| مجلات >علوم سياسى>شماره 28 |
تاريخ دريافت: 15/12/83 تاريخ تأييد: 19/12/83
كلام سياسى يكى از حوزههاى مطالعاتى انديشه سياسى اسلام مىباشد. هر چند كلام سياسى در ميراث سياسى مسلمانان رشته مستقلى همچون فلسفه سياسى نبوده، اما با توجه به ديدگاه اعتقادى شيعيان به مسأله امامت به عنوان يك اصل اعتقادى، متكلمان برجسته شيعى آثار بسيار متعدد و ارزشمندى تأليف كردهاند. در كلام اهل سنت نيز اين مباحث يا مستقلاً يا به منظور ردّ ديدگاههاى مخالفان مطرح شده است. مقاله حاضر سعى دارد ضمن بررسى و معرفى مهمترين گرايشهاى كلام سياسى در دوره اسلامى، روشهاى گونههاى مختلف كلام سياسى مسلمانان را در قالب فرقهها و مذاهب خوارج، اهل سنت و شيعه مورد بررسى قرار دهد.
واژههاى كليدى:انديشه سياسى اسلام، فرق و مذاهب كلامى، كلام سياسى، روششناسى.
«كلام سياسى» از حوزههاى مطالعاتى انديشه سياسى اسلام به شمار مىآيد. واژگان «علم كلام» و به تبع آن «كلام سياسى» اصطلاحاتى اسلامى هستند و به تفكر اسلامى تعلق دارند و از اين حيث اصطلاحى خاص مىباشند، اما مىتوان آنها را با واژگان لاتين «theology» و «political theology» مقايسه كرد و به تبع آن، از تناظر «كلام سياسى» و «الهيات سياسى» سخن گفت. در چنين كاربردى كلام سياسى ، معنايى عام و فرادينى مىيابد كه به تبيين ديدگاههاى سياسى يك دين مىپردازد. در اينجا كلام سياسى خصلتى مضاف گونه دارد كه مىبايست به همراه نام يك دين يا مذهب به كار برده شود. اما آنچه در اين نوشتار مد نظر است، كاوش در كلام سياسى اسلامى است و از اين جهت واژگان «كلام سياسى» را درهمان معناى اصلى و در نتيجه بدون نياز به پسوند «اسلامى» به كار خواهيم برد.
كلام سياسى شاخهاى از علم كلام مى باشد و بدين جهت ويژگىهاى علم كلام را نيز مىبايست در آن جستوجو كرد. در بررسى چيستى كلام سياسى توجه به تعاريف و ويژگىهاى كلى علم كلام ضرورى است. از علم كلام تعاريف مختلفى ارائه شده است.2 شهيد مطهرى در تعريفى جامع علم كلام را چنين تعريف مىكند: «علمى است كه درباره اصول دين اسلام بحث مىكند به اين نحو كه آنها را توضيح مى دهد و در باره آنها استدلال مى كند و از آنها دفاع مىنمايد».3
در تعاريف مختلف علم كلام، به رغم اختلاف در تعبير، مىتوان ويژگىهاى مشتركى را يافت. يكى از بارزترين اين ويژگىها توجه به بُعد اعتقادى و ايمانى علم كلام مىباشد. نقش اثباتى و تبيينى نيز در برخى تعاريف به همراه نقش دفاعى - جدلى علم كلام مورد توجه قرار گرفته است. بر اين اساس مىتوان در تعريف علم كلام آنچه را كه شهيد مطهرى آورده است برگزيد كه ضمن اشتمال آن بر تعاريف پيشينيان، ويژگىهاى علم كلام را نيز در خود دارد.
به رغم وجود تعاريف گوناگون از علم كلام، تاكنون تعريف منسجمى از كلام سياسى ارائه نشده است. اما مىتوان بر اساس تعريف برگزيده علم كلام، كلام سياسى را نيز چنين تعريف كرد: «كلام سياسى شاخهاى از علم كلام است كه به تبيين و توضيح آموزههاى ايمانى و ديدگاههاى دينى در باب مسائل سياسى پرداخته و از آنها در قبال ديدگاهها و آموزههاى رقيب دفاع مىنمايد». دراين تعريف سعى شده است سه ويژگى برجسته علم كلام مد نظر قرار گيرد: رابطه با عقايد ايمانى، ويژگى توضيحى و تبيينى علم كلام و ويژگى دفاعى آن.
مراد از رابطه كلام سياسى با عقايد ايمانى، ديدگاههاى كلان دينى در باب مسائل سياسى است كه لازم است يك مسلمان در جهان بينى و نگرش كلان خويش به كليات زندگى اين جهانى آنها را بپذيرد. از اين حيث مباحث فقهى- سياسى كه به جزئيات احكام دينى در زندگى سياسى- اجتماعى مى پردازند از كلام سياسى تمايز مىيابد. اما نكتهاى كه توجه بدان حايز اهميت است اين كه تمامى مباحث كلام سياسى به رغم ارتباط با آموزههاى اعتقادى - ايمانى، لزوما جزو آن دسته از مباحث كلامى نيستند كه اختلاف يا عدم پذيرش آنها موجب خروج از آيين و اعتقاد صحيح گردد. مباحث كلامى را از اين حيث مىتوان بر دو دسته تقسيم كرد: بخشى از مباحث كلامى كه به اصول و شالودههاى آيين اعتقادى بر مىگردند و از اين رو هر گونه تخطى از آنها موجب خروج از آن آيين اعتقادى مىگردد. اصول پنجگانه دين از ديدگاه كلام شيعى از اين قبيل مىباشد. اما بخش ديگرى از مباحث كلامى را صرفا برخى از آموزههاى اعتقادى تشكيل مىدهد كه به رغم ارتباط با آموزههاى اعتقادى دينى، اختلاف نظر در آنها موجب خروج از آن آيين اعتقادى نمىگردد. نمونه چنين مباحثى را مىتوان تبيينها و مواضع مختلف كلامى دانست كه اصحاب يك مذهب كلامى اتخاذ مىكنند، با اين حال آنها همگى هنوز تحت آن مذهب بوده و راست آيين تلقى مى شوند. غالب مباحث كلام سياسى از دسته اخير مىباشند؛ از اين رو بحث و اختلاف نظر در چنين مباحثى با پذيرش آموزههاى اصولى يك مذهب اعتقادى موجب خروج از آن مذهب نمىگردد.
دو ويژگى ديگر كلام سياسى نيز به وظيفه توضيحى و تبيينى كلام سياسى برمىگردند. كلام سياسى از اين حيث وظيفه دارد آموزههاى سياسى دينى را كشف و تبيين نمايد و در نهايت از آنها در قبال ديدگاههاى رقيب دفاع كند. مباحث كلام سياسى از اين حيث در صدد هستند تا كليات نگرش دينى را در باب مباحث كلان سياسى- اجتماعى بيان نمايند. بعد ايمانى- اعتقادى مباحث كلام سياسى از اين جهت به منظومه كلان يك دين و مذهب مىپردازد. هر دينى به ناگزير ديدگاههاى خاص خود را در باب چگونگى تنظيم زندگى فردى - اجتماعى دارد. اين ديدگاهها ممكن است جنبه سلبى يا ايجابى داشته باشند و حاكى از حضور يا پرهيز پيروان آن آيين از زندگى سياسى باشد. گاه اين ديدگاهها خصلتى آرمانى دارند كه به تحقق مدينه فاضله مورد نظر آن آيين بر مىگردند. اما با اين حال اين ديدگاهها به كلام سياسى آن دين بر مىگردد. اين ديدگاه ممكن است به تناسب نگرش خاص يك دين به مباحث سياسى مجمل يا مبسوط باشند، اما به هر حال مباحث كلام سياسى آن دين را در معناى عام كلام سياسى تشكيل مىدهند. نظر به اهتمام خاص اسلام به مباحث سياسى- اجتماعى، كلام سياسى اسلامى از اهميت خاصى برخوردار است و از اين حيث حاوى مباحث مبسوطى است.
