| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 18 |
نوشته ماكس هوركهايمر و تئودور آدورنو ترجمه مراد فرهادپور بطلان اين نظريه جامعهشناختى كه از دست دادن پشتوانه نهاد عينى دين، و اضمحلال آخرين بقاياى دوران ماقبل سرمايهدارى،
به همراه تفكيك يا تخصصى شدن تكنولوژيك و اجتماعى، نهايتا منجر به بروز آشوب فرهنگى شده است، همهروزه اثبات مىشود;
زيرا اينك فرهنگ بر همهچيز نقشى يا مهرى يكسان مىزند.فيلمهاى سينمايى، راديو و مجلات جملگى نظامى را شكل مىبخشند
كه در كل و در همه اجزاى خويش يكدست و يكنواخت است.حتى فعاليتهاى زيباشناختى جناحهاى سياسى مخالف به لحاظ شور
و شوقشان در اطاعت از ضربآهنگ اين نظام آهنين با هم فرقى ندارند.ساختمانهاى پرزرق و برق مربوط به مديريت صنايع و
محوطه نمايشگاهها در كشورهاى اقتدارگرا دقيقا به همان شكل و شمايلى هستند كه در هر جاى ديگر.برجهاى عظيم و تابناكى
كه در همهجا از زمين سبز مىشوند علائم بيرونى برنامهريزى حسابشده شركتهاى بينالمللىاند، همان غايتى كه نظام
دلالمسلكى افسارگسيخته از قبل به سويش مىتاخت (نظامى كه بناهاى يادبودش عبارتند از توده انبوه خانههاى دلگير و
ساختمانها و دفاتر تجارى در شهرهاى خشك و بىروح.) حتى هماينك نيز خانههاى قديميترى كه درست در خارج منطقه
سيمانى مركز شهر قرار دارند شبيه حلبىآبادها به نظر مىرسند، و ويلاهاى يكطبقه (bungalow) و نوساز مناطق بيرون
شهر به لحاظ ستايش از پيشرفتهاى فنى و اين دستورالعمل يا خصلت ذاتى تعبيهشده در آنها كه پس از چندى بايد همچون
قوطيهاى كنسرو خالى به دور انداخته شوند با بناها و سازههاى مقوايى نمايشگاههاى جهانى هيچ فرقى ندارند.با اين حال
طرحهاى خانهسازى شهرى كه به منظور تداوم [ حيات ] فرد به منزله واحدى فرضا مستقل در مسكنى كوچك و بهداشتى
طراحى شدهاند، در واقع او را بيش از پيش مطيع و خادم خصم خويش مىكنند، يعنى مطيع قدرت مطلق نظام سرمايهدارى.از
آنجا كه ساكنان [ اين خانهها ]، در مقام مولدان و مصرفكنندگان، در جستجوى كار و لذت به سوى مركز [ شهر ] كشيده
مىشوند، همه واحدهاى زنده در هيات مجموعههاى به خوبى سازمانيافته تبلور مىيابند.وحدت بارز جهان صغير و جهان كبير،
آدميان را با الگويى از فرهنگ خودشان روبهرو مىكند: اينهمانى كاذب امر كلى و امر خاص.تحت نظام انحصارى همه اجزاى
فرهنگ تودهاى يكساناند، و خطوط مربوط به چارچوب مصنوعى اين فرهنگ رفتهرفته نمايان مىشوند.آنانى كه بر قله قدرت
نشستهاند ديگر حتى علاقهاى به پنهان كردن نظام انحصارى ندارند: همچنانكه خشونت اين نظام آشكارتر مىشود، قدرتش نيز
فزونى مىگيرد.سينما و راديو ديگر نيازى ندارند تا به هنرىبودن تظاهر كنند.اين حقيقت كه آنها فقط نوعى كسب و كارند به
ايدئولوژى رايجبدل مىشود تا مزخرفاتى را كه سينما و راديو عامدا توليد مىكنند، توجيه كند.اين رسانهها خود را صنعت
مىنامند; و زمانى كه رقم درآمدهاى مديران آنها منتشر مىشود، هر شك و ترديدى در مورد سودمندى اجتماعى محصولات
تمامشده برطرف مىگردد. طرفهايى كه نفعى در اين قضيه دارند صنعت فرهنگسازى را به صورتى تكنولوژيك توضيح مىدهند.چنين گفته مىشود كه
چون ميليونها نفر در اين صنعت مشاركت دارند، وجود برخى فرآيندهاى بازتوليد امرى ضرورى است، فرآيندهايى كه به ناگزير
متمضن آناند كه در مواردى بىشمار نيازهايى يكسان توسط اجناسى يكسان ارضا شوند.سپس اين نكته مطرح مىشود كه تقابل
تكنيكى ميان شمار معدود مراكز توليد و شمار زياد كانونهاى وسيعا پراكنده مصرف مستلزم سازماندهى و برنامهريزى از سوى
مديريت است.به علاوه، چنين ادعا مىشود كه معيارهاى [ توليد برنامهها ] در وهله نخستبر نيازهاى خود مصرفكنندگان مبتنى
بودند، و به همين دليل نيز با مقاومتى چنين ناچيز پذيرفته شدند.حاصل كار همان حلقه مغزشويى و نيازهاى از پيش ايجادشده
است كه در متن آن وحدت سيستم هر روز قويتر و مستحكمتر مىشود.و البته از اين واقعيت نيز هيچ ذكرى به ميان نمىآيد كه
پايه و اساس قدرت و سلطه تكنولوژى بر جامعه، قدرت همان كسانى است كه تسلط اقتصاديشان بر جامعه از همه بيشتر است.هر
نوع توجيه و تبيين تكنولوژيكى در حكم توجيه نفس سلطه است.اين [ توجيه مبين ] همان سرشت قهرآميز جامعهاى است كه از
خود بيگانه شده است.ماشينها، بمبها، و فيلمها كل قضيه را سرپا نگه مىدارند تا زمانى كه عنصر يكدستكننده نهفته در آنها
قدرت و توان خود را در قالب همان خطا و ستمى آشكار سازد كه اين عنصر موجب افزايش آن بوده است.اين امر تكنولوژى صنعت
فرهنگسازى را به صرف حصول استانداردسازى و توليد انبوه بدل كرده است، و هر آن چيزى را كه متضمن بروز تمايزى ميان
منطق كار و نظام اجتماعى بود، قربانى و فدا كرده است.ولى اين امر نتيجه نوعى قانون تحول نهفته در ذات تكنولوژى نيست،
بلكه از كاركرد آن در اقتصاد امروز ناشى مىشود.آن نيازى كه ممكن است در برابر كنترل و نظارت مركزى مقاومت كند از قبل به
واسطه كنترل اعمالشده بر آگاهى فردى، سركوب شده است.گذر از تلفن به راديو به روشنى نقشها را مشخص و متمايز كرده است.
اولى [ تلفن ] هنوز به فرد مشترك اجازه مىداد نقش سوژه را بازى كند، و ماهيتى ليبرال داشت.دومى [ راديو ] پديدهاى
دمكراتيك است: راديو همه مشاركان را به شنوندگان بدل مىكند و به شيوهاى اقتدارگرا آنان را بنده و تابع برنامههايى مىسازد
كه همگى دقيقا يكساناند و براى همه پخش مىشوند.هيچگونه دستگاه يا لوازمى براى پاسخگويى متقابل ابداع نشده است، و
شبكههاى خصوصى محروم از هرگونه آزادىاند.فعاليت آنها محدود به عرصه فرعى و مشكوك «كار آماتورى» است، و اين شبكهها
در عين حال بايد به سازماندهى از بالا تن سپارند.اما در برنامههايى كه به طور رسمى پخش مىشوند هرگونه رد پاى
خودانگيختگى مردمى به لطف وجود صيادان قريحه، رقابت ميان استوديوها و انواع و اقسام برنامههاى گزينششده توسط افراد
حرفهاى، كنترل و جذب مىشود.مجريان بااستعداد مدتها پيش از آنكه صنعت فرهنگسازى آنان را به نمايش گذارد به اين صنعت
تعلق دارند; در غير اين صورت براى جا افتادن در آن چنين حريص و مشتاق نمىبودند.نگرش عموم مردم، كه صريحا و عملا
هوادار نظام صنعت فرهنگسازى است، خود بخشى از اين نظام است، نه عذر موجهى براى آن.اگر يك شاخه از هنر همان فرمولى
را دنبال مىكند كه شاخهاى ديگر با رسانه و محتوايى بس متفاوت; اگر دسيسهچينى دراماتيك اپراهاى آبكى راديو چيزى نيست
جز دستمايهاى سودمند براى نشان دادن شيوه غلبه بر مشكلات تكنيكى در هر دو قطب تجربه موسيقايى - چه جاز واقعى و چه
تقليدى مبتذل از آن; يا اگر يك موومان از فلان سمفونى بتهوون به نحوى خام و سردستى براى موسيقى فيلم «تنظيم» مىشود،
درست همانطور كه رمانى از تولستوى براى نگارش فيلمنامه مخدوش و تحريف مىشود: پس اين ادعا كه چنين كارى به قصد
ارضاى آرزوهاى خودانگيخته عموم مردم صورت گرفته است، چيزى جز حرف مفت نيست.ما به حقايق نزديكتر خواهيم بود اگر
اين پديدهها را به منزله اجزاى ذاتى آن دستگاه فنى و پرسنلى توضيح دهيم كه خود، تا آخرين پيچ و مهرهاش، بخشى از مكانيسم
گزينش اقتصادى است.به علاوه، در ميان مراجع و مقامات اجرايى اين توافق - يا دستكم اين عزم راسخ - وجود دارد تا از توليد يا
تاييد رسمى هر آن چيزى سر باز زنند كه به هر نحوى با قواعد و نظرات آنان در باب مصرفكنندگان، يا مهمتر از همه با خود آنان،
ناسازگار است. در عصر و زمانه ما گرايش عينى جامعه در هيات مقاصد ذهنى و پنهان مديران شركتها تجسد مىيابد، مديرانى كه
برجستهترينشان به قدرتمندترين بخشهاى صنعت تعلق دارند - فولاد، نفت، الكتريسيته، و صنايع شيميايى.در قياس با آنها
انحصارات فرهنگى ضعيف و وابستهاند.اين انحصارات نمىتوانند دلجويى از صاحبان واقعى قدرت را ناديده انگارند، مگر آنكه
بخواهند حوزه فعاليت آنها در جامعه تودهاى (حوزهاى مختص توليد نوع خاصى از كالا كه به هر شكل هنوز با ليبراليسم آسانگير
و روشنفكران يهودى پيوندى بيش از حد نزديك دارد) متحمل مجموعهاى از تصفيهها شود.وابستگى قدرتمندترين شبكه
خصوصى راديو - تلويزيونى به صنعتبرق، يا وابستگى صنعت فيلمسازى به بانكها، وجه مشخصه كل اين حوزه [ فرهنگى ] است كه
شاخههاى منفردش خود به لحاظ اقتصادى مجموعهاى در هم تنيدهاند.همه آنها چنان از نزديك به يكديگر متصلاند كه حتى
نهايت تمركز قواى ذهنى نيز اجازه مىدهد تا خطوط تمايز ميان شركتها و شاخههاى تكنيكى متفاوت ناديده گرفته شود.وحدت
خشن و بىرحم مشهود در صنعت فرهنگسازى گواهى استبر آنچه در عرصه سياست رخ خواهد داد.تفكيكها و تمايزات بارز نظير
تفكيك فيلمها به دو گروه الف و ب، يا تفكيك داستانهاى منتشر شده در مجلاتى با نرخهايى متفاوت، بيش از آنكه مبتنى بر
موضوع و محتواى اثر باشند، از طبقهبندى، سازماندهى، و نامگذارى بر مصرفكنندگان ناشى مىشوند.محصولات نهايى براى
همگان توليد مىشود تا هيچكس قادر به گريز از آن نباشد; تمايزات مورد تاكيد قرار مىگيرند و گسترش مىيابند.طيف و
سلسلهمراتبى از محصولات توليد انبوه با كيفيت متنوع به مردمان خورانده مىشود، و بدينترتيب حاكميت كمىشدن تمامعيار
گسترش مىيابد.هر كسى بايد (به نحوى ظاهرا خودانگيخته) بر طبق همان سطحى [ از ذوق و سليقه ] رفتار كند كه از قبل براى
وى تعيين و دستهبندى شده است، و همان مقوله يا دستهاى از محصولات توليد انبوه را برگزيند كه براى افرادى از نوع او عرضه
شده است.در جداول سازمانهاى پژوهشى مصرفكنندگان به هيات آمار و ارقام ظاهر مىشوند، و بر اساس گروههاى درآمدى به
مناطق قرمز، سبز، و آبى تقسيم مىشوند; اين همان تكنيكى است كه براى هر نوع تبليغات به كار مىرود. درجه صورى بودن اين روش زمانى آشكار مىشود كه درمىيابيم همه محصولاتى كه به صورت مكانيكى از هم تفكيك شدهاند سر
آخر يكسان و همانند از كار درمىآيند.اين نكته كه تفاوت ميان طيف محصولات كارخانه كرايسلر و فرآوردههاى جنرال موتورز
اساسا امرى موهوم استبراى هر كودكى كه به تنوع و گوناگونى اشياء علاقهاى خاص دارد، معلوم و بديهى است.آن مواردى كه
خبرگان فن تحت عنوان نكات مثبت و منفى مورد بحث قرار مىدهند، فقط بدين كار مىخورند كه نمايش كاذب رقابت و تنوع در
گزينش را جاودانه تداوم بخشند.همين امر در مورد محصولات برادران وارنر و متروگولدوينماير نيز صدق مىكند.با اين حال
تفاوتهاى موجود ميان مدلهاى گرانتر و ارزانتر عرضهشده از سوى يك كارخانه واحد نيز دائما كاهش مىيابند: در مورد خودروها
اينگونه تفاوتها عبارتند از تعداد سيلندرها، ظرفيت موتور، و جزئيات مربوط به افزارهاى خاص هر شركت; و در مورد فيلمها
تفاوتهاى اصلى عبارتند از تعداد هنرپيشگان معروف، كاربرد اغراقآميز تكنولوژى، نيروى كار، ابزار و وسايل، و استفاده از آخرين و
جديدترين فرمولهاى روانشناختى.معيار عام حسن و شايستگى ميزان «توليدات چشمگير» يا ميزان سرمايهگذارى نقدى است.در
صنعت فرهنگسازى بودجههاى مختلف با ارزشهاى واقعى يا معناى خود محصولات كوچكترين ارتباطى ندارند.حتى رسانههاى
تكنيكى نيز به صورتى بىرحمانه به سوى همسانى و يكدستى رانده مىشوند.هدف تلويزيون ارائه تركيبى از راديو و فيلم است، و
محدود ماندن اين رسانه صرفا از اين امر ناشى مىشود كه طرفهاى ذىنفع هنوز در جمع خود به توافق نرسيدهاند، ليكن
پيامدهاى آن يقينا عظيم و مبشر اين نويد خواهد بود كه تا بدانحد موجب تشديد فقر و بىمايگى وجه زيباشناختى شود كه در
اندك زمانى يكسانى تمامى محصولات صنعت فرهنگسازى مىتواند حجاب نازك خويش را كنار زده و پيروزمندانه پا به صحنه
گذارد، و رؤياى واگنرى - Gesamtkunstwerk يا امتزاج همه هنرها در يك اثر هنرى - را به مسخره تحقق بخشد.در قياس
با اپراى تريستان ، در اينجا اتحاد كلمه، تصوير، و موسيقى بسى كاملتر است زيرا آن عناصر حسى كه جملگى رويه سطحى واقعيت
اجتماعى را به نحوى تاييدآميز منعكس مىكنند اصولا در قالب يك فرآيند تكنيكى واحد تجسد مىيابند، فرآيندى كه محتواى
خاص آن از وحدت اين عناصر شكل مىگيرد.اين فرآيند همه عناصر توليد را در خود ادغام مىكند، از رمان گرفته (كه از آغاز با
گوشهچشمى به سينما نوشته مىشود) تا آخرين و جديدترين تكنيك صدابردارى.اين امر مبين پيروزى سرمايه سودآور است كه
در مقام ارباب مطلق، لقب و عنوانش بر دلهاى كسانى عميقا حك شده است كه خلع مالكيت گشتهاند و در صف بيكاران انتظار
مىكشند; اين پيروزى محتواى بامعناى هر فيلمى است، صرفنظر از هر داستانى كه گروه توليد براى آن برگزيده باشد. انسانى كه داراى اوقات فراغت استبايد هر آنچه را كه صنعتگران فرهنگى به او عرضه مىكنند، بپذيرد.فرماليسم كانت هنوز
متضمن شكلى از دخالت و اداى سهم از سوى فرد بود، فردى كه تصور مىرفت مىتواند تجارب متنوع حواس را با مفاهيم بنيادين
مرتبط سازد; ليكن صنعت فرد را از اين كاركرد خويش محروم مىكند.خدمت اصلى آن به مصرفكننده آن است كه به عوض او
تجارب حسى را با مفاهيم تركيب كند.كانت مىگفت مكانيسمى سرى در جان آدمى نهفته است كه شهود مستقيم را به شيوهاى
تدارك مىبيند كه مىتوان همه اين نوع شهودها را در نظام عقل ناب جاى داد.اما امروزه رمز اين مكانيسم گشوده شده است و
اگرچه همه ظواهر حاكى از آن است كه اين مكانيسم توسط همان كسانى برنامهريزى مىشود كه دادههاى تجربه را عرضه
مىكنند، يعنى توسط صنعت فرهنگسازى، ولى در واقع اين مكانيسم توسط قدرت جامعه بر آنان تحميل مىشود، جامعهاى كه
به رغم همه تلاش ما براى عقلانىكردنش غيرعقلانى باقى مىماند.اين قدرت گريزناپذير از سوى عوامل يا آژانسهاى تجارى
پردازش مىشود و از همين رو آنان مىتوانند اين تصور مصنوعى را القاء كنند كه خود بر مسند فرماندهى نشستهاند.براى
مصرفكننده چيزى باقى نمانده است تا به طبقهبندى آن بپردازد.توليدكنندگان اين كار را براى او انجام دادهاند. «هنر براى
تودهها» موجب نابودى رؤيا گشته است، ولى اين هنر هنوز پايبند اصول و قواعد آن ايدئاليسم رؤيايى است كه ايدئاليسم انتقادى از
آنها گريزان بود.همهچيز از آگاهى نشات مىگيرد: براى مالبرانش و بركلى، از آگاهى خدا; و در هنر تودهاى، از آگاهى گروه
توليدكنندگان.بىشك ستارههاى سينما، ترانههاى محبوب، و اپراهاى آبكى جملگى گونههايى سخت و نامتغيرند كه به تناوب
تكرار مىشوند، ولى علاوه بر آن محتواى مشخص نفس تفريح و سرگرمى نيز از آنان ناشى مىشود و تنها به ظاهر تغيير مىكند.در
اينجا جزئيات جملگى تعويضناپذيرند.تكرار فاصله كوتاه كه در متن ترانههاى محبوب عاملى مؤثر بود، مغضوب شدن موقتى
قهرمان فيلم (كه از سوى او به منزله تمرينى مفرح پذيرفته مىشود)، برخورد خشن هنرپيشه مرد با معشوق خويش و دست رد
زدن او به سينه دخترك لوس ثروتمند، اينها جملگى، همچون ساير جزئيات، كليشههاى حاضر و آمادهاى هستند كه هر جا لازم
باشد به كار مىروند; نقش آنها در تحقق هدفى خلاصه مىشود كه در طرح كلى بدانها اختصاص داده شده است.فلسفه وجودى آنها
كلا چيزى نيست مگر تاييد اين طرح در مقام اجزاى تشكيلدهنده آن.به محض آنكه فيلم شروع مىشود، كاملا روشن است كه
چگونه پايان خواهد يافت، و چه كسى برنده، مجازات، يا فراموش خواهد شد.در عرصه موسيقى سبك نيز گوش تمرينديده به
مجرد شنيدن نخستين نتهاى ترانه محبوب باب روز مىتواند حدس بزند چه چيز در پيش روست و با فرارسيدن آن به خود
تبريك مىگويد.حد متوسط طول داستان كوتاه بايد به دقت رعايتشود.حتى شوخىها و لطيفهها نيز همچون صحنهاى كه در
متن آن جاى مىگيرند محاسبه مىشوند.تنظيم آنها به عهده متخصصان ويژه است و طيف محدود آنها موجب مىشود تا تقسيم
مسئوليتها ميان اين متخصصان آسان گردد.تحول و رشد صنعت فرهنگسازى نهايتا به تسلط و غلبه جلوهها، دستكاريها، و
جزئيات فنى بر خود اثر منجر گشته است - همان اثرى كه زمانى بيانگر ايده بود، ليكن بعدها همراه با خود ايده مضمحل گشت.
زمانى كه جزئيات آزادى خود را بازيافتند، به عواملى ياغى و طغيانگر بدل شدند و در دوره مابين رمانتيسم و اكسپرسيونيسم،
مقام خود را به منزله بيان آزاد، يا محملى براى اعتراض به اصل سازماندهى، تثبيت كردند.در عرصه موسيقى عنصر يا تاثير
هارمونيك واحد موجب محو و نابودى آگاهى از فرم به مثابه يك كل شد; در نقاشى نيز رنگ واحد به قيمت غفلت از كمپوزيسيون
يا تركيب تصويرى مورد تاييد قرار گرفت; و در عرصه رمان هم روانشناسى مهمتر از ساختار اثر شد.اكنون صنعت فرهنگسازى
بدين امر خاتمه داده است.اگرچه اين صنعت منحصرا با جلوهها و تاثيرات سروكار دارد، ليكن طغيان آنها را در هم مىكوبد و آنها را
وامىدارد به خدمت همان فرمولى درآيند كه جانشين خود اثر مىشود.سرنوشتى واحد به يكسان بر كل و اجزاء تحميل مىشود.
