| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 7-8 |
نوشته اتو نويرات ترجمه على مرتضويان اتو نويرات، (1945-1882 / Otto Neurath) فيلسوف و جامعهشناس اتريشى و يكى از اعضاى اصلى و فعال «حلقه وين»،
در مقاله حاضر شرحى موجز و روشن از موضع فيزيكاليستى خود به دست داده است. او كه يكى از پرچمداران طرح «وحدت علوم»
در نيمه نخستسده بيستم است، سرسختانه از اين فكر جانبدارى مىكند كه همه قوانين علوم، از جمله علوم اجتماعى، را مىتوان
در نظامى واحد - علم يكپارچه و وحدتيافته - گرد آورد و سازمان بخشيد. زبان علم يگانه و يكپارچه، زبان فيزيك است كه تمامى
گزارههاى تجربى را بهصورت قضايايى درباره زمان و مكان تنظيم مىكند. نويرات بر آن است كه پوزيتيويسم و فيزيكاليسم را از
هرگونه گرايش «مابعدالطبيعى» و «غيرعلمى» بپالايد و انتقادات او از بعضى از اصحاب حلقه وين، از جمله كارناپ و ويتگنشتاين، از
همين موضع راديكال او سرچشمه مىگيرد. مقاله حاضر كه دربرگيرنده آراء جناح تندرو حلقه وين است، مىتواند يارىبخش
پژوهندگان به فهم و نقد ژرفتر فلسفه تحليلى باشد. (ع. م.) در ادامه كارهاى ماخ، پوانكاره، فرگه، ويتگنشتاين و ديگران، «حلقه وين براى اشاعه جهانفهمىعلمى، (Weltauffassung)
»مىخواهد جريانى فارغ از مابعدالطبيعه بهوجود آورد تا در بستر آن، رشتههاىگوناگونپژوهش علمى بهيارى تحليل منطقى
پرورده شوند. از آنجا كه واژه «جهان» در زبان علم جايى ندارد، و از آنرو كه جهانفهمى، (world-outlook
weltauffassung) اغلب با جهانبينى، (world-view weltanschauung) مشتبه مىشود، عنوان «حلقه وين براى
فيزيكاليسم» كمتر گمراهكننده است. تمامى نمايندگان حلقه وين همباورند كه فلسفه بهمثابه رشتهاى همپاى علم، با قضايا و
مقدمات خاص خود، وجود ندارد: تمامى احكام و گزارههاى معنىدار در حوزه قضاياى علمى جاى مىگيرند. وقتى علوم گوناگون به علمى وحدتيافته يا علمى واحد و يگانه، (unified) تحويل شوند، شيوه مطالعه آنها در حالت اتحاد
دقيقا همان است كه در حالت انفراد. تاكنون آنطور كه بايد و شايد بر ويژگى منطقى مشترك و همشكل دانشها تاكيد نشده است.
دانش يكپارچه محصول كار و تلاش مشترك و گسترده است، چنانكه دانشهايى چون شيمى، زمينشناسى، زيستشناسى و حتى
رياضيات هم به همين گونه تكوين يافتهاند. علم يگانه به همان شيوهاى مطالعه خواهد شد كه دانشهاى گوناگون، تابهحال، مستقل
از يكديگر مطالعه شدهاند. بدينسان، «متفكر بدون مكتب» اعتبار و اهميتى بيش از آنچه در زمان جدايى علوم داشت، كسب
نخواهد كرد. افراد در اين حالت نيز به همان اندازه مفاهيم مجزا و منفرد را درمىيابند كه در گذشته درمىيافتند. هر فكر و طرح
نوى را بايد طورى تنظيم و پيشنهاد كرد كه بتواند از پذيرش و مقبوليت عام برخوردار شود. فقط با كوشش مشترك شمارى كثير
از متفكران، همه درونمايه آن آشكار خواهد شد. اگر فكر يا طرح جديد نادرستيا بىمعنى و بيهوده، يعنى مابعدالطبيعى، باشد
بديهى است كه از قلمرو علم يگانه بيرون مىافتد. علم يگانه كه با هيچ جريان «فلسفى» يا «مابعدالطبيعى» همراه نيست، نه
دستاورد اين يا آن فرد بلكه دستاورد يك نسل است. بعضى از نمايندگان «حلقه وين»، بسان همكارانشان در اين حلقه، آشكارا وجود «حقايق فلسفى» مشخص را انكار مىكنند; با وجود
اين هنوز گهگاه واژه «فلسفه» را بهكار مىبرند و البته منظورشان از اين واژه «فلسفيدن» است، يعنى «فعاليتى كه در طى آن مفاهيم
توضيح داده مىشوند»، اما گردن نهادن به اين كاربرد زبانى سنتى [ فلسفه ] ، گو اينكه دلايل آن قابل درك است، به سهولت مايه
كژفهمى و استنباطهاى نادرست مىشود. در اين مقاله، اين اصطلاح را بهكار نخواهيم برد. قصد نداريم «جهانبينى» نوى را در
برابر جهانبينى كهنه پيش نهيم يا با توضيح و تشريح مفاهيم يك جهانبينى كهنه، آن را اصلاح و بازسازى كنيم. در اينجا مسئله
