبت به وحدت نشانه و معنا كه در مدلولى مطلق به نام وجود غايى تجلى يافته است. نظامهاى غربى در باب حقيقت مبتنى بر نظريه وجود هستند: آن چيزها، به خصوص چيزهاى غايى همچون خدا و معرفت و حقيقت، فىنفسه وجود دارند و بنابراين مىتوانند براى ما حضور داشته باشند. براى دريدا، حقيقت نمىتواند وجود داشته باشد چرا كه هيچ چيز براى اينكه حقيقت نام بگيرد وجود ندارد، تنها عرصه فرآيند وجود دارد.
اين مفهوم ايدئولوژى حضور است كه زيربناى عمل تماشاىِ گروهى را، به خصوص در ميان مشتريان قديمى و پَر و پا قرص رسانه، تشكيل مىدهد. گفتارِ جريان تلويزيونى به اين معناست كه بيننده مىتواند با صحنه ارتباط برقرار كند. جريان پخش برنامه تلويزيونى محو و ناپديد شدن پايدار آن چيزى است كه نمايش داده مىشود. اسكن الكترونى دو تصويرِ هر فريمِ نشان داده شده را مىسازد؛ خطوط در هم مىپيچند تا تصويرى كامل را بسازند. اين مشاهده حركت روى صفحه تلويزيون، خطايى بصرى است كه از توالى سريع فريمها به وجود مىآيد: يعنى هر فريمى فىنفسه ناقص است، خط فريم قبلى همواره در حال محو شدن است و نخستين اسكن از فريم موجود، پيش از آنكه اسكن فريم بعدى كامل شود، تقريباً محو و زدوده شده است، حتى از سطح شبكيه چشم. و به خاطر اينكه تماشاى تلويزيون سوژه سرگرمى ثابت است و از آنجا كه درستتر اين است كه بگوييم تلويزيون در ديالكتيكى از تقطيع (segmentation) و حركت (flow) تشكيل شده است... اينكه تلويزيون حاوى تقطيع بدون توقف است (فوئر، 1983)، پس تماشاى تلويزيون يك فرآيند از دست دادن (missing) است. حضور تلويزيون نزد بيننده، سوژه جريانى پايدار است. تلويزيون تنها متناوباً و همچون نوشتار روى شيشه براى بيننده سرگرمشده و حتى در لحظات آگاهى (concentration) كه در ديالكتيكى از شدن (becoming) پايدار و محو پايدار گرفتار شده «حاضر» است.
تلويزيون، با گير افتادن ميان اضطراب شكست و ميل به تماميتى هميشه غايب، همزمان كه پايان مىيابد متحول نيز مىشود. حضورش براى خودش جاى ترديد دارد. اينجا بايد براى فهم ريشههاى مفهوم تماشاى تلويزيون، به نظريه فيلم نظرى بيفكنيم. اودارت (8-1977) و دايان (1974)، نظريهپردازان فيلم، معتقدند كه در سينما حركت از نمايى به نمايى ديگر اصل بخيه (suture) را به وجود مىآورد؛ فرآيندى روانى كه از طريق آن تماشاگر به فضاى خيالى درون فيلم همچون يك بخيه جراحى دوخته مىشود. اما در تلويزيون، حركت از يك بخش به بخش ديگر درون برنامههاى عصر، اصل فقدان بخيه و فقدان سوژه براى گفتارِ تلويزيونى را به وجود مىآورد. تدوين ميان بخشهاى برنامه (فصل عنوانبندى، گوينده، آگهى تبليغاتى و...) به قصد ايجاد پيوستگى سازماندهى نشدهاند، بلكه به قصد مشخص كردن يك بخش براى تمايز گذاشتن با بخشهاى ديگر و براى قرار دادن تماشاگر در نوع متفاوتى از لذت و آگاهى ايجاد شدهاند. فيلم قرار است كه ما را از نگرانيهايمان دور كند و برايمان هويت خيالى تازهاى در يك بعدازظهر فراهم كند؛ تلويزيون پيوسته ما را اغوا مىكند و مىراند؛ در همان لحظهاى كه وسوسهمان مىكند تا توجه بيشترى بكنيم، برنامه تمام مىشود و برنامه جديدى شروع مىشود كه نياز به توجهى تازه دارد. تلويزيون، كه اينجا با دقتى موشكافانه كه ندرتاً به آن مىشود بررسى شد، نوعى اسكيزوفرنى حاصل از حركتهاى پايدار از يك هويت به هويتى ديگر، از يك پرسوناژ احساسى و روشنفكرانه و زيباشناسى به ديگر را باعث مىشود؛ حماقت آن با تكرار تشديد مىشود. خوشبختانه سرگرمى عمدتاً اين امكان هراسانگيز را حذف مىكند. اين دقيقاً همان امتناع از تلويزيون براى پذيرفتن يك هويت منفرد است كه به ما اين امكان را مىدهد تا به خصوص در لحظه توقف برنامه تلويزيونى از آن بگريزيم.