به رغم وجود مباحث عمده كلام سياسى در متون كلاسيك كلام اسلامى، اصطلاح كلام سياسى پديدهاى جديد است. در واقع تنها در روزگار اخير است كه برخى از محققان4 همانند جهاد تقى صادق و على اصغر حلبى به منظور طبقهبندى گونههاى مختلف انديشه سياسى اسلام نوعى از تفكر سياسى را كه در كلام اسلامى در باب مباحث سياسى مطرح شده است، به عنوان كلام سياسى نام گذارى كردهاند. حتى در برخى طبقهبندىهاى موجود در باب انديشه سياسى اسلام كلام سياسى عنوان يك حوزه مطالعاتى مستقل ياد نشده است؛ براى نمونه، فرهنگ رجايى به رغم اذعان به وجود حوزه مطالعاتى كلام سياسى در مقدمه كتاب خود5، در طبقه بندى پنجگانه خود در باب انديشه سياسى اسلام نامى از كلام سياسى به ميان نياورده است. محققان ديگرى چون سيد جواد طباطبايى اشارهاى6 به اين حوزه مطالعاتى نداشتهاند. با اين حال برخى اين حوزه مطالعاتى را مستقلاً مد نظر قرار دادهاند. جهاد تقى صادق يكى از مشربهاى سياسى قديمى را مشرب سياسى- كلامى دانسته است.7 لمبتون نيز به رغم آنكه در طبقه بندى خود صرفا به گرايشهاى فقها، فلاسفه، و ادبا در عرصه مطالعات سياسى اسلامى اشاره كرده، اما دانش سياسى فلسفى را در دوره اسلامى در كل كلام سياسى دانسته است. از نظر وى «اسلام نيز مانند يهوديت و مسيحيت معتقد است كه حكومت ريشهاى الهى دارد، در نتيجه دانش سياسى نظام مستقلى نيست كه در پى رسيدن به بالاترين قلههاى انديشه بشرى باشد، بلكه شاخهاى از علم كلام را تشكيل مى دهد».8
اما فراتر از تقسيمبندىهاى موجود در باب گونههاى انديشه سياسى اسلام، مباحث كلام سياسى را مىتوان در بسيارى از آثار كلامى گذشته مشاهده كرد. اين مباحث خود بر دو دسته هستند. برخى از مباحث كلام سياسى در متون عام كلامى مطرح شدهاند و برخى ديگر مجموعهها و تك نگارى هاى خاصى را به خود اختصاص داده است. همچنين، هر چند مكاتب مختلف كلامى به پيگيرى مباحث كلام سياسى در متون كلامى خويش پرداختهاند، اما در ميان اين مكاتب نظر به اهتمام شيعيان به مسأله امامت و رهبرى جامعه اسلامى و اتخاذ آن به عنوان يك اصل اعتقادى، مباحث كلام سياسى را در اين مكتب كلامى به صورت مبسوطترى مىتوان يافت. تكنگارىهاى مبسوط در باب امامت از اين قبيل مىباشد. آثار مهمى چون الشافى سيد مرتضى علم الهدى، الالفين علامه حلى و ديگر كتب شيعى مربوط به امامت از اين قبيل هستند. در مقابل، متكلمان سنى به دليل اعتقاد به فرعى بودن بحث امامت و تعلق آن به مباحث فقهى، اهتمام زيادى به پيگيرى آن در متون كلامى خود نداشتهاند و تنها به منظور ردّ ديدگاههاى شيعى اين مباحث را در كتب خود مطرح كردهاند.
كلام سياسى به رغم وجود گرايشهاى مختلف در درون آن داراى ويژگىهايى است كه مىتواند آن را از ديگر گرايشهاى فكرى سياسى، همچون الهيات سياسى مسيحى يا تفكر سياسى مدرن يا حتى از ديگر حوزههاى مطالعات سياسى اسلامى، متمايز نمايد. در برخى از اين ويژگىها كلام سياسى با ديگر حوزه هاى مطالعاتى انديشه سياسى اسلامى مشترك است؛ از اين رو مىتوان اين ويژگىها را به دو گروه ويژگىهاى عام و ويژگىهاى خاص طبقهبندى كرد. مراد از ويژگىهاى عام آن دسته ويژگىهايى است كه تعيين كننده كليت تفكر سياسى اسلامى مىباشد و از اين رو از تفكرات سياسى غيراسلامى تمايز مىيابد. از اين حيث كلام سياسى شامل ويژگىهاى ذيل مىباشد: پيوند حيات دنيوى - اخروى و عرصه خصوصى - عمومى، نقش رهبرى آسمانى از طريق شريعت الهى و فراگيرى قلمرو دين نسبت به زندگى سياسى - اجتماعى. ويژگىهاى خاص نيز آن ويژگىهايى است كه مميز كلام سياسى از ديگر حوزههاى مطالعاتى سياسى اسلامى، همچون فلسفه و فقه سياسى، مىباشند.
يكى از ويژگىها و شاخصههاى علم كلام به طور كلى، اتخاذ آموزههاى دينى به عنوان مبادى استدلالهاى خود است؛ از اين رو يك متكلم رابطه تعاملى جدى با متون دينى دارد. از يك سو متكلم با الهام از متون دينى به بررسى هاى خود اقدام مىكند. و از سوى ديگر در مواردى متكلم با توضيح و تبيينهاى كلامى خود به تفسير متون دينى مىپردازد. متكلم اسلامى پيوند بيشترى با نصوص دينى داشته و از اين رو كمتر از فلاسفه از آنها فاصله مىگرفته است. البته برخى كل جريان عقلى- فكرى سياسى دوره اسلامى را همچون مسيحيت، نوعى كلام سياسى دانسته و بين گونه فلسفى و كلامى آن هيچ تمايزى قائل نشدهاند.9 با اين حال در دوره اسلامى در عمل نوعى تمايز بين مشرب كلامى و فلسفى وجود داشته است و متكلمان خود به آن اذعان داشتهاند.10
كلام سياسى در استدلالهاى خود روشهاى مختلفى را به كار مىبرد. البته بديهى است كه كاربرد روشهاى مختلف بر حسب فرقه ها و مكاتب كلامى گوناگون در دوره اسلامى متفاوت بوده است. برخى از مكاتب كلامى به دليل محدود سازى شيوه هاى استدلال كلامى خود به شيوه هاى خاصى چون روش نقلى صرف، تكثر روشى نداشتهاند. با اين حال در برخى از مكاتب كلامى چون كلام شيعى تكثر روشى رواج داشته است، يا براى مثال مىتوان از اشاعره ياد كرد كه به نوعى مراتب روشى معتقد بودهاند. از ديدگاه ابوالحسن اشعرى در كشف اعتقاد دينى صرفا مىبايست بر دليل نقلى اعتماد كرد، اما در مقام استدلال و دفاع از آن مىتوان به عقل نيز تمسك كرد. چنين ديدگاهى به يك تكثر روشى مرحلهاى معتقد است. تكثر روشى به ويژه در مكاتب كلامى كه استدلالهاى عقلى را مى پذيرند، وجود داشته است. كلام شيعه خود در عمل به تناسب شرايط و احوال مخاطبان خود روشهاى مختلفى را به كار برده است.11
آرمان و غايت اصلى انسان از ديدگاه اسلامى نيل به كمال و سعادت است. تمامى ابعاد حيات آدمى تحت الشعاع اين اصل قرار دارند. از اين رو هدايت الهى معطوف به آن مى باشد. بر خلاف گرايش كلى نظريات سياسى عصر جديد كه صرفا معطوف به تأمين حقوق و آزادىهاى انسانها در جامعه مىباشند و سعادت امرى فردى محسوب مىگردد، از منظر كلام سياسى زندگى عمومى - اجتماعى انسان مىبايست بر اساس فضيلت گرايى و تأمين سعادت انسان تنظيم گردد.12
در كلام سياسى زندگى انسان در جهان دنيوى مقدمه حيات اخروى است. حيات اخروى از اين نظر اصالت داشته و غايت حيات دنيوى محسوب مىشود. وضعيت حيات اخروى نيز به چگونگى تنظيم حيات اين جهانى بستگى دارد. سعادت و شقاوت انسان در حيات اخروى بر اساس چگونگى حيات اين جهانى رقم مى خورد؛ از اين رو اصل حاكم بر حيات دنيوى آدمى و عرصه هاى مختلف آن ضرورت جهت گيرى آن به سوى حيات اخروى مى باشد. چنين اصلى تأثير و نمود بارزى در چگونگى تنظيم زندگى سياسى جامعه اسلامى دارد و در گزينش، كارويژهها و حدود عرصه سياسى كاملاً نمود دارد.
كلام سياسى بربرخى از حوزههاى مطالعاتى سياسى چون فقه سياسى تقدم دارد. چنين تقدمى به جهات مختلفى قابل طرح است. نخستين جهت آن تقدم مرتبهاى و اوّليت كلام سياسى نسبت به فقه سياسى مىباشد. از اين حيث، به جهت اتخاذ برخى از اصول كلامى در فقه سياسى به عنوان اصل موضوعى ضرورت دارد تا چنين اصولى ابتدا در كلام سياسى مورد بحث و بررسى قرار گيرند و سپس به عنوان اصل موضوعى در فقه سياسى به كار روند. اما كلام سياسى علاوه بر تقدم مرتبهاى خود، نوعى تقدم شأنى و اولويت نيز بر مباحث فقه سياسى دارد. بسيارى از مباحث جديد مستلزم بازسازى و تبيين ديدگاه اسلامى بر اساس مبانى اعتقادى اسلامى مىباشند. از اين حيث اين وظيفه خطير عمدتا بر دوش كلام سياسى مى باشد تا با تبيين ديدگاه هاى دينى بر اساس اصول و مبانى اعتقادى اقدام نمايد. از سوى ديگر كلام سياسى وظيفه دارد تا از ديدگاههاى سياسى دينى، چه در بعد كلامى يا فقهى، در برابر ديدگاههاى رقيب دفاع كند؛ از اين رو دفاع از اين آموزهها به شيوه هاى مناسب مقتضى پرداختن به كلام سياسى مى باشد.
در وهله نخست مىتوان گرايشهاى مختلف كلام سياسى را بر حسب فرق و مكاتب مختلف كلامى تقسيم بندى كرد. در كتب ملل و نحل طبقه بندىهاى مختلفى در باب فرق و مذاهب اسلامى مطرح شده است. بغدادى در الفرق بين الفرق ضمن تحقيق در حديث تفرقه و پيدايش 73 فرقه، با فرقه ناجيه تلقى كردن اهل سنت، مجموعه فرق اسلامى اهل الاهواء را در هشت گروه بيان كرده است.13 صاحب مواقف نيز فرق اصلى و محورى اسلامى را با تفاوتهايى از طبقهبندى بغدادى، هشت فرقه دانسته است.14 شهرستانى در كتاب الملل و النحل فرق اسلامى را علاوه بر اهل السنه، در شش فرقه كلى بررسى نموده است:15 معتزله، جبريه، صفاتيه، خوارج، مرجئه و شيعه. آية الله سبحانى نيز ده فرقه مختلف اسلامى را مورد بحث قرار داده است. هر چند در جاى ديگرى همه فرق اسلامى را براساس اعتقاد يا عدم اعتقاد آنان به ضرورت نص در تعيين امام، به دو فرقه شيعى و سنى تقسيم كرده است.16 به رغم وجود طبقه بندىهاى مختلف، مىتوان فرق اسلامى را در سه فرقه اصلى شيعى، سنى و خوارج طبقهبندى كرد. تقسيمات فرعى تر را نيز مىتوان بر حسب گرايشهاى فرعى هر كدام ازاين مذاهب سه گانه پيگيرى نمود. گرايشهاى كلامى فرعى اعتزالى و اشعرى ، براى مثال، در مذهب سنى و گرايشهاى كلامى اماميه، زيديه و اسماعيلى در تشيع مىتواند از اين قبيل باشد.