كل به ناچار فاقد هرگونه رابطهاى با جزئيات است - درست نظير زندگى شغلى انسان موفقى كه در متن آن همهچيز بايد به مثابه
مثال يا اثباتى قاطع جفت و جور شود، درحالىكه خود اين زندگى چيزى نيست مگر جمع همه آن حوادث ابلهانه.آن به اصطلاح
ايده مسلط به مانند قفسه پروندههاست كه وجود نظم را تضمين مىكند ليكن انسجامى به وجود نمىآورد.كل و اجزاء همانند
هماند; نه تضادى در كار است و نه پيوندى.هماهنگى از پيش تنظيمشده آنها تقليد مسخرهاى است از آنچه در آثار هنرى بزرگ
بورژوايى مىبايستبا تلاش به دست آيد.در آلمان سكون و جمود گورستان نظام ديكتاتورى از قبل بر شادترين فيلمهاى دوره
دمكراسى سايه افكنده بود. كل جهان ساخته شده است تا از غربال صنعت فرهنگسازى گذر كند.تجربه قديمى سينماروهايى كه جهان خارج را ادامه فيلمى
مىپندارند كه هماينك تماشاگرش بودهاند (زيرا اين فيلم نيز به تمامى معطوف به بازتوليد جهان ادراكات روزمره است)، اينك
اصل هادى توليدكننده فيلم محسوب مىشود.هرقدر كه تكنيكهاى او با شدت بيشتر و نقص كمترى اشياء و امور تجربى را
دوبارهسازى كنند، غلبه اين توهم نيز آسانتر مىشود كه جهان خارج ادامه صاف و ساده آن چيزى است كه بر پرده نمايش داده
مىشود.از زمان هجوم و پيروزى برقآساى فيلم ناطق، بازتوليد مكانيكى تحقق اين هدف را گسترش بخشيده است. تمايز زندگى واقعى از فيلمهاى سينمايى هر روز دشوارتر مىشود.فيلم ناطق، كه از تئاتر توهمزا بسى فراتر مىرود، هيچ جايى
براى تخيل يا تامل از سوى تماشاگر باقى نمىگذارد، تماشاگرى كه ديگر قادر نيست در چارچوب ساختار فيلم بدان واكنش نشان
دهد، و با اين حال بدون گم كردن رشته داستان ذهن خود را از جزئيات دقيق فيلم منحرف سازد; و بدينسان فيلم قربانيان خود را
وامىدارد تا آن را مستقيما با واقعيتبرابر شمارند.فلجشدن خودانگيختگى و قواى تخيلى مصرفكننده رسانههاى تودهاى لزوما در
اين يا آن مكانيسم روانى ريشه ندارد; او بايد از دست دادن اين خصايص را به ماهيت عينى خود محصولات نسبت دهد، به ويژه به
شاخصترين آنها، يعنى همان فيلم ناطق.اين محصولات چنان طراحى شدهاند كه سرعت و چابكى، قدرت مشاهده، و تجربه براى
صرف فهم آنها بىشك لازم و ضرورى است; معهذا اگر تماشاگر بخواهد هجوم بىوقفه واقعيتها را دنبال كند ديگر جايى براى تفكر
پيوسته باقى نمىماند.اگرچه تلاشى كه پيششرط واكنش اوست امرى نيمهخودكار است، ليكن هيچ عرصه يا فضايى براى [ كاربرد
] قوه تخيل وجود ندارد.آن كسانى كه چنان در جهان فيلم - در تصاوير، حركات، و كلمات آن - جذب و ادغام شدهاند كه ديگر
نمىتوانند بگويند چه چيزى به واقع آن را به يك جهان بدل مىكند، مجبور نيستند در طول نمايش فيلم ذهن خود را بر نكات
خاص مربوط به نحوه عمل آن متمركز سازند.ساير فيلمها و محصولات صنعتسرگرمى كه پيشتر ديدهاند، جملگى به آنان ياد
دادهاند منتظر چه چيزى باشند; آنان به صورتى خودكار واكنش نشان مىدهند.قدرت جامعه صنعتى در اذهان آدميان جاى
گرفته است.سازندگان سرگرمى مىدانند كه محصولات آنان حتى زمانى كه حواس مصرفكننده پرت يا پريشان باشد، با
هوشيارى و دقت مصرف خواهد شد، زيرا هريك از آنها نمونه و مدلى از آن دستگاه اقتصادى عظيمى است كه همواره تودهها را چه
در زمان كار و چه در اوقات فراغت - كه خويشاوند همان كار است - سرپا نگه داشته است.از هر فيلم ناطق و هر برنامه تلويزيونى
مىتوان همان تاثير اجتماعى را استنتاج كرد كه منحصر به هيچ يك از آنها نيستبلكه جملگى به يكسان درش سهيماند.صنعت
فرهنگسازى به مثابه يك كل آدميان را چونان نوع يا گونهاى قالبريزى كرده است كه بدون استثنا در قالب هر محصولى بازتوليد
مىشود.همه عوامل اين فرآيند، از تهيهكننده فيلم گرفته تا كلوبهاى ويژه زنان، كاملا مراقباند كه بازتوليد ساده اين وضعيت
ذهنى به هيچ وجه متحول نشود و با زير و بم و سايه روشن آميخته نگردد. مورخان هنر و پاسداران فرهنگ كه از انقراض نوعى قدرت بنيادين در مغربزمين شكايت مىكنند، قدرتى كه تعيينكننده
سبك است، بر خطايند.جذب و ادغام كليشهاى همهچيز، حتى امور شكل نيافته، در جهت اهداف بازتوليد مكانيكى، از كارآيى
دقيق و رواج عام هرگونه «سبك واقعى» ، به مفهوم مشهود در بزرگداشت فضلاى فرهنگى از گذشته ارگانيك ماقبل سرمايهدارى،
فراتر مىرود.هيچ پالستريناى نوظهورى نمىتوانست در حذف هرگونه نواى ناسازى كه از قبل آماده نگشته و تكليفش مشخص
نشده است، پيگيرتر از آن تنظيمكننده موسيقى جازى باشد كه مىكوشد هرگونه بسط و تحولى را كه با بيان رايج تطبيق
نمىكند سركوب كند.زمانى كه اين فرد موسيقى موزارت را به صورت جاز درمىآورد، آن را تغيير مىدهد، آن هم نه فقط هنگامى
كه اين موسيقى بيش از حد جدى يا بيش از حد دشوار است، بلكه همچنين در مواردى كه موزارت ملودى خود را به شيوهاى
متفاوت، و احتمالا سادهتر، از آنچه هماينك رايج است هارمونيزه مىكند.هيچ معمار قرون وسطايى نمىتواند در بررسى و گزينش
مضامين و موضوعات مربوط به پنجرهها و تنديسهاى كليسا شك و سوءظن بيشترى به خرج دهد تا آن دم و دستگاه و استوديوى
فيلمسازى كه اثرى از بالزاك يا هوگو را، پيش از تاييد نهايى آن، زير ذرهبين مىگذارد.هيچ متاله قرون وسطايى نمىتوانست در
تعيين حد و ميزان عذابى كه ارواح ملعون بايد بر اساس مراتب عشق الوهى متحمل شوند بيش از تهيهكنندگان فيلمهاى حماسى
آبكى دقت و ظرافتبه خرج دهد، همان تهيهكنندگانى كه ميزان شكنجه اعمال شده بر قهرمان يا نقطه دقيق كنار رفتن درز دامن
بانوى اول فيلم را به دقت محاسبه مىكنند.فهرست صريح و ضمنى و آشكار و مرموز امور ممنوع و قابل تحمل چنان گسترده است
كه نه فقط حوزه و حدود آزادى را تعيين مىكند، بلكه در خود اين حوزه حاكم و قادر مطلق است.همهچيز، تا آخرين جزئيات، بر
همين اساس شكل مىگيرد.صنعتسرگرمى نيز، همچون همتايش، هنر آوانگارد، با استفاده از ابزار نفى و تكفير، زبان خود را تا حد
دستور و واژگان تعيين مىكند.فشار دائمى براى توليد جلوههاى نو (كه البته بايد با الگوى كهن سازگار باشند) صرفا به منزله
قاعده ديگرى براى افزايش قدرت امور متعارف عمل مىكند، به ويژه زمانى كه اين خطر وجود دارد كه يك جلوه خاص از تور
بگريزد.مهر يكسان بودن با چنان قاطعيتى بر تمامى جزئيات زده مىشود كه هيچ چيزى كه در بدو تولد نشان نخورد، يا در همان
نگاه نخست تاييد نگردد، هيچگاه قادر به ظهور نيست.هنرپيشگان سينما، صرفنظر از آنكه مشغول توليد يا بازتوليد باشند، اين
زبان زرگرى را چنان راحت و سليس و با چنان شور و شوقى به كار مىبرند كه گويى اين همان زبانى است كه مدتها پيش به لطف
همين اشتياق خاموش گشته است.چنين است آرمان و ايدئال امر طبيعى در اين عرصه از فعاليت، و تاثير و نفوذ آن پابهپاى كاملتر
شدن تكنيك و نقصان تنش ميان محصول نهايى با زندگى روزانه، قدرتمندتر مىشود.خصلت متناقض اين روش رايج، كه اساسا
تقليدى مسخره است، در تمامى فرآوردههاى صنعت فرهنگسازى قابل تشخيص و غالبا بر آنها مسلط است.يك موسيقيدان جاز
كه سرگرم نواختن قطعهاى جدى است، مثلا يكى از سادهترين قطعات بتهوون، به صورتى غيرارادى ضرب آن را دستكارى
مىكند و اگر از او بخواهيم تا قسمتبندى عادى ضرب قطعه را رعايت كند، با تبختر به ما لبخند خواهد زد.اين همان «طبيعتيا
ماهيتى» است كه، پيچيده شده به لطف تقاضاهاى گزاف و دائمى اين يا آن رسانه خاص، سبك جديد را برمىسازد و خود نوعى
«نظام برساخته از فقدان فرهنگ است، كه مىشد حتى نوع خاصى از "وحدت سبك" را بدان نسبت داد به شرط آنكه سخن گفتن
از توحش داراى سبك به واقع معنا و مفهومى دربر داشت» . (1) تحليل عام و كلى اين وجه يا شيوه سبكمند مىتواند از حد آنچه به صورت شبهرسمى مجاز يا ممنوع شمرده مىشود، فراتر رود;
امروزه عدم رعايت 32 ضرب يا فاصله نهم در يك ترانه عاميانه محبوب با راحتى بيشترى مورد اغماض قرار مىگيرد تا حضور
نهانيترين جزئيات ملوديك يا هارمونيك كه با سبك بيان رايج جور درنمىآيد.هرگاه اورسون ولز از ترفندهاى حرفه خود تخطى
مىكند، به راحتى بخشيده مىشود زيرا دور شدن او از قواعد رايج دگرديسى و جهشى (mutation) محاسبه شده تلقى مىشود
كه در خدمت تاييد هرچه قويتر اعتبار نظام عمل مىكند.محدوديتها و مقتضيات نحوه بيانى كه به لحاظ فنى مشروط شده است،
همان بيانى كه هنرپيشهها و كارگردانها بايد آن را به منزله «طبيعت» توليد كنند تا مردم قادر به جذب و هضم آن باشند، تا حد
سايهروشنهايى چنان ظريف بسط مىيابد كه آنها تقريبا، در تقابل با تمهيدات حقيقت، ظرافت و دقت تمهيدات يك اثر هنرى
آوانگارد را كسب مىكنند.ظرفيتيا قابليت نادر تحقق بخشيدن به تمامى الزامات جزئى سبك بيان طبيعى در همه شاخههاى
صنعت فرهنگسازى به ملاك و معيار كارآيى بدل مىشود.آنچه گفته مىشود و نحوه گفتن آن بايد، نظير مورد پوزيتيويسم
منطقى، قابل اندازهگيرى از سوى زبان روزمره باشد.توليدكنندگان جملگى خبره و متخصصاند.سبك بيان رايج مستلزم قدرت
توليدى شگفتآورى است، قدرتى كه اين سبك آن را جذب مىكند و به هدر مىدهد.اين سبك بيان به شيوهاى شيطانى تمايز
ميان سبك اصيل و مصنوعى را، كه به لحاظ فرهنگى تمايزى محافظهكار است، منسوخ كرده است.هر سبكى را كه از بيرون بر
كششها و انگيزشهاى مقام و سركش يك فرم [ هنرى ] تحميل شود، مىتوان مصنوعى ناميد.اما در صنعت فرهنگسازى هر يك از
عناصر موضوع [ اثر ]، همچون زبان كليشهاى كه مهرش بر آن [ عنصر ] حك شده است، از دستگاهى واحد نشات مىگيرد.بحث و
جدلهاى متخصصان هنرى با حاميان و مميزان اثر بر سر دروغهايى كه از مرزهاى باورپذيرى فراتر مىروند، بيش از آنكه گواه نوعى
تنش زيباشناختى درونى باشند، حاكى از واگرايى منافعاند.شهرت و اعتبار فرد متخصص، كه گهگاه آخرين پسمانده استقلال
عينى [ هنرمند ] در آن پناه مىجويد، با سياست تجارى كليسا، يا هر مؤسسهاى كه دستاندركار توليد كالاهاى فرهنگى است،
روياروى مىشود.ليكن خود اثر مدتها پيش از آنكه مراجع رسمى در باب آن به بحثبپردازند، اساسا و ذاتا به موضوعى عينى و قابل
اجرا بدل شده است.برنادت مقدس، حتى پيش از آنكه به چنگ زانوك افتد، از سوى مداحان و ستايشگران امروزىاش موضوع
تبليغاتى درخشانى براى همه طرفهاى ذىنفع محسوب مىشد. (2) اين است فرجام نهايى عواطف اين يا آن شخصيت.از اين رو، سبك صنعت فرهنگسازى، كه ديگر اجبارى ندارد خود را در برخورد
با هرگونه موضوع يا دستمايه مقاوم و سركش مورد آزمون قرار دهد، در عين حال معادل نفى [ مقوله ] سبك است.آشتى امر كلى و
جزئى، آشتى قاعده عام با مقتضيات خاص موضوع اثر، كه دستيابى بدان يگانه عامل اعطاى محتواى ذاتى و معنادار به سبك است،
ديگر ثمرى ندارد زيرا اكنون كوچكترين تنشى ميان قطبهاى مخالف بر جا نمانده است: اين قطبهاى نهايى سازگار و هماهنگ به
نحو غمانگيزى يكسان و اينهماناند; امر كلى مىتواند جايگزين امر جزئى شود، و بالعكس. معهذا، اين كاريكاتور سبك معادل چيزى وراى سبك اصيل و راستين گذشته نيست.در صنعت فرهنگسازى مقوله سبك
راستين معادل زيباشناختى [ اصل ] سلطه محسوب مىشود.سبك در مقام نظم و قاعده زيباشناختى صرف رؤياى رمانتيكى است
كه به گذشته تعلق دارد.وحدت سبك چه در قرون وسطاى مسيحى و چه در دوره رنسانس مبين ساختار متفاوت قدرت اجتماعى
در هر مورد است، و نه بيانگر تجربه تيره و گمنام ستمديدگان كه امر كلى در آن محصور و نهفته بود.هنرمندان بزرگ هيچگاه آنانى
نبودند كه سبكى سراپا كامل و بىنقص را تجسم مىبخشيدند، بلكه كسانى بودند كه سبك را به منزله راهى براى سخت و مقاوم
ساختن خود در برابر بيان آشوبزده تجربه رنجبه كار مىگرفتند، به مثابه نوعى حقيقت منفى.سبك آثار آنان به آنچه بيان گشته
بود آن نيرويى را عطا مىكرد كه بدون آن زندگى بىآنكه شنيده شود بر باد مىرود.آن شكلهاى هنرى كه به كلاسيك معروفاند،
نظير موسيقى موزارت، گرايشهايى عينى را در خود نهفته دارند كه در تقابل با سبكى كه خود بدان تجسد بخشيدهاند، معرف
امرى متفاوتاند.هنرمندان بزرگ، حتى تا دوره شوئنبرگ و پيكاسو، نوعى بدگمانى نسبتبه سبك را حفظ كردهاند، و در مقاطع
حساس آن را تابع منطق موضوع [ اثر ] ساختهاند.چيزى كه دادائيستها و اكسپرسيونيستها آن را عدم حقيقتسبك به مثابه سبك
ناميدند، امروزه در زبان كليشهاى آوازخوانها، در آراستگى و وقار به دقتحسابشده هنرپيشگان سينما، و حتى در خبرگى
تحسينآميز عكسى كه موضوعش يك كلبه حقير روستايى است، حضورى پيروزمند دارد.سبك معرف وعدهاى در دل هر اثر هنرى
است.آنچه بيان مىشود، به واسطه سبك تحتشمول صور مسلط كليت قرار مىگيرد، تحتشمول زبان موسيقى، نقاشى، يا كلمات،
آن هم بدين اميد كه [ امر بيانشده ] از اين طريق با ايده كليتحقيقى سازگار خواهد شد.وعده عرضهشده از سوى آثار هنرى،
يعنى اين وعده كه اثر هنرى با اعطاى شكلى جديد به صور اجتماعى متعارف، حقيقت را خواهد آفريد، همانقدر ضرورى است كه
رياكارانه.اين وعده صور واقعى زندگى موجود را به صورتى نامشروط برمىنهد (Posit) ، آن هم با طرح اين نظر كه براى كسب
رضايت و كاميابى بايد به سراغ مشتقات زيباشناختى اين صور رفت.تا اينجاى كار، دعوى هنر همواره موهوم و ايدئولوژيك نيز
هست.ليكن فقط در متن اين برخورد با سنت است كه هنر مىتواند تجربه رنج را بيان كند، برخوردى كه سبك هنرى سابقه يا
گزارش آن محسوب مىشود.آن عنصر يا عامل نهفته در اثر هنرى را كه به اثر رخصت مىدهد از واقعيت موجود فراتر رود، مسلما
نمىتوان از سبك مجزا ساخت; ليكن نمىتوان گفت كه اين عامل عبارت است از همان هماهنگى (هارمونى) به واقع تحققيافته، يا
نوعى وحدت مشكوك ميان فرم و محتوا، درون و بيرون، فرد و جامعه; اين عامل را بايد در دل آن ويژگيهايى جست كه عرصه
ظهور تنش و ناسازگارىاند: در دل شكست ضرورى تلاش مشتاقانه براى دستيابى به اينهمانى.اثر هنرى فرومرتبه به عوض آنكه
خود را در معرض اين شكست قرار دهد، شكستى كه در متن آن سبك آثار هنرى بزرگ همواره موفق به نفى خود گشته است،
هميشه بر شباهتخويش با ديگر آثار تكيه كرده است - بر يك اينهمانى يا هويت جانشينشده. اين تقليد نهايتا در صنعت فرهنگسازى امرى مطلق مىشود.حال كه همهچيز آن در سبك خلاصه مىشود، راز پنهان سبك را
برملا مىكند: اطاعت از سلسلهمراتب اجتماعى.امروزه توحش زيباشناختى نيرويى را كامل مىكند كه آفريدههاى روح از زمانى كه
تحت نام فرهنگ گردآورى و خنثى شدند، در معرض تهديد آن بودهاند.سخن راندن از فرهنگ همواره در تضاد با فرهنگ بود.
