| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 18 |
نوشته گئورگ زيمل ترجمه هاله لاجوردى به محض آنكه زندگى به وراى سطح زيستى صرف پيش مىرود و به سطح ذهن مىرسد و ذهن خود پيش مىرود و به سطح
فرهنگ مىرسد، تضادى درونى هويدا مىشود.كل تحول و تكامل فرهنگ متشكل است از رشد و رفع و ظهور مجدد اين تضاد.زيرا
ما آشكارا زمانى از فرهنگ سخن مىگوييم كه پويايى خلاق زندگى مصنوعات مشخصى را توليد مىكند كه به آنها اشكال تجلى و
تحقق مىبخشد.مصنوعاتى كه خود جريان مداوم زندگى را در خود جذب مىكنند و به آن شكل و محتوا و گستردگى و نظم
مىبخشند، مثل: قوانين مدنى و اساسى، آثار هنرى، دين، علم، تكنولوژى و بىشمار چيزهاى ديگر.اما ويژگى خاص اين محصولات
فرآيند زندگى آن است كه از لحظه نخستين به وجود آمدنشان اشكال ثابتخاص خود را دارند، اشكالى كه از ضربان تبآلوده خود
زندگى، از فراز و فرودهاى آن، از احياى مداوم آن، از تقسيم يافتن و وحدت مجدد مستمر آن، جدا و منفك هستند.اين اشكال
ظرفى هستند هم براى زندگى خلاق - زندگيى كه به هر حال بلافاصله از آنها جدا مىشود - و هم براى زندگيى كه متعاقبا وارد
آنها مىشود.اما اين اشكال پس از مدتى ديگر نمىتوانند آنها را در خود جاى دهند.آنها [ اشكال ] منطق و قوانين خاص خود و
انعطافپذيرى و معناى خاص خود را دارند كه ناشى از درجه معينى از انفكاك و استقلال از پويايى معنويى است كه به آنها زندگى
مىدهد.احتمالا اين اشكال در لحظه استقرارشان كاملا با زندگى جفت و جور هستند اما همزمان با آنكه زندگى به تحول و تكامل
خود ادامه مىدهد، آنها به سمت تغييرناپذير شدن و دور شدن از زندگى ميل مىكنند و در واقع خصم آن مىشوند. اين امر نهايتا دليل آن است كه چرا فرهنگ داراى تاريخ است.زندگى زمانى كه به ذهن بدل مىشود، به طور مستمر چنين
مصنوعاتى را خلق مىكند; مصنوعاتى خودبسنده و با ادعايى ذاتى براى تداوم و در واقع براى بىزمانى.اين مصنوعات را مىتوان به
مثابه اشكالى توصيف كرد كه زندگى به خود مىگيرد يعنى وجه اجتنابناپذير تجلى آن به مثابه زندگى معنوى است، ولى خود
زندگى بدون وقفه جريان دارد و با هريك و با همه اشكال جديد وجود كه براى خود خلق مىكند، پويايى جاودانه آن با تداوم يا
اعتبار بىزمان آن شكل، در تضاد قرار مىگيرد.دير يا زود نيروهاى زندگى هر شكل فرهنگيى را كه توليد كردهاند، تضعيف
مىكنند.آن زمان كه يك شكل به طور كامل متحول مىشود شكل بعدى آغاز به شكل گرفتن در زير آن كرده است و مقدر است
كه پس از مبارزهاى كوتاه يا طولانى جانشين آن گردد. تغييرشكل اشكال فرهنگى موضوع تاريخ به معناى وسيع آن است.تاريخ به عنوان نظامى تجربى در هر مورد منفرد بنيانهاى
انضمامى و علل اين تجليات خارجى تغيير را شناسايى مىكند.اما مطمئنا فرآيند بنيانى عميقتر، مبارزهاى دائمى است ميان
زندگى - با تلاطمها و تحول و تكامل و جنبندگى بنيانى آن - و مخلوقات خاص آن كه انعطافناپذير مىشوند و از تحول زندگى
عقب مىمانند.به هر حال از آنجا كه زندگى فقط مىتواند در اين يا آن شكل وجود خارجى به خود بگيرد، اين فرآيند را به وضوح
مىتوان برحسب جايگزينى شكلى به جاى شكلى ديگر شناسايى و توصيف كرد.تغيير پايانناپذير در محتواى فرهنگ و در
درازمدت در كل سبكهاى فرهنگى نشانه و بلكه نتيجه بارورى نامتناهى زندگى و تقابل عميق و ريشهاى است ميان تحول و تكامل
ابدى و تغيير آن، و اعتبار عينى و ابراز وجود آن تجليات و اشكالى كه [ زندگى ] در آنها يا از طريق آنها وجود دارد.زندگى بين
قطبهايى در حركت است، مرگ و تولد مجدد و تولد مجدد و مرگ. اين سرشت فرآيند تاريخ فرهنگى نخستينبار از منظر تحولات اقتصادى مشاهده شد.نيروهاى اقتصادى هر عصرى موجب ظهور
شكل مناسبى از توليد مىشوند: بردهدارى، اصناف، مقررات كار دهقانى، بيگارى و تمامى اشكال ديگر سازماندهى كار.وقتى اين
اشكال ظهور يافتند، جملگى تجلى تمام و كمال تواناييها و اشتياقهاى آن عصر بودند.اما همواره درون هنجارها و محدوديتهاى آن
عصر انرژيهاى اقتصاديى ظهور مىكرد كه سرشت و ابعاد آنها نمىتوانست در اين اشكال به حد كفايت گسترش يابد.از اين رو اين
انرژيها، چه به طور تدريجى چه با خيزشهاى خشن، خود را از قيد اين اشكال آزاد كردند و در نتيجه شيوه اوليه توليد جاى خود را
به شيوهاى از توليد داد كه با انرژيهاى رايج همخوانى بيشترى داشت.ولى يك شيوه توليد به عنوان يك شكل هيچگونه انرژى ذاتى
براى كنار زدن شيوه متفاوتى از توليد را ندارد.اين خود زندگى است (در اين مورد از منظر اقتصادى) كه با نيروها و پويايى خود و
با تغييرشكل و تمايزيافتگى خود، در پشت كل فرآيند، نيروى محركهاى را مهيا مىكند; اما زندگى كه خود بىشكل است فقط
هنگامى مىتواند خود را به عنوان يك پديده متجلى كند كه به آن شكلى داده شود.به هرحال در ماهيتشكل نهفته است كه به
محض استقرارش ادعا كند كه داراى اعتبارى است كه موقتى نيست و ضربان زندگى آن را تعيين نكرده است.اين امر را در
حوزههاى فكرى واضحتر از حوزههاى اقتصادى مىتوان ديد.اين است دليل آنكه چرا از همان آغاز تنشى پنهان ميان اين اشكال و
زندگى وجود دارد، تنشى كه متعاقبا در بخشهاى گوناگونى از زندگى و فعاليت ما ظاهر مىشود.در درازمدت اين تنش مىتواند به
مثابه مرض فرهنگى فراگيرى انباشته شود، مرضى كه در آن اين احساس به وجود آيد كه تمامى اشكال چيزى هستند كه به زور بر
زندگى تحميل شدهاند، و اين زمان است كه زندگى سعى مىكند نه فقط از بند اين يا آن شكل خاص بلكه از بند هر شكلى به در
آيد و شكل را در خودانگيختگى خود جذب كند تا بتواند خود را به جاى آن قرار دهد و بگذارد كه نيرو و سرشارىاش در
خودانگيختگى بىقيد بدوى خود فوران كند - و نه به هيچ طريق ديگر - تا زمانى كه تمامى شناخت و ارزشها و ساختها را فقط
بتوان به عنوان آشكار شدن مستقيم زندگى رؤيت كرد.ما در حال حاضر اين مرحله جديد از مبارزهاى به عمر يك عصر را تجربه
مىكنيم، كه ديگر مبارزه شكلى جديد و آميخته به زندگى با شكلى قديمى و بدون زندگى نيست بلكه مبارزهاى استبا شكل، با
اصل شكل.اخلاقگرايان و ستايشگران روزگاران خوب قديم، آنان كه در جستجوى سبكهاى ناب هستند، هنگامى كه از حضور
همهجايى و بىشكلى رو به رشد زندگى مدرن شكايت مىكنند به اين واقعيتها استناد مىكنند.اما آنها مايلاند اين واقعيت را
ناديده بگيرند كه آنچه اتفاق مىافتد يعنى مرگ اشكال سنتى، صرفا چيزى منفى نيستبلكه ميل حياتى مجموعا مثبتى است كه
اين اشكال را به دور مىاندازد، اما از آنجا كه ابعاد اين فرآيند هنوز اجازه نمىدهد كه اين ميل بر خلق اشكال جديد متمركز شود، [
اين ميل ] اصطلاحا كار ضرورى خود را به فضيلتى بدل مىسازد و احساس مىكند كه مجبور استبه سادگى به ضد هر شكلى از
آن جهت كه شكل است مبارزه كند.احتمالا اين امر فقط در عصرى ممكن است كه در آن اين احساس وجود دارد كه تمامى اشكال
فرهنگى چونان خاك بىبر هستند، خاكى كه هر چه توانسته به بار آورده ولى هنوز هم كاملا پوشيده از محصولات بارورى
