| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 18 |
نوشته رولان بارت ترجمه يوسف اباذرى اسطوره در زمانه حاضر چيست؟ من در آغاز پاسخى اوليه و بسيار ساده خواهم داد كه كاملا با [ علم ] ريشهشناسى سازگار باشد:
اسطوره نوعى گفتار (speech) است.1 البته اسطوره هر نوع گفتارى نيست; زبان نيازمند وضعيتها و شرطهاى ويژهاى است تا به اسطوره تبديل شود; ما تا لحظهاى
ديگر آنها را خواهيم ديد.اما آنچه بايد از آغاز كاملا مشخص گردد اين است كه اسطوره نظامى از ارتباط است، اسطوره پيام است.
اين امر به آدمى اجازه مىدهد تا درك كند كه اسطوره احتمالا نمىتواند عين (ابژه)، مفهوم يا ايده باشد; اسطوره شيوهاى از
دلالت است، نوعى شكل است.ما بعدا بايد محدوديتهاى تاريخى اين شكل را معين سازيم و همچنين شرايط استفاده از آن را، و [
تاثير ] جامعه بر آن را بازبينى كنيم; معهذا بايد نخست آن را در مقام شكل توضيح دهيم. مىتوان ديد كه اين ادعا كاملا توهمآميز است كه بتوان موضوعات اسطورهاى را بر مبناى جوهر (substance) آنها از يكديگر
تميز نهاد; از آنجا كه اسطوره نوعى گفتار است هر چيز مىتواند اسطوره باشد به شرط آنكه گفتمانى (a discourse) آن را
انتقال دهد.اسطوره با توجه به موضوع پيام آن مشخص و معين نمىشود، بلكه با شيوهاى مشخص و معين مىشود كه با آن اين
پيام را بيان مىكند; براى اسطوره محدوديتهاى شكلى وجود دارد نه محدوديتهاى «جوهرى» .(substantial) پس هر چيزى
مىتواند اسطوره باشد؟ بله، من به اين امر اعتقاد دارم، زيرا كه جهان چه بىپايان سرشار از اشارات است.هر شيئى در جهان
مىتواند از حالت هستيى بسته و خاموش به حالتى گويا گذار كند و باز شود تا جامعه آن را اخذ كند، زيرا كه هيچ قانونى اعم از
طبيعى و جز آن وجود ندارد كه سخن گفتن درباره چيزها را ممنوع كند.درخت، درخت است.بله، البته.اما درختى كه مينو دروئه (
Minou Drouet) (1) از آن سخن گفته است ديگر كاملا درخت نيست، بلكه درختى است آذينبسته و آمادهشده براى نوع خاصى
از مصرف و آميخته با دست و دلبازى ادبى و عصيان و تخيلها; سخن كوتاه، آميخته با نوعى از معناى اجتماعى (social
usage) كه به ماده خالص اضافه شده است. طبيعتا همه چيزها در يك زمان بيان نمىشوند; برخيها براى مدتى در دام گفتار اسطورهاى مىافتند و سپس ناپديد مىشوند،
ديگران جاى آنها را مىگيرند و منزلت اسطوره را كسب مىكنند.آيا برخى از چيزها ناگزير منشا و سرچشمه اشارتها هستند،
درست همانطور كه شارل بودلر در مورد زنان گمان زده است؟ به اطمينان بايد گفتخير; آدمى مىتواند اسطورههاى بسيار كهن
را در نظر آورد، اما اسطورههاى ابدى وجود ندارند; زيرا كه تاريخ بشر است كه واقعيت را به سخن تبديل مىكند و فقط اين تاريخ
است كه بر زندگى و مرگ زبان اسطورهاى حكم مىراند.اسطورهشناسى، چه كهن باشد چه غير آن، فقط مىتواند بنيادى تاريخى
داشته باشد، چرا كه اسطوره نوعى از گفتار است كه تاريخ آن را انتصاب مىكند; اين نوع گفتار احتمالا نمىتواند از «سرشت
چيزها» نشات گيرد و تحول يابد. گفتارى از اين نوع، پيام است و بنابراين به هيچ وجه به گفتار شفاهى محدود نمىشود.اين گفتار مشتمل استبر شيوههايى از
نوشتار و بازنماييها (representations) نه فقط گفتمان نوشتارى بلكه همچنين عكاسى و سينما و گزارش و ورزش و نمايشها
و تبليغات نيز شامل آن مىشوند، تمامى اينها مىتواند در خدمت پشتيبانى از گفتار اسطورهاى قرار گيرد.اسطوره نه مىتواند بر
اساس موضوع (ابژه) آن تعريف شود نه بر اساس مصالح و ماده (material) آن، زيرا كه هر نوع مصالح و موادى را مىتوان به
دلخواه معنايى بخشيد; نيزهاى كه برمىگيرند تا بر مبارزهجويى دلالت كند، خود نوعى گفتار است.البته حقيقت دارد كه تا آنجا كه
ادراك مد نظر است نوشتار و تصاوير، به عنوان مثال، به يك نوع آگاهى توسل نمىجويند; و حتى در مورد تصاوير مىتوان از
خود را بيشتر به دست دلالت (signification) مىسپارد تا نقاشى، كپى
بيشتر از اصل و كاريكاتور بيشتر از پرتره.اما نكته اين است; ما در اينجا ديگر به شيوه نظرى بازنمايى نمىپردازيم; ما به اين تصوير
خاص مىپردازيم كه به اين دلالتخاص اختصاص يافته است.گفتار اسطورهاى از مصالح و موادى ساخته شده است كه قبلا به
گونهاى با آن كار شده است كه آن را مناسب ارتباط گرداند; چون تمامى مصالح و مواد اسطوره (اعم از تصويرى يا نوشتارى) از
پيش، آگاهى دلالتبخش را مفروض مىگيرند، آدمى مىتواند درحالىكه جوهر آنها را كنار مىنهد درباره آنها بحث كند.اين جوهر
كماهميت نيست; بىشك تصاوير آمرانهتر از نوشتار هستند، آنها معنا را در طرفةالعينى تحميل مىكنند بدون آنكه آن را تحليل يا
تضعيف كنند.اما اين تفاوت، تفاوتى برسازنده نيست.تصاوير به مجرد معنا يافتن به نوعى نوشتار بدل مىشوند و مثل نوشتار
نيازمند واژگان (Lexis) اند. بنابراين ما فرض مىكنيم كه زبان، گفتمان، گفتار و جز آن عبارت از هر واحد يا تركيب بامعنايى باشند اعم از كلامى يا بصرى;
عكس براى ما به همان شيوه نوعى از گفتار است كه مقاله روزنامه; حتى اشياء نيز اگر منظورى را برسانند به گفتار مبدل مىشوند.
اين شيوه تكوينى ادراك زبان در واقع با نفس تاريخ نوشتار توجيه مىشود; مدتها قبل از ابداع الفباى ما، اشيائى مثل اينكاكوئيپو (
Inca quipu) (2) يا تصاوير مندرج در تصويرنگاريها (pictographs) به عنوان گفتار پذيرفته شده بودند.اين امر به آن معنا
نيست كه آدمى بايد گفتار اسطورهاى را مثل زبان در نظر گيرد; در واقع اسطوره به قلمرو علمى كلى تعلق دارد كه به وسعت
زبانشناسى است و نام آن نشانهشناسى (semiology) است. اسطورهشناسى از آنجا كه مطالعه نوعى از گفتار است، يكى از بخشهاى همين علم گسترده نشانههاست كه فردينان دوسوسور در
حدود چهل سال قبل تحت نام نشانهشناسى تاسيس كرد.نشانهشناسى هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته است.اما از سوسور به بعد
و گاهى جداى از او، كل بخشى از تحقيقات معاصر مداوما به مساله معنا ارجاع كردهاند: روانكاوى و ساختگرايى و روانشناسى
ايدتيك (eidetic) (3) و برخى از انواع جديد نقد ادبى كه آثار گاستن باشلار از مثالهاى نخستين آن است. [ اين بينشها ] ديگر
متوجه امور واقع (facts) نيستند مگر اينكه به آنها دلالت (significance) اعطا شده باشد.اكنون مفروض گرفتن دلالتبه
معناى توسل جستن به نشانهشناسى است.منظور من آن نيست كه نشانهشناسى مىتواند از پس تمامى ابعاد تحقيق به طور
مساوى برآيد; آنها محتواهاى متفاوتى دارند; اما آنها داراى منزلت مشتركى هستند; آنها جملگى علومى هستند كه با ارزشها
سروكار دارند; آنها از رسيدن به امور واقع خرسند نيستند; آنها امور واقع را به عنوان نشانههاى چيزى ديگر كشف و تعريف
مىكنند. نشانهشناسى علم اشكال است زيرا كه دلالتها را جداى از محتواى آنها مطالعه مىكند.مايلم كه كلامى درباره ضرورت و
محدوديتهاى چنين علم صوريى بيان كنم.ضرورت همان چيزى است كه از هر نوع زبان دقيقى مطالبه و درخواست مىشود.ژدانف
(Zhdanov) فيلسوفى به نام الكساندرف (Alexandrov) را دست مىاندازد، زيرا كه وى از «ساخت كروى سياره ما» سخن
گفته است.ژدانف مىنويسد: «تاكنون گمان مىرفت كه فقط شكل مىتواند كروى باشد.» ژدانف بر حق است: آدمى نمىتواند درباره
ساختها با واژگانى كه مختص اشكال است، و بالعكس، صحبت كند.ممكن است كه در صحنه «زندگى» چيزى نباشد مگر كليتى كه
در آن ساختها و اشكال را نتوان از يكديگر جدا كرد.اما علم كارى با امر نگفتنى ندارد; علم بايد درباره «زندگى» سخن بگويد اگر
مىخواهد آن را تغيير دهد.هر نوع نقدى برخلاف نوعى پهلوان پنبهبازى كه هدفش تركيب كردن (synthesis) باشد، كه
به خلاقيت تحليل رضايت دهد; و در تحليل بايد روش (method) و
زبان را وصلت دهد و هماهنگ كند.اگر نقد تاريخى كمتر از شبح «شكلگرايى» بترسد مىتواند كمتر سترون باشد و اين امر را
خواهد فهميد كه مطالعه خاص شكلها به هيچ رو ضرورتا اصول كليت و تاريخ را نقض نخواهد كرد و با آن در تضاد نخواهد بود.
برعكس: هرچه بيشتر نظام، خاصه با توجه به شكل آن تعريف شود بيشتر با نقد تاريخى قابل بررسى خواهد شد.براى دست
انداختن گفتهاى مشهور مىتوانيم بگوييم كه اندكى شكلگرايى آدمى را از تاريخ روىگردان مىكند اما شكلگرايى بيشتر او را به
طرف آن بازمىگرداند.آيا در مورد نقد كلى (total criticism) مثال بهترى از توصيف قداست كه ژان پل سارتر در ژانه مقدس
آن را ارائه كرده است وجود دارد، توصيفى كه در اين حال صورى و تاريخى، نشانهشناسانه و ايدئولوژيك است.برعكس خطر در اين
نهفته است كه اشكال به منزله موضوعاتى مبهم، نيمه شكل نيمه جوهر، در نظر گرفته شوند و به شكل جوهرى از شكل داده شود (4) ،
همانطور كه به عنوان مثال در رئاليسم ژدانفى عمل شده است.نشانهشناسى، زمانى كه محدودههايش مشخص شد، ديگر دامى
مابعدالطبيعى نيست; علمى در ميان ساير علوم است، ضرورى اما نه كافى.مساله مهم مشاهده اين امر است كه وحدت و
يكپارچگى تبيين نمىتواند بر حذف اين يا آن يك از رويكردهاى آن استوار باشد، بلكه همانطور كه انگلس گفته است مىتواند بر
هماهنگى ديالكتيكى علوم خاصى كه از آن استفاده مىكند استوار گردد.اين امر در مورد اسطورهشناسى مصداق دارد:
اسطورهشناسى هم بخشى از نشانهشناسى است زيرا كه دانشى شكلى است و هم بخشى از ايدئولوژى زيرا كه دانشى تاريخى است;
اسطورهشناسى ايدهها را - در - شكل مطالعه مىكند.2 اجازه دهيد باز بگويم كه هر نوع نشانهشناسى نسبت ميان دو مضمون را مسلم فرض مىگيرد: دال و مدلول.اين نسبت متوجه
موضوعاتى است كه به مقولات متفاوتى تعلق دارند، و به همين سبب است كه اين نسبت از جنس برابرى (equality) نيستبلكه
از جنس همارزى (equivalence) است.ما بايد در اينجا مواظب باشيم، زيرا برخلاف نظر معمول كه صرفا بر آن است كه دال
مبين مدلول است، ما در هر نظام نشانهشناسانهاى نه با دو بلكه با سه مضمون سروكار داريم.زيرا كه آنچه ما درك مىكنيم به هيچ
وجه مضمونى نيست كه در پى مضمونى ديگر مىآيد بلكه همبستگيى است كه آنها را وحدت مىبخشد; بنابراين ما با دال، مدلول
و نشانه (sign) روبهروييم، نشانهاى كه پيونددهنده تام دو مضمون اوليه است.دستهاى گل سرخ را در نظر گيريد: من از آن براى
نشان دادن شور و عشقم استفاده مىكنم.پس آيا ما در اينجا فقط با دال و مدلول روبهروييم يعنى گلهاى سرخ و شور و عشق من؟ نه،
ما فقط با اين امر مواجه نيستيم; درستتر بگوييم، ما اينجا با «گلهاى شورمند و عشقمند شده» روبهرو هستيم.اما در اين سطح از
تحليل ما با سه مضمون روبهروييم; زيرا كه اين گل سرخهايى كه رنگ شور و عشق خوردهاند به طور كامل و صحيح خود را
وامىنهند تا به گلهاى سرخ، و شور و عشق تقسيم شوند: گلهاى سرخ، و شور و عشق قبل از وحدت يافتن و تشكيل اين مضمون
سوم وجود داشتهاند، مضمونى كه نشانه است.البته اين امر حقيقت دارد كه بگوييم در سطح تجربى من نمىتوانم گلهاى سرخ را از
پيامى كه رساننده آنند جدا سازم و به همينسان مىتوانيم بگوييم كه در سطح تحليل من نمىتوانم گلهاى سرخ در مقام دال را با
گلهاى سرخ در مقام مدلول قاطى كنم: دال تهى است، نشانه پر است زيرا كه معناست.يا سنگريزه سياهى را در نظر آوريد: من
مىتوانم آن را وادارم كه به شيوههاى گوناگونى دلالت كند; اين سنگريزه دال محض است، اما اگر براى آن يك مدلول قطعى قائل
شوم (به عنوان مثال با حكم اعدام در راىگيرى مخفى) مبدل به نشانه خواهد شد.طبيعتا ميان دال و مدلول و نشانه كاركرد
التزامى (مانند دلالت جزء به كل) وجود دارد; اما به زودى مشاهده خواهيم كرد كه اين تمايز اهميتى حياتى براى مطالعه اسطوره
در مقام چارچوبى نشانهشناسانه دارد. طبيعتا اين سه مضمون به طور محض شكلى و صورى هستند و محتواهاى متفاوتى مىتواند به آنها داده شود.چند مثال مىزنيم:
از نظر سوسور كه در نظام نشانهشناسانه خاصى كه از حيث روششناختى سرمشق بود كار مىكرد يعنى زبان يا Langue ،
مدلول مفهوم (concept) است و دال تصويرى آوايى (acoustic image) كه ذهنى است)، و نسبت ميان مفهوم و تصوير
نشانه (به عنوان مثال كلمه) است، كه چيزى انضمامى3 است.از نظر فرويد، همانطوركه به خوبى شناخته شده است، روان بشرى
قشربنديى از علامتها و بازنماهاست .(representatives) يك مضمون را (كه من از قائل شدن رجحان براى آن طفره مىروم)
معناى آشكار رفتار برساخته است و ديگرى را معناى پنهان يا واقعى آن (كه به عنوان مثال زيرلايه خواب است) .در مورد مضمون
سوم نيز مىتوان گفت كه در اينجا نيز اين مضمون ناشى از همبستگى دو مضمون اول است: اين [ مضمون ] خواب در كليتخود
است، پاراپراكسيس (اشتباه در سخن گفتن و رفتار كردن) يا روانپريشى (neurosis) است كه به عنوان چيزهايى بينابينى به
عنوان مجموعههايى كه تحت تاثير واقع شدهاند درك مىشوند، چيزها و مجموعههايى كه به سبب پيوند يافتن يك شكل (مضمون
اول) با عملكردى التفاتى (مضمون دوم) حاصل شدهاند.ما مىتوانيم در اينجا مشاهده كنيم كه تا چه حد ضرورى است كه ميان
نشانه و دال تميز قائل شويم: از نظر فرويد خواب نه داده آشكار آن است نه محتواى پنهان آن، بلكه وحدت كاركردى اين دو
مضمون است.در نقد سارترى (من به اين سه مثال مشهور اكتفا مىكنم) (5) دستآخر مدلول است كه با ايجاد بحران اصيل در سوژه
(ذهن) برساخته مىشود (براى بودلر، جدا شدنش از مادر و براى ژان ژنه، دزد خوانده شدنش) ; ادبيات به عنوان گفتمان دال را
تشكيل مىدهد و نسبت ميان بحران و گفتمان معرف اثر است كه دلالتبه شمار مىرود.البته اين الگوى سهوجهى، هر اندازه كه از
حيثشكل ثابتباشد به شيوههاى متفاوتى فعليت پيدا مىكند: بنابراين آدمى اغلب نمىتواند بگويد كه نشانهشناسى فقط در
سطح اشكال و نه محتواها مىتواند يكپارچگى خود را حفظ كند; قلمرو آن محدود است و فقط يك كار بلد است: خواندن ، يا كشف
(رمززدايى = .(deciphering ما در اسطوره باز هم همان الگوى سهوجهى را مىيابيم كه آن را توصيف كردم: دال و مدلول و
نشانه.اما اسطوره در اين معنا نظامى خاص است كه از زنجيره نشانهشناسانهاى ساخته شده است كه قبل از آن وجود داشته است:
[ اسطوره ] نظام نشانهشناسانه مرتبه دوم است.آنچه در نظام اول نشانه است (به عبارت ديگر پيونددهنده تام مفهوم و تصوير) در
نظام بعدى به دالى صرف مبدل مىشود.ما بايد در اينجا به ياد آوريم كه مصالح گفتار اسطورهاى (خود زبان و عكس و نقاشى و
پوستر و مناسك و چيزها و جز آن) هر اندازه كه در آغاز متفاوت باشند به محض آنكه به تور اسطوره مىافتند به كاركرد
دلالتكننده محض فروكاسته مىشوند.اسطوره آنها را همان مصالح اوليه مىپندارد و وحدت آنها از آنجا ناشى مىشود كه جملگى
به منزلت زبانى صرف فرومىافتند.اسطوره، چه با نوشتار الفبايى روبهرو شود چه با نوشتار تصويرى، مىخواهد كه در آنها فقط
و واژه غايى (final term) نخستين زنجيره نشانهشناسانه را مشاهده كند.و به دقت
تعيين واژه غايى است كه به واژه نخست نظام بزرگترى مبدل مىشود كه آن را برمىسازد و خود فقط جزوى از آن است.همه
اتفاقات به گونهاى رخ مىدهند كه انگار اسطوره نظام شكلى دلالتهاى نخستين را به كنار مىنهد.از آنجا كه اين تغيير جانبى براى
تحميل اسطوره ضرورى است، آن را به صورت زير ارائه مىكنم و البته مىبايست اين نكته را فهميد كه بالا و پايين نهادن مفاهيم
در اين الگو امرى كاملا استعارى است. (...) مىتوان ديد كه در اسطوره دو نظام نشانهشناسانه وجود دارد كه يكى در نسبتبا ديگرى به طور متناوب تنظيم مىگردد: [ 1 ]
نظام زبانى، زبانى (يا شيوههاى بازنمايى كه جذب آن شده است) كه آن را زبان - ابژه (language-object) مىنامم، زيرا كه
زبانى است كه اسطوره آن را به كار مىگيرد تا نظام خود را بنا سازد; و [ 2 ] خود اسطوره، كه آن را مابعد زبان (meta
مىنامم زيرا كه [ همان ] زبان دوم است كه در آن (in which) آدمى درباره [ زبان ] اول سخن مىگويد.
نشانهشناسى هنگامى كه درباره مابعد زبان تامل مىكند ديگر محتاج آن نيست كه از خود پرسشهايى درباره تركيب زبان - ابژه
بپرسد; او ديگر نبايد جزئيات طرح زبانى را مد نظر قرار دهد; او فقط نيازمند آن است كه واژه تام يا نشانه كلى را بشناسد زيرا كه
فقط اين واژه است كه خود را به اسطوره وامىنهد.اين همان دليلى است كه نشانهشناس را قادر مىسازد تا نوشتار و تصاوير را به
شيوهاى مشابه بررسى كند: آنچه او از آنها به ياد مىسپرد اين واقعيت است كه آنها هر دو نشانهاند و اينكه آنها هر دو با همان
كاركرد دلالتكنندهاى كه نثار آنها شده استبه آستانه اسطوره مىرسند و اينكه آنها، يكى به اندازه ديگرى، برسازنده زبان - ابژه
هستند. اكنون زمان آن رسيده است كه يكى دو مثال درباره گفتار اسطورهاى بزنيم.من مثال اول را از مشاهدات والرى4 قرض مىگيرم.