فرهنگ به مثابه مخرج مشترك از قبل حاوى جنين همان فرآيند شاكلهسازى، دستهبندى، و برچسبزنى است كه فرهنگ را در
حوزه اداره و مديريت ادغام مىكند.و شكل صنعتىشده فرآيند تحتشمول آوردن، كه متعاقبا رخ مىدهد، دقيقا همانى است كه با
اين برداشت از فرهنگ كاملا تطبيق مىكند.با مطيع و منقاد ساختن همه حوزههاى خلاقيت فكرى به شيوهاى واحد و به
منظورى واحد، و با مشغول كردن حواس آدميان از زمان ترك كارخانه به هنگام عصر تا زمان كارت زدن مجدد در صبح روز بعد با
مواد و مسايلى كه مهر و نشان همان فرآيند كارى را بر چهره دارند كه آدميان در طى روز به اجبار تحملش مىكنند، اين
حتشمول درآوردن مفهوم فرهنگ وحدتيافته را به صورتى هجوآميز تحقق مىبخشد، همان مفهومى كه از ديد فيلسوفان هوادار
شخصيت انسانى نقطه مقابل فرهنگ تودهاى بود. بدينسان سرانجام معلوم مىشود كه صنعت فرهنگسازى، اين سختترين و خشكترين همه سبكها، هدف و غايت ليبراليسم است،
كه خود همواره به خاطر فقدان سبك سرزنش مىشود.نه فقط مقولات و محتواهاى آن - از ناتوراليسم اهلىشده گرفته تا شو و
اپرت - از ليبراليسم اخذ مىشود، بلكه انحصارات فرهنگى مدرن تشكيلدهنده عرصهاى اقتصادىاند كه در آن بخشى از حوزه
عملياتى اين صنعت، همراه با گونههاى مشابهى از كارفرمايان، فعلا بر جاى مىماند، آن هم به رغم تحقق فرآيند اضمحلال در ساير
بخشها.اگر آدمى نسبتبه علايق خويش بيش از حد لجوج و سرسخت نباشد، و خود را چنانچه بايد انعطافپذير نشان دهد، هنوز
هم مىتواند در حيطه سرگرمى راه خود را باز كند.هر آن كسى كه مقاومت مىورزد فقط مىتواند با جا افتادن [ در سيستم ] بقاى
خويش را تضمين كند.به محض آنكه شكل يا نوع خاص انحراف او از هنجار رايج توسط صنعت فرهنگسازى تشخيص داده شود،
وى همانقدر به اين صنعت تعلق خواهد داشت كه هوادار اصلاحات ارضى به نظام سرمايهدارى.اعتراض و مخالفت واقعبينانه
علامت تجارى هر آن كسى است كه صاحب ايده جديدى در اين كسب و كار است.افكار عمومى جامعه مدرن به ندرت اتهامى را با
صداى بلند اعلام مىكند; و اگر بكند افراد تيزبين از قبل مىتوانند نشانههايى را رديابى كنند دال بر آنكه فرد معترض به زودى تن
به آشتى خواهد سپرد.هرچه شكاف ميان رهبران و جماعتشعاردهنده فراختر باشد، با يقين بيشترى مىتوان گفت همه كسانى
كه برترى خود را با اصالت و نوآورى برنامهريزىشده به اثبات رسانند، جايى در راس خواهند يافت.از اين رو، در صنعت
فرهنگسازى نيز گرايش ليبرالى به بازگذاردن دست مردان قابل حاضر و باقى است.امروزه اعطاى اين امتياز به افراد كارآمد هنوز
هم يكى از كاركردهاى بازار است، بازارى كه از ساير جهات به دست متخصصان كنترل مىشود; و تا آنجا كه به آزادى نهفته در بازار
مربوط مىشود، اين امر، چه در دوره اوج هنر و چه در ساير موارد، در آزادى ابلهان براى گرسنگى كشيدن خلاصه مىشد.نكته
جالب توجه آن است كه نظام صنعت فرهنگسازى محصول ملل صنعتى ليبرالتر است، و همه رسانههاى شاخص اين نظام، نظير
سينما، راديو، جاز، و مجلات در آن كشورها شكوفا مىشوند.البته ترديدى نيست كه منشا پيشرفت آن در قوانين عام سرمايه نهفته
است.شركتهايى چون گامون و پاته، الشتاين و هوگنبرگ روند بازار جهانى را با موفقيت نسبى دنبال كردند; در اين ميان تورم و
وابستگى اقتصادى اروپا به ايالات متحده در دوران پس از جنگ نيز از جمله عوامل مؤثر بود.اين باور كه توحش صنعت
فرهنگسازى نتيجه «فاصله فرهنگى» يا نتيجه اين واقعيت است كه آگاهى آمريكايى همپاى رشد تكنولوژى جلو نرفت، كاملا غلط
است.اين اروپاى عصر ماقبل فاشيسم بود كه همپاى روند حركتبه سوى انحصار فرهنگى به پيش نرفت.اما دقيقا همين فاصله بود
كه حدى از استقلال را براى تفكر و خلاقيتباقى گذارد و آخرين نمايندگان آنها را قادر ساخت تا - هرچند به شيوهاى اندوهبار -
در قلمرو وجود باقى بمانند.در آلمان شكست روند كنترل دمكراتيك و عدم نفوذ آن در زندگى مردم منجر به بروز وضعيتى
تناقضآميز شده بود.بسيارى چيزها از تن سپردن به مكانيسم بازار، كه كشورهاى غربى را تسخير كرده بود، معاف بودند.نظام
آموزشى، دانشگاهها، تئاترهاى برخوردار از معيارهاى هنرى، اركسترهاى بزرگ، و موزههاى آلمان مورد حمايتبودند.قدرتهاى
سياسى، دولت و شهرداريها، كه چنين نهادهايى را از حكومت مطلقه ارث برده بودند، بدانها اجازه داده بودند تا حدى از قيد
قدرتى كه بر بازار مسلط است آزاد باقى بمانند، درست نظير كارى كه شاهزادگان و اربابان فئودال در قرن نوزدهم كرده بودند.اين
امر موجب شد تا در اين مرحله يا فاز متاخر، هنر در قبال قانون عرضه و تقاضا تقويتشود، و قدرت مقاومت آن در وراى حد و
ميزان واقعى حمايت اعمالشده بسى افزايش يابد.در چارچوب خود بازار نيز امتياز برخوردارى از خصلتى كه هيچ فايدهاى برايش
يافت نشده بود به قدرت خريد واقعى بدل گشت; بدينطريق ناشران ادبى اسم و رسمدار مىتوانستند به مؤلفانى كمك كنند كه
آثارشان سود چندانى دربر نداشت مگر به لحاظ ستايش افراد خبره.ولى چيزى كه دست و پاى هنرمند را به طور كامل مىبست،
فشار (و تهديدات جدى همراه آن) بود كه وى را بدانسو مىراند تا همواره به عنوان يك كارشناس هنرى با زندگى شغلى و تجارى
كنار بيايد.پيش از آن هنرمندان نيز، همچون كانت و هيوم، نامههاى خود را چنين امضاء مىكردند «چاكر مطيع و دستبوس
شما» ، و در همان حال پايههاى تختشاهى و محراب كليسا را سست مىكردند.امروزه آنان سران حكومت را با نام اولشان مورد
خطاب قرار مىدهند، و با اين وصف، در هرگونه فعاليت هنرى مطيع و تابع اربابان بىسواد خويشاند.تحليلى كه توكوويل يك
قرن پيش عرضه كرد، در اين فاصله كاملا دقيق از آب درآمده است.اين واقعيتى است كه تحتسلطه انحصار فرهنگى خصوصى
«استبداد تن را به حال خود رها مىگذارد و حمله خود را متوجه روح يا جان مىسازد.فرمانروا ديگر نمىگويد: بايد همچون من فكر
كنى يا بميرى.او مىگويد: آزادى تا همچون من فكر نكنى; زندگى، اموال، و همهچيزت از آن تو باقى خواهد ماند، ولى از امروز به
بعد در ميان ما فردى بيگانه خواهى بود» . (3) عدم تطبيق و سازش به معناى پذيرش عجز و ناتوانى اقتصادى و در نتيجه عجز معنوى است - به عبارت ديگر شما «در استخدام
خود» خواهيد بود.هنگامى كه فرد بيگانه يا خارجى از مساله و موضوع موردنظر حذف شده باشد، به راحتى مىتوان او را به
بىكفايتى متهم ساخت.اگرچه امروزه مكانيسم عرضه و تقاضا در عرصه توليد مادى رو به فروپاشى است، ليكن در قلمرو روبنا اين
مكانيسم هنوز هم به منزله نوعى مهار يا سنجش به سود حاكمان عمل مىكند.مصرفكنندگان عبارتند از كارگران و كارمندان،
دهقانان و اقشار پايينى طبقه متوسط.توليد سرمايهدارانه آنان را، به لحاظ جسم و جان، چنان محصور مىكند كه در نهايت
درماندگى قربانى كالاهايى مىشوند كه به آنان عرضه مىشود.همانطوركه اتباع و بندگان به صورتى طبيعى همواره بيش از خود
حاكمان اخلاق تحميل شده بر بندگان را جدى مىگرفتند، امروزه نيز تودههاى فريبخورده حتى بيش از افراد موفق مسحور
اسطوره موفقيتاند.آنان، در حالتى فلجشده، دقيقا بر حفظ همان ايدئولوژيى اصرار مىورزند كه موجب بندگى و اسارت آنان است.
عشق نابجاى مردمان عادى نسبتبه ستمى كه بر ايشان روا مىشود در قياس با حيله و زيركى مقامات و مراجع قدرت نيرويى
قويتر است.اين عشق حتى از منطق خشك و قاطع دفتر آقاى هيز (4) نيز نيرومندتر است، درست همانطور كه در برخى ادوار مهم
تاريخ اين عشق به نيروهاى قويترى، نظير سلطه دهشتبار دادگاهها، دامن زده است كه عليه خودش به كار گرفته شدند.اين عشق،
را به چهره تراژيك گرتا گاربو ترجيح مىدهد و به عوض بتى بوپ (Betty Boop)
خواهان دانلد داك است.صنعت فرهنگسازى در برابر راى و خواستهاى كه خود برانگيخته استسر خم مىكند.ضررى كه يك
شركتخاص از قرارداد بستن با فلان هنرپيشه رو به زوال متحمل مىشود - قراردادى كه فاقد قابليتسوددهى كامل است - براى
كل نظام در حكم هزينهاى مشروع و موجه است.اين نظام با هزار ترفند تقاضا براى آشغال را جايز مىشمارد و بدين طريق
هماهنگى يا هارمونى تام را برقرار مىكند.خبرگان فرهنگى به خاطر دعوى كبرآميزشان كه از ديگران داناترند منفور شمرده
مىشوند، هرچند كه خود فرهنگ خصلتى دمكراتيك دارد و امتيازات خود را ميان همگان توزيع مىكند.به لطف اين آتشبس
ايدئولوژيكى، سازشگرى خريداران و وقاحت توليدكنندگانى كه به تقاضاى آنان پاسخ مىگويند، فراگير مىشود.حاصل كار
بازتوليد دائمى همان محصول واحد است. رابطه آدمى با گذشته نيز توسط نوعى يكسانى دائمى هدايت مىشود.در قياس با مرحله ليبرالى پيشين آنچه در مورد فاز فرهنگ
تودهاى جديد مىنمايد، حذف امر جديد است.اين ماشين در همان نقطه واحد چرخ مىزند و در همان حال كه شكل و نوع مصرف
را تعيين مىكند، هرگونه امر امتحاننشده را به مثابه نوعى ريسك كنار مىگذارد.سازندگان فيلم نسبتبه هر فيلمنامهاى كه
پشتش به يك رمان پرفروش قرص نيست، بدگماناند.با اين حال دقيقا به همين سبب حرافى پايانناپذير در مورد ايدهها، نوآورى،
و غافلگيرى، در مورد آنچه مسلم پنداشته مىشود ولى هرگز وجود نداشته است، ادامه مىيابد.ضرب و پويش در خدمت همين
روندند.هيچ چيزى به صورت سابق باقى نمىماند; همهچيز بايد بىوقفه به حركت ادامه دهد.زيرا فقط پيروزى عام و سراسرى
ضربآهنگ توليد و بازتوليد مكانيكى حامل اين وعده است كه هيچ چيز تغيير نمىكند، و هيچ پديده ناجور و نامناسبى ظاهر
نخواهد شد.افزودن هر چيز نوى به فهرست جاافتاده كالاهاى فرهنگى ريسكى بيش از حد مخاطرهآميز است.اشكال هنرى خشك
و استخوانىشده - نظير داستان كوتاه، فيلم و ترانههاى محبوب - همان ميانگين استانداردشده ذوق ليبرال دوره متاخرند، كه به
يارى تهديد از بالا ديكته مىشوند.افراد شاغل در سطوح فوقانى مؤسسات فرهنگى كه جملگى به صورتى هماهنگ كار مىكنند -
آن هم به نحوى كه فقط يك مدير مىتواند با مديرى ديگر، صرفنظر از سابقه دانشگاهى يا بازارى او، كار كند - از مدتها قبل روح
عينى را مجددا سازماندهى و عقلانى كردهاند.اين فكر به ذهن آدمى خطور مىكند كه شايد مرجع يا مقامى همهجا حاضر مواد و
موضوعات را غربال كرده و فهرست رسمى كالاهاى فرهنگى را تنظيم كرده است تا عرضه نرم و روان محصولات ادبى توليد انبوه را
تضمين كند.ايدهها در پهنه فلك فرهنگى نوشته مىشوند، يعنى در همانجايى كه از قبل توسط افلاطون شمارهگذارى شده بودند
- ايدههايى كه خود به واقع اعداد و ارقامى بودند ناتوان از افزايش و دگرگونىناپذير. سرگرمى و تفريح و همه عناصر صنعت فرهنگسازى از مدتها پيش از آنكه اين صنعت پا به هستى گذارد، وجود داشتند.اكنون اين
عناصر از بالا هدايت و روزآمد مىشوند.صنعت فرهنگسازى مىتواند به خود مغرور باشد كه توانسته است فرآيند انتقال هنر به
حوزه مصرف را، كه پيشتر به صورتى سردستى انجام مىگرفت، با انرژى بسيار تحقق بخشد، اين امر را به يك اصل بدل كند، و
سادهلوحى بارز تفريح و سرگرمى را محو كند و نوع كالاهاى توليدشده را بهبود بخشد.هرچه اين صنعت مطلقتر شد با بىرحمى
بيشترى همه رقباى خارجى را به سوى ورشكستگى يا عضويت در يك سنديكا سوق داد، و رفته رفته به چنان حدى از ظرافت و
ارتقاء فرهنگى دستيافت كه در نهايتبه تركيبى از بتهوون و كازينو موناكو بدل گشت.صنعت فرهنگسازى بهرهمند از پيروزى
مضاعفىست: اين صنعت مىتواند حقيقتى را كه در بيرون خود سركوب مىكند به ميل خويش به منزله دروغى در درون بازتوليد
كند.مشغوليات يا هنر «سبك» فىنفسه نوعى شكل منحط نيست.هر آن كسى كه با افسوس از اين نوع هنر به منزله خيانت
ورزيدن به ايدئال تجلى يا بيان هنرى ناب ياد مىكند، نسبتبه جامعه موجود دچار توهم است.خصلتخالص و ناب هنر بورژوايى،
كه در تقابل با آنچه در جهان مادى رخ مىداد، به صورت كاذب به خود به منزله قلمرو آزادى عينيت مىبخشيد، از همان آغاز به
قيمتحذف طبقات فرودست ابتياع مىشد - طبقاتى كه هنر دقيقا به لطف آزادىاش از اهداف و غايات كليت كاذب، با هدف و
آرمان ايشان، يعنى كليت واقعى، همراهى مىكند.هنر جدى از همه آن كسانى دريغ شده است كه سختيها و ستم زندگى جدى
بودن را برايشان به امرى مسخره بدل مىكند، كسانى كه بايد خوشحال باشند اگر بتوانند ساعتى را به عوض ايستادن در خط
توليد، صرفا صرف ادامه زندگى و حركتخويش كنند.هنر سبك همواره سايه هنر خودآيين بوده است.اين هنر همان وجدان
معذب اجتماعى هنر جدىست.همان حقيقتى كه هنر جدى به واسطه مبانى اجتماعىاش ضرورتا فاقد آن بود به هنر سبك
مشروعيتى ظاهرى عطا مىكند.نفس اين تقسيم و جدايى همان حقيقت است: دستكم اين جدايى [ ميان هنر سبك و جدى ]
بيانگر خصلت منفى فرهنگىست كه توسط حوزههاى متفاوت برساخته مىشود.آشتى دادن اين دو قطب متضاد از طريق ادغام
هنر سبك در هنر جدى، يا برعكس، ناممكنترين كارى است كه مىتوان بدان دستيازيد.ولى اين دقيقا همان كارى است كه
صنعت فرهنگسازى بدان مشغول است.خصلت غيرعادى و ناجور سيرك، شهر فرنگ، و فاحشهخانه براى صنعت فرهنگسازى
همانقدر خجالتآور است كه غيرعادى بودن شوئنبرگ و كارل كراوس.به همين دليل است كه نوازندگى بنىگودمن، نوازنده جاز،
با كوراتت زهى بوداپست، در قياس با هر نوازنده كلارينت عضو اركستر فيلارمونيك، به لحاظ ريتميك باقاعدهتر و فضلفروشانهتر
است، درحالىكه سبك نواختن نوازندگان بوداپستبه اندازه سبك گاى لومباردو يكدست و عسلى است.ليكن ابتذال، حماقت، و
شكيل نبودن نكته مهم و بامعنا نيست.صنعت فرهنگسازى به لطف كمال خود، و با ممنوع ساختن و اهلى كردن عنصر آماتور،
آشغالهاى گذشته را به دور ريخت، هرچند كه اين صنعت گندكاريها و اشتباهات لپى را، كه بدون آنها درك ملاك و معيار سبك والا
ممكن نيست، مجاز مىشمارد.اما در اين ميان نكته جديد آن است كه عناصر آشتىناپذير فرهنگ، هنر، و مشغوليات، جملگى تابع
يك هدف مىشوند و تحتشمول يك فرمول كاذب قرار مىگيرند: كليت صنعت فرهنگسازى كه عبارت است از تكرار.اينكه
نوآوريهاى خاص اين صنعت هيچگاه چيزى بيش از اصلاح و بهبود بازتوليد و اجراى تودهاى نيستند، امرى ذاتى سيستم است.بر
مبناى دلايلى محكم است كه علايق مصرفكنندگان بىشمار به سوى تكنيك معطوف مىشود، و نه به سوى محتوا - كه با
سماجت تمام تكرار و نهايتا نخنما مىشود و امروزه تقريبا بىاعتبار شده است.آن قدرت اجتماعى كه از سوى تماشاگران پرستش
مىشود خود را به نحو مؤثرترى در حضور فراگير و همهجايى كليشههاى تحميلشده توسط مهارت تكنيكى ظاهر مىسازد، تا در
ايدئولوژيهاى كپكزدهاى كه محتواهاى بىرمق و آبكى نشانههاى آنها محسوب مىشوند. با اين همه صنعت فرهنگسازى و كسب و كار و تجارت سرگرمى باقى مىماند.نفوذ آن بر مصرفكنندگان از طريق سرگرمى ايجاد
مىشود.اين نفوذ نهايتا نه با يك فرمان آشكار، بلكه به واسطه خصومت نهفته در اصل سرگرمى نسبتبه آنچه از خودش بزرگتر
است، در هم شكسته خواهد شد.از آنجا كه همه روندهاى صنعت فرهنگسازى به لطف كل فرآيند اجتماعى عميقا در خود مردم
ريشه دارند، پس بقاى [ قوانين ] بازار در اين حوزه موجب تشويق اين روندها مىشود.تقاضا هنوز جاى خود را به اطاعت صاف و
ساده نبخشيده است.همانطور كه مىدانيم، تجديد سازمان سراسرى صنعتسينما كمى پس از پايان جنگ جهانى اول، يعنى
همان پيششرط مادى گسترش اين صنعت، دقيقا عبارت بود از پذيرش عمدى نيازهاى مردم بر مبناى گزارشهاى گيشه -
رويدادى كه در روزهاى اوليه پيشگامى سينما ضرورى تصور نمىشد.امروزه همين عقيده از سوى رهبران صنعتسينما ابراز
مىشود، كسانى كه معيار قضاوتشان كموبيش همان پديده ترانههاى محبوب است، ليكن همواره به نحوى خردمندانه از توسل به
معيار مخالف، يعنى قضاوت معطوف به حقيقت احتراز مىكنند.كسب و كار ايدئولوژى آنان است.اين نكته كاملا صحيح است كه
قدرت صنعت فرهنگسازى در يكى شدن آن با يك نياز مصنوعا ساختهشده نهفته است، و نه در تقابل ساده با آن، حتى اگر اين
تقابل نوعى تقابل ميان قدرت كامل و عجز كامل محسوب مىشد.در نظام سرمايهدارى پسين تفريح يعنى تداوم و استمرار كار،
طلب آن مبين نوعى فرار از فرآيند مكانيكى كار، و تجديدقوا به قصد كسب توانايى براى رويارويى مجدد با آن است.با اين حال
مكانيكىشدن واجد چنان قدرت و تسلطى بر سعادت و فراغت آدمى است، و در نحوه ساخت كالاهاى تفريحى چنان عميقا
تعيينكننده است، كه تجارب آدمى ضرورتا چيزى جز تصوير تكرارى after () image خود فرآيند كار نيست.محتواى بارز و
مشهود صرفا نوعى پيشزمينه محو است; آنچه به راستى در آدمى رسوخ مىكند توالى خودكار عمليات استانداردشده است.
گريختن از آنچه در محل كار، در كارخانه يا دفتر رخ مىدهد فقط با تقريب بدان در اوقات فراغت ممكن مىشود.همه تفريحات و
سرگرميها دچار اين بيمارى درمانناپذيرند.لذت در قالب ملال سخت و جامد مىشود، زيرا براى آنكه لذت باقى بماند نبايد
مستلزم هيچگونه تلاشى باشد، و از اين رو [ لذت ] به دقت در شيارها و مجارى مستعمل تداعى معانى جريان مىيابد.نبايد از
تماشاگران انتظار هيچگونه تفكر مستقل را داشت: محصول تجويزكننده هر واكنشى است: البته نه به واسطه ساختار طبيعىاش
(كه با اندكى تامل و بازانديشى فرومىپاشد)، بلكه از طريق نشانهها و علائم.از هرگونه پيوند منطقى كه ممكن استبه سعى و
تلاش ذهنى دامن زند با دقت و وسواس بسيار پرهيز مىشود.هر تغيير و تحولى، حتىالمقدور، بايد از وضعيتبلافاصله پيش از
خود ناشى شود، نه از ايده كل [ اثر ] .براى هر سينمارو دقيق و تيزبين هر صحنه منفردى گوياى كل فيلم خواهد بود.حتى خود
اين الگوى ثابت و تكرارى نيز هنوز خطرناك به نظر مىرسد، الگويى كه نوعى معنا را - هرقدر هم كه مفلوك باشد - عرضه
مىكند، آن هم در جايى كه فقط بىمعنايى قابل پذيرش است.طرح داستان غالبا به شيوهاى خبيثانه از آن بسط و تحولى محروم
مىشود كه شخصيتها و مضمون داستان بر اساس الگوى قديمى مستلزم آناند.در عوض، قدم بعدى همان چيزى است كه از ديد
نويسنده سناريو مؤثرترين جلوه در اين شرايط خاص محسوب مىشود.غافلگيريهاى آبكى و مبتذل اما دقيق و حسابشده خط
سير داستان را جابهجا متوقف مىكنند.گرايش شيطنتآميز به درغلطيدن به درون مهملگويى ناب كه، تا زمان چاپلين و برادران
ماركس، بخش مشروعى از هنر مردمى، مضحكه، و دلقكبازى بود، در انواعى از فيلم كه به هنرى بودن تظاهر نمىكنند بيش از
هرجاى ديگر نمايان است.اين گرايش در متن [ شعرى ] ترانههاى محبوبى كه عمرى يكشبه دارند، در فيلمهاى جنايى ترسناك، و
در كارتونها كاملا به بار نشسته است، هرچند در فيلمهايى به بازيگرى گرير گارسون و بت ديويس وحدت مطالعه موردى
جامعهشناختى - روانشناختى عرضهكننده چيزى نزديك به دعوى حصول نوعى طرح داستانى منسجم است.خود ايده، همراه با
ابژههاى كمدى و وحشت، قصابى و تكهپاره مىشود.ترانههاى يكشبه همواره وجود خود را مديون نوعى حس تنفر و تحقير نسبتبه
معنا بودهاند كه اين ترانهها، در مقام اسلاف و اخلاف روانكاوى، آن را به يكنواختى كسالتبار سمبوليسم جنسى تقليل مىدهند.