در طبقه بندى گرايشهاى مختلف كلام سياسى مىتوان به شيوه ديگرى نيز عمل كرد. با توجه به اهميت مسأله امامت و رهبرى در جامعه اسلامى، مىتوان اين گرايشها را بر اساس محور آن طبقه بندى كرد. هر چند بديهى است كه تمامى مباحث كلام سياسى فقط به بحث امامت محدود نمىباشد، تمركز بر چنين طبقه بندى مىتواند در روش شناسى كلام سياسى نيز كاملاً مفيد واقع شده و رويكرد گرايشهاى مختلف كلام سياسى را نشان دهد. چنين رويكردى همچنين مىتواند از تكرار ديدگاههاى مشترك بسيارى از فرق در صورت بررسى موردى ديدگاههاى آنها به شيوه نخست، جلوگيرى كند.
خواجه نصير الدين طوسى در قواعد العقايد17 در تلاش براى طبقه بندى ديدگاههاى مختلف اسلامى در باب مسأله امامت و رهبرى جامعه اسلامى، طبقه بندى مناسبى را در اختيار قرار داده است كه در بحث حاضر حايز اهميت مى باشد. وى با تمركز بر مسأله امامت و رهبرى در جامعه اسلامى؛ ابتدا قائلان نظريه هاى مختلف را به دو دسته قائلان به ضرورت امامت و قائلان به عدم ضرورت آن تقسيم كرده است. قائلان به عدم ضرورت همان خوارج مىباشند. قائلان به ضرورت نيز به دو دسته تقسيم مى شوند: گروهى به ضرورت عقلى نصب امام معتقدند. اينها همان عدليه مىباشند كه شامل ديدگاه شيعيان و معتزله مىگردد. گروه ديگر ضرورت سمعى و شرعى را مى پذيرند. اينها نيز اهل حديث و اشاعره و برخى ديگر از فرق اهل سنت را تشكيل مى دهند. البته برخى فرق و گرايشهاى شيعى نيز همچون جريان اخباريان چنين اعتقادى دارند. از ديدگاه اينان، ضرورت نصب امام صرفا به دليل شرعى لازم است. قائلان به ضرورت عقلى بر دو دسته هستند: شيعيان آن را بر خداوند به دليل لطف واجب مى دانند. اما معتزليان آن را به عنوان يك حكم عقلى صرفا بر جامعه اسلامى واجب مى دانند. البته در اين تقسيم بندى مىتوان كسانى را يافت كه برهر دو وجوب شرعى و عقلى معتقد هستند. شيعيان عموما هم بر دليل شرعى و هم بر دليل عقلى براى ضرورت امامت تمسك مى كنند. هر چند الگوى طبقه بندى خواجه نصيرالدين توضيح دهنده است، اما نمىتواند بعد تاريخى فرقههاى اسلامى را برجسته سازد.
براى تسهيل در روش شناسى گرايشهاى مختلف كلام سياسى به نظر مىرسد طبقهبندى مبتنى بر مذاهب سه گانه اصلى اسلامى مفيدتر است. اين طبقه بندى از يك سو با سير تاريخى گرايشهاى مختلف كلام سياسى سازگارى دارد و از اين جهت ملموستر و عينىتر خواهد بود. از سوى ديگر اين طبقه بندى مىتواند گرايشهاى مختلف كلام سياسى را در يك مذهب اعتقادى كه براى استدلال بر برخى مبانى مشترك روشها و شيوههاى مختلفى را در پيش مىگرفتند، توضيح داده و در نتيجه خطوط گسست جدى را در ديدگاهها و مبانى اعتقادى روشن سازد.
خوارج از نخستين فرقههاى اسلامى شكل گرفته در سده نخست اسلامى است. نحوه شكل گيرى خوارج همانند برخى از فرقه هاى كلامى ديگر مثل مرجئه ارتباط مستقيمى با تحولات سياسى - اجتماعى صدر اسلام دارد. خوارج گروهى از لشكريان ناراضى جنگ صفين بودند كه با نفى حكميت به تدريج از يك جريان سياسى به يك جريان دينى- كلامى تبديل شدند.18 از اين رو خوارج سياسى بر خوارج كلامى تقدم دارند. دغدغه اصلى خوارج كلامى مسأله ايمان و كفر بود كه تأثيرات مهم سياسى به لحاظ برخوردارى افراد از حقوق ناشى از عضويت در جامعه اسلامى همچون حرمت جان و مال و حق زندگى در جامعه اسلامى داشته است. آموزه مهم ديگر خوارج را مىتوان نفى حكومت دانست.
نخستين و معتبرترين گزارش را از ديدگاههاى خوارج سياسى در خلال جنگ صفين مىتوان دركلام حضرت على عليهالسلام يافت.19 آن حضرت در خطبه چهلم نهج البلاغه ادعاى خوارج را در شعار «ان الحكم الا لله» مورد بررسى قرار مى دهد و آن را رد نموده و حاكى از ساده لوحى و جهالت آنها مىداند. نكته20 حايز اهميت در اين بيان اشاره به ديدگاه خوارج در ردّ حكومت و حاكم مىباشد. طبق گزارش نهج البلاغه خوارج مىپنداشتند خداوند مستقيما بايد در اين جهان حكومت كند21 و از اين رو هر گونه تحكيم و دخالت بشرى را رد مىكردند. امام على عليهالسلام ضمن ردّ اين ادعا بر ضرورت حكومت و حاكم در جامعه تأكيد مى كنند. بيان آن حضرت در اين فقره صرفا ناظر به اصل ضرورت حكومت مى باشد و برّ يا فاجر بودن آن امرى ثانوى فرض مىشود. اين امر نشان مى دهد كه ديدگاه خوارج نفى كلى حكومت بوده است.22
گروه سياسى خوارج به تدريج سعى نمودند خود را در يك فرقه اعتقادى و كلامى باز سازى كنند. از اين رو خوارج به عنوان يك فرقه كلامى نيز شكل گرفت. خوارج در ابتدا همان ياران جنگ صفين و در نهايت بازماندگان جنگ نهروان بودند. اينها جريان اصلى خوارج محسوب شده و با عناوينى چون محكّمه يا حروريّه23 شناخته مى شدند. پس از محكّمه به عنوان نخستين گروه خارجى، چهار فرقه ديگر از بين فرقه هاى مختلف خوارج اهميت بيشترى دارند؛24 گروه دوم ازارقه، پيروان نافع بن ارزق، هستند. آنها مخالف خود را مشرك و كافر مى دانستند و كشتن آنها را مباح مىشمردند و به خلود آنان در جهنم معتقد بودند؛ نجدات يا نجديه گروه سوم مىباشند. آنها پيروان نجدة بن عامر حنفى هستند و جاهل به فروع دين را معذور مى دانستند. به نظر آنها تنها گناهانى كه شخص بر آنها اصرار ورزد موجب كفر و شرك است؛ گروه چهارم صفريه يا پيروان زياد بن اصفر مىباشند. آنها كشتن اطفال و زنان مخالف خود را جايز نمى دانند. درباره كافر و مشرك بودن گناهكار چند نظريه ميان آنها پيدا شده است؛ گروه پنجم و معتدلترين فرقه خوارج كه بر خلاف گروه هاى ديگر تاكنون نيز در برخى كشورها مثل عمان ادامه يافتهاند، اباضيه مىباشند. موءسس اين فرقه عبدالله بن اباض است. آنها مرتكب كبيره را موحد دانسته ، قتل او را روا نمى دانند و معتقدند كه كفر مرتكب كبيره كفر نعمت است نه كفر ملت و دين.