من دانشآموز كلاس دوم (6) دبيرستان فرانسه هستم.كتاب دستور لاتين خود را باز مىكنم و جملهاى را كه از ازوپ (Aesop) يا
برگرفته شده است مىخوانم: .quia ego nominor Leo بازمىايستم و به فكر فرومىروم.اين
جمله داراى ابهام است: از يك سو، كلماتى كه در اين جمله به كار رفتهاند معناى سادهاى دارند: زيرا كه نام من شير است.اما از
سويى، جمله به اين سبب در آنجا قرار داده شده است كه چيزى ديگر را به من بفهماند (دلالت كند = . (signify از آنجا كه اين
جمله به من، دانشآموز كلاس دوم، خطاب شده است، به روشنى به من مىگويد: من مثالى دستورى هستم كه بناست قاعدهاى را
درباره مطابقت گزاره [ با نهاد ] روشن سازم.من حتى وادار مىشوم دريابم كه اين جمله به هيچ رو معناى خود را به من نمىفهماند
(دلالت نمىكند)، و چه اندك چيزى درباره شير و اينكه او چگونه نامى دارد به من مىگويد; دلالتحقيقى و اساسى آن تحميل
كردن خود بر من به عنوان مثالى از نوعى مطابقت گزاره [ با نهاد ] است. من نتيجه مىگيرم كه با نظام نشانهشناسانه خاص و بزرگترى روبهرو هستم زيرا كه اين نظام با زبان همگستره است: در حقيقت
دالى وجود دارد اما اين دال خود با جمعى از نشانهها تشكيل شده است و فىنفسه نظام نشانهشناسانه مرتبه نخست است (اسم
من شير است) .سپس الگوى شكلى به درستى گشوده مىشود: مدلولى وجود دارد (من مثالى دستورى هستم) و همچنين دلالتى
كلى كه چيزى نيست مگر همبستگى دال و مدلول; زيرا كه نه نامگذارى شير و نه مثال دستورى به شيوهاى جدا از هم ارائه
مىشوند. اكنون مثالى ديگر ارائه مىكنيم: من در آرايشگاه نشستهام و نسخهاى از مجله پارى ماچ را برمىدارم.در روى جلد عكس جوان
سياهپوستى چاپ شده است كه لباس نظامى فرانسه را در بر دارد و سلام نظامى مىدهد.چشمانش به بالا مىنگرند و احتمالا بر
خم پرچم سهرنگ فرانسه دوخته شدهاند.و اين همه تمامى معناى عكس است.اما چه از روى سادگى باشد يا نه، من آنچه را كه اين
عكس به من مىفهماند (دلالت مىكند) به خوبى مىبينم: فرانسه امپراتورى بزرگى است و تمامى فرزندانش بدون تبعيض رنگ
پوست، وفادارانه در زير پرچم او خدمت مىكنند و هيچ پاسخى بهتر از شور و شوق اين جوان براى بدگويان به استعمارگرى نسبت
داده شده وجود ندارد، شور و شوقى كه اين جوان سياهپوست، با آن، به آن به اصطلاح سركوبگرانش خدمت مىكند.پس مجددا
من با نظام نشانهشناسانه بزرگترى روبهرو مىشوم: دالى وجود دارد، كه نظامى قبلى قبلا آن را تشكيل داده است (سرباز
سياهپوستى كه سلام نظامى فرانسوى مىدهد) ; مدلولى نيز وجود دارد (كه در اينجا عبارت است از تلفيق عامدانه فرانسوى
بودن و نظامىگرى) ; دستآخر حضور مدلول از خلال دال حضور دارد. قبل از پرداختن به هر مضمون اين نظام اسطورهاى مىبايستسر اصطلاحات توافقى به عمل آيد.ما اكنون مىدانيم كه در
اسطوره مىتوان به دال از دو منظر نگاه كرد: به عنوان مضمون غايى نظام زبانى يا به عنوان مضمون نخست نظام اسطورهاى.
بنابراين به دو نام نيازمنديم: 1- [ نامى ] در سطح تحليل، يا به عبارت ديگر، [ نام ] به عنوان واژه غايى نظام نخست كه من آن را
دال مىنامم و معنا مىخوانمش (نام من شير است، جوان سياهپوستى سلام نظامى فرانسوى مىدهد) و 2- [ نامى ] در سطح
اسطوره كه آن را شكل مىخوانم.در مورد مدلول هيچگونه ابهامى ممكن نيست; ما مىتوانيم واژه مفهوم را براى ناميدن آن حفظ
كنيم.مضمون سوم ناشى از همبستگى دو مضمون است: در نظام زبانى اين مضمون همان نشانه است; اما امكان ندارد كه بار ديگر
اين كلمه را بدون ابهام به كار برد، زيرا كه در اسطوره (و اين امر ويژگى بارز آن است) دال را از قبل نشانههاى زبان تشكيل دادهاند.
من مضمون سوم اسطوره را دلالت (signification) مىخوانم. [ كاربرد ] اين كلمه در اينجا كاملا موجه است زيرا كه اسطوره
در واقع داراى كاركردى دوگانه است: خاطرنشان مىكند و متذكر مىشود.اسطوره ما را وامىدارد كه چيزى را بفهميم و آن را به
ما تحميل مىكند. دال اسطوره خود را به شيوهاى مبهم عرضه مىكند: [ اين دال ] در عين حال معنا و شكل است، از يك سو پر است از سوى ديگر
تهى.دال به عنوان معنا از قبل قرائت را مسلم مىانگارد، من با چشمانم آن را درمىيابم، داراى واقعيتى محسوس است (و برخلاف
دال زبانى كه كاملا ذهنى است) داراى غناست: شير ناميدن و سلام نظامى سياهپوست كلهايى موثقاند، آنها عقلانيتى بسنده را
حائز هستند.معناى اسطوره به عنوان كل نشانههاى زبانى ارزش خود را داراست، به تاريخى تعلق دارد - تاريخ شير يا جوان
سياهپوست; از حيث معنا دلالت از قبل ساخته مىشود و اگر اسطوره بر آن چنگ نيندازد و آن را در طرفةالعينى به شكل انگلوار
تهى بدل نسازد، كاملا خودبسنده است.معنا از قبل كامل است، نوعى معرفت و گذشته و خاطره و نظم قياسپذيرى از امور و
ايدهها و تعميمها را مسلم مىگيرد. اما زمانى كه معنا به شكل مبدل مىشود حادثى بودن خود را پشتسر مىنهد; خود را تهى مىكند، فقير مىشود; تاريخ به هوا
مىرود و فقط كلمه باقى مىماند و جابهجايى پارادوكسى در عمليات قرائت صورت مىگيرد، نوعى واپسروى غيرعادى از معنا به
شكل، از نشانه زبانى به دال اسطورهاى.اگر quia ego nominor Leo را در لفافه نظام زبانى محض بپوشانيم، جمله مجددا
صاحب پرى و غنا و تاريخ مىشود: من حيوانم، يك شير، در كشورى خاص زندگى مىكنم، هماكنون در حال شكار بودهام و بقيه
مىتوانند در شكار من كه گوسالهاى باشد يا گاوى يا بزى شريك شوند، اما از آنجا كه قويترم تمامى را مىتوانم به دلايل متفاوت به
خود اختصاص دهم كه مهمترين آنها به سادگى اين است كه نام من شير است.اما اين جمله به عنوان شكل اسطوره به ندرت
مىتواند چيزى از اين تاريخ طولانى را حفظ كند.معنا شامل كل نظام ارزش است: تاريخ، جغرافيا، اخلاقيات، حيوانشناسى،
ادبيات.اما شكل تمامى اين غنا را دور مىكند: فقرى كه اكنون [ معنا ] به آن درغلتيده است نيازمند دلالتى است تا آن را پر كند و
غنا ببخشد.داستان شير مىبايست تا اندازه بسيارى دور شود تا جايى براى مثال دستورى پيدا شود.آدمى اگر مىخواهد عكس
جوان سياهپوست را آزاد كند و آن را آماده سازد تا مدلول خود را پذيرا شود بايد زندگينامه او را در پرانتز قرار دهد. اما نكته ضرورى در تمامى اين عمليات اين است كه شكل معنا را سركوب نمىكند بلكه فقط آن را فقير مىسازد، آن را دور مىكند
و آن را در فاصلهاى در دسترس انسان قرار مىدهد.آدمى بر آن مىشود كه معنا در حال مرگ است اما اين مرگ، مرگى به تعويق
افتاده است; معنا ارزش خود را از دست مىدهد اما زندگى خود را حفظ مىكند و شكل اسطوره از آن نيروى حياتى خود را كسب
مىكند.نسبت معنا به شكل همانند ذخيره فورى تاريخ خواهد بود، نوعى غناى ذخيرهشده كه در جريان تغييرى سريع مىتوان آن
را احضار كرد و مرخص نمود: شكل بايد مستمرا قادر باشد كه مجددا در معنا كاشته شود و به مواد لازم براى تغذيه خود دسترسى
يابد; و بيش از همه شكل نيازمند پنهان شدن در آنجاست.همين بازى مستمر قايمباشك ميان معنا و شكل است كه مبين اسطوره
است.شكل اسطوره نماد نيست: سياهپوستى كه سلام نظامى مىدهد نماد امپراتورى فرانسه نيست; او بيش از اندازه حاضر است;
او به عنوان تصويرى مناقشهناپذير، غنى، پرتجربه، خودانگخيته، معصوم ظاهر مىشود.اما در عين حال حضور او رام شده است،
دور شده است، تقريبا به تمامى شفاف شده است; اگر اندكى واپس نشيند به همدست مفهومى بدل مىشود كه با عيار تمام با آن
راه مىآيد يعنى امپراتوريت فرانسوى; استفاده يكباره از آن، آن را به چيزى مصنوعى بدل مىكند. اكنون اجازه دهيد به مدلول نظر بيفكنيم: اين تاريخى كه از شكل بيرون كشيده مىشود كلا توسط مفهوم جذب مىشود.در
مورد مفهوم مىتوان گفت كه عنصرى كاملا متعين است و در عين حال تاريخى و نيتمند يا التفاتى (intentional) است.
انگيزش است كه سبب مىشود اسطوره عرضه شود.مثاليت دستورى امپراتوريت فرانسوى همان رانههايى (drives) هستند كه
پس پشت اسطوره قرار دارند.مفهوم، زنجيرهاى از علتها و معلولها و انگيزشها و نيتها را بازمىسازد.مفهوم برخلاف شكل به هيچ رو
انتزاعى نيست، سرشار از موقعيت است.از طريق مفهوم تاريخ كلا جديدى در اسطوره كاشته مىشود.از طريق ناميدن شير - كه
نخست، محتمل بودن آن زايل شده باشد - مثال دستورى كل وجود مرا جذب مىكند: زمان، كه سبب شده است تا در زمانه
خاصى متولد شوم كه دستور زبان لاتين آموزش داده مىشود; تاريخ، كه از طريق كل مكانيسم جداسازى اجتماعى مرا از كودكانى
كه زبان لاتين نمىآموزند مجزا مىسازد; سنت آموزش و پرورش، كه سبب شده است تا اين مثال از ازوپ يا فيدروس انتخاب شود;
عادات زبانى خود من، كه مطابقت گزاره [ با نهاد ] را به عنوان امرى متصور مىشود كه شايسته توجه و دقت است.همين امر در
مورد سلام نظامى دادن جوان سياهپوست نيز صدق مىكند: به عنوان شكل، معناى آن سطحى و منفكشده و فقير شده است; و
به عنوان مفهوم امپراتوريت فرانسه اينجا نيز مجددا به كليت جهان پيوند خورده است: به تاريخ عمومى فرانسه، به مخاطرات
استعمارى آن، به دشواريهاى حال حاضر آن.اگر بخواهيم حقيقت را بگوييم بايد بگوييم كه آنچه در مفهوم انباشته شده است
آنقدرها واقعيت نيست، كه دانش خاصى از واقعيت است; در گذار از معنا به شكل، «تصوير» بخشى از دانش را از دست مىدهد تا
«مفهوم» دانش را بهتر دريافت كند.در عمل دانشى كه در مفهوم اسطورهاى وجود دارد مغشوش است و از مجموعههاى منعطف و
بىشكل تشكيل شده است.آدمى مىبايستبا قدرت بر اين خصلتباز مفهوم تاكيد ورزد، مفهوم ابدا جوهرى انتزاعى و چكيدهشده
و خالص نيستبلكه توده متراكم بىشكل و نااستوار و گنگى است كه وحدت و انسجام آن بيش از همه به سبب كاركرد آن است. در اين معنا مىتوانيم بگوييم كه خصلت اساسى مفهوم اسطورهاى مىبايد تخصيص يافته باشد.مثاليت دستورى به دقت متوجه
نوع خاصى از شاگردان است، امپراتوريت فرانسوى بايد براى چنين و چنان گروهى جذابيت داشته باشد نه براى ديگران.مفهوم
كاملا با كاركردى مطابقت دارد و به عنوان گرايشى خاص تعريف مىشود. [ توجه به ] اين امر نمىتواند مدلول را در نظامى ديگر
يعنى فرويدينيسم به ياد نياورد.در نظريه فرويد مضمون دوم، نظام معناى پنهان (محتواى) خواب و پاراپراكسيس و روانپريشى
است.البته فرويد متذكر مىشود كه معناى مرتبه دوم رفتار معناى واقعى استيعنى همانى است كه مختص وضعيت تام، منجمله
سطح ژرفتر آن است و درست مثل مفهوم اسطورهاى همان نيت [ و التفات ] رفتار است. يك مدلول مىتواند دالهاى چندى داشته باشد: اين امر هم در زبانشناسى صادق است هم در روانكاوى.اين امر همچنين در
مفهوم اسطورهاى نيز صادق است.اين مفهوم توده نامحدودى از دالها را در اختيار دارد: مىتوانم هزار جمله لاتين را بيابم كه براى
من متابعت گزاره از نهاد را نشان دهد، مىتوانم هزار تصوير بيابيم كه امپراتوريت فرانسه را به من نشان دهد.اين نكته به آن
معناست كه از حيث كمى مفهوم بسيار فقيرتر از دال است و اغلب كارى نمىكند بهجز بازنماياندن خودش.فقر و غنا در نسبتبا
شكل، نسبت عكس با يكديگر دارند: فقر كمى شكل كه مخزن معناى ظرافتيافته است مطابق استبا غناى مفهوم كه باب آن به
روى كل تاريخ گشوده است، و وفور كمى اشكال مطابق استبا اندكى تعداد مفاهيم.همين تكرار مفهوم از طريق اشكال مختلف
چيزى ارزشمند براى اسطورهشناس است چرا كه به او اجازه مىدهد تا اسطوره را كشف و رمززدايى كند: اسطوره تداوم نوعى از
رفتار است كه نيت و التفات آن را روشن مىسازد.اين امر مؤكد مىسازد كه نسبتى منظم ميان حجم مدلول و حجم دال وجود
ندارد.در زبان اين نسبت متناسب است و به ندرت از كلمه يا حداقل از واحد انضمامى [ زبان ] تجاوز مىكند.اما در اسطوره برعكس،
مفهوم بر تعداد بسيارى از دالها گسترده است.به عنوان مثال، كل يك كتاب مىتواند دال مفهوم واحدى باشد و برعكس شكلى
واحد (يك كلمه، يك ايما، حتى اگر فرعى باشد و تا آنجا كه مورد توجه قرار گيرد) مىتواند دالى باشد براى مفهومى كه از تاريخى
بسيار غنى لبالب است.اين عدم تناسب ميان دال و مدلول، اگرچه در زبان غيرمعمول است، خاص اسطوره نيست.به عنوان مثال
در آثار فرويد پاراپراكسيس دالى است كه لاغريش تناسبى با معنايى واقعى كه آشكار مىكند ندارد. همانطور كه گفتم ثباتى در مفاهيم اسطورهاى وجود ندارد; آنها مىتوانند پا به عرصه وجود بگذارند، تغيير يابند، از هم بپاشند و
به طور كامل ناپديد گردند و دقيقا از آنجا كه تاريخى هستند تاريخ مىتواند به آسانى آنها را سركوب كند.اين ناپايدارى
اسطورهشناس را وامىدارد تا از اصطلاحات مناسب آنها استفاده كند و من هماينك مىخواهم سخنى درباره آن بگويم، زيرا كه
اغلب مسبب بروز طنز شده است: اگر مىخواهم اسطورههايى را كشف و رمززدايى كنم بايد قادر باشم كه مفاهيم را بنامم;
لغتنامه مفاهيم اندكى در اختيار من قرار مىدهد: خوبى و مهربانى و كليت و انسانيت و جز آن.اما بنا به تعريف، از آنجا كه اين
لغتنامه است كه اين مفاهيم را در اختيار من مىنهد اين مفاهيم خاص تاريخى نيستند.اينك آنچه در اغلب اوقات به آن نيازمندم
مفاهيم ناپايدار (ephemeral) به همراه احتمالات محدود است; پس جعل واژگان جديد اجتنابناپذير است.چين5 يك چيز
است، ايدهاى كه در همين اواخر پتىبورژواى فرانسوى مىتواند از آن در سر داشته باشد چيز ديگرى است، براى آميزه غريبى از
زنگها و درشكههاى آدمكش و شيرهكشخانهها كلمه ديگرى ممكن نيست مگر چينىات.دوستداشتنى نيست؟ آدمى مىتواند
حداقل از اين واقعيت تسلى يابد كه جعل واژگان مفهومى جديد هرگز دلبخواهى نبوده است; آنها مطابق قواعد به شدت متناسب
عقلانى جعل مىشوند. مضمون سوم در نشانهشناسى همانطور كه ديديم چيزى نيست مگر ملازمت دو مضمون نامبرده.اين مضمون يگانه مضمونى
است كه اجازه داده مىشود به شيوهاى كامل و رضايتبخش مشاهده گردد، يگانه مضمونى كه در واقعيت فعلى جذب و حل
مىشود.من آن را دلالتخواندهام.ما مىتوانيم مشاهده كنيم كه دلالتخود اسطوره است همانطور كه نشانه سوسورى كلمه (يا
به عبارت صحيحتر واحد انضمامى) است.اما قبل از فهرست كردن ويژگيهاى دلالت، بايد اندكى بر شيوهاى كه دلالت مهيا مىشود
تامل كنيم، يعنى بر شيوههاى همبستگى ميان مفهوم اسطورهاى و شكل اسطورهاى. اول، ما بايد توجه كنيم كه در اسطوره، دو مضمون نخست كاملا آشكار هستند (برخلاف آنچه در ساير نظامهاى نشانهشناسانه
اتفاق مىافتد) : يكى در پشت ديگرى «پنهان» نشده است، آنها هر دو در اينجا داده شدهاند (نه اينكه يكى اينجا داده شده باشد و
ديگرى در جاى ديگر) .تا هر اندازه هم كه اين گفته پارادوكسى به نظر آيد بايد بگوييم كه اسطوره چيزى را پنهان نمىكند; كاركرد
اسطوره تحريف كردن و مخدوش كردن است نه ناپديد كردن.اختفاى مفهوم در نسبتبا شكل وجود ندارد; هيچ نيازى به
ناخودآگاه براى تبيين اسطوره وجود ندارد.البته آدمى در اينجا با دو نوع متفاوت از آشكارشدگى روبهروست: شكل، حضورى
حقيقى و بلاواسطه دارد; افزون بر اين، شكل گسترش يافته است.اين امر از سرشت دال اسطورهاى ناشى مىشود - اين امر اغلب
نمىتواند تكرار شود - دالى كه از قبل زبانى بوده است; زيرا كه اين دال با معنايى برساخته شده است كه از قبل طرح ريخته شده
است.دال مىتواند فقط از طريق جوهر داده شده ظاهر شود (درحالى كه در زبان دال ذهنى باقى مىماند) .در مورد اسطوره
شفاهى اين گسترش خطى است (زيرا كه نام من شير است) ; اما در اسطوره تصويرى چندوجهى است (در وسط لباس نظامى
جوان سياهپوست، در سمتبالا سياهى صورت او، در سمت چپ سلام نظامى و جز آن) .بنابراين عناصر شكل وابسته به مكان و
دورى و نزديكىاند: شيوه حضور شكل فضايى = مكانى است.مفهوم، برعكس، به شيوهاى كلى و عام ظاهر مىشود; مفهوم نوعى
ستاره سحابى = [ غبارآلود ] است، چكيده كمابيش مبهم و نامشخص نوعى دانش است.عناصر آن با نوعى روابط مبتنى بر
لازمتبا يكديگر پيوند خوردهاند; خصوصيتبنيانى آن گسترش نيستبلكه عمق است (هرچند اين استعاره نيز هنوز بسيار فضايى
است) ; شيوه حضور آن بر خاطره مبتنى است. رابطهاى كه مفهوم اسطوره را با معناى آن پيوند مىدهد ضرورتا رابطهاى مخدوشكننده است.ما در اينجا مجددا نوعى شباهت
صورى با نظام نشانهشناسانه پيچيدهاى از قبيل انواع متفاوت روانكاوى مشاهده مىكنيم.همانطور كه براى فرويد معناى
ظاهرى رفتار را معناى پنهان آن مخدوش مىكند، در اسطوره معنا را مفهوم مخدوش مىسازد.البته، اين مخدوش شدن فقط از
آنجا ناشى مىشود كه شكل اسطوره را از قبل معناى زبانى برساخته است.در نظام سادهاى همچون زبان، مدلول ابدا نمىتواند
چيزى را مخدوش كند، زيرا كه دال از آنجا كه تهى، قراردادى يا دلبخواهى است نمىتواند مقاومتى در برابر آن بكند.اما در اينجا
همهچيز فرق دارد; دال به اصطلاح دو وجه دارد: يكى پر استيعنى همان معنا (تاريخ شير و سرباز سياهپوست)، ديگرى تهى،
يعنى همان شكل (زيرا كه نام من شير است; سرباز سياهپوست فرانسوى به پرچم سه رنگ سلام نظامى مىدهد) .چيزى كه
مفهوم آن را مخدوش مىكند البته همان چيزى است كه پر استيعنى معنا: شير و جوان سياهپوست از تاريخ خود منع مىشوند و
به ايما بدل مىگردند.آنچه مثاليت لاتين مخدوش مىكند ناميدن شير استبا تمامى احتمالات آن; و آنچه امپراتوريت فرانسه تيره
و تار مىسازد نيز زبانى اوليه است، گفتمانى فعلى كه در حال گفتن چيزى به من درباره سلام نظامى دادن جوان سياهپوستى
است كه لباس نظامى فرانسه را پوشيده است.اما اين مخدوش كردن به معناى محو كردن نيست: شير و جوان سياهپوست در
اينجا باقى مىمانند، مفهوم نيازمند آنان است، آنان نيمهتجزيه شدهاند، آنان از خاطره بريده شدهاند نه از وجود; آنان در عين حال
استوارند، در سكون در آنجا ريشه دواندهاند و حرافاند، گفتارى كه كلا در خدمت مفهوم قرار دارد.مفهوم، در حقيقت، مخدوش
مىكند اما معنا را الغا نمىكند; اصطلاحى مىتواند كاملا اين تناقض را بيان كند: مفهوم معنا را بيگانه مىسازد. آنچه همواره بايد به ياد داشت اين است كه اسطوره نظامى دوگانه است; نوعى حضور همهجانبه و همهگير در اسطوره به چشم
مىخورد; نقطه عزيمت آن وارد شدن معنايى است.براى نشان دادن خصوصيت مجاورت يا نزديكيى (approximative
character) كه من قبلا از آن سخن گفتم از استعارهاى مكانى استفاده مىكنم.مىخواهم بگويم كه دلالت اسطوره را نوعى در،
كه به طور مداوم در حال چرخش استبرمىسازد، درى كه به طور متناوب معناى دال و شكل آن، زبان - ابژه و مابعد زبان، آگاهى
كاملا دلالتكننده و آگاهى كاملا متخيل را عرضه مىكند.اين تناوب، به اصطلاح، در مفهوم جمع مىشود، كه از آن مثل دالى
مبهم استفاده مىكند كه در عين حال عقلانى و تخيلى، قراردادى و طبيعى است. من نمىخواهم درباره معانى اخلاقى ضمنى چنان سازوكارى پيشداورى كنم، اما از محدوديتهاى تحليلى عينى تخطى نخواهم
كرد اگر خاطرنشان كنم كه حضور همهجايى دال در اسطوره كاملا شبيه جانپناه (alibi) است (كه همان طور كه همگان
بازمىشناسند واژهاى مكانى است) : در جانپناه نيز، جايى وجود دارد كه پر است و جايى كه خالى است كه رابطهاى كه ماهيت
منفى دارد آنها را به يكديگر متصل مىسازد («من آنجا نيستم كه تو فكر مىكنى هستم; من آنجايى هستم كه تو فكر مىكنى من
آنجا نيستم») .اما جانپناه معمولى (مثلا براى پليس) داراى پايانى است; واقعيت در چرخان را در نقطهاى نگه مىدارد.اسطوره
نوعى ارزش است و حقيقت ضامن آن نيست.هيچ چيز نمىتواند مانع جانپناه بودن مداوم آن شود.همين امر كفايت مىكند كه
دال آن دو طرف دارد و هميشه مىتواند «جايى ديگر» را در اختيار آن قرار دهد.معنا هميشه آنجاست تا شكل را عرضه كند; شكل
هميشه آنجاست تا از معنا پيشى گيرد.و هيچگاه تضادى، كشمكشى يا شكافى ميان معنا و شكل وجود ندارد: آنها هرگز در يك
مكان قرار ندارند.به شيوهاى مشابه اگر من در ماشين باشم و از پنجره به منظره نگاه كنم مىتوانم عامدانه نگاهم را بر منظره
بدوزم يا بر شيشه.در يك صورت من حضور شيشه را درخواهم يافت و در فاصلهاى دور منظره را; و در صورت ديگر برعكس،
ورانمايى و شفافيتشيشه را درخواهم يافت و عمق منظره را; اما نتيجه اين نگاه متناوب ثابت است: شيشه در يك زمان براى من
حاضر و تهى است و منظره غيرواقعى و پر.همين اتفاق در دال اسطورهاى مىافتد: شكل آن تهى اما حاضر است و معناى آن غايب
اما پر است.براى تامل در اين تناقض ما بايد عامدانه اين چرخش شكل و معنا را قطع كنيم، بايد به هريك جداگانه متمركز شويم و
روش ايستاى كشف و رمززدايى را بر اسطوره به كار بنديم.سخن كوتاه، من در برابر پويايى آن بايد راه عكس را در پيش گيرم.