عبارت است از تعارض بين تمامى جهانبينىها و علم بهمثابه مقولهاى «فارغ از هرگونه جهانبينى». به اعتقاد «حلقه وين»، پيكره
مابعدالطبيعه و ساختهاى مشابه آن كلا از يك سلسله جملههاى بىمعنى تشكيل شده است، مگر مواردى كه گزارههاى علمى
«تصادفا» در آن گنجانده شده باشد. اما ايراد به اصطلاح «فلسفيدن» صرفا ايرادى واژگانى نيست; «توضيح معناى مفاهيم» از «روش
علمى»اى كه توضيح معنا در متن آن صورت مىگيرد جدا نيست و اين دو سختبه هم وابستهاند. بين كوششهايى كه در ايجاد علم يگانه سهم داشتهاند ارتباطى نزديك وجود دارد، خواه تاملاتى كه در بررسى گزارشهاى مبتنى بر
مشاهدات اخترشناس صورت مىگيرد، يا پژوهش در آن دسته از قوانين شيمى كه در بعضى از فرايندهاى گوارشى كاربرد دارند، يا
وارسى مفاهيم رشتههاى گوناگون دانش براى تعيين اينكه علوم تا چه اندازه از قابليت اتحاد - آنگونه كه علم يگانه طلب مىكند -
برخوردارند. به بيان ديگر، هر قانونى در علم يگانه اصولا بايد از قابليت پيوند با هر قانون ديگرى، در شرايط معين، برخوردار باشد
تا به صورتبنديهاى جديد دستيابد. واضح است كه مىتوان انواع گوناگون قانون را از يكديگر بازشناخت، مثلا قوانين شيمى، زيستشناسى يا جامعهشناسى. اما اين
بدان معنا نيست كه پيشبينى هر رويداد مشخص منفرد صرفا متكى بر يك دسته از انواع قوانينى است كه در بالا به آنها اشاره
كرديم. براى مثال، گسترش آتشسوزى در يك جنگل در نقطه معينى بر روى زمين به همان اندازه به عوامل جوى بستگى دارد
كه به عوامل انسانى، يعنى اينكه آيا انسانها دستبه اقداماتى بزنند يا نه. البته اين اقدامات را بهشرطى مىشود پيشبينى كرد كه
قوانين رفتار آدميان معلوم و مشخص باشد. به بيان ديگر، انواع قوانين بايد از قابليت ارتباط با يكديگر، در شرايط معين، برخوردار
باشد. بنابراين تمامى قوانين، اعم از قوانين شيمى، هواشناسى، يا جامعهشناسى را بايد بهمنزله اجزاى مقوم يك نظام - علم يگانه
- دانست. (Einheitsprache) (1) و دستگاه نحوى واحد است. علت موضعگيريهاى خاص
بعضى از مكتبها و بعضى از ادوار تاريخى را مىتوان در نارساييهاى نحوى در دوران پيش از ظهور علم يگانه جستجو كرد.
ويتگنشتاين و ديگر طرفداران جهانفهمى علمى كه به لحاظ انكار مابعدالطبيعه - حذف گزارههاى بىمعنا - شايسته احترام
بسيارند، بر اين باورند كه براى رسيدن به دانش علمى هر كس موقتا نيازمند يك سلسله كلمات بىمعنا براى «توضيح» است
(ويتگنشتاين، تراكتاتوس، 6 ، 54): «قضاياى من به اين معنا توضيحىاند كه هر كس كه حرف مرا بفهمد، نهايتا درمىيابد كه اين
قضايا بىمعنايند، يعنى هرآنكسى كه از اين قضايا، بر اين قضايا، و از خلال اين قضايا صعود كرده باشد. (بهبيان ديگر، چنين كسى
پس از صعود از نردبان قضايا، بايد نردبان را فروافكند.)» از اين گفته چنين برمىآيد كه ما بايد عبارات و قضاياى مهمل، يعنى
مابعدالطبيعى، را پيوسته بپالاييم، قضايايى كه بارها از آنها استفاده مىكنيم و سپس اين نردبان را دور مىافكنيم. فقط به يارى
شروح و توضيحاتى كه بعدا چيزى فراتر از يك سلسله كلمات مهمل نخواهند بود، مىتوان به زبان عام دانش دستيافت. اما
توضيحاتى كه به راستى مىشود آنها را مابعدالطبيعى شمرد، در نوشتههاى ويتگنشتاين به تنهايى ظاهر نمىشوند: هستند
اصطلاحات ديگرى كه به آثار او راه يافتهاند و بيشتر به اجزاى يك آموزه مابعدالطبيعى فرعى و مكمل شباهت دارند تا به پلههاى
نردبان. جمله پايانى تراكتاتوس كه مىگويد «آنچه دربارهاش نمىتوان سخن گفت، بايد دربارهاش خاموش ماند» دست كم از نظر
دستور زبان گمراهكننده است، زيرا از آن چنين برمىآيد كه گويا «چيزى» هست كه دربارهاش نبايد سخن گفت. در واقع بايد گفت:
اگر مىخواهيم از هرگونه موضعگيرى مابعدالطبيعى پرهيز كنيم بايد «خاموش بمانيم»، نه اينكه «درباره چيزى» خاموش بمانيم. ما نيازمند هيچ نردبان مابعدالطبيعى توضيحى نيستيم. در اين مورد با ويتگنشتاين موافق نيستيم، هرچند كه اين مسئله به
معناى دست كم گرفتن مقام ارجمند او در منطق نيست. تمايز بين «همانگويىها» و «گزارههاى راجع به رويدادهاى تجربى» را
وامدار او هستيم. منطق و رياضيات نشان مىدهند كه كدام تبديلهاى زبانى بدون هرگونه بسط معنايى و مستقل از شيوهاى كه
براى تدوين و تنظيم امور واقع بهكار مىگيريم، امكانپذير است. منطق و رياضيات براى تكميل و تتميم ساختهاى خود از هرگونه گزاره مشاهدهاى بىنيازند. خطاهاى منطقى و رياضى را
مىتوان بدون رجوع به منابع بيرونى تصحيح و رفع كرد. اين گفته با اين واقعيت تناقضى ندارد كه از گزارههاى تجربى مىتوان
براى تصحيح خطاها بهره گرفت. فرض كنيد ناخدايى كشتى را به سوى صخرهاى در دريا مىراند، هرچند كه همه محاسبات
درست انجام شدهاند و صخره هم بر روى نقشه مشخص شده است. با اين شيوه مىتوان به اشتباهى كه در جدول لگاريتم صورت
گرفته و منجر به اين بداقبالى شده است پى برد، اما كشف اين خطا بدون اين تجربه (عملى) نيز ميسر است. ويتگنشتاين در «توضيحات» خود كه مىشود آن را «ملاحظات مقدماتى اسطورهاى» پنداشت، ظاهرا بر آن است كه حالتيا
وضعيتى ماقبل زبانى را از ديدگاه مرحله ماقبل زبانى در سير مراحل تكامل بررسى و مطالعه كند. اين گونه كارها را نه فقط به اين
اعتبار كه بىمعنا هستند بايد كنار گذاشتبلكه اساسا به آنها به منزله مرحله مقدماتى علم يگانه نيازى نيست. قطعا بخشى از زبان
را مىتوان براى بحث درباره بخشهاى ديگر به كار گرفت اما نمىتوان از موضعى «ماقبل زبانى» در باب زبان به نحو عام سخن گفت
- موضعى كه ويتگنشتاين و بعضى از نمايندگان «حلقه وين» اختيار كردهاند. برخى از اين مقولات را، البته بعد از پارهاى اصلاحات،
مىتوان در كارهاى علمى به نحوى مناسب بهكار گرفت، اما بقيه را بايد دور انداخت. گذشته از اين، زبان را نمىتوان به نحو كلى در برابر «تجربه به نحو عام» يا «جهان»، يا «دادههاى خاص» قرار داد. بدينسان،
گزارههايى نظير «امكان تحقق علم، وابسته و متكى به واقعيت نظم در كائنات است»، بىمعنا هستند. چنين گزارههايى را نمىتوان
تلقى به «توضيحات» كرد و با رواداشتن معيارهايى سهلتر، آنها را [ از ورطه بىمعنايى ] نجات داد. بين اين گزارهها و عبارات و
گزارههاى مابعدالطبيعى به معناى متعارف، چندان فرقى نيست. وجود علم، خود گواه امكان تحقق آن است. با افزودن قضايايى بر
مجموعه قضاياى علمى و با مقايسه و تطبيق قضاياى نو با آنچه از دانشمندان پيشين به ما رسيده است، مىتوانيم دامنه علم را
گسترش دهيم و نظامى همساز از علم يگانه پديد آوريم كه به شايستگى از عهده پيشبينى برآيد. نمىتوانيم در مقام شاهد از
شهادتنامه خود بركنار بمانيم و همزمان در جايگاه شاكى و متهم و قاضى بايستيم. اينكه حوزه علم حوزه قضايا است و آغاز و پايان مباحث علمى را قضايا تشكيل مىدهد، قولى است كه جملگى، حتى اصحاب
مابعدالطبيعه، به آن معترفاند; البته با اين توضيح كه مىگويند علاوه بر حوزه علم حوزه ديگرى هم هست كه دربرگيرنده
گزارههايى كموبيش مجازى است. در برابر احتجاجات بسيارى كه درباره پيوند علم و مابعدالطبيعه صورت گرفته، جدايى اين دو
حوزه (البته بدون حذف و نفى مابعدالطبيعه) به دست راينينگر، (Reininger) (2) تحقق يافته است كه او هم در مباحث علمى،
موضعى نسبتبه رفتارگرايى اختيار مىكند كه بسيار نزديك به موضع حلقه وين است. علم يگانه گزارههايى را تنظيم مىكند، به اصلاح آنها مىپردازد و پيشبينيهايى را ارائه مىكند، اما نمىتواند درباره وضع خودش
در آينده پيشگويى كند. هيچ نظام «اصيل و صادقى» از گزارهها سواى نظام پذيرفتهشده كنونى وجود ندارد. سخن گفتن از نظامى
