مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 17

نتايج كار لومان نظريه سيستمها و پژوهشهاى ادبى

در دوران پس از [ برچيدگى ] ديوار برلين

نوشته رابرت هولاب

ترجمه سايه ميثمى

در اوايل دهه 1970، نظريه سيستمها به ناگاه بر صحنه روشنفكرى جمهورى فدرال آلمان ظاهر شد. در بدو امر اين نظريه از رهگذر انتشار كتابى تحت عنوان نظريه جامعه يا تكنولوژى اجتماعى: پژوهشهاى سيستمى چه دستاوردى دارند؟ (1) شهره عام و خاص شد. اين كتاب مشتمل بود بر آراى يورگن هابرماس، برجسته‏ترين چهره از نظريه‏پردازان انتقادى نسل دوم [ مكتب فرانكفورت ] و نيكلاس لومان كه الگوى كاركرد - ساختارى تالكوت پارسونز را، در قالب نظريه‏اى جامعه‏شناختى مبتنى بر اصول سيبرنتيكى و تكاملى، جانى تازه بخشيد. البته پيش از دهه 1970 نيز نظريه سيستمها از جانب حلقه‏هاى جامعه‏شناختى تا حدى مورد توجه قرار گرفته بود. احتمالا هابرماس تلاشهاى متنوع مكتوب لومان را در دهه 1960 مد نظر قرار داده بود، تلاشهايى كه مدعى منسوخ شدن رويكرد نظريه انتقادى به پديده‏هاى اجتماعى و خواهان كنار گذاردن آن شده بود. براى نمونه، كتاب لومان تحت عنوان روشنگرى جامعه‏شناسانه: مقالاتى درباره نظريه سيستمهاى اجتماعى (2) (1970)، كه در آن نوشته‏هاى قبلى او گرد آمده بود، به دليل حملاتش به مواضع جامعه‏شناسانه نظريه اقتصادى [ مكتب فرانكفورت ] ، از سوى چپ نو به مثابه كتابى «ضد روشنگرى‏»، [Gegenaufklrung] به ريشخند بسيار گرفته شد. نگاه تحقيرآميز لومان به نظريه‏پردازان ديالكتيكى، كه از آنها در مقام «سوداگران نظريه‏» در 1964 ياد كرد، شايد همسنگ انزجار او از كسانى بود كه مى‏كوشيدند با توسل به مفاهيمى چون «’ ، بديلى براى دو روشى بيابند كه در «مناقشه بر سر پوزيتيويسم‏» (4) مطرح شده بودند. هابرماس مى‏توانست‏خود را عضو اين هر دو گروه مورد مخالفت لومان بپندارد، ولى با اين وصف، رويكرد لومان آشكارا حس كنجكاوى او را تحريك كرده بود. از اين روى، وى لومان را به برگزارى همايشى مشترك در دانشگاه فرانكفورت دعوت كرد كه نتايج آن در كتاب نظريه جامعه يا تكنولوژى اجتماعى گرد آورده شد. به رغم اينكه در اين كتاب، نظريه اجتماعى در بالاترين سطح انتزاع ارائه شده بود، شمار بسيار خوانندگانش حيرت‏انگيز بود. طى چند سال بالغ بر 35000 نسخه از اين كتاب به فروش رفت و مناظرات مندرج در آن، منشا ايجاد يك مجموعه سه جلدى شد كه منحصرا وقف متفرعات موضوعاتى شد كه هابرماس و لومان بر سر آن مباحثه كرده بودند. (5)

آغاز كار نظريه سيستمها را در محافل عمومى‏تر جمهورى فدرال آلمان، نمى‏توان كاملا موفقيت‏آميز دانست. اگرچه لومان به نحو قاطعانه استدلال كرده و در موارد متعدد، مبرهن ساخته بود كه آراء وى درباره جامعه، بيش از صرف تاييد فن‏سالارى اجتماعى و وضعيت موجود است، در نخستين سالهاى دهه 1970 عقيده عمومى بر آن بود كه روايت پيشنهاده لومان از نظريه اجتماعى، در قياس با [ راى ] هابرماس، بيشتر محافظه‏كارانه است تا رهايى‏بخش. عمده اعتراضات هابرماس به نقدى درونى اختصاص داشت كه در آن به ذكر تناقضات و ناسازگاريهاى نظريه سيستمها پرداخته بود. البته اين جزئيات فنى‏تر، در حوزه عمومى، تحت‏الشعاع اين دريافت قرار گرفت كه نظريه سيستمها، در واقع، بخشى از معارضه با انديشه روشنگرى و معارضه با تمامى نظريه ليبرال و راديكال بود كه از انديشه‏هاى فراگير روشنگرى الهام مى‏گرفت و از گذر آنها فهم مى‏شد. هابرماس با الحاق لومان به نظريه‏پردازان محافظه‏كار نظير آرنولد گلن و متهم ساختن او به جزم‏گرايى نهفته در موضع ضدروشنگرى‏اش، اين نظريه را پروراند. شايد مخربترين مدعايى كه هابرماس پيش مى‏نهد متضمن مفاهيم حقيقت و ايدئولوژى است كه او در كار لومان مى‏يابد. اگر، آنگونه كه لومان قائل است، حقيقت‏به نحو كاركردى تعريف شود، آن هم به مثابه صورتى از گزينشگرى درون سيستمهاى علمى، آنگاه ديگر نظريات و امور واقع، بيرون از اين حيطه خاص نمى‏توانند در معرض انتقاد يا بى‏اعتبارسازى قرار گيرند. هابرماس كه از نظريه حقيقت و صدق مبتنى بر اجماع حمايت مى‏كند، بر آن است كه موضع لومان پيامدهاى نسبتا زيان‏بخشى براى نظريه اجتماعى دارد. لومان با تقليل حقيقت (صدق) به كاركرد توليد يقين، جز از جهت نقشى كه ايدئولوژيها در حفظ سيستمها ايفا مى‏كنند، از ارزش‏گذارى بر آنها محروم مى‏شود. بدون ملاكى براى حقيقت، هيچ نقدى بر اين ايدئولوژى وجود نخواهد داشت كه بتواند معين سازد كدامين گزاره‏ها نمايانگر علايقى‏اند كه بر پيوندهاى نامتقارن (قدرت، پايگاه و غيره) ابتناء دارند و كدامشان تعابيرى از اجماع اصيل و غيراجبارى هستند. هابرماس، به نحو ضمنى، مدعى مى‏شود كه نظريه لومان مانع از هرگونه رهايى‏بخشى است، چرا كه ما را مجاز نمى‏دارد تا ماهيت پس‏رونده سلطه را در سيستمهاى اجتماعى فردى و يا در سيستمهاى اجتماعى به مثابه يك كل، به نقد كشيم. (6)

طريق ورود نظريه سيستمها به جمع بزرگ خوانندگانى كه فاقد گرايش جامعه‏شناختى بودند، براى اتخاذ آن از جانب نظريه‏پردازان حوزه ادبيات سودمند واقع نشد. در اوايل دهه 1970، پژوهشهاى ادبى هنوز دغدغه رويكردهاى گوناگونى را داشتند كه به طرق مختلف با ديدگاه نظريه سيستمها در تعارض بودند. شايد برجسته‏ترين اين رويكردها، نظريه دريافت، (reception theory) بود كه در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970، بر بخش بزرگى از مباحث‏سيطره داشت. امتزاج افقى كه مبناى پديده‏شناسانه داشت و از هرمنوتيك وجودشناختى اخذ شده بود، با مفهوم تكامل نزد فرماليستهاى روس، نظريه دريافت را قادر مى‏ساخت تا در مذاق آن دسته از نظريه‏پردازان ادبى كه به ترقى اجتماعى و صورت ادبى التفات داشتند، مطبوع افتد. تلقى آثار ادبى به منزله واكنشهايى در قبال مجموعه‏اى ثابت از توقعات، ياس، (Jauss) و ديگران را قادر مى‏ساخت تا الگويى تاريخى برسازند كه، در عين حال، فرصت مداقه در جزئيات متن را نيز فراهم آورد. تعريف افق به منزله يك بناى ادبى و اجتماعى، اهتمامهاى زيباشناسانه را به نحوى بالقوه به قلمرو جامعه مرتبط ساخت. بدين‏سان، نظريه‏پردازان حوزه دريافت، تنوعى از شقوق بديل را پيش روى داشتند كه دامنه آنها از تفسيرهاى تقريبا فرماليستى ساختارهاى مربوط به متون و انواع ادبى تا ملاحظات جامعه‏شناسانه ناظر به نحوه قرائت [ متون ] در ميان لايه‏هاى يك جمعيت مفروض، گسترده بود. (7) شقوق جايگزين نظريه دريافت، نسبت‏به نظريه سيستمها، حتى از اين همه كم‏لطف‏تر بودند. دامنه تنوع نظريات مبتنى بر جامعه‏شناسى، از نگرش سنتى ماركسيستى در ادبيات به مثابه بازتاب جامعه، تا گزينه‏هاى مكتب فرانكفورت كشيده مى‏شد; مكتبى كه زيباشناسى را در قلمرويى رمزآلود جاى مى‏داد كه اندكى از انگيزه‏هاى رهايى‏بخشى را در خود محفوظ مى‏داشت. در تمامى اين كوششهاى نظرى، مفاهيم ترقى و تامل و نقادى، نقشى چنان عمده ايفا مى‏كردند كه براى ظهور نظريه سيستمها لاجرم بايد نگرش غالب ناظر به رهايى‏بخشى، تقريبا به طور كامل، كنار گذاشته مى‏شد.