خلاصه كنم، من بايد از حالتخواننده به حالت اسطورهشناس گذار كنم. و مجددا بايد گفت كه اين دورويى (duplicity) دال است كه خصوصيت دلالت را مشخص مىسازد.ما اينك مىدانيم كه اسطوره
نوعى از گفتار است كه معرف آن بيشتر نيت و التفات آن است (من مثالى دستورى هستم) تا معناى لفظى يا حقيقى آن (نام من
شير است) ; و اينكه به رغم اين امر، نيت و التفات اسطوره به نوعى منجمدشده، چكيده يا خالصشده و ابدى شده است و معناى
لفظى و حقيقى آن را غايب ساخته است (امپراتورى فرانسه؟ واقعيت صرف است: به اين جوان خوب سياهپوست نگاه كنيد كه
مثل يكى از بچههاى خودمان سلام نظامى مىدهد) .اين ابهام برساختهشده گفتار اسطورهاى داراى دو نتيجه براى دلالت است
كه زين پس، هم به عنوان اعلام ظاهر مىشود هم به عنوان گزارش. اسطوره خصوصيت آمرانه و الزامكننده دارد: اسطوره كه از مفهومى تاريخى نشات گرفته و به طور مستقيم از احتمالى (كلاس
لاتين، امپراتورى تهديدشده) سرچشمه گرفته است در جستجوى كسى است كه آن كس من هستم.اسطوره به طرف من مىآيد و
من تسليم نيروى نيتمند آن هستم.اسطوره مرا صدا مىزند تا ابهام گسترشيابنده آن را دريافت كنم.به عنوان مثال، اگر من در
اسپانيا، در منقطه باسك6 قدم بزنم ممكن است در خانهها نوعى وحدت معمارى و سبك مشترك را متوجه شوم كه مرا به سوى
اين معرفت هدايت كند كه خانه باسكى محصول قومى خاصى است.به هر تقدير ممكن استبه اين سبك يكتا نه هيچ گونه علاقه
شخصى احساس كنم و نه تحت هجوم و آزار آن قرار گيرم.فقط به خوبى مىبينم كه اين [ سبك ] بدون من همينجا روبهروى من
قرار دارد. [ اين معمارى ] محصولى پيچيده است كه مشخصات معينى در طول تاريخ بسيار گسترده دارد، كه مرا فرانمىخواند و
مرا تحريك نمىكند كه نامگذاريش كنم، الا زمانى كه در اين انديشه فرو روم كه آن را در نماى عظيم سكونتگاههاى روستايى
بگنجانم.اما اگر در منطقه پاريس باشم و در پايان خيابان گامبتا يا ژان ژوره نگاهى به شاله (7) سفيد تر و تميزى بيندازم كه سفالهاى
قرمز دارد و نيمهاى از آن ساخته شده از چوبهايى به رنگ قهوهاى تيره است و سقفى نامتقارن دارد و نماى آن متشكل از تركههاى
بافتهشده كاهگل كشيده است، احساس مىكنم كه شخصا دستورى لازمالاجرا دريافت مىكنم كه اين چيز را شاله باسكى بنامم; يا
حتى بهتر، آن را به عنوان جوهر باسكى بودن ببينم.اين امر به آن سبب است كه اين مفهوم با تمامى سرشت اختصاصىاش در برابر
من ظاهر مىشود; [ اين مفهوم ] مرا پى مىگيرد و جستجو مىكند تا مرا وادارد كه مجموعه نيتهايى را بازشناسم كه آن را در آنجا
به عنوان نشان تاريخى منفرد و خاص به عنوان راز و همدستى پنهان حركتبخشيدهاند و منظم ساختهاند.اين فراخوان، فراخوانى
واقعى است كه براى هرچه بيشتر آمرانهتر شدن تن به هر نوع جرح و تعديلى داده است.تمامى چيزهايى كه در سطح تكنولوژى
توجيهكننده و مشخصكننده خانه باسكى به شمار مىروند حذف شدهاند - انبار، پلههاى خارجى، كبوترخوان و غيره - و آنچه
باقىمانده است نظمى ساده است كه مورد مناقشه نيست و حمله چنان سرراست است كه احساس مىكنم اين شاله اكنون براى
من خلق شده است، درست مثل موضوعى جادويى كه هماينك در زندگى من سر برآورده استبدون هر نوع پيشينه تاريخى كه
مسبب آن بوده باشد. اين گفتار استيضاحكننده در عين حال گفتارى يخزده نيز هست.اين گفتار در لحظه رسيدن به منخود را به حال تعليق درمىآورد،
روى برمىگرداند و شكلى كلى و عام به خود مىگيرد; سفت و سخت مىشود; خود را خنثى و معصوم مىنماياند.اخذ و كسب
مفهوم را ناگهان يك بار ديگر تحتاللفظى بودن معنا دور مىكند.اين امر نوعى بازداشت (arrest) است هم در معناى فيزيكى و
هم در معناى حقوقى آن: امپراتوريت فرانسوى سياهپوستى را كه سلام نظامى مىدهد محكوم مىكند كه چيزى نباشد مگر ابزار
دال.سياهپوست فرانسوى ناگهان به نام امپراتورى فرانسوى به من سلام مىدهد، اما در همان لحظه سلام نظامى جوان
سياهپوست صلب و شيشهاى مىشود و به صورت مرجعى ابدى يخ مىزند كه معنايش عبارت است از استقرار امپراتوريت
فرانسوى.در لايه سطحى زبان چيزى از حركتبازمىايستد.كاربرد دلالت در همينجاست: پشت امر واقع پنهان مىشود و به آن
حالتى آگاهىبخش عطا مىكند، اما در عين حال امر واقع نيت را فلج مىسازد و آن را به مرضى مبتلا مىكند كه عاقبت آن
بىحركتى و بىجنبشى است; براى آنكه آن را چهرهاى خنثى بخشد، منجمدش مىكند.اين امر به آن سبب است كه اسطوره
گفتارى به سرقت رفته و بازيافتهشده است، فقط گفتارى كه بازيافتهشده است ديگر همان گفتارى نيست كه به سرقت رفته است.
زمانى كه [ اين گفتار ] بازيافته مىشود ديگر در جاى دقيق [ سابق ] خود قرار نمىگيرد، همين لحظه كوتاه دزدى و همين لحظه
تقلب زيرجلى است كه به گفتار اسطورهاى حالت كرخ و بىحس مىبخشد. آخرين عنصر دلالت كه براى بررسى باقى مانده است عبارت است از انگيزش (motivation) آن.ما مىدانيم كه در زبان نشانه
قراردادى است: هيچ چيز تصوير آوايى درخت را به «صورت طبيعى» وانمىدارد كه مفهوم درخت را برساند; نشانه در اينجا
بىانگيزش است.اما اين قراردادى بودن داراى مرزهايى است كه ناشى از روابط همنشينى (associative relations) كلمه
است: زبان مىتواند كل بخشى از نشانه را بر اساس قياس = (شباهت) با ساير نشانهها توليد كند. (مثلا در زبان فرانسه معادل واژه
ريشه كلمه aimer به معناى دوست داشتن ]
ساخته شده است.) از سوى ديگر، دلالت اسطورهاى هيچگاه قراردادى و دلبخواهى نيستبلكه همواره بعضا انگيزشمند است و به
شيوهاى اجتنابناپذير متضمن شباهت است; زيرا براى آنكه مثاليت لاتينى بتواند از عهده ناميدن شير برآيد بايد شباهتى وجود
داشته باشد كه [ در اينجا، اين شباهت ] عبارت است از مطابقت گزاره (با نهاد) ; براى آنكه امپراتوريت فرانسوى بتواند جوان
سياهپوستسلام نظامىدهنده را از آن خود كند بايد هماننديى ميان سلام نظامى جوان سياهپوستبا سرباز فرانسوى وجود
داشته باشد.انگيزش براى نفس دو رو بودن اسطوره ضرورى است: اسطوره با شباهت ميان معنا و شكل بازى مىكند، هيچ
اسطورهاى بدون شكل انگيزشمند وجود ندارد.7 براى درك قدرت انگيزش در اسطوره كافى است كه براى لحظهاى درباره امرى
افراطى تامل كنيم.من پيش روى خود مجموعهاى از چيزها را شاهدم كه آنچنان فاقد نظم است كه هيچ معنايى را در آن
نمىتوانم بيابم; در اينجا چنين به نظر مىرسد كه شكل - كه فاقد هر نوع معناى اسبق است - نمىتواند شباهتخود را با هر چيز
ديگر آشكار كند، به همين سبب [ در اينجا ] اسطوره غيرممكن است.اما آنچه [ اينگونه ] شكل براى قرائت مىتواند همواره به
كسى بدهد خود بىنظمى است: [ شكل ] مىتواند دلالتى به امر پوچ عطا كند و امر پوچ را به اسطورهاى بدل سازد.به عنوان مثال،
اين همان اتفاقى است كه زمانى رخ مىدهد كه عقل سليم سوررئاليسم را به اسطوره بدل مىسازد.حتى فقدان انگيزش، اسطوره
را گير نمىاندازد، زيرا كه همين فقدان خود به آن اندازه عينى شده است كه به امرى فهميدنى بدل شود و دست آخر اينكه فقدان
انگيزش به انگيزش مرتبه دومى بدل مىشود و اسطوره مجددا برقرار مىشود. انگيزش اجتنابناپذير است اما معهذا گسسته است.براى شروع [ مىتوانيم بگوييم ] كه انگيزش «طبيعى» نيست، بلكه تاريخ
است كه مهياگر مشابهتها براى شكل است.بعد، شباهت ميان معنا و مفهوم جزئى و بخشى (partial) است ولا غير.شكل
بسيارى از صور مشابه را از نظر مىاندازد و فقط معدودى را نگهمىدارد: سقف شيبدار و تيرهاى هويدا در شاله باسكى را حفظ
مىكند، اما پلهها و انبار و نماى رنگ و رو رفته و جز آن را رها مىسازد.آدمى بايد فراتر رود: تصوير كامل، اسطوره را طرد مىكند يا
حداقل آن را وامىدارد كه نفس تماميتاش را دريابد، و اين همان اتفاقى است كه در مورد نقاشى بد رخ مىدهد، نقاشيى كه كلا بر
اسطوره آنچه «پر شده» و يا «تمام شده» استوار است (اين امر هم ضد اسطوره امر پوچ است هم متقارن با آن: در اينجا شكل
«غيبت» را اسطورهاى مىكند و در امر پوچ «امر زائد و اضافى» (surplus) را)، اما به طور كلى اسطوره ترجيح مىدهد كه با
تصويرهاى فقير و ناقص كار كند، جايى كه معنا چربىزدايى شده است و آماده دلالت است مثل كاريكاتورها و كپىها و نمادها و جز
آنها.دستآخر انگيزش از ميان ساير انگيزشهاى ممكن انتخاب مىشود.من مىتوانم دالهاى بسيار بيشترى را علاوه بر سلام
نظامى جوان سياهپوستبه امپراتوريت فرانسوى عطا كنم: ژنرالى فرانسوى مدال به سينه سنگالى يكدستى مىزند، راهبهاى
فنجانى چاى به عرب بيمار مىدهد، معلمى سفيدپوستبه شاگردان حواس جمع [ رنگينپوست ] درس مىدهد; مطبوعات اين
وظيفه هر روزه را بر عهده دارند كه نشان دهند كه مخزن دالهاى اسطورهاى پايانناپذير است. سرشت دلالت اسطورهاى را مىتوان در واقع به كمك تشبيه خاصى بيان كرد: [ اين دلالت ] نه بيشتر از ايدئوگراف (
Ideograph) (8) قراردادى و دلبخواهى است نه كمتر از آن.اسطوره نظام ايدئوگرافيك نابى است، جايى كه شكلها را هنوز
مفهومى برمىانگيزد كه شكلها مبين و بازنمود آن هستند درحالىكه هنوز، به سبب دورى، جمع امكانات مفهوم براى بازنمايى را
يكجا پوشش نمىدهند.و همانطور كه از حيث تاريخى ايدئوگرافها به تدريج مفهوم را رها كردند و با صدا همراه شدند و بنا بر اين
به طور فزايندهاى كمتر و كمتر انگيزشمند شدند، حالت فرسوده اسطوره را مىتوان با قراردادى بودن و دلبخواهى بودن دلالت
آن بازشناخت; چنانكه طوقى (9) لباس طبيب بر تمام آثار مولير دلالت مىكند. اسطوره چگونه دريافت مىشود؟ ما بايد يك بار ديگر به طرف دورويى دال آن بازگرديم كه در عين حال هم معناست هم شكل.اين
امر مىتواند به عطف توجه به يكى يا به ديگرى يا به هر دو، و در عين حال به سه نوع مختلف قرائت منتهى و منجر گردد.8 1) اگر توجه خود را به دال تهى معطوف كنم اجازه مىدهم كه مفهوم شكل اسطوره را بدون ابهام پر كند و خود را در برابر نظامى
ساده مىيابم، جايى كه دلالت مجددا لفظى (حقيقى) مىشود: جوان سياهپوست كه سلام نظامى مىدهد مثالى است از
امپراتوريت فرانسوى، او نماد آن است.اينگونه عطف توجه از آن توليدكننده اسطوره است، به عنوان مثال از آن روزنامهنگارى كه
با مفهومى كار خود را آغاز مىكند و در جستجوى شكلى براى آن برمىآيد.9 2) اگر توجه خود را به دال پر معطوف كنم - كه در آن به روشنى ميان معنا و شكل تميز قائل مىشوم و در نتيجه تحريفى را كه
يكى بر ديگرى تحميل مىكند مشخص مىسازم - دلالت اسطوره را رمزگشايى مىكنم و آن را به عنوان جاعل و شياد درمىيابم:
جوان سياهپوست كه سلام نظامى مىدهد به جانپناه امپراتوريت فرانسوى بدل مىشود.اين نوع عطف توجه از آن
اسطورهشناس است; او اسطوره را رمزگشايى مىكند و تحريف را مىفهمد. 3) دستآخر اگر من توجه خود را بر دال اسطورهاى به عنوان كلى دربسته كه متشكل از معنا و شكل است، معطوف كنم، دلالتى
مبهم را درمىيابم: من [ در واقع ] به مكانيسم مقوم اسطوره، به پويايى آن واكنش نشان دادهام و به قرائتكننده اسطوره بدل
شدهام.جوان سياهپوست كه سلام نظامى مىدهد ديگر مثال و نماد و كمتر از آنها ديگر جانپناه نيست; او نفس حضور امپراتوريت
فرانسوى است. دو نوع توجه نخست، ايستا و تحليلى هستند.آنها اسطوره را يا با آشكار كردن نيت آن يا با رمزگشايى آن تخريب مىكنند، نخستين
عمل عيبجويانه (cynical) است و دومى رمززدايانه.سومين نوع توجه پوياست و اسطوره را برحسب اهدافى كه در ساختارش
مندرج است مصرف مىكند; قرائتكننده اسطوره را به عنوان داستانى كه در عين حال حقيقى و غيرواقعى است مىزيد. اگر كسى بخواهد كه طرح اسطورهاى را به تاريخ عمومى ربط دهد تا تبيين كند كه چگونه اسطوره با منافع جامعهاى خاص
مطابقت مىكند، سخن كوتاه، اگر بخواهد از نشانهشناسى به ايدئولوژى گذار كند آشكار است كه بايد خود را در جايگاهى قرار
دهد كه بتواند سومين نوع توجه را به عمل آورد.خود قرائتكننده اسطورههاست كه بايد كاركرد ضرورى آنها را آشكار كند.چگونه
او اين اسطوره خاص را در زمانه حاضر درمىيابد؟ اگر او آن را به شيوهاى خنثى دريابد، عرضهاش به او چه نكتهاى در بر دارد؟ و
اگر او آن را مثل اسطورهشناس با استفاده از قدرت تاملش قرائت كند آيااهميتى دارد كه چه جانپناهى عرضه شده است؟ اگر
قرائتكننده امپراتوريت فرانسوى را در جوان سياهپوستسلامدهنده نبيند ارزشى نخواهد داشت كه اين را با آن بسنجد و اگر
برعكس قرائتكننده امپراتوريت فرانسوى را در جوان سياهپوستسلامدهنده ببيند، اسطوره چيزى بيش از بيانى سياسى نيست
كه به شيوهاى امانتدارانه بيان شده است.سخن كوتاه، يا نيت اسطوره آنچنان مبهم است كه سودمند نيستيا آنقدر روشن است كه
نيازى به باور كردن ندارد.در هر دو مورد ابهام در كجاست؟ اما اين امر معمايى كاذب است.اسطوره چيزى را پنهان نمىكند و چيزى را فاش نمىسازد: اسطوره تحريف مىكند; اسطوره نه
دروغ است نه اعتراف، تغيير آهنگ است.اسطوره را اگر در برابر معمايى كه لحظههاى پيش از آن نام بردم قرار دهيم راه سومى را
برمىگزيند.اسطوره كه اگر به هر يك از دو نوع توجه سر خم كند تهديد به نابودى مىشود به لطف سازشى از اين بزنگاه جان به
در مىبرد - اسطوره خود همين سازش است.اسطوره كه «پنهان ساختن» مفهوم نيتمند را عهدهدار شده است در زبان با چيزى
بهجز خيانت روبهرو نمىشود، زيرا كه زبان فقط مىتواند مفهوم را محو كند اگر بخواهد آن را پنهان كند، يا پرده از آن بردارد اگر
بخواهد آن را فرموله كند.تدوين نظام نشانهشناسانه مرتبه دوم اسطوره را قادر مىسازد تا از اين معما رهايى يابد: اسطوره كه
رانده مىشود تا از مفهوم پرده بردارد يا آن را تصفيه كند، [ راه سومى برمىگزيند ] آن را طبيعى مىكند. ما در اينجا به اس اساس اسطوره مىرسيم: اسطوره تاريخ را به طبيعتبدل مىكند.ما اينك درمىيابيم كه چرا در نظر مخاطب و
مصرفكننده اسطوره، نيت و حالت آمرانه مفهوم مىتواند آشكار باقى بماند آن هم بدون آنكه علاقهاى به ماده و مصالح نشان دهد.