متفاوت، حتى به معنايى محدود، بىمعناست. فقط مىتوانيم به تحقيق بگوييم كه امروزه با دستگاهى از زمان و مكان سروكار
داريم كه با دستگاه زمان و مكان فيزيك مطابقت دارد و بدينسان به پيشبينيهايى توفيقآميز دست مىيابد. اين نظام، همان
نظام گزارههاى علم يگانه است، و اين ديدگاه را مىتوان ديدگاه فيزيكاليسم، (physicalism) (3) ناميد. اگر اين اصطلاح
ثبيتشود آنگاه به درستى مىتوانيم صفت «فيزيكاليستى» را در مواردى بهكار بريم كه مرادمان ارائه توصيف و تبيينهايى زمانى -
مكانى مطابق با روح فيزيك معاصر باشد، نظير تبيينهاى رفتارگرايانه. در اينصورت واژه «فيزيكى»، (physical) را به
«گزارههاى فيزيكى در معناى محدود» اختصاص مىدهيم، مثلا براى مكانيك، الكتروديناميك و جز اينها. با كنار گذاشتن
گزارههاى بىمعنا و مهمل، علم يگانه كه با دوران تاريخى معينى تناسب دارد، قضيه به قضيه راه خود را مىگشايد و آنها را در
نظامى همساز ادغام و يكپارچه مىكند، نظامى براى پيشبينيهاى درست و در نتيجه در خدمتحيات. علم يگانه دربرگيرنده تمامى قوانين علمى است و اين قوانين، بدون استثنا از قابليت همپيوندى برخوردارند. قوانين [ علمى ]
گزاره نيستند بلكه فقط عبارتاند از دستورالعملهايى براى رسيدن از گزارههاى مشاهدهاى به پيشبينيها، . (Schlick) علم
يگانه هر موضوعى را به زبان يگانه خود بيان مىكند، زبانى كه براى بينا و نابينا، شنوا و ناشنوا، مشترك است: زبانى «ميانحسى»،
(intersensual) و «ميانذهنى»، . (intersubjective) دانش يكپارچه تكگوييهاى امروز آدمى را با تصديقهاى ديروز او، و
گفتههاى او را در حالت تنهايى و ناشنوايى با احكام او در حالتى كه گوشى شنوا يافته است، پيوند مىزند. تنها نكته اساسى در زبان،
ترتيب، (ordering) است، چيزى كه حتى در پيامرسانى با علايم مورس نيز وجود دارد. زبان «ميانذهنى» يا «ميانحسى» بيش
از هر چيز وابسته به ترتيب است («كنار»، «بين» و جز اينها)، يعنى وابسته و متكى استبه آنچه به صورت توالى نشانهها در منطق و
رياضيات بيان مىشود. زبان يگانه علم يگانه كه روىهمرفته از شكل منقح زبان روزمره برگرفته مىشود، زبان فيزيك است. در اين خصوص، فرقى به حال
وحدت زبان فيزيكاليستى نمىكند كه فيزيك در يك دوره خاص چه زبانى را بهكار مىبرد. فرق نمىكند كه فيزيك آشكارا از
پيوستار چهاربعدى با صورتبنديهاى كاملا پيراسته استفاده مىكند، يا نوعى نظم زمانى - مكانى را شناسايى مىكند كه در آن
جاى وقوع هر رويدادى به دقت تعيين شده است، يا [ برعكس ] جفتشدن تمركز و رسوب مواد با پراكندگى سرعت را، كه اصولا
دقت محدودى دارد، عناصر اصلى و مبنايى مىگيرد. نكته اساسى صرفا اين است كه مفاهيم علم يگانه، هم در مواردى كه اين
مفاهيم مورد بررسيهاى موشكافانه قرار گرفته است و هم در مواردى كه توصيف آنها از دقت كافى برخوردار نيست، در سرنوشت
كنونى مفاهيم بنيادين فيزيك شريك و سهيم باشند. دقيقا همين نكته است كه ديدگاه فيزيكاليسم را بيان مىكند. اما تمامى
پيشبينيهايى را كه قبول يا ردشان مبتنى بر موازين علمى است مىشود به گزارههاى مشاهدهاى تقليل داد، گزارههايى كه تنظيم
آنها مستلزم وجود موجودات و افراد هوشمند و نيز اشياء و موجوداتى است كه موجد و منبع محركهاى رفتارى، (stimuli) اند. بعضى را تصور بر اين است كه با دست كشيدن از آرمان دقت تام، همانند وضع فيزيك جديد، با روابطى كموبيش پيچيده روبهرو
مىشويم و در نتيجه تصويرى از واقعيت پديد مىآيد كه در قياس با حالتى كه بنا را بر مسيرهاى فرضى الكترونها بگذاريم، از
وضوح و صرافت كمترى برخوردار است. اما احتمالا اين تصور ناشى از طرز فكر خاصى است كه به مرور ايام به صورت عادت
درآمده است. هر جا كه بر مبناى قوانين دستبه پيشبينى علمى بزنيم با زبان يگانه فيزيكاليسم روبهرو مىشويم. اگر به فرض كسى بگويد كه با