در نتيجه، اولين مساعى نظريه‏پردازان سيستمها در زمينه پژوهشهاى ادبى، منزوى گشته و عمدتا محدود به طرحهايى شد كه يا با ادبيات به منزله يك نهاد اجتماعى سروكار داشتند و يا به كاركرد پژوهشهاى ناظر به فرهنگ و ادبيات ژرمن (8) در جامعه آلمانى مى‏پرداختند. تنها در اواخر دهه 1980 و اوايل دهه 1990 است كه مى‏بينيم نظريه سيستمها در ميان نظريه‏پردازان ادبى بر آن (1989)، زيگفريد. جى اشميت (11) (1989)، ديتريش شوانيتز (12) (1990) و نيلز وربر (13) (1992) و مجموعه‏اى از مقالات گرد آمده توسط هنك دوبرگ و ماتياس پرانگل (14) (1993) نشان مى‏دهند كه علاقه معطوف به نظريه سيستمها هم از حدتى بالا برخوردار است و هم اينكه در سالهاى اخير به وجود آمده است. (15) پرسشهاى آشكارى كه اين پذيرش به تاخيرافتاده نظريه سيستمها در ذهن ايجاد مى‏كند به قرار زير است: چرا نظريه‏اى جامعه‏شناسانه كه سالهاى بسيار در همين نزديكى حاضر بوده، ناگهان طى پنج تا ده سال گذشته چنين توجه وافرى را از سوى پژوهشگران ادبى به خود معطوف كرده است؟ كدامين ويژگيهاى نظريه سيستمها جالب توجه اين پژوهشگران واقع شده و اين ويژگيها براى آنكه، از نظر وظايفى كه به طور مرسوم به پژوهش ادبى نسبت داده مى‏شود، پذيرفتنى يا دست‏كم مورد استفاده باشند، چگونه تحولى يافتند؟ و بالاخره اينكه، نظريه ادبى، از آن حيث كه نظريه سيستمها تلقى مى‏شود، چه كاركردى دارد و در دورنماى ايدئولوژيك متعلق به آلمان تازه وحدت‏يافته پس از برچيدگى ديوار [ برلين ] ، چه كاركردى خواهد داشت؟ اين پرسشها را نمى‏توان به سادگى از يكديگر تفكيك كرد و نزد هر پژوهشگرى نيز همسان نيستند. اما براى همه‏كس، به استثناى متفكرانى كه با نظريه سيستمها متقاعد شده‏اند، پاسخ اين پرسشها در جهت روشن ساختن يكى از نوترين و مشكل‏سازترين گرايشهاى نظرى در حلقه‏هاى امروزى پژوهش در حوزه فرهنگ ژرمن، (Germanistik) كارساز خواهد افتاد.

جذابيت نظريه سيستمها براى جهان علم در دوران صدراعظمى كوهل، (Kohl) ،قبل از هر چيز، بر ادعاى آن به داشتن دقت و كليت مبتنى است. نظريه سيستمها با تعداد مشخصى از مفاهيم و شماى مفهومى كاملا بسطيافته‏اى، كه در مورد تمامى پديده‏هاى اجتماعى صادق‏اند، عمل مى‏كند. به عنوان صورتى از يك رويكرد علمى به جامعه، نظريه سيستمها از رهگذر قرابتش با علوم طبيعى، دقت‏خود را با قوت افزونترى جلوه‏گر مى‏سازد. از يك سو، نظريه سيستمها [ مفاد خود را ] از الگوى زيست‏شناسانه‏اى اخذ مى‏كند كه بر بقاى موجود اندام‏وار و تكامل انواع استوار است. سيستم اجتماعى شبيه به سيستم زيستى تصور مى‏شود، چرا كه هر دو مرزهايى را حفظ مى‏كنند و در ارتباطى متقابل با عالم خارج، خواهان ابقاى خود هستند. از سوى ديگر، نظريه سيستمها همچنين از علم سيبرنتيك و منطق دوارزشى كه با فن‏آورى اطلاعاتى نوين همبستگى دارد، بهره‏مند است. گزينشى كه در درون يك سيستم موجود انجام مى‏گيرد، در ضبط و مهار جفتهايى متضاد همچون تعالى / درون - بودى (نزد سيستمهاى دينى) يا صدق / كذب (نزد سيستمهاى علمى) قرار دارد و اين دوگانگيهاى مفهومى، مسئول فروكاستن آن پيچيدگى‏اند كه به هنگام ورود عناصرى از محيط خارج به درون سيستم رخ مى‏دهد. اين نماى علمى مى‏تواند توجيهى باشد براى اين امر كه تعدادى از طرفداران متاخرتر نظريه سيستمها، همچون زيگفريد جى. اشميت و ورنر فالستيش، از ميان نهضتهاى متقدم مكتب ادبى تجربى برخاسته‏اند. آشكار است كه نظريه سيستمها عده‏اى از پژوهشگران را به سوى خود جلب كرده است، زيرا وعده غلبه بر شيوه‏هاى شهوديترى را مى‏دهد كه ملازم نظريه انتقادى و رويكردهاى مبتنى بر هرمنوتيك‏اند كه خود را در مخالفت‏با شيوه‏هاى علوم طبيعى قرار مى‏دهند. به واقع اگر اثر بزرگ گادامر، حقيقت و روش، را به مثابه نوشته‏اى فهم كنيم كه درصدد است تا ذات فراگير حقيقت هرمنوتيكى را بر روش علوم طبيعى سيطره بخشد، آنگاه رويكرد نظريه سيستمها را به منزله قول مخالف درخواهيم يافت: تسلط روش به مثابه علم بر حقيقتى كه همچون فهم هرمنوتيكى تلقى شود.

شايد طريق اصلى در حصول اعتبار علمى از جانب نظريه‏پردازان سيستمها در حوزه ادبيات، اعمال محدوديتى دقيق و سختگيرانه بر آن چيزهايى باشد كه خود در سيستم ادبى مى‏گنجانند. در رويكرد نظريه سيستمها، سيستمهاى ادبى - يا دست‏كم سيستم هنرى - به مثابه يكى از سيستمهاى فرعى متعلق به جوامعى كه به لحاظ كاركردى از يكديگر تمايز مى‏يابند، انگاشته مى‏شود. پيش از آنكه اين تفكيك كاركردى به وقوع پيوندد، تشخيص ادبيات و هنر از ساير عرصه‏هاى حيات اجتماعى، همچون دين و سياست، ميسر نبود. اما با ظهور مدرنيته، ادبيات در قلمرو خاص خود قرار گرفت و پيوندها يا تداخلهايش با ساير حوزه‏ها گسسته شد. در نظريه سيستمها، اين حوزه‏هاى ديگر، كه به منزله سيستمهاى فرعى اجتماعى تلقى مى‏شوند، محيطى را تشكيل مى‏دهند كه ادبيات مى‏تواند قلمرو خود را از آن تمييز دهد. نقطه عطف ادبيات و هنر، به طور كلى، خاصه در آلمان، قرن هجدهم است. تصادفى نيست كه عمده آثار نظريه‏پردازان سيستمها (اشميت، وربر، ديسل بك، اشتانيتزك) بر دورانى متمركز شده است كه طى آن، ادبيات و هنر از قالب يك كاركرد اجتماعى يكپارچه درآمده و به صورت حوزه‏هاى خودگردان تلاش مبدل شده‏اند. البته تشخيص يك تحول اساسى در نظام اجتماعى دوران مدرنيته امر تازه‏اى نيست و مشاهده ظهور هنر خودگردان نيز يك كشف حيرت‏انگيز به حساب نمى‏آيد. تازگى رويكرد نظريه سيستمها صرفا همان چارچوب مفهومى‏اى است كه در درونش اين تبدلها قالبى نظرى مى‏يابند. بنا به راى نظريه‏پردازان سيستمها، ادبيات به مثابه يك سيستم خودگردان يا «خودسازنده‏»، با مفهومى از گزينش عمل مى‏كند كه كاركردهاى سابق آثار ادبى را مطرود مى‏سازد. البته طرفداران نظريه سيستمها، ناگزير از اذعان به اين حقيقت‏بديهى‏اند كه آثار ادبى اغلب داراى كاركردى سياسى، ايدئولوژيك، دينى و يا حتى اقتصادى هستند; اما آنها مصرانه مى‏گويند كه اين خصوصيات جزء ذاتى يك حوزه ادبى خودگردان نيستند. (16) با اين راى، نظريه‏پردازان سيستمها، به بهاى محروم ساختن پژوهش ادبى از تنوع و ذوقى كه به آن تعلق دارد، براى كار خود دقت «علمى‏» كسب مى‏كنند. (17)

