| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 17 |
يا: چگونه بايد با پارادوكس زندگى كرد و راه دوست داشتن آنرا فراگرفت نوشته ويليام راش ترجمه مراد فرهادپور ناقدان پستمدرنيست و ناقدان پستمدرنيسم به زوجى وراج و ستيزهجو در يك مسابقه رقص شبيهاند. آنان به نحوى
خستگىناپذير چرخ مىزنند، گرفتار و در بند رقصى كه ديگر از آن لذت نمىبرند، هرچند ديگر نمىدانند چگونه بايد آن را متوقف
كنند. ناقد پستمدرنيست زوجش را يكسره به لگد كردن پاى خود متهم مىكند، اما ناقد پستمدرنيسم خود را بىگناه مىداند و
بر آن است كه زوج او مكررا و ناآگاهانه خودش پاى خويش را لگد مىكند. بدينسان نزاع ميان آن دو ادامه مىيابد، درحالىكه
هريك اطمينان دارد اين ديگرى است كه بلد نيستبرقصد. داوران، اگر اصولا داورى در كار باشد، مدتها پيش تالار را ترك كردهاند،
تماشاگران در حال خروجاند، ولى گروه نوازندگان، هرچند حالشان از اين آهنگ خستهكننده به هم مىخورد، همچنان مىنوازند. از ديد ناقد عقلگراى پستمدرنيسم، پستمدرنيستها با پافشارى بر مواضع يكسره بدون مبنا و در نتيجه تناقضآميز خويش،
خواهناخواه سكندرى مىخورند. روايت كلاسيك اين نقد در قالب اين جدل هابرماسى صورتبندى و بيان مىشود كه استفاده از
تفكر انتقادى براى انتقاد از تفكر بدون درغلتيدن به تناقض ناممكن است. به محض آنكه ناقد عقلگرا حضور اين تناقض مركزى را
بر همگان آشكار سازد، كلام پستمدرن، به قولى، زير بار وزن خودش متلاشى مىشود. ليكن اين نقد به طرز بارزى بىاثر بوده
است. ناقدان پستمدرنيستبه عملكرد تناقضآميز خود ادامه مىدهند. آنان، با ايستادگى خويش، به تاييد ضمنى اين نكته ادامه
مىدهند كه پارادوكسهاى خودمرجع، (self-referential) خطاهاى ناشى از بىدقتى، يا صرفا علايمى سطحى براى توضيح
واضحات نيستند. برعكس، آنها به ما مىگويند كه حضور پارادوكس متضمن ادعايى است در مورد ماهيت ضرورتا خودمرجع زبان و،
نتيجتا، هر تلاشى براى فهم جهان. در اين مقاله به بررسى برخى پارادوكسهاى خودمرجع خواهم پرداخت كه در آثار ژان فرانسوا
ليوتار به چشم مىخورد و گهگاه موجب خجالت او مىشود. نظرات و مشاهدات من عمدتا مبتنى بر وجوه خاصى از نظريه
نيكلاس لومان است كه، چنانچه خواهيم ديد، از حضور پارادوكس در آثار خويش بسى كمتر شرمسار و خجلتزده مىشود. ليوتار در نقد خود از قوه داورى يا حكم، در كتاب فقط بازيدن، (Just Gaming) ،مدعى كشف پارادوكسى، مبتنى بر تناقضى
منطقى، در برداشتسنتى تفكر غربى از مقوله عدالت مىشود. ولى به نظر مىرسد كه او در همان حال درست همان پارادوكسى را
كه خود كشف كرده است در تحليل خودش تحقق مىبخشد. طبق نظر ليوتار مفهوم سنتى و «علمى» عدالت (كه مىتوان آن را به
منزله مفهومى «افلاطونى»، «ماركسيستى»، يا به دهها صورت ديگر، مشخص ساخت) حاوى اين فرض است كه اين مفهوم مىتواند
نوعى ذات يا جوهر براى عدالت ترسيم و توصيف كند، ذاتى كه از آن پس مىتواند به منزله الگو يا بنيادى براى تحقق بالفعل
جامعهاى عادل به كار رود. توصيف چنين ذاتى در دو سطح عمل مىكند: از يك سو به عنوان برنامه يا عملياتى نظرى به خدمت
گرفته مىشود كه «هدفش ارائه تعريفى علمى ... از موضوع يا شيئى است كه جامعه براى آنكه جامعهاى نيك و عادل باشد بدان
نياز دارد; از سوى ديگر، برخى نظامها يا ترتيبات گفتارى كه به طور ضمنى در اين ترتيب نظرى گنجانده شدهاند، تعيينكننده
اقداماتى هستند كه بايد در عرصه واقعيت اجتماعى انجام شود تا اين واقعيتبا آن مفهومى از عدالت كه پيشتر در گفتار نظرى
ساخته و پرداخته شده بود، سازگار گردد.» به اعتقاد ليوتار، برداشتهاى سنتى از مقوله عدالتبدين طريق موجب درآميختگى و
خلط عملكرد دو بازى زبانى مىشوند كه به صورتى ريشهاى با هم قياسپذيرند: بازى نظرى يا توصيفى و بازى عملى يا تجويزى. در
متن همين آشفتگى و خلط بازيهاست كه ليوتار پارادوكس فوق را مىيابد. «پارادوكس به شرح ذيل است: نتيجه ضمنى نظم و
ترتيب مورد نظر آن است كه مىتوان امر تجويزى را از امر توصيفى استنتاج كرد.» ليوتار با استفاده از مقوله ارسطويى دستهها يا
طبقات عبارات و «يك تحليل منطقى بسيار شماتيك» - كه بنا به تاييد وى «به راحتى مىتواند تدقيق و پالايش شود» - اين ادعا را
مطرح مىكند كه استنتاج فرامين از عبارات گزارهاى ممكن نيست. (1) «اين گذار از يك [ طبقه از عبارات ] به ديگرى، به مفهوم
دقيق كلمه، غيرقابل فهم است. امر تجويزى در ارتباط با منطق گزارهاى گوياى نوعى مقاومت، نوعى قياسناپذيرى، حتى مىتوانم
بگويم نوعى بىربطى است...» در يك كلام «كل اين فكر عملا بيهوده و بىثمر است، آن هم بدينسبب كه يك فرمان نمىتواند
توسط يك گزاره ارجاعى، (denotative) توجيه شود» (ف. ب 22). ليوتار در تقابل با برداشت «افلاطونى» از عدالتبرداشتى «مشركانه» يا «پاگان» را مطرح مىكند كه در آن، به بيان كانتى، داوريها يا
احكام بر طبق اين يا آن مفهوم از عدالت صادر نمىشوند; به عبارت ديگر، در اين برداشت، احكام «توسط مقولات تنظيم
نمىشوند»، بلكه اصولا «بدون توسل به هيچ ملاك و معيارى» صادر مىشوند (ف. ب 14). اما اين دستور يا فرمان - «بياييد پاگان
باشيم» - ناقض گزارهاى است كه ليوتار سعى در اثبات آن دارد - يعنى اين گزاره كه «افلاطونى بودن معادل ارتكاب مغالطهاى
منطقى است.» ليوتار با ارائه احكام بدون معيار به منزله نوعى الگوى عدالت، عملا مرتكب همان پارادوكسى مىشود كه خود
مدعى تشخيص آن است. او يك عبارت توصيفى ساده را بر زبان مىآورد - يعنى مىگويد استنتاج منطقى يك عبارت تجويزى از
يك عبارت توصيفى ناممكن است - و سپس همين عبارت توصيفى را براى توجيه اين عبارت تجويزى به كار مىگيرد كه آدمى
نبايد هيچ تجويزى را از هيچ توصيفى استنتاج كند يا مدعى انجام چنين كارى شود. به بيان ديگر، به علت وجود ناپيوستگى يا
قياسناپذيرى ريشهاى ميان بازيهاى زبانى، نمىتوان عبارتى متعلق به يك بازى را از عبارتى متعلق به يك بازى ديگر به شيوهاى
منطقى استنتاج كرد. بنابراين، هر تجويزى كه به نحوى عبارتى توصيفى را مبناى خود قرار دهد، فاقد مشروعيت است و نبايد
بيان شود. تجويز ليوتار، اگر بدين نحو بيان شود، حكم بنيادين يا اصل خود را نقض مىكند، زيرا براى توجيه خود از حكمى نظرى
(توصيفى) - كه بر اساس آن احكام نظرى منطقا نمىتوانند احكام اخلاقى (تجويزى) را توجيه كنند - سود مىجويد. اين
ضعيتسرشار از طنز است. در كتاب وضعيت پستمدرن ليوتار قضيه مشهور گودل 1 را مطرح مىكند تا بر اين نكته تاكيد گذارد
كه همه نظامهاى صورى، از جمله منطق، واجد «محدوديتهاى درونى»اند و در نتيجه اجازه مىدهند «پارادوكسها شكل گرفته و
ظاهر شوند.» (2) بدينسان، صور قديمىتر مشروعيت مبتنى بر «حقيقتبه مثابه سازگارى يا انسجام درونى» جاى خود را به
مشروعيتى بخشيدهاند كه از طريق عملمندى، (performativity) يا پارالوژى، (paralogy) كسب مىشود، يعنى از
طريق تلاشى براى كشف حركات جديد در «بازى پراگماتيك معرفت» 2 و فرض وجود «قدرتى كه قابليت توضيح و تبيين را متزلزل
