| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 7-8 |
نوشته گوتلوب فرگه ترجمه منوچهر بديعى عدد چيست؟ چگونه مىتوان آن را تعريف كرد؟ آيا عدد با عمل انتزاع از اشياء به دست مىآيد؟ آيا همانند رنگ خاصيتى است از
اشياء؟ فرگه در 1884 كتاب مبانى حساب را براى پاسخ بدين پرسشها و طرح و حل مسائل فلسفى ديگر نوشت. در اين كتاب فرگه
نخست پاسخهاى فيلسوفان و رياضىدانان معاصر با خود و پيش از خود را نقل و سپس نقد مىكند. آنگاه در نيمه دوم كتاب آراء
خود را كه همه بديع و آغازگر فصلى تازه در فلسفه رياضى و منطقاند مىآورد. آنچه اين كتاب را شاهكار مسلمى در فلسفه رياضى و
فلسفه تحليلى كرده است، گذشته از انبوه مطالب تازه و ژرف آن، سبك نگارش، زيبايى تقرير و قدرت تحليل فرگه در توضيح
مسائل است. فرگه در مقدمه اين كتاب رياضىدانان را، بدين دليل كه تصور روشنى از مبانى علم خود ندارند و توجهى هم بدان نشان نمىدهند،
سرزنش مىكند. آنگاه دليل اين بىتوجهى را دخالت پسيكولوژيسم در فلسفه و رياضى مىداند. سپس برخى نقصها و آفتهاى
پسيكولوژيسم و ايدئاليسم را كه همهچيز را به ايدههاى ذهنى فرو مىكاهد، برمىشمارد و در پايان روششناسى خود را در سه
اصل خلاصه مىكند: جدا نگاهداشتن پسيكولوژيسم از منطق; پرسش از معناى كلمه در جمله و نه بيرون از آن; توجه به تمايز شئ
از مفهوم. درك دقيق معناى اين سه اصل مستلزم مطالعه دقيق مبانى حساب و آثار ديگر فرگه است. در مورد تمايز شئ از مفهوم،
خواننده مىتواند به مقاله «گوتلوب فرگه و تحليل منطقى زبان» در همين شماره مراجعه كند. (ضياء موحد) هرگاه از كسى بپرسيم عدد يك چيستيا علامت 1 چه مصداقى دارد، معمولا در پاسخ مىشنويم كه «خوب، يك چيزى است». اگر
در دنبال سخن خود بگوييم كه گزاره «عدد يك، يك چيزى است.» تعريف بهشمار نمىآيد زيرا در يك سوى آن علامت معرفه
[كسره اضافه واژه عدد در فارسى] و در سوى ديگر آن علامت نكره [واژه يك در جلو «چيز» و «ى» پس از آن] وجود دارد، يا بگوييم
كه اين گزاره فقط عدد يك را در رده اشياء قرار مىدهد اما نمىگويد كه كدام يك از اشياء است، احتمال بسيار مىرود كه از ما
بخواهند چيزى را - هر چه را كه دلمان مىخواهد - برگزينيم و آنرا يك بخوانيم. اما، اگر هركسى حق داشته باشد كه از اين نام
[يك] هر چه دلش مىخواهد بفهمد، آن وقت هر گزاره واحدى درباره عدد يك براى مردمان گوناگون معانى گوناگون خواهد
داشت و اينگونه گزارهها محتواى مشتركى نخواهند داشت. شايد كسانى باشند كه از پاسخگفتن به اين پرسش سرباز زنند و
نيز كه در حساب به كار مىرود محال استبتوان معنايى گفت; و اگر بگوييم a ] به معناى عددى
است»، بر اين نيز همان ايراد وارد است كه بر تعريف «يك، يك چيزى است» وارد بود. البته سرباززدن از پاسخگويى در مورد حرف
a كاملا بجاست: a به معناى عدد معينى نيست كه بتوان آن را مشخص كرد، بلكه براى بيان كليت گزارههاى كلى به كار مىرود.
اگر در فرمول a + a - a a به جاى a عددى بگذاريم، هر عددى كه بخواهيم اما همهجا همان عدد را بگذاريم، همواره يك
اينهمانى صادق بهدستخواهيم آورد. حرف a به همين معنا به كار رفته است. اما در مورد يك، وضعيت اساسا فرق مىكند. آيا در
اينهمانى 2 ل 1 + 1 مىتوانيم به جاى 1 در هر دو جا همان شىء مثلا «ماه» را بگذاريم؟ برخلاف، ظاهرا به نظر مىرسد كه هر چه
به جاى اولين 1 بگذاريم به جاى دومى چيز ديگرى بايد گذارد. چرا بايد در اين مورد كارى بكنيم كه در مورد ديگر پاك نادرست
كارش به انجام نمىرسد بلكه بايد حرفهاى ديگرى را نيز (مانند c ,b و غيره) به كار
گيرد تا روابط بين عددهاى گوناگون را به صورت كلى بيان كند. پس طبيعى است كه فرض كنيم علامت 1 نيز، اگر به طرز
مشابهى به كار رود تا كليت گزارهها را برساند، به تنهايى كافى نباشد. با اينهمه، شك نيست كه عدد يك شىء معين خاصى به نظر
مىرسد با خصوصياتى كه مىتوان آنها را مشخص كرد، مثلا اين خصوصيت كه وقتى در خود ضرب مىشود تغييرى در آن راه
نمىيابد. از اين جهت، حرف a هيچ خاصيتى ندارد كه بتوان آن را مشخص كرد. زيرا هر چه درباره حرف a گفته شود، خاصيت
مشترك همه عددهاست، در حالى كه 1 ل 1 1 درباره ماه هيچ چيز نمىگويد. درباره خورشيد و درباره صحرا و درباره قله تنهريفه (1)
نيز هيچ چيز نمىگويد; آخر معناى چنين گفتهاى چه مىتوانستباشد؟ پرسشهايى از اين قبيل حتى گريبان رياضىدانان را نيز مىگيرد كه همگى يا غالب آنان هيچ پاسخ كافى براى آن در چنته ندارند.
با اينهمه، آيا شرمآور نيست كه علم ما درباره نخستين و پرسابقهترين موضوعهاى خود تا اين اندازه مبهم باشد، آن هم موضوعى
كه ظاهرا تا اين اندازه ساده است؟ پس اين اميد اندكى است كه بتوانيم بگوييم عدد چيست. اگر مفهومى كه براى علمى والا تا اين
اندازه اساسى است دشواريهايى پديد آورد، پس وظيفه مبرم آن است كه آنرا با دقتبيشترى بررسى كنيم تا بر آن دشواريها غلبه
كنيم; علىالخصوص كه تا وقتى بينش ما درباره شالوده كل ساختار علم حساب ناقص باشد در روشنساختن عددهاى منفى يا
عددهاى كسرى يا مختلط مشكل بتوان موفق شد. به يقين بسيار هستند كسانى كه معتقدند اين كار به زحمتش نمىارزد. طبعا اينان گمان مىكنند كه در كتابهاى درسى ابتدايى
آنقدر كه بايد به اين مفهوم پرداختهاند و موضوع در همان كتابها يكباره و تا ابد فيصله يافته است. كيست كه قبول كند هنوز هم
بايد درباره موضوعى به اين سادگى چيزى بياموزد؟ مفهوم عدد صحيح مثبت را بيش از آن خالى از هر دشوارى مىدانند كه شرح
و تفصيلى از آن را كه براى كودكان مناسب استبتوان كارى علمى و جامع دانست; و ديگر اينكه هر طفل مكتبى بى هيچگونه تفكر
يا آشنايى بيشتر درباره آنچه ديگران انديشيدهاند هرچه را بايد در اين زمينه دانست مىداند. پس در اينجا نخستين انگيزه
آموختن يكسره مفقود است - يعنى دانستن اينكه نمىدانيم. در نتيجه هنوز هم به ناپختهترين نظرها خرسنديم. هر چند كه از
زمان هربارت (2) نظر بهترى هم در دسترس بوده است. چه غمانگيز و نوميدكننده است كه مىبينيم چگونه كشفهايى كه روزگارى
به عمل آمده استبدين طرز در خطر آن است كه بار ديگر از دستبرود و چه بسيار كارها كه مهمل گذارده شده است، زيرا ما خود
را در چنان مرتبه والايى مىدانيم كه ديگر نيازى نمىبينيم زحمت كشيده ثمره آن كارها را جذب كنيم. نيك مىدانم كه كار من
نيز در معرض همين خطر است. وقتى مىبينيم محاسبه را «انديشه مجموعى مكانيكى» (3) تعريف كردهاند، نمونه بارزى از اين
ناپختگى را پيش چشم خود مىبينيم. ترديد دارم كه آيا هيچگونه انديشهاى وجود دارد كه مابازاى اين توصيف باشد. حتى مىتوان
يك تخيل مجموعى را با اغماض پذيرفت; اما ربطى به محاسبه ندارد. جنبههاى اساسى انديشه همهجا يكى است: درست نيست كه
بگوييم قوانين انديشه انواع متفاوتى دارد كه متناسب با انواع متفاوت موضوعهاى انديشه است. تفاوتهايى كه وجود دارد فقط در
اين است كه انديشه بيشتر مجرد باشد يا كمتر، كمتر به عوامل روانى و كمكهاى خارجى مانند واژهها يا شمارهها وابسته باشد يا
بيشتر، و همچنين تفاوت تا اندازهاى در اين است كه ساختار مفهومهايى كه در انديشه دخيل هستند تا چه اندازه ظريف يا
مختباشد; اما درست از همين جهت است كه رياضيات مىخواهد از تمام علوم ديگر، حتى از فلسفه، درگذرد. را از n نتيجهگيرى كنيم، هر چند كه ظاهرا
مختص رياضيات است، اما بر شالوده قوانين عام منطق استوار است و نيز اين نكته روشن خواهد شد كه براى انديشه مجموعى
نياز به قوانين خاصى نيست. البته مىتوان با ارقام و اعداد به طور مكانيكى عمل كرد. چنانكه مىتوانيم مانند طوطى سخن
بگوييم، اما چنين عملى ديگر لايق نام انديشه نيست. آن عمل مكانيكى نيز تنها در صورتى ميسر خواهد بود كه علامتهاى رياضى
در نتيجه انديشه اصيل چنان پرورانده شده باشند كه به اصطلاح به جاى ما كار فكركردن را انجام دهند. اين بدان معنا نيست كه
اعداد به طرز مكانيكى عجيب و غريبى ساخته شده باشند، چنانكه مثلا شن از دانههاى كوارتز ساخته شده است. به نظر من
رياضىدانان بايد به لحاظ مصلحتخود با نظرياتى از اين قبيل مبارزه كنند. زيرا مسلم است كه چنين نظرياتى موجب بىاعتبارى
موضوع اصلى پژوهشهاى رياضىدانان و همچنين بىاعتبارى علم آنان خواهد شد. با اين حال عباراتى از اين قبيل حتى در آثار
رياضىدانان نيز يافت مىشود. حقيقتيكسره عكس اين است: چنانكه پس از اين ناگزير اذعان خواهيم كرد، مفهوم عدد از غالب
مفاهيم علوم ديگر ساختار ظريفترى دارد هر چند كه هنوز هم يكى از سادهترين مفاهيم حساب است. براى رفع اين توهم كه اعداد صحيح مثبت هيچ مشكلى پيش نمىآورند و درباره آنها ميان همگان توافق حاصل است، طرح آن
ريختهام كه پارهاى از نظريات رياضىدانان و فيلسوفان را درباره موضوعهاى موردنظر نقادى كنم. خواهيم ديد كه ميزان توافق آنان
چه اندك است - چنان اندك كه مىبينيم هر حكمى دقيقا با حكم ديگر متناقض است. فىالمثل، پارهاى معتقدند كه «واحدها با
يكديگر اينهمانى دارند»، ديگران معتقدند كه چنين نيست و واحدها با يكديگر تفاوت دارند و هر طرف براى گفته خود برهانهايى
مىآورد كه بىدرنگ نمىتوان آنها را رد كرد. هدف من از اين كار آن است كه شوق به پژوهش دقيقتر را بيدار كنم. در عين حال اين
بررسى مقدماتى درباره آراء ديگران زمينه را براى بيان نظر خود من آماده مىكند، بدين معنا كه خواننده را از پيش قانع مىكند
كه آن راههاى ديگر به مقصد نمىرسند و چنين نيست كه عقيده من فقط عقيدهاى باشد در ميان عقايدى كه همه آنها به يك
اندازه اعتبار دارند; و اميدوارم بدين طريق بتوانم مساله را دستكم از جهات اساسى آن، قطعا فيصله دهم. البته خود مىدانم كه مآلا به مباحثى كشانده شدهام كه بيش از آن فلسفى است كه بتواند مورد تاييد بسيارى از رياضىدانان