حضور تلويزيون براى سوژه يك مسأله است؛ درست همانطور كه حضور سوژه براى تلويزيون نيز يك مسأله است. رابطه تجارى ميان مخاطبان و دو رسانه [ تلويزيون و سينما ] اين تفاوت را نشان مىدهد. تماشاگر سينما بايد براى رفتن به سينما و ديدن فيلم پول بپردازد؛ اما بيننده تلويزيون پولش را پرداخته است. حضور اولى براى حركت از فيلم (نوار سلولوئيد) به سينما (صحنه تماشا) اساسى است. اما تلويزيون به بينندگانش نيازى ندارد. مثل آب لولهكشى، مىتواند براى مدتى نامحدود منتظر بماند تا جريان يابد. تلويزيون در شيوه خطابىاش وانمود مىكند كه شما در حال تماشا هستيد. تمام قالبهاى برنامهاى، همچون نمايشهاى مبتنى بر گفتگو، بر اساس اين فرض ساخته مىشوند. هنگامى كه ما تلويزيون تماشا نمىكنيم، در واقع هيچ تأثيرى بر ماهيت برنامه نگذاشتهايم. برخلاف سينما كه بدون يك مخاطب، چيزى بيشتر از يك قبر نيست. بخيه سينمايى، تماشاگرى را به وجود مىآورد كه بدون آن نمىتواند وجود داشته باشد. برعكس، تلويزيون تماشاگر را تماماً مصرف كرده است و حضور خود را براى خودش، با تكرار سرسختانه هيستريك، پيوسته نشان مىدهد. ظاهراً و باطناً تلويزيون در «لبه تاريكى» قرار گرفته است. (اينجا از نام يكى از سريالهاى هيجانانگيز بى. بى. سى. بهره گرفتيم.) آن چيست كه در هنگام تعويض كانال، اما نه در هستى خود تلويزيون، ناپديد مىشود؟
از آنجا كه تلويزيون مصرفناپذير است، پس مصرف مىشود. [ تلويزيون ] گنجينهاى است كه ثروتش، بزرگترين ضعف آن است. همانگونه كه سرژ توبيانا در شماره ويژه كايهدو سينما درباره ويدئو (1981) اشاره مىكند، هميشه در تلويزيون دو گفتار وجود دارد: گفتار جلوههاى ظاهرى، يعنى گفتارى مرتبط با سطح ظاهرِ واقعيت كه براى ظهور بر روى صفحه تلويزيون تلاش مىكند و گفتارِ امر واقعى Real) (the ، يعنى گفتارِ آپاراتوسِ(2) تلويزيونى و ماشينآلات. تا آنجا كه به [ گفتار [ جلوههاى ظاهرى مرتبط مىشود، تلويزيون راه را براى نزاع بر سر معانى بازمىگذارد؛ تا آنجا كه حاكى از [ گفتار ] امر واقعى است، تلويزيون قابل تغيير است. تلويزيون فاقد قدرت است: ابژهاى نهچندان جدّى است كه براى به دست آوردن قدرت هم تلاش مىكند، خودش مأخذ قدرت نيست. از يك سو تلويزيون و گفتارهاى در باره تلويزيون در بريتانيا اخيراً بر مسائل شمار بينندگان و خدمات عمومى متمركز شدهاند؛ مثل مباحث پيرامون سريال ساكنان ايستاند در بى. بى. سى. بنابراين، اين سوءال به وجود مىآيد: اگر بى. بى. سى بايد مخاطبانش را همچون چهرههاى راديويى و تلويزيونى تجارى ارسال كند، به چه كسى آنها را ارسال مىكند؟ آيا چهرههاى راديويى و تلويزيونى به عموم مردم خدمت مىكنند يا اين عامه مردم هستند كه به چهرههاى راديويى و تلويزيونى خدمت مىكنند؟ سمت و سوى دوم را مىتوان در نزاع ميان آپاراتوس واقعى و جلوه ظاهرى واقعيتى كه در آپاراتوس موجود است تشخيص داد.
اين رابطه نيرو [ توبيانا مىنويسد ] قاعده اصلى تلويزيون را تشكيل مىدهد، پنجره جامعهشناختى كه هميشه در جستجوى واقعيت[ هاى ] بيشتر است، آكواريومى كه از يك سو جلوههاى ظاهرى زندگى را به نمايش مىگذارد (ابزار اساسى وزارت تبليغات) و از سوى ديگر صادقانه چيزى را بيان نمىكند. در تلويزيون، قدرت، ابژهاى ناممكن است، ابژه جستجويى نامعين، ابژه a كوچك(3) (توبيانا ، 1981 : 5).
ما به اين «ابژه a كوچك» در صفحات بعدى خواهيم پرداخت؛ عنصرى در نظريه لاكانى و ميل كه مىتوان آن را از طريق نام واپسين فيلم بونوئل، اين ابژه مرموز ميل (That Obscure Object of Desire) ، شرح داد. اينجا لازم است اشاره كنيم كه اين ميل، كه همچون موتور كنش و دلالت انسانى در نظر گرفته شده است، هميشه ميل به چيزى ديگر است و اينكه آن چيز ديگر نهايتاً هميشه فراتر از دسترس ماست و به محض اينكه ما به آن دست مىيابيم، نيروى ميل در ما متوقف مىشود و بنابراين كنش و معناسازى نيز متوقف مىشود. توبيانا اشاره مىكند كه در تلويزيون، قدرت هدفى ناممكن است، هدفى كه ارتباط پيوسته مردم با اين رسانه عجيب را باعث مىشود، چرا كه اين ارتباط در واقع جستجويى است كه هيچگاه به نتيجه نمىرسد.در پرتو آنچه گفته شد، مىتوانيم از مجموعه اين گزارهها در باب پخش برنامههاى تلويزيونى به يك حكم دست يابيم: تلويزيون بايد همچون يك ابژه توليد شود. به مفهومى ديگر، تلويزيون همچون گفتار، موقعيتهاى سوژهاى را توليد مىكند كه از طريق آنها قرار است درك شود، هرچند كه جايگاه شخصىاش همچون نقطه آغاز آن فرآيند مورد ترديد است. به لحاظ سازمانى، به عنوان پخش برنامه و به عنوان فرآيند تماشا ــ حتى به عنوان ابژه گفتار در باب تلويزيون ــ تلويزيون محل نزاع است و يكى از شروط آن نزاع، وجود تلويزيون همچون هستىِ مستقل است. مشخصاً بحث اين نيست كه تلويزيون نبايد وجود داشته باشد، بلكه وجود آن بايد در ارتباط با سوژههايى توليد شود كه گفته مىشود، چه به لحاظ سازمانى و چه به لحاظ قياسى، توليد مىكند. اگر سوژه همچون سوژه در گفتار تلويزيون توليد شود، چرا بايد فرض كنيم كه تلويزيون همچون ابژهاى در رابطه مشابه توليد نمىشود؟ من اشاره كرده بودم كه جايگاهِ هستىشناختى و معرفتشناختى و سياسىِ تلويزيون در بيننده فردى توليد مىشود، در خردهفرهنگ اتاق نشيمن، در فرهنگهاى ملّى، محلّى و جهانى، همچون نوعى شبح، شبكهاى كسالتبار، سرگرمكننده، خستهكننده، قدرتمند، كرختكننده، هراسآور، بىضرر و آموزنده از تناقض كه پيش از آنكه بتواند جنبه توليدكننده معنا را بپذيرد، به اعتماد بينندگانش در حضور آنها همچون يك ابژه نياز دارد. ديالكتيك ناپايدار امر واقعى و امر ظاهرى، حاضر و غايب، مرئى و نامرئى، موقعيتى است كه تلويزيون تحتِ آن وارد امر اجتماعى مىشود. تماشاى ــ و نوشتن درباره ــ تلويزيون كاركردى اوليه دارد و آن وظيفه توليد تلويزيون همچون يك موجود است. همزمان، روابط پيرامون تلويزيون درونْ و ميانْ سوژهاى است؛ آنها روابطى در درون و ميان سوژهها هستند.