ديدن فلان رنگ فلان صدا را مىشنود، يا به عكس، اگر از «لكه قرمز» چسبيده به «لكه آبى» سخن بگويد كه در شرايط معينى ظاهر
مىشود، در واقع او در حوزه فيزيكاليسم سخن مىگويد. چنين كسى در مقام موجودى هوشمند، خود نوعى ساختار فيزيكى است:
او بايد درك و دريافتخود را مكانيابى، (localize) كند، مثلا در شبكه مركزى اعصاب يا در جايى ديگر. فقط از اين راه است كه
مىتواند پيشبينى كند و با ديگران و با خودش در زمانهاى متفاوت به توافق برسد. هرگونه زمانبندى يا نشانگذارى زمانى از
پيش نوعى صورتبندى فيزيكى است. علم در پى تغيير و تبديل گزارشها و گزارههاى زندگى روزمره است كه به صورت «انبوههها»يى از مواد فيزيكاليستى و پيش -
فيزيكاليستى موجودند. ما وحدت يا «يگانهسازى» زبان فيزيكاليستى را جايگزين اين انبوههها مىكنيم. براى مثال اگر كسى
بگويد «اره خرط و خرط كنان مكعب چوبى آبىرنگ رامىبرد»، پيداست كه «مكعب» مفهومى است «ميانحسى» و «ميانذهنى» و
قابل درك، هم براى نابينايان و هم ناشنوايان. اگر كسى تكگويى كند و دستبه پيشبينيهايى بزند كه خود مىتواند آنها را كنترل
كند، قادر است آنچه را كه به هنگام مشاهده مكعب بر زبان آورده استبا آنچه كه موقع لمس مكعب در تاريكى بيان مىكند،
مقايسه و تطبيق كند. از سوى ديگر درباره واژه «آبى» نخست اين پرسش پيش مىآيد كه آن را چگونه مىتوان در دستگاه زبان يگانه جاى داد. مىشود
معناى آن را برحسب بسامد امواج الكترومغناطيسى در نظر گرفت. در عين حال مىتوان آن را به معناى يك «گزاره ميدانى»، (
field statement) بهكار برد: زمانى كه فردى بينا (كه به نحوى معين تعريف مىشود) به حوزه اين مكعب به منزله موضوع
آزمايش پا مىنهد، رفتارى بروز مىدهد كه از ديدگاه فيزيكاليستى قابل تبيين است; مثلا مىگويد «آن را "آبى" مىبينم.» درحالى
كه درباره معنايى كه مردم، در گويش عاميانه، از واژه «آبى» مراد مىكنند جاى بحث وجود دارد، واژه «خرط و خرط» اساسا فحواى
«گزاره ميدانى» دارد، يعنى شنونده همواره در متن اين تجربه حاضر است. اما با دقت و تامل بيشتر درمىيابيم كه واژههاى
«مكعب»، «آبى» و «خرط و خرط» هر سه از يكگونهاند. حال در ادامه بحث، همان جمله بالا را به شيوهاى دقيقتر، در چارچوب فيزيكاليسم، مطرح مىكنيم به گونهاى كه صورتبندى
جديد براى پيشبينى مناسبتر باشد. «اين استيك مكعب آبى.» (اين صورت و صورتهاى بعد را مىشود به قالب فرمول فيزيكى درآورد و مختصههاى مكانى را مشخص
كرد.) «اين است ارهاى كه خرطوخرطكنان مىبرد.» («خرطوخرط» در وهله اول فقط به عنوان ارتعاشات اره و هوا در اين صورتبندى
بهكار مىرود و مىشود آن را بهصورت فرمولهاى فيزيكى بيان كرد.) «اين است انسانى هوشمند.» (ممكن استبر اين گزاره يك «گزاره ميدانى» بيفزاييم و نشان دهيم كه در شرايطى خاص، بين فرد
هوشمند با «آبى فيزيكى» و «خرطوخرط فيزيكى» روابطى برقرار مىشود.) اين فرايند ادراك را شايد بتوان به دو بخش تقسيم كرد: «در اينجا تغييراتى عصبى [ يا حسى ] در حال وقوع است.» «در اينجا تغييراتى فكرى در حوزه ادراكى، و علاوه بر آن شايد در حوزه زبانى، روى مىدهد.» (تا آنجا كه به اين بحث مربوط
مىشود اهميتى ندارد كه اين حوزهها را بر حسب مكان تعريف كنيم يا بر حسب ساختار. همچنين ضرورت ندارد استدلال كنيم آيا
تغييرات در حوزه گفتار - نظريه رفتارگرايانه «گفتار - انديشه» - با حنجره و تحريكات اعصاب حنجره ارتباط دارند يا نه.) شايد براى آنكه حق مطلب را درباره معناى فيزيكاليستى اين جمله ادا كنيم، لازم باشد جزئيات ديگرى را، بهويژه درباره زمان و
مختصههاى موضعى و مكانى بيفزاييم; اما نكته اصلى اين است كه اين افزودهها، به هر صورت و معنا، بايد گزارههايى باشند شامل
مفاهيم فيزيكى. خطاست اگر تصور كنيم چون محاسبه بعضى از روابط و نسبتها مستلزم فرمولهاى فيزيكى بسيار پيچيدهاى است كه هنوز به آنها
