| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 9 |
نوشته صالح حسينى به گمانم، از شرححال فاكنر بهتر استبه همين بسنده كنيم كه از كاتبان است و بهترين تعبير هم در وصف كاتبان اينكه: «سلسله
در سلسله شاهداناند.» (1) پس بىهيچ مقدمه و ترتيب و آدابى به چند نكته عمده در آثار فاكنر مىپردازيم. عنوان اكثر آثار فاكنر ماخوذ از اثر ادبى يا آواز سياهپوستان است. در متن اين آثار هم ارجاعات ادبى و مذهبى فراوان است. غوغا و
خشم (يا مانوستر، خشم و هياهو) را به تفصيل و جان كه مىدادم و برخيز اى موسى را به اجمال بررسى مىكنيم تا به نقش تلميح
در اين آثار پى ببريم. اين عنوان ماخوذ از آخرين درددل (يا حديث نفس) مكبث است، آنجا كه مىگويد: فردا، و فردا هم، و فردا هم،
مىخزد با گامهاى خرد از روزى به روزى...
ديروز هم، لعبتكها [ ى زمان ] را جز نشانى
از غبار اندوده راه مرگ نه.
خاموش شو، خاموش، اى شمع تنك
زندگى جز سايه پويندهاى نبود، يكى بيچاره بازيگر
كه بر صحن نمايش ساعتى را در خرام آيد و بخروشد
وز او ديگر خبر نايد همى باز. زندگى چهبود جز افسانه
كز لبان ابلهى گفته مىآيد، پر از غوغا و خشم،
بىهيچ معنايى. ظاهر قضيه چنين حكم مىكند كه اين نقلقول به بخش بنجى (بخش نخست رمان) مرتبط است، با اينحال بر ديگر جنبههاى
رمان نيز پرتو خردى مىافكند. هر سه برادر، به شيوههاى گوناگون، افسانه غوغا و خشم سر مىدهند. حديث نفس جيسن شرح
مفصلى از خراميدنها و خروشيدنهاى بىحاصل اوست. كونتين هم كه از دستسايه خودش و سايه ديگران بهستوه آمده است، پيش
از خاموش كردن شمعزندگىاش، ساعتى را به صحنه مىآيد و بر آن مىخرامد. (2) اشارات مكرر كونتين به «سايه پوينده» در وجود
خودش نيز فرافكنى شده است، يعنى كونتين سايه پويندهاى بيش نيست. در آغاز، اشاره به سايه سرسرى و ساده است، اما اندك
اندك حالت رمزى به خود مىگيرد، به اين معنا كه مكرر مىشود و با وضع ذهنى و روحى كونتين مرتبط مىگردد و دستآخر،
كونتين تجسم كامل زندگى مىشود، به همان صورتى كه به ديده مكبث آمده است - تهى، بىمعنا، پوچ. (3) كدى را نيز مىتوانيم
«سايه پوينده» يا روح سرگردان بناميم. وى در ذهن اشخاص اصلى داستان زنده است و بس. در بخش كونتين از حالت روح
سرگردان درمىآيد و در وجود دخترك ايتاليايى مجسم مىشود. در بخش جيسن، انگار نه انگار كه كدى وجود داشته است. فقط
يكبار ظاهر مىشود و آن هم وقتى است كه سر قبر كونتين ايستاده است، منتها در حجاب است و يادآور روح سرگردان. بهعلاوه،
جيسن و مادرش دستبه يكى كردهاند كه نام كدى در خاندان كامپسن بهزبان آورده نشود و بنابراين از كدى «ديگر خبر نايد همى
باز.» گفته مكبث، علاوه بر آشكار ساختن ساختار و شخصيتهاى رمان فاكنر، مضمون آن را نيز مشخص مىسازد. مفهومى كه
كبثبراى هستى انسان قائل است، مفهومى بدبينانه و جبرى و يكسره مادى است. مجمل اين نظر در گفتار آقاى كامپسن يافت
مىشود: «پدرمان مىگفت انسان حاصل جمع تجربههاى اقليمىاش; انسان حاصلجمع آن چيز كه تو; مسالهاى با خواص ناخالص
كه بهطرز ملالتآورى به يك صفر غيرمتغير مىرسد: بنبستخاك و آرزو.» (4) باز هم يكى ديگر از مسائل مؤكد در گفته مكبث
عبارت است از سپنجىبودن، كه عدوى معناست. آقاى كامپسن بازده تابعيت انسان به وضع و حال گذر و تغيير طبيعت را كه
لازمه آن است، بهاين صورت بيان مىكند: «اين هم غمانگيز است، مردم نمىتوانند مرتكب كار بسيار وحشتناك بشوند، آنها حتى
نمىتوانند چيزى را كه امروز وحشتناك مىنمايد فردا بهياد بياورند (ص74).» پيداست كه يكى از معماهاى كونتين همين تاثير
زمان بر ارزشهاى انسانى است و دلمشغوليهاى او با زمان و ساعت و سايه ناشى از تاثير زمان بر معنا و ارزشهاى انسانى است. از آنجا
كه جملگى تلاشهاى آدمى بهضرورت در زمان حادث مىشود، بنابراين تلاشهاى آدمى از نظر كونتين چيزى جز تبديل و تبدل به
عدم نيست: انگار نه خواب و نه بيدار دراز مىكشيدم و راهرو درازى از نيمه نور خاكسترى را تماشا مىكردم كه تمام چيزهاى ثابت در آن
شبحوار و متناقضنما شده بود. تمام كردارهايم سايه و تمام احساسها و رنجهايم هم بهصورتى غريب و شرير درمىآمد و مسخرهام
مىكرد. بىربط در ذاتشان و منكر همان معنايى كه بايد تصديق مىكردند و فكر مىكردم بودم نبودم چه كسى نبود نبود چه كسى.
