| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 18 |
نوشته هاله لاجوردى براى بهتر فهميدن مقاله «تضاد فرهنگ مدرن» زيمل بايد مفاهيم كليدى آن را توضيح داد.دو مفهوم مهم كه زيمل از آنها براى
آشكار كردن اين تضاد استفاده مىكند مفاهيم زندگى و شكل است.شايد سادهترين راه توضيح اين مفاهيم توسل به استعارههايى
باشد كه نيچه به كار برده است، يعنى «نيروى ديونيسوسى و آپولونى» كه برگرفته شده از نامهاى دو خداى يونانى است.ديونيسوس
نام خداى آشوب و بارورى و جذبه است و آپولون نام خداى شكل نظاميافته و خداى زندگيى است كه زندگى را خموشانه قالبى نو
مىريزد.به طور تقريبى مىتوان مفهوم زندگى و شكل از ديدگاه زيمل را به اين تقسيمبندى نيچهاى تشبيه كرد: زندگى آن جريان
پويا و متحولى است كه بلاوقفه در حال جنبيدن و حركت است و در جريان اين پويايى خلاق اشكالى را مىآفريند كه مبين خلاقيت
و پويايى آن هستند.به عبارت ديگر زندگى چيزى ديونيسوسى است و اشكال چيزى آپولونى. اين نوع رويكرد را در فلسفه، فلسفه حيات مىنامند و خود زيمل در اين مقاله به بانيان آن يعنى شوپنهاور و نيچه اشاره كرده است.
وى شوپنهاور را اولين فيلسوف مدرنى مىداند كه در ژرفترين و حساسترين سطح مىپرسد زندگى چيست; و پاسخ او به اين
پرسش «اراده» است.از نظر شوپنهاور زندگى هرچند در بىشمار قالبها و اشكال جلوهگر شده باشد، پيرو اراده خود است و هر نوع
هدفى كه اين متافيزيك را نديده بگيرد و بخواهد از آن فراتر برود به نااميدى و مجموعه بىانتهايى از توهمات منجر خواهد شد. اما نيچه برخلاف شوپنهاور ذات زندگى را شدت يافتن و گسترش پيدا كردن و افزايش قدرت و نيرو و زيبايى از درون آن
مىدانست.اين گسترشها و افزايشها به هيچ نوع هدف تعريفشدهاى تعلق ندارند بلكه از خود زندگى نشات مىگيرند. واكنش بدبينانه شوپنهاور به زندگى و واكنش شادمانه نيچه دو روى يك سكهاند زيرا هيچ نوع انتخاب عقلانى ميان آنها نمىتواند
صورت بگيرد.زيمل از نامگذارى مفهوم زندگى سر باز مىزند.او زندگى را نه «اراده» مىداند، نه «اراده معطوف به قدرت» ; بلكه آن
را جريان بىوقفه و پويايى مىداند كه مدام در حركت است اما در جريان حركتخود اشكالى مثل قوانين مدنى و اساسى، آثار
هنرى، دين، علم، تكنولوژى و بسيار چيزهاى ديگر به وجود مىآورد.اين اشكال فهميدنى هستند اما خود زندگى نه.فهميدن اين
اشكال همان فرهنگ است و زمانى كه زيمل به تضاد فرهنگ مدرن اشاره مىكند منظور او وارسى نسبت زندگى با اشكال مدرنى
است كه خلق كرده است; زيرا از نظر زيمل عصر مدرن داراى خصوصيتى است كه در هيچ عصر ديگرى مشاهده نمىشود. از نظر زيمل در اعصار قديم اشكالى كه زندگى خلق مىكرد در لحظه خلقشدنشان با آن سازگار بودند و انطباق داشتند.اما
آهسته آهسته كه اين سازگارى و مطابقت از ميان مىرفت، زندگى پويا و خلاق شكل جديدى مىآفريد.بنابراين تفاوت عمده شكل
و زندگى در اين است كه زندگى پويا و خلاق است و شكل ثابت است و ادعاى بىزمانى مىكند.در نتيجه در روند پوياى زندگى،
شكل از زندگى عقب مىماند.در واقع به همان نسبت كه اشكالى همچون قانون، علم، هنر، از زمان توليد شدنشان فاصله مىگيرند،
از زندگى و تحول آن نيز جدا مىشوند.از همينروست كه زندگى ناگزير براى تجلى خود نيازمند شكلى جديد است.شكل جديد
جاى شكل قديمى را مىگيرد و كل تاريخ در معناى عام، از نظر زيمل، همين جابهجايى و تغيير اشكال است.مثلا يك سبك نقاشى
(يك شكل) ديگر نمىتواند زندگيى را تجلى دهد كه آن را توليد كرده است، در نتيجه سبك ديگرى در نقاشى (كه شكلى ديگر
است) جاى سبك اول را مىگيرد. در اقتصاد نيز از نظر زيمل همين اتفاق مىافتد و براى همين است كه در اعصار مختلف شاهد اشكال متفاوتى از توليد اقتصادى
هستيم، اشكالى همچون بردهدارى، فئوداليسم و...علت جايگزينى اين اشكال نيروى ذاتى و خلاق زندگى است كه شكل اول را
همچون ظرفى تنگ براى خود مىبيند و آن را به كنارى مىزند تا خود را در ظرفى ديگر كه لايق پويايى آن است جاى دهد.اين
نسبت در همه حيطههاى زندگى صادق است اعم از آنكه دين باشد يا علم. اما زيمل بر نكتهاى تاكيد مىكند كه ذكر آن اهميت وافر دارد و آن اين است كه در هر دوره تاريخى ايدهاى اساسى بر آن دوره
حاكم است كه آن ايده نسبت ميان زندگى و شكل را معين مىسازد.مثلا از نظر او در دوره كلاسيسم يونانى ايده بنيادين «هستى»
نام داشت، هستيى كه از وحدتى الهى بهرهمند بود و مىتوانستخود را در اشكال مشخص و معين متجلى كند; در قرون وسطى
ايده بنيادين «خداوند» بود; در رنسانس «طبيعت» و از قرن هفدهم به بعد «قوانين طبيعت.» اما زيمل بر آن است كه ايده بنيادين
عصر مدرن «بىشكلى» است و راز «تضاد فرهنگ مدرن» همين ايده بنيادين است.در عصر مدرن زندگى ديگر همچون اعصار
گذشته نمىخواهد در اين يا آن شكل تجلى يابد بلكه مىخواهد از هر نوع شكلى بگريزد; اما نكته اينجاست كه اين ميل زندگى
ناگزير استخود را در اشكال هنرى، علمى، اجتماعى و...نشان دهد.بنابراين اصل گريز از شكل به كنه اين سبكها و نمودهاى زندگى
بدل مىشود.بخش اساسى مقاله زيمل به بررسى همين گرايش در فرهنگ مدرن اختصاص دارد.اين گرايش يا به قول زيمل اين
تضاد با بررسى نقاشى (اكسپرسيونيسم)، فلسفه (پراگماتيسم)، رابطه زن و مرد (ظهور رابطه اروتيك) و دين (ظهور عرفان
شخصى)، پى گرفته مىشود.حاصل آن كه جريان پوياى زندگى، اشكال سنتى را نابود كرده است و از آنجا كه ايده بنيادين عصر
جديد تمايل به بىشكلى است، هيچ شكلى نمىتواند مستقر گردد.تضاد فرهنگ مدرن و آشوبى كه زندگى مدرن را فراگرفته است
ناشى از همين امر است. درباره «تضاد فرهنگ مدرن»