باشد; اما بررسى همهجانبه مفهوم عدد همواره ناگزير تا اندازهاى جنبه فلسفى پيدا مىكند. اين بررسى، كارى است مشترك بين
رياضيات و فلسفه. چه بسا كه همكارى بين اين دو علم، با آنكه از هر دو سو گامهاى بسيار در راه اين همكارى برداشته شده است، چندان كه مطلوب
و ممكن بوده ثمرى به بار نياورده باشد. اگر چنين باشد، علت آن به عقيده من غلبه روشهاى استدلال روانشناسى در زمينه فلسفه
بوده است كه حتى به زمينه منطق نيز سرايت كرده است. رياضيات با اين روال هيچ سر لطف ندارد و اين خود نيك نشان مىدهد
كه چرا بسيارى از رياضىدانان از استدلالهاى فلسفى روگردانند. مثلا وقتى استريكر (4) تصورات ما را از اعداد پديدهاى موتورى
مىخواند و آنها را به احساسهاى ماهيچهاى وابسته مىداند، هيچ رياضىدانى نمىتواند اعداد موردنظر خود را در چنين معركهاى
بازشناسد و نمىداند از كجا به دست و پنجه نرمكردن با چنين گفتهاى آغاز كند. علم حساب كه بر شالوده احساسهاى ماهيچهاى
استوار باشد بىشك بس هيجانانگيز خواهد بود اما همچون شالوده خود سراپا مبهم خواهد بود. نه، علم حساب نه كارى به كار
احساسها دارد نه كارى به كار تصويرهاى ذهنى كه از آثار درهمبرهمشده تاثرات حسى نخستين تركيب شده باشند. اين مراحل
آگاهى همه ذاتا پرنوسان و نامعين است و با معين بودن و ثبات مفاهيم و اشياء رياضيات در غايت تضاد است. البته شايد پژوهش
درباره تصورات و دگرگونيهاى تصورات كه در جريان تفكر رياضى پيش مىآيد فايدههايى داشته باشد; اما روانشناس نبايد خيال
كند كه مىتواند از هيچ لحاظ هيچ مددى به شالوده رياضيات برساند. در نظر رياضىدان، به اعتبار آنكه رياضىدان است، اين گونه
تصويرهاى ذهنى و منشا و دگرگونيهاى آنها هيچ اهميتى ندارند. استريكر خود مىگويد تنها تصورى كه در ذهن او با واژه «صد»
تداعى مىشود همان علامت 100 است. ديگران ممكن است تصور حرف «ص» يا چيز ديگرى را تداعى كنند; آيا نمىتوان نتيجه
گرفت كه اينگونه تصويرهاى ذهنى تا آنجا كه به ما و نكات اساسى مساله ما مربوط مىشود، يكسره بىاهميت و فرعى هستند -
يعنى به اندازه گچ و تخته سياه فرعى هستند و براستى در خور آن نيستند كه نام تصور عدد صد بر روى آنها بگذاريم؟ پس هرگز
نبايد فرض را بر اين بگذاريم كه اساس مسئله در اينگونه تصورات نهفته است. هرگز نبايد توصيف منشا يك تصور را به جاى
تعريف قبول كنيم يا شرح اوضاع و احوال ذهنى و جسمى را كه در آن اوضاع و احوال از گزارهاى آگاه مىشويم به جاى برهان آن
گزاره بپذيريم. درباره هر گزارهاى مىتوان انديشيد و همچنين آن گزاره ممكن است صادق باشد; اين دو امر را هرگز نبايد با
يكديگر خلط كنيم. همواره بايد اين را به ياد داشته باشيم كه همانگونه كه به صرف آنكه ما چشمهاى خود را ببنديم وجود
خورشيد پايان نمىگيرد، صرف اينكه ما درباره گزارهاى نينديشيم نيز سبب نمىشود كه صدق آن پايان گيرد. اگر غير از اين بود،
درموقع اثبات قضيه فيثاغورس ناگزير مىشديم جايى هم براى ميزان فسفر مغز بشر باز كنيم; و منجمان دست و دلشان مىلرزيد
كه درباره گذشته دور به هيچگونه نتيجهگيرى دستيازند مبادا متهم شوند كه گذشت زمان را از نظر دور داشتهاند - و دودوتا را
چهارتا حساب كردهاند بدون آنكه در نظر گيرند كه تصور ما از عدد نتيجه تكامل است و تاريخى در پشت آن نهفته است. ممكن بود
شك كنند كه تا آن زمان، در گذشتههاى دور، شايد تصور عدد آن اندازه پيشرفت نكرده بوده است. چگونه مىتوانند ادعا كنند كه
مىدانند در عهد دقيانوس نيز گزاره 4 ل 2×2 وجود داشته است؟ آيا احتمال نمىرود موجودات آن زمان گزاره 5 ل 2×2 را درست
مىدانستهاند كه در نتيجه تكامل آن از طريق روند انتخاب طبيعى در تنازع بقا گزاره 4 ل 2×2 بعدا حاصل شده است؟ چه بسا
بتوان گفت كه خود گزاره 4 ل 2×2 نيز سرنوشتش آن است كه به همان شيوه به گزاره 3 ل 2×2 تكامل يابد! ! Est Modus in
rebus, sunt certi denique fines برداشت تاريخى، با اين هدف كه ببينيم چيزها چگونه آغاز شده و از منشا آنها به ماهيت آنها پىببريم بىشك كاملا بجاست; اما
محدوديتهايى هم دارد. اگر همهچيز مدام در سيلان مىبود و هيچ چيز خود را در همه زمانها ثابت نگاه نمىداشت، ديگر دانستن
هيچ چيز درباره جهان ممكن نمىشد و همهچيز در اغتشاش فرو مىرفت. ظاهرا ما خيال مىكنيم كه مفاهيم در ذهن شخص
همچون برگ بر درخت مىرويد و گمان مىبريم با بررسى زايش آنها مىتوانيم ماهيت آنها را كشف كنيم، از اين رو درصدد
برمىآييم تا مفاهيم را براساس روانشناسى و در چارچوب ماهيت ذهن بشر تعريف كنيم. اما چنين توصيفى همه چيز را ذهنى
مىسازد و اگر آن را تا پايان دنبال كنيم، از حقيقت دور خواهيم شد. آنچه ما آن را تاريخ مفاهيم مىشماريم، در واقع يا تاريخ علم ما
به مفاهيم استيا تاريخ معانى واژههاست. غالبا بشر فقط پس از تلاش فكرى عظيمى كه ممكن است صدها سال ادامه داشته باشد
سرانجام توفيق مىيابد از مفهومى به صورت خالص آگاه شود و حشو و زوايد نامربوطى را كه آن مفهوم را از چشم ذهن پوشيده
نگاه مىدارد بزدايد. پس چه بايد گفت درباره كسانى كه در مواردى كه اين كار كامل نشده استبه جاى پيشبردن آن از آن بيزارى
مىجويند، روانه مهد كودك مىشوند يا خود را در دورانهايى از تكامل بشر كه دورتر از آن به تصور نمىآيد دفن مىكنند تا در آنجا
مانند جان استوارت ميل علم حساب كلوچهاى يا سنگريزهاى كشف كنند! همين مانده است كه از طعم نان هم معناى خاصى به
مفهوم عدد نسبت دهند. چنين روشى حتما درستخلاف جهت عقل است و در هر حال آنقدر غيررياضى است كه از آن بيشتر
نمىشود. عجب نيست كه رياضىدانان به اين روش پشت مىكنند. آيا مفاهيم، همچنان كه ما به سرچشمههاى مفروض آنها نزديك
مىشويم خود را به طرز خالص خاصى آشكار مىكنند؟ هرگز چنين نيست; ما همهچيز را چنان مىبينيم كه گويى از ميان مه
ديدهايم، محو و نامشخص. مثل آن است كه هركس مىخواهد چيزى درباره امريكا بداند ناچار باشد سعى كند خود را در وضعيت
كريستف كلمب قرار دهد، آن هم در زمانى كه كريستف كلمب نخستين بار به منظر مبهم و مشكوك جايى نظر كرد كه گمان
مىبرد هندوستان است. البته اين قياس چيزى را ثابت نمىكند; اما اميدوارم نكتهاى را كه مىخواهم بگويم روشن كند. چه بسا
كه تاريخ كشفهاى نخستين موضوع پرفايدهاى براى بررسى باشد و مقدمه پژوهشهاى ديگر قرار گيرد; لكن نبايد جاى آن پژوهشها
را غصب كند. تا جايى كه پاى رياضىدانان در كار است، حمله به چنين نظرياتى كمتر ضرورت دارد، اما من بحث را طورى طرحريزى كردهام كه
هر نزاعى را حتىالامكان به عرصه فيلسوفان نيز بكشانم. چندان كه ناگزير شدم قدرى هم وارد رشته روانشناسى شوم، حتى اگر
براى دفع هجوم آن به رياضيات باشد. از سوى ديگر، حتى متون رياضى نيز گاهى به وادى روانشناسى مىلغزند. در مواردى كه نويسنده خود را ناگزير مىبيند تعريفى
بهدست دهد اما نمىتواند، رو به آن مىآورد كه دستكم راه رسيدن به شىء يا مفهوم موردنظر را وصف كند. اينگونه موارد را از
آنجا به آسانى مىتوان شناخت كه نويسنده در دنباله بيان مطلب خود ديگر به آن وصفها اشارهاى نمىكند. توضيحات مقدماتى
براى مقاصد آموزشى بىشك كاملا بجاست; اما اينگونه توضيحات را همواره بايد از تعريفها تميز داد. نمونه مفرح موردى كه حتى
رياضىدانان ممكن است مبانى برهان را با شرطهاى ذهنى يا جسمى، كه بايد براى آوردن برهان تحقق يابد، اشتباه كنند، در كتاب
اى. شرودر (5) ديده مىشود. وى در زير عنوان «اصل ويژه» اين مطلب را از خودش درمىآورد: «اصلى را كه در ذهن دارم مىتوان
اصل ثبات نمادى ناميد. اين اصل ضامن آن است كه در سراسر استدلالها و قياسهاى ما نمادها در حافظه ما - يا، بهتر از آن - بر
روى كاغذ ثابتبماند.» و قس على هذا. امرى كه براى رياضىدانان اهميتش كمتر از رد هرگونه كمك از سوى روانشناسى نيست، اذعان به پيوند نزديك آن با منطق است.
من حتى تا حد قبول اين نظر پيش مىروم كه جداكردن رياضيات و منطق به طور قاطع محال است. اين اندازه را همه قبول
دارند كه هرگونه پژوهشى درباره قوت برهان يا توجيه هر تعريفى در حوزه منطق است. اما اينگونه پژوهشها را نمىتوان از حوزه
رياضيات بيرون كرد زيرا تنها از راه پاسخگويى به آنهاست كه مىتوانيم به يقين لازم برسيم. بىشك من در اين جهتبيش از اندازه متعارف جلو مىروم. در پژوهشهايى از اين قبيل، اغلب رياضىدانان به آن بسنده مىكنند
كه نيازهاى فورى خود را برآورند. اگر معلوم شود كه تعريفى در برهانها جا مىافتد، اگر در هيچجا تناقضى نبينند و اگر بين
موضوعهايى كه ظاهرا دور از يكديگرند پيوندهايى آشكار گردد و اين خود باعث پيشرفتى در زمينه نظم و ترتيب گردد، معمولا
تعريف را محرز مىدانند و ديگر درباره توجيه منطقى آن چندان پرسوجويى نمىكنند. اين روش دستكم اين حسن را دارد كه به
خطارفتن تيرشان دشوارتر مىشود. من حتى با تعريفهايى موافق هستم كه ارزش آنها در مفيدبودن آنهاست: بايد بتوانيم اين
تعريفها را در ساختن برهانها به كار ببريم. اما باز هم اين نكته را بايد در نظر داشت كه تا وقتى تعريفها را فقط به صورت نوعى
دليلتراشى به صرف آنكه با هيچ تناقضى روبرو نشدهايم توجيه مىكنند، قوت برهان توهمى بيش نيست ولو آنكه در زنجيره
قياسهاى ما هيچ حلقهاى هم مفقود نباشد. با اين روشها ما در پايان كار به چيزى جز يقين تجربى نمىرسيم و حتما بايد اين امكان
را در نظر داشته باشيم كه هنوز هم ممكن است در پايان با تناقضى روبرو شويم كه تمامى بنا را درهم فرو ريزد و ويران كند. به اين
دليل من خود را ملزم ديدهام كه تا اندازهاى بيش از آنچه كه شايد اغلب رياضىدانان لازم مىشمارند به موضوع مبانى عمومى
منطقى اين علم بازگردم. در پژوهشى كه خواهد آمد، به سه اصل اساسى پايبند بودهام: همواره امر روانى را از امر منطقى و امر ذهنى را از امر عينى قاطعانه جدا نگاه دارم; هيچگاه معناى واژهاى را به طور جداگانه جستجو نكنم بلكه فقط در متن يك گزاره بجويم; هيچگاه فرق مفهوم و شىء را از نظر دور ندارم. براى رعايت اصل اول، واژه «تصور» را همواره در معناى روانشناختى آن به كار بردهام و تصورات را از مفاهيم و اشياء متمايز كردهام.
اگر اصل دوم را رعايت نكنيم همواره ناگزير خواهيم بود تصويرهاى ذهنى يا كارهاى ذهن فرد را به جاى معانى واژهها بپذيريم و
بدين صورت اصل اول را نيز زيرپا بگذاريم. و اما درباره اصل سوم، اين توهم صرف است كه گمان كنيم مىتوانيم مفهوم را بىآنكه
تغييرى در آن بدهيم به شىء بدل كنيم. از اين گفته اين نتيجه حاصل مىشود كه نظريه فرماليستى اعداد كسرى، منفى و غيره
كه جانبداران زيادى دارد بىپايه است. در اين كتاب فقط مىتوانم به نظر خود درباره اصلاح آن نظريه اشارهاى بكنم. موضوع
درباره اينگونه عددها نيز، مانند اعداد صحيح مثبت، آن است كه معناى اينهمانى را مشخص كنيم. گمان مىكنم نتايجى كه بهدست آوردهام، دستكم در اساس، نظر موافق رياضىدانانى را جلب كند كه زحمت توجه به
استدلالهاى مرا بر خود هموار مىكنند. به نظر من، بذر اين استدلالها در هوا پراكنده است و چه بسا هركدام از آنها يا چيزى شبيه
به آن به تنهايى پيش از اين هم مطرح شده باشد; هر چند كه شايد مطرحكردن آنها در ارتباط با يكديگر، چنانكه در اينجا مطرح
مىشود، هنوز هم كار تازهاى باشد. اغلب اوقات من دچار شگفتى شدهام كه مىبينم نويسندگانى كه در يك مورد به راى من بسيار
نزديك هستند در ساير موارد به شدت از راى من دور مىشوند. اينكه فيلسوفان استدلالهاى مرا چگونه بپذيرند بستگى دارد به وضع كلى عقايد آنان; اما احتمال مىرود آن عده از تجربهگرايان كه
استقراء را تنها روند اصيل استنتاج مىدانند (و حتى در اين خصوص نيز آن را روند استنتاج نمىدانند بلكه نوعى روند تكوين
عادت مىشمارند) استدلالهاى مرا كمتر از همه بپسندند. شايد تكوتوكى از آنان از اين فرصتبهره جويند و بار ديگر مبانى نظريه
شناختخود را بررسى كنند. در پاسخ آنان كه دلشان مىخواهد تعريفهاى مرا بدين عنوان كه غيرطبيعى است مورد انتقاد قرار
دهند مىگويم كه مساله در اينجا طبيعىبودن يا نبودن آنها نيستبلكه مساله آن است كه اين تعريفها به لب مطلب برسند و از
لحاظ منطقى ايرادناپذير نباشند. اين اميد را به دل راه مىدهم كه حتى فيلسوفان نيز، اگر آنچه را نوشتهام بىپيشداورى بررسى كنند، در آن چيزى بيابند كه به
كار آنان بخورد. (× اين مقاله ترجمهاى است از مقدمه كتاب : (Gottlob Frege. The Foundations of Arithmetic, tr. J. L. Austin, 2nd ed. Basil Blackwell,
1953, pp.I-XI. پىنوشتها: 1. Teneriffe 2. Herbart ،در مجموعه آثار: «دو به معناى دو چيز نيستبلكه به معناى دوبرابرشدن است.» الخ. 3) ازك فيشر .K. Fischer 4. Stricker 5. E. Schroder مقدمه مبانى حساب
مقدمه