امروزه فيلمهاى حادثهاى و كارآگاهى ديگر فرصت تجربه گرهگشايى نهايى را به تماشاگران نمىدهند.در انواع غيركنايى (
non-Ironic) اين ژانر تماشاگران بايد صرفا به دهشتبرخاسته از وضعيتهايى دلخوش كنند كه تقريبا هر شكلى از اتصال و پيوند
را از دست دادهاند. كارتونها زمانى، در تقابل با عقلگرايى، معرف و مدافع خيالپرورى (fantasy) بودند.آنها ضامن تحقق عدالت در مورد جانوران و
اشيائى بودند كه خود برقزدهشان مىكردند، آن هم با بخشيدن حياتى دوباره به اين نمونههاى مثلهشده.ولى امروزه تنها كارى كه
كارتونها مىكنند تاييد پيروزى عقل تكنولوژيك بر حقيقت است.تا چند سال قبل كارتونها داراى طرح داستانى منسجمى بودند
كه فقط در آخرين لحظات در هيات يك تعقيب و گريز ديوانهوار متلاشى مىشد، و بدينسان بيشتر به كمدى روحوضى (
slapstick) قديمى شباهت داشتند.ولى اكنون روابط زمانى جابهجا شدهاند.در همان نخستين دنباله نماها انگيزه يا مضمونى
مطرح مىشود بدين منظور كه برنامه تخريب بتواند در جريان ماجرا بر آن پياده شود: با استقرار تماشاگران در جايگاه
تعقيبكنندگان، قهرمان فيلم به موضوع بىارزش اعمال خشونت همگانى بدل مىشود.كميت تفريح سازمانيافته به
يفيتخشونتسازمانيافته تغييرشكل مىدهد.سانسورچيان خودبرگزيده صنعتسينما (كه اين صنعتبا آنان رابطهاى بس
نزديك دارد) بر تحول رخداد جنايت نظارت مىكنند، رخدادى كه به اندازه يك شكار كشدار است.كيف كردن جايگزين لذتى
مىشود كه گويا قرار است از مشاهده صحنه در آغوش گرفتن ناشى شود، و هرگونه كاميابى و ارضا را تا روز وقوع پوگروم (5) به تاخير
مىاندازد.تا آنجا كه كارتونها به راستى كارى بيش از عادت دادن حواس تماشاگران به ضربآهنگ جديد زندگى انجام مىدهند،
صرفا اين درس قديمى را به مغز تك تك افراد فرومىكنند كه اصطكاك دائمى، و درهم شكستن هرگونه مقاومت فردى، جزء
شرايط زندگى در اين جامعه است.دانل داك در فيلمهاى كارتونى و شوربختان در زندگى واقعى سهم خود را از چماق و شلاق
دريافت مىكنند تا تماشاگران بتوانند راه پذيرش و دريافت مجازات خويش را فرا بگيرند. لذت بردن از خشونتى كه شخصيت فيلم متحمل مىشود به اعمال خشونت عليه تماشاگر بدل مىگردد، و سرگرم شدن نيز به زور
زدن.هيچكدام از چيزهايى كه متخصصان به عنوان محرك طراحى و ايجاد كردهاند نبايد از چشم خسته تماشاگر پنهان بماند;
تماشاگر به هيچوجه مجاز نيست تا از سر حماقت و خنگى هيچيك از حقهها و ترفندهاى فيلم را ناديده انگارد; او بايد تحول
همهچيز را دنبال كند و حتى همان واكنشهاى هوشمندانهاى را از خود بروز دهد كه در خود فيلم توصيه و نشان داده مىشوند.در
نتيجه اين سؤال مطرح مىشود كه آيا صنعت فرهنگى كاركرد منحرف ساختن اذهان را، كه بدان افتخار مىورزد، به راستى تحقق
مىبخشد؟ اگر بيشتر ايستگاههاى راديويى و سالنهاى سينما تعطيل مىشدند، مصرفكنندگان احتمالا چيز چندانى از دست
نمىدادند.امروزه قدم نهادن از خيابان به درون سالن سينما ديگر به معناى ورود به جهانى رؤيايى نيست; به محض آنكه نفس
وجود اين نهادها استفاده از آنها را اجبارى نكند، ديگر شور و شوق فراوانى براى استفاده از آنها در كار نخواهد بود.اينگونه بستنها و
تعطيل كردنها معادل تخريب ارتجاعى ماشينآلات [ كه در كارخانههاى قرن نوزدهم رواج داشت ] نخواهد بود.سرخوردگى ناشى
از اين تعطيلى آنقدرها از سوى مشتاقان احساس نخواهد شد كه از سوى افراد كندذهن، يعنى كسانى كه به هر حال از همه چيز
آسيب مىبينند.به رغم فيلمهايى كه هدفشان كامل كردن ادغام و جذب زن خانهدار است، اين زن در تاريكى سالن سينما
پناهگاهى براى خود مىيابد، جايى كه مىتواند براى چند ساعتى آرام بنشيند بدون آنكه كسى به او نگاه كند، درست نظير وقتى
كه عادت داشت پشت پنجره به تماشا نشيند، البته در روزگارى كه هنوز چيزى به نام خانه و استراحت در شامگاه وجود داشت.در
شهرهاى بزرگ بيكاران مىتوانند به لطف دماى كنترلشده اين سالنها در تابستان به خنكى و در زمستان به گرما دستيابند.
گذشته از اينها، اين دم و دستگاه ورمكرده توليد لذت، به رغم اندازهاش، هيچ شرافت و وقارى به زندگى آدمى اضافه نمىكند.ايده
«بهكارگيرى كامل» همه امكانات و منابع تكنيكى در دسترس براى مصارف زيباشناختى تودهاى خود بخشى از همان نظام
اقتصادى است كه از بهكارگيرى منابع براى محو گرسنگى سر باز مىزند. صنعت فرهنگسازى دائما مصرفكنندگان خود را در مورد آنچه دائما وعده مىدهد گول مىزند.سررسيد چكهايى كه اين صنعت،
با نقشهها و صحنهآراييهايش، از حساب لذت مىكشد، پيوسته به تاخير مىافتد; وعده [ دستيابى به لذت ]، كه كل نمايش عملا در
آن خلاصه مىشود، امرى موهوم است: تنها چيزى كه در اين ميان مورد تاييد قرار مىگيرد آن است كه غايت واقعى هرگز به دست
نخواهد آمد و در مراسم شام بايد به صورت غذا اكتفا كرد.اشتهايى كه به واسطه آن همه اسامى و تصاوير درخشان تحريك شده
است نهايتا با چيزى روبهرو نمىشود مگر نيكو شمردن همان جهان روزمره كسالتبارى كه خواهان گريز از آن بود.البته آثار هنرى
نيز نمايشهاى جنسى sexual exhibition نبودند.معهذا اين آثار با بازنمايى محروميتبه منزله امرى منفى، به عبارتى،
برنامه به فحشا كشيدن غريزه را لغو كردند و آنچه را نفى و طرد مىشد با ايجاد ميانجيها (mediators) نجات دادند.رمز نهفته
در تصعيد زيباشناختى چيزى نيست جز بازنمايى كاميابى به منزله وعدهاى كه زير پا گذاشته شده است.صنعت فرهنگسازى
تصعيد نمىكند; سركوب مىكند.اين صنعتبا به نمايش گذاشتن موضوعات ميل، سينههاى درشت در عرقگيرى چسبان يا
نيمتنه عريان قهرمان ورزشى، صرفا موجب تحريك لذات مقدماتى تصعيدنشدهاى مىشود كه محروميت دائمى از مدتها پيش آنها
را به يك نمود جعلى مازوخيستى فروكاسته است. [ در محصولات اين صنعت ] هيچ وضعيتشهوانى وجود ندارد كه در عين ترغيب
و تهييج تماشاگر، مبين اين واقعيت ترديدناپذير نباشد كه بيرون از پرده سينما اوضاع هرگز نمىتواند تا اين حد جور باشد.دفتر
مديريت توليدات سينمايى هيز صرفا همان مناسك شكنجه تانتالوس (6) را تاييد مىكند كه از قبل توسط صنعت فرهنگسازى
رسميتيافته است.آثار هنرىزهدطلب و برى از شرمزدگىاند; صنعت فرهنگسازىهرزهنگار (pornographic) و
جانمازآبكش است.عشق تا مرتبه داستان عشقى (رمانس) تنزل مىيابد.و، پس از نزول، بسيارى چيزها مجاز شمرده مىشود; حتى
آزادى جنسى نيز در مقام محصول ويژهاى كه بازار خوبى دارد واجد سهميه خاص خود است مزين به علامت تجارى «جسورانه» .
توليد انبوه امر جنسى به صورتى خودكار به سركوب اين امر منجر مىشود.ستاره سينما كه ما قرار است عاشق او شويم، به دليل
حضور همهجايىاش، از همان آغاز چيزى جز كپى يا نسخه دستدوم خويش نيست.صداى هر خواننده تنور (tenor) چونان يكى
از صفحههاى كاروزو به گوش مىرسد، و چهرههاى «طبيعى» دختران تكزاسى جملگى شبيه مدلهاى موفقى است كه هاليوود به
كمك آنان اين چهرهها را قالب ريخته است.بازتوليد مكانيكى زيبايى، كه فناتيسم فرهنگى مرتجع به واسطه بتسازى منظم از
فرديتبا تمام وجود بدان خدمت مىكند، هيچ جايى براى آن پرستش ناخودآگاه كه زمانى عنصر اساسى و ذاتى زيبايى بود، باقى
نمىگذارد.پيروزى بر زيبايى به يارى شوخطبعى جشن گرفته مىشود - همان لذت موذيانهاى (Schadenfreude) كه هر
اقدام موفقى در جهت تحميل محروميتبدان دامن مىزند.وجود خنده از اين امر ناشى مىشود كه ديگر چيزى براى خنديدن
وجود ندارد.خنده، چه معطوف به آشتى باشد و چه از سر خوف، همواره زمانى رخ مىدهد كه ترس يا وحشتى برطرف شود.خنده
نشاندهنده رهايى است، رهايى از خطر فيزيكى يا رهايى از چنگ منطق.خنده معطوف به آشتى به منزله پژواك فرار از چنگ
قدرت شنيده مىشود; نوع نادرستخنده با تسليم شدن به نيروهايى كه بايد از آنها ترسيده بر ترس غلبه مىكند.اين خنده پژواك
قدرت در مقام امرى گريزناپذير است.كيف يا تفريح (fun) نوعى حمام طبى است.صنعت توليد لذت هيچگاه تجويز آن را
فراموش نمىكند.اين امر خنده را به ابزار تحريف خوشبختى و نيرنگ زدن بدان بدل مىكند.لحظههاى خوشبختى عارى از
خندهاند; فقط اپراهاى آبكى و فيلمهايند كه تجربه جنسى را همراه با طنين خنده به تصوير مىكشند.اما بودلر همانقدر عارى از
شوخطبعى است كه هولدرلين.در جامعه كاذب، خنده نوعى بيمارى است كه خوشبختى و سعادت را مورد حمله قرار داده است و
مىرود تا آن را در كليتبىارزش خويش غرق سازد.خنديدن به چيزى همواره به معناى خوار شمردن آن است، و آن حياتى كه، به
گفته برگسون، از طريق خنده موانع را در هم شكسته و فوران مىكند، به واقع نوعى حيات وحشى اشغالگر است، نوعى تحكيم و
پافشارى بر نفس كه آماده است تا هرگاه فرصت اجتماعى مناسب فرارسد رهايى خود از قيد هرگونه ملاحظه اخلاقى را در انظار
عموم به نمايش گذارد.اين جماعت تماشاچيان خندان فقط تقليد مسخرهاى از بشريت است.اعضاى اين جماعت مونادهايى هستند،
جملگى سرسپرده لذت حاضر و آماده بودن براى انجام هر كارى به قيمتخسران هر كسى جز خودشان.هماهنگى آنان فقط
كاريكاتورى از همبستگى است.نكته خبيث و شيطانى در مورد اين خنده كاذب آن است كه اين خنده تقليدى مسخره اما گيرا از
بهترين نوع خنده است، يعنى همان خنده معطوف به آشتى.شعف، به واقع، اهل زهد و عارى از اسراف است res severa
verum gaudium (7) .اين نظريه اهل صومعه كه عمل جنسى، و نه زهد، به واقع مبين پشت كردن به سعادت و خوشى قابل
حصول است، در منش جدى و اندوهبار عاشقى كه با سوءظن به آينده زندگى خويش را وقف لحظه حال مىكند، به صورتى سلبى
مورد تاييد قرار مىگيرد.در صنعت فرهنگسازى ناكامى و نفى سرخوشانه جايگزين دردى مىشود كه در خلسه يا از خود بيخود
شدن و در زهد مشهود است.قانون اعلاى [ صنعت فرهنگسازى ] اين است كه آنان [ تماشاچيان ] به هيچ قيمتى اميال خود را
ارضاء نخواهند كرد; آنان بايد بخندند و به خنديدن بسنده كنند.در هر يك از محصولات صنعت فرهنگسازى، ناكامى و
محروميت هميشگى تحميلشده از سوى تمدن بار ديگر به صورتى قطعى و روشن اثبات و بر قربانيان خود اعمال مىشود.عرضه
كردن چيزى به آنان و محروم ساختنشان از آن، عملا امرى واحد است.اين همان چيزى است كه در فيلمهاى اروتيك رخ مىدهد.
همهچيز بر عمل همآغوشى متمركز است، دقيقا از آن رو كه اين عمل هرگز نبايد تحقق يابد.در فيلمهاى سينمايى تاييد وجود يك
رابطه نامشروع بدون بداقبالى و مجازات شدن هر دو طرف رابطه، با ممنوعيتسفت و سختترى روبهروست تا مشاركت فعال
داماد آينده فلان ميليونر در مبارزات كارگرى.در تقابل با عصر و زمانه ليبرال، فرهنگ جامعه صنعتى و همچنين فرهنگ عاميانه
ممكن است عليه سرمايهدارى شعار سر دهند، ليكن هيچگاه نمىتوانند تهديد اختگى را محكوم سازند.اين تهديد اصلى بنيادى
است، و از سرسپردگى سازمانيافته مردان يونيفورم پوش - كه هم در واقعيت و هم در فيلمهايى به همين منظور توليد مىشوند،
مشهود است - دوام بيشترى خواهد داشت.آنچه امروزه مهم و تعيينكننده است ديگر پيوريتانيسم نيست، هرچند اين آيين هنوز
حضور خود را در قالب سازمانهاى زنان ابراز مىكند، بلكه نكته مهم ضرورت نهفته در سيستم است، ضرورت تنها نگذاشتن
مصرفكننده و رخصت ندادن به او تا حتى براى لحظهاى دچار اين سوءظن شود كه مقاومت امكانپذير است.اصل اساسى چنين
حكم مىكند كه بايد به او [ مصرفكننده ] نشان داد كه همه نيازهايش رفعشدنى است، ولى آن نيازها بايد چنان از قبل تعيين
شده باشند كه وى حس كند خودش همان مصرفكننده ابدى، يا ابژه صنعت فرهنگسازى، است.اين كار نه فقط او را وامىدارد
باور كند بازى فريبكارانهاى كه بدان سرگرم است عين رضايت و كاميابى است، بلكه علاوه بر آن حاكى از آن است كه وى بايد، در
هر اوضاع و احوالى، به آنچه به او عرضه مىشود بسنده كند.فرار از نكبت و ملال زندگى روزمره كه كل صنعت فرهنگسازى وعده
آن را مىدهد، قابل قياس با ماجراى ربودن دختر در يكى از فيلمهاى كارتونى است: اين پدر دخترك است كه نردبان را در تاريكى
سرپا نگه داشته.بهشتى كه از سوى صنعت فرهنگسازى ارائه مىشود همان سختى و نكبت قديمى است.فرار و گريختن با معشوق،
هر دو، از پيش چنان طراحى شدهاند تا دوباره به همان نقطه شروع منتهى شوند.لذت مشوق همان حس تسليم و رضايى است كه
قاعدتا بايد به فراموش كردن آن كمك كند. تفريح و سرگرمى، اگر از هر قيد و بندى رها شود، نه فقط برنهاد هنر، بلكه در حكم نقش افراطى آن خواهد بود.آن تصوير مهمل و
بىمعنا از مارك تواين كه صنعت فرهنگسازى آمريكا گهگاه با آن ور مىرود، مىتواند تصحيحكننده هنر باشد.هرچه هنر با
ديتبيشتر ناسازگارى با زندگى را مد نظر قرار دهد، شباهت آن با جديت زندگى، كه آنتىتز يا برابر نهاد هنر است، بيشتر خواهد
شد; و هرچه تلاش بيشترى را صرف بسط يافتن تمام و كمال از دل قانون فرمال خاص خود كند، طالب تلاشى بيشتر از سوى
هوش و عقل آدمى براى خنثى كردن بار خود مىشود.در برخى فيلمهاى هزلآميز، به ويژه در فيلمهاى مضحك و گروتسك، امكان
وقوع اين نوع نفى براى چند لحظهاى به راستى عيان مىگردد.ولى البته تحقق آن ممكن نيست.تفريح و سرگرمى ناب با توجه به
پيامدش، يعنى واگذارى نرم و روان خود به دست هر نوع تداعى معانى و مهملات شادىبخش، توسط سرگرمى موجود در بازار
نيمهكاره قطع مىشود: در عوض، سرگرمى ناب جاى خود را به نوعى معناى جامع جعلى مىبخشد كه صنعت فرهنگسازى بر
الصاق آن به محصولات خود اصرار مىورزد، و با اين حال از آن [ معنا ] به منزله بهانهاى صرف براى به كار گرفتن هنرپيشههاى
معروف سوءاستفاده مىكند.زندگينامهها و ديگر داستانهاى ساده تكهپارههاى گنگى و بىمعنايى را در قالب يك طرح داستان
ابلهانه به هم وصله مىزنند.ديگر از كلاه و زنگولههاى دلقك شوخ خبرى نيست، و آنچه به ما عرضه مىشود دستهكليدهاى عقل
كاپيتاليست است كه لذت ناشى از دستيابى به موفقيت را بر پرده نمايش مىدهد.در فيلمهاى هزلآميز هر بوسهاى بايد به
پيشرفتشغلى قهرمان مشتزن، يا فلان متخصص ترانههاى محبوب بازارى كه به شهرت رسيدنش باشكوه و جلال به تصوير
كشيده مىشود، كمك كند.فريبكارى صنعت فرهنگسازى در اين امر نهفته نيست كه عرضهكننده سرگرمى است، بلكه فريب
اصلى آن است كه اين صنعتخوشى و لذت را تباه مىكند، زيرا رخصت مىدهد ملاحظات تجارى اين خوشى را درگير كليشههاى
ايدئولوژيك تمدن و فرهنگى سازند كه خود درگير فرآيند اضمحلال نفس است.اخلاق و ذوق، سرگرمى بىقيد و بند را به منزله
امرى «بچگانه و سادهلوحانه» نيمهكاره قطع مىكنند - سادهلوحى به اندازه عقلگرايى روشنفكرانه بد محسوب مىشود - و حتى
امكانات تكنيكى را نيز محدود مىكنند.صنعت فرهنگسازى فاسد است: نه به اين سبب كه سرزمين معصيت است، بلكه از آن رو
كه معبدى است در خدمت لذت سطح بالا.در همه سطوح; از همينگوى تا اميل لودويگ، از خانم مينيور تا لون رنجر، از
توسكانينى تا گى لومباردو، آن محتواى فكرى كه حاضر و آماده از قلمرو هنر و علم اخذ شده است، حاوى كذب است.صنعت
فرهنگسازى، در قالب آن ويژگيهايى كه اين صنعت را به سيرك نزديكتر مىكند، در مهارت بىسر و ته سواركاران، بندبازان، و
دلقكها كه توجيهگر خويش است، و در «توجيه و دفاع از هنر فيزيكى در برابر هنر فكرى» (8) ، به واقع رد پايى از چيزى بهتر را در
خود حفظ كرده است.اما پناهگاههاى مهارتى غيرفكرى، كه در تقابل با مكانيزيسم اجتماعى معرف حيات انسانى است، از سوى
عقلى شماتيك به طرزى بىرحمانه جستجو و تخريب مىشود، عقلى كه همه چيز را وامىدارد تاثير و دلالتخود را به اثبات رساند.
در نتيجه اين امر، بىمعنايى در بخش تحتانى آثار هنرى همچون معنا در بخش فوقانى آنها، به طور كامل ناپديد مىشود. امتزاج فرهنگ و سرگرمى كه امروزه شاهد وقوع آنيم، نه فقط به سقوط فرهنگ بلكه الزاما به فكرى شدن سرگرمى منجر مىشود.