در اين بحث مغلطه انسانيت انتزاع شده است. ماركس در پيشگفتار 1857 نشان مىدهد كه نكتهاى اساسى در كوشش براى تقليل مردم ــ و در بحث، مخاطبان تلويزيون ــ به تودههايى يكسان وجود دارد كه هر كوششِ بعدى براى تعريف روابط پيرامون شكل كالا را تغيير مىدهد.
نگاه به جامعه همچون سوژهاى منفرد... نگاهى از روى خطا و كنجكاوى است. با سوژه منفرد، محصول و مصرف همچون مقاطع كنشى منفرد ظاهر مىشوند... در جامعه، اما، ارتباط توليدكننده با محصول ارتباطى خارجى است و بازگشتش به سوژه متكى به روابطش با ديگر افراد است.
(ماركس، 1973 : 945)
روابط توزيع و مبادله ــ روابط ميان محصول و مصرف ــ روابط نژاد، طبقه، جنسيت، سن با ديگر عواملى هستند كه تقسيمات موجود در صورتبنديهاى اجتماعى را تعيين مىكنند. آنها بايد خود را، نه همچون موجوداتى عينى و خودبسنده، بلكه همچون قطبهاى توليدشده در نزاع بر سرِ مالكيت و كنترل و معنا، درك كنند.
همانگونه كه ماركس در نخستين فصل سرمايه (1976) شرح مىدهد، سرمايه، به عنوان يكى از تجلياتش، از آن روابط ميان مردمانى برخوردار است كه همچون روابط ميان ابژهها نمود مىيابد. سرمايه جايگاه ابژه را همچون كاركرد نهاد مالكيت و روابط طبقاتىاش توليد مىكند. همانگونه كه پيشتر ديديم، طبقه حاكم كوشش خواهد كرد تا نشانه را به قلمرو تكلحنى خود تبديل كند؛ اما همانندِ نشانه چندلحنى، ابژه محل نزاع باقى مىماند. در اين زمينه است كه ما بايد مشكل جايگاه ابژه تلويزيون را درك كنيم. اين نكته كه تلويزيون به مثابه يك ابژه وجود دارد، فرضى چنان طبيعى و بديهى است كه غالباً پرسشناپذير به نظر مىرسد. امّا مطالعات انتقادى بايد همواره پرسشگيزترين نگاه خويش را مستقيماً به آنچه كه پرسشناپذير است معطوف سازند. نزاع بر سر معنا و نظارت سازمانى در حوزه گفتارهاى در باب تلويزيون، نزاعى است كه سوژه را در رابطه با ابژه قرار مىدهد. ما ديگر نبايد ابژه معرفت دكارتى را همانند سوژه واحد و مستقل و مركزى گفتارهايى در باب روش تأييد كنيم. موضوع مهم تصور مشتاقانه روابط ميان موجودات نيست، بلكه مسأله اين است كه رابطه ميان آنها جايگاهشان را تعريف مىكند. شرايط مثبتى وجود ندارد؛ ما بايد تفاوت را مدّ نظر قرار دهيم.
اصطلاح «تفاوت» در مبانى زبانشناختى نظريات اجتماعى و فرهنگى كه من در اين تحليل از آنها بهره جستهام جايگاهى خاص دارد. زبانشناس سوئيسى، سوسور، در اوايل قرن بيستم، تغييراتى اساسى در علم زبانشناسى اِعمال كرد. او توجه را از ريشههاى تاريخى زبان (تحليل در زمانى) به بررسى زبان در مقطعى مشخص از زبان (تحليل همزمانى)، همچون نظامى كه تحت سيطره قواعد است، معطوف كرد. در ميان نخستين دستاوردهاى نظرىاش، اين نكته اهميتى بسزا داشت كه دال، يعنى فرمهاى مادى كه توسط زبان گزينش مىشوند، همچون آواها و حروف، اختيارى هستند؛ يعنى اينكه آنها هيچ ارتباط ضرورى با چيزهايى كه به آن ارجاع مىدهند ندارند. درك خلأ ميان دال و مدلول او را به كشف ديگرى نائل كرد: اينكه كيفيت دالهايى كه به آن اجازه دلالتزايى مىدهد، حاصل تفاوت آنها با دالهاى ديگر است. زبان نظامى قاعدهمحور است كه به خاطر حياتش مبتنى بر تفاوتهاى تقليلناپذير ميان عناصر سازنده آن است. براى مثال، ارتباط ميان يك حركتِ قلم مو و حركتِ قلم موى ديگر براى شيوه خلق يك نقاشى، حياتى است؛ حركت مشابه در جاى مشابه تنها حركت نخست را پنهان مىكند. اما قالبهاى اوليه رنگ، همگى به خودى خود، فاقد معنا هستند، تنها هنگامىكه در ارتباط با يكديگر قرار مىگيرند واجد معنا مىشوند؛ درست همانطور كه شما مىتوانيد يك چهره را در ماه يا پيكرههايى رقصان را در شعلههاى آتش ببينيد. به صفحه تلويزيونتان و شيشه بزرگ آن خيره مىشويد و لكههاى بىمعناى فلورسنت را مشاهده مىكنيد؛ روابط ــ تفاوت ــ است كه به آنها اين امكان را مىدهد تا تصويرى معنادار بيافرينند. حتى يك تكفريم يا يك ثانيه سروصداى حاشيه صوتى هيچ معنايى ندارد مگر در ارتباط با تفاوت نسبت به آنچه پيشتر رخ داده و آنچه بعداً خواهد آمد. درك تفاوت ميان شرايط به مراتب مهمتر از خود شرايط [ اختيارى [است كه بايد در ذهن و به دنبال آن به وجود آيد.
با ويدئو، تلويزيون وارد عصر بازآفرينى مكانيكى شد. اخيراً جان مك گراث، نمايشنامهنويس اسكاتلندىِ صحنه و تلويزيون، نوشت :
درام كيفيت نمونهاى تلويزيون را از دست داده است ــ آن كيفيتى كه يك رويداد را همزمان براى ما در مقام يك ملت به ارمغان آورده است. ده سال پيش، من فكر مىكردم درام تلويزيون، همچنان، همچون رويدادى خلق مىشود كه براى مقطع تكرار نشدنى پخش مناسب است... اين كيفيتى است كه آن را از فيلم متمايز مىكند و آن را به تكرارناپذيرى حماسى تجربه تئاترى پيوند مىزند.
به زعم جين فوئر، كاربرد ويدئو، حال و هواى تلويزيون زنده، يگانگى و آنى بودن پخش رويداد تلويزيونى را كاربرد ويدئو از بين برده است. شايد براى من اين نام مكگراث است كه به اين نقل قول طنينى خاص مىبخشد؛ هنگامى كه من يك دانشجوى بدون تلويزيون بودم يادم مىآيد كه اهالى خانهاى اشتراكى در پايين خيابان را قانع كرده بودم تا براى تماشاى يكى از مهمترين نمايشهاى تلويزيونى بريتانيا و مكگراث، پشم، گوزن نر و نفت سياه سياه، به آنجا بروم. در زيرزمينى كه توسط اهالى خانه و همسايه پر شده بود ما نمايش را تماشا مىكرديم و سپس ساعتى درباره آن بحث مىكرديم. تماشاى گروهى و تلويزيون زنده بعدها در مقاله مكگراث با لحنى نوستالژيك در تضاد با تماشاى راكد و تكهتكه ويدئو قرار گرفت. اين نوستالژىاى است كه شباهت فراوانى با تحليل دريدا از روسو و لوى ـ استراس در كتاب گراماتولوژى (1976) دارد. جابهجايى زمان در ارتباط مشابهى با تلويزيون زنده قرار مىگيرد، درست همانند رابطه نوشتار و كلام. زيربناى نوستالژى مكگراث، درك عميق حضور و غنا و خودبسندگى رويداد تلويزيونى است. نوار ويدئو در قياس با تلويزيون، با تأخير ظاهر مىشود، مخاطبش را پراكنده مىكند، ناقص و ارضانكردنى است. زنده بودن تلويزيون به يك معنا باعث مىشود تا ماهيت تكه تكه آن پنهان شود، ما ممكن است در جواب بگوييم. نوار ويدئو متقابلاً، ناقص بودن خود را به زور بر دوش برنامه تلويزيونى مىاندازد. خصلت تكثيرپذيرى ويدئو، رابطه جديدى ميان آن و مخاطب برقرار مىكند، به طورى كه به عقيده من شيوه تماشا كردنِ كنونى ما را تغيير مىدهد، زيرا حتى اگر شما فراموش كردهايد تايمر را روشن كنيد، كسى ديگر وجود دارد كه اين كار را انجام دهد. خصلتِ جايگزينناپذيرى حذف شده است ــ هرچند كه مارگرت مورس معتقد است كه «تكرار صحنه» رابطه تماشاگر با مسابقه ورزشى زنده را عوض مىكند. تلويزيون از طريق ويدئو مىتواند از بردگى متافيزيك حضور خلاصى يابد.
اگر شيوه خطابى خاص تلويزيون، تظاهر به گفتگو باشد («ما»ى هميشه حاضر مجرى، از اينكه امشب ما را به خانههاى خود راه دادهايد متشكريم)، اين تنها به سبب متافيزيك حضور نيست. جابهجايى زمان نه تنها مشخصاً رابطه بيننده را با مرجع «امشب» بلكه با ضمايرى همچون «ما»، «ما را» (us) ، «شما» و «شما را» (your) تغيير مىدهد. اين همان نگرانىاى است كه ويدئو براى فرآيند ديدن به ارمغان مىآورد: اشتياق به تماشاى گروهى ويدئو درست همانگونه كه به راديو گوش مىدهيم يا تلويزيون را تماشا مىكنيم. و اگر تحقيق آن گرى (1987 ، 1986) تماشاى آميخته با گناه و جنسيتمدار نوارهاى جابهجاشده زمان را در ميان نمونه بينندگان زنش در شمال انگلستان نشان داده است، مطمئناً مىتوان آن را همچون كاركردِ زوال حضور ارزيابى كرد و بنابراين زوال كيفيت تصادفى تماشاى تلويزيون را در نقطه مقابل تماشاى يك برنامه خاص و همچنين زوال مشاركت ميان صفحه [ تلويزيون ] و بيننده قلمداد كرد. من البته به موضوع تماشاى آميخته به گناه در صفحات بعد خواهم پرداخت.
ما اينك ويدئو را داريم تا از گسترش زمان ديدن و رها شدن بينندگان از استبداد جدول برنامههاى شبكههاى تلويزيونى، ثابت شدن تصوير، حركت تند forward) (fast و ديدنِ معكوس vision) (reverse ، فرصت جلو و عقب بردن نوار و در نتيجه بر هم زدن سلطه دايجتيك (Diegetic) پخش برنامه، فرصت براى تماشاى قطعات كوتاه و سرانجام تكثير قالبهاى برنامهاى موجود بهرهمند شويم. اما همه اين چيزها را ما تنها به بهاى خطر خودمحورى (solipsism)به دست مىآوريم؛ نوارهاى ويدئويى فاقد رابطه دوسويهاند. انتقال «ما» (غلط؟) در پخش تلويزيونى، شرط ورود يك رابطه متفاوت با صفحه تلويزيون است، رابطهاى كه تعهد بيننده را نسبت به برنامهاى كه مشاهده مىكند و بهرهاى كه از آن مىبَرد عوض مىكند، چرا كه با حضور تلويزيون و ويدئو و امكانات همانندسازى با صفحه تلويزيون، وحدت تلويحى با مخاطب و حتى با خودمان را تغيير مىدهد.
شما نمىتوانيد يك ويدئو را براى اولينبار تماشا كنيد. همچون ديگر رسانههاى تكثيرى در عصر بازآفرينى مكانيكى بنيامين، ويدئو حالِ هميشه حاضر را دگرگون مىكند. ويدئو زمان حال را، بر اساس تكثير گذشته و ترسيم آينده، از قطعيت مىاندازد، همانگونه كه جابهجايى زمان، حالِ ابدى پخش تلويزيون را در قطعات كوتاه مستحيل مىكند و آن را براى تماشاى آينده ذخيره مىكند. با اين حال، ويدئو سرانجام تلويزيون را در بر مىگيرد، هرچند كه تلويزيون نمىتواند خودش را در بر گيرد (حتى نيرومندتر از شيوهاى كه تلويزيون فيلم و راديو را مشمول عطش سيرىناپذيرى نسبت به محتويات برنامهها مىكند). ويدئو اين كار را به كمك بازآفرينى انجام مىدهد، حال و هواى تلويزيون را مىربايد تا خاصيت تكرار نامحدود را شامل خود كند. بدين مفهوم ويدئو ديگر رسانههاى تكثيرى را نه به سادگى خاطرات تكميلى حوادث و احساسات، بلكه همچون احتمالى براى همتاسازى (replication) آنها پيوند مىزند. پس، ما بايد در تماشاى ويدئو متوجه شويم كه ويدئو هميشه تكرار فرآيندى است كه دارد، يعنى اينكه براى تماشاگر هيچ حضور آغازين و اصيلى وجود ندارد كه به كمك آن بتواند صحت و حضور شخصىاش را تضمين كند. اين خاصيت به سرمايه ويدئو تبديل شده است، نه تنها مىتواند يك سريال، برنامه يا قسمت نمايشى را براى بررسى نگه دارد (يعنى اينكه آنها را از موجوديت پيچيده و ناپايدارى به نام تلويزيون جدا مىكند) بلكه مىتواند از طريق نوع ديگرى از رسانههاى پخش و به شيوهاى كه اساساً اقتصاد توليد تلويزيون را تغيير داده است، [ تماشاى ] اين برنامهها را به وقت ديگرى موكول كند. توازن قدرت ميان نهادها و متنها و بينندگان اساساً بر هم خورده است. برخلاف نظر اندى ليپمن (1985 : 3)، زمان جابهجا شده است.
ويدئو نظارتناپذير است. تاريخ تكنولوژى ويدئو (به آرمز، 1988 و كين، 1987 نگاه كنيد) حكايت از رابطهاى محكم ميان تكنولوژى نظارتى و كمكهاى مهم نظامى دارد. پخش برنامههاى راديويى همچون يك تكنولوژى مخابراتى توسط ماركونى با ارسال ûS به شكل رمزِ مورس آغاز شد؛ اما به زودى تبديل به سوژهاى براى نزاع بر سر نظارت بر مخابرات شد و در اغلب اوقات به رسانهاى تكجهتى تقليل يافت. كاربردهاى نظارتى ويدئو با خود خاصيت تكرار فورى صحنه را به همراه آورد. هيچ چيز اساسى و طبيعى در باب گونههاى تكنولوژيك وجود ندارد؛ آنها در بافتهاى اجتماعى و فرهنگىاى توليد شدهاند كه با نزاع ميان مصرفكنندگان نهايى و توليدكنندگان مشخص شده است. همچون بسيارى از ابداعات سرمايهدارى متأخر، دستگاههاى نظارت از كوشش براى نظارت بر آنها فراتر رفتند. در مورد ويدئو اين موضوع به «قانون مسخره ضبط ويدئو» تبديل شد. از طريق اين قانون، حكومت تلاش كرده تا با دخالتهاى مستقيم قانونى، فقدانِ نظارت سازمانى بر اين رسانه را جبران كند. علاوه بر اين، قانون كپىرايت رايج دچار آشفتگى و بىنظمىاى جدّى است. آنچه اينجا اتفاق افتاده است، اينكه چرا ويدئو بدون برخوردارى از عملهاى سازمانهاى معمول كه تمايل به جمعآورى چنين ابداعاتى دارند، تبديل به يك فرم فرهنگى خانگى معمول شده است، شايد مرتبط با دشوارى تعريف ماهيت ويدئو باشد. توليدكنندگان سختافزارى كه ظاهراً به موفقيتهاى فراوانى رسيدهاند، به كالاى تازهاى نياز داشتند تا با عرضه آن به بازار، اوقات فراغت خانوادگى بتواند كاهش فروش و اجاره تلويزيون را جبران كند. حالا آنها بايد با توليدكنندگان نرمافزارى و با عوامل قيّممآبانه فرآيند بازتوليد در سرمايه مبارزه كنند ــ مبارزان اخلاقى، روشنفكران جناح حاكم در حزب تورى (Tory Party) . اما فعلاً زود است كه بگوييم ويدئو براى اينكه فراتر از فرمهاى هنجار نظارت سازمانى قرار مىگيرد، به قلمرو نظارتى بينندگان تعلق دارد. ويدئو نزاعهاى پيچيدهترى بر سرِ قدرت رسانهها ساخته است؛ هنوز جراحتهايش التيام نيافته و توازن را نيز تغيير نداده است، مگر هنگامى كه در مقام رسانه توليدى قرار مىگيرد. اگر گفتارهاى اخلاقى رايج توجهشان را به كاركردهاى استمنايى تماشاى ويدئو معطوف كردهاند، آنها اين كار را از طريق درگيرى سياسى در بحران خانواده همچون نهاد انجام دادهاند (در رديف ديگر خطمشيهاى سياسى حزب تورى كه رفاه اجتماعى را در بخش خصوصى قرار مىدهد). ويدئو همچون عاملى جديد، وارد شرايطى جديد و عجيب و تقريباً خشن شده است. همانطور كه جرمى تانستال مىگويد، ويدئو تنها يك ژوكر نيست. به نظر مىرسد كه بيشتر يك موجود متقلب است كه تعدادى ژوكر پخش مىكند و بيشتر شبيه به يك بازى شانسى پوكر است.