به رغم انشعابات مختلف در خوارج، برخى از آموزههاى مشترك را مىتوان براى كلام سياسى خوارج برشمرد. نخستين مسألهاى كه خوارج مطرح كردند، مسأله ايمان و كفر بود. آنها غالبا، جز برخى گروههاى متأخر، مرتكب كبيره را كافر مى دانستند. اين امر تأثير سياسى مهمى در پى دارد. بر اين اساس فرد با ارتكاب گناه كبيره از عضويت در جامعه اسلامى نيز خارج مىشود و هيچ گونه حقوقى در جامعه اسلامى ندارد. ا ز ديدگاه آنها امر به معروف و نهى از منكر در همه درجات واجب است، حتى اگر به قتال بيانجامد؛ آنها براى قتل و پيكار با كسانى كه آنها را كافر مى شمارند هيچ گونه قيد و شرطى نمىشناختند. اين آموزه در عرصه زندگى سياسى اجتماعى مستلزم نظارت شديد بر رفتار فردى- اجتماعى افراد است. يكى از مراتب امر به معروف در ديدگاه آنها در وجوب خروج و جنگ با حاكم جائر تجلى مىيابد. اما معروفترين آموزه سياسى خوارج را بايد در «نفى حاكميت غير خداوند» در جامعه دانست. چنين تفسيرى از آيه «ان الحكم إلاّ لله»، آنها را به نفى امامت و حكومت سوق داد.25 البته به رغم نفى امامت، خوارج در عمل معمولاً به تعيين امير اقدام مىنمودند. حتى خوارج محكّمه، خوارج نخستين، به گزارش طبرى در حروراء دو امير برگزيده بودند: يكى براى جنگ و ديگرى براى نماز.26 بعدها فرقه اباضيه با اتخاذ موضع معتدلترى اصل امامت را در جامعه اسلامى پذيرفت.27 آنها به دو نوع امام عقيده داشتند: يكى امام ظهور كه مىتواند تشكيل حكومت بدهد و جامعه را اداره كند، و ديگرى امام دفاع كه فقط در مواقع تهاجم دشمن مىتواند نيروها را جمع كند و به دفاع بپردازد.28 در صورتى كه وجود امام ضرورى باشد، او با انتخاب آزادانه همه مسلمانان تعيين مىشود و امامتش تا زمانى كه بر طبق عدل و شرع عمل مىكند و دچار خطا نشود ادامه خواهد داشت. امامت و خلافت از غير قريش نيز رواست حتى اگر غلام حبشى باشد، به شرط آنكه عدالت را رعايت كند. آنها امام على، عثمان، طلحه، زبير، عايشه و همه خلفاى بنى اميه و بنى عباس را كافر دانسته و تبرى از آنها را واجب مىشمردند.
كلام سياسى خوارج به رغم پيدايش گرايشها و جريانات مختلف در آن، به لحاظ روش شناختى داراى ويژگىهاى خاصى مىباشد. نخستين ويژگى آنها را مىتوان تمركز بر آموزههاى نقلى دينى و پرهيز از رجوع به عقل، اخذ ظواهر دينى و رد هر گونه تفسير و تأويل دانست. ويژگى ديگر عملگرايى شديد در انديشه و تقدم عمل بر نظريه مىباشد. تقدم خوارج سياسى بر خوارج كلامى خود گوياى اين امر است. ريشه جزم گرايى كلام سياسى خوارج را برخى در تأثير و بازتاب ذهنيت بدوى ايشان جستوجو كردهاند؛ چنانكه ابن خلدون نيز در علم عمران خود اشاره كرده، زندگى بدوى معمولاً با سختى و خشونت طبيعت مواجه است و در نتيجه فرصتى براى حضارت فراهم نيست. برايان ترنر از جمله كسانى است كه چنين ديدگاهى را مطرح كرده است.29
در نهايت ويژگى ديگر كلام سياسى خوارج را مىتوان پايان تقديس قدرت سياسى پس از ارتحال پيامبر صلىاللهعليهوآله و انتقال آن به كل جامعه اسلامى دانست. بر اين اساس ميراث فرهمندانه پيامبر گرامى اسلام از ديدگاه خوارج يك نوع منحصر به فرد30 تلقى مى شد و پس از وى قابل تحقق در شخص ديگرى نبوده و به كل جامعه اسلامى انتقال مىيافت.31 بر اساس اين تحليل، ميراث كاريزماتيك اقتدار پيامبر صلىاللهعليهوآله در نزد اهل سنت فرايند عادى سازى را طى نمود و از منظر شيعيان با امامان شيعى كه داراى ويژگى كاريزماتيك مىباشند، تداوم يافته است.
كلام سياسى خوارج همانطور كه به صورت افراطى و ناگهانى و در پى حوادث سياسى دهه سوم هجرى شكل گرفت، در پى تحولات و حوادث سياسى نيز به تدريج مغلوب خلفاى وقت گرديد و از ادامه و بازتوليد خود در دوره هاى بعدى باز ماند. تنها جريان خارجى، اباضيه، كه فرصت ادامه حيات يافت، آنچنان از اصول اوليه خوارج فاصله گرفته و در جريان اعتقادى- كلامى سنّى حل گرديده است كه ديگر نمىتوان آن را يك جريان مستقل و خالص خارجى دانست.32 شايد به دليل همين تعديلها بود كه تا كنون نيز توانسته است تداوم يابد. هر چند جز دو سه سده نخست خوارج رونق نيافتند، اما در عصر جديد ديدگاه خوارج در اعتقاد به نوعى دموكراسى فراگير و افراطى كه به برابرى تمامى مسلمانان در امر حكومت معتقد بود و نيز آنارشيسم، مورد توجه برخى محققان تاريخ اسلام و به ويژه خاورشناسان قرار گرفته است.
كلام سياسى شيعى به همراه كلام سياسى سنّى دو جريان اصلى كلام سياسى را در دوره اسلامى تشكيل مىدهند. شيعيان هر چند از نخستين روزهاى اسلام با حضور صحابيانى چون سلمان، ابوذر و مقداد در روزگار پيامبر گرامى اسلام قابل تشخيص هستند و حتى در تعابير پيامبر اسلام نيز واژه شيعه به كار رفته است،33 اما تميز و تشخص اصلى شيعيان به هنگام جانشينى پيامبر اسلام در سال دهم هجرى برمىگردد. هرچند شيعيان خود به فرقه هاى مختلفى تقسيم شدند، اما وجه اشتراك و جامع آنها را مىتوان اعتقاد به امامت حضرت على عليهالسلام و تنصيص پيامبر گرامى اسلام بر آن دانست. فرقههاى مختلف كلامى شيعى نيز به مرور زمان و با پيدايش برخى اختلافات34 شكل گرفت. نوبختى در فرق الشيعه به بررسى تفصيلى اين فرقهها پرداخته است.35 اما سه فرقه اصلى شيعى كه داراى اهميت مىباشند و تا روزگار حاضر نيز تداوم داشته اند، عبارتند از: زيديان، اسماعيليان، و شيعيان اثناعشرى معروف به اماميه.
زيديان دومين گروه عمده شيعى پس از كيسانيه بودند كه موجب بروز اختلاف در ميان شيعيان گرديدند. آنها پيروان زيد بن على، فرزند امام زينالعابدين عليهالسلام مىباشند. هرچند از نظر اماميه زيد فردى صالح بوده و ادعاى تجزيهطلبى و ايجاد فرقه جديدى جداى از امام محمد باقر عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام نداشته و حتى مورد تأييد امام صادق عليهالسلام هم قرار گرفته است36، امّا پس از زيد، در بين پيروان او گروهى به تنظيم عقايد و احكامى پرداخته و مذهب زيديه را پديد آوردند. گرچه دانشمندان زيديه به سير عملى و نوشتههاى زيد توجه داشتند، امّا گفته شده است كه در عقايد از معتزله و در فقه از مكتب ابوحنيفه تأثير پذيرفتند.37
زيديه در طول تاريخ انشعابات زيادى يافتند؛ مهمترين فرقههاى زيديه، فرقههاى جاروديه، سليمانيه و صالحيه مىباشند. زيديه موفق شدند در مغرب، طبرستان و يمن حكومت تشكيل دهند. ديرپاترين آنها دولت زيديه در يمن است كه در سال 288 هجرى توسط يحيى از نوادگان امام حسن عليهالسلام ، ملقب به الهادى الى الحق، تأسيس شد و تا سال 1382 كه حكومت جمهورى يمن برپا شد، ادامه داشت. امروزه نيز مهمترين پايگاه زيديه كشور يمن است.
مهمترين آموزه كلام سياسى زيديه، مسأله امامت و چگونگى شناخت اوست. براساس عقيده زيديه تنها سه امام منصوص وجود دارد و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهوسلم تنها به امامت امام على، امام حسن و امام حسين عليهمالسلام تصريح كرده است. پس از اينها، امام كسى است كه شرايطى را احراز كند: مهمترين آنها، جهاد علنى و مبارزه مسلحانه با ستمگران است؛ از اينرو است كه زيديه پس از امام حسين عليهالسلام ، به امامت امام سجاد عليهالسلام و ديگر امامان اماميه كه به جهاد علنى نپرداختند، اعتقاد ندارند. در عوض، آنان زيد بن على، يحيى بن زيد، محمد بن عبدالله (نفس زكيه)، ابراهيم بن عبدالله و شهيد فخّ و برخى ديگر از فاطميان را كه به جهاد علنى پرداختند، امام مىدانند. شرط دوم امام، فاطمى بودن است. منظور از فاطمى، كسى است كه از طريق پدر به امام حسن و امام حسين كه فرزندان حضرت فاطمه عليهاالسلام هستند، برسد. شرط سوم و چهارم، معرفت به دين و شجاعت است. تفاوت مهم زيديه و اماميه در مسأله امامت در دو نكته اساسى است: يكى اين كه اماميه به دوازده امام منصوص و تعيين شده از سوى خداوند و پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم قائلاند، اما زيديه به سه امام منصوص معتقدند. ديگر اين كه زيديه، برخلاف اماميه، شرط امام را مبارزه مسلحانه مىدانند.38 شرط ديگرى را نيز برخى براى امامت زيدى مطرح ساختهاند آن اين كه امام قائم مردم را به خود فرا خواند.39
با توجه به پذيرش عملى و بعدها نظرى مشروعيت خلافت دو خليفه نخست و قول به صحيح بودن تقدم مفضول بر فاضل در نزد زيديه، آنها نزديكترين فرقه شيعى به اهل سنت هستند.40 وجود ضرورت قيام امام و عدم جواز تقيه و نيز ضرورت همراهى مردم با امام قائم و تكفير قاعدين عاملى است كه سبب همسويى و تشابه آنان با خوارج گشته است. حموده غرابه معتقد است: «زيديه از اين جهت كه معتقدند بايد امام براى مطالبه حق خود قيام كند به خوارج نزديكند، زيرا خوارج نيز قيام به خاطر عزل حاكم ستمگر را واجب مىشمارند».41
اعتقاد فرق مختلف معتزله در باب جانشينان پيامبر گرامى اسلام، به ويژه خليفه اول و دوم تا حدودى متفاوت است. اما وجه اشتراك آنها را مىتوان اعتقاد به پذيرش عملى خلافت آنان از سوى امام عليهالسلام دانست. دليل آنها جواز خلافت مفضول با وجود افضل است. در كتابهاى تاريخى اين اعتقاد را به زيد نسبت مىدهند.42 شهرستانى معتقد است زيد بن على خلافت خليفه اول و دوم را پيش از خلافت امام على مىپذيرد و دليل آن را جواز خلافت مفضول با وجود فاضل مىدانند. از ديدگاه وى، زيد اين ديدگاه را به تبع استاد معتزلى خويش واصل بن عطا مطرح ساخته است.43 البته در مورد تبعيت زيد بن على از واصل بن عطا مناقشاتى وجود دارد كه صحت نقل شهرستانى را مخدوش مىسازد.44 از فرقههاى زيديه جاروديه يا سرحوبيه معتقدند پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم ، حضرت على عليهالسلام را با نام و نشان به عنوان امام به مردم معرفى نكرده است، بلكه پيامبر اوصاف امام بر حق را بيان كرده و اين اوصاف تنها بر على عليهالسلام منطبق است و مردم به دليل تعيين ديگران براى خلافت گمراه شدند. اين اعتقاد حد وسط ميان رأى اماميه درباره نصب على عليهالسلام به امامت و رأى اهل سنت در انكار اولويت على عليهالسلام براى چنين منصبى است. اما درباره امامان بعدى، برخى از جاروديه معتقدند حضرت على بر امامت حضرت امام حسن تصريح كرد و سپس امام حسن بر امامت برادرش امام حسين تصريح نمود و پس از امام حسين هر يك از فرزندان حسنين عليهماالسلام كه قيام كرد و عالم به دين بود امام است. سليمانيه نيز معتقدند امام به وسيله شورا و توسط مردم انتخاب مىشود و ممكن است با رأى دو نفر نيز انتخاب شود و مردم مىتوانند فرد افضل را كنار گذاشته، فرد مفضول را كه از نظر كمالات پايينتر است، انتخاب كنند. از اين رو خلافت ابوبكر و عمر صحيح است، گرچه مردم با انتخاب نكردن حضرت على عليهالسلام كه افضل بود دچار اشتباه شدند. سليمانيه عثمان را به خاطر كارهايى كه كرد قبول ندارند و نيز عايشه، طلحه و زبير را به دليل جنگ با امام على عليهالسلام كافر مىدانند. صالحيه و بتريه نيز امامت مفضول را قبول دارند. درباره خلافت ابوبكر و عمر معتقدند گرچه على عليهالسلام چون افضل مردم بود، به خلافت سزاوارتر است، اما چون خود با رضايت خلافت را به آن دو تن واگذار كرد، خلافت آن دو صحيح است. بنابراين امامت مفضول با رضايت افضل جايز است.45
علاوه بر ديدگاههاى پيشين درباره امامت، وجود دو امام در يك زمان در دو منطقه متفاوت از سوى برخى از زيديه نيز مطرح شده است.46 زيديان علاوه بر مسأله امامت، ديدگاههاى مهم سياسى ديگرى را نيز مطرح كردهاند. آنها با تأكيد بر ضرورت قيام امام، هر گونه تقيه را رد مىكردند و از اين جهت از اماميه تمايز مىيابند. ابوزهره نويسنده كتاب الامام زيد منشأ تقيه را اقدام امام سجاد دانسته است كه زيد نيز در هنگام تحصيل از آن پيروى نموده است؛ اما سپس اين اعتقاد را با ترجيح ضرورت قيام و امر به معروف كنار گذاشت.47 از اين رو مسأله امر به معروف و نهى از منكر در كلام سياسى زيديه حايز اهميت است. در چنين ديدگاهى زيديه با معتزله اشتراك نظر دارند.
كلام سياسى زيديه عمدتا محصول تأملات بعدى فرقهها و شخصيتهاى زيدى است. عمدهترين ويژگى روش شناختى كلام سياسى زيديه را مىتوان نص گرايى و تأكيد بر اعتبار ادله نقلى در كلام سياسى دانست؛ برخلاف ديدگاههاى اماميه، استدلال عقلى بر مسأله امامت در كلام آنها مطرح نشده است. عمدهترين دلايل متكلمان زيدى بر موضع خويش به ويژه در بحث امامت ادله سمعى هستند. از نظر آنان امام به دو شيوه نص جلى يا خفى برگزيده مىشود. نص جلى عبارت است از ورود نص خاص از پيامبر گرامى اسلام و ائمه پيشين در مورد امامت يك شخص و نص خفى همان نص عام در اين باب و بيان صفات دارنده شرايط امامت مىباشد.48 از اين ديدگاه سه امام نخست شيعى به نص جلى برگزيده شدهاند و امام چهارم كه همان زيد بن على است و ديگر امامان زيدى به نص خفى انتخاب شدهاند.
از منظر روشى همچنين مىتوان به گرايش زيديان به معتزله توجه كرد و به تبع آن از رشد گرايشهاى عقلى در كلام سياسى زيديه سخن گفت. اما عمده ديدگاههاى سياسى زيديان بر مبانى نقلى استوار گشته است.
اسماعيليان از جمله فرقه هاى مهم شيعى هستند كه در در سده دوم هجرى ظهور كردند و بعدها گروهى از آنان توانستند خلافت فاطمى را در مصر بر پا دارند. طبق گزارش نوبختى «چون ابوعبدالله جعفر بن محمد [امام صادق عليهالسلام ] درگذشت، شيعيان وى پس از او بر شش دسته شدند».49 چهار گروه از اين شش گروه را اسماعيليان نخستين تشكيل مىدادند. اسماعيليان خود در طول تاريخ به فرقه ها و گروههاى مختلفى تقسيم شدند. برنارد لوييس چهار جريان كلى اسماعيلى را شناسايى كرده است:50
1) داعيان متقدم اسماعيلى. اينان نهضتى بودند كه در قرن دوم هجرى در اطراف اسماعيل و پسر او محمد و ملازمين وى ايجاد شد. اينها همان گروههاى نخستين هستند كه نوبختى نيز به آنها اشاره كرده است؛
2) دعات فاطمى كه در يمن با شخصى به نام منصور آغاز شد و و در آفريقاى شمالى توسط ابو عبد الله شيعى ادامه يافت و به برقرارى خلافت فاطمى انجاميد؛
3) نهضت سورى - بين النهرينى كه بيشتر معروف به نهضت قرمطى مى باشد؛
4) قرامطه بحرين تحت رهبرى ابوسعيد و ابوطاهر و جانشينان آنها.
نخستين جريان در زمان حيات امام صادق عليهالسلام و معاصر با آن شكل گرفت. به لحاظ ديدگاه كلامى تفاوتى با جريان كلى شيعى نداشته و صرفا در مصداق امام شيعى اختلاف داشتند. اما با گذشت زمان و در جريانات بعدى، اسماعيلىها به تدريج ويژگىهاى خاص كلام سياسى آنها نيز، متمايز از كلام سياسى شيعيان اثنى عشرى و زيدى شكل گرفت. فاطميون و قرامطه از جمله مهمترين جريانات اسماعيلى بودند كه توانستند كلام سياسى اسماعيلى را شكل دهند. نكته حايز اهميت در كلام سياسى اسماعيليان، پيوند يافتن با مباحث و گرايشهاى فلسفى آنان است. جريان باطنىگراى اسماعيلى با اولويت دادن به گرايشهاى عقلى بيشتر به ترويج و گسترش آموزههاى فلسفى و به تبع آن فلسفه سياسى همت گماشت. نمونه بارز چنين گرايشى را مىتوان در آراى سياسى اخوان الصفا يافت. با اين حال به دليل تمايز و تفاوت دو حوزه مطالعاتى كلام سياسى و فلسفه سياسى51 مىتوان از كلام سياسى اسماعيليان با تمركز بر آموزههاى سياسى دينى و چگونگى تفسير آنها توسط اسماعيليان سخن گفت.
در كلام سياسى اسماعيليه نيز همانند ديگر فرق شيعى، امامت ركنى اساسى است. ديدگاه اسماعيليان در باب امامت با گرايش باطنى گرى آنان پيوندى اساسى دارد. از نظر آنان شريعت باطنى دارد كه ظواهر شريعت به صورت رمزى بر آنها دلالت مىكنند و از اين حيث باطن شريعت اهميت اساسى دارد. عارف تامر، از محققان مشهور اسماعيلى، گمراهى ديگر فرق اسلامى يا به تعبير وى سواد اعظم امت اسلامى را محصول جهل و ناآگاهى آنان به باطن شريعت و اكتفا به ظواهر مىداند. از نظر وى اعتقاد به وجود ظاهر و باطن در دين جزء روح و از واجبات دينى، و اساس دعوت باطنيه مىباشد.52 بدين جهت است كه طبق نظر شهرستانى آنها را ملاحده نيز خواندهاند.