مؤيد اين نظر اين واقعيت است كه فقط نسخه يا كپى ظاهر مىشود: در سالن سينما، عكس [ هنرپيشهها ] ; در راديو، موسيقى
ضبطشده.در عصر گسترش ليبراليسم، سرگرمى از ايمان راسخ به آينده تغذيه مىكرد: همهچيز آنچنان كه هستبر جاى مىماند
يا حتى بهتر مىشود.امروزه اين ايمان بار ديگر فكرى مىگردد و چنان رقيق و محو مىشود كه ديگر هيچ هدف يا غايتى را پيش رو
نمىبيند و براى كسانى كه پشتبه واقعيت دارند از آن چيزى بيش از نوعى نمايش سايهها باقى نمىماند.اين ايمان عبارت است از
تاكيدهاى بامعنايى كه داستان فيلم، به موازات خود زندگى، بر آدم زرنگ (مهندس جوان، دختر جلد) مىنهد، بر قساوت پنهان
شده در جامه شخصيت، علاقه به ورزش، و نهايتا بر اتومبيلها و سيگارها - حتى در مواردى كه برنامههاى ويژه سرگرمى نه به
حساب هزينههاى تبليغاتى توليدكنندگان بىواسطه بلكه به حساب كل سيستم گذاشته مىشود.سرگرم شدن، خود به يك ايدئال
بدل مىشود و جاى امور والاترى را اشغال مىكند كه خودش توده مردم را از آنها محروم كرده است، آن هم با تكرار اين امور به
شيوهاى حتى كليشهاىتر از شعارهاى آگهىهاى تبليغاتى.درونگرايى، يعنى همان شكل به لحاظ ذهنى محدودشده حقيقت،
همواره بسى بيش از آنچه تصور مىشد در اختيار قدرتمندان جهان برون بود.صنعت فرهنگسازى درونگرايى را به دروغى آشكار
بدل مىكند.اينك از آن چيزى باقى نمانده است مگر چرندياتى مناسب حال كتابهاى پرفروش دينى، فيلمهاى روانشناختى، و
سريالهاى ويژه بانوان، آن هم به مثابه بزكى كه به نحو خجالتآورى دلپذير است; و بدينسان مىتوان در متن زندگى واقعى عاطفه
شخصى اصيل را با اطمينانى هرچه بيشتر مهار كرد.در اين معنا مشغوليات يا سرگرمى همان تزكيه يا پالايش عواطف را تحقق
مىبخشد كه ارسطو زمانى آن را به تراژدى نسبت مىداد و مورتيمر آدلر اينك آن را مناسب فيلمهاى سينمايى مىداند.صنعت
فرهنگسازى حقيقت را در مورد كاتارسيس عيان مىسازد همانطور كه پيشتر در مورد سبك چنين مىكرد. هرچه مواضع صنعت فرهنگسازى قويتر شود، بيشتر مىتواند حساب نيازهاى مصرفكنندگان را در جا روشن كند، آنها را توليد
و كنترل كند، بدانها نظم بخشد، و يا حتى عرضه تفريح و سرگرمى را متوقف سازد: براى اين نوع پيشرفت فرهنگى هيچ حد و
مرزى در كار نيست.اما اين گرايش جزء درونى خود اصل سرگرمى است كه به مفهومى بورژوايى اصلى بهرهمند از روشنگرى است.
اگر نياز به تفريح و سرگرمى عمدتا محصول صنعت فرهنگسازى بود، كه از اين موضوع به منزله ابزارى براى توصيه فلان محصول
يا روش به تودهها سود مىجست - پوستر رنگى مشابه تابلو رنگ و روغن به لطف لقمه لذيذى كه در آن ترسيم شده است، يا
فهرست مواد اوليه لازم براى پختن كيك به كمك تصويرى از يك كيك - امروزه سرگرمى همواره تاثير و نفوذ كسب و كار، دغدغه
فروش و غيره را برملا مىكند.اما قرابت آغازين كسب و كار و سرگرمى در معنا و اهميتخاص دومى مشهود است: دفاع از جامعه.
راحتى و خوش بودن يعنى آرى گفتن.اين امر فقط با جدا و محفوظ ماندن از كليت فرآيند اجتماعى ممكن مىشود، با منگ كردن
و حساسيتزدايى، و، از بدو كار، با قربانى كردن بىدليل دعوى گريزناپذير هر اثر - هرقدر هم چرند و مهمل - به منعكس ساختن
كل در محدوده مرزهاى خود.لذت هميشه به معناى فكر نكردن به هيچ چيز و فراموش كردن رنج است، حتى آنجا كه رنج مشهود
است.تجربه لذت اساسا همان حس درماندگى است، نوعى گريختن، اما، نه آنطور كه مىگويند، گريز از واقعيتى ذلتبار، بلكه گريز
از آخرين بقاياى ايده و خيال مقاومت.رهاييى كه سرگرمى وعده حصولش را مىدهد، به واقع آزادى از [ قيد ] تفكر و نفى كردن
است.موهن بودن اين پرسش سخنورانه كه «خود مردم چه مىخواهند؟» از اين واقعيت ناشى مىشود كه خطاب آن - تو گويى
مخاطبان افرادى اهل فكر و تاملاند - به همان مردمى است كه قرار است مدبرانه و به عمد از اين فرديت محروم شوند.حتى زمانى
كه افكار عمومى - در موارد استثنايى - عليه صنعت لذتسازى عصيان مىكند، كل نيروهايى كه قادر به بسيج و تجهيز آنهاست،
در همان مقاومت ضعيف و بىرمقى خلاصه مىشود كه خود اين صنعتبه آنان القاء كرده است.با اين حال، باقى نگهداشتن مردم در
اين وضع بسيار دشوارتر شده است.نرخ سرعت تنزل آنان به حماقت نبايد از نرخ سرعت افزايش هوش و شعورشان عقب بيفتد.در
روزگار ما، يعنى در عصر آمار و ارقام، تودهها تيزتر از آناند كه خود را با ميليونر روى پرده سينما يكى كنند، و خرفتر از آناند كه
قانون [ آمارى ] بزرگترين عدد را ناديده بگيرند.ايدئولوژى خود را در پس محاسبه احتمالات پنهان مىسازد.بىشك همهكس
عاقبتبرنده خوششانس نخواهند بود، مگر آن كسى كه بليط برنده را مىكشد، يا به عبارت بهتر، كسى كه، براى انجام اين كار، از
سوى قدرتى برتر - كه معمولا خود صنعت لذتسازى است - مشخص شده است، صنعتى كه بنا به تصوير رايجبىوقفه سرگرم
جستجو و شكار استعدادهاست.آن كسانى كه توسط صيادان استعداد كشف و سپس توسط استوديو در مقياس وسيع معرفى و
تبليغ مىشوند، نمونههاى آرمانى Ideal Types انسان متوسط و وابسته نوظهورند.البته قرار بر آن است كه هنرپيشه محبوب
ماشيننويس معمولى را به شيوهاى نمادپردازى كند كه معلوم شود لباس مجلل شب براى بازيگر زن دوخته شده است كه از دختر
واقعى متمايز شمرده مىشود.بدينترتيب، دختران تماشاچى نه فقط حس مىكنند ممكن بود خودشان بر پرده سينما ظاهر
شوند، بلكه در عين حال متوجه حضور شكاف عظيمى مىشوند كه آنان را از پرده جدا مىسازد.فقط يك دختر جوان مىتواند
بليط برنده را برگزيند، فقط يك مرد مىتواند جايزه را ببرد، و اگرچه، از نظر رياضى، همگان صاحب بختى برابرند، ليكن اين
ختبراى هر فرد چنان ناچيز است كه بهترين كار به واقع ناديده گرفتن آن و خوشحال شدن از موفقيت ديگرى است، موفقيتى كه
كاملا ممكن بود از آن او شود، ولى از قضا هيچگاه نمىشود.هر زمان صنعت فرهنگسازى فراخوانى براى يكى پنداشتن
سادهلوحانه [ خود با فلان هنرپيشه يا نماد ] صادر كند، اين دعوت بلافاصله پس گرفته مىشود.ديگر هيچكس نمىتواند از خود
بگريزد.زمانى بود كه تماشاگر سينما هنوز مىتوانست عروسى خود را در قالب عروسى مشهود در فيلم نظاره كند.اكنون بازيگران
خوششانس روى پرده، همچون هريك از آحاد جامعه، صرفا نسخههايى از همان مقوله واحدند، ليكن اين برابرى فقط مؤيد جدايى
غلبهناپذير عناصر انسانى است.شباهت كامل همان تفاوت مطلق است.هويت واحد و يكسان مقوله مانع بروز هويت موارد خاص و
منفرد مىشود.صنعت فرهنگسازى، به نحوى طنزىآميز، ايده انسان در مقام عضوى از يك نوع [ يعنى نوع بشر ] را به
اقعيتبدل كرده است.اينك وجود هر شخصى صرفا بر وجود آن صفاتى دلالت مىكند كه به لطف آنها مىتواند جايگزين هر شخص
ديگرى شود: انسان شيئى تعويضپذير، يعنى يك نسخه يا كپى است.او در مقام يك فرد امرى به تمامى مصرفشدنى و كاملا
بىاهميت است، و اين دقيقا همان واقعيتى است كه او، وقتى زمان او را از اين شباهت محروم سازد، بدان پى مىبرد.اين امر ساختار
درونى مذهب موفقيت را - كه از ساير لحاظ به دقتحفظ و نگهدارى مىشود - تغيير مىدهد.امروزه به طرزى فزاينده بر جايزه
Per aspera ad astra (9) (كه مستلزم تلاش و تحمل سختيهاست) .در
فرآيند تكرارى و يكنواخت تصميمگيرى در باب اينكه كدام ترانه و بازيگر سزاوار محبوب و ستاره شدن هستند، عنصر بخت و
تصادف كور از سوى ايدئولوژى برجسته مىشود.فيلمهاى سينمايى بر عامل بخت تاكيد مىگذارند.با دست زدن به هر كارى به
منظور تضمين شباهت و همانندى اساسى همه شخصيتها، بهجز آدم بد فيلم، و با حذف همه چهرههاى غيرسازشگر (مثلا،
چهرههايى همچون چهره گرتا گاربو، كه ظاهرشان به گونهاى نيست كه گويى مىتوان به آنها گفت ("Hello sister!" در قدم
نخست ادامه زندگى براى سينماروها آسانتر مىشود.آنان اطمينان مىيابند كه در حالت موجود ايرادى ندارند، كه آنان نيز
مىتوانند به همين خوبى از پس كار برآيند و بيش از نيرو و توانشان چيزى از آنان طلب نخواهد شد.ولى در عين حال اشاره
كوچكى دريافت مىكنند دال بر آن كه هر تلاشى بىفايده خواهد بود، زيرا حتى بختبورژوايى نيز ديگر با آثار محاسبهپذير كار
خودشان هيچ پيوندى ندارد.آنان معناى اين اشاره را درك مىكنند.در اصل همگى تشخيص مىدهند كه بخت (كه به لطف آن
هرازگاهى يك نفر ثروتمند مىشود) روى ديگر برنامهريزى است.نيروهاى جامعه در راستاى عقلانيت چنان به كار گرفته مىشوند
كه هر كس مىتواند مهندس يا مديرعامل شود، و دقيقا به همين علت اين كه جامعه چه كسى را براى چنين كاركردهايى تربيت و
تعيين خواهد كرد، ديگر به هيچ وجه مسالهاى عقلانى محسوب نمىشود.بخت و برنامهريزى امرى واحد و يكسان مىشوند، زيرا،
با توجه به برابرى آدميان، موفقيت و شكست فردى - تا بالاترين سطوح جامعه - فاقد هرگونه معناى اقتصادى است.بخت و اقبال
خود برنامهريزى مىشود، نه از آن جهت كه بر سرنوشت اين يا آن فرد خاص تاثير مىگذارد، بلكه دقيقا از آن رو كه تصور مىرود
بخت نقشى حياتى ايفا مىكند.بخت و اقبال عذر و بهانهاى است در خدمتبرنامهريزان، و اين تصور را به وجود مىآورد كه در متن
مجموعه پيچيده طرحها و معاملاتى كه كل زندگى آدميان را شكل مىبخشند، هنوز فضايى براى رشد روابط مستقيم و
خودانگيخته ميان آنان باقى مانده است.گزينش دلبخواهى افراد متوسط نماد اين آزادى در رسانههاى گوناگون صنعت
فرهنگسازى است.در گزارشهاى مفصل فلان مجله در مورد سفرهاى تفريحى نسبتا باشكوهى كه اين مجله براى برنده
خوششانس ترتيب داده است، كه ترجيحا يك خانم تندنويس حرفهاى است (كه احتمالا به لطف ارتباطش با كلهگندهها در
مسابقه برنده شده است)، عجز و ناتوانى همگان نمود مىيابد.آدميان جملگى در حكم ماده صرفاند - تا بدانحد كه صاحبان
قدرت مىتوانند هر كسى را به بهشتخصوصى خويش ارتقاء دهند و مجددا او را از بهشتبيرون اندازند: در اين ميان حقوق
انسانى و كار او هيچ محلى از اعراب ندارد.صنعتبه مردمان صرفا در مقام مصرفكننده و كارمند علاقه و توجه دارد، و در واقع كل
نوع بشر و هريك از آحاد آن را به مرتبه اين فرمول فراگير تنزل داده است.ايدئولوژى حاكم، بنا به وجه غالب در هر برهه از زمان، بر
بختيا برنامهريزى، زندگى يا تكنولوژى، طبيعتيا تمدن تاكيد مىگذارد.به آدميان در مقام كاركنان حقوقبگير نسبتبه امر
خطير سازماندهى عقلانى تذكر داده مىشود و جملگى ترغيب مىشوند تا همچون انسانهايى معقول خود را با محيط تطبيق
دهند.در مقام مصرفكنندگان، آزادى انتخاب و جذابيت محصولات نو بر پرده سينما يا در مطبوعات به آنان نشان داده مىشود،
آن هم به يارى لطيفههاى انسانى و شخصى.در هر دو مورد [ در مقام مصرفكننده يا حقوقبگير ] آنان اشيائى صرف باقى
مىمانند. هرچه وعده و وعيدهاى صنعت فرهنگسازى كمتر باشد، توانايى آن در ارائه تبيينى بامعنا از زندگى كمتر، و ايدئولوژى رواجيافته
از سوى آن توخاليتر مىشود.حتى آرمانهاى انتزاعى هماهنگى و سودمندى اجتماعى نيز در اين عصر تبليغات عام و سراسرى
بيش از حد انضمامىاند.ما حتى ياد گرفتهايم چگونه با مفاهيم انتزاعى به منزله تبليغات فروش برخورد كنيم.زبان تماما مبتنى بر
حقيقتيا صدق به سادگى موجب بروز بىصبرى براى پرداختن به معاملهاى مىشود كه انجامش احتمالا موضوع و مضمون اصلى
است.كلماتى كه وسيله و ابزار صرف نيستند بىمعنا به نظر مىرسند; مابقى نيز خيالى و غيرحقيقى مىنمايند.داوريهاى ارزشى يا
آگهى تجارى و يا حرافى پوچ و بىمورد تلقى مىشوند.بر اين اساس ايدئولوژى به امرى مبهم، بىطرف و غيرمتعهد بدل گشته
است، و بدين طريق نه روشنتر شده است و نه ضعيفتر.نفس مبهم بودن، و كراهت تقريبا علمى آن به متعهد ساختن خود به هر
چيزى كه صدقپذير نباشد، به منزله نوعى ابزار سلطه عمل مىكند.ايدئولوژى به تصويب و ترويج پرحرارت و از پيش تنظيمشده
وضعيت موجود بدل مىشود.صنعت فرهنگسازى تمايل دارد خود را به تجسم عينى احكام و رهنمودهاى اقتدارگرا، و در نتيجه
به مفسر و پيشگوى بىچون و چراى نظام حاكم، بدل سازد.اين صنعت از ميان صخرههاى گمراه كردن يا سوءاطلاعات قابل اثبات
و حقيقت عيان و مشهود مسيرى پيچ در پيچ را ماهرانه دنبال مىكند، و با نهايت وفادارى و صداقت پديدهاى را بازتوليد مىكند كه
ابهام و تيرگىاش راه هر بصيرتى را سد مىكند و واقعيت همهجا حاضر و دستنخورده را به منزله امرى ايدئال مستقر مىسازد.
ايدئولوژى دو پاره مىشود: عكس يا تصوير عينى زندگى سرسخت و تغييرناپذير و دروغ عريان درباره معناى اين زندگى - معنايى
دروغين كه صراحتا بيان نمىشود بلكه تلويحا بدان اشاره مىشود و با اين حال خرفهم مىشود.واقعيت همواره به شيوهاى صرفا
كلبىمسلك تكرار مىشود تا سرشت الوهى آن به اثبات رسد.البته اين نوع اثبات مبتنى بر عكسبردارى (Photologic) دقيق و
قطعى نيست، ليكن مقاومتناپذير هست.هر آن كسى كه در قدرت يكنواختى و تكرار شك كند، ابله است.صنعت فرهنگسازى
اعتراض عليه خود را دقيقا همانقدر مردود مىشمارد كه اعتراض عليه جهانى كه به صورتى بىطرفانه توسط اين صنعت
دوبارهسازى مىشود.پيوستن به قافله يا به حال خود رها شدن يگانه انتخاب ممكن است: آن هنردوستان شهرستانى كه به عوض
سينما و راديو به زيبايى ابدى و تئاتر غيرحرفهاى متوسل مىشوند - به لحاظ سياسى - از قبل در همان موضعى قرار گرفتهاند كه
فرهنگ تودهاى هواداران خود را به سوى آن سوق مىدهد.اين فرهنگ به قدر كافى سخت و محكم شده است كه، در صورت لزوم،
خيالات و تصورات قديمى، مثل ايدئال پدر و احساس مطلق، را به منزله ايدئولوژى مسخره كند.اعيان و موضوعات ايدئولوژى
جديد همان خود جهان است.اين ايدئولوژى صرفا با ارتقاء يك هستى ناميمون به مرتبه جهان واقعيتها (facts) ، از طريق
بازنمايى مو به موى آن، از كيش پرستش واقعيتها سود مىجويد.اين جابهجايى نفس هستى يا وجود داشتن را به جانشينى براى
معنا و حق بدل مىكند.هر آنچه توسط دوربين بازتوليد مىشود، زيباست.مايوس شدن از اين چشمانداز كه آدمى ممكن است
همان ماشيننويسى باشد كه جايزه سفر به گرد جهان را مىبرد، توسط نمايش مايوسكننده عكسهاى دقيق مناطقى تكميل
مىشود كه قرار است جزئى از اين سفر باشند.نه خود ايتاليا، بلكه مداركى دال بر وجود آن [ به بيننده ] عرضه مىشود.يك فيلم
سينمايى حتى مىتواند تا بدانجا پيش رود كه تصويرى سراپا سرد و دلگير از همان پاريسى ارائه دهد كه از ديد دخترك آمريكايى
قرار است محل ارضاى اميال او باشد، و بدينسان دخترك را با قاطعيتى هرچه بيشتر به آغوش همان پسرك زرنگ آمريكايى براند
كه در شهر خود نيز مىتوانستبا او آشنا شود.اين وضعيت، اين واقعيت كه خود سيستم، در تازهترين فاز خود، زندگى كسانى را كه
تشكيلدهنده آن هستند بازتوليد مىكند، به عوض آن كه بلافاصله ترتيب همهشان را بدهد، به واقع يكى از محاسن و الطاف
سيستم محسوب مىشود كه حاضر شده به اين زندگى معنا و ارزش عطا كند.تداوم قافله و تداوم پيوستن به قافله به منزله
توجيهى براى بقاى كور و لجوجانه سيستم، و حتى تغييرناپذيرى آن، مطرح مىشود.هر آنچه خود را تكرار مىكند، نظير چرخه
طبيعى يا صنعتى، پديدهاى سالم است.همان نوزادان هميشگى جاودانه از دل مجلات به ما لبخند مىزنند; ماشين جاز تا ابد
ضربه خواهد زد.به رغم همه پيشرفتها در تكنيكهاى بازتوليد، در كنترلها و تخصصها، و به رغم تمامى تپش و بىقرارى صنعت، نانى
كه صنعت فرهنگسازى به آدمى عرضه مىكند همان سنگ سخت كليشه است.اين صنعت از چرخه حيات تغذيه مىكند، از اين
شگفتى و ناباورى بجا و مستدل كه مادران، به رغم همهچيز، هنوز هم به بچهدار شدن ادامه مىدهند و گردش چرخها باز هم
متوقف نمىشود.اين امر به تاييد تغييرناپذيرى اوضاع كمك مىكند.خوشههاى ذرتى كه در پايان ديكتاتور بزرگ چاپلين در باد
تكان مىخورند، دروغ نهفته در فراخوان ضدفاشيستى براى آزادى را برملا مىكنند.آنها همانند گيسوان طلايى آن دختر
آلمانىاند كه زندگيش در اردوگاه توسط كمپانى سينمايى نازيها در متن نسيم تابستانى فيلمبردارى مىشود.طبيعت از سوى
مكانيسم سلطه اجتماعى به منزله متضاد سالم جامعه [ فاسد ] تصوير مىشود، و در نتيجه طبيعتيا سرشتخود را از دست
مىدهد.تصاويرى كه درختان سبز، آسمان آبى، و ابرهاى متحرك را نشان مىدهند، اين جلوههاى طبيعت را به معدودى علائم
رمزى (cryptograms) براى دودكشهاى كارخانهها و تعميرگاهها بدل مىكنند.از سوى ديگر، چرخدندهها و قطعات ماشينى،
كه منزلتشان تا حد كارگزاران روح درختان و ابرها تنزل يافته است، بايد گويا و بيانگر (expressive) به نظر رسند.طبيعت و
تكنولوژى بر ضد همه اشكال مخالفتبسيج مىشوند; و حاصل كار براى ما نمودى تحريفشده از جامعه ليبرال است، كه در آن
مردمان، بنا به فرض، شيفته اتاق خوابهاى اروتيك مخملين بودند، به جاى آن كه، همچون مردمان امروزى، در هواى باز حمام
سلامتى بگيرند، يا در مدلهاى ماقبل تاريخى مرسدس بنز فروپاشى و خرابى را تجربه كردند، به جاى آن كه با سرعت موشكهاى
فضايى از نقطه الف (يعنى همان جايى كه در هر حال هستند) به سوى نقطه ب (جايى كه همهچيز دقيقا به همين صورت است)
بشتابند.پيروزى شركتهاى اقتصادى غولآسا بر قوه ابداع و ابتكار كارگزاران اقتصادى، از سوى صنعت فرهنگسازى به منزله دوام
قوه ابتكار اقتصادى تحسين مىشود.دشمنى كه از قبل شكستخورده است، يعنى فرد اهل فكر، همان دشمنى است كه با او مبارزه
مىشود.رستاخيز "Haus Sonnenstosser" ضد بورژوا در آلمان، و لذت ناشى از تماشاى زندگى بدون پدر، معنايى واحد و
يكسان دارند. بايد پذيرفت كه اين ايدئولوژى توخالى از يك جنبه واجد جديتى مهلك است: همهكس تامين مىشود. «هيچ كس نبايد گرسنه يا
تشنه بماند; اگر كسى چنين كند، جايش در اردوگاه كار اجبارى است!» اين شوخى رايج در آلمان هيتلرى مىتواند به عنوان يك
اصل يا شعار بر همه سردرهاى صنعت فرهنگسازى بدرخشد.اين شعار با نوعى سادهلوحى حيلهگرانه تازهترين مشخصه جامعه را
به منزله پيشفرض خود تاييد مىكند: اين كه جامعه به راحتى مىتواند دريابد چه كسانى مدافع و هوادارش هستند.آزادى صورى
همه افراد تضمين شده است.هيچ كس رسما مسئول فكر و عقيده خود نيست.در عوض همگان از سنين پايين در سيستمى
متشكل از كليساها، كلوبها، كانونهاى حرفهاى، و ديگر موارد مشابه، محصور مىشوند، كه مجموعا سازنده حساسترين ابزار كنترل
اجتماعىاند.هر آن كه خواهان پرهيز از شكست و تباهى استبايد كارى كند كه به هنگام سنجش در ترازوى اين دستگاه كم نياورد.