آنچه سبب مىشود كه گفتار اسطورهاى بيان شود كاملا واضح و نمايان است اما [ اين سبب و انگيزش ] بلافاصله به چيزى طبيعى
بدل و متجسد مىشود; گفتار اسطورهاى نه به عنوان انگيزه بلكه به عنوان دليل قرائت مىشود.اگر سلام نظامى دادن جوان
سياهپوست را صرفا نماد امپراتوريت قرائت كنم بايد واقعيت تصوير را انكار كنم زيرا هنگامى كه اين تصوير براى من به ابزارى
مبدل مىشود اعتبار خود را نزد من از دست مىدهد.برعكس اگر سلام نظامى سياهپوست را به عنوان جانپناه استعمارگرايى
رمززدايى كنم با قاطعيتبيشترى وضوح انگيزش آن را تخريب خواهم كرد.اما از ديدگاه قرائتكننده اسطوره، نتيجه كاملا چيز
ديگريست: همهچيز به گونهاى اتفاق مىافتد كه انگار عكس جوان سياهپوستبه شيوهاى طبيعى مفهوم را حاضر مىسازد.انگار
كه دال بنيادى براى مدلول مهيا مىسازد: اسطوره درست لحظهاى هستى پيدا مىكند كه امپراتوريت فرانسوى به حالتى
طبيعى دست مىيابد; اسطوره گفتارى است كه به شيوهاى مفرط موجه جلوه داده مىشود. اكنون مثالى جديد ارائه مىكنيم كه به ما كمك مىكند به روشنى بفهميم كه چگونه قرائتكننده اسطوره به آن سو رانده
مىشود تا مدلول را به كمك دال عقلانى سازد.ماه جولاى است و من تيترى بزرگ را در فرانس - سوار مىخوانم: سقوط قيمتها:
اولين نشانهها.سبزيجات: كاهش قيمتها شروع شده است.اجازه دهيد به سرعت طرح نشانهشناسانه [ اين امر ] را طراحى كنيم:
مثال ما يك جمله است.نظام مرتبه نخستبه شيوهاى ناب زبانى است.دال نظام مرتبه دوم در اينجا از شمار معينى از رخدادها
تشكيل شده است كه برخى از آنها واژگانى هستند (كلمات: اولين، شروع شده است [ سقوط ] قيمتها (10) )، برخى چاپى هستند
(تيترهاى بزرگى كه معمولا قرائتكننده به كمك آنها اخبارى را كه اهميت جهانى دارند مشاهده مىكند) .مدلول يا مفهوم همان
چيزى است كه مىبايستبا جعل واژه وحشيانه اما جديدى آن را نشان دهيم: دولتىيت .(governmentality) دولت را جرايد
ملى به عنوان جوهر كارآيى عرضه مىكنند.دلالت اسطوره به روشنى از همينجا نشات مىگيرد: قيمت ميوه و سبزيجات در حال
سقوطاند چرا كه دولت چنين خواسته است.اكنون آنچه در مثال فوق اتفاق مىافتد (و رخ دادن اين امر، امرى كاملا نادر است) اين
است كه خود روزنامه در دو سطر پايينتر به فرد اجازه مىدهد كه اسطورهاى را كه هماكنون ساخته است كشف كند - حال چه
اين امر ناشى از اطمينان به نفس باشد چه ناشى از صداقت.روزنامه مىافزايد (البته با حروف ريزتر) : «وفور فصلى به سقوط قيمتها
كمك كرده است.» اين مثال به دو دليل آموزنده است.نخست آنكه اين مثال به شيوهاى برجسته نشان مىدهد كه هدف اسطوره
اساسا برجاى گذاشتن تاثيرى آنى و بلاواسطه است.ابدا ايرادى ندارد كه آدمى بعدا از خلال خود اسطوره به موضوع پى ببرد.فرض
بر اين است كه كنش اسطوره قويتر از تبيينهاى عقلانى باشد كه بعدا آنرا تاييد نمىكنند.اين امر به آن معناست كه قرائت
اسطوره با يك ضربتبه پايان مىرسد.من نگاهى سريع به فرانس - سوار بغل دستىام مىكنم: من در آنجا فقط معنايى را گلچين
مىكنم اما دلالتى حقيقى را قرائت مىكنم; من در سقوط قيمت ميوه و سبزيجات حضور اقدام دولت را درمىيابم.همين و بس.
قرائتباريكبينانهتر اسطوره قدرت يا بىتاثير بودن آن را به هيچ رو افزايش نمىدهد.اسطوره در عين حال تكميلناپذير و بىچون
و چراست; زمان يا دانش آن را بهتر يا بدتر نمىسازد. در ثانى، طبيعى ساختن مفهوم كه من هماكنون آن را به عنوان كاركرد ضرورى اسطوره معين ساختم، در اينجا نمونهاى گوياست.
در نظام مرتبه نخست (كه به شيوهاى انحصارى زبانى است) عليت مىتواند به شيوهاى حقيقى طبيعى باشد: قيمتهاى ميوه و
سبزيجات كاهش مىيابند چرا كه فصلشان فرا رسيده است.در نظام اسطورهاى مرتبه دوم عليت مصنوعى و كاذب است، اما به
اصطلاح از در پشتى طبيعتبه درون مىخزد.به همين علت است كه اسطوره به عنوان گفتارى خنثى و بىطرف درك مىشود: نه
به اين سبب كه نيتهاى آن پنهاناند - اگر آنها پنهان نبودند نمىتوانستند مؤثر باشند - بلكه به اين سبب كه آنها طبيعى شدهاند. در واقع آنچه به خواننده اجازه مىدهد كه اسطوره را به شيوهاى خنثى و بىطرف دريابد اين است كه او آن را به عنوان نظام
نشانهشناسانه نمىبيند بلكه آن را نظامى استقرايى مىپندارد.جايى كه فقط همارزى وجود دارد او نوعى روند على مشاهده
مىكند.از ديد او دال و مدلول نسبتى طبيعى با يكديگر دارند.اين اغتشاش و سردرگمى را مىتوان به گونهاى ديگر نيز توضيح داد:
هر نظام نشانهشناسانهاى نظام ارزشها هم هست اما مصرفكننده اسطوره دلالت را با نظام مبتنى بر امور واقع يكى مىگيرد.
اسطوره به عنوان نظام مبتنى بر امور واقع قرائت مىشود درحالىكه چيزى به جز نظام نشانهشناسانه نيست. مشخصه اسطوره چيست؟ تبديل معنا به شكل.به عبارت ديگر اسطوره همواره سرقت زبانى است.من جوان سياهپوستى را كه
سلام مىدهد و شاله سفيد و قهوهاى و سقوط فصلى قيمتهاى ميوه را مىربايم اما نه بدينمنظور كه آنها را به نمونهها يا نمادها
بدل كنم بلكه بدينمنظور كه از طريق آنها امپراطورى [ فرانسه ] و ذوقم درباره چيزهاى باسكى و دولت را طبيعى سازم.آيا
تمامى زبانهاى اوليه طعمه اسطوره هستند؟ آيا معنايى وجود ندارد كه در برابر اسارتى مقاومت كند كه شكل با آن تهديدش
مىكند؟ در واقع هيچ چيز نمىتواند از اسطوره مصون باشد، اسطوره مىتواند طرح مرتبه دوم خود را با توسل به هر معنايى
بسط و گسترش دهد و همانگونه كه ديديم حتى مىتواند از نفس فقدان معنا كار خود را آغاز كند.اما همه زبانها به شيوهاى برابر
مقاومت نمىكنند. زبان مدون (articulated language) يعنى همان زبانى كه اغلب اسطوره آن را سرقت مىكند مقاومت اندكى نشان
مىدهد.اين زبان در خود حاوى برخى گرايشهاى اسطورهاى است.طرح كلى ساختارى نشانهاى (a sign structure)
بدانمعناست كه نيتى را آشكار كند كه به مورد استفاده قرار گرفتنش مىانجامد.اين خصوصيت همان خصوصيتى است كه
مىتوان آن را بيانى بودن (expressiveness) زبان ناميد.به عنوان مثال وجوه شرطى يا امرى شكل مدلول خاصى هستند
متفاوت از معنا.مدلول در اينجا اراده يا درخواست من است.به همين دليل است كه برخى از زبانشناسان، به عنوان مثال، در قياس
با وجوه شرطى يا امرى وجه اخبارى را حالتيا درجه صفر مىدانند.اينك [ بايد گفت ] كه در اسطوره كاملا برساختهشده معنا
هرگز در درجه صفر نيست و به همين دليل است كه مفهوم مىتواند آن را مخدوش و طبيعى كند.ما يك بار ديگر بايد به ياد آوريم
كه فقدان معنا به هيچ رو درجه صفر نيست.به همين سبب است كه اسطوره كاملا مىتواند بر آن چنگ بيندازد و به عنوان مثال
دلالتى از امر پوچ يا سوررئاليسم يا غيره به آن بدهد.در نهايت فقط حالت و درجه صفر است كه مىتواند در برابر اسطوره مقاومت
كند. زبان به شيوهاى ديگر نيز خود را به اسطوره وامىسپارد: به ندرت اتفاق مىافتد كه [ زبان ] از همان آغاز معنايى كامل را تحميل
كند كه مخدوش كردن آن غيرممكن باشد.اين امر ناشى از انتزاعى بودن مفهوم آن است: مفهوم درخت مبهم است و خود را به
احتمالات چندى وامىسپارد.البته اين امر حقيقت دارد كه زبان هميشه كل سازمان اختصاصى را در اختيار دارد (اين درخت، اين
درختى كه و غيره) اما همواره گرداگرد معناى غايى هالهاى از واقعيات باقى مىماند، جايى كه معناهاى ممكن ديگر شناورند: معنا
اغلب و هميشه مىتواند مورد تفسير قرار گيرد.آدمى مىتواند بگويد كه زبان معنايى با افق باز را به اسطوره عطا مىكند.اسطوره
مىتواند به آسانى خود را در آن جاى دهد و در آنجا متورم شود.اين عمل نوعى به سرقتبردن با توسل به مستعمره ساختن است
(به عنوان مثال: سقوط (thefall) (11) قيمتها شروع شده است.اما كدام كاهش؟ كاهشى كه مديون فصل استيا مديون دولت؟
دلالت در اينجا به انگل حرف تعريف [ يعنى همان حخژ» عA ôpاىJ ذئ ق lhpZي× عA kpت وoك®vC ,lـئ éدطd عA éF lzDF okDآ وoك®vC éئ PvC عA qC pNpJ وoك®vC êCpF Dـ·× éئ ي×Dث@ـ@ç وoك®vC :kqDvي× حlF وoك®vC حDٌlëC ُط·¬ éF Co عA lçkي× عD،غ p·z éئ يO×قDأ× x؟غ ي¨Dëo عDFq koك× ذS× rىغ DWـëC ok D×C êCوoك®vC ضD²غ MDىFkC فëC ,D× êDçoDWـç ؤG¬ pF.lzDF D× يFkC Pـv ذئ فىG× lغCكNي× ¸آCق ok وoك®vC ُغDG@د@¬قCk yp@ën@J qC عkpئ oCp¾ êCpF يzشN pç éئ Cpëq ,lzDF oCكzk PëD؛ éF عقok qC وoك®vC عkCk Pwاz éئ lvoي× p²غ éF ف@ى@ـ@Z ف@ëCp@FD@ـ@F به رغم رخدادها و مصالحهها و امتيازدادنها و مخاطرات سياسى و به رغم تغييرات فنى و اقتصادى و حتى سياسى كه تاريخ براى ما
به ارمغان آورده است، جامعه ما هنوز جامعهاى بورژوايى است.من فراموش نمىكنم كه از سال 1789 به بعد در فرانسه چندين نوع
بورژوازى به جاى يكديگر بر مسند قدرت نشستهاند اما منزلتى يگانه - نوع معينى از رژيم مالكيت، نظمى معين، ايدئولوژى
معين - در سطح ژرفتر دستنخورده باقى مانده است.اينك پديدهاى شگرف در امر ناميدن اين رژيم رخ مىدهد: بورژوازى را به
عنوان واقعيتى اقتصادى مىتوان بدون كوچكترين دشوارى نامگذارى كرد: سرمايهدارى آشكارا بر زبان رانده مىشود.14 اما
بورژوازى به عنوان واقعيتى سياسى در ابراز وجود خود با دشواريهايى مواجه است: احزاب «بورژوا» در مجلس وجود ندارند.
بورژوازى به عنوان واقعيتى ايدئولوژيك به طور كامل ناپديد مىشود: بورژوازى در گذار از واقعيتبه بازنمايى، از انسان اقتصادى
به انسان فكور نام خود را محو و نابود مىكند.بورژوازى با امور واقع كنار مىآيد اما در باب ارزشها مصالحه نمىكند; كارى مىكند
كه منزلتش دستخوش عمل نامزدايى واقعى شود.بورژوازى چنين تعريف شده است: طبقه اجتماعى كه نمىخواهد ناميده شود.
«بورژوا» ، «پتى بورژوا» ، «سرمايهدارى» 15، «پرولتاريا» 16، محل خونريزيهايى هستند كه بند نمىآيند: آنقدر معنا از آن محلها
جارى مىشود كه نامهاى آنها به امرى غيرضرورى بدل شود. اين پديده نامزدايى مهم است، اجازه دهيد آن را اندكى دقيقتر بررسى كنيم.از حيثسياسى، خونريزى نام بورژوا از طريق ايده
ملت صورت مىگيرد.اين ايده زمانى ايدهاى پيشرفته بود و براى خلاص شدن از آريستوكراسى خدمتها كرد; امروزه بورژوازى در
حال يكى شدن با ملت است، حتى اگر براى رسيدن به اين مقصود عناصرى را كه مىپندارد بيگانهاند (كمونيستها) از آن حذف
كند.اين التقاطگرايى برنامهريزىشده به بورژوازى اجازه مىدهد كه پشتيبانى عددى تمام متحدهاى موقتخود يعنى تمام
گروههاى ميانى و بنابراين طبقات بىشكل را به خود جلب كند.استفاده طولانى ادامهدار از كلمه ملت در امر سياستزدايى كردن
از آن در ژرفا شكستخورده است; شالوده سياست در آنجا بسيار نزديك به سطح قرار دارد و برخى شرايط آن را وامىدارند كه
ناگهان سر برآورد.در مجلس شمارى از احزاب (ملى) حاضر هستند و التقاطگرايى اسمى در اينجا آنچه را كه درصدد پنهان كردن
آن است نمايان مىسازد: تفاوتى ضرورى.بنابراين واژگان سياسى بورژوازى از قبل اصل مسلم انگاشته است كه امر عام وجود دارد.
از نظر آن، سياست از قبل نوعى بازنمايى و پارهاى از ايدئولوژى بوده است. به رغم تلاشهاى عامگرايانه واژگانش بورژوازى از حيثسياسى دستآخر به ضد هسته مقاومى مىكوشد كه بنا به تعريف حزب
انقلابى نام دارد; اما اين حزب فقط مىتواند نوعى غناى سياسى را قوام بخشد: در فرهنگ بورژوايى نه فرهنگ پرولتاريايى وجود
دارد، نه اخلاق پرولتاريايى، نه هنر پرولتاريايى; از حيث ايدئولوژيك هر آنچه بورژوايى نيست مجبور است از بورژوازى استقراض
كند.بنابراين ايدئولوژى بورژوايى مىتواند بر روى همهچيز سايه اندازد و با انجام اين كار بدون دست زدن به خطرى نام خود را از
دستبدهد: در اينجا هيچكس در پاسخ، نام بورژوا را به خود او خطاب نمىكند.او مىتواند بدون هيچ نوع مقاومتى تئاتر و هنر و
انسانيتبورژوايى را تحت مشابههاى ابديش طبقهبندى كند; سخن كوتاه او مىتواند بدون تضييقى از خود نامزدايى كند تا زمانى
[ فرا رسد ] كه فقط يك سرشت انسانى واحد باقى بماند.رويگردانى از نام «بورژوا» در اينجا تكميل مىشود. البته حقيقت اين است كه شورشهايى به ضد ايدئولوژيى بورژوايى وجود دارد، اين شورشها را مىتوان بهطوركلى آوان - گارد ناميد.
اين شورشها از حيث اجتماعى محدودند، اما مىتوان آنها را نجات داد و بازيافت.اول به اين سبب كه منشا آنها بخش كوچكى از
خود بورژوازى استيعنى از گروه اقليت هنرمندان و روشنفكران كه بجز طبقهاى كه آن را به مبارزه طلبيدهاند مخاطبى ندارند و
براى بيان خود به پول آن [ طبقه ] وابستهاند.اما اين شورشها همواره از همان تقسيمبندى بسيار دقيقى الهام گرفتهاند كه ميان
اخلاق و سياستبورژوايى ايجاد شده است; آنچه جنبش آوان - گارد آن را به مبارزه مىطلبد هنر و اخلاق بورژوايى است.شورشيان
بورژواها را دكاندار و عوام و بىفرهنگ مىنامند همانطور كه در اوج رمانتيسم ناميدند; اما اگر به مبارزهجويى سياسى نگاه كنيم
هيچ مبارزهاى در اين ميدان رخ نمىدهد.17 آنچه جنبش آوان - گارد نمىتواند در مورد بورژوازى تحمل كند زبان آن است نه
منزلت آن.اين امر بدانمعنا نيست كه ضرورتا او اين منزلت را تاييد مىكند; او به سادگى اين امر را كنار مىگذارد.صرفنظر از
اينكه ميزان خشونت مبارزهجويى آوان - گارد تا چه اندازه باشد دستآخر انسانى كه مقبول اوست، انسان خانهبهدوش و ويران
است نه انسان بيگانهشده; و انسان خانهبهدوش و ويران هنوز [ همان ] انسان ابدى است.18 اين گمنامى بورژوازى زمانى برجستهتر مىشود كه آدمى از فرهنگ تمام و كمال بورژوايى به اشكال مشتقشده، عوامانهشده و
كاربردى آن گذار كند، يعنى به چيزى كه مىتوان آن را فلسفه مردمى (public philosophy) ناميد يعنى همان چيزى كه
حافظ زندگى روزمره و مراسم مدنى و مناسك دنيوى و سخن كوتاه هنجارهاى نانوشته روابط فيمابين مردم در جامعه بورژوايى
است.توهمى بيش نيست اگر بخواهيم فرهنگ مسلط را به هسته ايجادكننده آن فرو بكاهيم; فرهنگ بورژوايى نيز وجود دارد كه
فقط متشكل از مصرف است.كل فرانسه در اين فرهنگ گمنام غوطهور شده است: جرايد ما، فيلمهاى ما، تئاتر ما، ادبيات عوامانه
ما، مناسك ما، عدالت ما، ديپلماسى ما، گفتگوهاى ما، حرفهاى ما درباره وضع هوا، محاكمه جنايى، مراسم ازدواج احساسبرانگيز،
غذاهايى كه ما در آرزوى آنيم، لباسهايى كه مىپوشيم، همه چيز، در زندگى روزمره متكى به بازنمايى است كه بورژوازى از روابط
ميان انسان و جهان دارد و ما را نيز وادار مىكند كه آن را بپذيريم.اين اشكال «عادى و بهنجارشده» توجه اندكى را به خود جلب
مىكنند آن هم به سبب وسعتشان، وسعتى كه باعث مىشود ريشه آنها در آن وسعت گم شود.آنها موضعى بينابينى دارند: آنها كه
نه مستقيما سياسى هستند و نه مستقيما ايدئولوژيك، در صلح و آرامش، در ميان مبارزهجويى مبارزهجويان و پرخاشگرى
روشنفكران به زندگى خود ادامه مىدهند; آنها كه كمابيش توسط اين دو گروه رها شدهاند به طرف توده عظيمى از آنچه
تمايزنايافته و بىاهميت است كشيده مىشوند، سخن كوتاه، به طرف طبيعت.با اين همه بورژوازى از طريق اخلاق خود است كه
بر فرانسه استيلا مىيابد.هنجارهاى بورژوايى كه در سطح ملى رعايت مىشوند به عنوان قوانين بديهى نظمى طبيعى تجربه
مىشوند - طبقه بورژوا بازنماييهاى خود را هرچه بيشتر تبليغ مىكند آنها هرچه بيشتر طبيعى مىشوند - واقعيتبورژوايى در
جهانى بىشكل جذب مىشود كه يگانه ساكن آن انسان جاودانه است كه نه پرولتر است نه بورژوا. بنابراين ايدئولوژى بورژوايى با رخنه در طبقات ميانى است كه مىتواند با بيشترين قطعيت نام خود را از دستبدهد.هنجارهاى
پتى بورژوايى بازماندههاى فرهنگ بورژوايى هستند.آنها همان حقايق بورژوايى هستند كه پست و فقير و تجارى و اندكى كهن
شدهاند; يا مىتوانيم بگوييم منسوخ شدهاند؟ ائتلاف سياسى ميان بورژوازى و پتى بورژوازى بيش از يك قرن است كه تاريخ
فرانسه را رقم زده است; اين ائتلاف به ندرت گسسته شده است و هر بار كه گسسته شده است موقتبوده است (1848 ، 1871 ،
1936) .اين ائتلاف با گذشت زمان مستحكمتر شده است و به تدريجبه نوعى همزيستى بدل شده است، البته گاهى وقتها چرت
يكى از دو طرف پاره مىشود اما ايدئولوژى مشترك هرگز مورد شك و ترديد قرار نمىگيرد.همين رنگ و لعاب «طبيعى» تمامى
بازنماييهاى «ملى» را پوشانده است.مراسم عروسى پرشكوه و جلال بورژوازى كه ريشه آن در مناسكى طبقاتى نهفته است (نمايش
ثروت و خرج كردن آن) هيچ مناسبتى با منزلت طبقاتى اقشار پايين طبقه متوسط ندارد، اما از طريق جرايد و اخبار و ادبيات اين
امر به آهستگى به روياى زوج پتىبورژوا بدل مىشود هرچند آنان در عمل نمىتوانند بدان تحقق بخشند.بورژوازى مستمرا كل
بخشى از بشريت را به ايدئولوژى خود جذب مىكند، كسانى كه منزلتبنيادى او را ندارند و بجز در تخيل يا به عبارت ديگر به
قيمت ركود و فقر آگاهى نمىتوانند آن را تحقق بخشند.19 بورژوازى با پخش و انتشار بازنماييهاى خود كه متشكل از فهرست
عظيمى از تصاوير جمعى براى استفاده پتى بورژواست از فقدان تفكيك - كه وهمى بيش نيست - ميان طبقات اجتماعى
پشتيبانى و حمايت مىكند.درست از لحظهاى كه ماشيننويسى كه در ماه 20 پاوند درآمد دارد حضور خود در مراسم پرشكوه
عروسى بورژوازى را امرى آشنا مىيابد، (15) نامزدايى بورژوايى به نتيجه كامل خود دست مىيابد. بنابراين پرهيز از نام «بورژوا» پديدهاى وهمآلوده و اتفاقى و ثانوى و طبيعى يا بىاهميت نيست; اين امر خود ايدئولوژى بورژوايى
است، فرآيندى است كه از طريق آن بورژوازى واقعيت جهان را به تصوير جهانى، و تاريخ را به طبيعت تبديل مىكند.و اين تصوير
وجه مميز بارزى دارد: وارونه است.20 منزلتبورژوازى خاص و تاريخى است، اما انسانى كه توسط آن بازنموده مىشود عام و
جاودانه است.طبقه بورژوا قدرت خود را دقيقا بر مبناى پيشرفت تكنيكى و علمى، بر تغيير شكل نامحدود طبيعت استوار ساخت;
ايدئولوژى بورژوايى در عوض طبيعتى تغييرناپذير را توليد مىكند.فلسفه بورژوايى اوليه از طريق دلالتها بر جهان حاكم شد و
همه چيزها را تابع ايده امر عقلانى كرد و فتوا داد كه آنها براى انسان ساخته شدهاند.ايدئولوژى بورژوايى چه از نوع علمى آن چه از
نوع شهودى آن امور واقع را ثبت و ارزشها را درك مىكند اما از ارائه دادن هر نوع تبيينى طفره مىرود; نظم جهان به عنوان
چيزى كافى و وصفناپذير تصور مىشود و هرگز به عنوان چيزى كه داراى معناستبه تصور درنمىآيد.دستآخر اين ايده بنيادى
كه جهان جنبندهاى بهبوديابنده است تصويرى واژگونه را به وجود مىآورد يعنى تصوير انسان تغييرناپذيرى كه مشخصه آن تكرار
بىپايان هويتخود است.در يك كلام در جامعه بورژوايى معاصر گذار از امر واقعى به امر ايدئولوژيك به منزله گذار از ضد
بيعتبه شبه طبيعت (anti-physis to a pseudo-physis) تعريف مىشود. و اينجا جايى است كه ما بايد مجددا به اسطوره بازگرديم.نشانهشناسى به ما آموخته است كه وظيفه اسطوره آن است كه توجيهى
طبيعى از نيتى تاريخى به دست دهد و امر محتمل را به عنوان امرى جاودان ظاهر سازد.اكنون [ مىتوان ديد كه ] اين فرآيند
همان كارى است كه ايدئولوژى بورژوايى انجام مىدهد.اگر جامعه ما از حيث عينى قلمرو ممتاز دلالتهاى اسطورهاى است، دليلش
آن است كه از حيثشكلى اسطوره مناسبترين ابزار براى وارونگى ايدئولوژيك است كه مشخصه اين جامعه است.در تمامى سطوح
ارتباطات انسانى، اسطوره ضدطبيعت را وارونه مىسازد و آن را به شبهطبيعتبدل مىكند. آنچه جهان در اختيار اسطوره مىنهد واقعيتى تاريخى است (حتى اگر اين امر به گذشته بازگردد)، واقعيتى كه به شيوهاى تعريف
مىشود كه بر مبناى آن انسان آن را توليد يا مورد استفاده قرار داده است; و اينكه آنچه اسطوره در عوض ارائه مىكند تصوير
طبيعى اين واقعيت است.و همانطور كه ايدئولوژى بورژوايى با به دور افكندن نام «بورژوا» تعريف مىشود، اسطوره با از دست دادن
خصوصيت تاريخى اشياء برساخته مىشود: در آن اشياء از ياد مىبرند كه زمانى ساخته شده بودند.جهان به منزله رابطهاى
ديالكتيكى ميان فعاليتها و ميان كنشهاى انسانى وارد زبان مىشود و از اسطوره به عنوان نمايش هماهنگ جوهرها بيرون مىآيد.
نوعى پديد ساختن شعبدهبازانه صورت مىگيرد.اسطوره واقعيت را پشت و رو مىكند، آن را از تاريخ تهى مىسازد و با طبيعت پر
مىكند، از اشياء معناى انسانى آنها را مىگيرد تا آنها را وادارد كه بر بىاهميتى بشرى دلالت كنند.كاركرد اسطوره تهىساختن
واقعيت است: اسطوره در حقيقت جريانى بىوقفه است; نوعى خونريزى استيا حتى نوعى تبخير است; سخن كوتاه، نوعى غيبت
محسوس است. اكنون ديگر امكان دارد كه تعريف نشانهشناسانه از اسطوره در جامعه بورژوايى را كامل كنيم: اسطوره گفتارى سياستزدوده است.
آدمى مىبايست طبيعتا امر سياسى را در معناى عميق آن بفهمد يعنى به عنوان چيزى كه وصفكننده كل روابط بشرى با توجه
به ساختار اجتماعى و واقعى آنها و با توجه به قدرت آنها در ساختن جهان است; آدمى بايد بيش از همهچيز ارزشى پويا براى پسوند
«زدا» قائل شود.اين پسوند در اينجا مبين جنبشى عملى است و مداوما متضمن عدم حضور و غيبت است.به عنوان مثال در مورد
جوان سياهپوستى كه سلام مىدهد [ مىتوان گفت ] آنچه از شر آن رهايى يافته مىشود يقينا امپراتوريت فرانسوى نيست
(برعكس آنچه بايد فعليتيابد حضور آن است) ; آنچه بايد آن را رها ساخت امر محتمل و تاريخى و در يك كلام خصوصيت مصنوع
استعمارگرايى است.اسطوره چيزها را انكار نمىكند، برعكس كاركرد آن سخن گفتن درباره آنهاست.اسطوره به سادگى آنها را
چكيده و ناب مىكند، خنثى مىسازد، توجيهى طبيعى و جاودانى از آنها به دست مىدهد، به آنان وضوحى مىبخشد كه از آن
تبيين نيستبلكه از آن گزارش است.اگر من گزارشى از امپراتوريت فرانسوى به دست دهم بدون آنكه آن را تبيين كنم در واقع
دارم مىگويم كه اين امر طبيعى است و بىچون و چرا ادامه دارد: من اطمينان مىيابم.اسطوره در گذار از تاريخ به طبيعتبه
شيوهاى اقتصادى عمل مىكند: اسطوره پيچيدگى كنشهاى انسانى را محو مىكند، به آنها سادگى جوهرها را اعطا مىكند، از هر
نوع ديالكتيكى اجتناب مىكند و بدون آنكه به وراى چيزى بازگردد كه بلاواسطه قابل رؤيت است جهانى را سازمان مىدهد كه
برى از هر نوع تضاد است چرا كه برى از هر نوع ژرفاست، جهانى كاملا گشوده و باز و غوطهور در امر بديهى.اسطوره وضوحى
متبرك را برقرار مىسازد: به نظر مىرسد كه چيزها فىنفسه داراى معنايى هستند.21 به هر حال، آيا اسطوره هميشه گفتارى سياستزدوده است؟ به عبارت ديگر آيا واقعيت هميشه سياسى است؟ آيا كافى است كه
درباره چيزى به طور طبيعى سخن بگوييم تا به امرى اسطورهاى بدل شود؟ آدمى به مدد ماركس مىتواند پاسخ دهد كه
طبيعيترين چيزها رنگ و بويى از سياست در خود دارند، حال اين رنگ و بو هر اندازه هم كه مىخواهد ضعيف و رقيق باشد يعنى
همان حضور كمابيش به يادآوردنى كنش انسانى كه آن را توليد كرده است، سازمان داده است، مصرف كرده است، تحت اختيار
گرفته استيا رها ساخته است.22 زبان - ابژه كه «چيزها را مىگويد» به آسانى مىتواند اين رنگ و بو را ارائه دهد; و فرازبانى كه از
اشياء سخن مىگويد بسيار كمتر مىتواند اين رنگ و بو را ارائه كند.اسطوره همواره زيرمجموعه فرازبان قرار مىگيرد;
سياستزدايى كه به همراه مىآورد اغلب در پسزمينهاى مداخله مىكند كه از قبل طبيعى شده، به دست فرازبانى كلى
سياستزدوده شده، و ساخته شده است تا از چيزها تجليل كند و ديگر آنها را «نمايش ندهد» .لازم به گفتن نيست كه نيرويى كه
اسطوره نيازمند آن است تا موضوع خود را مخدوش كند در مورد درختبسيار كمتر است تا در مورد فردى اهل سودان; در مورد
فرد سودانى وزن سياسى بسيار نزديك به سطح است.ميزان زيادى از طبيعت مصنوعى موردنياز است تا بتوان آن را تجزيه كرد.در
مورد اولى يعنى درخت [ مىتوان گفت كه ] دورافتاده است و لايهاى از فرازبانى به طول يك قرن آن را خالص و چكيده ساخته
است.بنابراين اسطورههاى قوى و اسطورههاى ضعيف وجود دارند: در اسطورههاى ضعيف عنصر سياسى بلاواسطه وجود دارد و
سياستزدايى غيرمنتظره است; در اسطورههاى قوى كيفيتسياسى مساله موردنظر همچون رنگى محو شده است اما
كوچكترين عاملى مىتواند قوت آن را به شيوهاى سبعانه به آن بازگرداند.چه چيزى طبيعيتر از درياست؟ و چه چيزى «سياسى»
تر از دريايى است كه سازندگان فيلم قاره گمشده از آن تجليل كردهاند؟ در واقع فرازبان نوعى ذخيره براى اسطوره است.آدميان با اسطوره رابطهاى ندارند كه بر مبناى حقيقتباشد بلكه اين رابطه بر
مبناى «استفاده» استوار است: آنها برحسب نيازهايشان سياستزدايى مىكنند.برخى موضوعات اسطورهاى براى مدتى رها
مىشوند و غيرفعال باقى مىمانند; پس آنها ديگر چيزى نيستند مگر طرحوارههاى اسطورهاى مبهمى كه بار سياسيشان تقريبا
خنثى به نظر مىرسد.اما اين امر فقط به منزله آن است كه موقعيت آنها باعث اين امر شده است نه اينكه ساختارشان متفاوت
است.اين امر در مورد مثال ما يعنى دستور زبان لاتين صدق مىكند.ما بايد توجه كنيم كه در اينجا گفتار اسطورهاى بر مواد و
مصالحى عمل مىكند كه مدت زمانى است دگرگون شده است: جمله ازوپ به ادبيات تعلق دارد و به سبب افسانهبودنش از همان
آغاز اسطورهاى و بنابراين خنثى شده بوده است.اما كافى است كه مضمون نخستين زنجيره را براى لحظهاى جايگزين طبيعت آن
به عنوان زبان - ابژه نماييم تا تهى شدن واقعيت را كه بر اثر عملكرد اسطوره پديد مىآيد بسنجيم: آيا آدمى مىتواند احساسات
جامعه واقعى حيوانات را مجسم كند كه برحسب الگوى دستور زبان به شكل نهاد و گزاره تغييرشكل يافته است! براى سنجش بار
سياسى موضوعى و خلئى اسطورهاى كه پشتيبان آن است، آدمى هرگز نبايد از ديدگاه دلالتبه چيزها نگاه كند بلكه بايد از ديدگاه
دال يعنى همان چيزى كه دزديده شده استبه آن بنگرد; و در درون دال از منظر زبان - ابژه يعنى معنا مشاهده كند.شكى وجود
ندارد كه اگر ما با شيرى واقعى مشورت مىكرديم او بر آن مىشد كه مثال دستور زبانى قويا حالتى سياستزدوده دارد و
محكمهاى را كه حق او بر طعمهاش را به رسميت مىشناخت، آن هم به اين سبب كه قويترين [ موجود ] است، محكمهاى كاملا
سياسى مىدانست; مگر اينكه ما با شيرى بورژوا به مشورت مىنشستيم كه در اسطورهاى كردن قدرت خود كوتاه نمىآمد، آن هم
در اين معنا كه قدرت خود را شكلى از وظيفه متصور مىشد. در اين مورد مىتوان به روشنى ديد كه بىاهميتى سياسى اسطوره از موقعيت آن ناشى مىشود.همانطور كه مىدانيم اسطوره
نوعى ارزش است; كافى است كه شرايط و موقعيت آن يعنى نظام كلى (و بىثبات) را كه در آن رخ مىدهد تعديل كنيم تا شعاع آن
را با دقتبسيار تنظيم كنيم.ميدان اسطوره در اين مورد به سال دوم دبيرستان فرانسوى فروكاهيده مىشود.اما من گمان مىكنم
كه كودكى كه با قصه شير و گوساله و گاو به وجد آمده است و از طريق حيات تخيلى واقعيت فعلى اين حيوانات را بازمىيابد، با
بىعلاقگى بسيار كمترى از ما محو شدن اين شير و تبديل آن به گزاره را مىفهمد.در واقع، ما از آن جهت مىپنداريم كه اين
اسطوره از جهتسياسى بىاهميت است كه براى ما ساخته نشده است. اگر اسطوره گفتارى سياستزوده باشد حداقل يك نوع از گفتار وجود دارد كه ضد اسطوره است: اسطورهاى كه سياسى باقى
مىماند.در اينجا ما بايد به پس بازگرديم، به تمايزى كه ميان زبان - ابژه و فرازبان قائل شديم.اگر من هيزمشكن باشم و بنا باشد
درختى را كه در حال شكستن آنم نام ببرم شكل جمله من هرچه باشد [ در واقع ] من «درخت» را مىگويم نه اينكه درباره
رختسخن مىگويم.اين امر بدانمعناست كه زبان من عملياتى است و متعدىوارانه با ابژهاش پيوند مىخورد; ميان درخت و من
چيزى وجود ندارد مگر كارمن يا به عبارت ديگر كنش من.اين زبان زبانى سياسى است.اين زبان فقط از آن حيث طبيعت را براى
من باز مىنماياند كه من مىخواهم آن را دگرگون كنم.اين زبان زبانى است كه به كمك آن، من «ابژه» را عمل مىكنم; درخت از
براى من تصوير نيستبلكه صرفا معناى كنش من است.اما اگر من هيزمشكن نباشم ديگر نمىتوانم درخت را بگويم، فقط مىتوانم
درباره آن و از آن سخن بگويم; زبان من ديگر ابزار درخت «عملپذير» (acted upon tree) نيستبلكه درخت تجليل شده
است كه به ابزار زبان من مبدل مىشود و من ديگر با درخت رابطهاى ندارم مگر رابطهاى غيرمتعدىوار.اين درخت ديگر معناى
واقعيتبه عنوان كنش انسانى نيستبلكه تصويرى است در دسترس آدمى.زبانى كه من اختراع كردهام در مقايسه با زبان واقعى
هيزمشكن زبان مرتبه دوم يا فرازبان است كه من در آن زين پس «چيزها را عمل نخواهم كرد» بلكه «نامها را عمل خواهم كرد» ، و
نسبت آن با زبان اوليه نسبت ايما (gesture) استبا كنش.اين زبان مرتبه دوم كاملا اسطورهاى نيست اما درست همان
جايگاهى است كه اسطوره بر آن مىنشيند زيرا كه اسطوره فقط مىتواند بر ابژههايى عمل كند كه قبلا وساطت و ميانجيگرى
نخستين زبان را پذيرفته باشند. بنابراين زبانى وجود دارد كه اسطورهاى نيست.اين زبان، زبان انسان توليدكننده است.هرجا كه انسان بدينمنظور سخن بگويد كه
واقعيت را دگرگون كند و ديگر نخواهد آن را به عنوان تصوير نگه دارد، هر جا كه او زبانش را به ساختن اشياء پيوند زند فرازبان به
زبان - ابژه ارجاع داده مىشود و اسطوره ناممكن مىگردد.به همين سبب است كه زبان انقلابى تمامعيار نمىتواند اسطورهاى
باشد.انقلاب به عنوان كنشى پالاينده تعريف مىشود كه برپا مىشود تا بار سياسى جهان را آشكار كند: انقلاب جهان را مىسازد; و
زبان آن، تمامى زبان آن، از حيث كاركردى جذب همين ساختن مىشود.از آنجا كه انقلاب گفتارى را توليد مىكند كه كاملا يعنى
از بدايت تا به نهايتسياسى است - و نه همچون اسطوره گفتارى است كه در بدايتسياسى و در نهايت طبيعى است - اسطوره را
طرد مىكند.همانطور كه نامزدايى بورژوايى در عين حال ايدئولوژى بورژوايى و خود اسطوره است، نامگذارى (
denomination) انقلابى معرف انقلاب و فقدان اسطوره است.بورژوازى اين حقيقت را پنهان مىكند كه بورژوازى است و
بنابراين دستبه اسطورهسازى مىزند، اما انقلاب آشكارا خود را انقلاب مىنامد و به همين جهت اسطوره را ملغى مىكند. از من پرسيده شده است كه آيا اسطورههاى «نزد چپ» وجود دارد.البته كه وجود دارد، آن هم دقيقا بدينسبب كه چپ انقلاب
نيست.اسطورههاى دستچپى دقيقا در جايى وارد كار مىشوند كه انقلاب خود را به «چپ» بدل مىكند يعنى زمانى كه مىپذيرد
نقابى بر چهره بگذارد و نام خود را پنهان كند و فرازبانى خنثى توليد كند و خود را در قالب «طبيعت» مخدوش سازد.اين نامزدايى
انقلابى مىتواند تاكتيكى باشد يا نباشد اما در اينجا در مورد آن بحث نمىكنم.به هر تقدير اين جريان دير يا زود به عنوان جريانى
كه مخالف انقلاب است تجربه مىشود و تاريخ انقلابى همواره و كمابيش در نسبتبا اسطوره است كه «انحرافات» خود را تعريف
مىكند.به عنوان مثال، روزى فرا رسيد كه اين خود سوسياليسم بود كه اسطوره استالين را به وجود آورد.استالين به عنوان
موضوعى گفتارى منشهاى برسازنده گفتار اسطورهاى را در حالت ناب خود به مدت چندين سال نمايش داده است: معنايى كه
استالين واقعى، استالين متعلق به تاريخ بود; دالى كه توسل جستن مناسكى به استالين بود و خصوصيت اجتنابناپذير عناوين
«طبيعى» گرداگرد نام او حلقه زده بود; مدلولى كه نيت آن عبارت بود از محترم شمردن راستآئينى و انضباط و وحدت كه احزاب
كمونيست آن را به كار گرفته بودند تا موقعيت را تعريف كنند; و دلالتى كه عبارت بود از استالين تقديسشده كه مؤلفههاى
تاريخى آن بر بنياد طبيعت استوار شده بود و تحت نام نابغه تصعيد يافته بود يعنى به عنوان چيزى غيرعقلانى و توضيحناپذير.در
اينجا سياستزدايى آشكار است و به طور كامل وجود اسطورهاى را آشكار مىسازد.23 بله، اسطوره نزد چپ وجود دارد اما به هيچ وجه داراى همان خصوصياتى نيست كه اسطوره بورژوايى داراست.اسطوره جناح چپ
غيرجوهرى است.براى شروع بايد بگوييم كه ابژههايى كه اين نوع اسطوره به آن دست مىاندازند نادرند - فقط معدودى مفاهيم
سياسى - مگر اينكه به كل خزانه اسطورههاى بورژوايى دست دراز كنند.اسطوره دست چپى هرگز به قلمرو وسيع روابط انسانى
نمىرسد يعنى به همان سطح وسيع ايدئولوژى [ مسائل ] كماهميت.زندگى روزمره براى او دسترسناپذير است: در جامعه
بورژوايى اسطورههايى از آن جناح چپ درباره ازدواج و آشپزى و خانه و تئاتر و قانون و اخلاق و جز آن وجود ندارد.پس اين
اسطوره اسطورهاى اتفاقى است و برخلاف ايدئولوژى بورژوايى به عنوان بخشى از يك استراتژى به كار برده نمىشود بلكه به
عنوان بخشى از تاكتيك و بدتر از آن انحراف و كجروى به كار برده مىشود; اگر اين اسطوره ساخته و پرداخته شود اسطورهاى
است درخور نفع نه ضرورت. دستآخر و بالاتر از همه اين اسطوره ذاتا فقرزده است; نمىداند چگونه بارور شود.اين اسطوره كه به شيوهاى فرمايشى و براى
مدت زمانى موقت و محدود توليد شده استبا دشوارى جعل شده است.اين اسطوره فاقد عنصرى اساسى استيعنى
افسانهپردازى.اين اسطوره هر كارى انجام دهد چيزى خشك و واقعى در آن باقى مىماند كه نشانه انجام كارى فرمايشى است.اين
اسطوره از حيثبيانى سترون است.در واقع چه چيزى مىتواند نابسندهتر از اسطوره استالين باشد؟ هيچ بداعتى در اينجا وجود
ندارد و هر آنچه ديده مىشود دزديى ناشيانه است: دال اسطوره (همان شكلى كه غناى بيكرانش را در اسطورهاى بورژوايى
هماكنون مشاهده كرديم) كوچكترين تغييرى نكرده است و به نوعى وردگويى تكرارى بدل شده است. اين نقص - اگر بتوانيم آن را چنين بناميم - از سرشت «چپ» ناشى مىشود: چپ - به رغم تمامى ابهامهاى اين واژه - همواره خود
را در نسبتبا ستمديدگان اعم از پرولتاريا يا مردم تحت استعمار تعريف كرده است.24 گفتار ستمديدگان، فقط مىتواند فقير و
يكنواخت و بلاواسطه باشد.اين عسرت يگانه ملاك زبان اوست.او فقط يك چيز و همواره همان چيز را داراستيعنى كنشهايش را;
فرازبان، تجملى است كه او هنوز نتوانسته استبه آن دستيابد.گفتار ستمديدگان واقعى است مثل گفتار هيزمشكن.اين گفتار از
نوع متعدى است: چندان قادر نيست دروغ بگويد; دروغ گفتن نوعى غناست، پيشفرض دروغ گفتن مالكيت و حقايق و اشكالى
براى ارائه كردن است.اين سترونى جوهرى به ندرت اسطورهاى توليد مىكند و اسطورههايى هم كه توليد مىكند ژندهاند.آنها كه
يا گذرايند يا به شيوهاى نامعقول نسنجيدهاند با تمامى وجودشان عنوان اسطوره بر خود مىنهند و به نقابهايشان اشاره مىكنند و
اين نقاب به ندرت نوعى شبهطبيعت است، زيرا كه اين نوع از طبيعت داراى گونهاى غناست و ستمديده فقط مىتواند آن را به وام
بگيرد; او قادر نيست كه معناى واقعى چيزها را به دور افكند و تجمل شكلى تهى را به آنان بدهد كه به خنثى بودن طبيعتى
دروغين باز باشد.آدمى مىتواند بگويد كه به معنايى اسطوره دست چپى همواره اسطورهاى مصنوعى است، اسطورهاى
بازسازىشده، و دست و پا چلفتىگرىاش از همينجا نشات مىگيرد. از نظر آمارى اسطوره در نزد دست راستيهاست.آنجا اسطوره ضرورى و چاق و چله و مجلل و گسترش يابنده و حراف است و
بىوقفه خود را جعل مىكند; بر همه چيز چنگ مىاندازد، بر تمامى ابعاد قانون و اخلاق و زيبايىشناسى و ديپلماسى و وسايل
خانگى و ادبيات و سرگرمى.گسترش آن تمامى ابعاد نامزدايى بورژوايى را داراست.بورژوازى بدون نگهداشتن ظواهر مىخواهد
واقعيت را نگه دارد.بنابراين نفس منفىبودن (negativity) ظاهر بورژوايى است - كه همچون هر منفىبودنى نامتناهى است -
كه به شيوهاى نامتناهى دستبه دامن اسطوره مىشود.ستمديده چيزى نيست; او فقط يك زبان دارد، زبان رهايى; ستمگر
همهچيز است، زبان او غنى و چند شكل و منعطف است آن هم به همراه تمام مراتب ممكن وقارى كه در دسترس آن قرار دارد: او
حق انحصارى فرازبان را در اختيار دارد.ستمديده جهان را مىسازد، او فقط زبانى فعال و متعدى (سياسى) دارد; ستمگر آن را
حفظ مىكند; زبان او تام و غيرمتعدى و ايمايى و نمايشى است; زبان او اسطوره است.هدف زبان ستمديدگان دگرگونى است،
هدف زبان ستمگران جاودانه ساختن است. آيا اين كمال اسطورههاى نظم (اين همان نامى است كه بورژوازى به خود مىدهد) متضمن تفاوتهايى درونى است؟ به عنوان مثال
آيا اسطورههاى بورژوايى و اسطورههاى پتى بورژوايى وجود دارند؟ تفاوتهاى بنيادى نمىتواند وجود داشته باشد، زيرا اسطوره
بىاعتنا به جمعيتى كه آن را مصرف مىكند همواره بىتحركى و سكون طبيعت را اصل مسلم مىپندارد; اما درجات تحقق يا
گستردگى مىتواند وجود داشته باشد: برخى اسطورهها در برخى اقشار اجتماعى بهتر مىتوانند به بار بنشينند; براى اسطورهها
نيز خرد اقليمهايى وجود دارد. به عنوان مثال اسطوره كودك - شاعر، اسطوره بورژوايى پيشرفتهاى است.اين اسطوره به سختى از فرهنگ مبتكر (به عنوان مثال
كوكتو) سرچشمه گرفته است و هماكنون دامنه آن در حال رسيدن به فرهنگ مصرفى (اكسپرس) است.بخشى از بورژوازى هنوز
بر آن است كه اين اسطوره خيلى آشكار جعل شده است و هنوز آنقدرها اسطوره نشده است تا بشود از آن پشتيبانى كرد (بخش
عظيمى از نقد بورژوايى فقط با مصالح اسطورهاى درخور به كار خود ادامه مىدهد) .اين اسطوره، اسطورهاى است كه هنوز به
خوبى آببندى نشده است.اين اسطوره هنوز به اندازه كافى طبيعت ندارد.براى اينكه كودك - شاعر به بخشى از فرضيه پيدايش
كيهان (cosmogony) بدل شود مىبايست نوابغ (موتسارت و رمبو و غيره) را ناديده گرفت و هنجارهاى جديد را پذيرا شد،
يعنى هنجارهاى روانشناسى تعليم و تربيت و فرويديسم و غيره; كودك - شاعر به عنوان اسطوره هنوز نارس است. بنابراين هر اسطورهاى تاريخ و جغرافياى خود را داراست; در واقع هريك نشانه ديگريست.اسطوره به سبب گسترشيافتنش
رسيده مىشود و به بار مىنشيند.من نتوانستهام هيچ نوع مطالعهاى واقعى درباره جغرافياى اجتماعى اسطورهها انجام دهم اما
كاملا ممكن استبه قول زبانشناسان خطوط مرزى (isoglosses) اسطوره را ترسيم كرد، يعنى خطوطى كه منطقه
اجتماعيى را محدود مىسازد كه در آن اسطوره بر زبان رانده مىشود.از آنجا كه اين منطقه اجتماعى در حال تغيير استبهتر است
كه از امواج اشاعه اسطوره سخن بگويم.بنابراين اسطوره مينودروئه حداقل سه موج گسترش را از سر گذراند: 1) اكسپرس; 2)
پارى - ماچ، ال; 3) فرانس - سوار.برخى از اسطورهها درنگ مىكنند.آيا آنها به مجلات تصويرى، خانه حومهنشينانى كه مشاغل
آزاد دارند، و دكانهاى سلمانى و مترو وارد خواهند شد؟ تا زمانى كه ما جامعهشناسى تحليلى جرايد را در اختيار نداشته باشيم
تحقيق در جغرافياى اجتماعى اسطورهها كارى دشوار باقى خواهد ماند.25 اما مىتوانيم بگوييم كه جايگاه اسطوره از قبل وجود
داشته است. از آنجا كه نمىتوانيم هنوز فهرست اشكال ديالكتيكى اسطوره بورژوايى را ترسيم كنيم همواره مىتوانيم اشكال فنون بلاغى (
rhetorical) آن را طراحى كنيم.منظور از فنون بلاغى در اينجا مجموعهاى از صور ثابت و منظم و پايدارى است كه برحسب
آنها اشكال متنوع دال اسطورهاى خود را منظم مىسازند.اين صور از آنجا كه بر قابليت انعطاف دال تاثيرى بر جاى نمىگذارند
شفاف هستند; اما آنها از قبل تا آن اندازه مفهومپردازى شدهاند كه با بازنمايى تاريخى خاصى از جهان سازگار شوند (همانطور كه
فنون بلاغى كلاسيك مىتواند شرحى از بازنمايى از نوع ارسطويى را به دست دهد) اسطورههاى بورژوايى از طريق فنون بلاغى
خود است كه چشمانداز كلى اين شبهطبيعت را ترسيم مىكنند كه مبين رؤياى جهان بورژوايى معاصر است.در اينجا صور اساسى
آن را برمىشماريم: 1- مايهكوبى (16) .من قبلا مثالهايى از اين صورت بلاغى بسيار كلى را به دست دادهام كه مشتمل استبر قبول شرى عرضى - كه از
آن نهادى طبقاتى است - تا بهتر بتوان شر اساسى آن را پنهان ساخت.مىتوان محتواهاى تخيل جمعى را با توسل به مايهكوبى
اندك شرى شناختهشده ايمن ساخت و بنابراين مىتوان از آن [ محتواها ] در برابر براندازى كلى محافظتبه عمل آورد.صد سال
پيش چنين معالجه ليبرالى ممكن نبود.در آن زمان خير بورژوايى نمىتوانستبا چيزى مصالحه كند زيرا كه كاملا سخت و صلب
بود، اما از آن زمان به بعد بسيار منعطفتر شده است.بورژوازى ديگر در به رسميتشناختن برخى براندازهاى محلى ترديدى به
خود راه نمىدهد: آوانگارد، و رفتار غيرعقلانى در كودكى و جز آن.بورژوازى اكنون در زير سايه اقتصادى متعادل زندگى مىكند:
مثل هر شركتسهامى بسامانى سهمهاى كوچك سهمهاى بزرگ را جبران مىكند - از حيث قانونى اما نه در واقعيت. 2- محروميت از تاريخ (17) .اسطوره موضوعى را كه از آن سخن مىگويد از تمامى تاريخ محروم مىكند.26 در آن تمامى تاريخ بخار
مىشود.اسطوره نوعى خادم آرمانى است: همه چيزها را آماده مىكند، مىآورد، پهن مىكند، ارباب سر مىرسد و او خاموش
ناپديد مىشود; تمام آنچه باقى مىماند لذت بردن از اين شىء زيباستبدون فرو رفتن در اين انديشه كه از كجا آمده است.يا حتى
بهتر: [ اين شىء ] فقط مىتواند از ازل آمده باشد، از شروع زمان و ساختهشده از براى انسان بورژوا.اسپانياى بلوگايد (Blue
Guide) براى توريستها ساخته شده است و اهل محل (pimitives) با نظر به جشنى خارجىپسند، رقصهايشان را مهيا
ساختهاند.ما مىتوانيم تمامى چيزهاى مناسبى را ببينيم كه اين صورت بلاغى بليغ از نظر دور كرده است: هم جبرگرايى و هم
آزادى.هيچ چيز توليد نشده است، هيچ چيز انتخاب نشده است; تمامى كارى كه آدمى مىتواند انجام دهد تملك اين چيزهاى نو
است، چيزهايى كه تمامى رد پاهاى خاكى منشا يا انتخاب از آن پاك شده است.اين تبخير معجزهآساى تاريخ شكل ديگر مفهومى
است كه اغلب اسطورههاى بورژوايى در آن شريكند: بىمسئوليتى انسان. 3- شبيهسازى (18) .پتى بورژوا كسى است كه قادر نيست ديگرى را متصور شود27.اگر او با ديگرى رويارو شود چشمان خود را
مىبندد و ديگرى را ناديده مىگيرد و انكار مىكند و يا اينكه او را به خود بدل مىسازد.در دنياى پتى بورژوايى تمامى تجربيات
مربوط به مواجهه انعكاسى است، هر نوع غيريتى به مشابهت فروكاسته مىشود.صحنه و دادگاه كه هر دو مكانهايى هستند كه
ديگرى تهديد مىكند كه در آنها با هيات كامل ظاهر مىشود به آينهها تبديل مىشود.اين امر به آن سبب است كه ديگرى رسوايى
است كه جوهر او [ پتىبورژوا ] را تهديد مىكند.دومينيچى (19) نمىتواند به هستى اجتماعى دستيابد مگر اينكه از قبل به مشابه
كوچك رياست قضات محكمه يا مدعىالعموم فروكاهيده شود.اين همان قيمتى است كه مىبايستبراى محكوم كردن عادلانه او
پرداختشود زيرا كه دلالت نوعى توزين كردن است و چرا كه [ مقياسها و ] كفهها فقط مىتوانند شبيهى را با شبيهى ديگر بسنجند.
در آگاهى هر پتى بورژوايى مشابه كوچكى از لات و پدركش و همجنسباز و جز آنها وجود دارد كه هرازچندگاهى قوه قضائيه آنها را
از ذهنش بيرون مىكشد، بر صندلى اتهام مىنشاند و استنطاق مىكند و محكوم مىنمايد; هرگز نمىتوان كسى را محاكمه كرد
مگر كسانى را كه شبيه هماند و به جاده انحراف رفتهاند.اين پرسش، پرسش جهتگيرى نيستبلكه پرسش طبيعت است زيرا
مردمان اينچنين هستند.بعضى اوقات - البته به ندرت - ديگرى فرونكاهيدنى است; نه به خاطر عذاب وجدان ناگهانى بلكه از آن
رو كه عقل سليم طغيان مىكند: اين يكى پوستسفيد ندارد بلكه پوستش سياه است، آن يكى آب گلابى نمىخورد بلكه مشروب
پرنو مىخورد.چگونه مىتوان سياهپوست و فرد روسى را جذب و ادغام كرد؟ در اينجا صورتى براى ظاهر شدن وجود دارد:
خارجىگرايى .(exoticism) ديگرى به ابژه محض، به چيزى تماشايى، به دلقك تبديل مىشود.او كه به مرزهاى نهايى بشريت
پس رانده شده است ديگر امنيتخانه را تهديد نمىكند.اين صورت بلاغى عمدتا پتىبورژوايى است زيرا كه فرد بورژوا حتى اگر
قادر نباشد كه ديگرى را در خودش تجربه كند حداقل مىتواند جايگاه مناسب او را متصور شود.اين همان چيزى است كه به
ليبراليسم مشهور شده است كه نوعى تعادل فكرى مبتنى بر مكانهاى شناختهشده است.طبقهپتىبورژوا ليبرال نيست (اين طبقه
فاشيسم را توليد مىكند درحالىكه بورژوازى از آن استفاده مىكند) .پتىبورژوازى به همان راه بورژوازى مىرود اما از او عقب
مىافتد. 4- اينهمانگويى (20) .بله مىدانم، اين كلمه، كلمه زشتى است.اما خود مساله نيز زشت است.اينهمانگويى شگردى لفظى است كه
مشتمل استبر تعريف همان با همان («نمايش، نمايش است») .ما مىتوانيم آن را يكى از انواع رفتارهاى جادويى بدانيم كه سارتر
در كتاب طرح نظريهاى در باب عواطف به آنها پرداخته است: آدمى هنگامى كه قادر به تبيين نيستبه اينهمانگويى پناه مىبرد
همانطور كه به ترس يا اضطراب يا اندوه پناه مىبرد.شكست اتفاقى زبان به شيوهاى جادويى با چيزى يكسان قلمداد مىشود كه
آدمى گمان مىكند مقاومت طبيعى ابژه است.در اينهمانگويى قتلى دوگانه صورت مىگيرد: آدمى عقلانيت را مىكشد چون در
برابر او مقاومت مىكند; آدمى زبان را مىكشد چون به او خيانت مىكند.اينهمانگويى در لحظه موعود ضعف مىكند، زبانپريشى (
aphasia) نجاتدهنده است، مرگ استيا شايد كمدى، بازنمايى خشمآلوده حقوق واقعيت استبر زبان.از آنجا كه اينهمانگويى
جادويى است البته فقط مىتواند در پس استدلال قدرتمندان پناه گيرد.بنابراين والدين هنگامى كه صبر و حوصلهشان تمام
مىشود به كودكى كه مدام در پى پرسش از تبيينهاست پاسخ مىدهند: «براى اينكه همين است كه همين است.» يا حتى بهتر :
دليلش اينه كه اينه - عملى جادويى كه شرمنده خود است و لفظا ژست عقلانيتبه خود مىگيرد و بلافاصله عقلانيت را رها
مىسازد و باور مىكند كه بيانگر عليت است چرا كه كلمهاى را بر زبان رانده است كه معرف آن است [ يعنى همان براى اينكه يا
دليلش، كه در بالا به آن اشاره شد ] .اينهمانگويى گواهى استبر سوءظن عميق به زبان، زبانى كه رد شده است چون شكستخورده
است.اينك هرگونه طرد زبان نوعى مرگ است.اينهمانگويى جهانى مرده و ساكن را خلق مىكند. 5- نه اين و نه آن گرى (21) .منظور من آن صورت نوعى اسطورهشناختى است كه مشتمل استبر بيان دو چيز متضاد و تراز كردن
يكى با ديگرى تا بتوان هر دو را رد كرد (من نه اين را مىخواهم نه آن را) .اين صورت بلاغى در كل صورتى بورژوايى است زيرا كه به
شكل مدرن ليبراليسم وابسته است.ما در اينجا باز با تمثيل كفههاى ترازو روبهرو مىشويم: واقعيت نخستبه چيزهاى شبيه به هم
و مشابهها فروكاسته مىشود; سپس توزين مىشود; دستآخر از شر هر دو كه به طور برابر روشن و مشخص شدهاند رهايى يافته
مىشود.در اينجا نيز رفتارى جادويى وجود دارد: هر دو طرف كنار گذاشته مىشوند زيرا كه انتخاب ميان آنها كارى نامطلوب
است; آدمى روى از واقعيتى تحملناپذير برمىگرداند، آن را به دو امر متضاد فرومىكاهد كه از آن جهتيكديگر را متعادل مىكنند
كه صرفا امرى صورىاند و از تمامى وزن خاص آنها آسوده مىشود.نه اين و نه آن گرايى مىتواند اشكال خوارشدهاى داشته باشد:
به عنوان مثال در ستارهبينى، همواره طالع سعد متساويا از پى طالع نحس مىآيد، آنها هميشه به شيوهاى دورانديشانه پيشگويى
مىشوند آن هم در چشماندازى كه يكديگر را جبران يا خنثى كنند.تعادل نهايى ارزشها و زندگى و سرنوشت و غيره را از حركت
مىاندازد.آدمى ديگر نيازى به انتخاب ندارد بلكه فقط بايد تاييد و تصديق كند. 6- كمى كردن كيفيت (22) .اين صورت بلاغى صورتى است كه به شيوهاى پنهان در همه صورتهاى قبلى وجود دارد.اسطوره با تقليل
كيفيتبه كميت فكر و هوش را اقتصادى مىكند; واقعيت را ارزانتر مىفهمد.من مثالهاى چندى از اين مكانيسم را به دست دادهام،
مكانيسمى كه اسطورهشناسى بورژوايى - و خاصه پتى بورژوايى - در كاربست آن به واقعيتهاى زيبايىشناختى درنگ نمىكند،
واقعيتهايى كه آنان از سوى ديگر بر آنند كه حاكى از جوهرى غيرمادى است.تئاتر بورژوايى مثال خوبى از اين تضاد است: از يك
سو تئاتر به عنوان جوهرى عرضه مىشود كه نمىتواند به هيچ زبانى تقليل يابد و خود را فقط به شهود به دل آشكار مىكند.تئاتر به
سبب اين كيفيتش شانى عصبى (irritable dignity) كسب مىكند (به شيوه علمى سخن گفتن از تئاتر به جرم «ضد جوهر
بودن» (lese-essence) قدغن مىشود; يا فزونتر، هر نوع نگرش فكرى به تئاتر تحت عناوين علمگرايى يا زبان فضلفروشانه
فاقد اعتبار قلمداد مىشود) .از سوى ديگر هنر دراماتيك بورژوايى بر كمى كردن ناب جلوههاى نمايشىاش مبتنى است: مدارى
كامل از ظواهر شمارشپذير برابريى كمى ميان قيمتبليط و اشكهاى بازيگر يا تجملات [ دكور ] صحنه برقرار مىسازد.به عنوان
مثال آنچه اخيرا از طبيعى بودن بازيگر مراد مىشود بيش از همهچيز كميت چشمگير جلوههاى نمايشى است. 7- گزارش (23) .اسطورهها به ضربالمثلها گرايش دارند.اسطورهها در اين صورت بلاغى منافعى را سرمايهگذارى مىكنند كه به
نفس جوهرش مقيد هستند: عامگرايى، رد هر نوع تبيين، [ پذيرش ] سلسلهمراتب تغييرناپذير جهان.اما بايد دوباره ميان زبان -
ابژه و فرازبان تمايز قائل شويم.ضربالمثلهاى قديمى و مردمى هنوز از جهان به عنوان ابژه دركى ابزارى دارند.گزارشى روستايى
همچون «هوا خوب است» پيوندى واقعى با مفيد بودن هواى خوب را مد نظر دارد.اين گزاره آشكارا گزارهاى تكنولوژيك است; در
اينجا كلمه به رغم داشتن شكل عام و انتزاعى راه را براى اعمال باز مىكند و خود را به نظمى سازنده وارد مىسازد: كشاورز درباره
هوا سخن نمىگويد، «آن را عمل مىكند» ; آن را به درون كار خويش فرومىكشد.تمامى ضربالمثلهاى عاميانه ما مبين گفتارى
فعال هستند كه به تدريج در قالب گفتارى تاملى منجمد شدهاند اما فقط در جايى كه تامل محدود شده و به گزارش فروكاسته
شده باشد و - به اصطلاح - ترسو و دورانديش شده باشد و به تنگى تجربه را در آغوش كشيده باشد.ضربالمثلهاى عاميانه بيش
از آنكه ابراز كنند، پيشبينى مىكنند; آنها گفتار بشريتى باقى مىمانند كه در حال ساختن خود است نه بشريتى كه هست.
گزينگويههاى بورژوايى از سوى ديگر به فرازبان تعلق دارند; آنها زبان مرتبه دومى هستند كه وابسته به موضوعاتى هستند كه از
قبل مهيا شدهاند.شكل كلاسيك آنها مثل (Maxim) است.در اينجا گزاره ديگر متوجه جهانى كه بايد ساخته شود نيستبلكه
بايد بر جهانى سايه گستراند كه از قبل ساخته شده است و رد پاهاى اين ساخته شدن را با ظاهرى بديهى از جاودانگى بپوشاند: [
گزارش ] نوعى ضدتبيين است، معادل موقرانه اينهمانگويى است، معادل همان براى اينكه مستبدانهاى است كه والدين محتاج
معرفت آن را آماده فروكوفتن بر سر بچههاى خود نگه مىدارند.بنيان گزارش بورژوايى عقل سليم استيعنى حقيقتى كه با دستور
خودسرانه كسى كه آن را مىگويد ساقط مىشود. من اين صور بلاغى را بدون در نظر گرفتن نظمى خاص برشمردم.ممكن است صور بسيار ديگرى نيز وجود داشته باشند; برخى
مىتوانند كهنه شوند و برخى ديگر مىتوانند پديد آيند.اما بديهى است صورى كه در اينجا برشمرده شدهاند، به همانگونه كه
هستند، به دو طبقه بزرگ تقسيم مىشوند، صورى كه همچون نشانههاى صور فلكى (Zodical Signs) جهان بورژوايى
هستند: جوهرها و مقياسها (توزينكردنها) .ايدئولوژى بورژوايى به طور مداوم محصولات تاريخ را به انواع جوهرى تغييرشكل
مىدهد و همانطور كه ماهى مركب جوهر خود را بيرون مىپاشد تا از خود محافظت كند [ ايدئولوژى بورژوايى ] نمىتواند متوقف
شود مادام كه ساختههاى بىوقفه جهان را تيره و تار كند و اين جهان را در قالب ابژهاى تثبيت كند كه تا ابدالاباد بتوان مالك آن
بود و غناهايش را فهرستبندى كرد و به ذهن سپرد و به واقعيت جوهرى ناب را تزريق كرد كه دگرگونيهاى آن و كشش آن به
سوى اشكال ديگرى از هستى را متوقف سازد; و اين غناها زمانى كه تثبيت و منجمد شدند دستآخر قابل شمارش و اندازهگيرى
نيز خواهند شد.اخلاق بورژوايى اساسا به توزين كردن خواهد انجاميد و جوهرها در كفههاى ترازويى قرار خواهند گرفت كه انسان
بورژوا شاهين ساكن و بىحركت آن باقى خواهد ماند; زيرا كه هدف اسطورهها ساكن و بىحركتساختن جهان است: آنها
مىبايست نظمى جهانى را پيش بنهند و تقليد كنند كه سلسلهمراتب مالكيتها را يك بار براى هميشه تثبيت كرده است.بنابراين
آدمى هر روز و هر جا به دست اسطورهها متوقف مىشود و اين اسطورهها او را به نمونه نخستين ساكنى ارجاع مىدهند كه به
جاى او زندگى مىكند و او را همچون انگل درونى عظيمى خفه مىكند و محدودهاى تنگ براى فعاليتهاى او در نظر مىگيرد،
محدودهاى كه آدمى در آن اجازه مىيابد بدون آنكه جهان را به هم بريزد، رنجبكشد.شبهطبيعتبورژوايى در معناى كامل خود
مانعى استبراى آنكه انسان خود را خلق كند.اسطورهها چيزى نيستند مگر اين اغواگرى بىوقفه و خستگىناپذير، مگر اين
خواست موذيانه و انعطافناپذير كه آدميان خود را در آن تصويرى بازشناسند - كه ابدى است اما مهرى تاريخى بر پيشانى دارد -
كه روزى از آنها ترسيم شده است اما انگار براى تمامى زمانهاست; زيرا كه طبيعت - كه در آن، آنان به بهانه جاودانه شدن زندانى
گشتهاند - چيزى به جز كاربرد نيست و همين كاربرد است كه هرچند كه سر به فلك كشيده باشد، آنان بايد در دستش گيرند و
تغييرش دهند. بايد به عنوان مقدمه سخنانى كوتاه درباره خود اسطورهشناس بگويم.اين واژه، واژهاى بسيار بزرگ و از خودمطمئن است اما
مىتوان پيشبينى كرد كه اسطورهشناس - اگر اساسا چنين كسى وجود داشته باشد - با دشواريهايى اگر نه در روش حداقل در
احساس روبهرو خواهد بود.البته اين امر حقيقت دارد كه او دشواريى در اين مورد نخواهد داشت كه احساس كند كار او موجه است.