ويژگى ديگرى كه نظريه‏پردازان سيستمها را شيفته ساخته است، مدعاى نظريه سيستمها مبنى بر واژگون ساختن تمامى رويكردهاى سابق است; اينكه چيزى ماهرانه‏تر و زاياتر را جايگزين آن صورتهايى از نظر و عمل گردانند كه اكنون ديگر دوران كاربردشان به سر آمده است. تصادفى نيست كه كتاب شوآنيتز اين عنوان فرعى را به خود اختصاص داده است: «پارادايم نو». درست همانگونه كه در اواخر دهه 1960 (18) ، نظريه دريافت [ نظريه‏اى كه معناى متن را در گرو دريافت‏خاص خواننده قرار مى‏دهد ] ، در نسبت‏با تاريخ ادبيات، براى خود مدعى جايگاهى پارادايمى است. نظريه سيستمها نيز در دهه ما مى‏كوشد تا چنين بنمايد كه بر آن است تا پژوهشهاى ناظر به تمامى پديده‏هاى اجتماعى را دگرگون سازد. اين مدعا، بخصوص پژوهشگران در جمهورى فدرال آلمان را به خود جذب كرد، [ چرا كه ] آنجا مناظرات پرشور اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970 جاى خود را يا به يك روند نظريه‏ستيز، يعنى تكرارى از حقايق پيشين كه بى‏رمق و كهنه به نظر مى‏آمدند، سپرده بود و يا به نظريه‏هاى وارداتى از فرانسه و ايالات متحده. اين وضعى بود كه در آن پژوهشگران آلمان، در بهترين حالت، به سان كسانى تلقى مى‏شدند كه با اندكى تاخير به اركستر سيار نظريه‏پردازان بيگانه پيوسته‏اند. نظريه سيستمها، امكان بنا نهادن يك تشكيلات روشنفكرى را به دست داد كه اصيل و خانگى و هم واجد اصولى در درون خود بود (دست‏كم از آن لحاظ كه بر نظريه علوم اجتماعى اتكا داشت).

شدت پايبندى به اصول را نزد نظريه‏پردازان سيستمها در حوزه ادبيات، شايد بتوان به بهترين شكلش در شوآنيتز مشاهده كرد. تنها بحث طويلى كه از سوى يك نظريه‏پرداز به زبان انگليسى صورت گرفته است، به شوانيتز اختصاص دارد. نكته حائز اهميت اين است كه شوآنيتز در هيچ بخشى از نوشته خود متعرض بحث ادبى و يا كاربردهاى ادبى نظريه سيستمها نمى‏شود، هرچند آن مجلدى كه مقاله او را در خود جاى داد، به «مقالاتى درباره حال و آينده نظريه ادبى‏» (19) اختصاص يافته بود. در عوض، او مقدمه‏اى بر آموزه‏هاى اصلى نوشته‏هاى لومان به دست مى‏دهد كه با زحمت فراوان فراهم‏آمده و آكنده از مطالب مهم است و البته ستايش از ماهيت انقلابى [ نوشته‏هاى لومان ] در سراسر آن مكررا به چشم مى‏خورد. آنجا مى‏خوانيم كه نظريه سيستمها از يك «قابليت عميق براى انطباق‏» برخوردار است و نيز «مى‏تواند پديده‏هايى را كه بى‏چون و چرا مسلم انگاشته مى‏شوند، به عناصر مجزا خرد كند.» اين نظريه، با پيوستن به جرگه علوم طبيعى، «جملگى پيوندها را با سنتهاى معرفت‏شناختى در فلسفه گسيخته است.» (20) وعده ضمنى نظريه سيستمها داير بر نوآورى، آن را همچون رويكردى مى‏نماياند كه ارتباط ما را با متون ادبى و سنت ادبى ديگرگونه خواهد ساخت.

بااين همه، اگر به دستاوردهاى واقعى نظريه سيستمها در باره امور سنتى مربوط به پژوهش ادبى نظر كنيم، درمى‏يابيم كه تاكنون نتايج نسبتا مايوس‏كننده بوده‏اند. به خلاف تلاشهاى گذشته و كوششهاى فعلى، كه در جهت احياء و يا اصلاح پژوهشهاى ادبى صورت گرفته و مى‏گيرند، نظريه سيستمها فقط توانسته است‏بر پديده‏اى كه طى دهه‏هاى بسيار مورد توجه و تحليل قرار گرفته است، لايه‏اى از اصطلاحات فنى بيافزايد. آنچه كه در اين خصوص حائز اهميت است آن است كه نظريه سيستمها در ايجاد انگيزه‏اى تازه براى تجديدنظر در آثار موثق سنتى، مساهمتى نداشته است. درحالى‏كه رويكردهاى ماركسيستى در دهه 1960، ما پيش از جنبش مارس (23) ، طبيعت‏گرايان و ادبيات پرولتاريا، برگيريم و در دل آثار موثق جاى دهيم، و درحالى‏كه پژوهشهاى مربوط به فمينيستها و همجنس‏گرايان، ما را وادار مى‏ساختند كه تمايلات خبيثانه پژوهشهاى گذشته را در ضديت‏با جنس زن و انزجار از همجنس‏گرايى، از نو ارزيابى كنيم، نظريه سيستمها در ارائه بازنگريهايى درخور ملاحظه در انواع متونى كه مى‏خوانيم و يا دلايل خواندن آنها، موفقيتى كسب نكرده است. در واقع، اگر آثارى را كه تاكنون از سوى نظريه‏پردازان سيستمها مورد بررسى قرار گرفته‏اند لحاظ كنيم، آنگاه در اغلب موارد درمى‏يابيم كه آنها به تاييد دوباره وضع موجود پرداخته‏اند. پس از آنكه ذكر مكرر و الزامى اهميت لومان و شرح انتزاعيات نظرى را، كه به زعم پيروان خاص او بسيار سودمند است، از نظر گذرانديم، تحليل متون و نگرشهاى تاريخى را تقريبا حداقل خواهيم يافت. براى نمونه، شوآنيتز كه در ميان پژوهشگران ادبى طرفدار نظريه سيستمها صاحب بديعترين نوشته‏ها و افكار است، در بحثى كه درباره نمايشنامه جديد پيش مى‏نهد، از شخصيتهاى نويسندگان واقعى استفاده مى‏كند، و شايان توجه است كه او [ براى اين منظور ] از جرگه آشناى نويسندگان تجددگرا همچون شاو، پيراندلو، برشت، اينسكو و بكت (24) بهره مى‏جويد. تقرير ديسل‏بك از كتاب آموزش زيبايى‏شناسى به قلم شيلر، مؤيد همان مطالبى است كه سالها درباره اين متن گفته شده است و آن اين كه شيلر مبلغ قلمرويى براى هنر خودگردان است كه بر نمونه‏هاى كلاسيك بنا نهاده شده باشد. همچنين، متونى كه وربر در مطالعات خود به عنوان مرجع مورد استفاده قرار مى‏دهد، شامل آثار نويسندگانى همچون گوته، شيلر، اشلگل، هافمن، هاينه و آيشن دورف است كه آثارى معياردهنده‏اند. تقسيم مجددى كه نظريه سيستمها از سنت ادبى به دست مى‏دهد، شامل تاملى نو و نظام‏مند در اين ميراث نمى‏شود. وعده نظريه سيستمها، مبنى بر ايجاد دگرگونى مفهومى، تاكنون، متون و نويسندگان و مفروضات بنيادين در تاريخ ادبيات را دست‏نخورده رها كرده است.