(ص 155) چنين مىنمايد كه اين نقلقول، علاوه بر كل رمان، با نقلقول ماخوذ از مكبث هم مرتبط باشد، خاصه آنجا كه زندگى در قالب
سايه پوينده و افسانه بىمعنا وصف شده است. (5) تا به اينجا دلالت و اهميت نقلقول برگرفته از مكبث را درباره ساختار و شخصيتها و مضمون غوغا و خشم بررسى كردهايم كه، در
واقع، بازبينى و پرداخت دوباره نظر منتقدان آثار فاكنر بوده است. اكنون بياييم و به اهميت و دلالت دو تلميح بسيار اساسى، كه در
متن رمان بهكار رفته است، بپردازيم و ببينيم چه ارتباطى با عنوان رمان دارد. نخستين تلميح در بخش كونتين عبارتى است كه كونتين از زبان سنفرانسيس نقل مىكند. اين عبارت - «مرگ: خواهر كوچولو»
- اشاره دارد به «سرود خورشيد» از سنفرانسيس. اين سرود را ماتيو آرنولد به انگليسى ترجمه كرده است. قسمتهاى مهم و مرتبط
آن را بهفارسى ترجمه مىكنيم: اى خداوند، خداى متعال مهربان، حمد و جلال و افتخار و ثنا از آن توست! ستايش مىكنم خداوند خدا را و جميع مخلوقاتش را; و بهخصوص برادرمان خورشيد را كه روز را برايمان مىآورد و نور را برايمان
مىآورد... ستايش مىكنم خداوند خدا را بهخاطر خواهرمان ماه و بهخاطر ستارگان... ستايش مىكنم خداوند خدا را بهخاطر برادرمان باد و بهخاطر هوا و ابر... ستايش مىكنم خداوند خدا را بهخاطر خواهرمان آب... ستايش مىكنم خداوند خدا را بهخاطر برادرمان آتش كه بهوسيله آن در تاريكى به ما نور مىدهى، و اوست تابناك و دلپسند و
بسيار مقتدر و نيرومند. ستايش مىكنم خداوند خدا را بهخاطر مادرمان زمين كه به ما روزى مىدهد... ستايش مىكنم خداوند خدا را بهخاطر جميع كسانى كه بهخاطر عشق او بر يكديگر مىبخشايند و متحمل زبونى و محنت
مىشوند. متبرك باد كسانى كه صبر پيشه مىكنند، چون تواى برتر از همه، بهآنان تاج خواهى داد! ستايش مىكنم خداوند خدا را بهخاطر خواهرمان مرگ تن كه هيچ انسانى از دستش نمىگريزد. واى بر آن كه در گناه كبيره
بميرد! متبرك باد آنان كه در كنف اراده قدسى تو گام برمىدارند، زيرا مرگ دوم قدرت گزند رسانيدن به آنها را نخواهد داشت! آنچه در نگاه نخست توجه ما را جلب مىكند، اين است كه اين سرود نقطه مقابل گفتار مكبث است و اصلا با آن منافات دارد. يكى
از منتقدان آثار فاكنر به نام ادموند وولپ، پس از اشاره به اين دو اثر ادبى، نظر خواننده را به دو حالت غالب در غوغا و خشم جلب
مىكند. بنا به استنباط او، نوميدى ونيهيليسم مستفاد از گفتار مكبثحالت غالب رمان فاكنر است و اين حالت را چيزى
برنمىآشوبد، مگر نقش ديلسى در بخش پايانى رمان. اين حالت دوم از سرود سن فرانسيس; همان كه عبارت «مرگ: خواهر
كوچولو» مقتبس از آن است. (6) گويا بهتر اين بود كه وولپ بهجاى تاكيد بر دو حالتبر بينش دوگانه تاكيد مىكرد. منظور از بينش
دوگانه، هم بينش تراژيك و هم بينش كميك است كه در جملگى آثار برجسته فاكنر، به استثناى ابشالوم، ابشالوم، عيان است و
پابهپاى هم پيش مىآيند. با توجه به اين نكته، مىتوانيم بگوييم كه بينش تراژيك، كه گفتار مكبث مايه تشديد آن مىشود، زندگى
را تكرار كوششهاى بيهوده نشان مىدهد. از سوى ديگر، بينش كميك، كه اشاره به «سرود خورشيد» مايه استحكام آن مىشود،
نقطه مقابل بينش بدبينانه تراژيك است و به قدرى هم اهميت دارد كه بتواند همكفه بينش تراژيك قرار گيرد. تا توازى اين دو بينش را بررسى كنيم، بهتر اين است كه بعضى از نمادهاى گفتار مكبث را با بعضى از نمادهاى «سرود خورشيد» -
البته آن هم با توجه به كدى و كونتين - مقايسه كنيم. كدى كه تجسم «سايه پوينده» و براى كونتين در حكم قاصد مرگ و ملعنت
است، بهخواهر كوچولو تبديل مىشود و كونتين در كنارش راه مىپويد و آسايش مىيابد. كونتين هم كه تجسم ديگر «سايه
پوينده» و براى كدى عامل رنج و عذاب است، بهخورشيد بدل مىشود و روز و روشنايى براى كدى بهارمغان مىآورد و بههمين
سبب تجسم مسيح مىشود. علاوه بر اين، نمودگار خود سن فرانسيس هم مىشود و گذشته از اينكه در كنار خواهرش، مرگ تن،
گام برمىدارد، بر اثر غرق كردن خودش با «خواهر آب» يگانه مىشود و با پيوستن به اين خواهر به آسايش ابدى واصل مىشود. آيا
اين نكته بسيار دور از ذهن خواهد بود كه بگوييم استحاله كونتين در كدى بر بازپيدايى او در بخش سوم در هيات دختر كدى كه
نامش كونتين است مىانجامد؟ تازه، كونتين كه غرق كردن خود را قرين جاودانگى مىداند، زندگىاش را كه «شمع تنكى» بيش
نيستبه آتش تابناك دلپسند تبديل مىسازد. همين نكات درباره بنجى و كدى هم صدق مىكند. زندگى بنجى آكنده از غوغا و خشم است و با اينحال در كنار كدى آسايش و
سعادت مىيابد. آخرين جملات تكگويى (مونولوگ) او گواه اين معناست: كدى مرا توى بغل گرفت و من صداى همهمان را، و تاريكى را، و بوى چيزى را، مىشنيدم. و بعد پنجرهها را مىديدم، آنجا كه
درختها وزوز مىكردند. بعد تاريكى در شكلهاى صاف و روشن به رفتن پرداخت، همانطور كه هميشه مىرود، حتى وقتى كدى