تنها كسى كه به باطن شريعت اشراف كامل دارد، امام است. مصطفى غالب از پژوهشگران اسماعيلى معتقد است: «پيوسته امامت چرخ زيرين تمامى تأويلات و فلسفه آن بوده است، زيرا اين موضوع براساس معارف اسماعيليان اساسىترين ركن دين مىباشد».53 به اعتقاد اسماعيليه، تفسير و بيان ظاهر و تنزيل قرآن وظيفه پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم يعنى ناطق است، اما تأويل و ارشاد به باطن آن وظيفه امام و وصى و جانشين اوست. از نظر آنها امامت مقامى متعالى است و داراى مراتب مختلفى است: امام مقيم، كسى است كه پيامبر ناطق را بر مىگزيند و اين عالىترين درجه امامت است و آن را «ربالوقت» نيز گويند. امام اساس وصى و جانشين پيامبر و امين راز و ياور اوست و سلسله امامان مستقر در نسل او تداوم مىيابد. امام مستقر، كسى است كه امام پس از خود را تعيين مىكند. از نظر اسماعيليان، امام از دو راه تعيين مىشود: يكى وراثت، و ديگرى نص امام مستقر. امام مستودع به نيابت از امام مستقر به انجام امور امامت قيام مىكند و حق تعيين امام پس از خود را ندارد. وى را نائب الامام نيز مىگويند.54
شيعيان نيز از ديدگاه اسماعيليه وظايفى در قبال امام دارند. قاضى نعمان بن محمد مغربى از بزرگان اسماعيلى در كتاب المهمه فى آداب اتباع الائمه وظايف شيعيان اسماعيلى را در قبال امامان به شرح زير دانسته است: وفا به پيمان با امام، بزرگداشت امام، آگاه ساختن امام از احوال خويش، صبر و شكر بر بلا و نعمت، جهاد در كنار امامان، تسليم امر امامان، بيم داشتن از امامان و بر حذر بودن از مجازات آنان، تولى و تبرى، هماهنگى با امام و پرهيز از مخالفت با وى، پرهيز از حسد، بغى، حرص و كينه توزى و سوءظن و پرداخت خمس.55
رابطه بين نبوت و امامت نيز در ديدگاه اسماعيليان در سلسله ادوار تاريخى حايز اهميت است: ادوار نبوت از هفت دور تشكيل مىشود و هر مرحله از نبوت به وسيله يك ناطق و يك وصى افتتاح مىشود و يك يا چند دسته هفت گانه از امامان جانشين آنان مىگردد. سپس آن دوره با آخرين امام (يعنى قائم) يا امام رستاخيز كه دوران پيشين را خاتمه مىدهد پايان مىپذيرد و او امام مقيم است يعنى پيامبر جديد را بر مىانگيزد. آخرين پيامبر اولوالعزم يا پيامبر دور ششم حضرت محمد صلىاللهعليهوآلهوسلم مىباشد كه وصى او حضرت على عليهالسلام است. آخرين دوران همان دوران امام رستاخيز است كه ديگر نيازى به دعوت ظاهرى ندارد.56
اسماعيليان براى ضرورت نصب امام، دلايل عقلى و نقلى مىآورند. آنها نيز همانند اماميه در دلايل نقلى خود بر ادله قرآنى و روايى تمسك نموده و امامت حضرت على عليهالسلام را اثبات مىكنند. در دلايل عقلى تفاوتهايى وجود دارد. صبغه باطنى گرى اسماعيليان سبب شده است آنها دلايلى متمايز براى خود در اين زمينه داشته باشند. امام بدين سان داراى صفات و ويژگىهايى است كه همانند ديدگاه اماميه او را از دسترس شناخت مردم به دور مىدارد. بدين جهت امام منصوب است.57
مهمترين ويژگى روش شناختى كلام سياسى اسماعيلى را بايد در خصلت عقل گرايى و نيز در عين حال باطنى گرايى آن جست و جو كرد. هر چند انديشمندان اسماعيلى همانند اخوان الصفا عمدتا ديدگاههاى خود را در قالب مباحث فلسفى مطرح ساختهاند، اما ديدگاههاى كلامى خاص آنان نيز به ويژه در مسأله امامت حايز اهميت است. البته خصلت چند روشى در كلام سياسى اسماعيلى به دليل به كارگيرى دلايل مختلف عقلى، نقلى و شهودى نمود بارزى يافته است. تأكيد آنان بر تفسير و تأويل باطنى ظاهر شريعت توسط امام سبب شده است تا شريعت همواره در معرض تفسير و تأويل قرار داشته باشد. بدين جهت خصلت ذوقى - عقلى كلام سياسى اسماعيلى آن را از ديگر شاخههاى كلام سياسى اسلامى متمايز مىگرداند. حتى به نظر مىرسد در كلام سياسى اماميه نيز خصلت ذوقى - شهودى در بررسى مسأله امامت مطرح نشده است.
كلام اماميه به سده نخست اسلامى و تعاليم امامان شيعى برمىگردد. هر چند شيعيان در نخستين روزهاى پس از ارتحال پيامبر اسلام با طرفدارى از امام على عليهالسلام شناخته شدند و بعدها در عصر خلافت امام على و نيز عصر حيات معصومين عليهمالسلام گسترش يافتند، اما تدوين كلام شيعى به عنوان يك مكتب كلامى مستقل، محصول تلاش علماى شيعى در قرون سوم و چهارم هجرى مىباشد. كلام شيعى چنانكه علامه طباطبايى در ريشهيابى كلام شيعى مطرح كردهاند؛ چهار مرحله تاريخى را سپرى كرده است. 58 نخستين مرحله، دوران تأسيس مباحث كلامى در مكتب معصومين عليهمالسلام است. مناظرات امام محمد باقر و امام صادق و نيز امام رضا عليهمالسلام از معروفترين اين مناظرات مىباشد.59 در اين مرحله متكلمانى همچون مفضل، هشام بن حكم و ديگران عملاً به شيوه كلامى از آموزهاى شيعى دفاع كرده و براى آنها استدلال نمودند. ابن نديم همچنين از على بن اسماعيل بن ميثم تمار (متوفاى 179م) به عنوان اولين فردى كه در باره امامت تكلم نمود ياد كرده و آنگاه از تأليفات وى كتاب الامامه و الاستحقاق را نام برده است؛60 دوره دوم، دوران تنظيم و تدوين مكتب كلامى شيعه است. در اين دوران مىتوان به ابوسهل بن نوبخت (311 -237 ق)، ابومحمد حسن بن موسى نوبختى (متوفاى حدود 316-300 ق) از خاندان نوبختى و شيخ مفيد، شاگرد وى سيد مرتضى و سپس شيخ طوسى اشاره كرد؛ دوره سوم را مىتوان با ظهور خواجه نصيرالدين طوسى آغاز نمود كه موجب همگرايى بين كلام شيعى و فلسفه مشاء گرديد. در نهايت آخرين دروه را مىتوان ادغام رهيافهاى كلامى، فلسفى، عرفانى در مكتب حكمت متعاليه ملاصدرا دانست.