انقلاب علم‏گرايانه و محافظه‏كارانه‏اى كه از جاذبه نظريه سيستمها جدايى‏ناپذير است، خود را در سه‏گونه پروژه هويدا ساخته است. نمونه واضح نخستين پروژه را مى‏توان در مطالعات اشتانيتزك درباره حماقت، (Blodigkeit) يافت. درحالى‏كه اشتانيتزك به وضوح وامدار فضاى روشنفكرى بيل فلد بود، جايى كه لومان تا سال 1992 يعنى زمان بازنشستگى خود در آن به تدريس اشتغال داشت، در اين تك‏نوشته خود، پيوندها و مستلزمات جالب مفهوم حماقت را در گفتمان آلمان قرن هجدهم مى‏يابد. هرچند اين واژه امروز معناى حماقت را افاده مى‏كند، اشتانيتزك به نحوى عالى نشان مى‏دهد اين واژه كه در قرون گذشته بيشتر بى‏آلايشى و ساده‏دلى يا كم‏رويى را به ذهن متبادر مى‏كرده است، اكنون در احاطه دشتى حاصلخيز از معانى قرار دارد كه واجد تبعات سياسى و دينى و زيباشناختى است. به خلاف ساير متفكران متكى بر نظريه سيستمها، در اين پژوهش، اشتانيتزك نقش مريد و شارح لومان را ايفا نمى‏كند. در عوض، تنها با استشهاداتى اندك، عمدتا به جهت [ حفظ ] چارچوبى كه در درون آن بتوان مفهوم حماقت را كاويد، به لومان استناد مى‏كند. آنچه كه بيش از همه براى اشتانيتزك سودمند افتاد، آشكارا تحقيقات لومان درباره ساختار اجتماعى و علم معانى (25) بود. بر همين اساس، اشتانيتزك علاقه‏مند است كه نشان دهد چگونه «در "زمينه" گذار از تمايز اجتماعى اساسا قشربندى‏شده به تمايز اساسا كاركردى، پديده‏هاى معنايى به سان امور واقع و عوامل واقعى‏» (26) وضع مى‏گردند. از اين‏روست كه دو تا از ويژگيهاى نظريه سيستمها براى او اهميت مى‏يابند: اولين ويژگى به توصيف تحولى مى‏پردازد كه، با تبديل جوامع سلسله‏مراتبى به جوامعى كه به لحاظ كاركردها سامان يافته‏اند، در پايگاه فرد رخ مى‏دهد. دومين ويژگى بر آن است كه در دوران مدرنيته، قلمرويى خودگردان را به هنر اختصاص دهد. اشتانيتزك مبرهن مى‏سازد كه چگونه مفهوم «حماقت‏»، در مجموعه‏اى از تاملات كه به دقت مستند گشته و به نحوى متقاعدكننده مستدل شده‏اند، با اين هر دو تحول ماندگار مرتبط است. با وجود اين، كتاب او نهايتا بيشتر به فهم ما از ظهور فرد مدرن و مفاهيم مدرن هنر يارى مى‏رساند تا به نظريه سيستمها. شايد مقدمات و نظريات اصلى اشتانيتزك، بيشتر نتيجه يك تبيين صبورانه از جزئيات متون و جزئيات تاريخى بوده باشد تا نتيجه پيروى از نظريه سيستمها; و احتمالا نيز همين‏طور بوده است. (27)

دومين گونه پژوهش، كه نمونه‏اش كتابهاى اشميت و وربر هستند، دگرگونيهاى اجتماعى را درون خود قلمرو ادبيات مورد توجه قرار مى‏دهد. درحالى‏كه اشتانيتزك براى كاوش و ايضاح تحولات فراگيرتر، مطالعه دقيق يك مفهوم واحد را بر عهده گرفت، آثار اشميت و وربر، به طور خاص، به نحوه جرح و تعديل خود ادبيات، در فراگرد متجددسازى دوران توجه مى‏كند. از بين اين دو كتاب، اثر اشميت چشم‏اندازى وسيعتر دارد و همچنين به ميزان كمترى متكى به الگوى قويا لومانى است. در تلاش براى فراهم آوردن گزارشى جامع از سيستم اجتماعى بالنده ادبيات در قرن هجدهم، اشميت طى فصولى متوالى به قلمرو خصوصى، حكومت، اقتصاد، قانون، تعليم و تربيت، دين، علم تجربى و هنر مى‏پردازد تا روشن سازد كه در خلال قرن هجدهم، ادبيات خود را از نو وضع مى‏كند. اهتمام اصلى او آن است كه نشان دهد چگونه قراردادهاى نمايشى، كه ادبيات به آنها وفادار است، ديگر مستقيما به واقعيت اجتماعى اشارت ندارند و بدين‏سان ادبيات را به مثابه قلمرويى براى بازى آزاد ذهنى تسجيل مى‏كنند; سپس [ اين قلمرو ] به خودسازى و تشكيل هويت مدد مى‏رساند. به دليل چنين حملاتى به سيستم روانى (آگاهى) - كه به زعم نظريه‏پردازان درست‏انديش‏تر [ در حوزه ] نظريه سيستمها، محيط سيستمهاى اجتماعى است، هرچند خارج از خود اين سيستمها قرار دارد - در ميان نظريه‏پردازان سيستمها، اشميت همچون يك شمايل شكن به نظر مى‏آيد. (28)

وربر در وفادارى خود به لومان از اشميت متعارفتر است. به نظر مى‏رسد تنها تخطى او از استاد، آن باشد كه براى سيستم اجتماعى متعلق به ادبيات، به عنوان ضابطه گزينش، [ جفت ] جالب / ملال‏آور را بر زيبا / زشت ترجيح مى‏دهد. خوانندگان آثار وربر، نمى‏توانند از موافقت‏با نتايج مطالعات فردى او به راحتى سر باز زنند. براى مثال، او معتقد است كه با تفكيك يك سيستم فرعى ادبى، نويسندگان بر آن شدند كه از نمايش انحصارى زيبايى و نيكى تخطى ورزند (به اين معنا كه زيبايى‏شناسى امور زشت و فاسد آغاز شد); اين‏كه به تدريج در متون ادبى، نمايش قتل، كاركردى صرفا زيباشناختى يافته است و امر موحش به يك جلوه زيباشناختى بدل مى‏گردد; و اين‏كه پرومته گوته نقطه عطفى را در ادبيات مى‏نمايد كه در آن هنرمند ملهم از جانب خدا، جاى خود را به نابغه متكى بر معيارهاى غيردينى مى‏سپارد. اثر وربر، تك‏نگاشتى به شدت اثرگذار است و در چارچوب نظريه سيستمها، در جهت انجام وظيفه‏اى خطير، سودمند مى‏افتد; يعنى ايضاح رمزى كه ادبيات را از محيطش متمايز مى‏سازد. حتى در اين صورت، با لحاظ گرفتاريهاى نظرى بسيار، نتايج‏برآمده از اثر وربر، نسبتا پيش پا افتاده‏اند. حتى بنيان نظرى او كه فرضيه ترديدآميزش را پيش مى‏برد، فرضيه‏اى كه بر مبنايش متون «ملال‏آور» به سيستم اجتماعى ادبيات تعلق ندارند، سزاوار آن نيست كه از جانب همگان مورد تحسين واقع شود.

سومين نمونه كه نگرشهاى نظريه سيستمها را به كار مى‏گيرد، از جانب شوآنيتز پيشنهاد شده است. كتاب او، با عنوان نظريه سيستمها و ادبيات، به واقع تخيلى‏ترين كتابى است كه از ميان مكتب لومان ظهور كرده، هرچند ساير طرحهايى كه در بررسى متون، به اندازه اين كتاب نوآورانه‏اند، هميشه نمى‏توانند با شكل بسيار ابتكارى آن برابرى كنند. به نظر مى‏رسد شوآنيتز بر اين عقيده باشد كه موفقيت‏آميزترين طريق براى مطرح ساختن نظريه سيستمها در حيطه پژوهش ادبى، همانا خود ادبيات ابتكارى است. مشكل آنجاست كه غالبا متون ادبى حاضر، صرفا به نحوى غيرمستقيم، با تلاشهاى نظرى و انتزاعى جامعه‏شناسى اواخر قرن بيستم در بيل فلد مرتبط مى‏شوند. نتيجه آن كه شوآنيتز، براى همراه ساختن ادبيات با نكات نظريى كه در صدد ايضاحشان است، يا بايد مهارتهاى تفسيرى برجسته‏اى به كار بندد يا اينكه در اكثر مواقع ناگزير باشد كه خود به ابداع مكالماتى ميان شخصيتهاى داستانى و نويسندگان و يا هر دو بپردازد كه در خلال اين مكالمات، نظريه سيستمها را شرح مى‏دهند. مكالمات خيالى شوآنيتز همچون واحه‏هايى‏اند كه بدون آنها، اين سرزمين نظرى، خشك مى‏بود.