دست نيافتهايم، بنابراين تبيينهاى فيزيكاليستى زندگى روزمره هم قاعدتا بايد پيچيده باشند. زبان روزمره فيزيكاليستى از زبان و
گفتار عادى موجود سرچشمه مىگيرد و فقط بخشهايى از اين زبان بايد كنار گذاشته شود; ساير بخشها را مىتوان با افزودن پارهاى
نكات براى رفع كاستيها، بهصورتى يكپارچه درآورد. [ بر اين اساس ] عمل ادراك، از همان نقطه آغاز، در ارتباطى هر چه نزديكتر با
گزارههاى مشاهدهاى و شناسايى اعيان بررسى خواهد شد. همچنين تحليل برخى از گروههاى گزارهها، مثلا گزارههاى
مشاهدهاى، بهشيوهاى متفاوت از قبل صورت خواهد گرفت. كودكان از استعداد يادگيرى زبان روزمره فيزيكاليستى برخوردارند و مىتوانند زبان نمادين دقيق و دشوار علم و نيز چگونگى
ارائه انواع پيشبينيهاى توفيقآميز را بدون توسل به «توضيحات» بياموزند، توضيحاتى كه به منزله مقدمهاى مهمل و بىمعنا تلقى
مىشود. مسئله اين است كه چگونه مىتوان به صورتى از گفتار روشن و برى از اصطلاحات و تعبيراتى نظير «خطاى حواس»، كه
اينهمه آشفتگى و سردرگمى بهبار مىآورند، دستيافت. گرچه زبان فيزيكاليستى قابليت آن را دارد كه روزى به زبانى همگانى براى
مناسبات اجتماعى تبديل شود، اما در حال حاضر بايد به كوششهايمان براى جدا كردن و زدودن زوايد مابعدالطبيعى از
«انبوههها»ى زبان و تبيين فيزيكاليستى هر آنچه مىماند ادامه دهيم. وقتى از قيد زوايد مابعدالطبيعى آسوده شويم، بسيارى از
ماندهها ممكن استبه شكل تودههايى پراكنده و بىنظم ظاهر شوند. كوشش براى استفاده از اين ماندهها سودى در بر نخواهد
داشت و ضرورتا بايد به بازسازى آنها همت كرد. البته در بسيارى از موارد مىتوان از «انبوههها»ى موجود، تفسيرى دوباره به دست داد و از آنها استفاده كرد. اما همينجا يك
هشدار ضرورت دارد: هشدار به كسانى كه گرچه آمادهاند ديدگاههايشان را تغيير دهند، اما در همان حال، از سر راحتطلبى، بارها
با اين فكر خود را تسلى مىدهند كه بسيارى [ از مواد انبوهههاى گفتارى موجود ] را مىتوان به گونهاى «نظاممند» دوباره تفسير
كرد. اما بسى جاى ترديد است كه بتوانيم با خاطرى آسوده همچنان واژههايى نظير «غريزه»، «انگيزه»، «خاطره» يا «جهان» را بهكار
بريم در حالىكه معناهايى چنان غيرمعمول و غريب بر واژهها افزودهايم كه موقع بهكاربردن آنها چه بسا به خاطر صلح و سازش،
افزودهها را از ياد مىبريم. بىشك در بسيارى از موارد، بازسازى زبان كارى بيجا و بلكه خطرناك است. هميناندازه كه بتوانيم
«تقريبا» منظورمان را برسانيم كفايت مىكند و نبايد خود را تسليم وسوسه ريزبينيهاى افراطآميز كنيم. از آنجا كه بيشتر ديدگاههاى من در اين بحث تقريبا شبيه به عقايد كارناپ است، بايد متذكر شوم كه من زبان «پديدارى» خاصى را
كه كارناپ مىكوشد زبان فيزيكى را از آن استخراج كند، كنار گذاشتهام. حذف زبان «پديدارى»، كه بهنظر نمىرسد حتى به
«پيشبينى» - در مقام جوهر علم - به شكلى كه تاكنون داشته است كمك كند، احتمالا مستلزم جرح و تعديلهاى بسيار در دستگاه
مفهومسازى كارناپ است. به همين نحو بايد نگرش «تنها خودانگارى روششناختى»، (methodological solipcism)
(كارناپ، دريش) را هم كنار بگذاريم، نگرشى كه بهنظر مىرسد مادهاى رقيقشده از پسماندههاى مابعدالطبيعه ايدئاليستى
است و كارناپ خود پيوسته مىكوشد از آن فاصله بگيرد. نظريه «تنها خودانگارى روششناختى» را نمىشود بهصورتى علمى
تنظيم و فرمولبندى كرد و اين واقعيتى است كه احتمالا خود كارناپ هم مىپذيرد. بهعلاوه، آن را نمىتوان براى نشان دادن
موضعى خاص كه بديل موضعى ديگر باشد بهكار برد، زيرا فقط يك فيزيكاليسم وجود دارد كه تمامى مقولات قابل فرمولبندى
علمى را دربر مىگيرد. نمىتوان «خود»، (ego) يا «شخصيت انديشنده» يا هر چيز ديگر را در برابر «تجربه»، «آنچه تجربه شده است» يا «انديشه» قرار داد.