استعاره بازى پوكر، به خصوص، خيلى خاطرهانگيز به نظر مىرسد. جان فيسك (1987 : فصل 12 و 13)، بحث مفيدى درباره مسيرهايى دارد كه رويكردهاى روانكاوانه نسبت به تلويزيون از طريق آنها مىتوانند از يك مسألهزايى لذت به يك بازى برسند كه ممكن است ارتباط بيشترى با تلويزيون داشته باشند و به اعتقاد من، به شرط وضوحشان براى فرهنگ ويدئو نيز مفيد واقع مىشوند. نظريه لذت، آنگونه كه در نظريه فيلم گسترش يافته است، درى ميان حوزههاى عمومى و خصوصى گشوده است؛ ميان آن چيزى كه از جهانهايى نمادين و اجتماعى ناشى شده است كه سنتهاى مشتركمان هستند و ما به عنوان افراد، واكنشها و درگيريهاى شخصى عميقى با آنها داريم. چگونه ساختار اجتماعى بازى وارد ساختار روانى بازيگر مىشود؟
بحثهاى پيرامون لذت سينمايى از آنچنان پيچيدگى و تفصيلى برخوردارند كه ما نمىتوانيم اينجا وارد جزئياتشان شويم ــ خواننده براى شناخت آن به اليس (1982)، فيسك (1988) و مقاله سينماى روايتى و لذت بصرى (1975) نوشته لورا مالوى رجوع كند. با اين همه لازم است كه چكيدهاى از رويكردهاى روانكاوانه نسبت به مطالعات فرهنگى ارائه شود، رويكردهايى كه با همه كاستيهايشان فرصتى براى تحقيق مناسبات ميان توليد ايدئولوژيك در بيرون و دريافتشان در درون زندگى داخلى بيننده فراهم مىكند.
ژاك لاكانِ روانكاو، استعاره آينه را براى توصيف انتقال مهم ميان دنياى ابتدايى كودك و دنياى خودآگاه بزرگسال به كار مىگيرد. كودكى كه براى نخستينبار خود را در آيينه مىشناسد، متوجه مىشود كه آنچه در آيينه است هم شبيه خودش است و هم يك چيزى بيشتر: تعريفشدهتر، متمايزتر و ظاهراً يكپارچهتر. با اين حال، اين خودِ اوست. مالوى اين مسأله را همچون آغاز رابطه / ياس عاشقانه طولانى ميان خود و تصويرى كه در سينما منجر به چنين شناخت لذتبخشىشده است توصيف مىكند (1975 : 10). از آنجا كه اين نخستين همذات پندارى است، يعنى همذات پندارى با خود، همذات پندارى با اين توهم است كه شما مىتوانستيد بهتر از آن چيزى كه هستيد باشيد. بنابراين شكاف روانى كه ايجاد شده با حس اجتنابناپذير شكستى كه همراه با پايان دورهاى كه ما در آن با جهان حضور داشتيم، تعالى مىيابد. اين دامنه تجربه كه در روان عميقاً تثبيت شده است، اين قلمرو روابط با خود را، لاكان خيالى (Imaginary) مىنامد.
اين نخستين مجموعه شكافهايى است كه سوبژكتيويته ناپايدار روان شخص بزرگسال را توليد مىكند. در فراسوى مرحله آينگى، سوژه بايد قواعد زبان و جامعه را از آموزش استفاده از توالت گرفته تا رمزهاى لباس پوشيدن، از آداب غذا خوردن تا آداب مدرسه، كه لاكان نمادين (symbolic) مىنامد، درونى كند. هسته تجزيه و تحليل زبانشناختى چنين نظامى، آنگونه كه ديدهايم، مفهوم «تفاوت» است. لاكان استدلال مىكند كه نخستين مدخلِ نمادين، نخستين قواعدى كه توسط كودك درونى مىشود، قواعد و ساختارهاى تفاوت جنسى است. اين مرحله تكامل در گفتار فرويدى عقده اُديپ ناميده مىشود و نگرانى اختگى همراه آن، آشوب عاطفى قدرتمندى است كه ميراث آن را براى مثال مىتوان در سبعيتى ديد كه توسط سلطه ديگرجنسخواهى بر همجنسگرايان زن و مرد اِعمال مىشود. نخستين كشفِ هراسانگيز معناى «تفاوت» شكافى را عميقتر مىكند كه با شوكِ كشفِ هويتِ منفك فرد از مابقى جهان آغاز شده است.
پس، زبان در بافت روان ياد گرفته مىشود و همانقدر كه از جهان ماوراى آن متمايز شده است، به لحاظ درونى هم متفاوت است. لاكان بر روى جدايى من (ego) از ديگر عناصر تشكيلدهنده زندگى روانى تأكيد مىكند: من (در آلمانى Ich Das ) جايگاه سوژه در زبان است؛ مسيرى كه از طريق آن، اجتماعى و شخصى در هم تنيده مىشوند. لذت سينمايى هم نمادين و هم كنش ميل را درگير مىكند، اما در عين حال آن لحظه در برابر آينه را، هنگامى كه كودك نخست از جدايى خود از جهان و انشقاق درونىاش آگاه مىشود، يادآورى مىكند. همذاتپندارى، مشخصاً، مبتنى بر توانايى خيالىِ اوست و ياد مىگيرد كه در آن مرحله به تصاوير آرمانى كه نظام ستارهها به وفور تأمين مىكند، واكنش نشان دهد. مشكل موجود در توصيف روانكاوانه ناشى از مشكل موجود در جوامعى است كه در آن تكامل يافته است: سوق داده شدن به سوى هويت مردانه و در نظر گرفتن زنان به عنوان موجوداتى فرعى: «تفاوت» در نظريه همچون رابطه قدرتى نمايان مىشود كه زنانگى در آن ديگر (other) بيگانه و تابع مردانگى است. از سوى ديگر، اين نامتوازنى روانكاوى را ابزارى سرگرمكننده براى كشف پدرسالارى و لذت مردانه مىكند.