پنج نمايشنامه‏نويس نوگرايى كه در بالا از آنها نام برده شد، هر كدام از يك جهت، در خدمت تحقق اهداف عالى لومانى قرار گرفته‏اند; و همچنين‏اند، شرلوك هولمز و دكتر واتسن; رزنكرتس و گيلدسترن، هوراشيو، هملت و شكسپير; اولريش، استام و ديوتيما از مردى بدون خصوصيات; آقاى تست در اثر والرى و اسكار وايلد. شوآنيتز متقاعد شده است كه به كار گرفتن شخصيتهاى داستانى و نويسندگان در جهت ارائه مفاهيم محورى نظريه سيستمها، صرف يك روش براى مطبوع ساختن افكار جامعه‏شناختى انتزاعى نيست. او تصديق مى‏كند كه ميان نظريه سيستمها و ادبيات، خاصه در تاكيد متقابل آن دو بر خودسازندگى، پيوندهايى اصيل وجود دارد. در كاربست تاريخى‏اش از ادبيات، رويكرد شوآنيتز از آن دو رويكرد ديگر كه در برخورد با ادبيات، بر نظريه سيستمها ابتناء دارند، متفاوت است. تفاوت آنها از اين جهت است كه او در واقع تدابيرى براى تفسير متون منفرد ادبى اتخاذ مى‏كند. در باره نحوه برخوردش با نمايشنامه و داستانهاى منثور بر اين عقيده است كه خود اين انواع ادبى، گونه‏هايى از سيستمها را تشكيل مى‏دهند كه بر مبناى درونمايه‏هايى مشترك، شخصيتها و مفاهيم بنيادى، مولد گونه‏هايى متنوع مى‏گردند (يا به عبارتى خود را توليد مى‏كنند). آنگاه كه در يكى از مكالمات ساختگى شوآنيتز، هملت‏به اعتراض مى‏گويد كه او را با پوتزو يا گوتزو يا هام (29) اشتباه گرفته‏اند، شكسپير در پاسخ مى‏گويد: «فرد، شخص، شخصيت، هويت! همه‏چيز در تكامل اجتماعى - فرهنگى متحول مى‏شود، حتى اين مفاهيم.» (30) اين تدبير تفسيرى، كه متون را بازنوشته متون پيشين تلقى مى‏كند، تدبيرى كاملا جديد نيست; آن يادآور هارولد بلوم است در كتاب دغدغه نفوذ (1973) و يا هانس رابرت ياس كه هر دوى آنها، هرچند از نظرگاههايى عميقا متفاوت، ادبيات را به منزله سيستمى بسته تلقى مى‏كردند كه متون درون آن، واكنشى نسبت‏به آثار سلف خود است. دومين تدبير فراهم‏آمده از جانب شوآنيتز، به همين اندازه، ماخوذ از سنت انتقادى است. در آخرين فصل كتابش، او به جانبدارى از الگويى مى‏پردازد كه خواندن متن را بر نشانه‏هاى متقابل، همچون مرد / زن، حيات / مرگ ، مرطوب / خشك، متكى مى‏سازد. (31) اين نوع از خواندن، كه در پشت‏سر خود به الگوهايى ساختارگرايانه و فرماليستى (طرفداران ولاديمير پروپ) نظر دارد، قطعا مى‏تواند همچون يك دستگاه تفسيرگر به كار افتد و نتايج‏برآمده از آن، شايد به اندازه مكالمات ساختگى شوآنيتز، خيالپردازانه باشد. با اين حال، اين الگو، از حيث نظرى، در نسبت‏با الگوهايى كه تاريخى بلند در نظريات ادبى قرن بيستم دارند، پيشرفتى نشان نمى‏دهد. شوآنيتز در پايان كتاب خود، تفسير ادبى را نقطه تمييز ژرف ساخت از روساخت [ متن ] قرار مى‏دهد و بدين‏سان شقى بديل ارائه مى‏كند. اين الگو، بيش از هر چيز، زبانشناسى چامسكى (32) را به ياد مى‏آورد. بدين‏سان، شوآنيتز با اقتباس نظريه سيستمها، اشباح نظريات ادبى گذشته را از نو زنده مى‏كند. على‏رغم خلاقيت‏بالايى كه در كار شوآنيتز وجود دارد و غناى دانش نظرى‏اش كه از علوم طبيعى و جامعه‏شناسى و هنر به دست آمده است، او از حيث عملى، در تاريخ و تفسير ادبى، تقريبا هيچ سهمى ادا نمى‏كند.

على‏رغم تحول علم‏گرايانه‏اى كه شوآنيتز تسليمش گشته و يا شايد به جهت همين تحول، او همچون همگامان ديگر خود در نظريه سيستمهاى ادبى، به الگويى محافظه‏كارانه از تفسير واقعى پايبند است. حتى تظاهر به دگرگون ساختن تفكر اجتماعى بر مبناى الگويى علمى، براى اروپاى پس از جنگ جهانى دوم امرى تازه به شمار نمى‏رود، چرا كه همين امر در كانون توجه ساختارگرايان فرانسه قرار داشت. به واقع، توازى آراء موجود در نظريه سيستمها با ساختارگرايى و پيامدهايش، امرى فاقد اهميت نيست و نظريه سيستمها را مى‏توان تا حدودى به مثابه نسخه‏بدل آلمانى اين نحوه تفكر فرانسوى قلمداد كرد كه با اندكى تاخير پديدار گشته است. هرچند كه نظريه‏پردازان سيستمها، از جمله خود لومان، مكررا منكر وجوه تشابه ميان اين دو [ نحوه تفكر ] شده‏اند و اگرچه تقريبا هر يك از آثار اصلى نظريه‏پردازان سيستمهاى ادبى، الزاما به بحث درباره ساختارگرايى، پساساختارگرايى و ساختارشكنى (33) پرداخته است و هرگونه قرابت‏با اين مكاتب را انكار مى‏كند، به سهولت مى‏توان در ساحتهاى متعدد، پيوندهايى را ميان آنها بازشناخت. همانا ويژگيهاى بنيادينى كه ژان پياژه در ساختارگرايى مى‏يابد، به راحتى قابل انتقال به طرح لومان است. (34)

در تلاش براى وحدت بخشيدن به يك نهضت ناهمگون فكرى كه ساختارگرايى نام گرفته بود، پياژه كليت و تحول و خودسازى را به عنوان آراء اصلى و ذاتى ساختارگرايى مشخص كرد. هم در بيان پياژه و هم در نظريه لومان، ساختار يا سيستم، به طور نسبى، با انسجام درونى خود و با تبعيتش از يك توانمندى درونى تعريف مى‏شود. اگرچه در تعريف ساختار، مشخصا مفهوم محيط بيرونى غايب است، هر دوى اين دريافتها بر روابط كاركردى درونى استوارند. نزد هر دو الگو، از آن حيث كه هر كدام ذاتى فعال را از پيش مفروض مى‏گيرد، اصل تحول حائز اهميت است. نه ساختار و نه سيستم، هيچ‏يك به نحو منفعلانه پذيراى صورتى متصلب نيست و تسليم حدودى از پيش تعيين‏شده نمى‏گردد. نهايتا اينكه، هم ساختار و هم سيستم بر مبناى اصل خودساماندهى عمل مى‏كنند. از نو متذكر مى‏شويم كه تاكيد نظريه سيستمها قدرى بيشتر بر كاركرد و وابستگى متقابل با محيط است. اما به هر حال، ساختارگرايى و نظريه سيستمها، اين مفهوم را به اشتراك در خود دارند كه تحول و مسير آن از ناحيه قوانين درونى تعيين مى‏شود و نه از جانب نيروهايى بيرونى و متعالى.