در غير اين صورت در زندگى عقب خواهد ماند، و نهايتا نابود خواهد شد.در همه حرفهها، و به ويژه در مشاغل آزاد (ليبرال)، دانش
تخصصى با معيارهاى تجويزشده براى رفتار، پيوند خورده است; اين امر به راحتى مىتواند منجر به بروز اين توهم شود كه دانش
تخصصى يگانه چيزى است كه به حساب مىآيد.در واقع، اين بخشى از برنامهريزى ضدعقلانى جامعه فعلى است كه اين جامعه فقط
زندگى اعضاى وفادار خويش را تا حدى خاص بازتوليد مىكند.استاندارد زندگى به دقت مطابق درجه وابستگى ذاتى افراد و
طبقات به سيستم است.مدير قابل اتكاست، و همچنين كاركنان فرودستتر، نظير [ شخصيت ] داگ وود - به همان شكلى كه در
صفحات مجلات كميك يا در زندگى واقعى ظاهر مىشود.هر كه بينوا و گرسنه بماند، داغ لعنت مىخورد، حتى اگر زمانى آيندهاى
روشن پيش رويش بوده است.اينك او يك بيگانه است; و، گذشته از برخى جنايات بزرگ، بيگانه بودن بدترين گناه كبيره است.در
فيلمهاى سينمايى او، گهگاه به عنوان موردى استثنايى، به شخصيت اصلى و قربانى طنزى افراطى و خبيث، بدل مىشود; ليكن
به طور معمول او همان تبهكار و شخصيت منفى فيلم است، و در بدو ظهورش، مدتها پيش از آن كه ماجراى اصلى شروع شود، به
همين عنوان شناخته مىشود: بدينترتيب از بروز هرگونه سوءظنى در مورد خيانت جامعه به افراد خوشطينت جلوگيرى
مىشود.در واقع، در مرتبهاى بالاتر، امروزه نوعى دولت رفاه عامه در حال شكلگيرى است.صاحبان مقامات بالا به منظور حفظ
موقعيت خويش، اقتصادى را برپا نگه مىدارند كه در آن تكنولوژيى به غايت توسعهيافته اساسا تودهها را در مقام مولدان زائد
ساخته است.كارگران، يعنى نانآوران واقعى (اگر بنا باشد سخن ايدئولوژى را باور كنيم) از سوى مديران اقتصاد، يعنى چاق و
چلهها، تغذيه مىشود.بدينسان جايگاه فرد متزلزل مىشود.در نظام ليبرالى فقرا تنبل تلقى شدند; اما اينك آنان به طور خودكار
موضوع سوءظن هستند.هر آن كه براى مقابله با محيط بيرون مجهز نيست جايش در اردوگاه كار اجبارى، يا به هر حال در جهنم
زاغهها و بر عهده گرفتن پستترين مشاغل است.اما صنعت فرهنگسازى براى كسانى كه تحت كنترل مديران هستند، رفاه عامه
مثبت و منفى را به مثابه همبستگى مستقيم آدميان در جهانى متشكل از افراد كارآ، ترسيم مىكند.هيچكس فراموش نمىشود;
همسايگان و مددكاران اجتماعى در همهجا حضور دارند; امثال دكتر گيلسپىها و فيلسوفان اتاق نشيمن كه دلهايشان در جايى
درست قرار دارد و به لطف دخالت مهرآميز و چهره به چهرهشان موارد فردى مصايب تمديدشده از سوى جامعه را درمان مىكنند
- البته همواره با قبول اين فرض كه هيچ مانع شخصى و فردى بر سر راه رشد پستى و خباثت فرد بختبرگشته وجود ندارد.رواج و
ترغيب جوى دوستانه كه متخصصان مديريت توصيه مىكنند و هر كارخانهاى براى افزايش توليدات آن را به كار مىگيرد، حتى
آخرين انگيزش شخصى را نيز تحت كنترل اجتماعى درمىآورد، دقيقا از آن رو كه به نظر مىرسد اين كنترل اوضاع و احوال
آدميان را مستقيما به امر توليد مرتبط مىسازد و به زندگى آنان مجددا رنگ و بويى خصوصى مىبخشد.اين نوع صدقه معنوى،
مدتها پيش از آنكه به قصد تسخير كل جامعه از كارخانه پا بيرون نهد، رنگى از آشتى و سازش بر محصولات صنعت فرهنگسازى
مىزند.ليكن خيرخواهان بزرگ نوع بشر، كه دستاوردهاى علمىشان بايد به منزله اعمال نوعدوستانه قلمداد شود تا رنگى از
علايق بشرى بر آنها زده شود، به واقع جانشينانى براى رهبران ملىاند، كه در نهايت القاى نوع دوستى را اعلام مىكنند و بر اين
باورند كه مىتوانند پس از نابود شدن آخرين آدميان معلول از تكرار ماجرا جلوگيرى كنند. جامعه با تاكيد گذاشتن بر «طينتخوش» رنجى را كه خود ايجاد كرده استبه رسميت مىشناسد; هر كسى مىداند كه اكنون در
متن سيستم مستاصل است; و ايدئولوژى بايد اين را به حساب آورد.صنعت فرهنگسازى به جاى آنكه رنج را زير قباى خود دوخته
دوستى و مودت پنهان سازد به مواجهه مردانه با آن افتخار مىكند، آنهم به رغم شدت فشارى كه آدميان براى كنترل خود تحمل
مىكنند.حالتحفظ ظاهر، جهانى را توجيه مىكند كه اين حالت را ضرورى مىسازد.و اين يعنى زندگى - بس سخت و دشوار ولى
دقيقا به همين دليل بس شگفتانگيز و سالم.اين دروغ از تراژدى هم كم نمىآورد.فرهنگ تودهاى با آن تا مىكند، به همان نحوى
كه جامعه تمركزيافته رنج اعضاى خود را محو نمىكند بلكه آن را ثبت و برنامهريزى مىكند.از اين روست كه اين فرهنگ از هنر
چنين مصرانه استقراض مىكند.اين امر موجد همان جوهر تراژيكى است كه سرگرمى ناب قادر به عرضه آن نيست، اما اگر قرار
باشد به نحوى نسبتبه اصل بازتوليد دقيق پديدهها وفادار بماند به آن نياز دارد.تراژدى هرگاه به جلوهاى پذيرفته و دقيقا محاسبه
شده از جهان بدل شود، خود نوعى بركت محسوب مىشود.اين نوع تراژدى محافظى است در قبال اين سرزنش كه حقيقت پايمال
شده است، حال آن كه [ حقيقت ] به واقع با نوعى پشيمانى كلبىمسلكانه قبول و مال خود مىشود.اين تراژدى به مصرفكنندهاى
كه - به لحاظ فرهنگى - شاهد روزهاى بهترى بوده است، جانشينى براى افكار و احساسات عميقى ارائه مىدهد كه مدتها پيش
دور افكنده شدهاند; و براى سينماروهاى حرفهاى تكهپارههايى از فرهنگ فراهم مىآورد تا بدينطريق پرستيژ خويش را حفظ
كنند; و همگان را به كمك اين انديشه تسلى مىدهد كه تحقق تقدير بشرى به شكلى آبديده و اصيل هنوز هم ممكن است، و اين
تقدير بايد به هر قيمت كه شده بدون هيچ جرح و تعديلى بازنمايى شود.زندگى، در تمامى وجوهى كه امروزه ايدئولوژى
دستاندركار دوبارهسازى آنهاست، هرچه بيشتر يادآور رنج ضرورى باشد، با قدرت، شكوه و جلالى بيشتر رخ مىنمايد.بدينسان
زندگى رفتهرفته شبيه تقدير مىشود.تراژدى تا حد تهديد به نابودى هر كسى كه همكارى نكند، تقليل مىيابد، درحالىكه معنا و
دلالت تناقضآميز آن زمانى از مقاومت مايوسانه در برابر تقدير اسطورهاى ناشى مىشد.تقدير تراژيك به مجازات عادلانه بدل
مىشود، يعنى به همان چيزى كه زيباشناسى بورژوايى همواره سعى داشت تراژدى را بدان بدل سازد.اخلاقيات فرهنگ تودهاى
شكل پست كتابهاى كودكان در ادوار گذشته است.براى مثال، در يك محصول درجه يك، شخصيت منفى در قالب زنى هيستريك
ظاهر مىشود كه (البته مطابق پيشبينى دقيق طبى) مىكوشد تا سعادت شخصيت مخالف خود را تباه سازد، شخصيتى كه با
واقعيتخواناتر است و خودش نيز به مرگى كاملا غيرتئاترى درمىگذرد.البته اين همه فرهيختگى فقط در سطوح فوقانى يافت
مىشود.در سطوح پايينتر قضايا سادهتر برگزار مىشود.اينك تراژدى بدون توسل به روانشناسى اجتماعى عقيم و بىضرر مىگردد.
درست همانطور كه هر اپرت وينى شايسته اين نام مىبايست در پرده دوم به فينال تراژيك خود برسد، و نتيجتا چيزى جز روشن
ساختن سوءتفاهمها براى پرده سوم باقى نگذارد، صنعت فرهنگسازى نيز در روال روزمره امور جايگاه ثابتى براى تراژدى در نظر
مىگيرد.صرف وجود و حضور مشهود نسخه راهنما براى فرو نشاندن ترس از لجامگسيختگى تراژدى كافى است.توصيف زنان
خانهدار از فرمول ثابت نمايشى به مثابه «افتادن به دردسر و دوباره خلاص شدن» ، كل فرهنگ تودهاى از سريالهاى ابلهانه ويژه
بانوان تا عاليترين محصولات را شامل مىشود.حتى بدترين و دردناكترين پايانها كه تدارك آنها با نيات خير آغاز شده است، نظم
حاكم بر امور را تاييد مىكند و موجب فساد نيروى درونى تراژدى مىشود، يا بدينسبب كه زنى كه عشقش در جهتخلاف قواعد
بازى بسط مىيابد براى دستيابى به فرجه كوتاهى از خوشبختى با مرگ خويش بازى مىكند، يا از آن رو كه پايان غمانگيز فيلم با
روشنى هرچه بيشترى بر صلابت زندگى واقعى تاكيد مىگذارد.فيلم تراژيك به نهادى براى بهبود اخلاقى بدل مىشود.تودهها، كه
به واسطه زيستن زير فشار سيستم دلمرده شدهاند و صرفا در آن وجوهى از رفتار كه بر آنان تحميل گشته و سراپا آغشته به خشم و
بغض است نشانههايى از تمدن از خود بروز مىدهند، بايد با مشاهده رفتار نمونه و زندگى كاملا جدى تحت انضباط درآيند.فرهنگ
همواره نقش خود را در رام كردن غرايز وحشى و انقلابى ايفا كرده است.فرهنگ صنعتى نيز سهم خود را ادا مىكند.اين فرهنگ
شرايطى را معرفى مىكند كه تحت آن نفس زيستن اين حيات بىرحم ممكن مىگردد.فردى كه كاملا خسته و فرسوده شده
ستبايد از فرسودگى خويش به منزله نيرو و توان تسليم شدن به همان قدرت جمعى سود جويد كه عامل اصلى فرسودگى اوست.
در فيلمهاى سينمايى همان وضعيتهاى همواره چارهناپذيرى كه در زندگى عادى موجب خرد شدن فرد ناظر مىشوند، به نحوى
بدل به مژدهاى مىشوند حاكى از آن كه آدمى مىتواند باز هم به زندگى خويش ادامه دهد.فقط كافى است آدمى از نيستى و فناى
خويش آگاه شود و شكست را تصديق كند تا آنگاه با كل وحدت يابد.جامعه انباشته از مردمان به تنگ آمده و از اين رو طعمه
خوبى براى شيادان است.اين روند در برخى از مهمترين و گوياترين رمانهاى آلمانى دوره ماقبل فاشيسم، نظير ميدان آلكساندر
برلين اثر دوبلين و Kleiner Mann, Was Nun اثر فالادا (Fallada) ، همانقدر بديهى بود كه در هر فيلم متوسط و در
تمهيدات و ترفندهاى موسيقى جاز.وجهمشترك همه اينها، تحقير و تمسخر انسان به دستخويش است.امكان بدل شدن به يك
فاعل (subject) در عرصه اقتصاد، مثلا يك كارفرما يا يك مالك، به طور كامل از ميان رفته است.واحد توليدى مستقل، كه
اداره و وراثت آن سنگ زيربناى خانواده بورژوا و مقام رئيس خانواده بود، از سطوح بالا گرفته تا كوچكترين مغازه، كاملا وابسته
شد.همگان كاركنان حقوقبگير شدند; و در اين تمدن متشكل از حقوقبگيران اعتبار و حيثيت پدر (كه در هر حال جاى سؤال
داشت) ناپديد مىشود.نگرش و رفتار فرد در قبال دلالى، كسب و كار، حرفه يا حزب (پيش يا پس از عضويت)، ادا و اطوار پيشوا در
برابر تودهها، يا اداهاى عاشق در برابر دلبرش، جملگى خصوصياتى مشخصا مازوخيستى پيدا مىكنند.نگرشى كه بر همهكس
تحميل مىشود تا مناسب بودن اخلاقى او براى اين جامعه را مكررا اثبات كند، آدمى را به ياد پسران جوانى مىاندازد كه، طى
آيين تشرف قبيلهاى، با لبخندى كليشهاى بر لب گرد دايرهاى مىچرخند آن هم در حالى كه كشيش آنها را شلاق مىزند.زندگى
در عصر سرمايهدارى پسين نوعى آيين تشرف دائمىست.هر كس بايد ثابت كند كه خود را به تمامى با قدرتى كه بر وى مسلط
syncopation (10) در موسيقى جاز تحقق مىيابد، اصلى كه به طور همزمان سكندرى
خوردن را مسخره مىكند و آن را به يك قاعده بدل مىسازد.صداى خواجهوار گوينده مليح راديو، يا نامزد اتوكشيده دخترك
صاحب ارث، كه با كت و شلوار شبنشينىاش به درون استخر مىافتد، الگوهايى هستند براى همه كسانى كه بايد به هر آنچه
سيستم مىخواهد بدل شوند.هر كسى مىتواند همانند اين جامعه قدر قدرت باشد; هر كسى مىتواند شاد و خوشبختباشد،
البته تنها به اين شرط كه به طور كامل تسليم شود و دعوى خود به خوشبختى را فدا كند.جامعه در ضعف و ناتوانى او قدرت
خويش را بازمىشناسد، و بخشى از اين قدرت را به او عطا مىكند.بىدفاع بودن فرد او را قابل اطمينان مىسازد.و بدينسان
تراژدى به دور افكنده مىشود.زمانى بود كه مخالفت فرد با جامعه مايه و جوهر جامعه بود.جامعه در آن زمان «ظهور جسارت و
آزادى احساس در برابر دشمنى نيرومند، مصيبتى باشكوه، و معضلى هولناك» (11) را تجليل مىكرد.امروزه تراژدى در پوچى و
نيستى يگانگى كاذب جامعه و فرد مستحيل شده است، يگانگى كاذبى كه دهشت آن هنوز هم براى لحظهاى در قالب مشابه
توخالى امر تراژيك نمايان مىشود.اما معجزه ادغام [ فرد در جامعه ]، نزول دائمى فيض از سوى مقام و مرجعى كه فرد بىدفاع را -
پس از پاى نهادن بر عصيان خويش - به درون مىپذيرد، مبين فاشيسم است.اين نكته را مىتوان در نگرش انسانگرايى يافت كه
دوبلين با استفاده از آن به قهرمان خويش بىبركف مجال مىدهد پناهگاهى بيابد، و همچنين در فيلمهاى سينمايى واجد گرايش
اجتماعى.قابليت دستيافتن به پناهگاه و زنده ماندن به رغم تباه شدن، كه موجب شكست تراژدى است، در نسل جديد به چشم
مىخورد; آنان قادر به انجام هر كارى هستند زيرا فرآيند كار به ايشان فرصت نمىدهد به هيچ كار خاصى خو گيرند.اين امر آدمى
را به ياد بىاعتقادى غمانگيز آن سربازى مىاندازد كه از جنگى كه بدان هيچ علاقهاى نداشته استبه خانه بازمىگردد، يا آن كارگر
سادهاى كه سرانجام كارش عضويت در يك سازمان شبهنظامى است.اين اضمحلال تراژدى مؤيد محو و نابودى فرد است. در صنعت فرهنگسازى فرد نوعى توهم است، آن هم نه صرفا به سبب يكدست و استاندارد شدن ابزار توليد.وجود او فقط تا وقتى
تحمل مىشود كه شكى در مورد يگانگى كاملش با امر كلى وجود نداشته باشد.فرديت دروغين يا شبهفرديت امرى رايج است: از
بديههنوازى استانداردشده در موسيقى جاز گرفته تا آن ستاره استثنايى كه گيسوانش روى پيشانىاش فر خورده است تا اصالت و
يكتايى او را اثبات كند.امر فردى چيزى نيست جز قدرت جامعه در برجسته ساختن جزئيات تصادفى به صورتى چنان قاطع و
محكم كه موجب پذيرش آنها شود.خوددارى و سكوت سركشانه يا ظاهر آراسته فردى كه به نمايش گذاشته شده استبه مانند
قفلهايى كه يگانه تفاوتشان فقط برحسب كسرى از ميليمتر قابل سنجش است، به صورت انبوه توليد مىشود.خصوصيت ويژه نفس
آدمى كالايى انحصارى است كه از سوى جامعه تعيين مىگردد; و به نحوى كاذب به منزله امرى طبيعى بازنمايى مىشود.اين
خصوصيت چيزى بيش از سبيل، لهجه فرانسوى، يا صداى بم زن كاردان نيست: آثار انگشتبر كارتهاى هويتى كه از ساير لحاظ
كاملا يكساناند، و قدرت جامعه زندگى و چهره تكتك افراد را با آنها قالب مىزند.شبهفرديت پيششرط فهم تراژدى و خارج
ساختن زهر آن است: پذيرش مجدد و تمامعيار افراد به درون امر كلى فقط از آن رو ممكن است كه آنان ديگر خودشان نيستند
بلكه صرفا به مراكزى بدل شدهاند كه گرايشهاى عام و كلى در آنها با هم تلاقى مىكنند.بدينسان فرهنگ تودهاى خصلت
غيرواقعى «فرد» در عصر بورژوايى را برملا مىكند، و در نتيجه در همه موارد محق است مگر در مورد خودستايى و تفاخر به خاطر
اين هماهنگى بىمزه ميان امر كلى و امر خاص.اصل فرديت همواره سرشار از تناقض بود.تفرد هرگز به واقع حاصل نشده است.
صيانت نفس در هيات طبقه همهكس را در مرحله وجود نوعى species being صرف نگه داشته است.هر ويژگى يا
صلتبورژوايى، به رغم انحراف از هنجار و در واقع به خاطر آن، حقيقتى واحد را بيان مىكرد: سختى و دشوارى زندگى در جامعه
رقابتى.فرد كه پشتيبان جامعه بود، نشان يا داغ زشت جامعه را بر چهره داشت; او كه ظاهرا آزاد محسوب مىشد، به واقع محصول
دستگاه اقتصادى و اجتماعى جامعه بود.قدرت به هنگام طلب تاييد كسانى كه از آن تاثير مىپذيرفتند، خود را بر شرايط رايج
اعمال قدرت استوار ساخت.جامعه بورژوايى، همپاى پيشرفتخود، به فرد شكل بخشيد.تكنولوژى، در تقابل با خواست رهبرانش،
آدميان را از كودكان به اشخاص بدل كرده است.ليكن هر پيشرفتى در زمينه اين نوع تفرد به قيمت همان فرديتى تحقق يافت كه
اين پيشرفتبه نامش رخ مىداد، و بدينترتيب هيچ چيزى [ از فرديت ] باقى نماند مگر عزم فرد به دنبال كردن مقاصد خاص خود.
فرد بورژوايى كه هستىاش به دو بخش كسب و كار و زندگى خصوصى تقسيم مىشود، و زندگى خصوصىاش به دو بخش حفظ
ظاهر اجتماعى و روابط گرم و صميمى تقسيم مىشود، و روابط گرم و صميمىاش به دو بخش شراكتخصمانه در ازدواج و لذت و
آسايش تلخ كاملا تنها بودن تقسيم مىشود، فردى است ناسازگار و درگير با خود و هر كس ديگر كه از قبل عملا يك نازى است،
انباشته از شهوت و زخم; و يا يك شهرنشين مدرن كه هر شكلى از دوستى برايش فقط به منزله نوعى «قرارداد اجتماعى» قابل
تصور است: يعنى به منزله بستن قرارداد اجتماعى با ديگرانى كه فاقد هرگونه تماس درونى با آنهاست.يگانه دليل اين كه چرا
صنعت فرهنگسازى مىتواند به صورتى چنين موفقيتآميز با فرديتبرخورد كند آن است كه فرديت همواره شكنندگى جامعه را
بازتوليد كرده است.ظاهرسازى و فريبى كه اكنون هيچ كس بدان باور ندارد، بر چهرههاى افراد حقيقى و قهرمانان فيلمها، كه بر
اساس الگوهاى روى جلد مجلات سرهمبندى شدهاند، رنگ مىبازد; محبوبيت قهرمان نمونه بعضا از اين رضايت پنهان ناشى
مىشود كه تلاش براى دستيابى به فرديتسرانجام جاى خود را به تلاش براى تقليد داده است، كه بىشك تلاشى نفسگيرتر است.