مىگويد كه من خواب بودهام. (ص70) اگر بگوييم كه زندگى بنجى بىمعناست و در عينحال، آنچنان كه از جملات منقول برمىآيد، به مدد كدى توانسته باشد تاريكى
را هم به نقشينهاى از تقارن و نظم معنادار و آرامشبخش تبديل سازد، آنوقتبا توجه به تصاوير «سرود خورشيد» مىتوانيم
بگوييم كه كدى - «خواهر كوچولو» - و در عينحال مادر باعظمت و روزىدهنده بنجى است. بهقول تامپسن، كدى با ملايمت و
تفقد، شيوههاى توسل به واكنشهاى محدود بنجى را كشف كرده است و عطش غريزى او را براى نظم و آرامش و صفا برآورده
مىسازد. آتش كه طبق سرود سنفرانسيس «تابناك و دلپسند و بسيار مقتدر و نيرومند» است، يكى از معدود اعيانى است كه
كدى از آن بهره مىجويد تا ارزشهايى را كه براى بنجى مثبت است در اختيارش بگذارد. در اينجا بد نيست اين نكته را بيفزاييم كه ترجمان عناصر تراژيك به عناصر كميك به سبب استفاده ظريف فاكنر از استعاره ممكن
مىگردد. قبلا گفتهايم كه كدى براى اين از آتش بهره مىجويد كه چيزى در اختيار بنجى قرار دهد كه وى در آن ارزش مىيابد. باز
هم يادش داده است كه آتش را در آينه بتاباند. چنين كارى، بهگفته تامپسن، آتش را دوبرابر مىكند و در عينحال آتش و آينه در
هم ادغام مىشوند و بهصورت يك شىء واحد درمىآيند. (7) در بخش كونتين، آينه با نور ماه يگانه مىشود: «مثل ابر از آينه بيرون
دويد... بعد آن سوى ايوان بود، صداى پاشنههايش را نمىشنيدم، آنوقت توى نور ماه مثل ابر... - ص76.» يا هنگامى كه كونتين
روى پل ايستاده است و در بحر سايهاش رفته است، سايهاش روى سطح آب به آينه تبديل مىشود. سپس وقتى كه كونتين روى پل
ديگرى ايستاده است، سايه در بحر خيالش ماهى قزلآلا مىشود و ماهى قزلآلاى متوازن در پشههاى بهارى و مرغ دريايى آراسته
بال مستحيل مىشوند. چنين عرصهاى، عرصه آن نوع استعاره است كه نورتروپ فراى آن را «استعاره آناگوژيكى» مىنامد و در
تعريف آن مىگويد كه بيان همتايى فرضى است. (8) نزد او جهان ادبى، جهانى است كه در آن هر چيزى با چيزهاى ديگر بالقوه
همتاست و همتايى هم چيزى جز وحدت اشياء گوناگون نيست. (9) قدر مسلم اين است كه چنين عرصهاى به مدد استفاده از تلميح
ايجاد شده است. چه، تلميح در واقع نوعى استعاره است و وجهشبههاى آن تقريبا بىشمار است. (10) اكنون مىتوانيم به سراغ تلميح درونى دوم برويم، كه آن هم مانند تلميح نخست در بخش كونتين آمده است. گوينده آن هم خانم
كامپسن است. وى كه از دست فرزندانش زبان به شكوه گشوده است، درباره كدى چنين مىگويد: «و حالا اين هم از كدى كه...
بهخاطرش تا وادى مرگ هم رفتم.» عبارت «وادى مرگ» اشاره دارد به مزمور بيست و سوم: «چون در وادى سايه موت نيز راه روم
از بدى نخواهم ترسيد، زيرا تو با من هستى. عصا و چوب دستى تو مرا تسلى خواهد داد.» توجه داريم كه عبارت «سايه موت» جمع
دو تصوير اصلى در گفتار مكبث و سرود سن فرانسيس است. اما مطلب به اين سادگى نيست. پس از مناسبت و مشابهت ظاهرى
مىگذريم و به اهميت و دلالت اين تلميح در مضمون رمان و روابط شخصيتها مىپردازيم. از جمله مقالات معتبر و شاخص در نقد و تفسير غوغا و خشم مقالهاى استبا عنوان «مناسبتها و مشابهتهاى آينه در غوغا و خشم»
كه به كار بحث ما مىآيد. بهنظر نويسنده اين مقاله، بنجى، در تميز اشياء يا اعمال زندگىساز از اشياء يا اعمال زندگى ويرانكن،
برخوردار از قدرت فطرى و شهودى است. فاكنر هم آنها را از اين سبب بهكار مىبرد كه تضاد خير و شر يا خوبى و بدى را ممثل
سازد. شخص بنجى به نوعى آينه اخلاقى است و كدى به دليل عشق عارى از خودخواهى كه به بنجى دارد، در اين آينه مىتابد و
نسبتبه آن عجيب حساس است. مثلا وقتى كه كدى عطر مىزند، متوجه مىشود كه واكنش بنجى نسبتبه اين كار مايه
برانگيختن نوعى گناه مىگردد. باز هم وقتى كه بنجى سر مىرسد و كدى و چارلى را توى تاب در حال بوسيدن يكديگر مىيابد،
كدى احساس گناه مىكند. در هر دو واقعه، آب بهكار مىآيد كه نقش طهارت دارد و در حكم ريختن آب توبه بر سر است. (11) اگر اين نظر صائب را به زبان مزمور برگردانيم، مىتوانيم بگوييم كه كدى از بدى نمىترسد، زيرا بنجى با اوست. چنين احساسى
متقابل است. بنجى هم، به گواه آخرين جملات تكگويىاش كه قبلا گفته آمد، در حضور كدى از بدى نمىترسد. علاوه بر اين،
كدى آتش و كوسن و دمپايى در اختيار بنجى قرار مىدهد و بدينوسيله نياز وى را براى آسايش و آرامش برآورده مىسازد. اين
اشياء را مىتوانيم به «عصا و چوبدستى» مذكور در مزمور احاله كنيم و مايه تسلى بنجى بدانيم. حتى در غيبت كامل كادى، كه
ديگر خبرى از او بازنمىآيد، دمپايىاش فريادرس بىكسى بنجى است. بر همين روال، كونتين هم در حضور كدى تسلى مىيابد و از بدى نمىترسد. وابستگى شديد كونتين به كدى در هيچ جاى كتاب
بارزتر از صحنه كنار نهر نيست. بعد داشتم گريه مىكردم. دستش دوباره به من خورد و سرم رابه بلوز نمناكش تكيه داده بودم و گريه مىكردم... .................................... .................................... گريه نكن
گريه نمىكنم كدى...