در سطحى فلسفى، مى‏توان ساختارگرايى و نظريه سيستمها را ملازم يكديگر دانست، چرا كه هر دو بر مفهوم تفاوت (35) تكيه دارند. در ميان كسانى كه اين اصطلاح را ارج مى‏نهند، شايد سوسور از همه مشهورتر باشد. پيش از سوسور، اكثر زبانشناسان يك واژه يا نشانه را داراى ارزشى محصل تلقى مى‏كردند كه آن را از واژگان يا نشانه‏هاى ديگر مشخص مى‏ساخت. سوسور اصرار مى‏ورزد كه واژه‏ها از رهگذر يك ارزش درونى عمل نمى‏كنند، بلكه فقط به واسطه جايگاه نسبى خود و تفاوتشان با ديگر نشانه‏ها كاربرد مى‏يابند. در عبارت مشهورى كه از كتاب درسهايى درباره زبانشنانى همگانى نقل‏قول مى‏شود، سوسور چنين اظهار مى‏دارد: «در زبان فقط تفاوتها وجود دارند. حتى از اين مهمتر آنكه: تفاوت به معناى عام متضمن وجود واژه‏هايى محصل است كه تفاوت در ميان آنها به وجود آمده است; اما در زبان، بى‏آنكه واژه‏هاى محصلى وجود داشته باشند، فقط تفاوتها يافت مى‏شوند.» (36) مصطلحات لومان اندكى متفاوت است. اما دريافت او [ از اين مساله ] شباهتهاى چشمگيرى را با مفهوم تفاوت نزد سوسور آشكار مى‏سازد. براى اين جامعه‏شناس آلمانى، مساله موردبحث همانا «اولويت نفى‏» در تشكيل معنا است.35 تنها در نسبت‏با كل گستره مربوط به ديگر معانى ممكن و نيز فقط با كنار گذاردن امكانات ديگر است كه مى‏توانيم به حدود معنادار دست‏يابيم. لومان اين فرآيند تمايزگذارى را «نفى‏» نام مى‏دهد كه چه‏بسا تا حدى گمراه‏كننده باشد. او همچون سوسور، اين فرآيند را سرچشمه تمامى هويات تلقى مى‏كند. (37) علاوه بر اين، هم سوسور و هم لومان، پيوند ميان معنا / نشانه و جهان را امرى قراردادى تشخيص داده‏اند. مفهوم قراردادى بودن نزد سوسور، مؤيد اين مطلب است كه هيچ نشانه‏اى به نحو طبيعى با يك شى‏ء خاص در جهان پيوند نخورده است و به نظر مى‏رسد كه گوناگونى زبانها بر اين امر صحه بگذارد. در نظريه لومان، مقوله احتمال، (contingency) كاركردى مشابه همين مفهوم دارد، زيرا نشان مى‏دهد كه تقليل پيچيدگى به طرق گوناگون امكان‏پذير است. معناها و نشانه‏ها، نه امورى محصل و تثبيت‏شده‏اند و نه لزوما با يك صورت يا بيان ويژه پيوند خورده‏اند. اولويت تفاوت يا نفى در ساختارگرايى و نظريه سيستمها، هويتى نسبى را برمى‏سازند كه موقتى و بى‏ثبات است و دستخوش بى‏نهايت دگرگونيهاى دلبخواه مى‏گردد.

البته توازيهاى مهمتر ميان نظريه سيستمها و ساختارگرايى، شايد در آن نتايجى يافت‏شوند كه اين دو در خصوص اخلاق و سياست‏به دست مى‏دهند. اين دو فرا - نظريه (38) ، با توافق بر سر مدعاهاى عينيت‏گرا و علم‏باورانه خود، ارزشها و هنجارها را، به غير از كاركردى كه در درون ساختارها يا سيستمها دارند، از دستور كار پژوهشى خود حذف مى‏كنند. نظريه‏پردازان سيستمها و ساختارگرايان، هر دو ادعا مى‏كنند كه مشاهده‏كننده و تحليلگر بيطرف واقعيات خارجى‏اند. در تقليل پيچيدگى، سيستم، به جز حفظ توازن با محيط خود، كاركرد ديگرى ندارد. از آنجا كه لومان و همگامانش، هيچ اصول ديگرى را براى صورت‏بخشيدن به تركيب يا رفتار سيستم جايز نمى‏دانند، سپهرى از ارزشها را، فقط از آن حيث كه در جهت كاهش پيچيدگى سهمى ادا مى‏كنند، مطمح نظر قرار مى‏دهند. براى مثال، در انتقاد از ارزشهاى نژادپرستانه يا جنسيت‏گرايانه، مشاهده‏كننده فاقد يك ديدگاه برتر است، چرا كه اين ارزشها را فقط مى‏توان از حيث وجدان يا فقدان كاركرد مناسب ارزشگذارى كرد. به طريقى مشابه، ساختارها يك چارچوب مرجع براى نقادى فراهم نمى‏آورند زيرا آنها نيز تمامى چارچوبهاى ممكن را اشغال مى‏كنند. خير و شر، نه به عنوان گزينه‏هاى اخلاقى بلكه صرفا به عنوان دو مفهوم متقابل عمل مى‏كنند. اين بيطرفى اخلاقى سيستمها و ساختار، به نوبه خود، در ساحت پيشرفت و كنش سياسى، پيامدهاى بسيارى دارد. از آنجا كه سيستم و ساختار خود سامان تلقى شده و اصولى كه از رهگذرشان اين دو خود را سامان مى‏بخشند بسيار اندك و انتزاعى دانسته شده‏اند، پيش‏بينى و تاثيرگذارى بر مسير ساختارها به هيچ طريقى ممكن نيست. البته نظريه سيستمها مفهوم تكامل را نسبتا خوب بيان مى‏كند، اما اين طرز تلقى از تعديل تكاملى، همچون سلفش در زيست‏شناسى (داروين)، پيش‏بينى تحولات در سيستمهاى اصلى يا فرعى را بر ما روا نمى‏دارد; و مهمتر اينكه بر مبناى اين تلقى ما نمى‏توانيم در شيوه شكل‏گيرى سيستمهاى اصلى يا فرعى دخالت داشته باشيم. ساختارگرايى به تلقى مشابهى از تحول درونى پايبند است و آن را غيروابسته به فاعليت [ فاعل‏شناسا ] و اراده مى‏داند. بدين‏قرار، در نهايت امر، الگوهاى عينيت‏گرا و مكانيكى‏اى كه زيربناى نظريه سيستمها و ساختارگرايى را تشكيل مى‏دهند، دقيقا به حذف آن عناصرى مى‏پردازند كه مى‏توانند اخلاق، سياست، اراده فردى و توان فاعلهاى آگاه را در جهت تغيير ساختارها و سيستمهايى كه آنها را در بر گرفته‏اند قادر سازند.

ريشه تحريم اخلاق و سياست را بايد در تلقى مشابهى جست كه فاعل شناسا و به طور كلى «اومانيسم‏» را كنار مى‏گذارد. در ساختارگرايى، فاعل انسانى مطلقا حذف مى‏شود; فاعل شناسا (سوژه)، كه از ناحيه ساختار قوام مى‏يابد، معلول نيروهاى فرا - انسانى است و به دست آنها متعين مى‏گردد. هرچند نمى‏توان اين نتايج را مستقيما از دل الگوى زبانشناختى سوسور بيرون كشيد، كه در آن قلمرويى از گفته‏هاى شخصى (گفتار) در مقابل يك ساختار همزمان زبانى (زبان) قرار مى‏گيرد، آنها جايگاهى برجسته را در دل ساختارگرايى پاريسى و فلسفه‏هايى كه از دهه 1950 تاكنون از آن ناشى گشته‏اند، به خود اختصاص مى‏دهند.38 نمونه بارز اين روند «ضداومانيستى‏» را مى‏توان نزد ميشل فوكو يافت. عبارات پايانى او در كتاب نظام اشياء به مثال مرجع نظريه‏هايى بدل شده است كه استقلال موضوعيت نفسانى انسان را مورد مناقشه قرار مى‏دهند. فوكو متذكر مى‏شود كه «انسان‏» يك اختراع اروپايى نسبتا جديد است، و «علوم مربوط به انسان‏» (علوم انسانى)، يعنى آن قواعدى كه حول يك محور انسانى مى‏گردند، فقط طى يك قرن و نيم گذشته بسط يافته‏اند. علوم انسانى نيز همچون صورتهاى پيشين معرفت، محكوم به انقراض‏اند. (39) نظريه سيستمها دقيقا همين عقايد را منعكس مى‏سازد. فاعل شناسا (سوژه)، فاعليت انسانى و آگاهى مربوط به آن، هوياتى آغازين براى جامعه‏شناسى نيستند، بلكه پديده‏هايى‏اند كه به واسطه حوزه‏اى از معانى از پيش موجود قوام يافته‏اند. افراد نمى‏توانند سرمنشا تحليل قرار گيرند، چرا كه آنها در انبوهى از سيستمهاى اصلى و فرعى گرفتار آمده‏اند كه خود نساخته‏اند. نظريه‏پردازان سيستمها نيز، همچون فوكو، منكر ظهور تاريخى انسان به مثابه محوريت‏برخى قواعد نيستند، اما آنها نيز احساس مى‏كنند كه اين قواعد به نحوى رمانتيك به مفاهيم منسوخى، مثل فاعل شناسا و موضوعيت نفسانى، الحاق شده‏اند. البته ايشان اذعان مى‏كنند كه ما هنوز مى‏توانيم در جامعه خود (مثلا در قانون اساسى يا در دستورات قانونى) با آرائى مواجه شويم كه وجود فاعل شناساى مستقل را تصديق مى‏كنند; اما همچنين بر اين باورند كه اين افسانه‏هاى تاريخى، صرفا با تكيه بر ارزش كاركردى خود بقا دارند. در نظريه سيستمها و نيز نزد ساختارگرايان، فاعل شناسا و همچنين آن قواعدى كه داراى مبناى انسانشناختى‏اند، به تاريخ گذشته تعلق دارند و براى تحليل جامعه معاصر فاقد ارزش‏اند.