نخستين خود است.در قرن هجدهم البته چيزى مشابه رخ داد، اما اولا مدت زمان آن دورهاى بس طولانىتر بود، از روشنگرى
انگليسى قرن هفدهم تا انقلاب فرانسه; و ثانيا آرمانى كاملا جديد الهامبخش هريك از اين خيزشها شد: رهايى فرد، شيوه عقلانى
راهبرد زندگى، پيشرفت قابل اتكاى بشر به سوى خوشبختى و كمال.و از هر خيزشى تصويرى از اشكال جديد فرهنگى پديد
مىآمد كه به انسان حسى از امنيت درونى مىبخشيد كه به نوعى از پيش نطفه آن بسته شده بود.از اين رو آنها [ اين خيزشها ]
مرضى فرهنگى را كه براى ما شناخته شده است توليد نكردند كه ما نسل قديميتر شاهد رشد تدريجى آن و رسيدن آن تا درجهاى
بودهايم كه ديگر مساله بر سر مبارزه شكل فرهنگى جديد با شكل فرهنگى قديمى نيستبلكه مساله بر سر زندگى است، زندگيى
كه در هر حوزه قابل تصورى بر نياز محصور كردن خود درون هرگونه شكل ثابتى عصيان مىكند. اين وضعيت كه اينك آنقدر واضح است كه همگان آن را مىتوانند ببينند، در چند دهه گذشته پيشبينى شده بود، هنگامى كه
مفهوم زندگى تازه داشت نقش مسلطى در فلسفه به خود مىگرفت.براى برقرار كردن نسبت و رابطهاى صحيح ميان اين پديده با
تاريخ كلى ايدهها لازم است كمى از موضوع دور شويم.در هر دوره فرهنگى بزرگى كه ويژگى معين خاص خود را دارد همواره
مىتوان ايدهاى خاص را تميز داد كه هم بنيان تمامى جنبشهاى فكرى است و هم در عين حال به نظر مىرسد هدف غايى آنها
باشد.چه آن عصر، خود از اين ايده به عنوان ايدهاى انتزاعى آگاه باشد، چه اين ايده صرفا نقطه تمركز آرمانى چنين جنبشهايى
باشد - جنبشهايى كه اهميت و معناى آنها براى آن عصر فقط براى ناظران بعدى آشكار خواهد شد - هيچ تفاوتى نمىكند.البته
هر چنين ايدهاى محورى در صور و نقابهايى بيشمار و به ضد عوامل مخالف بيشمار ظاهر مىشود ولى چنين ايدهاى در كنار اصل
هدايتكننده پنهان آن دوره فكرى باقى مىماند.در هر چنين دورهاى مىبايست آن را يافت (و از اين رو بايد بتوان آن را شناسايى
كرد) آنهم در جايى كه والاترين حيات، امر مطلق، بعد متافيزيكى واقعيت، با ارزش برتر و با انتظار مطلقى كه از خود و جهان
داريم هماهنگ و منطبق مىشود.البته در اينجا پارادوكسى منطقى وجود دارد: آنچه واقعيت مطلق استبراى واقعى شدن به
چيزى نياز ندارد; به وضوح نمىتوان گفت كه آنچه بى هيچ ترديدى وجود دارد هنوز به قلمرو هستى وارد شده باشد.ولى فلسفه در
اوج رفيعترين قله خود دچار اين مشكل مفهومى نمىشود; در واقع جايى كه اين پارادوكس ظاهر مىشود، جايى كه مجموعههايى
از آنچه هست و آنچه بايد باشد - چيزهايى كه در غير اين صورت با يكديگر بيگانهاند - تلاقى مىكنند جايى است كه مىتوان
اطمينان داشتبعد محورى اصيل اين فلسفه خاص زندگى است. من فقط با نهايت ايجاز به ايدههايى اشاره مىكنم كه به نظر من، از اين جهت، براى دورههاى گسترده معينى ايدههايى اساسى
هستند.در دوره كلاسيسيم يونان اين ايده، ايده هستى بود - هستيى كه وحدت داشت، جوهرى بود و الهى، اما نه مبتنى بر
بىشكلى وحدت وجودى بلكه هستيى كه وجود داشت و مىتوانست در اشكال انضمامى بامعنا قالب بيابد.قرون وسطاى مسيحى
ايده خداوند را جايگزين اين ايده كرد كه در عين حال سرمنشا و هدف تمام واقعيتبود، مالك بىقيد و شرط زندگى ما و در عين
حال خدايى كه طالب اطاعت كامل و ايثار زندگيها بود.از رنسانس به بعد به تدريج اين برترى به ايده طبيعت منسوب شد:
طبيعت در قالب امر مطلق ظاهر گرديد، يگانه تجسد وجود و حقيقت، اما در عين حال آرمان هم بود، آرمانى كه مىبايست توان
حضور و اقتدار به آن اعطا مىشد - بدوا در فعاليت هنرى، فعاليتى كه البته وحدت پيشينى ماهيت غايى واقعيتبا برترين ارزش،
پيشنياز حياتى آن بود.پس از آن قرن هفدهم فلسفه خود را بر ايده قوانين طبيعى متمركز كرد، و فقط اين ايده را اساسا معتبر
تلقى كرد; و قرن روسو [ يعنى قرن هجدهم ] بر مبناى اين بنياد، آرمان «طبيعت» را به مثابه ارزش مطلق و نقطه الهام و
مبارزهجويى، بنا كرد.به علاوه در پايان دوره، نفس (ego) يا شخصيت معنوى به مثابه ايدهاى محورى ظهور كرد: از يك سو،
وجود در تماميتخود به عنوان ايده خلاق نفس هوشيار ظاهر شد درحالىكه از سوى ديگر شخصيتبه هدف بدل گرديد.ابراز
وجود نفس فردى ناب به مثابه حكم اخلاقى مطلق و در واقع هدف متافيزيكى كلى زندگى تلقى شد.قرن نوزدهم همراه با تنوع
جور و واجور جريانهاى فكرى آن هيچ مفهوم راهنماى فراگير قابل قياسى ارائه نكرد.اگر ما خود را به حوزه انسانى محدود كنيم
ممكن است در اينجا بتوانيم از ايده جامعه سخن بگوييم، ايدهاى كه در قرن نوزدهم براى نخستينبار ادعا مىشود كه
اقعيتحقيقى زندگى ماست، واقعيتى كه خود را به نقطه تقاطع مجموعههاى اجتماعى گوناگون يا حتى به ماهيتى فرضى
همچون اتم فرو مىكاهد.ولى از سوى ديگر از آدمى خواسته مىشود كه كل زندگى خود را به جامعه مربوط كند; انسجام اجتماعى
كامل به مثابه تعهد مطلقى تلقى مىشود كه تمامى ديگر تعهدات، اخلاقى يا غير آن را شامل مىشود.فقط در پديد آمدن قرن
بيستم بود كه گروههاى وسيع روشنفكران اروپاييى ظهور كردند كه به اصطلاح در پى دستيافتن به ايده اساسى نوينى بودند كه
بر مبناى آن بتوانند فلسفهاى درباره زندگى را بنا نهند.ايده زندگى در نقطهاى محورى ظهور كرد كه واقعيت و ارزشها -
متافيزيكى يا روانشناختى، اخلاقى يا هنرى - هم به وجود آمدند و هم با يكديگر پيوند يافتند. در اين مورد بعدا بررسى خواهد شد كه كداميك از پديدههاى فردى - از ميان آنهايى كه سازنده گرايش كلى در واپسينترين
فرهنگ ما هستند همانطور كه در فوق توصيف شد - در «متافيزيك زندگى» چندوجهى (multi-facetted) خاكى را براى
بارورى رشد خود، براى توجيه گرايش خود و تضادهاى خود و تراژديهاى خود مىيابند.ولى در اينجا بايد خاطرنشان شود كه
چگونه به شيوهاى شاخص و برجسته اهميت فلسفى در حال ظهور مفهوم زندگى با اين واقعيت پيشبينى و تاكيد شد كه دو
همآورد بزرگ، يعنى شوپنهاور و نيچه، در تدقيق مدرن مساله ارزشها به دقت در داشتن اين ايده مشترك بودند.شوپنهاور اولين
فيلسوف مدرن است كه در ژرفترين و حساسترين سطح در جستجوى محتواى خاص زندگى يا مفاهيم و جنبههاى وجود نيست،
بلكه صرفا مىپرسد: زندگى چيست، معناى ناب زندگى بماهو زندگى چيست؟ اين واقعيت كه او از اين اصطلاح استفاده نمىكند
و فقط از اراده معطوف به زندگى يا فقط از اراده سخن مىگويد نبايد باعث گنگ و مبهم شدن اين موضع بنيادى شود.علىرغم
تمامى اكتشافات نظرى وى در حوزههايى كه فراى زندگى قرار دارند، «اراده» پاسخ اوستبه پرسش معناى زندگى.به طور كلى اين
پاسخ چنين است: زندگى نمىتواند به هيچ معنا و هدفى در وراى خود دستيابد زيرا كه همواره پيرو اراده خاص خود است،
هرچند در قالبها و اشكال بىشمار.دقيقا به اين سبب كه واقعيت متافيزيكى زندگى آن را محكوم به باقى ماندن درون
محدوديتهاى خود مىكند، هرگونه هدف آشكارى صرفا مىتواند به بارآورنده نااميدى و مجموعه بىانتهايى از توهماتى باشد كه از
پى آن روان مىشوند.از سوى ديگر نيچه دقيقا با همين شيوه كار را آغاز كرد، با اين ايده كه زندگى، كلا خود را تعين مىبخشد و
مقوم يگانه جوهر تمامى محتواى خود است.ولى او در خود زندگى هدفى را يافت كه به آن معنايى مىدهد كه نمىتوان آن را خارج
از زندگى يافت.زيرا ذات زندگى شدت يافتن و گسترش پيدا كردن و افزايش وفور و قدرت، و نيرو و زيبايى از درون آن است - اين
گسترش و افزايشها ربطى به هيچ نوع هدف تعريفشدهاى ندارد بلكه صرفا مربوط به تحولات خود زندگى است.زندگى با افزايش
خود ارزشى بالقوه نامتناهى پيدا مىكند.هر قدر هم كه اين دو واكنش متضاد (1) به زندگى يعنى نااميدى و شادمانى به طور بنيادى
و حياتى متمايز باشند - هر تلاشى براى انجام انتخابى عقلانى يا مصالحه بين آنها نافرجام مىشود - آنها پرسش بنيادين مشتركى
دارند كه آنها را از تمامى فلاسفه قبلى جدا و متمايز مىكند: معناى زندگى چيست؟ ارزش درونى آن چيست؟ براى آنها پرسشهاى
مربوط به معرفت و اخلاق، نفس و عقل، هنر و خدا، سعادت و رنج، فقط هنگامى مىتواند طرح شود كه آنها آن راز و معماى اوليه
را حل كرده باشند و پاسخ به اين پرسشها وابسته به راهحل ارائهشده است.فقط واقعيتبنيادى خود زندگى است كه به ساير
چيزهاى ديگر ارزش مثبتيا منفى، معنا و تناسب مىدهد.ايده زندگى، نقطه تقاطع دو شيوه كاملا متضاد تفكر است و در ميانه
اين دو تفكر مىبايست تصميمات حياتى در زندگى مدرن گرفته شود. اينك مىخواهم تلاش كنم كه با توجه به برخى از تجليات واپسينترين فرهنگمان، مثلا تجلياتى كه تا سال 1914 شكل گرفته است،
نشان دهم كه چگونه اين تجليات در قياس با تمامى تحولات فرهنگى قبلى به راه ديگرى رفته است.در گذشته همواره اشكال
قديمى به سبب آرزو براى اشكال جديد، نابود مىشدند.ولى امروزه انگيزش غايى كه بنيان تحولات در اين حوزه است مىتواند در
تقابل با اصل شكل (principle of form) به طور كلى، شناسايى شود، حتى در جايى كه آگاهى عملا يا آشكارا به سمت اشكال
جديد پيش مىرود.اين واقعيت كه حداقل در چندين دهه گذشته ما ديگر با هيچگونه ايده مشتركى و، حقيقتا در مقياس وسيع،
اساسا با هيچ ايدهاى زندگى نمىكنيم شايد - بگذاريد نكته بعدى را پيشبينى كنيم - صرفا تجلى ديگرى از جنبه منفى (با توجه
به پديدههاى قابل شناسايى) اين جريان فكرى باشد.برعكس، قرون وسطى ايده كليساى مسيحى را داشت; رنسانس ايده بازگشت
ماهيت دنيوى را به مثابه ارزشى داشت كه نيازى به مشروعيتيافتن به دست نيروهاى متعالى ندارد; روشنگرى قرن هجدهم با
ايده كلى سعادت بشرى كه از طريق حاكميت عقل تحقق مىيابد زندگى كرد و عصر بزرگ ايدئاليسم آلمانى علم را با تخيل هنرى
در هم آميخت و درصدد برآمد تا بنيانى به وسعت كيهان از طريق معرفت علمى به هنر اعطا كند.ولى امروزه اگر كسى از مردمان
تحصيلكرده سؤال كند كه چه ايدهاى عملا زندگى آنها را هدايت مىكند اغلب آنها پاسخى تخصصى مىدهند كه مربوط به
حرفهشان است.از هيچگونه ايده فرهنگى كه بر آنان به منزله انسان در كليتش حاكم باشد و راهنماى تمامى فعاليتهاى تخصصى
آنان باشد، چيزى شنيده نمىشود.اگر حتى درون حوزه فرهنگى واحد مرحله ويژه فعلى از تكامل تاريخى همان مرحلهاى باشد كه
در آن زندگى درصدد آشكار كردن خود در بىواسطگى محض باشد - و اين امر صرفا در اين يا آن شكل ممكن باشد - اگر ناكافى
بودن اين چنين شكلى آشكار سازد كه يقينا اين امر [ آشكار شدن زندگى در بىواسطگى محض ] انگيزش تعيينكننده حقيقى
است، آنگاه نه فقط هيچگونه ماده خامى اصطلاحا براى ايده فرهنگى فراگيرى وجود ندارد، بلكه حوزههايى نيز كه اشكال جديد
آنها ممكن بود مشمول آن شوند بيش از آن متنوع و در واقع ناهمخوان هستند كه وحدت ايدئالى از اين دست را مجاز كنند. حال با بازگشتبه پديدههاى خاص مىخواهم نخست در مورد هنر بحث كنم.از ميان تمامى اميدهاى شلغمشوربايى كه نام كلى
فوتوريسم (Futurism) همه آنها را پوشش داده است، به نظر مىرسد فقط جنبشى كه به عنوان اكسپرسيونيسم توصيف شده
است داراى درجه قابل شناسايى معينى از وحدت و وضوح باشد.اگر اشتباه نكنم نكته اصلى در مورد اكسپرسيونيسم اين است كه
انگيزش و ميل درونى هنرمند در اثر ادامه مىيابد يا دقيقتر اينكه انگيزش او به عنوان اثر، دقيقا همانگونه كه تجربه مىشود ادامه
مىيابد.هدف، ابراز يا گنجاندن انگيزش و ميل در شكلى نيست كه چيزى خارجى، چه واقعى چه آرمانى، بر آن تحميل كرده است;
از اين رو انگيزش توجهى به تقليد از هيچگونه جوهر يا واقعه ندارد، چه در شكل طبيعى عينى آن يا آنطور كه آمال و آرزوى
امپرسيونيستها بود به منزله چيزى كه انفعالات حسى (sense impressions) آنى ما آن را ثبت كرده است.زيرا گذشته از
اينها حتى همين انفعالات، مخلوق شخصى ناب هنرمند نيست كه منحصرا از درون او برخاسته باشد.بلكه اين احساس بيشتر
چيزى منفعل و ثانوى است و اثرى كه آن را بازمىنماياند به نوعى آميزهاى است از فرديت هنرى و جوهر بيگانه داده شدهاى.و
همانطور كه اين عنصر غيرذهنى رد مىشود، همانطور هم روش صورى رد مىشود، روشى كه در معناى محدود براى هنرمند فقط
از منبعى خارجى قابل دستيابى است: سنت، تكنيك، مدل يا اصلى تثبيتشده.تمامى اينها موانعى بر سر راه زندگى هستند،
زندگيى كه اشتياق آن بروز خودانگيخته و خلاقانه است.اگر بنا بود زندگى خود را با چنين اشكالى سازگار كند، فقط مىتوانست
در زير نقابى مخدوششده و متحجر و كاذب در اثر باقى بماند.من جريان خلاق را در نابترين شكل آن در [ كار ] نقاش
اكسپرسيونيست (و به همينسان در ساير هنرها، هرچند كه فرموله كردن آن سختتر است) به منزله جريانى مجسم مىكنم كه
از طريق آن ميل و انگيزش عاطفى به طور خودانگيخته به دستى كه قلم مو را در دست دارد منتقل مىشود، همانطور كه ايما و
اشاره مبين احساسى درونى، يا جيغ مبين درد است، حركات دست مطيعانه پيرو ميل درونى هستند به گونهاى كه آنچه كه نهايتا
روى بوم نقش مىبندد تهنشستبلاواسطه زندگى درونى است كه عناصر خارجى و بيگانه آن را تعديل نكردهاند.اين واقعيت كه
حتى نقاشيهاى اكسپرسيونيستى نامهايى دارند كه به اشيائى اشاره مىكنند - هرچند كه اين نامها هيچ «شباهتى» با خود اين
اشياء ندارند - البته واقعيتى است گيجكننده و شايد هم زائد، اما اين نكته در اينجا آن اندازه كه در پرتو انتظارات سنتى درباره
هنر، ناگزير بىمعنا جلوه مىكند، بىمعنا نيست.البته سرچشمه انگيزش درونى هنرمند كه به سادگى به منزله اثرى
اكسپرسيونيستى فوران مىكند مىتواند در منابع معنوى بىنام و نشان و ناشناختنى نهفته باشد.ولى سرچشمه آن به وضوح
مىتواند در تحريك شيئى بيرونى نيز نهفته باشد.پيش از اين، تفكر رايج اين بود كه نتيجه توليد هنرى اينچنين محركهاى
مىبايست مبين تشابهى ريختشناسانه با شيئى باشد كه آن را مهيا كرده است. (كل جنبش امپرسيونيستى بر اين فرض بنا شده
بود.) ولى اكسپرسيونيسم اين فرض را رد مىكند، و اين بينش را جدى مىگيرد كه علت و معلول مربوط به آن مىتوانند تجليات
خارجى كلا نامشابهى داشته باشند و روابط پوياى ميان آنها كاملا درونى است و نيازى ندارد تا هيچگونه مشابهتبصرى توليد كند.
براى مثال، جلوه يك ويولن يا صورت يك انسان ممكن است عواطفى را در نقاش برانگيزاند; توانهاى هنرمندانه نقاش اين عواطف
را تغيير مىدهد و در نتيجه اثرى به وجود مىآيد كه ظاهر كاملا متفاوتى دارد.مىتوان گفت كه هنرمند اكسپرسيونيست
«موقعيت» را جايگزين «مدل» مىكند، موقعيتى كه در آن زندگى درون او ميلى را بيدار مىكند كه صرفا مطيع خود است.اگر به
شيوهاى انتزاعى سخن بگوييم، (كه در عين حال دقيقا توصيفكننده كنش واقعى اراده است) اين امر مبارزه زندگى است تا خود
باشد.آمال و آرزوى زندگى آن است كه خود را صرفا به منزله خود متجلى كند و از همينروست كه امتناع مىكند كه در هرگونه
شكلى گنجانده شود، شكلى كه واقعيتى ديگر يا قانونى بر آن تحميل مىكند: واقعيتى كه از آن جهت معتبر است كه واقعى است،
و قانونى كه از آن جهت معتبر است كه قانون است.به لحاظ مفهومى بايد گفت مصنوعاتى كه نهايتا از اين راه توليد مىشوند حتما
داراى شكلى هستند، ولى تا آنجا كه به هدف هنرى مربوط مىشود اين امر اصطلاحا صرفا يك زائده خارجى اجتنابناپذير است و
برخلاف تمامى برداشتهاى ديگر از هنر، اين برداشت فىنفسه داراى معنايى نيست و نيازمند زندگى خلاق به عنوان يگانه بنيان
تحقق خود است.اين است دليل آنكه اين هنر نسبتبه زيبايى يا زشتى نيز بىاعتناست.اينها خصوصياتى هستند كه با چنان
اشكالى ملازماند، درحالىكه معناى زندگى در فراسوى زيبايى و زشتى نهفته است، زيرا كه هيچ هدفى بر سيلان آن حاكم
يستبلكه فقط نيروى حركتدهنده آن بر آن حاكم است.اگر آثارى كه اينگونه خلق مىشوند ما را راضى نكنند، اين امر صرفا
تاييدى استبر اين مساله كه شكلى جديد كشف نشده است و به تبع آن اساسا مسالهاى در ميان نيست.زمانى كه محصول تكميل
شود و جريان زندگيى كه باعث و بانى آن بوده از آن جدا شود، مىبينيم كه اين محصول فاقد آن معنا و ارزش خاص خود است،
ارزش و معنايى كه ما از هرگونه چيز خلقشده عينى انتظار داريم، هرگونه چيزى كه مستقل از خالق خود وجود داشته باشد.آن
زندگى كه صرفا بىتاب آن است كه خود را متجلى كند، اصطلاحا حسودانه چنين معنايى را از محصول خود دريغ مىكند. شايد اين امر تبيين اصلى ارجحيت ويژهاى باشد كه در زمان حاضر براى آثار پسين هنرمندان بزرگ قائل مىشوند.اينجا زندگى
خلاق چنان مقتدرانه خود شده است، چنان فىنفسه غنى شده است كه هرگونه شكلى را كه حتى ذرهاى سنتى يا شبيه آثار ديگر
باشد رها مىكند.تجلى زندگى خلاق در اثر هنرى به شكل ناب و به سادهترين صورت، عميقترين ذات و تقدير آن در اين لحظه
خاص است.هر قدر هم كه اثر هنرى نسبتبه اين ذات منسجم و بامعنا باشد هنگامى كه در قياس با اشكال سنتى سنجيده
مىشود، اغلب ناموزون و گسسته و بىسروته جلوه مىكند.اين امر مربوط به كهولت رو به زوال خلاقيت هنرى نيست; و نشان
ضعف پيرى نيستبلكه نشان قوت آن است.هنرمند بزرگ با به كمال رساندن توانهاى خلاقش چنان به صورت ناب، خودش است
كه اثر او فقط مبين شكلى است كه جريان زندگى او آن را به صورتى خودانگيخته خلق كرده است; شكل در برابر اين زندگى
استقلال خود را از دست داده است. البته اين امر در نظر كاملا ممكن است كه شكلى با كمال و معناى درونىاش تجلى كاملا مناسبى براى چنين زندگى
خودانگيختهاى باشد و مانند پوستهاى زنده آن را بپوشاند.اين امر بىترديد در مورد آثار حقيقتا بزرگ كلاسيك صادق است.ولى
بدون در نظر گرفتن اين آثار مىتوان در اينجا وجه ساختارى ويژهاى را از جهان معنوى مشاهده كرد كه در مورد هنر از نتايجخود
فراتر مىرود.اين گفته صحيح است كه در هنرى كه اشكال آن در حد كمالشان قابل دستيابى هستند، چيزى نظم مىيابد كه در
فراسوى آن اشكال وجود دارد.در تمامى هنرمندان بزرگ و تمامى آثار بزرگ هنرى، چيزى وجود دارد كه عميقتر و فراگيرتر و
داراى سرچشمهاى رمزآلودهتر از آن چيزى است كه به عنوان هنر - كه به عنوان هنرمندى (artistry) ناب تلقى مىشود - ارائه
مىشود، چيزى كه به هر تقدير هنر آن را مىپذيرد و عرضه مىكند و هويدا مىسازد.در مورد كلاسيكها اين چيز كاملا با هنر در هم
مىآميزد.ولى در جايى كه عملا با اشكال هنرى در تضاد قرار مىگيرد يا در واقع آن اشكال را نابود مىكند، ما آن را احساس
مىكنيم، ما بيشتر به منزله چيزى مجزا، چيزى با صداى خاص خود از آن آگاه مىشويم.مثالى از اين امر، تقديرى درونى است كه
بتهون تلاش مىكند آن را در آثار اخير خود تصنيف كند.در اينجا مساله اين نيست كه شكل هنرى خاصى از هم پاشيده شده بلكه
مساله اين است كه چيزى متفاوت و عظيمتر، چيزى از بعدى ديگر، خود شكل هنرى را در خود غرق ساخته است.همين امر در
مورد متافيزيك نيز صادق است.دست آخر هدف متافيزيك معرفتبه حقيقت است، ولى در درون آن چيزى كه در فراسوى معرفت
نهفته استبراى شنيده شدن مبارزه مىكند، چيزى بزرگتر يا عميقتر يا چيزى كه صرفا متفاوت است و با اعمال خشونت نسبتبه
حقيقتى از اين دست، به صورت خطاناپذيرى خود را آشكار مىكند و ادعاهايى مىكند تناقضآميز كه به سادگى ابطالپذير است.
اين يك پارادوكس فكرى نوعى است (كه البته خوشبينى سطحى و خودپسندانه مايل به انكار آن است) كه برخى از باورهاى
متافيزيكى اگر بنا باشد به عنوان معرفت صادق باشند آن حقيقتى را در اختيار ندارند كه مىبايستبه عنوان نمادهاى زندگى يا
تجلى موضع انسانى نوعى خاص در برابر زندگى به طور كل مىداشتند.شايد در دين هم چيزى غيردينى وجود داشته باشد،
چيزى عميقتر نهفته در فراسوى آن كه از تمامى اشكال انضمامى آن فراتر مىرود - هرقدر هم كه اين اشكال حقيقتا دينى باشند -
و خود را به صورت بدعت و مخالفت آشكار مىسازد.برخى و شايد هم تمامى آفريدههاى انسانى كه به تمامى از توان خلاق روح
ناشى مىشوند به گونهاى هستند كه شكل مربوط به آنها قاصر از گنجاندنشان است.اين خصوصيت كه آفريدههاى انسان را از هر
آنچه به شيوهاى صرفا مكانيكى توليدشده متمايز مىكند فقط زمانى به صورتى خطاناپذير ديده مىشود كه ميان اثر و شكل آن
تنشى وجود داشته باشد. اين امر دليل كلى، اگر نه دليل نهايى استبراى توجهى كه هنر ونگوگ اينك به خود اختصاص داده است، چرا كه در او بيش از هر
نقاش ديگرى آدمى نيروى حياتى پرشورى را حس مىكند - نيرويى كه محدوديتهاى نقاشى را در هم مىشكند و از گستره و
عمقى كاملا منحصربهفرد مىجوشد و پديدار مىشود كه در موهبت نقاشى عملا راهى يافته براى هموار كردن سيلان پرجوش و
خروش خود. (مىتوان گفت كه اين نيروى پرشور اتفاقا مىتوانستبه همين سان در فعاليتهاى دينى و ادبى و موسيقايى تحقق يابد.)