مىكند.» (3) در فقط بازيدن، ليوتار از اثر غريب و تكاندهنده خويش، اقتصاد ليبيدويى، با بيان اين مطلب دفاع مىكند كه
شونتبلاغى اين اثر چيزى بيش از روش يا راهكارى براى تاثير گذاردن [ بر خواننده ] نيست. او بر اين نكته اصرار مىورزد كه اين
كتاب، همچون ساير آثار او، به مانند يك «بطرى پرتابشده به درون دريا» عرضه شده است و به هيچ وجه جوياى كنترل و مقيد
ساختن عقيده، جلوگيرى از گفتگو، يا ايجاد موانع و مشكلات رفعناشدنى بر سر راه بحث و مذاكره نيست (ف. ب 6). از نظر ليوتار،
خواننده اين پيامهاى درون بطرى اساسا يك «مخاطب» يا «گيرنده» تاثيرات است، نه ذهنى كه معانى و براهين منطقى مؤلف را
مورد بررسى و قضاوت قرار مىدهد. ليكن، در ارتباط با نظامها يا مفاهيم عدالت، موج تاثيرات در درياى عمل [ يا كنش زبانى ] به
نفع زمين سفت تحليل منطقى كنار گذارده مىشود، و استراتژى ليوتار براى مشروعيتزدايى تا حد يك تاكتيك اساسا عقلگرا
تنزل مىيابد: جستجو، كشف و حذف تناقض و پارادوكس، همراه با نفى و انكار اين واقعيت كه جستجو و صيد او پارادوكسهاى
خاص خود را به وجود مىآورد. (4) همانطور كه ساموئل وبر متذكر شده است، پارادوكسى كه ليوتار خود را در تور آن گرفتار مىيابد حاصل پافشارى او بر خودآيينى
و استقلال دقيق بازيهاى زبانى است. اين پارادوكس يكى از تجليات آرزوى متناقض و بياننشده فرد ضدبنيادگراست، آرزوى
دستيابى به منظرى كه [ با نگريستن ] از آن بتوان هويتخاص و منحصربهفرد همه منظرها را تضمين كرد. در نتيجه اين امر، آن
گفتارى كه مدعى است هيچ گفتارى واجد مقام و منزلتى خاص نيست، خود واجد منزلتى خاص است. وبر مىنويسد: «علاقه و
توجه به "حفظ خلوص" و يكتايى "هر بازى" از طريق تقويت و تحكيم جدايى آن از بازيهاى ديگر دقيقا همان چيزى را موجب
مىشود كه قرار بود از آن جلوگيرى كند: "سلطه يك بازى بر بازى ديگر"، يعنى، سلطه وجه [ يا ديدگاه ] تجويزى.» (5) «تجويزگر اعظم» - عنوانى كه تهبو در پايان گفتگوى هفت روزه خود با ليوتار به او اعطا مىكند - در واقع ممنوع مىكند «در حالى
كه همزمان با آن بر ضرورت ممنوع كردن سايهاى از ابهام مىافكند... او از تكثر بازيها پاسدارى مىكند تو گويى مىتوان حدود اين
تكثر را بدون خطكشى يا حذف معين ساخت - و در همان حال خود را بيرون از حوزهاى قرار مىدهد كه بدينسان مدعى تسلط
بر آن است» (ف. ب، 104-105). پارادوكسى كه وبر بر آن انگشت مىنهد، توسط ارجاع به نفس ايجاد مىشود. گفتارى كه مدعى
است چيزى به نام سلسلهمراتب گفتارها وجود ندارد، چگونه مىتواند توصيفى از حوزه گفتارها به دست دهد بدون طرح اين
نتيجه ضمنى كه خودش در قياس با گفتارهايى كه توصيف مىكند به سطح «بالاترى» از قدرت توضيح و تبيين تعلق دارد؟ معماى ارجاع به نفس را در رابطه با نخستين مثال خويش از يك " "differend ،يعنى
معضلى دوطرفه يا «قيدى مضاعف» كه موجب قربانى شدن يكى از طرفين يك دعواى حقوقى مىشود، مورد بحث قرار مىدهد. [
بر اساس مثال ليوتار ] پروتاگوراس طالب پرداختشهريه از سوى يوتالوس، يكى از شاگردان خويش، است، اما يوتالوس از اين كار
سر باز مىزند و مدعى است كه هيچ پولى به معلم خويش بدهكار نيست زيرا در هيچ دعواى حقوقى برنده نشده است. پروتاگوراس
شاگرد سابق خويش را با مساله ذيل رو در رو مىكند. او يوتالوس را به دادگاه خواهد برد و اگر او، يعنى پروتاگوراس، دعوا را ببرد،
يوتالوس بايد بدهى خود را به او بپردازد، ولى اگر يوتالوس برنده شود، آنگاه او باز هم بايد شهريه را پرداخت كند، زيرا اكنون به
عنوان برنده دعوا ديگر نمىتواند ادعا كند كه در هيچ دعواى حقوقى برنده نشده است [ و در نتيجه از تعاليم پروتاگوراس سودى
نبرده است ] . همانطور كه ليوتار مىنويسد «اين پارادوكس مبتنى بر قابليت عبارتى است كه مىتواند خودش مرجع و مصداق
خويش باشد. من برنده نشدم، اين را مىگويم، و با گفتنش برنده مىشوم.» (6) ليوتار مساله را به صورتى دنبالهاى، (serially)
صورتبندى مىكند. شاگرد پروتاگوراس در n دعواى حقوقى شكستخورده است; «دعواى ميان استاد و شاگرد به موارد قبلى
اضافه مىشود، 1 + . n وقتى پروتاگوراس اين دعوا را نيز به حساب مىآورد، در واقع n را با 1 + n برابر مىكند، 1 + (V, TD) [
n n . راهحل ليوتار مؤثر است، ولى صرفا به لطف افزودن بر بىعدالتى اوليه. در وهله نخست، استفاده تهاجمى پروتاگوراس از پارادوكس
به نحوى مؤثر دهان يوتالوس را مىبندد، و در مرحله دوم، استفاده از منطق موجب مىشود تا پروتاگوراس به لحاظ قضايى حرفى
براى گفتن نداشته باشد. منطق خود را به منزله واسطه يا ميانجى رسيدگى به تفاوت، (difference) عرضه مىكند. منطق بر
اين نكته تاكيد مىنهد كه همه جملات و عبارات، اگر قرار است در جهانى بامعنا مرتب و منظم شوند، بايد قابل ترجمه به زبان
گزارهها باشند، تا بدين طريق تنظيم همه گفتارها به وسيله يك ماوراء گفتار، (meta-discourse) واحد، يعنى منطق، ممكن
نيست. چيزى كه ليوتار به منزله differend بر آن
انگشت مىگذارد، ناپديد نمىشود، بلكه صرفا نامرئى مىگردد. اگر در مرحله نخست، يكى از دو طرف دعوا وادار به سكوت مىشود،
در مرحله دوم، نه فقط طرف دوم ساكت مىشود، بلكه به علت اطلاق نام «راهحل» بر نتيجه كار، نفس عمل تحميل سكوت نيز
مسكوت مىماند. ترجمه يك گفتار به اجزا و مؤلفههاى گفتارى ديگر بدون ضرر و زيان ممكن نيست. فضايى كه اين زيان در آن رخ
مىدهد differend ناميده مىشود. پس اگر يك گفتار ثالث مدعى شود كه مىتواند به صورتى موفقيتآميز ميان دو گفتار قبلى
داورى كند، differend - يا همان حس زيان و خسران اوليه - خود از دست مىرود. پارادوكس توسط منطق حذف و محو
نمىشود. پارادوكس و آثارش نامرئى مىشوند، هرچند كه هنوز وجود دارند. يوتالوس هنوز هم مىگويد «هيچگاه برنده نشدهام»،
آن هم درست در لحظهاى كه برنده مىشود. كانون اصلى كتاب ليوتار differend است، نه پارادوكس خودمرجع. اما آنها با يكديگر مرتبطاند، و با توجه به ماهيت پروژه
فلسفى ليوتار، پارادوكس خودمرجع دقيقا همانقدر اجتنابناپذير است كه differend .ليوتار در ديباچه كتاب خود چنين
استدلال مىكند كه با توجه به وقوع «"چرخش زبانى" در فلسفه غربى» و «زوال گفتارهاى كلىگرا» اينك «زمان تفلسف فرا رسيده
است»، .(XIII, TD) پس از چرخش زبانى، مسايل سنتى فلسفه، به ويژه سه مساله تفكر و بازانديشى و آگاهى، به منزله مسايل
زبان بازنويسى مىشوند. از اين رو، چون فلسفه يك گفتار خاص يا ژانر، يا نوعى «كاربرد» زبان است، پس فلسفه به مشاهده زبانى
پديدههاى زبانى بدل مىشود، يعنى به يك حوزه مشاهده نفس، (self-observation) زبانشناختى. اين مشاهده نفس
چگونه سازمان مىيابد؟ مىتوان نوعى گفتار كلىگرا و ماوراء زبانشناختى را متصور شد - نظير گفتارى كه در مثال فوق بر
پارادوكس فايق آمد - كه قادر است همه گفتارهاى ديگر را تحليل كند بى آن كه خود را تحتشمول آنچه تحليل مىشود قرار دهد.
ولى، چنانچه مىدانيم، ليوتار به صورتى پيگيرانه اعتبار چنين گفتارى را به دو شيوه مورد سؤال قرار داده است. او، به شيوهاى
توصيفى، امكان ساختن نوعى ماوراءگفتار را كه مىتواند خود را از حوزه مشاهداتش جدا سازد، مورد سؤال قرار داده است - تو
گويى يك گفتار مىتواند به طريقى بر زبانى كه به كار مىبرد ارتقاء يابد و از تماس با آن پرهيز كند. ليوتار، در عين حال به شيوهاى
تجويزى، نتيجه كاربرد اين ماوراء گفتار را مورد سؤال قرار داده است، يعنى همان شكلگيرى انواع differend و قربانيان همپاى
آنها. ليوتار با طرح هر دو اعتراض به صورتى منسجم، نشان مىدهد كه اجتناب از ارجاع به خود و پارادوكسهاى خودمرجع به آن
سادگيها نيست كه ترفندهاى ماوراء گفتارى راسلى ادعا و تبليغ مىكنند. ليوتار تصديق مىكند كه حركتها [ و موضعگيريهاى
فلسفى ] او نيز ماوراء زبانشناختى است - او مستمرا بدين حركتها دست مىيازد، درست همانطور كه من در اين نوشته بدانها
ستيازيدهام - ولى او بدانها «هيچ گونه منزلت منطقى» عطا نمىكند، (69 , TD) او بدانها همچون «بخشى از زبان عادى»
مىنگرد، (76 , TD) بدينترتيب، هر نوع ارجاع ماوراءزبانشناختى به زبان عادى در عين حال نوعى ارجاع به خود است. اگر
زبان به ژانرها يا بازيهاى زبانى تقسيم شود، و در هر بازى زبانى واحدى غايت و منظور گفتهها سخن گفتن در باره زبان به مثابه يك
كل باشد، آنگاه آنها ضرورتا در باره خود نيز سخن مىگويند. آنها ممكن استبه لطف دعوىشان به سخن گفتن در باب تماميت
پديدهاى به نام زبان، گفتههايى ماوراءزبانشناختى تلقى شوند، ولى آنها بدين معنا ماوراء زبانشناختى نيستند كه مىتوانند مدعى
شوند بالاتر يا فراسوى پيامدهاى جملهپردازى [ يا ساختار زبانى ] خويشاند. آنها نمىتوانند اعلام كنند كه خود معاف از قواعدى
هستند كه دربارهشان سخن مىگويند و آنها را به زبان نسبت مىدهند. آنها نمىتوانند بدون تعيين دستور براى خود، براى ديگر
گفتهها دستور تعيين كنند. مساله ارجاع به خود صرفا مسالهاى منطقى نيست; مساله تازهاى هم نيست. اين مساله مستمرا خود را به منزله مساله
تعيينكننده مدرنيته معرفى مىكند. زمانى كه بنياد ظاهرا محكم و بيرونى سنت و خدا و سلطنت جاى خود را به اعمال اصل
خودبنياد نهى عقلانى بخشيد، ارجاع به خود نيز در هيئت تاريخىگرى (همه احكام، از جمله خود اين حكم، به لحاظ تاريخى
مشروطاند)، روانكاوى (همه دستاوردهاى فكرى، از جمله اين يكى، نتيجه تصعيد غرايزند)، فلسفه سياسى (همه نظامهاى فلسفى،
از جمله اين يكى، ايدئولوژيكاند)، و تحليل سخنورانه (همه عبارات، از جمله اين يكى، سخنورانهاند) به طرزى اجتنابناپذير پا به
صحنه گذارد. البته بند مربوط به «از جمله اين يكى» عموما از قلم افتاده است: همه نظامهاى فلسفى ديگر ماهيتى ايدئولوژيك
دارند، و غيره. ولى اگر راهى براى متمايز ساختن پستمدرنيته از مدرنيته وجود داشته باشد، اين راه چيزى نيست جز شيوههاى
گوناگون ورود و سرايت اين بند «از جمله خودم» به درون گفتارهايى كه هدفشان توصيف جهانى است كه خود بىترديد جزئى از آن
هستند. ولى اگر نظم و ترتيب حاكم بر گفتارها افقى است نه عمودى يا سلسلهمراتبى، و اگر هر گفتارى بيانگر جهانى خاص و مستقل است
كه جملگى همپايه يكديگرند، و اگر هر گفتارى به محض تلاش براى ايجاد ارتباط با گفتارهاى ديگر شمارى differend به وجود
مىآورد، پس آنگاه چه نقشى براى گفتار فلسفه باقى مىماند؟ بنا به تعريف، اين گفتار فاقد هرگونه نقش ماوراء روايتى است، و
نمىتواند ابزارهاى سنتى عقلگرا، نظير منطق و برهان و فرض وجود هنجارهاى ماوراءگفتارى را براى اثبات اعتبار نسبى
گفتارهاى ديگر به كار گيرد، زيرا با اين كار - بنا به گفته ليوتار - چيزى را سركوب مىكند كه نبايد مجاز به سركوب آن باشد.
معهذا، به رغم دعاوى قبلى فلسفه نسبتبه مقام برتر و پيوندهاى آن با گفتار به لحاظ سياسى هژمونيك روشنفكران، ليوتار از
انتساب نقشى خاص به فلسفه طفره نمىرود. فلسفه ديگر، آنطور كه ايدئاليسم نظرى مىپنداشت، پادشاه همه علوم يا رهبر و
هادى نظرى كنش سياسى نيست، بلكه برعكس، فلسفه اينك ضامن خدشهدار نشدن مرزهاى ميان گفتارهاست. فلسفه اكنون
چنان طراحى شده است كه از گفتارها در قبال تجاوز گفتارهاى ديگر، كه دچار خودبزرگبينىاند، حمايت كند و شواهد و مدارك
انواع differend - شواهدى چون حذفها، سكوتها، قربانىشدنها، و نكات دركناشدنى - را از خطر محو شدن حفظ كند. او در
كتاب خويش چنين نتيجهگيرى مىكند: «مسئوليت آدمى در قبال تفكر عبارت است از... كشف و تشخيص انواع differend و
يافتن آن عبارت (ناممكن) براى بيان آنها. اين كارى است كه يك فيلسوف انجام مىدهد. يك روشنفكر، (intellectual) كسى
را ترغيب و تسهيل مىكند»، (142 , TD)
در اين نقطه است كه پارادوكس خودمرجعى كه وبر حضورش را در فقط بازيدن آشكار ساختبازمىگردد تا با چرخشى به پشت
ليوتار را از ناحيه دم بلاغىاش نيش بزند. درست در لحظهاى كه ليوتار از قياسناپذيرى ريشهاى گفتارها، و از استقلال و خودآيينى
ريشهاى و افقى آنها دفاع مىكند، به نظر مىرسد كه وى يكى از اين گفتارها را از حوزه بازى خارج مىكند. براى رسيدن به اين
نتيجهگيرى لزومى ندارد كه همگان به برهان قياسى و منطقى وبر متوسل شوند. تصوير مشهور مجمعالجزاير كه ليوتار در
سومين يادداشتخود به كانت ارائه مىدهد، خود گوياى همين نكته است. بنا به توصيف ليوتار در اين مجمعالجزاير هر ژانرى از گفتار به مانند جزيرهاى خواهد بود; قوه داورى، دستكم از پارهاى جهات، همانند يك آدميرال يا همانند يك
سرپرست و مسئول تداركات كشتيها خواهد بود كه هيئتهايى را از يك جزيره به جزيره بعدى اعزام مىكند، آن هم به قصد ارائه
چيزهايى كه در يك جزيره كشف (يا به مفهوم كهن كلمه، ابداع) شدهاند به جزيرهاى ديگر، چيزهايى كه ممكن است در جزيره دوم
به منزله «شهودهاى فرضى» در جهت تصديق اعتبار آن كشف به كار روند. چه جنگ و چه تجارت اين نيروى مداخلهگر فاقد
هرگونه موضوع يا هدفى است; اين نيرو داراى جزيرهاى خاص خود هم نيست، بلكه فقط مستلزم نوعى جو يا بستر است - كه
همان دريا خواهد بود - همان مجمعالجزاير يا همانطور كه مردمان اژه زمانى مىگفتند درياى اصلى، (131-130 , TD) . ولى چرا قوه داورى فاقد جزيرهاى خاص خود است؟ آيا كاربرد قوه داورى نوعى كاربرد زبان نيست (آن هم پس از «چرخش
زبانشناختى»)، و در نتيجه آيا داورى كردن يك ژانر نيست، يا دستكم نوعى مجموعه يا «زنجيره» از ژانرها، يعنى يك جزيره يا
دستكم مجموعهاى از جزاير كوچك؟ چرا اين بازى زبانى خاص - يعنى داورى كردن - همچون ساير بازيها تابع همان محدويتها -
سكون - نيست؟ امتياز آشكارى كه ليوتار براى ژانر فلسفه و قوه داورى (نسبتبه شيوههاى نظرى و روشنفكرانه توليد گفتار) قائل مىشود، گوياى
نقطهضعفى است كه غالبا مورد توجه و نقد قرار گرفته است، يا به منزله نوعى دلتنگى (نوستالژى) پنهان براى وحدت، يا به منزله
كه خود را محكوم مىكند. (7) ناقد ضدپستمدرنيست مىپرسد: اين نفى و انكار
قابليتهاى ماوراءزبانشناختى از چه جايگاهى اعلام مىشود، اگر نه از جايگاهى برخوردار از قابليتهاى ماوراءزبانشاختى؟ ليوتار در
نهايت تعجب (سهوا؟) پاسخ مىدهد: از يك كشتى كه مسيرهاى (ناممكن؟) ميان جزاير گفتار را مىپيمايد. ناقد در پاسخ به او
مىگويد: «با مفروض گرفتن وجود گفتارى كه فواصل ميان گفتارهاى ديگر را طى مىكند، شما براى چيزى امتياز قائل مىشويد
كه به گفته خودتان نمىتواند واجد امتياز باشد. به علاوه، شما مرتكب يك تناقض اجرايى مىشويد. شما فقط در صورتى مىتوانيد
از اجتنابناپذير بودن differends دفاع كنيد كه وجود وحدت را از طريق برهان خلف پيشفرض گيريد. شما با تعريف اهداف
پروژه فلسفى خويش به يارى افعالى چون «متقاعد كردن»، «رد كردن»، «دفاع و اثبات كردن»، «نشان دادن»، و «شهادت دادن» كه
واجد رنگ و بويى كلامى است، (Xiii , Xii , TD) ،اعتبار استدلال عقلانى، ترغيب اخلاقى، و هماهنگى و وفاق، يا دستكم وفاق
در مورد ناهماهنگى، [ وجود ] تفاوت، و اجتنابناپذير بودن differend را مجددا تاييد مىكنيد. ناقد، با افشاى حضور نوعى
پارادوكس اجرايى، كار خود را به پايان مىبرد. اكنون روشن گشته است كه پروژه ليوتار ذاتا نامنسجم است، و در نتيجه ادامه
حثبه هر شكل غيرضرورى تلقى مىشود. در واقع مىتوان استفاده او از استعاره مجمعالجزاير را گواهى دانست دال بر وقوف
ليوتار به تناقضات اجتنابناپذير نهفته در هر موضعى كه به صورتى سازگار خودمرجع است. او با مساله ارجاع به خود روبهرو
مىشود - و مىلرزد. او نمىكوشد تا در دل يك گفتار كلىگرا پناهگاهى بيابد. ولى او در عين حال، در دفاع «منسجم و سازگار» از
يك موضع خودمرجع شكست مىخورد. در نتيجه اين امر، ليوتار، درحالىكه كلاه آدميرالى خويش را بر سر دارد، در وسط
اقيانوس دست و پا مىزند و مىكوشد كوسههاى مدرنيسم را از خود دور كند. در هر حال، اين تصويرى است كه جيمز ل. مارش از كل تفكر پستمدرنيستى ترسيم مىكند. در پرتو گريزناپذير بودن تناقض با
خود، مارش مىنويسد: متفكر پستمدرنيست مىتواند... ميان ساكتباقى ماندن يا مشاركت تمامعيار در اجتماع فلسفى، يكى را برگزيند. اگر او اولى را
انتخاب كند و به درون انزوايى مابعدعقلانى و مابعدمتافيزيكى پيش رود، ديگر هيچ كارى از ما براى او ساخته نيست. اگر دومى را
برگزيند، مىتوانيم به او به عنوان پسر مسرفى كه به خانه بازگشته 3 خوشامد گوييم. ليكن او با دستيازيدن به چنين بازگشتى، در
واقع از پستمدرنيستبودن دست كشيده است. (8) بنابراين، گفتار پستمدرنيستى گفتارى حقيقتا ناممكن است (نه آن كه فقط در داخل پرانتز ناممكن باشد); در واقع اين گفتار
چنان ناممكن است كه محكوم است ناپديد شود. حرف مارش اين است: يا به زبان ما سخن بگو، يا سر جايتبنشين و خفه شو. ولى
آنچه از نظر مارش گوياى بطلان تمامعيار پستمدرنيسم استبه راحتى ممكن استبه عقب چرخيده و عليه خود او عمل كند،
زيرا مگر ما در كلمات خود مارش شاهد تحقق آشكار آنچه ليوتار differend مىنامد نيستيم؟ آيا قصد مارش ساكت كردن
طرف مقابل، يا دستكم وادار ساختن «او» به طرد ارتداد «خويش» و كاربرد زبان صحيح نيست؟ و اگر مارش، به نام عقل، به همان
كارى دست مىزند كه ليوتار مىگويد، آيا او سوءظن اصلى پستمدرنيستها نسبتبه تروريسم عقلگرايى را در حين نفس عمل
ابطال پستمدرنيسم تاييد نمىكند؟ و اگر چنين است، آيا او به نحو خطرناكى به اجرا و انجام تناقضى نزديك نمىشود كه، بنا به
معيارهاى خود وى، مىتواند چنان تعبير شود كه مارش، و ايضا كل «اجتماع فلسفى» را محكوم به سكوت سازد؟ با توجه به چنين
نتيجهاى، آيا ناقد پستمدرنيست آراى مارش محق نخواهد بود كه سر و وضع خود را مرتب كند و با لحنى از خودراضى بگويد «اين
به آن در!» ولى حاصل اين كار چيست و ما را به كجا مىرساند؟ به گورستان فلسفه؟ به زبالهدان تناقضهاى مستعمل؟ مجمعالجزاير ليوتار را مىتوان عكسى لحظهاى دانست كه تصوير فرد پستمدرنيست را در حين انجام عمل متناقض خويش ثبت
مىكند. اين عمل با طرح يك دعوى سراسرى در مورد ناممكن بودن دعاوى سراسرى، منزلتخاص متعلق به يگانه گفتارى را
مشخص مىسازد كه مدعى است هيچ گفتارى واجد منزلتى خاص نيست. بدينترتيب، وظيفه پيش روى ما، فراتر رفتن از نفى
صرف از يك سو و اشاره صرف به پارادوكس و خردهگيرى از سوى ديگر است. هر شكل نفى و انكار كليتحقيقتى را بيان مىكند كه
قربانى پارادوكس ارجاع به خود مىشود، و در نتيجه، با توجه به جو موجود، با تهديد فلجبالقوه روبهرو مىگردد. براى افكندن
نگاهى كوتاه به جهانى كه از ارجاع به نفس تغذيه مىكند و شكوفا مىشود، مىتوان، با بسط مفهوم لومانى مشاهده مشاهدات،
نوعى كليتحادث را صورتبندى كرد كه، بنا به اين عبارت تناقضآميز، نمىكوشد از پارادوكس پرهيز كند بلكه برعكس تلاش
مىكند تا از جلوگيرى از پارادوكس پرهيز كند. دعوى مدرن اروپايى كه از حدود سال 1600 در مورد تجسم و رؤيت چشمانداز يا منظرى كلى مطرح شده است، مبتنى بر تميز
نهادن ميان انديشه و شىء، ذهن و ماده، روح و جسم، قلمرو آزادى و قلمرو ضرورت است. مقولات كلاسيك حاكم بر امر مشاهده
وجود فاصلهاى روشن ميان انسان مشاهدهگر و طبيعت مورد مشاهده را مفروض مىگيرد، و خود اين فاصله نيز حاكى از آن است
كه مشاهدهگر از سطحى مجزا و بالاتر از مورد مشاهده به مشاهده مىپردازد. انسان مشاهدهگر فقط به لحاظ جسمى جزئى از
طبيعت است نه به لحاظ ذهنى، و البته فاعل فعل مشاهده نيز همان ذهن است. راهحل منطقى پارادوكس فوق كه در اوايل قرن
بيستم مطرح شد يكى از اشكال تجلى همين سلسلهمراتب مشاهدهاى است. منطقدان كه مايل استيوتالوس را از معضل دوطرفه،
و آن دعوايى (
n+ 1) كه كل مجموعه را مورد مشاهده و (داورى) قرار خواهد داد برقرار مىكند. بدون ايجاد اين تمايز، ارائه حكمى روشن كه
براى همه مشاهدهگران معتبر باشد ناممكن خواهد بود. اين تمايز سلسلهمراتبى نوعى (ماوراء) زبان تعيين مىكند كه همه
زبانهاى ديگر مىتوانند بدان ترجمه شوند، منظرى كه از آن همه مشاهدهگران مىتوانند به موضوع واحدى بنگرند. بدينسان،
راهحل منطقى براى مساله پارادوكس ارجاع به خود الگوى علم مدرن در مراحل اوليهاش را صورى مىكند، الگويى كه در آن
فيزيكدان / منجم قادر استبا دقتى خداگونه يك سيستم بسته و منفصل (مثلا منظومه شمسى) را به يارى معدودى عمليات
رياضى تعريف كند، عملياتى كه هيچگاه بر آن ذهنى كه آنها را به كار مىگيرد اعمال نمىشوند. ذهنى كه مشاهده مىكند از
مادهاى كه مشاهده مىشود مجزا باقى مىماند. اين تمايز به مشاهدهگر اجازه مىدهد تا همچون موجودى نيمهالوهى ظاهر شود
كه بيرون از طبيعت ايستاده است و، به لحاظ نظرى، به شناخت مطلق از طبيعت دستيافته است. اين نكته كه نور ذهن هرگز
قادر نخواهد بود تمام گوشهها و زواياى تاريك جهان را روشن سازد، به جائزالخطا بودن آدمى نسبت داده مىشود نه به مرزها و
حدود ذاتى فعل مشاهده. به پيروى از لومان، مىتوان اصطلاح مشاهده مرتبه اول را براى اين سطح از مشاهده تجربى طبيعتبيرونى به كار برد. كانت
چنين استدلال مىكند كه تاييد يا رد مفروضاتى كه دقيقا مبتنى بر مشاهده مستقيم هستند كارى جزمى است. در اين صورت او
بايد با معرفى سطح دومى از مشاهده، يعنى مشاهدهاى كه مقوم يا برسازنده ماهيت مشاهده است، اين مفروضات را مورد نقدى
استعلايى قرار دهد. او با بازتوليد تمايز بنيانى مشاهدهگر / موضوع مشاهده در داخل قلمرو مشاهدهگر به اين هدف دست مىيابد،
و در نتيجه مشاهده نفس، (self-observation) را به مؤلفه يا سويهاى از هرگونه مشاهده بدل مىسازد. تحليل كانت از
شرايط تحقق معرفت معادل پسرفتى ساده در تامل و بازانديشى نيست. او در بحثخود در باب دو رسانه بنيادين زمان و مكان و
مقوله عليت، به اين نكته اشاره مىكند كه چگونه مشاهده ادراكات حسى برسازنده و تشكيلدهنده همان جهانى است كه اين
ادراكات بازتابهاى آن تلقى مىشوند. [ البته منظور كانت ] آن نيست كه مشاهده (ذهن) طبيعت (ماده) را از هيچ خلق مىكند،
بلكه او مىگويد كه دانستههاى ما از طبيعت همان شبكه يا تور مشاهداتى، (observational grid) است كه خودمان بر روى
طبيعت مىافكنيم. طبيعت قابل فهم است، اما نه به سبب وجود نوعى همگرايى مفروض ميان ذهن و طبيعت، بلكه از آن رو كه
ذهن با استفاده از مقولات بنيادين فهمپذيرى را بر طبيعت تحميل مىكند. فهمپذيرى طبيعت محصول اين واقعيت است كه
ذهن (از طريق بازانديشى عقلانى و نه شهود عقلى بىواسطه) به خود دسترسى خاص دارد، هرچند به طبيعت، به اين شيوه خاص
و ممتاز، دسترسى ندارد. در نتيجه طبيعت، كه فىنفسه امرى اساسا و ذاتا مجزا از ما تلقى مىشود، به مفهومى ژرف فهمناپذير
است. ما فهمپذيرى را تحميل مىكنيم، ولى اين كار را با نگاه كردن به خودمان به هنگامى كه ادراكات حسىمان را نگاه مىكنيم
انجام مىدهيم، بى آن كه بدانيم اين ادراكات دقيقا از كجا سرچشمه مىگيرند. اما كانتبا جابهجا كردن معرفت ما نسبتبه چگونگى شناخت ما از جهان، معرفت علمى متعارف روزگار خويش را دگرگون
نساخت. او با همان لحن محكم و مطمئن مكانيك نيوتونى و هندسه اقليدوسى سخن مىگويد. و نكته بجاتر آن كه او براى معين
ساختن قلمروهاى هستىشناسانه آزادى و ضرورت به استفاده از تمايز مشاهدهگر / موضوع مشاهده ادامه مىدهد. فقط در قلمرو
آزادى است كه مشاهده نفس مطرح مىشود. ذهنى كه مشاهده مىكند بخشى از قلمرو ضرورت - طبيعت - نيست و طبيعت نيز
نمىتواند خود را مشاهده كند - طبيعت لختباقى مىماند. اگرچه آگاهى ديگر قادر نيستبه طبيعت همچون موضوعى ساده
بنگرد كه مجزا از آگاهى و در برابر آن ايستاده است - اكنون آگاهى به مشاركتخود در ساختن اين موضوع واقف است - ولى هنوز
براى رهايى خويش از درگيرى با ماديت، يعنى رهايى از پيامدهاى اين مشاركت، مبارزه مىكند، و مشخصه پيروزمند اين مبارزه
تشكيل و ساختيك ماوراء منظر «استعلايى» است. در آثار بىواسطه مابعدكانتى شيلر، فيخته و هومبولت، اين مبارزه به منزله
نفى و طرد كامل بدن تعبير نمىشود - هرچند گاهى اوقات تصاوير و مناظر صومعهوار بر اين آثار حاكم مىگردد - بلكه به مثابه
تلاشى پيروزمند براى رام كردن بدن معرفى مىشود. تمايز ذهن / بدن در درون قلمرو ذهن بازتوليد مىشود، جايى كه ذهن با
غلبه بر «بدن» خويش بر «بدنه» طبيعت غلبه مىكند، يعنى با تطهير و پالايش خويش از تاثير و نفوذ ماديت، از آنچه فقط مىتواند
مشاهده شود. بدينسان، ضرورت با آزادى سازگار مىشود، و جهان مورد مشاهده از قدرت خويش براى تمرد خموش محروم
مىگردد. اگر، به بيان وارن ويور، علم ماقبل قرن بيستم «عمدتا با مسايل دو متغيره برى از پيچيدگى سروكار داشت»، كه در آنها منظور از
مشاهده تعيين سرعت و موقعيت اجسام منفرد با دقت رياضى بود، آنگاه پيامدهاى فلسفى «پيچيدگى سازماننيافته» (9) علم اوايل
قرن بيستم - كه در آن مشاهده يعنى اندازهگيرى ميانگين آمارى شمار زيادى از ذرات (مادون هستهاى) متحرك و بىقاعده -
اعتماد به نفس آن چشم بينا و سراپا مراقب را به كلى بر هم مىزند. اصل عدم قطعيت هايزنبرگ احتمالا بيش از هر چيز ديگرى
به عنوان نماد اين تغيير در ماهيت مشاهده عمل كرده است. به بيان مختصر، هايزنبرگ اثبات كرد كه نمىتوان سرعت و موقعيت
دقيق يك ذره مادون هستهاى منفرد را به طور همزمان اندازهگيرى كرد، زيرا اندازهگيرى سرعتبر موقعيت ذره و اندازهگيرى
موقعيتبر سرعت آن اثر مىگذارد، و در هر دو مورد اين تغييرات پيشبينىناپذيرند. ناممكن بودن اين امر از نقص دستگاههاى
اندازهگيرى ما ناشى نمىشود; بلكه، به گفته استفن هاوكينگ، «يكى از خصوصيات بنيادين و گريزناپذير جهان است.» بنابراين: اصل عدم قطعيت علامت پايان رؤياى لاپلاس در مورد ظهور يك نظريه علم بود، الگويى از عالم كه كاملا جبرگراست: مسلما
نمىتوانيم حوادث آينده را به دقت پيشگويى كنيم، اگر حتى قادر به سنجش دقيق وضعيت موجود عالم نباشيم! البته هنوز
مىتوانيم وجود مجموعهاى از قوانين را متصور شويم كه همه حوادث را براى موجودى مافوق طبيعى به طور كامل تعيين
مىكند، موجودى كه مىتواند وضعيت موجود عالم را بدون مختل ساختن آن مشاهده كند. ليكن اينگونه الگوها از عالم براى ما
موجودات فانى و معمولى چندان سودمند نيست. (10) البته كنار نهادن باور به جبرگرايى كلاسيك به معنى طرد ايمان به وجود قوانين كشفشدنى حاكم بر عالم نيست. معهذا فيزيك
كوانتم ما را متقاعد ساخته است كه مشاهده فرآيندى فيزيكى است كه با استفاده از ابزارهاى فيزيكى (نظير امواج نورى و نورونها)
فرآيندهاى فيزيكى را مورد مشاهده قرار مىدهد، و اين كه قوانين فيزيكى بر كاشفان فانى و فيزيكى خويش به همان نحوى
حاكماند كه بر عالم مورد مشاهده. اگر فرآيندهاى فيزيكى به لحاظ فيزيكى معين اما پيشبينىناپذير محسوب مىشوند، پس
فرآيندهاى فيزيكى مربوط به امر مشاهده دقيقا همانقدر معين اما پيشبينىناپذيرند كه فرآيندهاى مربوط به موضوع مشاهده.
در اين صورت، يك نظريه كامل در باب عالم مىبايست نه فقط كاركردهاى عالم، بلكه همچنين شرايط تحقق خود را توضيح دهد. (11)
در اينجا تصوير ترسيمشده از مشاهده به صورتى ترديدناپذير حلقوى مىشود. مشاهدهگران منزلت نيمهالوهى خويش را از دست
مىدهند، زيرا تمايز ميان ذهن و طبيعت ديگر به صورتى بىقيد و شرط برقرار نيست. از اين رو، آن جنبه از مشاهده نفس كه از
سوى كانت مطرح شد، نمىتواند به تامل در نفس نوعى آگاهى محدود شود كه بى هيچ خطرى در بنيان مادى خويش خانه كرده
است، بلكه بايد عالمى را در بر گيرد كه ديگر به دقتبه قلمروهاى مجزا تقسيم نشده است. همانطور كه قطعه زير، نوشته جرج
اسپنسر براون رياضيدان نشان مىدهد، عالم مىتواند بدينسان به مثابه پديدهاى بىشكل، (amorphous) تصور شود كه
مىكوشد به خود تا حد ممكن از زواياى بيشترى بنگرد: پس اجازه دهيد، براى لحظهاى، به جهان آنگونه بنگريم كه توسط فيزيكدان توصيف مىشود. [ از اين ديدگاه ] جهان عبارت است
از شمارى از ذرات بنيادين كه، اگر در فضاى خود پرتاب شوند، به منزله امواج ظاهر مىشوند و در نتيجه واجد همان ساختار
چندلايه مرواريد يا پيازند، و ديگر اشكال موجى كه الكترومغناطيس ناميده مىشوند و، بنا به قاعده تيغ اكام، راحتتر و مناسبتر
آن است كه فرض كنيم اين امواج با سرعتى ثابت در فضا حركت مىكنند. و همه اين امور ظاهرا تابع قوانين طبيعى معينى
هستند كه نشانگر شكل رابطه ميان آنهاست. حال خود فيزيكدان، كه همه اينها را توصيف مىكند، بنا به توصيف خودش، متشكل از همينهاست. در يك كلام، او متشكل از
تودهاى از همين امور جزئى است كه خود توصيف مىكند، نه كمتر و نه بيشتر; تودهاى كه شكل گرفته و تابع همان قوانين عامى
است كه او خود موفق به كشف و ثبت آنها شده است. در نتيجه، ما نمىتوانيم از اين حقيقتبگريزيم كه جهانى كه مىشناسيم بدين منظور (و در نتيجه به نحوى) ساخته شده است كه
(بتواند) خود را ببيند. اين امر به راستى شگفتانگيز است. (12) از اين ديدگاه، تمايز مشاهدهگر / مورد مشاهده ديگر نشاندهنده قلمروهاى هستىشناختى آزادى و ضرورت، يا انديشه و واقعيت
فيزيكى نيست. بلكه اينك اين تمايز به ابزارى صورى بدل مىشود كه عالم براى مشاهده خود آن را به كار مىگيرد. همانطور كه
اسپنسر براون متذكر مىشود، عالم براى آن كه خود را ببيند «بايد نخستخود را، دستكم به يك حالت كه مىبيند و دستكم يك
به حالت ديگر كه ديده مىشود، تجزيه كند.» ولى اين بىشكل كردن خود به منظور مشاهده خود، ضرورتا همراه و آميخته با
نقطههاى كور و در نتيجه ناقص و ناكامل است: در اين وضعيت پارهپاره و مثلهشده، هر آنچه عالم مىبيند فقط بخشى از خود است. ما مىتوانيم بپذيريم كه جهان بىترديد
خودش است (يعنى از خود متمايز نيست)، ليكن، در هر تلاشى براى ديدن خود به منزله يك موضوع يا ابژه، جهان بايد، به نحوى
همانقدر ترديدناپذير، چنان عمل كند كه خود را از خود متمايز، و در نتيجه نسبتبه خود كاذب، سازد. در اين وضعيت جهان
همواره از پارهاى جهات از چشم خود پنهان خواهد ماند. (13) چنان است كه گويى علم معاصر گام لازم براى حركت از كانتبه هگل را برداشته است، آن هم با جذب و ادغام «پارادوكس
تكوينى» هگل در مورد آگاهيى كه بايد به خود عينيتبخشد - يعنى به خود به مثابه ديگرى اشاره كند - تا بتواند به خود آگاه شود. (14) اما اين فرو ريختن و متلاشى شدن سطوح، هر قدر هم كه به لحاظ زيباشناختى دلپذير و اشرگونه 4 باشد، به لحاظ معرفتشناختى
بسى تشويشآور است. اگر ناكامل و حلقوى بودن مشاهده را بپذيريم، چگونه مىتوانيم نظريهاى برپا سازيم كه قادر باشد توانايى
خود در صورتبندى مشاهداتى در باب ماهيتحلقوى و ناكامل امر مشاهده را توضيح دهد؟ هر مشاهده معطوف به مشاهده،
امرى خودمرجع است و با اين حال، در شكلى كه به خود مىگيرد، به طور ضمنى كلى است. اگر دعوى مطرحشده از سوى
اسپنسر براون و ديگران درستباشد - يعنى اين دعوى كه هر مشاهدهاى دستكم به طور ضمنى يا جنبى متضمن جنبههايى از
مشاهده نفس است، و از اين رو به خود «دروغ» مىگويد و «همواره از برخى جهات از چشم خود پنهان مىماند» - چگونه مىتوان
اين دعوى را، كه خود متكى بر مشاهده است، مطرح كرد؟ مشاهده چگونه مىتواند مدعى مرجعيتباشد، درحالىكه
مشاهدهكاشف (يا فقط كاشف) امور مشاهدهپذير نيست، بلكه آنها را، از طريق ايجاد تمايز صورى ميان مشاهدهگر و مورد مشاهده،
خلق مىكند؟ آيا تحت چنين شرايطى وجود چيزى كه بتوان آن را كليت ناميد هنوز ممكن است؟ اگرچه مساله ارجاع به خود فقط در قرن بيستم توسط علوم به يك مضمون مشخص بدل گشته است، (15) اما معضل حلقوى بودن،
معضل اصلى تلاش كل مدرنيته براى كشف مبانى خويش است. چيزى كه براى ليوتار، به لحاظ زبانشناختى، نشانگر زوال و
نابودى روايات اعظم و رواج انواع گفتار يا بازيهاى زبانى قياسناپذير است، از سوى لومان به منزله انتقال و گذر از يك جامعه
برخوردار از ساختار و قشربندى سلسلهمراتبى به جامعه جديدى توصيف مىشود كه ساختار آن به صورت افقى شكل گرفته و
كاركردهاى آن از هم تفكيك شدهاند. درحالىكه سابقا فقط يك بخش از جامعه - يعنى بخش «فوقانى» اشرافيتيا دربار - امتياز و
مسئوليت نمايندگى كل جامعه را به عهده داشت، از قرن هجدهم به بعد اين دعوى قدرت خود را از دست داده است. از نظر لومان
نيز، همچون ليوتار، جهان اجتماعى «صاف» يا «پخ» شده است، آن هم نه به مفهوم ظهور نوعى تساوىطلبى عمومى، بلكه بدين
مفهوم كه برخلاف جوامع «فئودالى» ماقبل مدرن اكنون هيچ پديده يا سيستم اجتماعى منفردى نمىتواند بر اساس نوعى رابطه
ثابت و سلسلهمراتبى بر ساير پديدهها يا سيستمها تسلط يابد. به عبارت ديگر، اينك تك تك سيستمها تقليلناپذيرند. هيچ
سيستمى نمىتواند كاركردهاى هيچ سيستم ديگرى را به عهده گيرد، و هيچ سيستمى نمىتواند كار كردن سيستمهاى ديگر را
تابع عمل كردن خود سازد. همانطور كه لومان مىنويسد: ما در جامعهاى زندگى مىكنيم كه نمىتواند وحدت خود را در درون خويش متجلى سازد، زيرا اين امر ناقض منطق تفكيك
كاركردى خواهد بود. ما در جامعهاى بدون حد فوقانى و بدون مركز زندگى مىكنيم. وحدت جامعه ديگر در درون اين جامعه
ظاهر نمىشود. (16) بنابراين، لومان با اين نظر آدورنو موافق است كه ما در جامعهاى «ادارهشده» زندگى مىكنيم، البته به شرط آنكه بتوانيم بگوييم
«ادارهشده» يعنى به لحاظ كاركردى تفكيكشده. اما او با اين نكته موافق نيست كه مىتوان همهچيز را در مقام نوعى «كالا» به
اقتصاد تقليل داد، و اين نكته را نيز نمىپذيرد كه زيباشناسى، يا هر سيستم اجتماعى يا شيوه ارتباطى ديگرى، مىتواند فضايى
خارجى، يعنى نوعى منظر ادارهنشده و به لحاظ كاركردى تفكيكنشده، فراهم آورد تا از آن منظر جامعه را به نقد كشيد: حتى صور مختلف انتقاد از جامعه بايد در درون جامعه تحقق يابند. حتى برنامهريزى جامعه بايد درون جامعه صورت پذيرد. حتى
توصيف جامعه بايد درون جامعه انجام شود. و همه اين امور به مثابه نقد جامعهاى رخ مىدهد كه خود را به نقد مىكشد، به مثابه
برنامهريزى براى جامعهاى كه خود را برنامهريزى مىكند و همواره به آنچه رخ مىدهد واكنش نشان مىدهد، و به مثابه توصيف
جامعهاى كه خود را توصيف مىكند. (17) اين از دست رفتن يك منظر يا حد فوقانى سلسلهمراتبى كه مناسب نگارش روايتى كلى است، و وقوعش نه فقط در فلسفه معاصر
بلكه در فلسفه علم نيز مشهود است، تخته پرشى براى ليوتار و جنگ او با نظريه كليتبخش فراهم مىآورد. (18) معهذا لومان
مىپذيرد كه يگانه راه كنار آمدن با پارادوكس مشاهده و توصيف سيستم از درون سيستم، پذيرش ارجاع به نفس به مثابه يك
مبناى مفهومى و رويه روششناختى گريزناپذير است، نه دنبال كردن پروژه [ تدوين ] نظريه كلى. از نظر لومان، تصديق و تاييد
صريح ارجاع به خود وجهمميزه نظريههايى است كه مىتوانند به درستى مدعى حصول كليتشوند. نظريههاى كلى [ يا
جهانشمول ] مدعى بينش يا شهود مطلق نيستند، تو گويى مىتوان به كليتى از سيستمها از جايى خارج از اين كليت نگريست،
بلكه برعكس خود را جزئى از قلمرو مورد مشاهده خويش تلقى مىكنند. براى مثال، يك نظريه جامعهشناختى در باب
سيستمهاى اجتماعى بايد در تحقيقات خود بر حضور خرده سيستم اجتماعى جامعهشناسى صحه گذارد و آن را بررسى كند،
درست همانطور كه يك نظريه فيزيكى در باب جهان بايد بنيان فيزيكى آن سيستمى (مغز / ذهن) را مورد تاييد قرار دهد كه
قوانين فيزيكى حاكم بر جهان را استنتاج كرده است. (19) به بيان ديگر، نظريههاى كلى خود را تابع قوانين خويش مىسازند. رشته جامعهشناسى تقريبا از بدو تولدش ناچار بوده با مساله ارجاع به خود دست و پنجه نرم كند. اين امر نخست در هيئت مساله
تاريخىگرى ظاهر شد و معمولا تحت عنوان جامعهشناسى معرفت مطرح مىشود. با اين وصف، نظريههاى مربوط به ساختمان
اجتماعى معرفت، در گذشته، از بررسى شيوه ساختمان اجتماعى خود طفره رفتهاند. مفاهيم و مقولاتى چون روشنفكران شناور،
سوژه تاريخى، نقد ايدئولوژى، كنش ارتباطى، و حتى تا حدى خاص، تمايز فوكويى قدرت / مقاومتبه صورت صريح يا ضمنى وعده
دستيابى به منظرى بىعيب براى تشخيص معايب ديگران را مطرح كردهاند. (20) لومان، در مقام فيلسوفى اجتماعى كه به مساله
تحقق نظريهاى عام در باب سيستمهاى اجتماعى آشكارا ابراز علاقه مىكند، (21) همواره به صورتى قاطعانه به سوى بررسى مساله
معرفتشناختى پارادوكس رانده شده است كه در همهجا مكررا ظاهر مىشود. (22) از اين رو، توجه او معطوف به طراحى نظريهاى
كلى و به قدر كافى تجريدى است، كه بتواند ماهيتساختهشده، (constructed) - يعنى ماهيت «معيوب» يا محدود -
نظريههاى عميقا ساختمانگرا، (constructivisit) را، در سطحى صورى، تصديق كند. از آنجا كه ارجاع به نفس، يا مشاهده
نفس، همان عاملى است كه ملاحظات نظرى را هم محدود و هم كلى مىكند، لومان در متاخرترين آثارش توجه خويش را به
صورتى فزاينده بر مساله ماهيت مشاهده متمركز ساخته است. بحثهاى او را مىتوان هم به منزله تدقيق اين راى اسپنسر براون
قرائت كرد كه جهان به منظور مشاهده خويش «خود را دو پاره مىكند» و هم به منزله توصيفى مفصلتر از اين انديشه ليوتار كه يك
عبارت جهانى را «عرضه مىكند» [ يا «نمايش مىدهد» ] ، جهانى كه گوينده آن عبارت را به منزله محصول يا تعبيرى از آن در بر
مىگيرد. لومان، به پيروى از منطق عملياتى اسپنسر براون، مشاهده را به منزله توانايى علامتگذارى و مشخص ساختن فضاى
مشخصنشده تعريف مىكند، (23) توانايى ايجاد تمايزاتى چون راست / چپ، درون / بيرون، پيشزمينه / پسزمينه و نشانهگذارى
آنها به شيوهاى كه منجر به برپا ساختن جهانى قابل مشاهده شود. اين تمايزها تجسم مادى امور مشاهدهپذير را ممكن مىسازند،
ولى آنها براى مشاهدهگرانى كه اين تمايزها را به كار مىبرند قابل درك و رؤيت نيستند. اين تمايزها به منزله نقطههاى كور عمل
مىكنند، به منزله آن پايه و بنيان ناديدهاى كه با تكيه بر آن مىتوان جهانى را ديد. مشاهدهگران ممكن است از خصلتحادث و
غيرضرورى فعاليتهاى خويش باخبر باشند. آنان مىتوانند بدانند چيزى هست كه قادر به شناختش نيستند، ولى همانطور كه
لومان مكررا مىگويد، آنان نمىتوانند بدانند كه قادر به دانستن چه چيزى نيستند. لومان اميدوار است كه به كمك اين الگوى نسبتا ساده و آشنا (24) نشان دهد كه تحول و مشاهده پيچيدگى سازمانيافته بدون
توسل به سلسلهمراتبى از مناظر كه به شيوه منطقى يا متافيزيكى برپا شدهاند، امرى ممكن و شدنى است. «سطوح» گوناگونى از
مشاهده وجود دارد، اما اين سطوح به صورتى كيفى از هم متمايز نيستند. مشاهدهگران مرتبه دوم مىتوانند با به كار گرفتن
تمايزهاى توانبخش خاص خود، نقاط كور ساير مشاهدهگران را مشاهده كنند، و حاصل اين كار ظهور و تكامل شبكهاى اجتماعى
است متشكل از مشاهدهگران مشاهدهگران كه كارشان مشاهده كردن و مشاهدهپذير ساختن چيزهايى است كه ساير
مشاهدهگران قادر به مشاهده آنها نيستند. اما صرفنظر از آن كه ما با مشاهده مرتبه اول يا مشاهده «سادهلوحانه» (اشياء و
موضوعات) سروكار داريم، يا با مشاهده مشاهده، يا با مشاهده مشاهده مشاهده... و همينطور الى غير النهايه، مكانيسم امر
مشاهده يكسان باقى مىماند. (25) امر مشاهده - يعنى برپا ساختن جهانى مرئى - از طريق تمايزها و حصرهاى توانبخش به پيش
مىرود، يعنى از طريق عوامل برسازندهاى كه نامرئى باقى مىمانند. «زاويه ديد» يا «منظر» حاصل، يعنى همان جهان خاصى كه
بدين شكل «عرضه» يا «معرفى» مىشود، توسط چيزى تعيين مىشود كه خود مضمر و نهفته باقى مىماند. به اعتقاد لومان مساله مشاهدهگران مضمر طى دويستسال گذشته اصلىترين مساله معرفتشناختى بوده است - هرچند كه در
بعضى مواقع وجودش تصديق نشده يا از سر باز شده است. اين مساله خود را در هيات نقد ماركسيستى از ايدئولوژى، روانكاوى
فرويدى، و جامعهشناسى معرفت متجلى ساخته است، ليكن در اينگونه تجليات عوامل نهفته و مضمر به مثابه آن نقطه كور
ضرورى و توانبخشى كه خاص توليد معرفتاند معرفى نشدهاند. برعكس، آنها سنتا به شيوه مرسوم عصر روشنگرى به عنوان
خطا تفسير شدهاند، به عنوان نوعى خدشهدار شدن معرفت كه مىتوان آن را رفع كرد، عيان ساخت و درمان كرد. (26) اما به محض
آنكه آدمى ماهيت امر مشاهده را درك كند، وادار مىشود سرشتحادث و غيرضرورى اينگونه الگوهاى كلى را، به طور صورى،
تصديق كند. رويه اوليه - يا همان فرمان اسپنسر براون: «تمايزى ايجاد كن... آن را تمايز اول بنام» (27) - خود در محدوده فضايى
ايجاد مىشود كه علامت مشخصه آن همان تمايز ناديده و ناديدنى است كه در وهله نخست ارائه توصيفى مفهومى از امر مشاهده را
ممكن مىسازد. آن عبارتى كه جهان مشاهدهپذير را به صحنه فرا مىخواند، از قبل در بطن همان جهان ساخته و پرداخته مىشود.
مشاهده، از بدو «شروعش»، فقط مىتواند درون حوزه يا ميدان مشاهده تحقق يابد، و هرگز نمىتواند آن فضاى نامشخص و
بىنشانى را كه به منزله خاستگاهش برپا شده است مشاهده كند. (28) به محض آنكه بپذيريم دستور انجام مشاهده از بدو صدورش
اسير پارادوكسى است كه در طول زمان منكشف مىشود ولى هيچگاه رفع نگشته يا در چشم خود شفاف نمىشود، وادار به تصديق
اين نكته مىشويم كه تصوير آرمانى عصر روشنگرى از امر مشاهده، يعنى مشاهده نيوتونى مبتنى بر سيستم ساده، بايد جاى خود
را به الگوهاى پيچيدهتر و آمارى و «نامطمئنى» ببخشد كه در آنها روشن ساختن سايهها خود موجد سايه جديدى است، و هر
دستاوردى در زمينه كسب اطلاعات و استقرار نظم با بروز زيان و افزايش بىنظمى همراه است. (29) همه اين موارد لومان را به شگفتى مىاندازد كه چرا ليوتار، كه خودش به همان نقد علم روشنگرى و ادعاى كاذب روشنگرى به
حصول منظرى ارشميدسى توسل مىجويد، هنوز دچار وسوسه انديشيدن به «وحدت تفاوتها» است و روايتخود از گريزناپذير
بودن عوامل مضمر [ و نقاط كور ] را برحسب تلاش براى «شناخت قربانيان» ("victimology") بيان مىكند. به گفته لومان، از
ماركس تا ليوتار «امر حذف شده به منزله يك طبقه تعين مىيابد يا به نحوى به منزله انسان مشاهده مىشود، برايش سوگوارى
مىشود، و عودتش به جامعه طلب مىگردد. ولى اگر جامعه، چنانچه طلب مىشود، به اين شكايت پاسخ مىگفت، باز هم به
جامعهاى بدل نمىگشت كه هيچ چيز را حذف نمىكند.» (30) جامعه باز هم «سكوتهاى» بيشتر و حذفهاى بيشترى ايجاد مىكرد،
زيرا فقط از طريق حذف كردن است كه مىتوان به اين حذفها انديشيد. هر تلاشى براى انديشيدن به وحدت اضافه يا مازادى توليد
مىكند كه در وحدت انديشه جاى نمىگيرد. لومان مىنويسد: «اگر آدمى بخواهد وحدت را مشاهده كند، تفاوت ظاهر مىشود.
هر كسى كه اهدافى را دنبال مىكند، آثار و عوارضى جنبى به وجود مىآورد.» (31) در يك كلام، شهادت دادن در مورد differend ،
عملا differend خاص خود را توليد مىكند. در پاسخ به اين نكات، ليوتار مىتواند از فقدان حساسيت نسبتبه هويتخاص و
منفرد زيان شكوه كند، از فقدان هرگونه احساس نسبتبه امر والا. به گفته ليوتار «امر والا براى لومان وجود ندارد. و اگر وجود
داشت، باز هم در هر حال مقدر بود جذب و ادغام شود.» (32) از نظر لومان، نمىتوان باتوسل به امرى خارجى از حلقوى بودن امر
مشاهده و پارادوكس ناشى از آن پرهيز كرد; هر چيزى كه از سيستم [ به خارج ] مىگريزد، فقط مىتواند، از درون سيستم،
مشاهده، و در نتيجه منتقل و منتشر، (communicated) شود، و آنچه كه مىتواند [ از طريق شبكه ارتباطات ] منتقل شود،
بنا به تعريف، جزئى از سيستم است. امر «والا»، به محض آن كه متمايز و مشخص گردد، به يكى از عناصر همان فضايى بدل
مىگردد كه از آن مورد مشاهده قرار مىگيرد. براى فرد سيستم ساز، صرفنظر از آن كه سيستم چگونه تصور يا تجسم شود، هيچ
«فراخوان»، تجويز، اجبار يا تعهدى وجود ندارد كه مهر و نشان تمايزات درونماندگار [ يا درون سيستمى ] كه ما را محاصره
كردهاند، بر آن نخورده باشد. اما ليوتار از آن مىترسد كه بدون چنين بازمانده مستقلى كه بدون وساطت [ سيستم ] از فضاى
ناشناخته و بىنشان وراى قلمرو ارتباطات مىآيد، دستيابى به مفهومى از عدالت و حقجويى كه به لحاظ اخلاقى و سياسى
ارزشمند باشد، غيرممكن شود. بدينترتيب، بهترين راه براى توصيف وجه تمايز ليوتار و لومان از يكديگر، عطف توجه به امورى است كه - به بيان ليوتار - در
براهين آن دو به قمار گذاشته شده است. با توجه به فروپاشى روايات اعظم معرفت، كه در آغاز بر پايه نوعى هستىشناسى بنا
شدند كه مدعى ارائه بنيادى محكم براى واقعيت فيزيكى بود، لومان جوياى يك نظريه معرفتشناختى سازگار و منسجم - و در
نتيجه لزوما متناقض - در باب تكامل و كاركرد سيستمهاى اجتماعى است. ليوتار، از سوى ديگر، با جستجوى بنيادى غيربنيادين
براى كنش سياسى، فروپاشى روايت اعظم انقلاب و رهايى را مىستايد و برايش ماتم مىگيرد. همين جستجو براى سياستى
مستقل و پويا در جهانى «مابعد سياسى» است كه موجب گشته تا او به طور همزمان به ميدان مين پارادوكس خودمرجع پا گذارد و
از آن پرهيز كند. موضوعات مورد بحث ليوتار و لومان موجد نوعى قياسناپذيرى ميان گفتارهاى آن دواند، ليكن براى آن كسانى
كه مباحثات معاصر ميان «پروژه مدرنيته» و «وضعيت پستمدرن» را نظاره مىكنند، هرگونه مناظره فرانسوى - آلمانى كه
انجامش در دهه 1990 (و فراسوى آن) خالى از فايده نباشد، احتمالا نه مناظرهاى ميان هرمنوتيك و واسازى، (
deconstruction) خواهد بود و نه مناظرهاى ميان وفاق عقلانى و مقاومت آشوبطلبانه، (anarchical) 5 ،بلكه
مناظرهاى خواهد بود ميان يك موضع يا نگرش سيستمى خودمرجع كه به لحاظ معرفتشناختى صحيح و به لحاظ قوام و
شكلگيرى ناكامل استبا يك نگرش غيرسيستمى پاره پاره كه به لحاظ سياسى صحيح و برخوردار از يك هويت كلامى، (
theological) منفى است، مناظرهاى ميان يك ديدگاه كلىگراى حادث و يك ديدگاه جزئىنگر ناممكن. تا به امروز اين مناظره
فقط به شكلى غيرمستقيم و در قالب نكات فرعى و پراكنده تحقق يافته است; باشد كه در آينده، به صورتى منظمتر بسط يابد. اين مقاله ترجمهاى است از : William Rasch, "In Search of the Lyotard Archipelago, Or: How to Live withParadox
andLearn to Like It", in New German Critique. يادداشتها: ois Lyotard and Jean-Loup Thebaud, Just Gaming (Minneapolis: MinnesotaUP.,1985),
21. ع 1. Jean - Fran باقى ارجاعات به اين ماخذ با حروف اختصارى «ف. ب» مشخص شدهاند. 2. J.F. Lyotard, The Postmodern Condition: A Report on Knowledge, (Minneapolis:
Minnesota UP., 1984), 43. 3. Lytard, Postmodern Condition, 61. 4. ليوتار با تصديق اين امر كه در تحليل خويش بحث را با توصيف آغاز مىكند، منكر استنتاج هرگونه تجويزى از اين توصيف
مىشود. او با اشاره به مفهوم كانتى «ايدههاى» عقل (در تقابل با مفاهيم قوه فاهمه) مىنويسد: «من كار را با يك توصيف شروع
مىكنم، و آنچه مىتوان با يك توصيف انجام داد... حتىالمقدور گسترش يا به حداكثر رساندن چيزى است كه به اعتقاد آدمى در
آن توصيف نهفته است... و مفهومى كه از اين امر برمىخيزد وجود شمار كثيرى از روايات كوچك است. و از اين نيز نتيجه مىشود
كه ’بايد پاگان [ يا غيرمسيحى ] بود‚ يعنى ’بايد كثرت روايات كوچك را تاحد ممكن افزايش داد‚» (ف. ب، 59). ولى اين كه چرا
دستور افزايش و به حداكثر رساندن روايات نوعى تجويز محسوب نمىشود، چندان روشن نيست. 5. Samuel Weber, "Afterword: Literature - Just Making 1t", JG 104. 6. Lyotard, The Differend: Phrases in Dispute (Minneapolis: Minnesota UP, 1988), باقى ارجاعات به اين ماخذ با حروف "TD" مشخص مىشود. 7. در مورد نقد دريدا از برساختن و شكلگيرى مجدد ضمير جمع «ما» در آثار ليوتار، و در مورد حالت عصبى دريدا و ليوتار، هر دو،
در قبال مساله نوستالژى، رجوع كنيد به : The Lyotard Reader, ed. Andrew Benjamin (Oxford: Basil Blackwell, 1989), 386-89. 8. James L. Marsh, "Strategies of Evasion", in International Philosophical Quarterly 29 (
1989):349. 9. Warren Weaver "Science and Complexity", American Scientist 36 (1948): 537. 10.Stephen Hawking, A Brief History of Time (NewYork: Bantam, 1990), 55. Hawking,
12. 11. 12. George Spencer Brown, Laws of Form (London: Allen and Unwin, 1969), 104-5. 13.Spencer Brown, 105. 14. See, HowardP. Kaniz, Paradox, Dialectic, and System (Pennsylvania State UP,
1988),22-34. 15. See, N. Katherine Hayles, The Cosmic Web (Ithaca: Cornell UP, 1984), 15-59. 16. Niklas Luhmann, Political Theory in the Welfare State (Berlin: Walter de Gruyter,
1990), 16. 17. Ibid, 17. 18. حمله او به هابرماس در وضعيت پستمدرن براى همه آشناست. براى نقد نحوه استفاده ليوتار از علم ر. ك. به: N. K. Hayles, Chaos Bound (Ithaca: Cornell UP , 1990), 215-16. 19. Niklas Luhmann, Soziale Systeme (Frankfurt / Main: Suhrkamp, 1984), 9-10, 33-34.
20. N. Luhmann, Die Wissenschaft der Gesellschaft (Frankfurt / Main: Surhkamp,
1990),68-72. 21. Luhmann, Soziale Systeme, 7-14. 22. See, Luhmann, "The Cognetive Program of Constructivism and a Reality that
RemainsUnknown",Sociology of the Sciences 14 (Dordrecht: Kluwer, 1990), 64. 23. See, Luhmann Ecological Communication (Chicago: Chicago UP, 1989), 22-27. 24. قرابت آراء لومان با برخى از شاخههاى تفكر مابعدساختگرا آشكار است. واژگانى چون «نقاط كور» يادآور آراء پل دومن است.
علاوه بر اين، مىتوان به شباهت نظرات لومان با برخى از آراء استانلى فيش و ژاك دريدا اشاره كرد. در مورد شباهت لومان با دريدا،
رجوع كنيد به مقاله رابرت پلات در : The Sociological Review 37 (1989), 636-67. 25. Luhmann, Wissenschaft der Gesellschaft 87, 110. 26.Ibid., 90-91. 27. Spencer Brown, 3. 28. See, Luhmann Wissenschaft der Gesellschaft 84, 189-94. 29. براى تصويرى دراماتيك از زيانى كه با هر سودى همراه است، نك. به : Hawking , 152-53. 30. Luhmann andFuchs, 20. 31. Wissenschaft der Gesellschaft, 194. 32. Lyotard and Christine Pries, Das Erhabene (Weinheim: VCH, Acta Humaniora,
1989),338. پىنوشتها: يكى از بزرگترين منطقدانان عصر ما يا همه اعصار است. او در مشهورترين قضيه خود، موسوم به
incompleteness theorem ،ثابت كرد كه هيچ نظام صورى نمىتواند در عين برخوردارى از سازگارى و انسجام منطقى،
كامل نيز باشد، زيرا در هر نظام صورى همواره با پرسشها و تناقضاتى روبهرو مىشويم كه حل آنها در چارچوب خود نظام ناممكن
است. براى اين كار بايد به نظامى گستردهتر و پيچيدهتر در ردهاى بالاتر توسل جست. بدينترتيب، گودل نشان داد كه تلاش
كسانى چون راسل براى تحويل همه شاخههاى رياضيات به منطق بيهوده است و ما فقط مىتوانيم به صعود مارپيچى خود از يك
نظام به نظام وسيعتر ادامه دهيم. - م. 2) پراگماتيك، (pragmatics) ،بيانگر ديدگاهى است كه در تقابل با معناشناسى، (semantics) و نحو، (syntax) - كه
به ترتيب به رابطه كلمات و جملات با اشياء و امور بيرونى و رابطه آنها با خود مىپردازند - رابطه كلمات با آدميان، يعنى شيوههاى
كاربرد عملى زبان و اعمال يا كنشهاى زبانى آدميان را مورد بررسى قرار مىدهد. بنابراين، «پراگماتيك معرفت» به جنبه عملى يا
نحوه كاربرد معرفت مربوط مىشود. منظور از performatives نيز آن دسته از گزارههايى است كه جنبه عملى، نه ارجاعى يا
اخبارى، دارند و به معناى واقعى كلمه يك كنش زبانىاند - نظير «به شما قول مىدهم»، «از تو دعوت مىكنم»، «او را ترغيب كن.»
بنابراين عبارت دشوار فوق بدين معناست كه از نظر ليوتار نيز معرفت و حقيقت مسايلى عملى، اينجهانى و انسانىاند، نه مسايلى
انتزاعى كه بايد بر مبناى قواعد رياضيات و منطق يا بر طبق معيارهايى چون «سازگارى و انسجام درونى» يا «مطابقتباامور واقعى
جهان بيرونى» سنجيده شوند. - م. 3) اشاره استبه حكايت «پسر مسرف» در كتاب مقدس. - م. 4) اشاره به نقاش معاصر، اشر، (Escher) ،كه وجه مشخصه تابلوهاى او بازى با قوانين پرسپكتيو و هندسه اقليدسى و بر هم
زدن حس جهتيابى بيننده است، به نحوى كه بالا و پايين بىوقفه جابهجا مىشوند. - م. 5) به عبارت ديگر، از نظر مؤلف، مناظره اصلى ميان لومان و ليوتار رخ خواهد داد، نه ميان گادامر و دريدا يا هابرماس و فوكو.
البته تحولات تاريخى دهه 1990 نافى اين پيشبينى بوده است. - م. در جستجوى مجمعالجزاير ليوتار