بسيارى از پژوهشگرانِ اخير به سمت نظريه كارناوالِ ميخائيل باختين و نظريه بازى، همچون شيوهاى براى گذر از بنبست تفاوت جنسى كه در روانكاوى مطرح است، گرايش پيدا كردهاند؛ به سوى نظريهاى كه احتمالاً هم توصيفى در باب لذتهاى زنانه در سينماست و هم براى سنجشِ برنامههاى تلويزيونى مناسبتر است. مفهوم ريسك و خطر، كه يادآور بازى پوكر تونستال است، اينجا به سطح روابط سوبژكتيو حركت مىكند. تجزيه و تحليل مهم جيليان اسكيروف از بازيهاى ويدئويى (1986)، ژوكر ديگرى را وارد بازى مىكند و پولِ وسط ميز قمار را بار ديگر مىبَرَد. او با الهام از باختين در ميان ديگر نظريهپردازان، پرسش جنسيت در يك پراتيك كاملاً مرد محور در بازيهاى ويدئويى خانگى و بازار را مطرح مىكند. رويكرد او از روانكاوى نسبتاً نامأنوس كودكى بهره مىگيرد كه توسط ملانى كلاين مطرح شده است.
Hellivision اسكيروف به نحوى قانعكننده استدلال مىكند كه رئوس كلى روايتى بازيهاى حادثهاى ويدئويى، زيربناى يك بازيگر ـ رابطه را تشكيل مىدهد كه به فانتزيهاى كودكانهاى نظر دارد كه توسط كلاين در تجزيه و تحليلش از دنياى كودكان مورد كند و كاو قرار گرفته است. نزد كلاين، بازى كودكان حاوى يك تجلى بيرونى out) (acting است كه از طريق آن مىتوان بازنمايى نمادين كودكانه روابط شايق كودك با بدن مادرش را ديد. كودك قادر نيست تا از پس وسوسههاى ويرانگرش برآيد كه از طريق مجموعهاى از نمادسازيها به وجود آمده است و به او اين امكان را مىدهد تا خواهشهاى خشنش را جبران كند؛ نمادسازيهايى كه ممكن است شامل فانتزى نابودى وحشيانهاش هم بشود. بازى ويدئويى با برخوردارى از احتمالِ درونساختى مرگش، همچون يك پايان روايتى، نه تنها جستجو براى گنج در گاوصندوق زيرزمين را يادآورى مىكند، بلكه اين نمادسازيهاى كودكانه جنس مذكر را تكثير مىكند.
همچون لاكانىها، وارثان معاصر پراتيك، كلاين بر اين نكته تأكيد دارد كه تفاوت جنسى توسط كودك تا آن حد درونى مىشود كه تفاوت بيولوژيك آناتومى حاوى معنايى باشد. دالهاى تفاوت جنسى كمتر از ديگر دالها اختيارى نيستند؛ هيچ دليلى وجود ندارد كه نشان دهد چرا آنها به تضادى ميان قدرت و شكل ديگر آن دلالت دارند كه آن معانى را كه در فرآيند اجتماعى توليد شده، نگه مىدارد. مشخصاً تفاوت جنسى در جامعه ما همچون نمونهاى مركزى ــ به زعم بعضيها مركزى ــ از دلالت و از طريق دلالت همچون تمرين قدرت نشان داده شده است. براى تحليل تماشاى ويدئو عناصر انتقادى ميل و اشتياقى هستند كه از طريق تثبيت تفاوت جنسى برانگيخته مىشوند.
در همان حال، لذتهاى پُرشورى وجود دارند كه حاصل بازى هستند و از بازيهاى مجاز و بنابراين كماهميت بر لبه تاريكى مشتق شدهاند. تحليل فرويد از بازى اسامى دوران كودكى، فن ـ بازى كلاين و بيانات لاكان درباره بازى تاس، به موازات ادبيات گستردهاى در باب كارناوال و مسابقه ـ بازى، جذابيت ابدى بازى را نشان مىدهند كه براى بزرگسالان پس از دوران كودكى مدتها باقى مىماند. مهمترين چيز در اينجا، شاهدى است كه نشان مىدهد فرآيند اجتماعى شدن و سوژه شدن (subject-ion) در بيشتر مردم ناقص است و اينكه رابطه نزاع درون و ميان افراد در بازىاى به وجود مىآيد كه همچون لطيفهها، كارناوالها و بسيارى ديگر از فعاليتهاى جنسى از تخطى از قوانين، خطر احساس گناه و / يا خطر مكافات و زيادهروى، و ريسك كردن و خطر كردن ذوق مىكنند.