دل بستن به اين اميد كار لغوى است كه اين «شخص» در حال فروپاشى و متناقض با خود براى نسلها دوام نخواهد يافت، كه
سيستم به سبب وجود اين شكاف روانشناختى حتما سقوط خواهد كرد، يا آن كه تعويض فريبكارانه فرديتبا كليشه خودبهخود
براى نوع بشر غيرقابل تحمل خواهد شد.از زمان نگارش هملتشكسپير اين نكته عيان بوده است كه وحدت شخصيتبشرى صرفا
نوعى فريب و ظاهرسازى است.فيزيونوميهايى كه به صورت مصنوعى و تركيبى توليد شدهاند نشان مىدهند كه مردمان امروز
هماينك از ياد بردهاند كه زمانى مفهومى مبين زندگى بشرى نيز در كار بوده است.جامعه از قرنها قبل دستاندركار تدارك ظهور
ويكتور ماچور و ميكى رونى بوده است.آنها با نابود كردن به ثمر مىنشينند. بتساختن از امر مبتذل مستلزم تبديل امر متوسط به امر قهرمانى است.ستارههايى كه بالاترين دستمزدها را مىگيرند، همانند
تصاويرى هستند كه فروش اجناس درهم را تبليغ مىكنند.بىدليل نيست كه آنان غالبا از ميان مشهورترين مدلهاى تبليغات
تجارى انتخاب مىشوند.ذوق رايج، ايدئال خود را از قلمرو تبليغات، يعنى از زيبايى اجناس مصرفى، اخذ مىكند.بدينترتيب اين
حكم سقراطى كه امر زيبا همان امر سودمند است، امروزه - به نحوى طنزآميز - تحقق يافته است.سينما براى مجموع فرهنگ در
كل تبليغ مىكند; در راديو، اجناسى كه كالاى فرهنگى به خاطر آنها وجود دارد، به صورت منفرد نيز توصيه مىشوند.آدمى
مىتواند با پرداخت چند سنت فيلمى را تماشا كند كه ميليونها دلار خرج برده است، و با پرداخت قيمتى باز هم كمتر مىتواند
آدامسى را بخرد كه توليدش مستلزم بهكارگيرى ثروتهايى عظيم بوده است - ثروتى كه به واسطه فروش باز هم افزايش مىيابد.
گنجينههاى ارتشها، در غياب آنها، به لطف حق راى همگانى، برملا مىشود، ولى در همان حال استمرار فحشا در درون كشور مجاز
شمرده نمىشود.بهترين اركسترهاى جهان - كه به وضوح بهترين نيستند - بدون هيچ هزينهاى به درون اتاق نشيمن شما آورده
مىشوند.كل ماجرا تقليد مسخرهاى از سرزمين رؤياهاست، درست همانطور كه جامعه ملى تقليد مضحكى از جامعه انسانى است.
شما فقط لب تر كنيد، عرضهاش با ما.مردى كه تازه از روستا آمده بود در تئاتر قديمى برلين متروپل اظهار داشتشگفتىآور است
كه اينها براى دريافت پول چهكارها كه نمىكنند; اكنون مدتهاست كه صنعت فرهنگسازى اين نظر را سرلوحه كار خويش قرار
داده و آن را به جوهر اصلى امر توليد بدل كرده است.اين امر همواره آميخته به احساس پيروزى از عملى شدن كار است; ولى البته،
در مقياس كلان، نفس انجام كار معادل پيروزى است.ساخت و نمايش يك شو يعنى نشان دادن آنچه هست و آنچه قابل حصول
استبه همگان.حتى امروزه نيز اين نمايش هنوز نوعى بازار مكاره است، اما بازارى كه به طرزى درمانناپذير از بيمارى فرهنگ در
رنج است.درست همانطور كه افرادى كه جذب بازار مكاره شده بودند به كمك لبخندى شجاعانه بر سرخوردگى خود از غرفهها
غلبه مىكردند، زيرا به واقع از قبل مىدانستند چه واقعهاى در انتظارشان است، سينماروها نيز عالما و عامدا به نهاد سينما
مىچسبند.به لطف ماهيت پست اجناس لوكسى كه توليد انبوه شدهاند و مكمل آن، يعنى كلاهبردارى همگانى، خصلت خود
كالاى هنرى نيز در حال تغيير است.نكته جديد و نوظهور كالا بودن آن نيست، بلكه اين واقعيت است كه امروزه هنر كالا بودن
خود را آگاهانه مورد تاييد قرار مىدهد.اين امر كه هنر استقلال و خودآيينى خويش را نفى مىكند و با افتخار خود را در ميان
كالاهاى مصرفى جاى مىدهد، مبناى اصلى لطف و جذابيت نوآورى است.وجود هنر در مقام حوزهاى مستقل و مجزا همواره فقط
در جامعهاى بورژوايى ممكن بود.حتى در مقام نفى آن قصديت و هدفمندى اجتماعى كه از طريق بازار شايع مىشود، آزادى هنر
ذاتا به وجود اقتصاد كالايى به منزله نوعى پيششرط، وابسته و مقيد باقى مىماند.آثار هنرى ناب كه درستبه واسطه تبعيت
كردن از قانون خاص خود جامعه كالايى را انكار مىكنند، به رغم اين همه، همواره از زمره اجناس تجارى بودند.تا زمانى كه
مايتخريدار، هنرمند را از نفوذ بازار مصون نگاه مىداشت - يعنى تا قرن هجدهم - هنرمندان به خريدار و اهداف او وابسته بودند.
فقدان قصديت در نمونههاى بزرگ آثار هنرى مدرن متكى بر بىنام و نشان بودن بازار است.مطالبات بازار از خلال چنان تعدادى
از واسطهها گذر مىكند كه هنرمند از تن سپردن به هر الزام خاص و معينى معاف مىشود - البته به وضوح فقط تا حدى خاص،
زيرا در سراسر تاريخ طبقه بورژوا خودآيينى هنرمند صرفا تحمل مىشد، و در نتيجه حاوى عنصرى از كذب بود كه نهايتا به
اضمحلال اجتماعى هنر انجاميد.بتهوون، در روزهاى آخر بيمارى خويش، رمانى از سر والتر اسكات را با اين فرياد به دور افكند:
«مردك براى پول مىنويسد» ، و با اين حال به هنگام روشن ساختن تكليف آخرين كوارتتها، كه مبين افراطيترين شكل طرد و نفى
بازار بودند، معلوم شد كه خودش تاجرى به غايت مجرب و سرسخت است.بتهوون بارزترين نمونه وحدت دو قطب مخالف، يعنى
بازار و استقلال، در هنر بورژوايى است.آن هنرمندانى كه تسليم ايدئولوژى مىشوند دقيقا همانهايى هستند كه بر حضور اين
تناقض سرپوش مىگذارند، به عوض آن كه، همچون بتهوون، آن را به درون آگاهى محصول هنرى خويش انتقال دهند.بتهوون
Es Muss Sein (12) متافيزيكى را
(كه مىكوشد تا با به درون كشيدن فشار جهان بيرون، اين فشار را به لحاظ زيباشناختى پس زند) از تقاضاى مستخدمه در مورد
پرداختحقوق ماهانهاش استنتاج كرد.اصل زيباشناسى ايدئاليستى - قصديتبدون قصد - طرح يا شاكله اشياء و امور را كه هنر
بورژوايى به لحاظ اجتماعى از آن تبعيت مىكند، معكوس مىسازد: فقدان قصديت در خدمت مقاصد اعلامشده از سوى بازار.قصد
سرانجام، در هيات تقاضا براى سرگرمى و استراحت، قلمرو فقدان قصديت را در خود جذب و ادغام كرده است.ليكن همراه با
مطلق شدن اصرار بر ضرورت مصرفپذيرى هنر برحسب پول، نوعى جابهجايى در ساختار درونى كالاهاى فرهنگى رفتهرفته
ظاهر مىشود.فايدهاى كه آدميان در اين جامعه پرستيز از اثر هنرى طلب مىكنند و كسب آن را به خويشتن نويد مىدهند، خود،
تا حد زيادى، عبارت از نفس وجود امر بىفايده است كه، به واسطه احاطه كامل مقوله فايده بر آن، لغو گشته است.اثر هنرى، با
جذب و ادغام كامل خود در مقوله نياز، به نحوى فريبكارانه آدميان را دقيقا از همان رهايى موعود محروم مىكند، رهايى از
سودمندى كه اثر هنرى خود بايد مبشر آن باشد.آن بخشى از دريافت و مصرف كالاهاى فرهنگى كه مىتوان آن را ارزش مصرف
ناميد جاى خود را به ارزش مبادله مىبخشد; سر زدن به گالريها و شناختخود آثار، جايگزين لذت مىشود: خبره آثار هنرى جاى
خود را به فرد جوياى پرستيژ مىدهد.مصرفكننده به ايدئولوژى صنعت توليد لذت بدل مىشود، كه فرار از نهادهاى آن براى وى
ممكن نيست.آدمى به سادگى «بايد» سريال خانم مىنيور را ديده باشد، درست همانطور كه «بايد» مشترك مجلات لايف و تايم
باشد.به همه چيز فقط از يك جنبه نگريسته مىشود: اين كه هر چيز بايد براى دستيابى به چيزى ديگر مورد استفاده قرار گيرد،
صرفنظر از ميزان گنگ و ناروشن بودن اين مفهوم از استفاده يا فايده.هيچ شيئى واجد ارزشى ذاتى نيست، بلكه فقط تا آن حد
ارزشمند است كه قابل مبادله باشد.با ارزش مصرف هنر، يعنى وجه وجود آن، به مثابه نوعى بتبرخورد مىشود; و اين بت، يعنى
مرتبه يا نمره اجتماعى اثر (كه به غلط به مثابه منزلت هنرى آن تعبير مىشود) به ارزش مصرف بدل مىگردد - يگانه ويژگى يا
خصلت قابل مصرف.كاركرد كالايى هنر ناپديد مىشود فقط بدينمنظور كه به هنگام تبديل هنر به يكى از انواع پديده عام كالا، كه
همچون محصول صنعتى تعويضپذير و قابل ارائه به بازار است، به طور كامل تحقق يابد.اما به محض آن كه معامله از حالت قصد و
نيت صرف خارج گشته و به يگانه اصل حاكم بر هنر بدل مىشود، اثر هنرى در مقام نوعى محصول كه براى فروش رفتن وجود
دارد و با اين حال فروشناپذير است، به تمامى و به نحوى رياكارانه به تجسم عينى «فروشناپذيرى» بدل مىگردد.هنگامى كه
توسكانينى در راديو به رهبرى اركستر پرداخت، فروش بليط ناممكن بود; موسيقى او مجانى شنيده مىشد، و چنان بود كه گويى
هريك از اصوات سمفونى با اين تبليغ و تحسين والا همراهى مىشود كه هيچ نوع آگهى تجارى موجب قطع پخش اين سمفونى
نمىشود: «اين كنسرت در چارچوب ارائه خدمات عمومى براى شما پخش مىشود.» ايجاد اين توهم فقط به لطف سودهاى كارتل
متحد توليدكنندگان خودرو و صابون ممكن گشته بود، كه بقاى ايستگاههاى راديويى در گرو كمكهاى مالى آنهاست - و البته به
لطف افزايش ميزان فروش صنايع الكتريكى كه توليدكننده دستگاههاى راديوند.راديو، اين عضو مترقى و متاخر فرهنگ تودهاى،
از همه نتايج و پيامدهايى سود مىجويد كه سينما در حال حاضر به خاطر شبهبازار خود از آنها محروم است. ساختار تكنيكى نظام راديوى تجارى آن را در قبال انحرافات ليبرالى مصون مىكند، انحرافاتى نظير آنهايى كه صاحبان صنايع
سينمايى هنوز مىتوانند وقوع آنها را در حوزه كار خود جايز شمارند.راديو صنعتى خصوصى است كه به واقع نماينده و معرف
كليتحاكم است و از اين رو چند گام جلوتر از ديگر صنايع يا شركتهاى منفرد است.چستر فيلد صرفا سيگار ملت است، اما راديو
صداى ملت محسوب مىشود.راديو، با انتقال تمام و كمال محصولات فرهنگى به حوزه كالاها، نمىكوشد تا اجناس فرهنگى خود را
مستقيما به منزله كالا به خورد مصرفكننده دهد.در آمريكا راديو هيچگونه عوارض يا بهايى از عموم مردم دريافت نمىكند، و در
نتيجه شكل موهوم مرجعى بىغرض و مستقل را به خود گرفته است كه به خوبى مناسب فاشيسم است.راديو به بلندگوى عام
پيشوا بدل مىشود; صداى او از بلندگوهاى خيابانى بهسان زوزه آژيرهاى خطر پخش مىشود - زوزهاى كه در هر حال به ندرت
مىتوان تبليغات مدرن را از آن تميز داد.ناسيونال سوسياليستها به خوبى مىدانستند كه راديو و بىسيم به آرمان آنان شكل
بخشيده است، درست همانطور كه دستگاه چاپ موجد آرمان اصلاح دينى بود....واقعيت غولآساى نفوذ سخن بشرى در همهجا،
جايگزين محتواى اين سخن مىشود، درست همانطور كه بركات مجانى و همگانى كنسرت راديويى توسكانينى جاى خود
سمفونى را اشغال مىكند.هيچ شنوندهاى ديگر نمىتواند معناى حقيقى اين سخنان را درك كند....در راديو هر توصيهاى به يك
دستور بدل مىشود.توصيه مصرف كالاهايى واحد تحت نامهاى تجارى و صنعتى متفاوت، ستايش كاملا علمى از فلان مسهل با
صداى نرم گوينده در فاصله ميان پخش پيشدرآمد اپراى لاتراوياتا و پيشدرآمد رانيزى، يگانه چيزى است كه ديگر، به خاطر
احمقانه بودنش، مؤثر واقع نمىشود.روزى سرانجام فرمان توليد، يعنى همان ماهيت واقعى آگهى (كه در حال حاضر ماهيت واقعى
آن به واسطه تظاهر به وجود حق انتخاب مخفى است) مىتواند به فرمان صريح شخص پيشوا بدل شود.در جامعهاى متشكل از
باندهاى غولآساى فاشيست كه در جمع خود تصميم مىگيرند چه بخشى از توليد اجتماعى بايد به رفع نيازهاى ملت اختصاص
داده شود، توصيه به مصرف نوع خاصى از صابون نهايتا كارى ناخوانا با زمانه به نظر مىرسد.پيشوا به جهت صدور بىدنگ و فنگ
فرامين مستقيم در مورد كشتار همگانى و عرضه آشغال، هر دو، روزآمدتر است. حتى امروزه نيز صنعت فرهنگسازى آثار هنرى را همچون شعارهاى سياسى تزئين مىكند و آنها را با تخفيف به خورد مردمى
بىرغبت مىدهد.آثار هنرى همچون پاركها در دسترس استفاده و تفريح همگانىاند.ليكن ناپديد شدن خصلت كالايى راستين آنها،
بدينمعنا نيست كه اين آثار در متن زندگى جامعهاى آزاد ملغى شدهاند، بلكه گوياى سقوط آخرين دژ دفاعى آنها در برابر تنزل
يافتن به مرتبه اجناس فرهنگى است.لغو امتيازات فرهنگى و آموزشى به يارى شگرد حراج موجودى انبار، دروازه حوزههايى را به
روى تودهها نمىگشايد كه پيشتر از ورود به آنها محروم شده بودند، بلكه، با توجه به شرايط اجتماعى موجود، مستقيما موجب
افزايش انحطاط آموزش و پيشرفتبىمعنايى وحشيانه مىشود.آنانى كه در قرن نوزدهم يا اوايل قرن بيستم پول خود را صرف
تماشاى يك نمايش يا رفتن به كنسرت مىكردند، به اندازه پولى كه خرج كرده بودند براى اجراى نمايش يا كنسرت احترام قائل
مىشدند.فرد بورژوايى كه مىخواست در مقابل پولى كه داده چيزى به دست آورد، گهگاه مىكوشيد تا با خود اثر ارتباطى برقرار
كند.گواه اين امر را مىتوان در «مقدمههاى» ادبى بر آثار، يا در شروح نوشتهشده در مورد فاوستيافت.اينها در حكم نخستين گامها
به سوى تزئين اثر با لايهاى از زندگينامه مؤلف و ديگر اعمالى بودند كه امروزه بر يك اثر هنرى تحميل مىشود.حتى در همان
دوران اوليه، دوره رونق كسب و كار، ارزش مبادله ارزش مصرف را به منزله زائدهاى با خود حمل مىكرد كه آن را صرفا به مثابه
پيششرط وجود خودش [ ارزش مبادله ] بسط داده است.اين امر به لحاظ اجتماعى به نفع آثار هنرى بود.هنر تا زمانى كه هزينهاى
مالى در بر داشت تا حدى مهار فرد بورژوا را به دست داشت.اكنون اين امر فقط به گذشته تعلق دارد.حال كه هنر هرگونه قدرت
بازدارندهاى را از دست داده است و ديگر نيازى به پرداخت هيچ پولى نيست، نزديكى و تقرب هنر به كسانى كه از آن تاثير مىگيرند،
كاملكننده بيگانگى است و هر دو طرف اين رابطه را تحت لواى عينيت پيروزمند در يكديگر حل و ادغام مىكند.نقد و احترام [
به اثر ] در متن صنعت فرهنگسازى ناپديد مىشوند; اولى به تخصصى مكانيكى بدل مىگردد، و دومى جاى خود را به كيش
مبتذل شخصيتهاى برجسته مىبخشد.اكنون هيچ چيز براى مصرفكنندگان گران نيست.با اين حال، آنان گمان مىكنند هرچه
هزينه يا خرج كار كمتر باشد، چيز كمترى گير آنان مىآيد.سوءظن مضاعف نسبتبه فرهنگ سنتى به مثابه ايدئولوژى با سوءظن
نسبتبه فرهنگ صنعتى در مقام دوز و كلك، تركيب مىشود.وقتى آثار هنرى كه اينك پست و منحط شدهاند، به صورت مجانى
همراه با آشغالهايى عرضه مىشوند كه رسانهها آثار هنرى را در آنها مستحيل كردهاند، اين آثار مخفيانه از سوى مخاطبان
خوشاقبالى طرد مىشوند كه قاعدتا بايد از اين واقعيت صرف راضى باشند كه اين همه چيز براى ديدن و شنيدن وجود دارد.
اكنون به هر چيزى مىتوان دستيافت.واريتهها و شوهاى كوتاه سالن سينما، مسابقههاى فرهنگى در مورد حدس زدن نام قطعات
موسيقى، كتابهاى مجانى، هدايا و پاداشهاى عرضهشده در برخى برنامههاى راديويى، هيچ كدام امورى صرفا تصادفى نيستند بلكه
گوياى تداوم نحوه عملى هستند كه همراه با محصولات فرهنگى تحقق مىيابد.سمفونى به پاداشى براى گوش دادن به راديو بدل
مىشود، و - اگر تكنولوژى توانش را داشت - فيلمها نيز همچون برنامههاى راديويى در خانههاى مردم به آنان تحويل داده
مىشدند.سينما در حال حركتبه سوى يك نظام تجارى است.تلويزيون به وقوع تحولى اشاره مىكند كه به راحتى مىتواند
كمپانى برادران وارنر را به سوى قرار گرفتن در جايگاهى براند كه يقينا چيزى جز جايگاه ناخوشايند موسيقيدانان جدى و
محافظهكاران فرهنگى نخواهد بود.اما نظام هدايا و جوايز هماينك در ميان مصرفكنندگان جا افتاده است.درحالىكه فرهنگ به
مثابه جايزهاى (bonus) معرفى مىشود كه يقينا واجد مزاياى خصوصى و اجتماعى است، مصرفكنندگان نيز چارهاى جز
غنيمتشمردن اين بخت ندارند.آنان جملگى هجوم مىآورند مبادا بخت دستيابى به چيزى را از دستبدهند.اين كه اين چيز دقيقا
چيستبراى هيچ كس روشن نيست، ولى در هر حال فقط آنانى كه در بازى مشاركت دارند، صاحب چنين بختىاند.معهذا
فاشيسم اميدوار است تا از آموزشى كه صنعت فرهنگسازى به دريافتكنندگان جوايز داده است، براى سازماندهى آنان در قالب
لشكرهاى اجبارى خود، سود جويد. فرهنگ كالايى تناقضآميز است.فرهنگ چنان كامل تابع قانون مبادله است كه ديگر مبادله نمىشود; و به هنگام مصرف چنان
كوركورانه مضمحل مىشود كه ديگر نمىتواند مصرف شود.از اين رو فرهنگ با تبليغات تجارى در هم مىآميزد.هرچه اين تبليغات
تحتيك نظام انحصارى بىمعناتر به نظر رسد، قدرتر مىشود.انگيزهها آشكارا اقتصادىاند.آدمى مطمئنا مىتواند بدون صنعت
فرهنگسازى زندگى كند، در نتيجه اين صنعت ضرورتا سيردلى و انفعال بيشترى توليد مىكند.صنعت فرهنگسازى خود،
فىنفسه، منابع معدودى براى تصحيح اين امر در اختيار دارد.تبليغات اكسير حيات آن است.ولى از آنجا كه محصولات آن همواره
لذتى را كه به منزله كالا وعده مىدهند تا حد يك وعده صرف تنزل مىدهند، پس صنعت فرهنگسازى نهايتا معادل تبليغات
عمومى مىشود، تبليغاتى كه بدان نياز دارد زيرا بدون آن فاقد مشترى است.در يك جامعه رقابتى تبليغات مجرى خدمت
اجتماعى اطلاعرسانى به خريدار در مورد وضعيتبازار بود; تبليغات كار انتخاب كالا را آسانتر مىكرد و به فروشنده ناشناخته ولى
كارآمدتر كمك مىكرد تا اجناس خود را آب كند.تبليغات نه فقط وقتگير نبود بلكه موجب صرفهجويى در وقت مىشد.امروزه،
يعنى زمانى كه بازار آزاد در حال نابودى است، آن كسانى كه كنترل نظام را در دست دارند در سنگر تبليغات موضع گرفتهاند.
تبليغات و آگهىهاى تجارى پيوند محكم ميان مصرفكننده و شركتهاى بزرگ را تقويت مىكند.فقط آن كسانى كه قادر به
پرداخت نرخهاى سرسامآور آژانسهاى تبليغاتى هستند، كه بزرگترين آنها خود شبكههاى راديويىاند; يعنى فقط آنانى كه هماينك
از چنين قدرتى برخوردارند، يا از سوى بانكها و سرمايه صنعتى حمايت مىشوند، مىتوانند به عنوان فروشنده داخل اين شبهبازار
شوند.هزينه تبليغات، كه نهايتا به جيب شركتها سرازير مىشود، شكست دادن بيگانگان مزاحم از طريق رقابت پردردسر را
غيرضرورى مىسازد.بدينترتيب تضمين مىشود كه قدرت در دست همان افراد باقى بماند - امرى كه بىشباهتبا آن تصميمات
اقتصادى نيست كه از طريق آنها راهاندازى و اداره فعاليتهاى اقتصادى توسط دولتى توتاليتر كنترل مىشود.امروزه تبليغات اصلى
منفى، نوعى سد و مانع، است: هر آن چيزى كه مهر آن را بر خود ندارد به لحاظ اقتصادى مشكوك تلقى مىشود.تبليغات سراسرى
و همگانى به هيچ وجه براى آشنايى و باخبر شدن مردم از انواع اجناس موجود ضرورى نيست - اجناسى كه عرضه آنها در هر حال
داراى محدوديت است.تبليغات فقط به طور غيرمستقيم به فروش محصولات يارى مىرسانند.براى يك شركتخاص كنار نهادن
شيوه فعلى تبليغات در حكم از دست دادن پرستيژ و ايجاد گسست در انضباطى است كه از سوى محفل پرنفوذ [ صاحبان صنايع ]
بر اعضاى اين محفل تحميل مىشود.در زمان جنگ اجناسى كه قابل حصول نيستند باز هم تبليغ مىشوند، صرفا به جهتباقى
نگهداشتن قدرت صنعتى در صحنه.اعطاى يارانه به رسانههاى ايدئولوژيك مهمتر از تكرار نام [ كالا يا شركت ] است.از آنجا كه
نظام هر محصولى را وادار به استفاده از تبليغات مىكند، امر تبليغات به كنه زبان - «سبك» - صنعت فرهنگسازى نفوذ كرده
است.پيروزى تبليغات چنان كامل است كه ديگر حضورش در جايگاههاى كليدى آشكار و بديهى نيست: ساختمانهاى غولآساى
كلهگندهها، اين آگهىهاى سنگى غرقه در سيلاب نور، برى از هرگونه آگهى تبليغى هستند; و حداكثر ممكن استبر بامهاى
آسمانخراشهاى خويش حروف اختصارى نام شركت را بدون هيچ نوع تجليل از نفس، همچون بناهاى يادبود تابناك، به نمايش
گذارند.اما بنگاههاى تجارى قرن نوزدهم كه معمارى آنها هنوز شرمگينانه گوياى آن است كه از آنها مىتوان به منزله كالاى
مصرفى سود جست و زيستن در آنها از جمله كاربردهايشان است، درستبرعكس از كف تا سقف و حتى بالاتر از آن پوشيده از
پوسترها و علائم و آگهىهاى تجارىاند: تا بدانحد كه از اين بناها چيزى جز پسزمينهاى براى تابلوهاى اعلانات باقى نمىماند. تبليغات به هنر و نه چيزى جز آن بدل مىشود، درست همانطور كه گوبلز - با دورانديشى - آنها را با هم تركيب مىكند: هنر براى
هنر، تبليغات براى نفس تبليغ كردن، نوعى بازنمايى ناب و خالص قدرت اجتماعى.اكنون در بانفوذترين مجلات آمريكايى، لايف و
فور چون، يك نگاه سريع به سختى مىتواند آگهىهاى تبليغاتى را از متون و تصاوير مربوط به هيات تحريريه تميز دهد.مطالب
مربوط به سردبير حاوى و بيانگر توصيفى پرهياهو و بيجا از مرد بزرگ است (همراه با تصاويرى از زندگى و عادات مجلل وى) كه
هوداران جديدى براى او به ارمغان خواهد آورد، در همين حال صفحات مربوط به آگهىهاى تبليغاتى چنان شمارى از جزئيات و
عكسهاى مستند را به كار مىگيرند كه عملا به نمود كامل آرمان اطلاعرسانى بدل مىشوند، آرمانى كه بخشهاى مربوط به
سردبير و هيات تحريريه تازه تلاش براى دستيابى بدان را آغاز كردهاند.خصلتخط توليدى صنعت فرهنگسازى و روش تركيبى (
Synthetic) و برنامهريزىشده ارائه محصولات در اين صنعت (كه نه فقط در برنامههاى استوديويى بلكه كموبيش در نگارش و
سرهمبندى كردن زندگينامههاى مبتذل، رمانهاى شبهمستند و ترانههاى محبوب نيز حالتى كارخانهاى دارد) كاملا مناسب و
درخور امر تبليغات است: يكايك نكات مهم، به واسطه تفكيكپذير شدن، تعويضپذير شدن، و حتى به لحاظ تكنيكى بيگانه شدن
از هرگونه معناى منسجم، تن به اهدافى مىسپارند كه نسبتبه اثر بيرونىاند.جلوهها، حقهها، و شگردهاى معين تكرارپذير
همواره در جهتبه نمايش گذاشتن اجناس براى مقاصد تبليغاتى به كار رفتهاند، و امروزه هر كلوزآپ هيولاوش فلان ستاره سينما
در حكم نوعى آگهى تبليغاتى براى نام اوست و هر ترانه محبوب و عاميانهاى در حكم تبليغى براى آهنگ خودش است.تبليغات و
صنعت فرهنگسازى به لحاظ تكنيكى و همچنين به لحاظ اقتصادى در هم مىآميزند.در هر دو مورد تحقق امرى واحد را مىتوان
در مكانهاى بىشمارى مشاهده كرد، و تكرار مكانيكى يك محصول فرهنگى واحد عملا با تكرار يك شعار تبليغاتى يكى شده است.
در هر دو مورد خواست مصرانه مؤثر بودن محصول تكنولوژى را به روان تكنولوژى Psycho Technology ، يعنى به روشى
براى دستكارى و كنترل آدميان، بدل مىكند.در هر دو مورد معيارهاى به كار رفته بسى چشمگير اما آشنايند، شگردهاى آسان اما
گيرا، ماهرانه اما ساده; هدف اصلى مستولى شدن بر مصرفكننده است كه همواره حواس پرت يا مقاوم محسوب مىشود. آدمى از طريق زبانى كه با آن سخن مىگويد سهم خود را در شكلگيرى فرهنگ به منزله تبليغات ادا مىكند.هرچه زبان در بيانيه
يا اعلام نظر كاملتر مستحيل شود، كلمات نيز در مقام حاملان مادى معنا بيش از پيش منحط مىگردند و به نشانههايى برى از
هرگونه خصلتيا كيفيت ذاتى بدل مىشوند; هرچه كلمات منظور و مقصود [ گوينده ] را به صورتى نابتر و شفافتر منتقل كنند،
نفوذناپذيرتر مىشوند.اسطورهزدايى از زبان، هرگاه به مثابه عنصرى از كل فرآيند روشنگرى در نظر گرفته شود، در حكم درافتادن
مجدد به درون جادوست.كلمه و محتواى ذاتى و اساسى عناصرى متمايز ليك جدايىناپذير از يكديگر بودند.مفاهيمى چون
ماخوليا و تاريخ، يا حتى زندگى، در قالب كلمه، كه آنها را مجزا مىساخت و حفظ مىكرد، بازشناخته مىشدند.شكل كلمه به طور
همزمان اين مفاهيم را برمىساخت و آنها را منعكس مىكرد.جدايى مطلق، كه تاثير [ عاطفى ] كلمه را امرى تصادفى و رابطه آن با
موضوع را مصنوعى و دلبخواهى مىكند، نقطه پايانى بر امتزاج خرافى كلمه و شىء مىنهد.هر عنصرى از يك دنباله يا توالى معين
غيرمجازى كه از حد بستگى و ربط با واقعه فراتر رود، به منزله امرى ناروشن يا متافيزيك لفظى طرد مىشود.ولى نتيجه اين امر
آن است كه كلمه، كه اينك مىتواند صرفا نشانهاى بدون هرگونه معنا باشد، چنان به شىء متصل مىشود كه ديگر چيزى جز
فرمولى منجمد از آن باقى نمىماند.اين امر بر زبان و موضوع به يكسان تاثير مىگذارد.كلمه پالايشيافته به عوض آنكه موضوع را
آزمونپذير و تجربى سازد، با آن به منزله نوعى مورد يامثالى تجريدى برخورد مىكند، و هر چيز ديگرى (كه اكنون به لطف
خواست دستيابى به روشنى بىرحمانه از حوزه بيان حذف شده است - حوزهاى كه خود اينك طرد گشته است) در عرصه اقعيت
محو مىشود.يك هافبك چپ در بازى فوتبال، يك پيراهن سياه، يك عضو جوانان هيتلرى، و از اين قبيل، جملگى چيزى بيش از
اسامى نيستند.اگر كلمه پيش از عقلانىشدنش موجب ظهور دروغها و همچنين تمنا (Longing) شده بود، اكنون، پس از
عقلانىشدنش براى تمنا حتى بيش از براى دروغها در حكم نوعى قفس است.كورى و كرى دادهها كه پوزيتيويسم كلمات را بدانها
فرو مىكاهد به درون خود زبان سرازير مىشود، زبانى كه خود را به وظيفه ثبت آن دادهها محدود مىسازد.واژهها و اصطلاحات
خود نفوذناپذير مىشوند; آنها به نيرويى بارز، به قدرتى براى چسبانيدن و دفع كردن دست مىيابند كه آنها را به قطب مخالف
خود، يعنى اوراد جادويى، شبيه مىسازد.واژهها رفتهرفته به نوعى حقه تبديل مىشوند، زيرا نام خواننده اپرا در واقع در استوديو و
بر مبنايى آمارى جعل مىشود، يا زيرا اصطلاح دولت رفاه عامه به لطف استفاده از اصطلاحات مكروهى چون «بوروكراتها» يا
«روشنفكران» تكفير مىشود، يا از آن رو كه نام كشور به منزله افسونى زيبا براى تسميه اعمال كثيف به كار گرفته مىشود.در كل،
نام - كه جادو در نهايت راحتى بدان مىچسبد - تغييرى شيميايى را تجربه مىكند: نوعى استحاله به علائم بوالهوسانه قابل
دستكارى كه اينك تاثير آنها به وضوح قابل محاسبه است، ليكن دقيقا به همين دليل درست همانقدر جبارانه است كه تاثير نام
باستانى .(archaic) نامهاى نخست، اين پسماندههاى باستانى، يا به لطف قاعدهمند شدن در مقام علائم تجارى تبليغاتى
(نامهاى خانوادگى ستارههاى سينما به نامهاى نخستبدل شده است) يا از طريق استاندارد شدن جمعى، روزآمد شدهاند.در
قياس با آنها، نام خانوادگى بورژوايى كه، به عوض علامت تجارى بودن، زمانى حامل خود را با مرتبط ساختن او به تاريخچه خويش
تفرد مىبخشيد، كهنه و عتيقه به نظر مىرسد.اين نام خانوادگى در ميان آمريكاييها به نوعى شرمسارى عجيب دامن مىزند، آنان
به قصد پنهان ساختن فاصله ناجور و نامناسب ميان افراد يكديگر را «باب» و «هرى» صدا مىزنند، يعنى به منزله اعضاى
تعويضپذير تيم.اين نحوه عمل روابط ميان انسانها را تا حد هميارى خوب اعضاى جامعه ورزشى تنزل مىدهد و در واقع در حكم
دفاعى عليه نوع حقيقى روابط انسانى است.دلالت، كه يگانه كاركرد پذيرفتهشده كلمات در حيطه معناشناسى است، در قالب
نشانه به كمال مىرسد.صرفنظر از اين نكته كه ترانههاى مردمى به درستيا به غلط شكلى از انحطاط فرهنگ طبقات بالا
محسوب مىشدند، شكى نيست كه عناصر اين ترانهها فقط از طريق فرآيند طولانى انتقال مكرر شكل مردمى خويش را كسب
كردهاند.از سوى ديگر گسترش و رواج ترانههاى عاميانه به سرعتبرق رخ مىدهد.اصطلاح آمريكايى [ Fad ] ، كه براى تسميه
مدهايى به كار مىرود كه همچون اپيدمى ظاهر مىشوند - يعنى مدهايى كه توسط نيروهاى اقتصادى شديدا متمركز گر
مىگيرند - مدتها پيش از آنكه رؤساى خودكامه (Totalitarian) صنعت تبليغات خطوط كلى فرهنگ را [ بر همگان ] تحميل
كنند مبين همين پديده بود.هنگامى كه فاشيستهاى آلمانى ناگهان روزى تصميم مىگيرند واژهاى خاص - مثلا «تحملناپذير» - را
از درون بلندگوها راهاندازى كنند، روز بعد «تحملناپذير» ورد زبان همه ملت مىشود.به پيروى از همين الگو ملتهايى كه هدف
[ «نبرد يا حمله صاعقهوار» ] بودند اين واژه را جذب زبان زرگرى (jargon) خويش كردند.
تكرار عمومى نامها براى مشخص كردن اقداماتى كه بايست از سوى مقامات اجرا شود، به تعبيرى، اين نامها را آشنا مىسازد،
درست همانطور كه ورد زبان شدن فلان نام تجارى موجب افزايش فروش در عصر بازار آزاد مىشد.تكرار كوركورانه و سريعا رو به
گسترش كلمات با توجه به دلالتهاى خاص، امر تبليغات را با كلمات اخطاردهنده حكومت توتاليتر پيوند مىزند.آن لايهاى از
تجربه [ بشرى ] كه كلمات را براى گويندگانشان آفريد كنار زده شده است; زبان در اين فرآيند جذب و ادغام سريع واجد خشكى و
سرديى مىشود كه تا به حال فقط مختص زبان تابلوهاى اعلانات و ستونهاى آگهىهاى روزنامهها بود.مردمان بىشمارى كلمات و
عباراتى را به كار مىبرند كه يا قدرت فهمشان را از دست دادهاند يا فقط به اين سبب آنها را استعمال مىكنند كه اين كلمات موجب
تحريك انعكاسهاى شرطى مىشوند; در اين معنا، كلمات به واقع علائمى تجارىاند كه در نهايت هرچه پيوندشان با اشياء يا
مصاديق خود محكمتر باشد، معناى زبانشناختى آنها كمتر درك مىشود.وزير آموزش تودهاى به نحوى غيرقابل فهم از «نيروهاى
پويا» سخن مىراند، و ترانههاى محبوب بىوقفه از «خيالپردازى» و «راپسودى» ستايش مىكنند، ليكن محبوبيت همگانى خود را
دقيقا بر پايه جادوى امر فهمناپذير مستقر مىسازند، جادويى كه مىبايد شعف و لرزه حياتى والاتر را ايجاد كند.مفاهيم كليشهاى
ديگر، نظير خاطره، هنوز بعضا فهم و درك مىشوند، ليكن از قلمرو تجربه كه ممكن استبه آنها محتوايى عطا كند گريزاناند.اين
مفاهيم و كلمات چونان جزايرى در درياى زبان ملفوظ نمايان مىشوند.در راديوى فلش (Flesch) و هيتلر اين كلمات را مىتوان
از نحوه تلفظ آميخته به تظاهر گوينده بازشناخت، به ويژه زمانى كه او خطاب به كل ملت مىگويد «عزيزان شب همگى بخير!» يا
«اين صداى جوانان هيتلرى است» ، و حتى واژه «پيشوا» را با لحنى ادا مىكند كه از سوى ميليونها نفر تقليد مىشود.در متن چنين
كليشههايى است كه آخرين پيوند ميان زبان و رسوب تجربه گسسته مىشود، پيوندى كه در قرن نوزدهم در متن لهجهها هنوز
واجد تاثيرى مودتآميز و آشتىدهنده بود.اما در نثر آن روزنامهنگارى كه به لطف نگرش تطابقپذير خود به مقام ويراستار و
سردبير كل زبان آلمانى دستيافت، كلمات آلمانى به واژههايى جامد و بيگانه بدل مىشوند.هر كلمهاى نشان مىدهد كه تا چه حد
به واسطه اجتماع فاشيستشبهخلقى به پستى كشيده شده است.البته اين نوع زبان هماينك سراسرى، همگانى، و تامگرا (توتاليتر)
شده است.تمام خشونتى كه بر كلمات روا مىشود چنان نفرتانگيز است كه آدمى به سختى مىتواند باز هم شنيدن آنها را تحمل
كند.فرد گوينده نيازى ندارد تا به نحوى پرطمطراق سخن بگويد; در واقع اگر نحوه بيان او با بيان مخاطبان خاص خودش تفاوت
داشت، وجود او ناممكن مىبود.اما، در مقابل، زبان و ژستهاى شنوندگان و تماشاگران حتى شديدتر از گذشته رنگ و بوى صنعت
فرهنگسازى را به خود مىگيرد، آن هم در قالب ظرايف و سايهروشنهايى كه توضيح و تبيين تجربى آنها هنوز ممكن نيست.
امروزه صنعت فرهنگسازى ميراث تمدنساز دمكراسى رقابتى و ينگهدنيايى را از آن خود كرده است - دمكراسيى كه حس
تميزش نسبتبه انحرافات فكرى هيچگاه چندان ظريف و نكتهسنج نبود.امروزه همگان آزادند تا برقصند و كيف كنند، درست
همانطور كه، از زمان خنثىشدن تاريخى دين، آزاد بودهاند تا به هر يك از كيشها و فرقههاى بىشمار موجود بپيوندند.اما آزادى
انتخاب ايدئولوژى - از آنجا كه ايدئولوژى همواره بازتاب جبر و زور اقتصادى است - در همهجا چيزى از آب درنمىآيد جز آزادى
انتخاب آنچه همواره يكسان است.نحوه پذيرش و پايبندى فلان دختر به امر واجب قرار گذاشتن با دوست پسرش، لحن صدا در
گفتگوى تلفنى يا در صميميترين و خصوصيترين موقعيتها، انتخاب كلمات در صحبت كردن، و كل آن حيات درونى
طبقهبندىشده توسط روانشناسى اعماق كه امروزه تا حدى بىارزش شده است، جملگى گواه تلاش آدمى است تا خود را به
دستگاهى دقيق و كارآ بدل كند، دستگاهى كه (حتى به لحاظ عاطفى) شبيه مدلهايى است كه از سوى صنعت فرهنگسازى
عرضه مىشود.صميميترين واكنشهاى آدميان چنان به تمامى شىءواره شدهاند كه حتى ايده هر چيز مختص به آنان، امروزه فقط
در مقام مقولهاى سراپا تجريدى بر جاى مانده است: مقوله شخصيت ديگر عملا دال بر چيزى نيست جز داشتن دندانهاى سفيد
براق و رهايى يا منزه بودن از بوى بدن و عواطف.پيروزى تبليغات در چارچوب صنعت فرهنگسازى بدينمعناست كه
مصرفكنندگان حس مىكنند مجبور و موظف به خريد و استعمال محصولات اين صنعتاند، هرچند كه به خوبى به ماهيت آنها
واقفاند. اين نوشته ترجمهاى است از فصل چهارم كتاب زير: M. Horkheimer andT.W. Adorno, Dialectic of Enlightenment, The Seabury Press, (New
York, 1972), pp. 120-167. پىنوشتها: 1. Nietzsche, Unzeitgemsse Betrachtungen, Werke, Vol. I (Leipzig, 1917), 187. 2. اشاره به فيلم سينمايى «برنادت» كه توسط كارگردانى به نام زانوك (Zanuck) از روى زندگى دخترى به همين نام ساخته
شد.كليساى كاتوليك پس از مرگ او قديسه بودن وى را به رسميتشناخت. - م. 3. Alexis de Tocqueville, De La Democratie en Amerique, Vol.II (Parsi, 1864), p. 151. 4. The Hays Office ، اشاره به فعاليتهاى ويل هريسون هيز ,(W.H. Hays) 1879- 1954 ، وكيل، سياستمدار و
تهيهكننده و مدير سينمايى آمريكايى كه رئيس دفتر يا شركت هيز بود. - م. 5. پوگروم (Pogrom) واژهاى روسى به معناى كشتار و قصابى كه مصداق تاريخى آن حملات جمعى به محلات يهوديان،
قتلعام و غارت آنان بوده است. - م. 6. تانتالوس (Tantalus) ، يكى از شخصيتهاى اساطير يونان بوستان كه گوشت تن پسر خود را در ضيافتى به خدايان خوراند و
در نتيجه از سوى آنان محكوم به تحمل تشنگى و گرسنگى جاودانه گشت. - م. 7. عبارتى لاتينى به معناى «امور سخت و خشك به راستى لذتبخشاند.» - م. 8. Frank Wedekind, Gesammelte Werke, Vol, IX (Munich, 1921), p. 426. 9. عبارتى لاتينى به معناى «با سختى و مشقتبه سوى بخت.» 10. نوعى تمهيد موسيقايى به منظور انتقال تاكيد از طريق تاكيد نهادن و برجسته ساختن ضربهايى كه معمولا بارز نيستند. - م. 11. Nietzsche, Gotzendammerung, Werke, Vol. VIII, p. 136. 12) عبارتى آلمانى به معناى «بايد باشد.» . - م. صنعت فرهنگسازى
روشنگرى به مثابه فريب تودهاى