به نظر من بيش از هر چيز ديگر اين نيروى حياتى خودانگيخته محسوس و پرالتهاب - كه در حقيقت گاهى اوقات با شكل
تصويرى خود تا حد انهدام شكل در تضاد قرار مىگيرد - است كه شمار زيادى از مردمان را همراه با گرايش عام روشنفكرى مورد
بحث، جذب ونگوگ كرده است.از سوى ديگر وجود اشتياقى در برخى جوانان امروز براى هنرى كاملا انتزاعى احتمالا از اين
احساس نشات مىگيرد كه پارادوكسى حل ناشدنى به وجود مىآيد يعنى آن هنگام كه زندگى شور و حرارتى به دست مىآورد -
صرف نظر از ميزان ملايمت آن - براى آنكه خود را به صورتى مستقيم و غيرمستور متجلى كند.دقيقا همين پويايى عظيم اين
جوانان است كه اين تمايل را به حد افراطى مطلق خود مىراند.اين امر به راستى كاملا قابل فهم است كه جنبشى كه در حال
توصيف آنيم بيش از هر جنبشى از آن جوانان است.عموما جوانان تغييرات تاريخى انقلابى را چه خارجى باشد چه داخلى به بار
آوردهاند و اين امر به ويژه در مورد تغييرات كنونى با ماهيتخاص آن صادق است; كهنسالان با نيروى حياتيى رو به زوال هرچه
بيشتر و بيشتر متوجه محتواى عينى زندگى هستند (كه در متن حاضر به همين اندازه مىتواند به مثابه شكل زندگى توصيف
شود) .ولى جوانان بدوا متوجه جريان زندگى هستند، فقط بىتاب آن هستند كه توانها و نيروى حياتى زياده خود را تا حد نهايت
گسترش دهند; نسبتبه موضوعات خاص مطرح شده نسبتا بىاعتنا و اغلب كاملا بىدقت هستند.در محيطى فرهنگى كه خود
زندگى را ارج مىنهد و بيانهايش تقريبا نسبتبه تمامى اشكال تحقيرآميز هستند، معناى زندگى جوانى به طور كلى - به اصطلاح
- عينى مىشود. دست آخر ما درون حوزه گفتار خود با تصديق بنيانى ديگرى مواجه مىشويم، هم در پيگيرى هنر و هم به ميزان وسيعى در ساير
حيطهها.شيفتگى براى اصيل بودن (mania for originality) امروزه در بسيارى از جوانان به شيوهاى كه به هيچ وجه
تغييرناپذير نيست، اغلب متكبرانه و خوشباشانه است، هم در زندگى خصوصى و هم در زندگى عمومى.در موارد بهتر، ميل پرشور
براى تنظيم و تدوين معناى شخصى اصيلى كه از زندگى نشات گرفته باشد تاثير مهمى بر جاى مىگذارد و اعتقاد به اينكه اين
معنا واقعا اصيل است مستلزم كنار گذاشتن هر چيز از پيش تثبيتشده يا سنتى است - همه اشكال دائمى مستقل از
لاقيتخودانگيخته، عينى مىشوند.زيرا هنگامى كه زندگى شخصى به درون چنين اشكالى هدايت مىشود، نه فقط از
منحصربهفرد بودن خود چشم مىپوشد بلكه خطر تلف كردن نيروى حياتى خود را به سبب چيزى مىپذيرد كه ديگر زنده نيست.
در اين موارد هدف چندان حفظ فرديت زندگى نيستبلكه هدف بيشتر حفظ زندگى فردى است.خلاقيتبه اصطلاح فقط بنيان
معرفت (ratio cognoscendi) استيعنى چيزى كه تضمينكننده اين امر است كه زندگى صرفا خود است و هيچ شكل
خارجى و عينىشده و متصلبى جذب جريان آن نشده استيا جريان زندگى در آنها جذب نشده است.ما در اينجا احتمالا انگيزه
بنيانيتر و كليترى براى فرديت مدرن مىيابيم (نكتهاى كه من در اينجا صرفا به طور گذرا به آن اشاره مىكنم) . اينك سعى مىكنم انگيزش اساسى مشابهى را در يكى از واپسين جنبشهايى نشان دهم كه در فلسفه صورت گرفته است، جنبشى
كه به صورتى ريشهاى از شيوههاى به لحاظ تاريخى تثبيتشده در فلسفه جدا شده است.من اين جنبش را پراگماتيسم مىنامم
زيرا شاخه فرعى بسيار مشهور اين نظريه، يعنى نسخه آمريكايى آن، اين نام را پذيرفته است - نسخهاى كه تصادفا من آن را
كوتهبينانهترين و سطحيترين نسخه اين نظريه مىدانم.مستقل از اين نسخه يا هر نسخه خاص ديگرى كه تاكنون رايجشده است
آنچه در زير مىآيد به نظر من در متن علائق حال حاضر ما، انگيزش حياتى [ اين فلسفه ] است.در بين تمامى حوزههاى منفرد
فرهنگ هيچيك در مقابل زندگى به اندازه حوزه دانش مستقل و خودآئين و به دور از تنش و آشوب و الگوها و تقديرهاى فردى
زندگى نيست.نه فقط گزارههاى دو ضرب در دو مساوى چهار يا ماده به نسبت عكس مربع فاصله ماده را جذب مىكند صادق
هستند - صرفنظر از اينكه هيچ ذهن بشرى اين گزارهها را بشناسد يا نه و يا تغييراتى در نژاد بشر در دورانى كه آنها شناخته
مىشدهاند صورت گيرد; بلكه همچنين درست است كه بگوييم كه دانشى كه مستقيما با زندگى پيوند خورده است، اهميتخود را
به دقت مديون استقلال كامل خود از فرصتهاى متزلزل زندگى است.حتى اصطلاحا دانش عملى نيز به سادگى دانشى نظرى است
كه در مرحله بعدى در عمل به كار گرفته مىشود ولى اين دانش نيز از آن حيث كه دانش استبخشى از نظم چيزهايى باقى
مىماند كه مطيع قوانين خود هستند يعنى حوزه آرمانى حقيقت. پراگماتيسمها استقلال از حقيقت را كه در گذشته همواره امرى پذيرفتهشده بود منكر مىشوند.بنا به استدلال آنان هم زندگى
درونى و هم زندگى بيرونى، در هر قدم، مبتنى بر ايدههاى تصورشده خاصى هستند.اين ايدهها اگر صادق باشند زندگى ما را
تغذيه مىكنند و آن را زير بال و پر خود مىگيرند، اگر كاذب باشند زندگى ما را نابود مىكنند; ولى ايدههاى ما وابسته به صورت
ذهنى ما هستند.اين ايدهها به هيچوجه بازتابى مكانيكى از واقعيتى نيستند كه زندگى عملى ما با آن پيوند خورده است.از اين رو
تصادف چشمگيرى خواهد بود اگر بنا باشد ايدههايى كه منحصرا با منطق تفكر ذهنى شكل گرفتهاند نتايج مطلوب و
پيشبينىپذيرى درون آن واقعيتبه بار آورند.برعكس اين احتمال بيشتر وجود دارد كه از بين بىشمار ايدههايى كه زندگى عملى
ما را تعين مىبخشند، برخى از اين جهت صادق قلمداد شوند كه بر اين زندگى به شيوهاى پويا و مثبت تاثير مىگذارند درحالىكه
ساير ايدههايى كه تاثيرى عكس دارند به عنوان ايدههايى كاذب كنار گذاشته مىشوند.از اين رو هيچ حقيقت مستقل و ازلى وجود
ندارد كه صرفا بعدها به اصطلاح در جريان زندگى ادغام شود تا مسير حركت آن را هدايت كند.برعكس، ضد اين امر اتفاق مىافتد:
در بين توده عظيمى از عناصر نظرى كه جريان زندگى آنها را به وجود آورده است، عناصرى كه متعاقبا بازمىگردند و مسير آن را
تحت تاثير قرار مىدهند، برخى عناصر وجود دارند كه تاثيراتشان با آمال حياتى ما جفت و جور مىشود. (البته مىتوان گفت كه
اين سازگارى به مدد بخت صورت مىگيرد اما بدون اين بخت ما نمىتوانيم وجود داشته باشيم.) اينها را ما صادق و حقيقى و به
لحاظ معرفتشناختى درست مىناميم.حقيقى بودن ايدههاى ما مربوط به موضوعات و اشياء فىنفسه يا مربوط به عقل
حكومتكننده در ما نيست، بلكه خود زندگى گاهى اوقات بر مبناى مصلحتانديشيى ساده و ابتدايى و گاه بر مبناى نيازهاى
معنوى ژرف، درون ايدههاى ما طيفى از ارزشها را خلق مىكند كه يك قطب اين طيف را ما حقيقت كامل و قطب ديگر را خطاى
كامل مىناميم.من در اينجا نه مىتوانم اين آموزه را به تفصيل شرح دهم و نه مىتوانم آن را نقد كنم.در واقع من در پى اين نيستم
كه اين آموزه صحيح استيا نه، صرفا توجهم معطوف به اين است كه اين آموزه در زمان حاضر ابداع شده است و اينكه اين آموزه
منكر ادعاى كهن دانش است مبنى بر اينكه [ خود ] قلمروى خودآئين است كه قوانين مستقل ايدئالى بر آن حاكم است.دانش
اينك به عنصرى بدل شده است كه هم با زندگى پيوند خورده و هم زندگى محافظ آن است، و كليت و وحدت انگيزشها و اهداف
حياتى آن را هدايت مىكنند و ارزشهاى بنيادين زندگى به آن مشروعيت مىدهد.از اين رو زندگى مجددا برترى فائقه خود را بر
قلمروى اعمال مىكند كه تاكنون به ظاهر مجزا و مستقل از آن بوده است.به اصطلاح فلسفى عميقتر، اشكال دانش كه انسجام
درونى آنها و معناى خودبسنده آنها مقوم چارچوبى محكم يا زمينهاى تباهىناپذير براى كل جهان ذهنى بوده استبه دست
زندگى و فراز و فرود آن متزلزل مىشوند.به نظر مىرسد كه اين اشكال را توانها و جاهطلبيهاى متغير و متحول زندگى شكل
مىبخشند و اين اشكال نمىتوانند بر درستى و اعتبار سرمدى خود تكيه كنند.زندگى به عنوان مفهوم محورى فلسفه با فراتر
رفتن از تدوين مجدد پرسش معرفتشناسى، نابترين شكل خود را در جايى مىيابد كه به نخستين و مهمترين واقعيت متافيزيكى
و به جوهر همه موجودات بدل مىشود و هر پديده موجود را به مركزى حياتى يا شيوهاى از بازنمايى يا به مرحلهاى از تحول
زندگى مطلق بدل مىسازد.زندگى در جريان تحول و تكامل سراسرى جهان به سمت روح به منزله روح صعود مىكند و به عنوان
ماده نزول مىكند.اين نظريه پرسش درباره دانش را بر مبناى «شهودى» توضيح مىدهد كه از تمامى منطق و از تمامى
عملكردهاى عقل فراتر مىرود و مستقيما حقيقت درونى ماهوى چيزها را درك مىكند; اين بدانمعناست كه فقط زندگى قادر به
درك زندگى است.اين استسبب آن كه در اين شيوه تفكر، تمامى واقعيت عينى (موضوع دانش) مىبايستبه زندگى تبديل
مىشدند، به گونهاى كه فرآيند معرفتشناختى كه تماما به مثابه كاركرد خود زندگى تلقى مىشد مىتوانست مطمئن باشد كه با
موضوعى مواجه مىشود كه اساسا مشابه خود اوست و از اين رو مىتواند كاملا در آن نفوذ كند.به همين سبب درحالىكه
پراگماتيسم اوليه فقط از لحاظ سوژه، برداشت ما از جهان را به زندگى تحويل مىكرد، اينك اين امر از لحاظ ابژه نيز به اجرا
درمىآيد.از شكل به عنوان اصلى عام كه نسبتبه زندگى خارجى محسوب مىشود و به عنوان عامل ادارهكننده وجود كه داراى
معنا و قدرت خاص خود است، هيچچيز باقى نمىماند.هر تهمانده موجودى از شكل در اين مفهوم فقط به لطف خود زندگى وجود
خواهد داشت. انكار اصل شكل نه فقط در پراگماتيسم به اوج مىرسد بلكه در آن متفكرانى نيز به اوج مىرسد كه سرشار از معناى مدرنى از
زندگى هستند، متفكرانى كه نظامهاى منسجمى را رد مىكنند كه عصر قبلى، عصرى كه تحتنفوذ انديشهاى كلاسيك درباره
شكل بود، كل رستگارى فلسفى خود را در اين نظامها مىديد.چنين نظامهايى تلاش مىكنند تمام دانش را (حداقل با توجه به
مفاهيم كلى آن) به طور نظاممند به اصطلاح در بنايى منظم و هماهنگ وحدت بخشند، بنايى كه داراى عناصر غالب و تابع است
كه همه مبتنى بر يك اصل بنيادين هستند.در چنين نظامى كمال معمارى و زيبايىشناسى و هماهنگى به دست آمده و كمال بنا،
به مثابه گواهى (اين نكته اساسى است) بر صحت عينى آن تلقى مىشود، يعنى گواه اين امر كه وجود در تماميت آن حقيقتا درك
شده و فهميده شده است.اين است اوج و نتيجه نهايى اصل شكل، زيرا كه اين اصل كمال و تماميتشكلى ذاتى را به ملاك غايى
حقيقتبدل مىكند. بر ضد همين امر است كه اينك زندگى در موضعى تدافعى قرار دارد زيرا هرچند كه تا ابد خالق اشكال است ولى همچنين تا ابد
محدوديتهاى اين اشكال را از هم مىپاشد.اين نظريهها به دو طريق اهميتى فلسفى را مشخص مىكنند كه براى زندگى قائل
هستند: از يك سو نظريه مكانيسم، به عنوان اصل بنيادى عالم، رد مىشود; شايد اين نظريه، شگردى باشد كه زندگى به كار
مىگيرد و شايد نشانهاى از زوال آن باشد; از سوى ديگر اعتقاد به ايدهها به عنوان ايدههايى از حيث متافيزيكى خودآئين، به عنوان
اصل راهنماى برتر يا مطلق يا جوهر تمامى وجود نيز رد مىشود.زندگى امتناع مىكند كه چيزى كه فروپايهتر از اوستبر آن
حكومت كند اما همچنين اساسا از اينكه چيزى بر آن حكومت كند امتناع مىكند، حتى به دست قلمرو ايدئالى كه مدعى اقتدار
برتر است.اگر با توجه به مطالب گفتهشده هيچ زندگى برترى نتواند از آگاهى به ايده راهنما بگريزد - حال چه اين ايده قدرتى
متعالى باشد چه ايدهاى اخلاقى يا تعهد ديگرى مبتنى بر ارزش، اگر چنين باشد - اين امر فقط به سبب اين واقعيت اينك به نظر
امرى ممكن مىرسد يا امرى است كه احتمال موفقيتى بر آن هست كه ايدهها از خود زندگى نشات گرفتهاند.در سرشت زندگى
است كه در درون خود آن چيزهايى را توليد كند كه آن را هدايت مىكنند و آزاد مىسازند; در عين حال اين چيزها در تقابل با
زندگى قرار مىگيرند، بر آن غلبه مىكنند و مغلوب آن مىشوند.زندگى خود را از طريق توليدات خودش حفظ مىكند و گسترش
مىدهد.اين واقعيت كه اين توليدات با زندگى به مثابه داورانى مستقل مواجه مىشوند، همان بنيان هستى آنها و همزيستى (
modus vivendi) آنهاست.از اين رو تقابلى كه اين توليدات با زندگى مىيابند، تقابلى كه در آن زندگى برترى دارد، تضاد
تراژيك زندگى به مثابه ذهن است.البته اينك با آگاهى فزاينده از اينكه در واقع اين تضاد مخلوق خود زندگى است، و به تبع آن به
صورتى ارگانيك و گزيرناپذير با زندگى گره خورده است، اين تضاد هرچه بيشتر محسوس مىشود. در كليترين مضامين فرهنگى، تمامى اين جنبش مقوم رد كلاسيسيم به عنوان ايدئال مطلق بشريت و تكامل آن است.زيرا
كلاسيسيم روى هم رفته تحتسلطه شكل است; يعنى شكل هماهنگ، تحققيافته، روشن و خودبسنده و هنجار اطمينانبخش
زندگى و خلاقيت.در اينجا نيز مسلم است كه هيچچيز مثبت و روشن و قانعكنندهاى تاكنون پيدا نشده كه جايگزين ايدئال اوليه
شود.به همين سبب است كه مىتوان متوجه شد كه نبرد با كلاسيسيم در حال حاضر به هيچوجه معطوف به خلق شكل فرهنگى
جديدى نيست.آنچه رخ مىدهد به سادگى اين است كه زندگى با اعتماد به نفس خاص خود تلاش مىكند تا خود را به طور
همهجانبه از قيد و بند شكليى رهايى بخشد كه به لحاظ تاريخى در كلاسيسيم تجسم يافته است. مىتوان نگاه سريعى كرد به روند بنيادين مشابهى كه زيربناى پديده خاصى از حوزه اخلاق است.اصطلاح «اخلاق جديد» براى نقد
روابط جنسى موجودى اتخاذ شده است كه تعداد كمى از افراد آن را اشاعه مىدهند ولى اينها افرادى هستند كه آرمانهايشان در
سطح گستردهاى پذيرفته شده است.جهتگيرى اين نقد عمدتا بر ضد دو عنصر از عناصر نظم موجود چيزهاست: ازدواج و فحشا.
مضمون بنيادين اين نقد آن است كه زندگى شهوانى (erotic) تلاش مىكند تا بر انرژى اصيل و درونى خود و گرايش طبيعىاش
بر ضد شكلهايى تاكيد كند كه فرهنگ ما در كل آنها را در خود محبوس كرده، نيروى حياتى آنها را ربوده و سبب شده است تا از
سرشتخاص خود تخطى كنند.قرارداد ازدواج در بىشمارى موارد عملا بنا به دلايلى غير اروتيك منعقد مىشود و از اين رو در
موارد بىشمارى انگيزه حياتى اروتيك يا راكد مىماند يا هنگامى كه ويژگى آن در تضاد با سنتهاى انعطافناپذير و بىرحمى قانون
قرار مىگيرد، تلف مىشود.فحشا كه تقريبا به نهادى قانونى بدل شده است، زندگى عشقى جوانان را بدانسو مىراند كه شكلى
انحرافآميز به خود گيرد يعنى به كاريكاتورى بدل شود كه تجاوزى استبر ضد عميقترين سرشت آن زندگى.اينها اشكالى هستند
كه زندگى خودانگيخته اصيل بر ضد آنها طغيان مىكند.در شرايط فرهنگى متفاوت ممكن است اين اشكال چندان ناكافى نباشند،
ولى در زمان حاضر نيروهايى كه از عميقترين منبع زندگى نشات مىگيرند اين اشكال را به مبارزه مىطلبند.مىتوان در اينجا در
مقايسه با ساير حوزههاى فرهنگمان با وضوح بيشترى متوجه فقدان مطلق كنونى هرگونه شكل جديد مثبتى شد كه ملازم
آرزويى بنيادى (و كاملا مثبت) براى انهدام اشكال موجود است.هيچيك از پيشنهادهايى كه اين اصلاحطلبان مطرح مىكنند
اساسا به عنوان جايگزينى كافى كه آنها آن را محكوم مىكنند، تلقى نمىشود.فرآيند نوعى تغيير فرهنگى - مبارزه شكلى جديد با
شكلى قديمى در تلاشى موفق براى جايگزينى آن - آشكارا شكستخورده است.در حال حاضر جهتگيرى انرژى كه بحق
مىبايستشكل جديد را به خود بگيرد آشكارا به ضد آن اشكالى نشانه رفته است كه زندگى اروتيك اصيل از آنها رختبربسته است.
از اين رو در ايجاد پارادوكسى كه تابهحال مكررا بر آن تاكيد شده، اين انرژى خود را در خلئى مىيابد، زيرا به محض آنكه زندگى
اروتيك وارد هرگونه متن فرهنگى مىشود به سادگى بايد يكى از انواع شكل را به خود بگيرد.بنا به همه دلايلى كه گفته شد و مثل
حوزههايى كه قبلا در مورد آنها بحثشد، فقط مشاهدهگر كوتهبين صرفا شهوت افسارگسيخته و هرج و مرجطلبانهاى را مىبيند.
در اين حوزه، بىشكلى فىنفسه حقيقتا در چنان پرتوى مشاهده مىشود; اما در سطحى عميقتر (هر كجا كه باشد)، قضايا چيز
ديگرى هستند.زندگى اروتيك اصيل در راههاى كاملا فردى و خاص جريان مىيابد و اشكال بالا از آن جهت موجب بروز دشمنى
مىشوند كه اين زندگى را در الگوهاى نهادىشده به دام مىاندازند و از اين رو به فرديتخاص آن خشونت مىورزند.در اينجا
همچون بسيارى موارد ديگر، مبارزه ميان زندگى و شكل به شيوهاى كمتر انتزاعى و متافيزيكى، همان جنگى است كه ميان
فرديت و استاندارديزه شدن رخ مىدهد. به نظر من بايد گرايشهاى به زندگى دينى رايج نيز به شيوهاى مشابه تفسير شود.من در اينجا به واقعيتى اشاره مىكنم كه در ده يا
بيستسال گذشته رؤيتپذير بوده است و آن اينكه نيازهاى دينى شمارى از افراد كه از حيث فكرى پيشرو هستند در عرفان اقناع
مىشود.وسيعا و به طور مستدل مىتوان فرض كرد كه اين افراد جملگى درون مدار فكرى يكى از كليساهاى موجود رشد كردهاند.
چرخش آنها به طرف عرفان، به وضوح هرچه تمامتر، دو انگيزه را آشكار مىكند: اول، اشكالى كه زندگى دينى را با توسل به
مجموعهاى از تصاوير خاص و عينى به مسيرى خاص هدايت مىكنند ديگر عدالت را در مورد آن زندگى رعايت نمىكنند; دوم، از
اين رو شور و اشتياقهاى دينى كشته نمىشوند، آنها فقط در پى مسيرها و اهداف ديگرى برمىآيند.به نظر مىرسد عامل
تعيينكننده در چرخش و روى آوردن به طرف عرفان بيش از هر چيز ديگر رهايى آن از وضعيتها و محدودههاى روشن اشكال
دينى باشد.در اينجا الوهيتى وجود دارد كه از هر شكل شخصيى فراتر مىرود (و از اين رو از هر شكل خاص غايى در اذهان مردم) .
در اينجا شاهد گستردگى نامحدود عواطف دينى هستيم، كه فارغ از تمامى محدوديتهايى هستند كه بر احكام شريعت استوارند و
در قالب نامتناهيتبىشكل به آنها عمق بخشوده شده است و فقط از اشتياق روح حركتخود را آغاز مىكنند و به انرژى بدل
مىشوند.عرفان ظاهرا آخرين پناهگاه افراد دينيى است كه تاكنون نتوانستهاند خود را از اشكال متعالى كنار بكشند، بلكه (فعلا) از
هر نوع شكل ثابت و خاص كنار كشيدهاند. ولى بنياديترين انگيزش (مهم نيست كه اين انگيزش خود را نقض كند يا هدفش تا به ابد از او دور باشد) به نظر من انگيزشى
است كه به جاى ساختارهاى ايمان، زندگيى دينى را مىنشاند كه به طور ناب كيفيتى كاركردى از زندگى درونى است: حالت
روحيى كه زمانى به چنين ساختارهاى ايمان اجازه ظهور داد و هنوز هم مىدهد.در گذشته تحول فرهنگ دينى پيرو جريانى بود
كه طى اين صفحات نشان داده شد: شكل خاصى از زندگى دينى كه بدوا به تمامى با ماهيت و انرژيهاى آن زندگى تناسب داشتبه
تدريجبيرونى و محدود و انعطافناپذير مىشود و سپس شكلى جديد آن را كنار مىزند، شكلى كه مجددا پويايى خودانگيخته
انگيزش دينى را در نمود رايج آن مستقر مىسازد.از اين رو آنچه جاى شكل منسوخ را مىگيرد باز هم شكلى دينى استبا لوازم
گوناگون ايمان.به هر تقدير امروزه حداقل، عده بسيار زيادى از مردم موضوعات غير اين جهانى ايمان دينى را اساسا رد مىكنند.
ولى اين بدانمعنا نيست كه اين افراد ديگر هيچ نياز دينى ندارند.در گذشته اين نيازهاى اساسى، خود را در خلق احكام جديد
مناسب آشكار مىكردند، ولى امروزه كل وضعيت فرد مؤمن در مواجهه با آنچه مورد اعتقاد است ديگر تجلى شايسته زندگى دينى
محسوب نمىشود.اگر كل تحول روحى به نتيجه غايى خود برسد دين را به نوعى شيوه مستقيم زندگى بدل مىكند كه به
اصطلاح در سمفونى زندگى، نه ملوديى واحد بلكه كليد كل سمفونى است.زندگى - در تمامى جنبههاى دنيوى خود، يعنى كنش و
ايمان، تفكر و احساس، در كليتخود تحت نفوذ تركيب منحصربهفردى از فروتنى و سرخوشى، تنش و صلح، ضعف و تقدس قرار
مىگيرد كه ما آن را به هيچ طريق ديگرى غير از دينى بودن نمىتوانيم توصيف كنيم.زندگيى كه اينگونه زيسته شده است، خود،
معنايى از ارزش مطلق را توليد مىكند كه ظاهرا در گذشته از اشكال خاصى از زندگى دينى نشات مىگرفته استيعنى از لوازم
خاص ايمانى كه زندگى آن را متبلور كرده بود.بازتاب پيشينى اين امر را هرچند كه به آخرين شكل موجود عرفان منتقل شده
است مىتوان در آثار آنجلوس سيلسيوس (Angelus Silesius) ديد، جايى كه او هرگونه محدوديت قائل شدن براى ارزشهاى
دينى را در قالب اشكال خاص رد مىكند و آنها را در خود زندگى، آنگونه كه زيسته مىشود، جاى مىدهد: «قديس وقتى مىآشامد
به همان اندازه خداوند را راضى مىكند كه وقتى دعا مىكند و آواز مىخواند.» در اينجا منظور دين به اصطلاح دنيوى نيست. اين برداشت نيز هنوز وابسته به محتواى خاصى است، محتوايى كه به سادگى تجربى است تا استعلايى.اين امر نيز زندگى دينى را
به مسير اشكال معينى از زيبايى و شكوه، رفعت و عاطفهاى تغزلى هدايت مىكند.اين امر در ذات خود شكلى دوگانه و مبهم است و
بقاياى حس دينى استعلايى پنهان موجود محرك آن است.آنچه ما از آن سخن مىگوييم حس دينى به مثابه فرآيند فراگير و
خودانگيخته زندگى است.مرحلهاى از بودن است و نه داشتن، تقوايى است كه وقتى هدفى دارد، ايمان خوانده مىشود ولى تقوايى
كه اينك در شيوهاى نهفته است كه خود زندگى بر مبناى آن زيسته مىشود.نيازها ديگر با چيزى خارجى اقناع نمىشوند. (نقاش
اكسپرسيونيستبه شيوهاى مشابه نيازهاى هنرى خود را با وفادارى مبتنى بر ايمان به چيزى خارجى اقناع نمىكند.) آنچه در پى
آنند تداومى در سطح بنيادين است، جايى كه زندگى هنوز به نيازها و اقناعشدنها تقسيم نشده است و به تبع آن نيازمند هيچ
ابژهاى نيست تا شكلى خاص را بر آن تحميل كند.زندگى در پى تجلى دينى از نوعى مستقيم استبدون استفاده از زبانى با واژگانى
خاص و نحوى ثابت.ممكن است گفته شود (و اين گفته فقط مىتواند پارادوكسى باشد) كه آرزوى جان (soul) نگهداشتن
كيفياتى از ايمان استحتى اگر ديگر هيچگونه لوازمى از ايمان از پيش تعيينشده خاص را نپذيرد. اين آرزوى جانهاى دينى اغلب در آغازهاى موقتى و در اغتشاشهاى غريب و آن نقدى محسوس است كه كاملا منفى است زيرا
حاميان آن احساسات خود را درك نمىكنند.البته اين آرزو در اين واقعيت كه زندگى معنوى مىتواند از آغاز فقط با اشكال تنظيم
شود، با مهارنشدنىترين مساله و مشكل روبهرو مىشود.آزادى آن نيز به همين ترتيب فقط مىتواند در اشكال تحقق يابد حتى اگر
اين اشكال بلافاصله آن آزادى را محدود كنند.يقينا تقوا يا ايمان حالتى روحى است كه دقيقا وجود جان آن را ايجاب مىكند و به
زندگى رنگ و جلوهاى خاص مىدهد، حتى اگر هيچگاه هيچ موضوعى دينى نمىداشت - همانطور كه مردمانى با خويى اروتيك
حتى اگر هيچگاه كسى را شايسته عشق خود نيابند آن خوى را ناگزير نگاه مىدارند و آن را تحقق مىبخشند.با وجود اين، من شك
دارم كه نياز دينى بنيادى ناگزير نيازمند يك ابژه نباشد.كيفيت كاركرديى ناب و پويايى بىشكل كه به نظر مىرسد جوهر اغلب
احساسات دينى معاصر باشد كارى نمىكند مگر اينكه به فراز و فرود عام زندگى رنگ و جلوه و ويژگيى روحانى ببخشد.ولى من
شك دارم كه اين امر فقط ميانپردهاى نباشد يعنى سرشت ايدئالى كه هيچگاه نمىتواند به واقعيتبدل شود: نشانى از وضعيتى
كه در آن زندگى دينى درونى، اشكال دينى موجود را طرد كند، اما به هر حال قادر نباشد اشكال جديدى را جايگزين آن اشكال
كند، و نيز مثل جاهاى ديگر، اين انديشه ظهور كند كه زندگى كاملا مىتواند بىنياز از اشكالى باشد كه اهميت عينى و ادعاهاى
مشروع خود را دارند و خرسند باشد كه زمام امور را آزادانه به دست نيروى درونى انفجارى خود بدهد.يكى از بنياديترين معماهاى
معنوى بىشمار انسانهاى مدرن اين است كه هرچند حفظ دينهاى كليسايى سنتى ديگر ممكن نيست، ولى انگيزه دينى هنوز
وجود دارد.هيچ ميزانى از «روشنگرى» نمىتواند آن را از بين ببرد زيرا روشنگرى فقط مىتواند جامه بيرونى دين را و نه حيات آن
را از آن بربايد.شدت يافتن حيات دينى تا نقطه خودبسندگى كامل و به اصطلاح تغيير شكل «ايمان» و تبديل آن از مفهومى
سرايتكننده به مفهومى ساكن، راه برونرفتى وسوسهآميز از اين معماست ولى راهى است كه شايد در درازمدت متضمن درجهاى
از تناقض در خود باشد كه به هيچ وجه ناچيز نيست. بنابراين تمامى اين پديدهها (و غير از اينها تعدادى پديدههاى ديگر) تضادى را آشكار مىكنند كه از ذات گزيرناپذير كل حيات
فرهنگى در وسيعترين معناى كلمه بروز مىكند; حال اين تضاد چه خالق آن چيزى باشد كه قبلا خلق شده و چه در واكنش به آن
باشد.چنين زندگيى يا مىبايست اشكالى را توليد كند يا بايد درون اشكال قبلى جريان يابد.آنچه ما هستيم در حقيقت زندگى
خودانگيخته استبا سهم برابرى از فهم خودانگيخته و تحليلناپذير از بودن، سرزندگى و هدفمندى، ولى آنچه داريم فقط شكلى
خاص در زمانى خاص است كه همانطور كه در بالا بر آن تاكيد كردم ثابت كرده است كه از لحظه خلق خود بخشى بوده است از
نظم كاملا متفاوتى از امور، كه با مشروعيت و توانمنديى كه قلمرو آن به آن اعطا كرده است متقاضى وجودى وراى زندگى
خودانگيخته است و بر آن تاكيد مىكند.به هر حال، اين امر ضد ذات خود زندگى و پويايى مواج آن و بختهاى موقتى آن استيعنى
ضد تفكيكيافتگى محتوم تمامى عناصر آن.زندگى لاجرم محكوم است كه فقط در زير نقاب ضد خود به واقعيتبدل شود يعنى در
قالب شكل.اين پارادوكس تا بدان درجه حاد و آشكارا لاينحل مىشود كه هستى درونى كه ما فقط مىتوانيم آن را به سادگى1 (
tout court) زندگى بناميم بر نيروى حياتى بىشكل خود تاكيد كند درحالىكه همزمان اشكال انعطافناپذير و مستقل،
مدعى مشروعيتسرمدى هستند و ما را دعوت مىكنند كه آنها را به مثابه معنا و ارزش حقيقى زندگى خود بپذيريم; اين
پارادوكس احتمالا تا آن حد كه فرهنگ پيشروى كند، تشديد مىشود. از اين رو، در اينجا زندگى در آرزوى آن چيزى است كه دستنيافتنى است: تعينبخشيدن و متجلى ساختن خود در وراى همه
اشكال و در بلاواسطگيى عريان.ولى دانش و اراده و خلاقيت هرچند كه در كل، زندگى بر آنها حاكم است فقط مىتوانند شكلى را
جايگزين شكلى ديگر كنند; آنها هيچگاه نمىتوانند زندگيى را كه در پس پشتشكل نهفته است، جايگزين شكل كنند.تمامى
حملات بىامان به اشكال فرهنگ ما، حملاتى پرشور و بتشكنانه يا حملاتى آرام و فزاينده، حملاتى كه چه آشكارا چه پنهان اشكال
را در تقابل با قدرت زندگى بما هو زندگى و بدان سبب كه زندگى است قرار مىدهند، پردهبرداريهايى هستند از بنيانيترين
پارادوكس درونى روح در هر كجا كه روح به شكل فرهنگ متحول مىشود; به عبارت ديگر هر جايى كه اشكالى به خود مىگيرد.در
واقع به نظر من مىرسد كه در بين تمامى دورههاى تاريخى كه اين تضاد مزمن تشديد شده و كليت زندگى را تحت تاثير قرار داده
است، هيچ دورهاى به روشنى دوره ما آشكار نكرده است كه اين امر معماى بنيادين زندگى است. به هر تقدير كوتهنظرى محض است كه فرض كنيم كه تمامى تضادها و مشكلات مىبايست رفع شوند.اينها هر دو در تاريخ و آرايش
زندگى كاركردهاى ديگرى دارند، كاركردهايى كه مستقل از هرگونه راهحلى به انجام مىرسند.از اين رو آنها به هيچ وجه بيهوده
نيستند، حتى اگر آينده آنها را نه با حلشان كه صرفا با جايگزين كردن اشكال و محتواى آنها با اشكال و محتواهايى ديگر رفع كند.
زيرا كه حتما همه اين پديدههاى بغرنج (problematic) كه ما درباره آنها بحث كرديم ما را آگاه مىكنند كه وضعيت فعلى امور
بيش از آن پارادوكسى است كه بتواند دوام آورد.ابعاد مساله به روشنى نشاندهنده تغييرات بنيادين بيشترى هستند تا صرفا
تبديل شكلهاى فعلى به شكلهاى جديد.زيرا در چنين مواردى پيوند ميان گذشته و آينده، به ندرت به اندازه زمان حاضر، كاملا
شكننده به نظر مىرسد، به گونهاى كه ظاهرا فقط زندگيى كه ذاتا بىشكل استبراى پر كردن اين شكاف باقى مانده باشد.ولى به
همين اندازه قطعى است كه مسير حركت، به طرف تحول نوعى فرهنگ استيعنى خلق اشكال جديدى كه با انرژيهاى زمان حال
متناسب باشند.اين امر فقط مشكلى را جايگزين مشكلى ديگر مىكند، فقط تضادى را به جاى تضادى ديگر مىنشاند; نبرد علنى
ممكن استبراى دورهاى طولانى به تعويق بيفتد هرچند كه زمان طولانيترى لازم است تا آگاهى از آن حاصل شود.ولى اين امر
سرنوشتحقيقى زندگى است، چرا كه زندگى به معناى مطلق مبارزهاى است كه تمايز نسبى ميان جنگ و صلح را تحتالشعاع
قرار مىدهد درحالىكه صلح مطلق نيز كه شايد اين تمايز را تحتالشعاع قرار دهد، رمز و رازى الهى باقى مىماند. اين مقاله ترجمهاى است از: Georg Simmel (1978); "The Conflict of Modern Culture" ,in Peter Lawrence, Georg
Simmel, Sociologist and European, Nelson, يادداشتها: 1.زندگى ضد شكل است ولى آشكار است كه هر هستندهاى فقط در صورتى مىتواند به لحاظ مفهومى توصيف شود كه نوعى شكل
داشته باشد.از اين رو واژه «زندگى» در معناى خاصه بنيادينى كه اينجا مد نظر است ناگزير به نوعى مبهم و به لحاظ منطقى غير
دقيق است.زندگى مقدم بر همه اشكال استيا از آنها فراتر مىرود و به دست دادن هر نوع تعريفى مفهومى از آن به منزله انكار
ماهيت آن خواهد بود.زندگى فقط مستقيما و بلاواسطه مىتواند از خود آگاه شود يعنى از طريق پويايى خاص خود و نه از طريق
دستهاى از مفاهيم ميانجى كه منطبق با قلمرو اشكال باشند.از اين رو ماهيت موضوع، توانايى ما براى توصيف آن را محدود
مىكند.ولى اين امر باعث پنهان ماندن تضاد فلسفى بنيادى نمىشود. پىنوشت: 1) منظور واكنش شوپنهاور و نيچه به زندگى است. تضاد فرهنگ مدرن