تفاوت ميان نظريه سيستمها و ساختارگرايى آن است كه نهضت اخيرالذكر، خاصه در تحولات بعدى‏اش و چه‏بسا على‏رغم خطمشى آن، در مواضع گوناگون فعل‏گرايان در فرانسه دهه 1960 نقش عمده‏اى ايفا كرده است، هرچند كه چه بسا موقع قضاوت در اين باره هنوز فرا نرسيده باشد. اما نامحتمل به نظر مى‏رسد كه نظريه سيستمها، خاصه در جلوه‏هاى اخير ادبى‏اش، چيزى به بار آورد كه با [ دستاوردهاى ساختارگرايان ] اندك شباهتى داشته باشد. اين نظريه، در مقام يك شيوه نقد ادبى كه سمت و سوى اجتماعى دارد، از اين حيث، نه ملازم فرانسوى ساختارگرايى و پساساختارگرايى، كه هر دو داراى ريشه‏هاى برجسته چپ‏گرايانه‏اند (40) ، بلكه با نحوه دريافت آلمانيها از اين نظريات، خاصه پساساختارگرايى كه پديده دهه 1980 بود، همگام به نظر مى‏رسد. (41) به نظر مى‏رسد كه نظريه سيستمها، در مقام يك نظريه ادبى، از همان روحيه كناره‏گيرى و ضد فعل‏گرايانه‏اى بهره‏مند باشد كه بر نحوه دريافت جمهورى فدرال آلمان از دريدا، لاكان و تا حدودى فوكو، حكمفرما بود. از آن هنگام كه پست‏مدرنها آرمان‏گرايى را قيل و قالى بى‏معنا در پس‏زمينه دانستند و پايان آن را با صداى رسا اعلام كردند، همچنين با شكست تقريبى انديشه چپ‏گرا كه در درون خود و نيز در سطح جهان عارضش شد و با طرد آنان كه شق ترقى‏خواهى را برگزيدند و با اين كار به رؤيابينى غيرقابل علاج و غيرواقع‏گرايانه در ساحت عقل محكوم شدند، نظريه سيستمها بر پژوهشگران حوزه ادبيات در آلمان غالب شد. اين غلبه درحالى رخ مى‏دهد كه ايشان بيش از هر چيز به علم تجربى بدون دانش اخلاق و به معنا بدون علم سياست، علاقه نشان مى‏دهند. جان كلام آنكه اين نظريه تاكنون [ در حد ] يك گفتار كاملا آكادميك باقى مانده است كه حتى در حيطه آن نظام اجتماعى كه ادعاى تحليل‏اش را دارد، هيچ ربط و بستى با جامعه پيدا نمى‏كند. ترديدى نيست كه نظريه سيستمها در ادبيات طرفداران با ذكاوت و كاردانى دارد كه تاكنون مجموعه‏اى درخور تحسين از آثار نوشتارى فراهم آورده‏اند. اما براى آنكه اين نظريه اجتماعى نوظهور در حوزه ادبيات، رو به زوال نرود و به سان حوزه شالوده‏شكنى در ايالات متحده به ملك يك آيين گروهى بدل نگردد، لاجرم بايد در مقام نظر از مطلق‏گرايى و جزم‏انديشى بكاهد و در عمل خود نوآورتر و انعطاف‏پذيرتر شود. اما مهمتر از همه آنكه، براى احتراز از بى‏حاصلى، كه فرجام طريق صرفا آكادميك است، اين نظريه بايد راههايى بيابد كه از رهگذر آنها به فراسوى مشاهده و توصيف سيستم اجتماعى ادبيات برود و درباره مقتضيات اجتماعى و سياسى آلمان و اروپا، كلامش را با تعهد بيارايد.

اين مقاله ترجمه‏اى است از:

Robert Holub, "Luhmann|s Progeny: Systems Theory and Literary Studies in the Post-WallEra", in New German Critique.

يادداشتها:

1. Jurgen Habermas and Niklas Luhmann, Theorie der Geselleschaft oder Sozialtechnologie:Was leistet die Systemforschung? (Frankfurt / Main: Suhrkamp, 1971). 

2. Luhmann, Soziologische Aufklrung: Aufstze zur Theorie @@@خ Sozialer Systeme (K

3. Niklas Luhmann, "Interaction, Organization, and Society", The Differentiation of  
Society,trans. Stephen Holmes and Charles Larmore (NewYork: Clumbia UP.,1982).

(.½ .ض) .P¾pتok DèغA عCoCl¾p¬ ق كغoقkA ق pJكJ عDى× éئ PvC êCé،آDـ× عDطç kCp× .4

5. Franz Maciejewski, ed., Theorie der Gesellschaft oder Sozialtechnologie: B  
zur Habermas - Luhmann - Diskussion (Frankfurt / Main: Suhrkamp, 1973); Franz  
Maciejewski,ed., Theorie der Gesellschaft oder Sozialtechnologie: Neue Beitarge zur  
Habermas -Luhmann - Diskussion (Frankfurt / Main: Suhrkam, 1914); Hans Joachem  
Giegel, Theorieder Gesellschaft oder Sozialtechnologie: Beitarg Zur Habermas -  
Luhmann - Diskussion:System und Krise (Frankfurt / Main: Suhrkam,1975).

6. See: chapter five of Holub|s Jurgen Habermas: Critic in the Public Sphere  
Routledge,1991), p. 106-32.

.éëpى،F pOئk ُطVpN [ي×كطµ ôqكd ok lأغ] عCكـµ PeN EDOئ فىطç ُطVpN qC ظWـJ ذ¥¾ :Dë

7. See: Holub|s Reception Theory: A Critical Introduction (London: Methuen, 1

Dë ق lغkpئي× oDئ يـ×os MDىFkC يµDطOVC jëoDN êقo pF 1800 DN 1770 êDèخDv فىF éئ PvC jىغك× ôqك@d D@W@ـ@ëC ok ف@× kCp@× .8  
.lـOzCk حD»OzC oDئ فىطç éF lدى¾ذىF ok L×Dاvك¾ ظدèدëق MoD²غ PeN éئ يçقpت

9. Klaus Disselbeck, Geshmack und Kunst: Eine Systemtheoretische Untersuchung  
zuSchillers Briefen" Uber die asthetische Erziehung des Menschen" (Opladen: 
Westdeutscher,1987).

10. George Stanitzek, Blodigkeit: Beschreibung des Individuums im 18. Jahrhun  
TUbingen: Niemeyer, 1989).

11. Siegfried J. Schmidt, Die Selbstorganisation des Literatursystems im 18.  
Jahrhundert(Frankfurt/Main: Suhrkamp, 1989).

12. Dietrich Schwanitz, Systemtheorie und Literature: Ein neues Paradigma (Op  
Westdeutscher Verlag, 1990).

13. Niels Werber, Literatur als System: Zur Ausdifferenzierung Literarischer  
Kommunikation(Opladen:Westdeutscher, 1992).

erg, eds., Kommunikation und Differenz:Systemtheoretische Anstze in der Literature -  
14. Matthias Prangel and قund Kunstwissenschaft (Opladen:Westdeuts  
Henk de

: éF lىـئ ´كVo ,يFkC êDè،çقtJ ôqكd ok DèطOwىv ُëp²غ kpئoDئ ôoDF ok يخDطVC ُ·خD®× êCpF .15

Gebhard Rausch, "Phnomene, System, Episteme: Zur aktuellen  
DiskussionSystemtheoretischer Anstze in der Literature wissenschaft", Kommunikation  
undDifferenz 228-44.