از جمله نخستين مباحث مرتبط به عرصه سياسى كه در كلام شيعه پس از اثبات خداوند متعال و صفات وى مطرح و دنبال شده است، مسأله حسن تكليف و نبوت عامه مىباشد. چنين بحثى به شيوههاى مختلفى با عرصه سياسى- عمومى پيوند مىخورد. متكلمان شيعى براى اثبات حسن تكليف علاوه بر نياز به هادى و راهنما به دليل وجود قواى متعارض در وجود آدمى،61 به نياز اجتماعى انسانها به هدايت آسمانى نيز تمسك كردهاند. استدلال خواجه نصير در نياز به شريعت و قانون الهى در زندگى اجتماعى از اين قبيل است.62 از اين منظر نبى صرفا رهبر معنوى جامعه نيست، بلكه وحى و شريعت او شامل تنظيم زندگى سياسى و اجتماعى نيز مىگردد. نگاه متكلمان شيعى به نبوت نگاهى فراگير بوده است. خواجه نصير در كتاب خود يكى از فوايد نبوت را تعليم سياسات دانسته است.63
مسأله جبر و اختيار هر چند از فروعات بحث عدل الهى است، در بحثهاى انسانشناسى كلام شيعه نيز مطرح شده است. برخلاف جبريه و مفوضه، متكلمان شيعى موضع ميانهاى اتخاذ نموده و مسأله لاجبر و لاتفويض را مطرح كردند. هر چند اين بحث ماهيتى صرفا هستى شناختى- انسان شناختى دارد، اما بازتاب آن در نظريه سياسى نيز كاملاً ملموس است. بحث امرٌ بين الامرين صرفا در عرصه تكوينى كنش آدمى مطرح مىشود، اما در عرصه تشريعى نيز نمود مىيابد. اگر آدمى در عرصه تكوينى در قلمرو خاصى مختار است، در عرصه تشريعى نيز چنين است. نمود بارز آن را مىتوان در اصالت اباحه دانست؛ اصالت اباحه حاكى از آزاد بودن تمامى كنشهاى بشرى در صورت عدم ورود حكم تكليفى شرعى يا عقلى است.64 شيخ مفيد متذكر شده است كه در مواردى كه هيچ حكم شرعى وارد نشده معلوم مىگردد كه حكم آن به عقل واگذار شده است.65
مسأله امامت يكى از مسائل محورى كلام سياسى شيعه است. آموزه امامت طبق گزارش شهرستانى نخستين اختلاف جامعه اسلامى بوده و موجب اختلاف مذهبى در تاريخ اسلام گرديده است. شيعيان معتقدند براساس ادله عقلى وشرعى امام مىبايست به دليل وجوب عقلى علىاللَّه66، از جانب خداوند گزينش شود. استدلالهايى كه براى اثبات امامت و وجوب آن بر خداوند مطرح شده است دو مقام دارد: اول، ضرورت اثبات نياز انسانها به رئيس و حكومت و دوم، ضرورت نصب امام از جانب خداوند. استدلال به ضرورت وجود رياست بر جامعه، صغراى استدلال متكلمان شيعى را درباب وجوب نصب الهى امامت تشكيل مىدهد. با توجه به نقش محورى امام در كلام شيعه، امام داراى ويژگىها و صفاتى است كه او را از ديگران متمايز نموده و موجب برجسته شدن نظريه امامت در كلام شيعى مىگردد. صفات امام به دو قسم تقسيم مىشود: الف) صفاتى كه لازم است امام فى نفسه بدان متصف باشد؛ ب) صفاتى كه از حيث توليت و تدبير امور جامعه بر او لازم است. مهمترين صفاتى كه از حيث نخست بر امام لازم است: عبارتند از معصوم بودن و افضل خلق بودن، و صفات حيثيت اخير عبارتند از اعلم بودن و اشجع بودن.67
با توجه به شكل گيرى و رشد كلام شيعى در عصر غيبت، عمده اهتمام متكلمان شيعى معطوف به دفاع از آموزه امامت در پى اشكالات مخالفان بوده است. طبق اشكال مخالفان، استدلال به امامت بر اساس قاعده لطف مخدوش بود. از نظر آنان آنچه لطف بوده و موجب ضرورت امام مىگرديده، عملاً با غيبت امام محقق نشده است و امر محقق غيبت امام نيز خالى از لطف ادعا شده است.68 از اين رو متكلمان شيعى به تبيين علل غيبت امام و دفاع از قاعده لطف در مورد امامت بر آمدهاند. در موجزترين عبارت خواجه نصير در تجريد الاعتقاد اظهار داشته است: «وجوده لطف و تصرفه آخر و عدمه منّا».69
مسأله مهم كلامى ديگر در عصر غيبت، تعيين وضعيت سياسى شيعه در عصر غيبت است. در پى تحولات عصر غيبت و طولانى شدن انتظار مباحثى نيز در كلام سياسى اماميه در باره وضعيت سياسى عصر غيبت مطرح شده است. در قديمى ترين بحث كلامى كه در اين باب مطرح شده، سيد مرتضى در سده چهارم هجرى مطرح كرد كه در صورت غيبت امام معصوم نايبانى را تعيين مىكند كه حتى راه شناخت آنان امكان ارائه معجزه مىباشد.70 در مباحث بعدى ولايت فقيه نيز بر ابعاد كلامى آن تأكيد شده است.
كلام شيعى با الهام از استدلالهاى عقلى در تعاليم معصومين عليهالسلام گرايش عقلى يافته است. هر چند در ادوارى از تاريخ اماميه جريانات عقل گريزى نيز ظهور كردهاند، اما در كل كلام اماميه عقل گرا بوده است. با شيخ مفيد گرايش عقلگرايى در نزد شيعيان غلبه يافته و مباحث كلامى به صورت منسجمترى دنبال شد. حسن و قبح عقلى مبناى مباحث عقلى كلام شيعى را شكل مىداده است. برخلاف حكما كه سعى مىكردند از برهان و بديهيات يقينى در استدلالهاى خويش بهره ببرند، متكلمان از حسن و قبح عقلى استفاده مىكردند؛ از اين روست كه به دليل ماهيت جدلى حسن وقبح عقلى و تعلق قضاياى آن به قضاياى مشهورات، كلام حكمت جدلى خوانده شده است.71 البته حسن و قبح عقلى صرفا به معناى مدح و ذم عقلايى مورد پذيرش متكلمان شيعى قرار گرفت و چنان كه حكيم لاهيجى در گوهر مراد بيان كرده است، برخلاف نظر معتزله، صرفا به صورت موجبه جزئيه در كلام شيعى معتبر مىباشد.72
گرايش عدليه به مباحث عقلى و پذيرش تحسين و تقبيح عقلى نزد ايشان، آنان را بر آن داشت تا جهت تبيين عقلىِ عقايد دينى قواعدى را تأسيس كنند. قاعدههاى «لطف» و «اصلح» محصول اين تلاش بوده است. شيعيان نيز به همراه متكلمان معتزلى از قاعده لطف در بسيارى از مباحث كلامى استفاده كردهاند. قاعده لطف از عمده قواعد كلامى در كلام شيعه است. لطف در كلام عدليه هر امرى است كه بتواند مكلف را به فعل تكليف نزديكتر سازد. در كلام شيعى مباحثى چون حسن تكليف، بعثت انبيا و وجوب نصب امام بر خداوند بر اين قاعده استوار گشتهاند.73 در برخى از منابع لطف به دو نوع مقرب و محصل تقسيم شده است. هر چند مناقشاتى در مورد تعريف دقيق آنها وجود دارد، لطف مقرب صرفا مقدماتى است كه جهت اطاعت مكلف از جانب شارع صورت مىگيرد، اما لطف محصل لطفى است كه مكلف با آن حتما اطاعت را انجام مىدهد و اطاعت حاصل مىشود.74 البته فلاسفه اسلامى سعى كردند به جاى استفاده از قاعده كلامى لطف، از قاعده عنايت استفاده كنند.75
كلام سياسى شيعى براى مباحث خود به تناسب مباحث از ادله مختلف عقلى و نقلى استفاده مىكند. علامه حلى در بيان حدود قلمرو عقل و نقل مىگويد:
بدان كه هر آنچه را كه صدق رسول متوقف بر آن است، نمىتوان با نقل ثابت كرد و هر آنچه را كه عقل وجود و عدمش را تجويز مىكند، جايز نيست اثبات آن با عقل، و غير از اين دو مىتوان همه چيز را با هر دو آنها ثابت كرد.76
از اين رو كلام شيعى از نخستين مراحل شكل گيرى خود استدلالهاى خود را با دلايل عقلى و نقلى همراه ساخته است. با تقريب كلام و فلسفه به دست خواجه نصير، روش عقلى فلسفى نيز در مباحث كلامى شيعه مورد استفاده قرار گرفت. چنين همگرايى در حكمت متعاليه ملاصدرا به اوج رسيد. در پى تحولات كلامى در عصر حاضر و شكلگيرى كلام جديد، مباحث سياسى و به تبع آنها روشهاى جديدى نيز در علم كلام مطرح شده است. هر چند كلام جديد تمايز ماهوى از كلام قديم ندارد، اما يكى از بارزترين نمودهاى تحول در هندسه معرفتى كلام جديد، استخدام روشهاى جديدى چون مطالعات تجربى، هرمنوتيك و پديدارشناسى در آن مىباشد.77
وجه بارز كلام سياسى اهل سنّت، ردّ نصب الهى امام مىباشد. فرقههاى مختلف اهل سنت معتقدند پيامبر اسلام امر امامت را به عهده جامعه اسلامى گذارد تا خود از طريق شوراى اهل حل و عقد يا ساير شيوه هاى تعيين امام، تكليف جامعه اسلامى را مشخص كنند. بر اين اساس ، همه فرقههاى اسلامى حتى معتزله و خوارج، غير از فرقههاى شيعى، از فرق اهل سنت به شمار مىروند.78 البته برخى از مصنفان كتابهاى ملل و نحل كه از طرفداران فرقههاى اهل حديث و اشاعره هستند، اهل سنت را به گونه اى تفسير مى كنند كه تنها شامل جريان غالب اهل سنت يعنى اهل حديث و اشاعره گردد. به اين منظور عقايد مشترك ميان اين فرقه ها به عنوان ملاكهاى اهلسنت بودن ذكر مىگردد.79 ظاهرا هدف از اين تفسير كه خالى از تكلف هم نيست ، خارج كردن گروه هايى چون معتزله ، خوارج و مرجئه از اصطلاح اهل سنت و نشان دادن معتقدات فرقه خويش به عنوان فرقه اى راست كيش و اهل نجات و بدون اختلافات جدى است. به رغم تفاوت دو اصطلاح فوق ما اهل سنت را در برابر تشيع و خوارج به كار مى بريم و به بررسى فرقه هاى مختلف آن مى پردازيم.
اهل حديث گروهى از اهل تسنن هستند كه با اصالت دادن به نقل، با عقل مخالفت مىكردند. آنها در اصل يك جريان فقهى و اجتهادى بودند. فقيهان اهل سنت از نظر روش و شيوه به دو دسته كلى تقسيم مىشوند: گروهى كه مركز آنان عراق بود و به اصحاب رأى معروف بودند در يافتن حكم شرعى افزون بر قرآن و سنت، از عقل نيز به گسترده ترين معناى آن استفاده مىكردند. آنها قياس را در فقه معتبر مىشمردند و حتى در برخى موارد، آن را بر نقل مقدم مى داشتند كه در رأس آنها ابوحنيفه( متوفاى150ق) قرار داشت؛ گروه ديگر كه مركز آنان سرزمين حجاز بود، تنها بر ظواهر قرآن و حديث تكيه مىكردند و عقل را به طور مطلق انكار مىنمودند. اينان به اهل الحديث يا اصحاب حديث مشهور بودند و در رأس آنها مالك بن انس (متوفاى 179ق)، محمد بن ادريس شافعى (متوفاى 204ق) و احمدبن حنبل قرار داشتند. اهل الحديث ، شيوه فقهى خويش را در عقايد نيز به كار مىگرفتند و آنها را تنها از ظواهر قرآن و احاديث اخذ مىكردند. آنان نه تنها عقل را به عنوان يك منبع مستقل براى استنباط عقايد قبول نداشتند، بلكه مخالف هرگونه بحث عقلى در احاديث اعتقادى بودند.