قابليت فعاليت فرهنگى است كه چنين مرزها و محدودهها و حاشيههايى را با دقت رياضىوار فرد فتيشيست زير پا مىگذارد. اين شكلى از لذّت است كه به اعتقاد من در بازى و يا دقيقتر در تماشاى ويدئو وجود دارد: يعنى گريزى به رابطه پيشاُديپى كه بر مرحله آينگى لاكان تقدم دارد، رابطهاى كه در آن هويت و هويت جنسى يكسان هستند. اين همان احساس گناه است كه به چنين رابطه و دخالتى دامن مىزند؛ همراه با مواردى ديگر، همچون كاركرد استمنايى ويدئو، مشاهدات آن گرى (1989) در باب قدرت مردانه (كه نشانه و نمود آن چسبيدن به دستگاه كنترل از راه دورِ تلويزيون، حتى خارج از محيط خانه است) و مسأله خودمحورى كه پيشتر اشاره شد. اثر مارلى ظاهراً استفاده از دستگاه تلويزيون را، همچون رسانهاى كه مسائل خانواده از دريچه آن مىگذرد، نشان مىدهد. به نظر مىرسد كه ويدئو بيشتر براى استفاده در تنهايى يا حتى تماشاى غيرمجاز مورد استفاده قرار مىگيرد ــ همسران خانهدار در طول اوقات فراغتشان و نوجوانان در ديروقت ــ و به همين دليل براى من بيشتر يادآور قماربازِ درگيرِ بازى است تا هسته خانوادهاى كه جلوى تلويزيون نشستهاند. اين نوع كاربرد ويدئو شاهدى بر لذّتى كمابيش باطنى از آن است؛ نه همچون جانشين تلويزيون، بلكه به عنوان گزينهاى در برابر آن.
كنش جابهجايى زمانِ يك برنامه خارج از پخش تلويزيون، به خودى خود بىمعناست؛ بيرون كشيدن زمان از ديگر وظايف، به خاطر اين فعاليت دست كم گرفته و ناديده انگاشته شده است كه هيجان انجام يك فعل ممنوع را به لذّت وعده داده شده مىافزايد. هوركهايمر و آدورنو معتقدند كه تاريخ تمدن، تاريخ درونگرايى قربانى است؛ به بيان ديگر، تاريخ انكار است (به نقل از مايكلسون، 1986 : 111) ــ فرمولى كه تمدن به يارى آن هم به مثابه فرهنگ غربى و هم به مثابه آن چيزى كه كودك در جامعهمان هنگام فراگيرى زبان و جنسيت به دست مىآورد، درك مىشود. به تعبير كلاين، اين درونفكنى تكانههاى ويرانگر است كه كودك به هر حال نمىتواند تحملشان كند. شايد تحليل كلاينى مسير روشنترى را ترسيم كند: اين دكمههاى قابل دستكارى ظريف بر روى صفحه ويدئو مىتوانند منشأ رنج و تكرار و ثابت كردن تصوير براى چند دقيقه باشند و مىتوانند مورد بررسى و داورى و انكار قرار گيرند. از طريق ويدئو جريان از پيش محتوم و مقدّر جهان خارج و نمادينِ تلويزيون و تمدن مىتواند تبديل به سوژهاى براى سوژه شود. آنها از مراجع واقعيشان تهى مىشوند و، در عوض، به بيانيههايى در باب شرايط باطنى تبديل مىشوند. از طريق ويدئو مىتوانيد با خودتان بازى كنيد، شرايطى را كه جهان از طريق مدخل شما به جامعه عرضه مىكند دوباره ارزيابى كنيد، زمان را پيش از تك سويه شدن محتومِ آن فراخوانيد، و براى حداقل لحظهاى در ميان دالهاى آزادشده از ضرورتهاى اجتماعى، دلالتزايى يك چيز بر يك شخص، بازى كنيد.
لاكان نقدى از شيوه درمان ديكِ (Dick) كلاين، يعنى كودك مبتلا به بيمارى درخودماندگى (autistic) ، ارائه و استدلال مىكند كه جهان انسانى از طريق علاقهاى ساخته مىشود كه مبتنى بر ابژههايى است كه همانقدر كه از يكديگر متفاوتاند، معادل يكديگر هم هستند و كاركردهايشان بىشمار است: ويژگيهاى زبان. جهان ديك غيرانسانى است (نه حتى پيشانسانى) چرا كه او نمىتواند در اين دريافتها سهيم باشد؛ جهان او غير زبانشناختى است. ما به عنوان افراد بالغ نمىتوانيم به چنين وضعيتى بازگرديم، حتى نمىتوانيم وضعيتى جديد ابداع كنيم. تنها كارى كه مىتوانيم بكنيم زنده كردنِ غيرزبانشناختى درون فرمهاى زبانى، همچون نوار ويدئو در هنگام فرآيند تماشا كردنمان است، چيزى مشابه همان بحث تماشاى غيرمجاز كه پيشتر مطرح كردم. آئين و مناسك كوچكى كه هنگام تماشاى ويدئو داريم ــ خاموش كردن چراغها و در دست قرار دادن سيگار و آبجو و قطع كردن تلفن ــ زمان تماشا را همچون يكى از آن لحظات جداشده از سازمان طبيعى زمان مشخص مىكند، زمانى براى خود، كه در آن نزاع بيرونى مىتواند به يك سطح درونى تغيير يابد. اينكه چگونه چنين كارِ درونى ممكن است به سياست فرهنگ كارناوال مرتبط شود، مسألهاى است كه به آن خواهيم پرداخت.
اين مقاله ترجمهاى است از :
Sean Cubitt, Time Shift: On Video Culture, Routledge, London, 1991, pp. 21-43.
1آپاراتوس (Apparatus) ، يا دستگاه سينمايى يا همان تكنولوژى سينمايى كه در برابر چشمها و گوشهاى تماشاگر تصاوير و صداهاى واقعىنما خلق مىكند، در واقع تكنولوژىاى است كه چگونگى قرار گرفتن واقعيت در قالب نماها و فصلهاى سينمايى را پنهان مىكند. از سوى ديگر، به زعم نظريهپردازان متأخر فيلم، آپاراتوس، تماشاگر را در موقعيت تماشاگر جنسى قرار مىدهد؛ كسى كه در چرخه لذتى كه صنعت سينماى تجارى به دنبال آن است، نقشى تعيينكننده دارد. به همين دليل كارآيى اقتصادى صنعت سينما، مبتنى بر تمايل تماشاگر به لذتى است كه به كمك آپاراتوس حاصل مىشود. اين اصطلاح براى نخستينبار توسط ژان لويى بودرى وارد نظريه فيلم شد. ــ مترجم.
2object fetit á : يكى از اصطلاحات كليدى در دستگاه روانكاوى لاكان.