گريه نكن طفلكى كونتين اما نمىتوانستم جلو گريهام را بگيرم. سرم را محكم به سينه ... گرفت و صداى قلبش را مىشنيدم كه حالا محكم و تند مىزد و
تاپ تاپ نمىكرد و آب توى تاريكى در ميان بيدها غلغل مىكرد و امواج ياس از هوا بالا مىآمد و بازو و شانهام زيرم خواب رفته بود.
(ص 138 تا 139) اين قسمت روشن مىسازد كه چرا ذهن كونتين در واپسين روز عمرش آكنده از خاطره كدى است و در عينحال كه عذابش
مىدهد، مايه آرامش و تسلىاش هم هست، چون در كار پيوستن به كدى است، همو كه در سرود سن فرانسيس «خواهر آب» است.
وانگهى با توجه به الگوى كلى ضايعه در اين رمان، شايد بتوانيم بگوييم كه در فقدان كدى «عصا و چوبدستى» به يك جفت اتو
تبديل مىشود و به مدد آنها كونتين آنقدر زير آب مىماند تا اينكه، به گفته خودش «در روز قيامت... خدا [ بگويد ] برخيز.» (ص75)
تا به اينجا سعى كردهايم ارتباط و اقتران دو تلميح درونى را در غوغا و خشم با تلميح عنوان اين رمان نشان بدهيم. به يقين چنين
كارى به منزله چشم پوشيدن از نقش تلميحات درونى ديگر در اين اثر نيست. با اينحال، بررسى تلميحات ديگر از حوصله اين
مقال بيرون است. بنابراين به بررسى اجمالى جان كه مىدادم و برخيز اى موسى مىپردازيم. عنوان رمان جان كه مىدادم، (As I Lay Dying) تا مدتها معلوم نبوده است كه پيشينه ادبى دارد. تا اينكه در سال 1957،
يعنى نزديك به 27 سال پس از انتشار اين رمان، يكى از فاكنرشناسان، پس از سالها تحقيق و جستجو، پيشينه عنوان آن را در
آنجا در كتاب يازدهم، هنگامى كه اوديسه به دنياى مردگان، (Hades) مىرود، با تنى چند از ارواح
سخن مىگويد. لازمه سخن گفتن با ارواح اين است كه اوديسه خون قربانى بر زمين بريزد. بارى، يكى از اين ارواح آگاممنون است و
سخنش معلوم مىدارد كه ناكامى در عشق خانوادگى به كشتهشدن وى به دست زنش كليتمنسترا منجر شده است. در ترجمه سر
ويليام ماريس از اوديسه (انتشارات دانشگاه آكسفورد، چاپ 1925) چنين آمده است كه آگاممنون بهوقتبرحذر داشتن اوديسه از
غدر زنان، درباره كليتمنسترا مىگويد: ... I, as I lay dying / Upon the Sword, raised up my hands to Smite her; /
Andshamelessly she turned away, and scorned/ To draw my eyelids down or close
mymouth,/ Though I was on the road to Hades| house
/ kDèـغ ظç pF ق P¾DNpFقo ي×pzيF DF قC ق / ,ظOzCp¾CpF ¢ئشç l¥آ éFPvk / ,ضkCkي× عDV ق ضkكF وkDO¾C ضpى،طz êقo éئ ف@× ... éF Co قC يOآق .kpىتي× oCpآ عكـط×DتA DF uDىآ ضDأ@× ok ق kك@zي@× «ك@Fp@×
Co ¢غDçk ق lـèغيطغ ظç pF Co ¢ëDèط،Z ,koCk cCقoC êDىغk Dë ظـèV ظاd éئ يغDOvoDطىN ,lـçkي× ذëكeN فwاV عDOvoD@ط@ى@N - عDOvكK@çD@ى@v ي@G@çn@× êD@çkقp@v qC ي@ا@ë qC mك@hD@×
:ظëoقAي× DـطىN Co kقpv فëC ضكv ق ضقk lـF قk .PvC-Spirituals
Go down, Moses, / Way down in Egypt|s land,/ Tel ol| pha-rooh,/ Let m
lغقClh ق] :éئ PvC وl×A ظO،ç EDF ,Uقph p؟v ok éاـëC éدطV qC .PvC ulأ× EDOئ éF p±Dغ kقpv فëC qC يNoDGµ éئ PvC يـO؟ت .kكz وkCk عD،غ pNéOwVpF DN ظëqCkpJي× عA éF êpثëk عCكـµ ذëm ,حDd فëC DF .PvC Pwiغ Hد®× ُخDGغk Pأىأd ok ظç Hد®× فëC Pـ·خ oDZk ظç فى×q ,HGv فىطç éF ق kكzي× oDZk ClhPـ·خ éF فىOwiغ وDـت HGv éF عDwغC éئ PvC وl×A ¢ëClىJ p@؟@v ok .1 Co عA qC يOطwآ PzClغ oقDF êoك·zيF «p¾ qC éئ kكF يOvكJlى؟v ذأغ - : EكOا× êDçéOzكغ qC pNéـëpëk ق pOتorF ...ةorF ذثـV kCrى×kA éئ lغCkي× عكZ ,lëكVي× êpGN عA qC ءDevC DèOـ× ,lzDF فىخqDا× ءDevC جëoوkp× فى×q فëC éئ PvC وkكF فëC pF oCp@آ وlëp¾A فëC êCpF Co فى×q lغقClh éئ Dـ·× فëC éF .koCk kDأOµC فى×q êCpF lغقClh ُ،أغ éF éئ PvC فëC ءDevC يغقok xd D@،@ـ@× ظç عA ,lzDF MDغCكىd ق فى×q oCkoDىOhC قC ضDغ éF ق lzDF فى×q ok قC ُ؟