اسطورهشناس هر اشتباهى هم كه بكند يقينا در ساختن جهان شركتخواهد كرد.اسطورهشناس با توجه به اين اصل كه آدمى در
جامعه بورژوايى در هر پيچ و خمى به طبيعتى كاذب درمىغلتد مىكوشد تا باز در پس خنثى بودن و معصوم بودن مفروض
سادهترين و غيرپيچيدهترين روابط، بيگانگى ژرف و عميقى را بيابد كه اين خنثى بودن و معصوميت مىخواهد آن را به آدمى
بقبولاند.بنابراين نامستور ساختنى كه اسطورهشناسى بدان دست مىيازد كنشى سياسى است كه بر مبناى ايده مسئوليت زبان
بنا شده است و بنابراين آزادى زبان را اصل مسلم فرض مىگيرد.يقينا در اين معنا اسطورهشناسى با جهان نه بدانگونه كه
ستبلكه بدانگونه كه مىخواهد خلق كند از در هماهنگى درمىآيد (برشتبراى توضيح اين امر واژه مبهم كارآيى در اختيار
داشت: Einverstandnis فهميدن واقعيت و همدستى با آن در عين حال) . اين هماهنگى توجيهكننده اسطورهشناس است اما او را خرسند نمىسازد; منزلت او اساسا منزلتى باقى مىماند طردشده.ابعاد
سياسى توجيهگر اويند اما اسطورهشناس هنوز از آن [ سياست ] فاصله دارد.گفتار او نوعى فرازبان است، چيزى را «عمل نمىكند» ;
حداكثر نامستور و افشا مىكند - آيا مىكند؟ به چه كسى؟ وظيفه او همواره مبهم و گنگ باقى مىماند و ريشه اخلاقىاش جلوى
او را مىگيرد.او فقط مىتواند نيابتا كنش انقلابى را بزيد.از اين رو خصلتخودآگاه كاركرد او - كاركردى كه اندكى نامنعطف و
موشكافانه است - گيجكننده و به غايتسادهشده است، يعنى دو خصوصيتى كه مشخصه هر نوع رفتار فكريى است كه آشكارا
بنيانى سياسى داشته باشد (انواع «نامتعهد» ادبيات بىنهايت «الگانت» تر، = elegant) ظريف) هستند; آنها سر جاى خود در
فرازبان نشستهاند) . اسطورهشناس همچنين خود را از تمامى مصرفكنندگان اسطوره جدا مىسازد و اين امر مساله كماهميتى نيست.اگر اين جدايى
مربوط به بخشى از مردم مىشد ايراد چندانى نداشت.28 اما زمانى كه اسطوره تمامى مردم را در بر گيرد، اسطورهشناس اگر
بخواهد اسطوره را آزاد كند بايد از تمامى جمعيتبيگانه شود; و هر اسطورهاى كه درجهاى از عاميت را دارا باشد در واقع مبهم و
گنگ است زيرا كه مبين بشريت كسانى است كه چون چيزى در دست ندارند آن را استقراض كردهاند.براى رمزگشايى مسابقه
دوچرخهسوارى فرانسه يا «شراب فرانسوى خوب» آدمى بايد خود را از تمامى كسانى جدا سازد كه اينها سرگرمشان كرده يا
سرحالشان آورده است.اسطورهشناس محكوم است كه در اجتماعى نظرى زندگى كند; براى او در اجتماع بودن، در بهترين حالت،
صادق بودن است: نهايت اجتماعى بودن او در نهايت اخلاقى بودن او نهفته است.پيوند او با جهان از نوع طعنه و ريشخند است. بايد فزونتر رفت: از لحاظى اسطورهشناس از همان تاريخى كنار گذاشته مىشود كه به نام آن مدعى عمل كردن است.تخريب و
انقطاعى كه او در زبان جامعه به وجود مىآورد براى او امرى مطلق است و وظيفه او را كه بر لبه ايستادن استبه او ابلاغ مىكند: او
بايد اين وظيفه را انجام دهد بدون اينكه اميدى به بازگشتيا دريافت مزدى داشته باشد.براى او قدغن شده است كه تصور كند
جهان به طور انضمامى به چيزى ماننده خواهد بود، آن هم هنگامى كه موضوع بلاواسطه نقد او ناپديد شود.يوتوپيا براى او تجملى
ناممكن است: او وسيعا شك مىكند كه حقايق فردا درست وارونه دروغهاى امروز خواهند بود.تاريخ هرگز پيروزى صاف و ساده
چيزى به ضد خود را تضمين نمىكند; تاريخ درحالىكه خود را مىسازد راهحلهاى تصورناكردنى و تركيبهاى پيشبينىناكردنى را
آشكار مىسازد.اسطورهشناس حتى موقعيتى شبيه به موقعيتحضرت موسى ندارد: او سرزمين موعود را نمىتواند ببيند.براى او
امور مثبت فردا را، امور منفى امروز كاملا پنهان كردهاند.تمامى ارزشهاى كارهايى كه او انجام مىدهد به نظرش همچون اعمالى
تخريبآميز جلوهگر مىشوند.تخريب چنان به جان ارزشها مىافتد كه چيزى از آنها باقى نمىماند.سن ژوست (Saint-Just) با
گفتهاى غريب همين درك ذهنى از تاريخ را بيان كرده است، گفتهاى كه در آن بذر بارور آينده چيزى نيست مگر ويرانى -
عميقترين ويرانى - زمان حاضر : «آنچه جمهورى را تاسيس مىكند نابودى كامل هر آن چيزى است كه مخالف آن است.» به گمان
من اين گفته را نبايد در اين معناى پيش پا افتاده فهميد كه: «آدمى بايد قبل از بازسازى راه را هموار سازد.» رابطه (copula) در
جمله سنژوست معنايى تام دارد: براى چنين كسى شب ظلمانى ذهنيى از تاريخ وجود دارد، جايى كه ويرانى جوهرى گذشته به
جو هر آينده تبديل مىشود. طردى ديگر كه آخرين طرد است اسطورهشناس را تهديد مىكند: او مداوما با اين خطر مواجه است كه سبب شود واقعيتى كه
مىخواهد از آن محافظت كند، ناپديد شود.سواى هر نوع گفتارى ماشين ستروئن D.S.19 شيئى است كه از حيث تكنولوژيك
تعريف شده است: سرعت معينى دارد، با هوا به گونهاى مشخص برخورد مىكند و جز آن.اسطورهشناس نمىتواند از اين نوع
واقعيتسخن بگويد; مكانيك و مهندس و حتى استفادهكننده «ابژه را مىگويند» ; اما اسطورهشناس محكوم به فرازبان است.اين
طرد از قبل نامى داشته است: همان چيزى است كه ايدئولوژيسم ناميده شده است.ژدانوفيسم آن را در آثار اوليه لوكاچ در
زبانشناسى مار، در آثارى همچون آثار بنيشو يا گلدمن محكوم كرد (بدون آنكه در ضمن اثبات كند كه اين امر فعلا اجتنابپذير
است) و در تقابل با آن، تودارى و كمحرفى واقعيتى را نهاد كه ايدئولوژى دسترسى به آن ندارد، درست مثل زبان از نظر استالين (24)
كه ايدئولوژى به آن دسترسى ندارد.البته اين امر حقيقت دارد كه ايدئولوژيسم تضادهاى واقعيتبيگانهشده را نه با تركيب بلكه با
قطع عضو حل مىكند (اما ژدانوفيسم حتى آن را حل نمىكند) : شراب به طور عينى خوب است و در عين حال خوبى شراب
اسطورهاى است; و معما در همينجا نهفته است.اسطورهشناس تا آنجايى كه مىتواند از اين مخمصه بيرون مىآيد، او به خوبى
شراب مىپردازد نه به خود شراب، همانطور كه مورخ به ايدئولوژى پاسكال مىپردازد نه به خود انديشهها. (25) 29 به نظر مىرسد كه اين امر دشواريى است كه در زمانه ما مدخليت دارد و هنوز فقط يك انتخاب ممكن در برابر آن وجود دارد و اين
انتخاب فقط پذيراى دو روش است كه هر دو به يكسان افراطى هستند: يا ارائه واقعيتى كه تماما در برابر تاريخ نفوذناپذير است و
ايدئولوژيزه كردن آن; يا برعكس ارائه واقعيتى كه در غايت رخنهناپذير و تقليلناپذير است و - در اين مورد - شعرى ساختن آن.در
يك كلام هنوز نمىتوانم تركيبى ميان ايدئولوژى و شعر را متصور شوم. (منظور من از شعر به شيوهاى كلى جستجو براى معناى
شفاف و بيگانهنشدنى چيزهاست.) اين واقعيت كه ما نمىتوانيم ترتيبى بدهيم تا چيزى بيش از دركى نااستوار از واقعيتبه دست
آوريم، بدون شك ميزان بيگانگى حال حاضر ما را به دست مىدهد: ما مدام ميان ابژه و رمزگشايى از آن در نوسانيم، ناتوان از ارائه
كليت آن; زيرا كه اگر ما در ابژه رخنه كنيم آن را آزاد مىسازيم اما تخريبش مىكنيم; و اگر وزن كامل آن را بازشناسيم احترامش
مىگذاريم اما آن را به گونهاى احيا مىكنيم كه هنوز رمزآلوده است.به نظر مىرسد كه ما براى مدت زمانى محكوم شدهايم كه
همواره به شيوهاى افراطى از واقعيتسخن بگوييم.اين امر احتمالا به سبب آن است كه ايدئولوژيسم و ضد آن، گونههايى از رفتارند
كه هنوز جادويىاند و شكاف در جهان اجتماعى آنها را وحشتزده و نابينا و مجذوب ساخته است.اما هنوز اين آن چيزى است كه ما
بايد در پىاش برويم: آشتى ميان واقعيت و آدميان، ميان توصيف و تبيين، ميان موضوع و معرفت. 1956 اين مقاله ترجمهاى است از فصل پايانى كتاب زير: Roland Barthes (1976), "MythToday" in Mythologies, Norwich, Paladin. مترجم كوشيده است تا آنجا كه مترجم انگليسى سبك و سياق رولان بارت را حفظ كرده است، او نيز آن را حفظ كند.مطابقت اين
اثر بجز در موارد معدودى با اصل فرانسوى آن ميسر نشد. يادداشتها : 1.معانى بىشمار ديگرى از واژه «اسطوره» را مىتوان در برابر اين تعريف نهاد، اما من سعى كردهام كه چيزها را تعريف كنم نه
واژگان را. 2.تحول تبليغات و جرايد ملى و راديو و اخبار مصور - حال بقاياى مناسك گوناگون ارتباطات كه بر نمودهاى اجتماعى حاكماند به
كنار - تحول علم نشانهشناسانه را به امرى عاجلتر از هميشه بدل كرده است.در طول فقط يك روز، واقعا از چه جاهاى
غيردلالتكنندهاى مىگذريم؟ بسيار اندك، اغلب هيچ.اكنون من اينجا هستم روبهروى دريا; حقيقت اين است كه دريا هيچ پيامى
ندارد.اما در ساحل چه مصالح و موادى براى نشانهشناسى نهفته است! پرچمها و نوشتههاى تبليغاتى و علائم و ايماها و تابلوهاى
راهنما و لباسها و حتى برنزهشدن [ تغييررنگ ناشى از آفتاب گرفتن ]، كه پيامهايى بسيار براى مناند. 3.مفهوم واژه (كلمه = (Word يكى از مناقشهبرانگيزترين مفاهيم در زبانشناسى است.من اينجا آن را به سبب سادگى مورد
استفاده قرار مىدهم. 4. Tel Quel, II. 5.يا شايد چينىات ?(sinity) درست مثل لاتين/لاتينىات باسك/ x ، باسكىات x (Latin / Latinity = Basque / x,x/ = Basquity 6. مىگويم «در اسپانيا» چون در فرانسه رشد پتىبورژوازى باعثشده است كه مجموعهاى از معمارى «اسطورهاى» شاله باسكى
رونق يابد. 6.از حيث اخلاقى، آنچه در اسطوره باعث پريشانى خيال مىشود دقيقا اين است كه شكل آن انگيزشمند است.اگر «سلامت» زبان
وجود داشته باشد، عبارت است از دلبخواهى و قراردادى بودن نشانه كه بنيان آن نيز هست.آنچه در اسطوره حال به هم زن است
توسل آن به طبيعت كاذب است و نيز وفور اشكال دلالتكننده، همچون در چيزهايى كه قابل استفاده بودن خود را با ظاهرى
طبيعى مىآرايند.خواستسنجش دلالتبه گونهاى كه طبيعت ضامن كامل آن باشد مسبب نوعى غثيان است: اسطوره بسيار
غنى است و آنچه در آن افراطى است، دقيقا، انگيزش آن است.اين غثيان، غثيانى است كه من در برابر هنرهايى احساس مىكنم
كه از انتخاب ميان طبيعت و ضدطبيعتسر باز مىزنند و طبيعت را به عنوان ايدئال و ضدطبيعت را به عنوان اقتصاد مورد
استفاده قرار مىدهند.نوعى پستى در عدم تعهد به عقيده يا عملى واحد وجود دارد. 7.آزادى در انتخاب آنچه آدمى بايد توجه خود را به آن معطوف كند مسالهاى است كه به قلمرو نشانهشناسى تعلق ندارد، بلكه به
موقعيت انضمامى مساله وابسته است. 8.ما نامگذارى شير را به عنوان مثال ناب دستورزبان لاتين مىپذيريم زيرا كه ما به عنوان افراد بالغ موضعى خلاق در نسبتبا آن
داريم.بعدها به مساله ارزش پسزمينه در اين طرح اسطورهاى بازخواهم گشت. 9.برعكس، شعر كلاسيك برحسب چنان هنجارهايى مىتواند نظام اسطورهاى قدرتمندى باشد زيرا كه اين شعر بر معنا مدلولى
اضافى تحميل مىكند كه عبارت از همان قواعد نظم (regularity) باشد.به عنوان مثال، شعر الكساندرى داراى ارزش است،
هم به عنوان معناى گفتمان و هم به عنوان دال كلى جديد كه همان دلالتشعرى آن است.موفقيت، زمانى كه حاصل شود، ناشى از
درجه تركيب آشكار هر دو نظام است.مىتوان مشاهده كرد كه ما به هيچ وجه با هماهنگى ميان محتوا و شكل سروكار نداريم بلكه
با جذب الگانت (ظريف (elegant يك شكل در ديگرى روبهروييم.منظور من از الگانس اقتصاديترين نحوه استفاده از ابزارهايى
است كه به كار گرفته مىشود.به سبب سوءاستفادهاى طولانى است كه معنا با محتوا عوضى گرفته مىشود.زبان هرگز چيزى نبوده
است مگر نظامى از اشكال، و معنا خود نوعى شكل است. 10.ما در اينجا باز با معنا در معناى سارترى كلمه سروكار داريم، به عنوان كيفيت طبيعى چيزها، كه در خارج از نظام
نشانهشناسانه جاى گرفته است (ژنه مقدس) . 11.سبك (style) حداقل زمانى كه آن را در كتاب درجه صفر نوشتار تعريف كردم شكل نبود و به قلمرو تحليل نشانهشناختى
ادبيات تعلق نداشت.در واقع سبك جوهرى است كه مداوما با شكلىشدن (formalization) تهديد مىشود.در آغاز مىتوان
گفت كه سبك كاملا مىتواند به شيوه نگارش فروغلتد; نگارشى از «نوع مالرو» حتى نزد خود مالرو وجود دارد.بعد، سبك همچنين
مىتواند به زبان ويژهاى مبدل شود كه نويسنده از براى خود و فقط براى خود استفاده كند.سبك، سپس، به نوعى اسطوره
تنهاخودى (solpsistic) بدل مىشود، زبانى كه نويسنده با آن با خود صحبت مىكند.فهم اين نكته آسان است كه در چنان
درجهاى از تصلب، سبك خواهان رمزگشايى مىشود.آثار جى.پى.ريچارد مثالهاى خوبى از نقد ضرورى سبكها هستند. 12.وجه شرطى، از آن جهت كه زبان لاتين با استفاده از وجه شرطى است كه مىتواند «اسلوب غيرمستقيم گفتمان» را بيان كند،
ابزارى ستودنى از براى اسطورهزدايى است. 13.پارى - ماچ به ما مىگويد كه «سرنوشتسرمايهدارى ثروتمند ساختن كارگران است.» 14.واژه «سرمايهدارى» تابوست نه از حيث
اقتصادى بلكه از حيث ايدئولوژيك; و احتمالا نمىتواند وارد اصطلاحات بازنمونهاى بورژوايى شود.فقط در مصر دوران فاروق بود
كه دادگاهى مىتوانستبا عباراتى طويل فرد زندانى را به سبب «توطئه ضدسرمايهدارى» محكوم كند. 15.بورژوازى هرگز از واژه «پرولتاريا» استفاده نمىكند كه بنا به فرض اسطورهاى دستچپى است، مگر زمانى كه منافعش اقتضا
كند كه تصور كند كه پرولتاريا را حزب كمونيستبه گمراهى كشانده است. 16.شايان توجه است كه دشمنان بورژوازى در حيطه اخلاق و زيبايىشناسى در اغلب اوقات يا نسبتبه نيات سياسى آن بىاعتنا
هستند يا به آن تعلقخاطر دارند.برعكس، دشمنان سياسى بورژوازى محكوم كردن اساسى بازنماييهاى آن را به غفلت مىسپارند;
آنها اغلب تا به آنجا پيش مىروند كه با بورژواها شريك مىشوند.اين گوناگونى حملات به نفع بورژوازى تمام مىشود زيرا كه به او
رخصت مىدهد تا نام خود را پنهان كند.بورژوازى را مىبايست فقط با تركيب نيات و بازنمودهايش شناخت و فهميد. 17.گونههايى از انسان ويران مىتواند وجود داشته باشد كه فاقد هر نظمى است (به عنوان مثال يونسكو) .اين امر به هيچ رو بر
امنيت جوهرها تاثير نمىگذارد. 18.القاى محتوايى جمعى براى تخيل همواره امرى غيرانسانى بوده است آن هم نه فقط به اين سبب كه رؤيا بافتن جوهر زندگى را
در قالب تقدير خلاصه مىكند، بلكه همچنين از اين رو كه رؤياها فقير شدهاند و جانپناه امر غايباند. 19. «اگر آدميان و وضعيتهاى آنان در ايدئولوژى همچون در جعبه سياه (Camera obsivra) [دوربين عكاسى] باژگونه به
نظر مىرسند، اين پديده ناشى از فرآيند حياتى تاريخى آنان است...» (ماركس، ايدئولوژى آلمانى) . 20.به «اصل لذت» انسان فرويدى مىتوان «اصل روشنى» انسان اسطورهشناسانه را افزود.تمامى ابهام اسطوره در همينجاست:
روشنى آن وجدآميز است. 21.نگاه كنيد به ماركس و مثال درخت گيلاس (ايدئولوژى آلمانى) . 22.شايان توجه است كه خروشچفيسم خود را نه به عنوان تغييرى سياسى، بلكه اساسا و فقط به عنوان تغيير مسلكى زبانى عرضه
كرد، اما تغيير مسلكى ناقص، زيرا كه خروشچف استالين را از ارج انداخت اما او را تبيين نكرد، او را از نو سياسى نكرد. 23.امروزه مردم تحت استعمار هستند كه در موقعيت تمام و كمال اخلاقى و سياسى جاى گرفتهاند كه ماركس آن را از آن
پرولتاريا دانسته و توصيفش كرده بود. 24.تيراژ روزنامهها دادهاى ناكافى است.بقيه اطلاعات فقط برحسب تصادف به دست مىآيد.پارى - ماچ تركيب خوانندگان خود را
برحسب استاندارد زندگى شخصى ساخته است (مساله مهم اين است كه پارى - ماچ جهت تبليغ دستبه اين كار زده است) .در
فيگارو ، 12 جولاى 1955، از هر 100 خوانندهاى كه در شهر زندگى مىكنند، 53 نفر ماشين دارند، 49 نفر حمام و جز آن.درحالىكه
ميانگين استاندارد زندگى در فرانسه چنين تخمين زده شده است: ماشين 22 درصد، حمام 13 درصد.قدرت خريد بسيار
خوانندگان پارى - مارچ را مىتوان از اسطورهشناسى اين جريده پيشگويى كرد. 25.ماركس: «...ما بايد به اين تاريخ توجه كنيم، زيرا كه ايدئولوژى يا در برداشت غلط از اين تاريخ و يا در قالب انتزاعى كامل از آن
خلاصه مىشود» (ايدئولوژى آلمانى) . 26.ماركس: «...آنچه آنان را نمايندگان طبقه پتىبورژوا مىسازد اين است كه اذهان آنها و آگاهى آنها به وراى محدودههايى كه اين
طبقه براى خود تعيين كرده است، گسترش نمىيابد» (هجدهم برومر) .و گوركى: «پتىبورژوا كسى است كه خود را به هر كسى
ترجيح مىدهد.» 27.آدمى نه فقط از مردم بيگانه مىشود، بلكه گاهى نيز دقيقا از موضوع اسطوره بيگانه مىشود.براى مثال، من
براى آنكه از كودكى شاعرانه رمزگشايى مىكردم، به اصطلاح، مىبايست فاقد اعتماد به مينودروئه به كودك مىبودم.با توجه به
اسطوره عظيمى كه او در آن گير افتاده بود، من مىبايست در او چيزى همچون حضور گشودگى و لطافتبالقوه را ناديده
مىگرفتم.سخن گفتن به ضد دخترى كوچك كار خوبى نيست. 28.حتى در اينجا، در اين اسطورهشناسيها، دستبه نيرنگ زدهام: با دريافتن اينكه كار مداوم براى تبخير واقعيت تا چه اندازه
شاق است، شروع كردهام تا آن را به افراط فشرده سازم و در آن جمع و جورى تعجبانگيزى را كشف كنم كه با شادمانى طعم
خوشش را مز مزه مىكنم، و مثالهايى معدود از «روانكاوى جوهرى» درباره برخى موضوعات اسطورهاى به دست دادهام. پىنوشتها: 1) دختربچه شاعرى كه رولان بارت يكى از مقالات اسطورهشناسيهاى خود را به برخورد جامعه ادبى و مطبوعاتى با اشعار او
اختصاص داده است. 2) كوئيپو طنابى بوده است كه اينكاها آن را براى ضبط وقايع تاريخى نگه مىداشتند و رشتههاى رنگينى براى نمايش جنگ يا
وقايع ديگر به آن گره مىزدند. 3) واژهاى كه دال بر تخيل روشنى است كه به دنياى خارج فراافكنده مىشود و فقط در درون ذهن فرد جاى ندارد.همچنين به
توانايى يا گرايش به فراافكندن تخيل به ويژه در كودكان حكايت مىكند.فردى را كه داراى چنين خصوصيتى است Eidetiker
مىنامند. (به نقل از لغتنامه روانشناسى پنگوئن) . 4) تفاوت ميان جوهر و شكل تحت عناوين مختلف از زمان افلاطون و ارسطو به بعد مد نظر فيلسوفان بوده است.به نظر مىرسد
كه حمله بارت متوجه كسانى باشد كه شكل را همان جوهر متصور مىشوند و بدينترتيب آن را چيزى فارغ از زمان مىپندارند،
مثل نوكانتىها و خاصه گئورگ زيمل.از نظر زيمل رابطه «دوتايى» كه شكلى بىزمان است مىتواند در طول زمان محتواهاى
مختلفى به خود گيرد يا حتى در زمانواحد محتواهاى مختلفى را دارا باشد.مثلا رابطه زن و شوهر، دو مؤسسه، دو كشور، جملگى
مىتوانند محتواهاى «شكل بىزمان رابطه دوتايى» باشند.رئاليسم ژدانفى نيز به شيوهاى ديگر به همينگونه عمل مىكند.رئاليسم
شكلى جوهرى ادبيات سوسياليستى است.چيزى كه بارت به هيچوجه آن را نمىپذيرد.وى زمانى كه به رابطه شكل و تاريخ اشاره
مىكند در واقع مىخواهد همين جوهرى بودن شكل را مردود اعلام كند. - م. 5) منظور فردينان دوسوسور، زيگموند فرويد و ژان پل سارتر است. 6 Second form in French Lycce) اينجانب نه از نظام دبيرستانى آن زمان فرانسه اطلاع دارم نه از نظام فعلى ايران.از كسانى هم كه مساله را پرسيدم چندان چيزى
عايدم نشد، چون مساله چندان مهم نبود آن را به همين شكل ترجمه كردم. - م. 7) معناى فارسى آن كلبه است، اما آن را نبايد با كلبههاى معمول خودمان يكى گرفت.يعنى همان اتاقك گاهگلى. 8) ايدئوگراف = ايدئوگرام: نشان، رمز، نشانى كه به جاى نوشته به كار مىرود. (حييم) 9) طوقى نوعى يقه كوچك از پارچه سفيد لطيف است و ظاهرا در دوره مولير طبيبان از آن استفاده مىكردهاند. 10. :The [fall] در اينجا به حرف تعريف The تاكيد شده است كه ترجمه آن ميسر نيست، منظور همين سقوط خاص
ستيعنى سقوط قيمتها. - م. 11-12) ما در ترجمه ناگزيرم كه thefall را به سقوط ترجمه كنيم و حرف تعريف آن را كه مشخصكننده سقوط استحذف كنيم.
اما از نظر بارتنسبت دلالتبا اين حرف تعريف اهميت دارد. 13) فرمول مشهور اينشتين كه به قول بارت به اسطوره بدل شده است. 14) معمار فرانسوى در قرن نوزدهم كه ساختمانهاى قرون وسطايى را نوسازى و بازسازى كرد. 15) اين جمله هم در متن انگليسى آن مبهم بود هم در متن فرانسوى آن.موريارتى يكى از شارحان آثار بارت در فصل مربوط به
«اسطورهها» اتفاقا به اين جمله اشاره كرده و آن را چنين تفسير كرده است: ماشيننويسى كه درآمد اندكى دارد مىتواند در مراسم
پرشكوه عروسى بورژوايى خود را عروس آن مجلس متصور شود. - م. 16. inoculation 17. The Privation of History 18. Identification 19) گاستن دومينيچى كشاورزى بود كه در سال 1952 سر جك دراموند و زن و دخترش را كه نزديك مزرعه او چادر زده بودند به
قتل رساند.رولان بارت در يكى از اسطورهشناسيهاى خود به محكمه او مىپردازد و به عدم مفاهمه زبانى ميان كل مسئولان
دادگاه با او اشاره مىكند.از نظر بارت مسئولان دادگاه كه به زبان فرانسوى رسمى تكلم مىكنند و آموزش كلاسيك ديدهاند از فهم
زبان دهاتى دومينيچى عاجزند اما با قدرت با اتكا به همان زبان و روانشناسى رسمى او را محكوم مىكنند.وى در آخر مقاله خود
مىافزايد كه همه ما دومينيچى بالقوه هستيم، نه به عنوان قاتل، بلكه به عنوان متهم; متهمى كه از زبان خود محروم شده است. 20. Tautology 21. Neither-Norism 22. The quantification of quality 23. The statement of fact 24) اشارهاى استبه نظر عجيب و غريب استالين درباره زبان.ماركسيسم شوروى كار خود را بر اساس تقسيمبندى دگماتيك
ميان زيربنا و روبنا استوار كرده بود: با تغيير زيربنا، روبنا نيز تغيير مىيابد.اما عدهاى به سادگى پرسيدند چرا بعد از انقلاب زبان
روسى تغيير نيافت؟ استالين وارد ميدان شد و پاسخ داد كه زبان واقعيتى صلب و تغييرناپذير است كه نه جزو زيربناست نه جزو
روبنا! (قافيه چو تنگ آيد...) از اينجا ديگر افرادى مثل ژدانف مىتوانستند نتيجه بگيرند كه تاريخ به زبان دسترسى ندارد.بارت بر
آن است كه اين نظر خود نوعى اسطوره و فرازبان است.اما معماى بارت اين است كه اسطورهشناسى كه مىخواهد رخنه تاريخ و
قدرت را در زبان نشان دهد خود ناگزير از استفاده از فرازبان است منتهى فرازبانى كه نامستور مىكند و تحريفها را برملا مىسازد.
از آنجا كه به نظر بارت رسيدن به معناى شفاف و بيگانهنشده چيزها در زمانه حاضر ميسر نيست، اسطورهشناس بر لبه پرتگاهى
قرار گرفته است كه واقعيت و آدميان، و توصيف و تبيين، و موضوع و معرفت را از هم جدا ساخته است و نتيجه مىگيرد كه
اسطورهشناس در زمانه ما موجود مطرودى است و آينده نيز مهياگر هيچ نوعى اطمينانى نيست.اما از نظر بارت، اسطورهشناس
نبايد اميد را از دستبدهد.تحول بعدى بارت و رفتن او به طرف پستمدرنيسم نشان داد كه او ديگر اساسا به معناى شفاف اعتقاد
ندارد. - م. 25. Pensees) ، نام كتاب پاسكال. اسطوره در زمانه حاضر
اسطوره نوعى گفتار است
اسطوره در مقام نظام نشانهشناختى
شكل و مفهوم
دلالت
قرائت و رمزگشايى اسطوره
اسطوره در مقام زبان مسروقه
éئ Cpëq kكz yقli× lغCكNيطغ éw؟غي¾ عDFq فëC.lçkي× go ي¨Dëo عDFq koك× ok éئ PvC يآD؟NC عDطç فëC.kpFي@× وCp@ط@ç é@F Co
ق lغCriF عA عقok éF Co kكhPwىغ okDآ يدثغC Pخسk bىç.PvC وkoقA ذطµ éF عlz pىw؟N l¨ éF Co ضqس êDè@¬D@ى@O@dC ي@×D@ط@N
êDـ·× ق kpىتي× Co (13) (ultra Pخسk ءك¾D× éF عlىvo Pwiغ ُGNp× ضD²غ PëكأN DF وoك®vC ½lç éئيخDdok.P@vC ي@ëCp@أ@è@آ ُ@غD@vD@ـ@zé@غD@،@غ
¢@ى@J P@ى@·@¨ق D@ë (infra sign
Pخسk عقkD× éF وoDFقk DN lـئي× yشN p·z xاµpF ,PvC
éF عlىvo p·z حDٌlëC PëDèغ ok.lـئ ذëlGN Dـ·× éF وoDFقk Co éغD،غ DN lzكئي× p·z ,وDNكئ فiv.lFDëPvk عDFq ُغDvDـ@zé@غD@،@غ
éئ DWغA DN ق lـئي× kكخAé× Co عDFq p·z éئ PvC HGv فىطç éF 11.PvC ِDىzC kكh êDـ·× éF عlىvo éادFPwىغ MDطد@ئ êD@ـ@·@×
kكh ld فëphA éF DN Co حكخl× ق حCk عDى× lغكىJ ق lçkي× ypOwت Co éغD،غ عkكF êkCkoCpآ ق ضكè؟× عkكF ي@µCr@O@غC l@غCك@Nي@×
ُغD،غ ,lçkي× go pSغ ok éaغA ½شhpF :kpىتي× oCpآ وkD؟OvC koك× êpSئCld êCوكىz éF DWـëC ok ضكè؟× qDF oDOhDv.lغD@،@ئي@×
ق ِيz يëش·OvC Pى؟ىئ éF éىGz êrىZ éF phAPvk éئ lى×C فëC éF l،iF ؤأeN Co حكخl× عCكN ي×DطN lـ@ئي@× ي@·@v êp@·@z
éئ PvقC ¯أ¾ éئ kDأOµC فëC qC.kكzي× يzDغ p×C فىطç qC p·z êCpتpçكV êDèىGد¬وDV.lvpF عA (يغDwغC éغ ق) ي·ىG¬ êD@ـ@·@×
qC ´كط@W@× ok.l@zD@F (anti-lan
عDFq l¨ lçCكhي× éئ PèV فëlF Dأىآk ق lFDëPvk éw؟غي¾ ِيz éF éئ PvC okDآ
éئ lغlأO·× éئ lـOwç يغDwئ éغDثë عDغA éئ Cpëq ,lـOwç Cpتذاz éطç qC pOطئ عCpµDz ,lـëكVي× kكv oDO؟ت qC éئ يغDwئ عD@ى@×
éئ PvC HGv فىطç éF.lـzDF lـvph عA qC lـغCكNيطغ lـOwç Cpث·آCق éئ Tىd عA qC عDغA ق Pwىغ ¢ىF يداz MDطد@ئ êD@ـ@·@×
éئ lـئي× حD»zC Co يçDثëDV p·z.PvC Mكاv uكطد× ق يëD©¾ éFD،× ,يµكغ éF ق عDFq ذNDآ éئ lـئي× lىئDN وoCكطç عol× p·@z
(factual ¸آCق p×C pF يـOG× ي×D²غ éF Co kكhPvC يµl× éئ PvC éغDvDـzéغD،غ ي×D²غ وoك®vC :PvC وoك®vC وDثëDV ُغكتsD@F
¸طV (essential system)
êpçكV ي×D²غ ok PvC يµl× éئ PvC éغDvDـzéغD،غ ي×D²غ p·
.PvC وlz
p·z éF éئ يخCk ,kqDvي× حlF يèN يخCk éF Co عA ق kpىتي× - PvC êpçكV يط²غ êp·z éVق éئ - Co DçéغD،غ ظ²غ êpçD± عClأ¾
,lغqي× وoك®vC ُـىv éF ko Pvk pO×DطN éZpç Mكآ DF éئ p·z :PvC عol× p·z ذطOe×Dغ Pى¤ك¥h فىG× p×C فëC.lـئي× Pخسk
عkكF êkCkoCpآ éئ lـOwç êCوlzéO¾pënJ ôoك®vC ضكأ× بىvشئ p·z ok lµCكآ ,xاµpF.kكzي× عA ظىدwN é@O@w@F D@J ق P@vk
.kpىتي× MD،غ عA êDçéغD،غ عkكF êkCkoCpآ qC éغDvDـzéغD،غ ضD²غ حkD·N éئ Cpëq ,PvC £Dh يµكغ qC يخDطئ êDـ·× éF عA عDëDطغ
;PvC éOzكغ Dë ذاz عCكـµ éF عDطO؟ت عDطç éئ koCk kكVق يخCk ;PvC عDطO؟ت عA qC éئ koCk kكVق يëDـ·× :lـOwç êpënJDغlëkp@N
p؟¤ ُVok ok Co ¢iF فëC ف×.PvC يFkC عDطO؟ت عDطç éئ koCk kكVق يOخسk ;PvC MDىFkC ضكè؟× عDطç éئ koCk kك@Vق ي@خك@خl@×
ضkpئ ہëp·N يFkC ôoك®vC حCk Co oDOzكغ DWغA ok ف×.يFkC عDFq يvDـzوoك®vC pث× kكGغ êrىZ phAPvk éئ ضkpئ qD؛A oD@O@zك@غ
éئ ضkDèغ ¢ىJ Co §p¾ فëC ف× 12.lـئي× Hwئ êlëlV Pخسk يFkC ضكè؟× qC ق PvC وlz pJ Dـ·×DF ذGآ qC éئ يداz ضDأ× ok يـ·ë
pçD± حCk ضDأ× ok oDOzكغ :PvC وkoقA lëlJ يFkC عDFq ok يآشhC يغCpeF - ¢ىJ حDv 100 kقld qC - وlـwëكغ يçDتA cش¤C DF jëoDN
ي·ىG¬l¨ ¸؟غ éF Co kكh ¸¨ك× Mld ق Mlz DF يOـv يFkC عDFq EmDئ P·ىG¬ kp¬ DF وlـwëكغ ;Pخسk ضDأ@× ok MD@ى@FkC ,l@z
عCكـµ éF MDىFkC DN lغlىzكئ عDتlـwëكغ qC êoDطz عA بطئ éF éئ kكF حDاëkCo يدطµ oDOzكغ عkpئ عكتsDF.kCk pىى»@N عD@Fq عkك@F
عDطO؟ت فOvDئقo¾ DèـëC ي×DطN :PvC وkكFPخسk ضDأ× ok MDىFkC ذOآ êDـ·× éF ´كغ فëC qC يzoكz pç.lــئ ko Co êCوoك®vC ضD²@غ
,é؟ى±ق فëC.lغCوkCk oCpآ ظدw× ذ¤C Co éغDvDـzéغD،غ - ¢ىJ ضD²غ éF p·z koك× ok يOd Dë ق Co وkDv ُغDvDـzéغD،غ ضD²@غ é@F ي@FkC
ôkDv ق ½D¤ êkكFDغ DN يhpFPvC وlz éOhDـz يFكh éF éئ oك®غDطç.PvC يخDاëkCo êDçoDO¾o lـ×qDىغ éئ PvC فىثـv êCé؟ى±ق
وoك®vC ةorF Molآ DF وqoDG× êCpF فاط× cشv éغDثë عCكـµ éF ,يµكـ¥× Dë lzDF ي·آCق éاغA qC ظµC ,Mكاv ق lـO¾o ¢ىJ عDطO؟ت
.عA P،تqDF :lz pçD±
éئ lـئ Pخسk يO×قDأ× pF وoDZ فëphA عCكـµ éF lغCكNي× وoCكطç وoك®vC ;kكzي× حlF وoك®vC ُط·¬ éF kكh عA MD×Dا@e@O@vC
ق ظىـئ وoك®vC Co وoك®vC kكh éئ lzDF فëC lëDz وoك®vC pFCpF ok cشv فëpOèF éئ PvC فëC Pأىأd.kكzي× وkpF oDئ éF عA éىدµ
Co êrىZ وoك®vC éئ DWغA qC.PvC يvDـzوoك®vC عDطç ¸آCق ok وlzéOhDvqDF ôoك®vC فëC ق ;ظëoقA kكVق éF يµكـ¥× êCوoك®@vC
ُأدd فى×كv êCpFPطërµ ُ®أغ عCكـµ éF Co عA éئ PvC فëC PvC qDىغkoك× éaغA ُطç.kكFo Co وoك®vC lëDGغ CpZ l@ëD@Foي@× عD@Fq qC
يتorF êDèخDS× pتéٌCoC MDىFkC.ظىـئ §p¾ وoك®vC فى×قk عكط©× فىخقC عCكـµ éF Co عA Pخسk ق ظëpF oDئ éF éغDvDـzéغD،غ ôpىWغq
يغDطç فëC ق ضكzي× ذvكO× pFكد¾ ُOzكغ ézكاJ ق oCقكF éF ¯أ¾ DWـëC ok ف×.PvC يµكـ¥× êDèىvDـzوoك®vC ف@ى@ـ@Z koك@× ok
éئ) êqCقsoكF qC ي¤Dh ´كغ ôlـëDطغ ézكاJ ¢Ovقk ق oCقكF.kكz وlى×Dغ ضكv ُGNp× ôoك®vC Dë يFpWN ôoك®vC lغCكNي× é@ئ P@vC
êCoCk عA عDFq ;PvC oDO؟ت qC êCوoك®vC êCéغكت ضكأ× ذGآ qC DèغA عDطO؟ت.lـOwç (lغC¢اط،ئ ok CقsoكF oD،آC p@ëD@v D@F D@آD@؟@NC
ضكè؟× ق Dـ·× يآشN.PvC بësكخكـاN êpënJDغêpىv qC êCéغكت DWـëC ok éئ PvC ي×كè؟× يخكخl× يèN ذاz Dـ·× فëC D×C ,PvDـ·×
ok pFكد¾.P@vC é@zك@ا@J ق oCقك@F
ضD²غ فëC pF قC : (ظـئي× ظىwأN yCéدا،O× ِCrVC éF Co عDëpV فëC ذىدeN oك²ـ× éF ف×) lـئي× éدhCl× éئ PvC é®@أ@غ ف@ى@ط@ç
ُأدd فىخقC éئ êCوpىWغq ,lـئي× ذىطeN ق lëCr¾Cي× ي×كv ُأدdPvC وkكF ضقk ُGNp× ُغDvDـzéغD،غ ضD²غ ذGآ qC éئ êCوoك®@vC
عكël× DWـëC ok ضكè؟× ;kكzي× حlF lëlV ضD²غ ذاz éF ézكاJ ق oCقكF ي؛شF عكـ¾.PvC حقC ôoك®vC يëDèغ عكط©× DëP@خسk عA
MشëDطN pFPvC ذطO،× وoك®vC فëC.lغCéOhDv عDzkكh êCpF ézكاJ ق oCقكF éئ êCوoك®vC pF pFكد¾ وDثغ عكël× ,PvC pFكد@¾ kك@h
فiv.lـOد؛ي×ok عA éF عD،ëDèëDçkpتDz عDëpV ok éئ يëDèvCpç يخCكN ,عkpئ PëD¨o uDwdC êCpF DèغA يغCكNDغ ,DèغA يNCm pطRي@F
ق oCقكF : (ظـئي× وlçD،× ؤ¾C ok Co يغD¾ك¬ êDçpFC ف× D×C) ظ×DـF فىـZ Co عA ضoCk Pvقk ي@د@ى@h ف@× é@ئ êr@ى@Z عA ,وD@Nك@ئ
فëC ok ضقk ôoك®vC Molآ.D× êCpF ézكاJ ق oCقكF فىطç ,PvC EDOئ فىطç { Pخسk فëC } ,يëDèغ Pخسk koك× ok D×C ق.PëCé@zك@ا@J
ُ؟ى±ق pFكد¾.PvC وlz éOwëpثغ عClF éئ يىdكخوkDv عCكـµ éF ظç عA lـئي× D®µ عA éF Co حقC ôoك®vC عDىـF éئ P@vC é@O@؟@è@غ
كخ éخكëق قC :kpىتي× وl@è@µ p@F Co (diachronic) اسطورهها را متصور شد اعم از آنكه آن را تابع گذشتهنگرى كنيم (كه به
معناى تاسيس اسطورهشناسى تاريخى است) يا اينكه يكى از اسطورههاى گذشته را تا اشكال حال حاضر آن پى گيريم (كه به
معناى تاسيس تاريخ آيندهنگر است) .اگر من در اينجا به طرح همزمان (synchronic) اسطورههاى معاصر بسنده مىكنم به
سبب دليلى عينى است: جامعه ما ميدانى شاخص از براى دلالتهاى اسطورهاى است.اينك بايد بگوييم چرا؟ اسطوره در مقام گفتار سياستزدوده
اسطوره نزد جناح چپ
اسطوره نزد جناح راست
ضرورت و محدوديتهاى اسطورهشناسى