گزارههاى فيزيكاليسم مبتنى استبر گزارههاى ديدارى، شنيدارى، احساسى و ساير «ادراكات حسى»، و نيز بر «ادراكات اندامى»
كه اغلب به آنها به گونهاى گذرا اشاره شده است. واضح است كه مىتوانيم چشمهايمان را ببنديم، اما نمىتوانيم فرايند گوارش،
گردش خون يا تحريكات عضلانى را متوقف كنيم. آن چيزهايى كه عدهاى بهزحمت مىكوشند به عنوان «خود» مشخص و متمايز
كنند، به زبان فيزيكاليسم، در زمره همين مواردند - مواردى كه با حواس «بيرونى» و عادى خود از آنها باخبر نمىشويم. همه
«ضرايب شخصيت» كه هر فرد را از افراد ديگر متمايز مىكند از نوع فيزيكاليستى است. گرچه «خود» را نمىتوان در مقابل «جهان» يا «انديشيدن» قرار داد، اما آدمى مىتواند، بدون دستكشيدن از فيزيكاليسم، بين
گزارههاى مربوط به «شخصى كه از ديدگاه فيزيكاليستى توصيف شده» و گزارههاى راجع به «مكعبى كه از ديدگاه فيزيكاليستى
توصيف شده است» تميز قائل شود، و تحتشرايطى، «گزارههايى مشاهدهاى» تنظيم كرده آنها را جانشين «زبان پديدارى» كند. اما
با بررسى دقيق درمىيابيم كه انبوه گزارههاى مشاهدهاى در شمول انبوه گزارههاى فيزيكى قرار دارد. بديهى است كه بايد بين گزارههاى بنيادى، (protocol statements) يك اخترشناس يا وقايعنگار (كه بهصورت فرمولهاى
فيزيكى بيان شده باشند) و گزارههايى كه در متن يك دستگاه فيزيكى جايگاهى دقيق و مشخص دارند تميز قائل شد، هرچند كه
بين اين دو مراحل انتقالى سيالى وجود دارد. اما زبان خاصى به نام زبان «پديدارى» در برابر زبان فيزيكاليستى وجود ندارد. هر
گزارهاى مىتواند از همان آغاز، فيزيكاليستى باشد و وجه تمايز نگرش ما از تمامى آرا و بيانيههاى «حلقه وين» در همين نكته نهفته
است وگرنه اصحاب اين حلقه هم پيوسته بر اهميت پيشبينيها و تصديق آنها تاكيد مىكنند. زبان يگانه، زبان پيشبينيهاست كه
در كانون فيزيكاليسم جاى دارند. به يك معنا، منشا آموزه پيشنهادى ما، وضع و شرايط خاصى از زبان روزمره است كه در آغاز اساسا فيزيكاليستى است و در جريان
رويدادهاى عادى زمانه رفتهرفته صبغه مابعدالطبيعى يافته است. اين نگرش به «مفهوم طبيعى جهان»، (natفrlicher
Weltbegriff) نزد آوناريوس، (Avenarius) شباهت دارد. بنابراين شايد بتوان گفت كه زبان فيزيكاليسم به هيچ روى جديد
نيست، بلكه زبانى است آشنا براى بعضى كودكان و مردمان «ساده». آنچه همواره محل بحث و مناقشه واقع مىشود، علم به منزله نظامى از گزارههاست. گزارهها با گزارهها مقايسه مىشوند نه با
«تجربهها» يا «جهان» يا هر چيز ديگر. همه اين رونويسيهاى بىمعنا به مابعدالطبيعه كموبيش ناب تعلق دارند و بههمين سبب بايد
كنار گذاشته شوند. هر گزاره جديد با كل گزارههاى موجود كه قبلا همسنگ و هماهنگ شدهاند مطابقت داده مىشود. بدينسان،
وقتى مىگوييم گزارهاى صحيح استبه اين معناست كه مىشود آن را در اين كليت جاى داد. [ در مقابل، ] هر گزارهاى كه با اين
كليت هماهنگى ندارد به عنوان گزاره نادرست طرد مىشود. غير از حالت طرد گزاره، حالت ديگرى نيز ممكن است پيش آيد و آن
بهطور كلى عبارت است از پذيرش يك گزاره با اكراه بسيار: يعنى بايد كل نظام گزارههاى پيشين را طورى تعديل و اصلاح كرد تا
بتواند پذيراى گزاره جديد شود. در قلمرو علم يگانه، ايجاد تغيير و تحول كارى عظيم است. تعريف «درست» و «نادرست» نزد ما، با
تعريف مقبول «حلقه وين» كه به «معنا» و «تصديق» استناد مىجويد، تفاوت مىكند. بيان ما محدود به قلمرو انديشه زبانى است.
نظامهاى گزارهها در معرض تغيير و تبديلاند. البته گزارههاى تعميمدهنده، (generalizing statements) و نيز
گزارههاى منتج از روابط معين و ثابت را [ از لحاظ شباهت ] مىتوان با كل گزارههاى بنيادى مقايسه كرد. بدينسان، علم يگانه دربرگيرنده انواع گوناگون گزارههاست. بنابراين، مثلا تعيين اينكه آيا با «گزارههاى مربوط به واقعيت» يا
«گزارههاى خيالى و توهمى» يا «اكاذيب» سروكار داريم يا نه، بستگى دارد به اينكه تا چه اندازه بتوانيم آنها را براى استنتاجهايى
درباره رويدادهاى فيزيكى، بهجز حركات زبانى، بهكار گيريم. زمانى مىگوييم با «امر كاذب» روبهرو شدهايم كه بتوانيم از تحريك
معينى در مركز گفتارى مغز چيزى را استنتاج كنيم بدون آنكه در مراكز ادراكى خود رويدادهايى مطابق با آن استنتاجها را
دريابيم; از سوى ديگر، اين رويدادهاى درون مغز لازمه توهم است. اگر علاوه بر تحريكات مراكز ادراكى، بتوانيم به نحوى كه بايد
مشخص شود، به استنتاج از رويدادهاى خارج از اندامهايمان بپردازيم، آنگاه با «گزارههايى درباره واقعيت» سروكار پيدا مىكنيم.
در اين حالت، مىتوانيم گزاره خود را به عنوان گزارهاى فيزيكاليستى بهكار ببريم، مانند گزاره «گربهاى در اين اطاق نشسته است».