.lغCوkCk Pvk éF 250 DN 245 MDe؟¤ ok pـç ق DèطOwىv ُëp²غ qC يخDµ oDىwF يvDـ،FDOئ بë فىـaطç ,lدW× فëC عDتlغoقAkp@ت  
:kكzي× P¾Dë ذëm ُخDأ× ok ,lـëكVي× وpèF عA qC DèطOwىv عCqCkpJéëp²غ êoDىwF éئ ,pـç EDF ok عD×كخ kكh êCo

"Das Kunstwerk unddie Seblstreproduktion der Kunst", Stil: Geschichte  
ndFunktioneneines Kulturwissenschaftlichen Diskurselements, eds. Hans ulrich  
Gumbrecht andK.Ludwig Pfeiffer (Frankfurt / Main: Suhrkmap, 1986), 620-72.

:lىـئ ´كVo ذëm pNlëlV lدW× éF pـç ôoDF ok DçكثO؟ت ق MسDأ× êCpF

Niklas Luhmann, Frederick D. Bunsen and Dirk Baecker, Unbeobachtbare Welt :  
berKunst und Architektur Bielefeld: Haus, 1990), 7-45.

Die Kunst der Geselleschaft : PvC pـç EDF ok يFDOئ ذىطاN حك»،× فىـaطç عD×كخ

16. See: Werber, p. 13-14.

17. See: Klaus Briegleb, "Gegen die `Funktionale Literaturwissenschaft|", Unm  
zurEpoche des NS-Faschismus: Arbeiten zur Politischen Philologie 1978-1988 ( 
Frankfurt /Main: Suhrkamp, 1990), 160-90; here 163-64.

18. See: Hans Robert Jauss, "Paradigmaweschsel in der قLiteraturwissenschaft", Linguistische

19. Dietrich Schwanitz, "System Theory and the Environment of Theory", The Cu  
inCriticism: Essays on the Present andFuture of Literary Theory, eds. Clayton Koelb  
andVirgil Lokke (West Lafayette: Purdue University Press, 1987), p. 265-94.

20. Schwanitz, "System Theory", 266.

(.½ .ض) .PvC «كFp× [فFكئCs Iكدئ] êD©µC ق pىKwFقo DF éئ éwغCp¾ EشأغC عCoقk ok ي¬Cp¾C ¢GـV .21

(.½ .ض) .بىOغD×o ُىdقo qC كدط× ق ظ¬شNpJ عCoقk يـ·ë , 1848 uoD× DN 1815 êDèخDv فىF ok ي،ëpNC يvDىv عClـط،ëlغC .22

23. Vormrz.

24. Schwanitz, Systemtheorie, p. 130-151.

:lغCوlىvo IDZ éF lدV év ok عكـئDN MDأىأeN فëC .25

Niklas Luhmann, Gesellschaftsstruktur und Semantik: Studien zur Wissenssoziol  
dermodernen Gesellschaft (Frankfurt / Main: Suhrkamp, 1980, 1981, 1989).

.lz IDZ 1989 حDv ok قC ُOzDثغبN عكZ ,koCk p²غ l× Co Pwiغ lدV قk DèـN إrOىغDOzC éOGخC

26. Stanitzek, 5.

:EDOئ ok إrOىغDOzC éئ يطèv ,فىطç éFD،× يأëp¬ éF .27

Literaturwissenschaft: Ein Grundkurs (Hamburg: Rowohlt, 1992), "Systemtheorie  
Anwenden?"

ذىدeN ok عD×كخ MDëp²غ يëAoDئ éىVكN DN PvC ذأOw× ذىدeN بë pO،ىF ,lـئي× D؟ëC ,MCpئكOvC عoكJ ق MpئCpF Mكطدç ظ@د@آ é@F 
.يFkC

Dë عD×كخ MDëp²غ إpN éF Co ¢دëDطN CoDاzA ,kكh êp²غ MDSdDG× ok PىطzC ,عD×كخ pثëk عCoCl¾p¬ qC êoD@ى@w@F ½ش@h é@F .28  
:lىـئ é·VCp× ذëm وDNكئ ُخDأ× éF عD×كخ MDëp²غ qC PىطzC ي®iN pF êlأغ êCpF .koCkي× ضشµC DèغA ذël·N

Niels Werber, "Systemtheorie als Literaturwissenschaft", Merkur 44.B (1990):6

,é×Dـ،ëDطغ قk pç .lغكzي× pçD± phA êqDFُ×Dـ،ëDطغ ok (Hamm) ,ضDç ق قkكت oD²OغC ok ُ×Dـ،ëDطغ ok (Pozzo) ,قrNكJ .29  
(.½ .ض) .lـOwç يZكJ MDىFkC éF ضكvك× oDRA qC ق PاF ذٌك×Dv ُOzكغ

30. Schwanitz, Systemtheorie 91.

31. Schwanitz, Systemtheorie 217-28.

32. Schwanitz, Systemtheorie 249-50. 30.

33. See, Schwanitz, Systemtheorie 221-24, or Matthias Prangel, "Zwischen Dekonstrukt-ionismus und Konstruktionismus: zu einem systemtheoretisch fundierten  
AnsatzvonTextverstehen",de Berg andPrangel 9-31.

: éF lىـئ é·VCp× يëCpتoDOhDv EDF ok عD×كخ ِCoA فëpNوqDN êCpF

Luhmann, "Zeichen als Form", Probleme der ق 
Form, ed. Dirk

34. Jean Piaget, Structuralism, trans. Chaninah Maschler (London: Routledge,  
5-16.

35. See: Schwanitz, "Systems Theory", 267.

36. Ferdinandde Saussure, Course in General Linguistics, trans. Wade Baskin (  
NewYork:McGraw-Hill,1966), 120.

37. Luhmann, Theorie der Gesellschaft, 35.

38. Ibid., 60.

[.lـ،iFي× عكاN ي؟غ onثço qC Co kكh MDëكç ي×DطN] :lëكتي× عD×كخ ,EDOئ فëC ok

39. Werber, 9-14.

.lçk وكدV [ظwىغD×قC l¨] عCqDO،ىJ qC يا@ë Co قC, (Langue) ,عDFq { ضD²غ } ôoDF ok oكvكv MCoDGµ qC يhpF éئ koCk عDا×C .40  
êqDvعكثطç حك¥e× .Pwىغ وlـëكت kpئoDئ عDFq] :koDثغي× فىـZ يغDثطç يvDـ،غDFq ôoDFok يëDèvok EDOئ ok قC ,حDS@× êCp@F 
oCpآ فëlF ,êl·F ôpأ¾ ok ,عDFq pFCpF ok وsكv يخD·؟غC Pى·آك× éF حكآ éOGخC [.kpënJي× Moك¤ kp¾ êكv qC éئ PvC êCéغش·@؟@ـ@× 
} ُëكwاë ق £Dh يأدN ¯أ¾ (14)[.PvC يغشأµ ق êkCoC يد·¾ ;PvC êkp¾ ذ·¾ بë ,فO؟ت فiv ,xاµ é@F] :kك@zي@× ذ@ى@ط@ا@N 
.lzكKF ظ،Z وsكv يGwغ حشأOvC ق Pëkp¾ éF قC ؤël¥N qC éOwغCكN éئ PvC oكvكv qC يwëoDJ { êpا¾ êDçéأدd

41. Foucault, The Order of Things (NewYork: Random House, 1976), 386-87.

éF D×C ,l،غ ¸غD× يëCpتذ·¾ يµكغ qC Co قC ,kكF qDvذا،× êp²غ °Deخ éF كئك¾ ُëp²غ qC يëDè،iF يvDىv ق يآشhC MD·GN é@ئف@ëC  
.êpا¾ êDè،ـىF qC éغ ق lzDF éO¾pت MD،غ ي¤ك¥h êlـ×éآشµ بë qC يëCpتذ·¾ فëC éئ lvoي× p²غ

:PvC MoDF EDOئ oقAkDë Hد®× فëC .42

Barthes, Mythologies, trans., Annette Lavers (NewYork: Hill and Wang, 1972; o  
Paris,1957).

orders: ReceptionTheory, Poststructuralism, Deconstruction (Madison: U of Wisconsin,  
43. See: Part two, "Post-structuralism in Germany", in Holub|s Crossing ق