ىدh DN lëp¾A Co عDwغC PآقعA ...lëp¾A Co فى×q Pwiغ { Clh } } ف× عA qC فى×q Cpëq ,kقpغ êlFC yقp¾ éF فى×q] :PvC وl×A (25/23) عDëقس p؟v ok .PvC ulأ× EDOئ pF يـOG× ءDe@vC p@²@غ p±Dغ ظç kقpv فëC qC يëDèOطwآ ق éO¾pت عDçDىv يGçn× êDçkقpv qC ياë qC pـئD¾ ,ظëCéO؟ت شGآ éئ oك¬عDطç ,Co EDOئ عCكـµ .2 éئ ظىçCpFC ,ؤىOµ lèµ ok .kpFي× oDئéFP¾Cp± DF Co ءDevC يغDFpآ عDOvCk pـئD¾ .PvC ظىçCpFC pwJ ضDـطç ,EDOئ يد¤C عD×pè@آ .3 ق عDçDzkDJ ق ذىëCpvCيـF êDىGغC ق عCpG×DىJ يثدطV ضDغ عA ok éئ ضDëC jëoCكN حقC EDOئ ضDغ éFPwç يOطwآ ulأ@× ED@O@ئ ok .4 êCpF éئ kقCk عCpwJ ق ...lغCعDـëC ذىëCpvC عCpwJ ...T¾Dë ضDd ضDv cكغ .بطخ fخDzكO× gكـh .koDë ذىٍددè× عDـىآ .yكغC Tى@z ضkA :PvC oكئn× يvك× êC rىhpF ok ظç DèOvكKçDىv ضDëC jëoCكN éF lëph 1807 حDv عDٍخoCكىغ ok olJ Co xىغقC ...يGى¾ ق uكاvCo pwJ uقlىvكN ...uكاvCo عq يGى¾ ...éخDv 26 éدغقCpF ذëD؟vp@J فىـZ kك¥أ× ق l¥أ×يF éئ ظëoClغ ¹Cpv Co يwئ ,lغCوkpئ وkD؟OvC فçm حDىv عDëpV qC عDzoDRA ok éئ يتorF عDتlـwëكغ عDى× qC éئ فëDKvCقkpWى× ق xëoكNoDv ذـدئ عكZ êkCp¾C ,pـئD¾ oDئ ُ®ىd ok éئ ظىëكثF rOغCpJ ok Pwىغ lF ,éOاغ فëC عlzف@zقo êCp@F ضClئ pç pثëk êDèOى¥iz .فwىV ,DèwJكـvC حك¤C pè²× ق lـئي× ي،ئkكh éئ PvC فىOغكئ ,DèwëoكNoDv حك¤C pè²@× ,êoD@F ok ,lzDF éZ pç قC حClV .lغqي× qDF pv فىOغكئ يـçm حClV éF عkCk فN qC ,DèwJكـvC حك¤C فO¾pënJ DF فwى@V ,p@ث@ëk êك@v qC DF pـئD¾ .kكzي× PëCقo حسقpئ يèدFC lëk qC ق PvC عD×o ذئ êCpF يGvDـ× oDىwF ُ×lأ× حقC ¢iF .ضoDèZ ق حقC êDè،iF lغD×ي× :DèOzكغيJ .167 £ ,(71 rىëDJ) 1 ôoDطz ,1 حDv ,kقoوlغq ُ×Dـد¥¾ ok [عDـzقo éغDh] ,êpى،دت جـzكç .1 2. Twentieth Century Interpretations of the Sound and the Fury, ed. M
3. Marjorie Ryan, The Shakespearean Symbolism in The Sound and the Fury, ( .114 DN 113 £ ,1371 ,p¾كدىغ MCoD،OغC :عCpèN ,ضقk IDZ ,يـىwd fخD¤ ُطVpN ,كçDىç ق ظ،h .4 5. Michael MillgateThe Sound and the Fury, in Faulkner: A Collection
6. Edmond Volpe, A Reader|s Guide to William Faulkner ( N.J.: Farrar,
7. Lawrance Thompson, Mirror Analogues in the Sound and the Fury, in
8. Northrop Frye, Anatomy of Criticism:Four Essays (Princeton Univers
9. Ibid, pp. 124-25.
10. Thornton Weldon, Allusions in Ulysses (Chapel Hill: The Univ. of
11. Lawrance Thompson, pp. 112-13.
12. Carvel Collins , The Pairing of the Sound and the Fury and As I Lay Dying , The .185 £ ,1374 ,p¾كدىغ MCoD،OغC :عCpèN ,يـىwd fخD¤ ُطVpN ,يvك× êC rىhpF .13 .245 £ ,عDطç .14 .264 £ ,عDطç .15 .278 £ ,عDطç .16 17. George Marion O| Donnel , Faulkner|s Mythology , Kenyon Review, 1
:ضCوkpF وkD؟OvC pëq EDOئ ok [êqكvqDGغC] pF جـىدëpN ذغكىخ pىw؟N qC MDeى¨كN فëC ok .18 The Experience of Literature
19. Perrin Lowrey, Concepts of time in the Sound and the Fury , in Twentieth چند نكته عمده در آثار فاكنر
الف : استفاده وسيع فاكنر از تلميح
1. غوغا و خشم
2. جان كه مىدادم
.ضkكF ukDç ُغDh éF kكh وCo pv pF ف× éئ lـZpç / ,Co ظغDçk PwGغ ق Co ظغDط،Z
.lvoي× pطµ عDëDJ éF ,l،ëlغCي× kكh êD¾قيF okD× éF éئ حDd عDطç ok ,pىhpىh عDط،Z ق وkpئہئ فçk DF قC ق lغlـFيطغ يvك× êC rىhpF .3
Thus say de lawd, bold Moses said,/ Let my people go!/ If not, I|ll Smite yourfirst-born
dead,/ Let my people go!
p؟v ضoDèZ EDF ok فىـaطç [.lــئ MkDGµ Cp× DN فئ Dço Cp× ضكآ :lëكتي× فىـZ lغقClh كثF قC éF ق قpF عكµp¾ krغ P؟ت Co يvك×
DN فئ Dço Cp× pwJ ظëكتي× كN éF ق .PvC ف× ôkCq Pwiغ ق ف× pwJ ذىëCpvC :lëكتي× فىـZ lغقClh كثF عكµp¾ éF ق] :وl×A Uقp@h
[.ظ،ئي× Co كN ôkCqPwiغ يـ·ë كN pwJ DغDطç ,يëDطغ DFC ¢غkpئDço qC pتC ق lـئ MkDGµ Cp× ulأ× EDOئ éF pـئD¾ £Dh éVكN : E
êC rىhpF ôqClغC éF DVbىç ok ,قC ُOwVpF oDRA pSئC ok EDOئ فëC éF قC عDèـJ ق ClىJ MCoDzC ق ulأ× EDOئ éF pـئD@¾ £D@h é@Vك@N
.ظىçkي× عD،غ عD×o فëC ok Co عA qC يëDçوكدV ظç D× xJ .koClغ kكطغ يvك×
فى×q lغCكNي× éئ lـئي× ہ،ئ ,DvDاىZ PvكKhpv ُدىGآ ôkpئpv ,éFكNك× éاëC يOآق éئ PvC وl×A يvك× êC rىhpF ok .kكzي×
oDZk Co ykكh ضكآ ,ي؟،ئ فىـZ ُ®vCق éF ,éFكNك× éاëC .lO¾Cي× EكـV ضkp× عkpت éF فى×q PىاخD× Pـ·خ ,lzقp؟F Co ¢@×ك@آ
êoDثىF éF ق lـئ ضقpe× يëClh ق يغكغDآ ؤd qC Co عCpثëk بخD× ¦iz éئ kكzي× HGv فى×q PىاخD× éئ DWغA qC ق .lـئي× Pـ·@خ
ؤd éئ PvC فëC Pأىأd .PvC êrëpغكh ق عكh éF éO،؛A فى×q PىاخD× ؤd ,krëpF Co عD،غكh kpطN Moك¤ ok ق l@ـ@ئ عD@zoCkCق
éFPvk فى×q PىاخD× ؤd وqDN .koClغ lzDF éOhDwغ éئ Co êrىZ êكµk ؤd kCrى×kA Cpëq ,PvC فى؛قok kDىـF qC فى@×q P@ى@ا@خD@×
:rV Pwىغ êrىZ فى×q فëC phA Pvk ق kkpتي× Pvk
qC pOتorF ;وkpئ yoCnتCق ق وkكF قC حD× عA qC يOطwآ kpئيطغ kكطغCق يئDFيF «p¾ qC éئ kكF يOvكKhp@v ذ@أ@غ ,l@zD@F وl@ëp@h
(13) ...DvDاىZ ُدىGآ ôkpئpv ,éFكNك× éاëC qC pNpىJ وqDN ق ...فKNDv x×DN qC pNpىJ ...فëDKvCقkpWى×
ظç عA éئ ,êoCkوkpF pRC pF فى×q فëC ,وقشµéF .koClغ Pىاد× yqoC ,PvC وlzPـ·خ oDZk éئ يـى×q ق lzDF فى×q بخD× lغCكNي@ط@غ
.PvC وlz oDZk ہµD©× Pـ·خ éF ,Pwىغ فى؛قok PىاخD× qC êpثëk ´كغ rV êrىZ
:ءDevC حكآ éF عكZ .kqDv ¢غCpثëk ôkpF ق kkpت قC يغكFq HGv éاـëC éغ lzDF ي×kA yoقpJ ُëD× éئ PvC
MكhC êCكخ pëq Co فى×q éادF ...l،اF إlë Hأخ ق ظvC lFC DN ¢¾شhC ق ykكh êCpF فى×q §pµ ق حك¬ ok ذwغolغCذwغ éاـëC é@غ
(14) .koCk éثغ فى¾p®خCي¨p× ق وkoكiغPvk جغo ق ضDغ ُGëDzيF ق يغDثطç
ُخDvo ,(24/1) pى×Cr× ,(9/29) Uقph p؟v ok éدطV qC ,kكzي× opا× ulأ× EDOئ ok êpثëk êDèNoك¤ éF فiv فëC [.PvC { وكè@ë
ضkAيـF éF Co فى×q { Clh }] :PvC وl×A فىـZ (115/16) pى×Cr× ok ظç qDF [.PvC وكèë عA qC فى×q] :(10/26) عDىOغpآ éF x@خك@J حقC
يخqC عكغDآ فëC éئ يwئ .lغoCk يغDwاë ؤd فى×q qC وkD؟OvC ok DèغDwغC ُطç xJ ,PvClh éF ؤد·O× فى×q éئ DWغA qC [.kك×p¾ D®@µ
éF .lــئ يتlغq Pـ·خ oDF pëq EكـV ضkp× ذئ éئ kكzي× HGv DèOvكJlى؟v وDـت ,pـئD¾ p²غ qC .kكzي× Pـ·خ oDZk lـئ ¦أ@غ Co
qC ق ظëCéO¾Dë yoقpJ ¢ـ×Ck ok éئ ظç D× ُطç ق PvC وlzPـ·خ oDZk EكـV ضDطN ,فى×qpv فëC ضDطN] :فى@خqD@ا@× ءD@e@vC حك@آ
(15) [.ظى،ئي× yقk pF Co Pـ·خ فëC oDF ,وDىv DN éO¾pت lى؟v qC ,ظëCوkoكh pىz ¢غDOwJ
ok .lçkي× عD،NDWغ يvك× Mp©d ق lغoCk oCpآ عكµp¾ ظOv pëq éئ PvC ذىëCpvCيـF pىvC ضكآ Uقph p؟v ok .Uقph p؟v éFPvC
ق ,فىخqDا× عD×kقk PvpJpv ,فىخqDا× orNقoDئ ¢أغ ok ظç عكµp¾ ق lçkي× عDçDىv éF Co kكh êDV ذىëCpvCيـF ,pـئD¾ ُ@O@zك@غ
يëDطغCp¾ عكµp¾ Moك¤ éF Dاëp×A ُطئDd وDثOvk ذئ ,phA عDOvCk ok ,é¤Dh ق kكzي× pçD@± ql@غك@×kC Mقo yCêp@O@hk ôkCك@غ
عlzوkpOv ق عDFDىF فىëA éF ½p،N qC xJ ق lëكVي× êpGN عDئDىغ ضكz QCpى× qC قC .koCk Co يvك× ¢أغ فىخqDا× ءDevC .kكzي@×
éئ ظىـىFي× ,ظىvoي× phA عDOvCk éF يOآق D×C .lëApF عDçDىv MDWغ éF éغDىvك× éئ kقoي× oD²OغC ¢ëDèتo ok êkClVC ق ِDFA عك@h
ok ءDevC éئ kكzي× ضكد·× xJ .lـئي× يëCpvédكغ kكh pىتعكµp¾ ôكغ êCrµ ok ,PvقC êكطµ عq ¸آCق ok éئ ,يOvكKçDى@v عq
ClىJ êpثëk êDـ·× ,PvC éµكطW× ذئ عCكـµ عDطç éئ ,عDOvCk فëC عCكـµ éاـëC HخDV .PvC وlغD× ضDئDغ ¢ëك@hP@خD@vo ضD@W@غC
فëC pF ,fëp¥N ق fëكدN éF ,pـئD¾ p²غ ,éطçفëC DF .kكzي× وlى،ئقp¾ yCيëDvك× ¢أغ qC فىخqDا× ءDevC éئ HىNpN فëC éF .lـئي@×
ق Pأ؟z ,lغoCk êoClëDJ ,lغCé؟¬Dµ qC oDzpv ,lغCوkpئ ³؟d Co éىخقC êDèGغCpت êDèOـv éئ CpZ ,PvC عDçDىv عA qC وlـëA é@ئ P@vC
Cpëq ,عDطىدd حDd éF Dzكh] :éئ PvC يwىµ ُO؟ت éF p±Dغ éO@ا@غ ف@ëC ق (16) .PvDèغA kكVق ok عDئkكئ ؤ،µ ق êoCkD¾ق ق ol¤ ُ·v
[.kكF lـçCكh فى×q عDRoCق عDغA
lFDëي× عD×p¾ Clh HغDV qC ,lـاغ ¢OvpJ Co قC rV êpثëk êClh éئ PvC éOwF عDطىJ Clh DF ق PvC عDىغCpGµ oسDvضكآ فىOwi@غ
ظç ق Clh qC ظىçCpFC PµD¬C ظç DN ,lـئي× عDeO×C Co ظىçCpFC ,عD×p¾ فëC DF lغقClh .lـئ fFm Co قC ق kpGF وDثغD@Fp@آ é@F Co yp@w@J
DF ق lـغDvoي× MDGRC éF Clh DF Co kكhP·ىF ق lغقoي× وDثغDFpآ éF ظvCp× ضDWغC êCpF قk pç ق .kكz ذWw× ظىçCpFC qC ءDevC PµD¬C
lـzDF éOzCk Pvقk Co قC éئ يغDwئ éFPGwغ Clh éئ lـFDëي×ok ظىçCpFC ق ءDevC .lO¾Cيطغ êqDىغ ءDevC fFm éF pثëk يدطµ فىـZ
qC ,فçDئ ق fىFm يـ·ë ,قk pç PµD¬C ق (ضDv) ظ²µC فçDئ qC (ءDevC) pwJ PµD¬C ,[uph] عDOvCk ok .PvC عDFpè× ق وlـ@،@i@F
.PvC وlz lئه× عDFDىF
:PvC وl×A DèغA kD؟dC ق kسقC
ulآ ذطµ ي×DطN PèV éF oكiF fFn× pF ق يـOhكv يغDFpآ fFn× pF ¢غCpwJ ق عقoDç D×C ق ...lغCعDـëC lغlz وlىëCq عقp@G@d ok قC
...عقoDç عCpwJ lغCعDـëC ق ...lغlىغConتي× يغDFpآ uClآسC
qC Co قC pئكJ êqDF ok فىخqDا× uكٌkD×A éئ éخDv 21 ضDZكF يـN ...xىغقC ق uقlىvكN pOhk ي×DN éF ضكvك× Dـ@ى@vD@×D@N ...oسk 650
uقlىvكN rطىV ...ضDZكFيـN ق حpN rى×DN pwJ ضDZكF فىخqDا× uكٌkD×A ...1859 kpئ يvقpµ حpN rى×DN DF 1859 kpF ضDZكF MpFك@ç
...ضDZكFيـN ق حpNp¾DN pwJ ضDZكF فçm حDىv عDëpV qC pـئD¾ ôkD؟OvC : U
كçDىç ق ظ،h ôkقle× ok ظىـئي× ي·v ق ظëqCkpJي× pـئD¾ éF përتDغ éF ,Pwىغ وoDFفëC ok فiv حDW× DWـëC ok عكZ .lzDF وkp@ئ
«كFp× êDçkDطغق وoك®vC uDvCpF Co êق oDRA ذئ éئ ظىëكتي× DO×lأ× .ظىـئ يvopF Co فçm حDىv عDëpV qC وkD؟OvC qC pـئD¾ ½lç
ُ¨oD·× عkpئ ي،ëDطغ qC PvC MoDGµ ,êpى¬DvC °DeخéF ,pـئD¾ oDRA éئ PvC فëC ¢ëDـG× êpىw؟N فىـZ .lغCوkpئ pىw@؟@N عA é@F
حكGآ DF .p¤D·× يëCpثغCكىd Dë يëCpتP·ىG¬ عkكF يآشhCpى؛ ق يOـv يëCpثغDwغC يآشhC êDèOىخكٍw× ضكè؟× عDى× ي@µD@ط@O@VC
عD×kقk يëCpثغDwغC «كأv EDF ok PvC êpثëk ذ¥¾ كçDىç ق ظ،h éئ ظىëكثF ظىغCكNي× ,pىw؟N ôkكخDz عCكـµ éF يد@¤C ف@ى@ـ@Z
(17) .DèwJكـvC يغCكىd êDىغk ok (فwK×Dئ عD×kقk DWـëC ok) xëoكNoDv
ق PvC ي¾CpzC ECkA ق حك¤C ؤFD®× ق é¾p× oDىwF عD،ىتlغq .lغCPىSىd ق ½pz ق عD×oA عDتlـëDطغ ,lغoCk éغCoقسk oCkpئ ق oD@O@¾o
¸¨ق فOzCk pF وقشµ ,xاµ éF ,DèwJكـvC .يغD×pèآ êCéOznت ôlــئDأخC ظç عD،ى×D²غ فëقDـµ ق PvC oDآقDF oDىw@F عD@،@O@خD@d
ؤى¾كN وCo فëC ok ق lـ،اF سDF Co kكh êCéدىvق pç éF DN lغCوkpئ ضrV ضrµ DèغA .PvC PwJ rىغ عD،dقo ,PwJ êkD¥OآC ق يµDطO@VC
êpOèF حCكdC ق ´D¨قC éئ PvC يغDwئéF Mp؟غ qC وlـئA عDzkكVق ,éZ ;lـvoي× حDىh ¢×CoA éF - عCpثëk êkكFDغ P@ط@ى@آ é@F -
يëDـOµCيF rىغ .Co عD،O¾Cpz DçxëoكNoDv ذـدئ éئ oك¬عDطç Pvok ,lغoCkي× rërµ xF Co kكh MقDأz ق MoCpz DèwJكـvC .lغoCk
ق oDآق êDèzqoC عDتlـëDطغ éئ - DçxëoكNoDv ذـدئ pFCpF ok ,يخlثـv ق êpثFDwd cقo ف@O@zCk ق ي@O@ـ@v êD@è@zqoC é@F D@è@غA
(18) .lçkي× عDzoCpآ - lغCPىخكٍw×
فwK×Dئ êDآA ,عkكFêكèz HGvéF êlئ ,عkكFéدFC ذىخk éF يWـF :lــئي× ¦i،× Co H®آ قk فëC qC oCp¾ Dë «كأv qC êCéد@dp@×
ق ضقk êDè،iF êDèOى¥iz HىNpNéF éئ PvC فwىV ق فىOغكئ yقk pF يد¤C حClV يـىثـv فëCpFDـF .êoCكiFقp،@× ذ@ى@خk é@F
kكVق ضDطN DF ق PvC فwK×Dئ - xëoكNoDv يغD×oA حك¤C lـGëDJ فىOغكئ .PvC فىOغكئ فçm ok حClV فëC rئp× Dè@O@ـ@× .l@غCضك@v
DèwJكـvC حك¤C éF êpىG·N éF ق PvC وkpئ ھأغ Co حك¤C فëC ,عkكFêكèz HGvéF ypçCكh يخق .lـئ ³؟d Co حك¤C فëC lzكئي×
éF قo ½pz r×o êlئ ½pz قC °DeخéF عكZ ,lـئ حكGآ Co ypçCكh عkكFêكèzPى·آCق lغCكNيطغ ق lëDGغ فىOغكئ .P@vC وkoقA êقo
,lëDJيطغ êpëk kDأOµC فëC D×C .PvC êlئ MoDاF ôlــئذëCq ykكh éئ lغسكGآي× kكh éF فëCpFDـF .PvC فwK×Dئ عD×kقk êkكFD@غ
,PvC عCpت oDىwF ¢ëCpF عA ذطeN عكZ ق kpënJي× Co kكhPwاz فىOغكئ phA Pvk .lـئيطغ oقDF Co قC ½p@d x@ئb@ى@ç عك@Z
,lغD،ـF فىOغكئ فçm ُ¤pµ ok Co حClV éئ PvC فëC فىOغكئ ¢iF ok - ظىأOw× يغقok oDO؟ت - pـئD¾ ôكىz .lـئي× ي@،@ئkك@h
Co قC éئ PvC فىOغكئ فçm ,pثëk MoDGµ éF .lëDطغي× go فىOغكئ ي·آCق Pwاz éئ PvC فçm oDO؟ت qC ¢@ى@J ُ@ëس ok D@è@ـ@N Cp@ëq
.lçkي× Pwاz
x؟غ Tëld ôكىz qC ¢iF فëC ok pـئD¾ ,فëCpFDـF .koClغ kكVق oDا¾C êDىغk ok يخClV éغكتbىç ق PvC حD@ط@µC ق MD@ëkD@× êD@ى@غk
.lـئي× وkD؟OvC
êCpF عكZ DىغDR .koقAي× Pvk éF ,عكط©× °Deخ éF ظç ق oDOhDv °DeخéF ظç ,êCوtëق êDçqDىO×C ,عD×o qD؛A ok ¢iF فëC عkCkoCp@آ
êCéOznت ¢ëCpF éئ DWغA qC ق lـئي× وكدV قC pF ي،ëDطغ Pى؟ىئ DF rىZéطç فëCpFDـF ,lçkي× êقo حDd عD×q ok rىZéطç ي@W@ـ@F
Co فwK×Dئ عD×kقk يWـF عD×qيF lëk ,وقشµ éF .lçlFPvkéF فwK×Dئ عD×kقk qC يغD×qيF qClغCظ،Z lغCكNي× pـئD¾ ,koClغ kك@Vق
lغCكNي× ,kقle× ذئ êDغCk وDتlëk ôكىz qC وkD؟OvC DF pـئD¾ ,ضoDèZ ¢iF ok pثëk êكv qC .lçkي× oCpآ يiëoD@N عD@×q qC عقp@ى@F
ذFDأ× ُ®أغ éئ ظىـىFي× يخDd ق ¸¨ق ok Co عD×kقk فëC Pwiغ ,HىNpNفëCéF .lغD،ـF عA يiëoDN فO× ok Co فwK×Dئ عD×kقk «كأv
(19) .ظىـىFي× phA ok éئ PvC يخDd ق ¸¨ق
New Jersey: Englewood Cliffs, 1968 ), pp. 6-7.
Summer 1952), p. 42.
ed. Robert Penn Warren ( N.J. Englewood Cliffs, 1966 ), p.95.
Giroux,1970 ), p .97.
Collection of Critical Essays, P.111.
3rdprinting, 1973), p. 366.
Press,1956), p.3.
Princeton University Library Chronicle, Vol. XVIII, No.3 (Spring 1957), pp .122-23.
Cleanth Brooks, William Faulkner: The :p@@ëq ¸@@G@@ـ@@× oك@@@¬ ف@@@ى@@@ط@@@ç
Forms of Modern Fiction, ed. William Van O|Connor (Minneapolis, :p@ëq ¸@G@ـ@× عoCق ف@F Mp@FCo
Univ. of Minnesota Press 1948).,
CenturyInterpretations of the Sound and the Fury, P. 57.