هر گزارهاى همواره با گزارهاى ديگر يا با نظامى از گزارهها مقايسه مىشود و نه با «واقعيت». مقايسه گزاره با واقعيت روشى
مابعدالطبيعى است - كارى مهمل و بىمعنا. با اين حال «واقعيت» جايش را نه به «نظام فيزيكاليستى» بلكه به گروهى از اين گونه
نظامها مىسپارد كه يكى از آنها در عمل به كار گرفته مىشود. از آنچه گفته شد چنين برمىآيد كه در درون [ نظام ] فيزيكاليسم منسجم و يكپارچه جايى براى «نظريه معرفت»، دستكم به
شكل سنتى آن، وجود ندارد. اين نوع نظريهها ممكن است فقط حاوى عناصرى براى دفاع در برابر مابعدالطبيعه باشند، بدينمعنا
كه نقاب از چهره عبارات بىمعنا برمىگيرند. شايد بتوان بسيارى از مسائل نظريه معرفت را به مسائل و پرسشهايى تجربى تبديل
كرد به گونهاى كه با نظام علم يگانه سازگار شوند. ادامه اين بحث در گرو پاسخ به اين پرسش است كه چگونه مىتوان همه «گزارهها» را به شكل ساختهاى فيزيكاليستى در [ دستگاه ]
فيزيكاليسم جاى داد. «معادل بودن دو گزاره» را احتمالا مىتوان به اين شكل بيان كرد: فرض كنيم كسى تابع نظامى از فرامين
است كه گزارههاى گوناگونى را شامل مىشود، مثلا «اگر الف چنين و چنان كرد، تو هم اين و آن كن.» حال مىتوان شرايط خاصى
را ثابت نگه داشت و مشاهده كرد كه آيا با افزودن گزارهاى خاص، تغييراتى كه در واكنشهاى شخص الف پديد مىآيد، با تغييرات
ناشى از افزودن گزارهاى ديگر يكسان استيا نه. حال مىشود گفت كه گزاره اول معادل گزاره دوم است. وقتى گزارههايى از سنخ
همانگوييها افزوده شوند، محركى كه از نظام فرامين صادر مىشود ثابت مىماند. همه اينها را مىشود به كمك «دستگاه هوشمند»، مانند دستگاهى كه يونز، (Jevons) پيشنهاد كرده است، به تجربه درآورد. با
استفاده از اين دستگاه مىتوان قواعد نحو را تنظيم و خطاهاى منطقى را بهطور خودكار برطرف كرد. چنين دستگاهى حتى
نمىتواند جمله «دو بار قرمز دشوار است» را [ كه جملهاى مهمل است ] بنويسد. ديدگاههاى بالا به بهترين وجه با رويكرد رفتارگرايانه هماهنگى دارد. از اينقرار، ديگر بايد از «گفتار - انديشه» و نه از «انديشه»
سخن گفت، يعنى از گزارهها به منزله رويدادهاى فيزيكى. در اين خصوص، چندان فرق نمىكند كه مرجع يك گزاره ادراكى درباره
گذشته (مثلا «به تازگى آهنگى شنيدم»)، گفتار - انديشهاى باشد كه در گذشته روى داده است، يا اينكه محركهاى سابق فقط
اكنون واكنشى را در گفتار - انديشه برمىانگيزند. بارها اين بحث را پيش كشيدهاند كه گويا ابطال بعضى از آرا و گزارههاى فرعى
رفتارگرايان اين اصل اساسى را كه فقط گزارههاى فيزيكاليستى معنادار هستند و مىتوانند بخشى از دانش يگانه را تشكيل دهند،
از اعتبار انداخته است. ما كارمان را با گزارهها آغاز مىكنيم و با گزارهها به پايان مىبريم. «توضيحاتى» كه [ قابل تحويل به ] گزارههاى فيزيكاليستى
نباشد وجود ندارد. اگر كسى مايل است «توضيحات» را به مثابه فريادهاى ناشى از شگفتى تصور كند، در اين صورت آنها، همانند
سوتزدن و نوازش كردن، تابع هيچگونه تحليل منطقى نخواهند بود. زبان فيزيكاليستى، زبان يگانه، آلفا و امگاى سراسر پهنه علم
است. چيزى به نام «زبان پديدارى» در كنار «زبان فيزيكى» وجود ندارد; نمىتوان به «تنها خودانگارى روششناختى» در كنار ديگر
مواضع ممكن قائل شد; هيچ «فلسفه»، «نظريه معرفت» يا «جهانبينى» جديدى وجود ندارد. فقط علم يگانه واقعيت دارد، با
قوانينش و پيشبينيهايش. (× اينمقاله، ترجمه مقاله Sociology andPhysicalism نوشته Otto Neurath است. توضيح اينكه نويرات آراء خود را درباره فيزيكاليسم در بخش نخست مقاله بالا بهگونهاى موجز و منظم بيان كرده است و بخش
دوم عمدتا تكرار مواضع اصحاب رفتارگرايى است. از اينرو بهترجمه بخش نخست مقاله كه مستقيما به موضوع فلسفه تحليلى
مربوط مىشود بسنده كردهايم و عنوان مقاله را نيز از «فيزيكاليسم و جامعهشناسى» به «فيزيكاليسم» تغيير دادهايم.) پىنوشتها: 1. كورت لوين، (Kurt Lewin) خاطرنشان كرده است كه فرانتز اوپنهايمر اين اصطلاح را پيشتر، البته به معناى ديگر، بهكار
برده بوده است. 2. Metaphysic der Wirklichkeit, 1931. 3. Cf. Otto Neurath, Empirische Soziologie, p.2. فيزيكاليسم
1. فيزيكاليسم : موضعى غير مابعدالطبيعى
2. زبان عام فيزيكاليسم: