مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 18

معرفى مقالات

مقالات اين شماره و نيز سه شماره آينده ارغنون به مسائل و مباحث راجع به فرهنگ اختصاص دارد.در اين شماره مسائل نظرى فرهنگ موردنظر است و در دو شماره بعد به آن دسته از مباحث فرهنگى پرداخته خواهد شد كه ناظر به زندگى روزمره در غرب است.

مقاله «خودشيفتگى در زمانه ما» فصل دوم از كتاب فرهنگ خودشيفتگى نوشته كريستوفر لش، نظريه‏پرداز مشهور اجتماعى و استاد تاريخ در دانشگاه راچستر آمريكاست.در مقاله حاضر، نويسنده تبيين جديدى از مفهوم «خودشيفتگى‏» به دست مى‏دهد كه از يك سو با دريافت عاميانه اين مفهوم («خودمحورى‏» يا «تحسين خود») تفاوت دارد و از سوى ديگر، به منزله پديده‏اى اجتماعى و فرهنگى، به مدرنيته و نحوه زندگى و كار در جامعه مدرن ربط داده شده است.

فرض بنيادين لش در اين مقاله اين است كه بين نوع شخصيت افراد هر جامعه با فرهنگ آن جامعه و ملزومات آن فرهنگ تناسبى وجود دارد.

مقاله «صنعت فرهنگ‏سازى: روشنگرى به مثابه فريب توده‏اى‏» ترجمه فصلى از كتاب ديالكتيك روشنگرى است.يكى از مضامين اصلى اين مقاله بررسى و نقد فرهنگ توده‏اى نيمه دوم قرن بيستم در پرتو گذر از سرمايه‏دارى رقابتى به سرمايه‏دارى انحصارى و زوال جامعه ليبرال و ارزشها و نهادهاى ليبرالى است.تبديل فرهنگ به امر توليد و توزيع و مصرف انبوه كالاهاى فرهنگى، جوهر تاريخى فرهنگ توده‏اى است كه از ديد نويسندگان اين مقاله يادآور تجربه فاشيسم در عرصه سياست و قدرت است.

مقاله «اسطوره در زمانه حاضر» نوشته رولان بارت يكى از مبانى تحقيقات فرهنگى نوين به شمار مى‏رود.رولان بارت با استفاده از دستگاه نظرى فردينان دوسوسور روشى ابداع كرد كه در جريان رشد خود به يكى از شاخه‏هاى مهم مطالعات فرهنگى بدل گشت و حتى كسانى كه با رويكرد بارت مخالف بودند در بداعت و كارآيى آراى وى ترديدى به خود راه ندادند.بعد از اثر بارت مطالعات نشانه‏شناسانه در حيطه‏هاى متفاوت، اعم از جامعه‏شناسى شهر و جنسيت و ورزش و مد و ارتباط و تن، باب شد و آثار بديع بسيارى پديد آمد.

دانيل بل نويسنده مقاله «دين و فرهنگ در جامعه پساصنعتى‏» جزو نظريه‏پردازانى است كه به نظريه‏پردازان جامعه پساصنعتى تعلق دارند - نهضتى فكرى كه مدتها قبل از ظهور پست‏مدرنيسم بسيارى از قواعد فكرى برخاسته از روشنگرى را، اعم از آنكه ليبرالى باشند يا سوسياليستى، منسوخ اعلام كرده بود.دانيل بل شعار مشهورى دارد كه نشان تفكر غيرمعمول اين گروه است: بايد در سياست ليبرال، در اقتصاد سوسياليست و در فرهنگ محافظه‏كار بود.وى همين خط فكرى را در اين مقاله نيز در پيش گرفته است.وى ضمن قرائت كتاب فاوست گوته، كه آن را نماينده تفكر بورژوازى مهاجم و سنت‏شكن مى‏داند، ضمن توصيف خلا معنوى و اخلاقى جامعه مدرن، از دين به عنوان يگانه نهادى كه قادر است اين خلا را پر كند نام مى‏برد.از نظر دانيل بل، بازگشت‏به دين به آشفتگيهاى عميق معنوى و اخلاقى پايان خواهد داد.

ترى ايگلتون در مقاله «منازعات فرهنگ‏» بيشتر در مقام بازگشايى معضلات و تبعات مختلف تعارضهاى فرهنگ والا و پست، فرهنگ (Culture) و فرهنگهاى محلى و نيز تعامل سه‏جانبه ميان فرهنگ به منزله مدنيت و فرهنگ هويت و فرهنگ پست‏مدرن برمى‏آيد.تشخيص نتيجه عمومى نوشته او به جهت پراكندگى مباحث دشوار مى‏نمايد.بنا به تقسيمى اعتبارى مى‏توان گفت كه او در ابتدا با بررسى نسبت فرهنگ با امر فردى، جزئيت و كليت و بازنمايى تقابل اين دو معنا، به مثابه تقابل ذات و عرض، مختصات هريك را تحليل مى‏كند.در مرحله بعد وحدت فرهنگ و سياست در قالب دولت - ملت و پيچيدگيها و تبعات درونى و جهانى آنها بررسى مى‏گردد.ماحصل اين بررسيها چهارجانبه بودن منازعات فرهنگ است، بدين‏معنا كه از ميان تعامل سه‏گانه مذكور و تبديلات آنها عنصر چهارمى توليد مى‏شود كه همان فرهنگ تنازع است.

مقاله «تضاد در فرهنگ مدرن‏» يكى از مهمترين مقالات درباره جامعه‏شناسى و فلسفه فرهنگ است.در اين مقاله دشوار گئورك زيمل، كه اكنون يكى از اركان مطالعات فرهنگى به شمار مى‏رود، بر آن است كه تضادى در فرهنگ مدرن وجود دارد كه حل آن فعلا ميسر نيست.او بر آن است كه زندگى در جريان حركت پوياى خود اشكالى را مى‏آفريند كه با او سازگارند، اما اين سازگارى با حركت زندگى در هم مى‏شكند و لاجرم مى‏بايست اشكال جديدى خلق شود كه با پوياييهاى زندگى انطباق يابد.او به طور كلى اين فرآيند، يعنى حركت پوياى زندگى و جايگزينى شكلى به جاى شكل ديگر را رمز و راز تاريخ بشرى مى‏داند.اما از نظر زيمل اين حركت در دوران فوران با وقفه‏اى روبه‏رو شده است، زيرا كه ايده اساسى زندگى در دوران جديد تمايل به بى‏شكلى است.زيمل ميل به بى‏شكلى را در جلوه‏هاى فرهنگى مدرن مورد كاوش قرار مى‏دهد.

جامعه‏شناسان تا همين اواخر حوزه فرهنگ را آنچنان كه بايد و شايد جدى نمى‏گرفتند اما امروزه مطالعات فرهنگى به يكى از زنده‏ترين و پركشش‏ترين و در عين‏حال بحث‏انگيزترين حوزه‏هاى مطالعاتى جامعه‏شناسى تبديل شده است.ريموند ويليامز در مطلبى با عنوان «به سوى جامعه‏شناسى فرهنگ‏» ضمن اشاره به رابطه فرهنگ و جامعه‏شناسى، شرحى موجز و دقيق از همگراييهايى كه بين گرايشهاى مختلف جامعه‏شناسى فرهنگى صورت گرفته است‏به دست مى‏دهد و علايق و تاكيدات اين گرايشها و روشهاى تحليلى هريك را با اشاره به عمده‏ترين آثار منتشرشده درباره آنها توضيح مى‏دهد.

«تحليل فرهنگى و نظريه سيستمها» نوشته الن سووينج وود نسبت ميان آراء دوركيم و پارسونز و هابرماس را با مقوله فرهنگ و سيستم پيگيرى مى‏كند.وى با نظرى مساعد آراى دوركيم درباره فرهنگ را توصيف مى‏كند، اما از آراى پارسونز و هابرماس به سبب انتزاعى بودن آنها انتقاد مى‏كند، انتزاعى‏بودنى كه ناشى از به‏كارگيرى نظريه سيستمها ناشى شده است.وى دست‏آخر معتقد است كه ضعف ديدگاه سيستمى به فرهنگ را مى‏توان با تلفيق آراى جامعه‏شناسان خردنگرى همچون اروينگ گافمن جبران كرد.

آراء و نظريات جنجال‏برانگيز الريش بك و آنتونى گيدنز درباره جامعه بيم‏زده هيجان بسيارى را در دهه نود در ميان جامعه‏شناسان و فلاسفه اجتماعى برانگيخت.نظريات اين دو متفكر دستمايه‏مقاله دبورا لاپتن است.وى به روشنى، آراء اين دو تن و اهميت مفهوم بيم براى فهم جامعه مدرن را توضيح مى‏دهد.در اين مقاله تفاوت ميان بيم و خطر معلوم مى‏گردد و نسبت ميان زمان و مكان و بيم مشخص مى‏شود.

شوراى نويسندگان