اهل حديث به مذمت علم كلام و بحث و مناظره در مباحث اعتقادى مىپرداختند؛ براى نمونه از محمد بن ادريس شافعى نقل شده است كه: «اگر انسان به هر كار خلافى جز شرك دست بزند بهتر از آن است كه به علم كلام بپردازد».80 آنها حتى نقش دفاع از عقايد دينى را نيز براى عقل نمى پذيرفتند. اهل حديث با هرگونه انديشه ورزى در حوزه دين مخالفت مىورزيدند و علم كلام را از اساس انكار مىكردند. بر ايناساس سخن از كلام سياسى اهل حديث ناموجه خواهد بود. اما به نظر مىرسد مىتوان به شيوهاى ديگر و با اعمال تسامح و در نظر گرفتن روش عام علم كلام كه روش نقلى صرف را نيز در بر مىگيرد، آراى سياسى اهل حديث را نيز در ذيل كلام سياسى يا عقايد سياسى اهل حديث بررسى كرد.
احمد بن حنبل، معروفترين چهره اين گروه، عقايد اساسى اهل حديث را در رساله اى بيان كرده است. خلاصه اى از مهمترين ديدگاههاى كلامى - سياسى آنها چنين است:81
1. هر چه در جهان رخ مى دهد، قضا و قدر الهى است و انسانها از قضا و قدر گريزى ندارند. همه افعال انسانها از جمله زنا، شرب خمر، سرقت و غيره به تقدير خداست و در اين باره كسى نمىتواند به خدا اعتراض كند. هر كس علم خدا به جهان هستى را باور داشته باشد بايد قضا و قدر الهى را نيز بپذيرد؛
2. خلافت و امامت تا روز قيامت از آن قريش است؛
3. جهاد بايد همراه امام باشد، خواه امام عادل باشد يا ظالم؛
4. نماز جمعه، حج و نماز عيدين (عيد قربان و عيد فطر) جز با امام پذيرفته نيست ، اگر چه عادل و باتقوا هم نباشد؛
5. صدقات ، خراج و فىء در اختيار سلاطين است ، حتى اگر ظالم باشند؛
6. اگر سلطان به معصيت امر كرد، نبايد از او اطاعت كرد، اما خروج بر سلطان ستمگر هم جايز نيست؛
7. تكفير مسلمانان به خاطر گناهانشان جايز نيست، مگر در مواردى كه حديثى وارد شده باشد؛ مثل ترك نماز، شرب خمر و بدعت.
به لحاظ روش شناختى، عقايد سياسى يا كلام سياسى اهل حديث مبتنى بر محوريت شرع و آموزههاى نقلى است. بر اين اساس شيوه تنظيم زندگى سياسى نيز لزوما بر اساس نقل و آموزههاى شرعى صورت پذيرفته و تفسير حيات سياسى و ابعاد مختلف آن نيز مبتنى بر شريعت و فقه خواهد بود. به دليل چنين گرايشى اولويت با فقه سياسى خواهد بود و كلام سياسى نمىتواند جايگاه مهمى در انديشه سياسى اهل حديث پيدا كند. با اين حال به نظر مىرسد ويژگىهاى روش شناختى زير را مىتوان در كلام سياسى، و به تعبير دقيقتر، عقايد سياسى اهل حديث شناسايى كرد:
1. رد كلى نقش عقل در استنباط و دفاع از عقايد سياسى اسلامى و تأكيد بر محوريت نصوص دينى؛
2. رد هر گونه نوآورى و تجديد نظر در آموزههاى سياسى سنتى؛
3. تمسك به سيره سلف صالح و خلفاى راشدين به عنوان الگوى آرمانى عمل و نظام سياسى اسلامى؛
4. رهيافت اقتدارگرايانه در عرصه حيات سياسى و محوريت دادن به نقش حاكم در تنظيم زندگى سياسى؛
5. تقديرگرايى و تعيين كنندگى عوامل غيرارادى در زندگى سياسى و در نتيجه تسليم پذيرى مردم در نظام سياسى.
اهل حديث كه با احمدبن حنبل (قرن سوم هجرى) و برخى ديگر از عالمان سنى شكل گرفت، بعدها با افرادى چون ابن تيميه و ابن قيم جوزى (قرن هشتم هجرى) و در نهايت در دو سده اخير با جريان وهابيت تداوم يافته است. محمد بن عبدالوهاب (قرن دوازدهم هجرى) با الهام از آموزههاى ابنتيميه و بازسازى آنها، جريان اهل حديث را تجديد كرد. از اين رو آرا و انديشههاى سياسى وهابيت را مىتوان دقيقا تداوم عقايد سياسى اهل حديث دانست. به همراه وهابيت گروهى از جريانات سلفىگراى معاصر نيز تداوم بخش حركت اهل حديث در نخستين سده هاى اسلامى هستند. جريانات سلفى گرايى چون جمعيت علماى اسلام در پاكستان و طالبان در افغانستان نمونهاى از اين جريانات موازى با وهابيت مىباشند. البته با توجه به مبانى فكرى جريان اهل حديث كه با هر گونه نوآورى و عقل گرايى مخالف هستند، گرايشهاى بعدى اين جريان تغييرات چندانى در آموزههاى اصلى آن به وجود نياوردند و صرفا ادعاهاى پيشين اهل حديث را تكرار كردهاند.
اشاعره ميراث داران اهل حديث بودند كه سعى كردند با تعديلهايى در نظريه و ديدگاههاى اهلحديث، آموزههاى اعتقادى آنها را تا حدودى قابل دفاع تر سازند. ابوالحسن اشعرى، بنيان گذار اين مكتب كلامى، كه خود تا چهل سالگى در مكتب معتزلى به سر برده بود، با دورى جستن از ديدگاههاى عقل گرايى افراطى معتزله در صدد بر آمد تا با تمسك به آموزههاى دينى صرفا عقل را در دفاع از آنها به كار برده و جنبه مقبول ترى به آنها بدهد. بر اين اساس، او مذهب كلامى جديدى را ارائه كرد كه علاوه بر ابعاد كلان اعتقادى، در عرصه كلام سياسى نيز بازتابهاى خاصى داشت. پس از اشعرى عالمان ديگرى در اين مذهب ظهور كرده و به تحول در آن پرداختند. از مهمترين اين عالمان مىتوان قاضى ابوبكر باقلانى (متوفاى 403 ق)، بغدادى(متوفاى 429 ق) و در نهايت غزالى (متوفاى 505 ق) و شهرستانى(متوفاى 548 ق) و فخز رازى(متوفاى 606 ق) را نام برد. به رغم غلبه مقطعى معتزله در دورانى كوتاه، جريان اشعرى گرى در جهان اسلام براى قرنها حاكم گشت.
اساسىترين آموزه كلام سياسى اشاعره را مىتوان اعتقاد آنها در ضرورت شرعى نصب امام و عدم وجود ضرورت عقلى براى آن دانست. چنين آموزهاى در برابر جريان عقلى معتزله و نيز شيعه قرار مىگيرد. با توجه به عدم اعتبار عقل در اكتشاف آموزههاى شرعى، تنها راه باقىمانده براى اشاعره در اثبات امامت تمسك به ادله سمعى است. اما در مقابل، معتزليان از ادله عقلى بر ضرورت وجود امام بهره مىگرفتند. طبق ديدگاه اشاعره جامعه اسلامى نيازمند حاكم است كه اهل حل و عقد انتخاب مىكنند.
ابوبكر باقلانى (متوفى 403 ق) از متكلمان اشعرى قرن چهارم هجرى معتقد است تنها راه شناخت امام يا نص بر اوست يا انتخاب مردم. او دليل باطل بودن نصب امام را توسط پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم آن مىداند كه اگر چنين گزينشى صورت گرفته بود، مىبايست خبر آن به صورت متواتر همانند نماز و روزه به ما مىرسيد. در حالى كه چنين اتفاقى نيفتاده است و خبر واحد نيز در امثال چنين موضوعى كه قرائنى بر ترديد در آن وجود دارد پذيرفته نيست. البته در پاسخ به چنين ادعاهايى متكلمان شيعى نيز در ادوار مختلف استدلالهاى خود را مطرح كردهاند كه كتاب " الغدير" نمونه بارز آن است.
ديگر آموزه مهم كلام سياسى اشاعره را نيز مىتوان مسأله كسب و لوازم سياسى آن دانست. كسب توسط ابوالحسن اشعرى در كتابهاى "مقالات الاسلاميين" و " اللمع" مطرح گرديد. طرح مسأله كسب تلاشى بود از سوى اشعرى براى حل انتساب افعال به آدمى ضمن حفظ آموزه تعلق تمامى افعال به خداوند. از اين منظر فاعل حقيقى تمامى افعال خداوند است. «كسب» كه اصطلاحى قرآنى است، در نزد اشعرى عبارت است از مقارنت خلق فعل از جانب خداوند با خلق قدرت حادث در انسان. وى خود معتقد است: "حقيقت در نزد من اين است كه معناى اكتساب و كسب كردن، وقوع فعل همراه و همزمان با قوه حادث است. پس كسب كننده فعل كسى است كه فعل همراه قدرت ]حادث [ در او ايجاد شده است."82
اشاعره نيز مانند اهل حديث در عمل جبر را با نامى جديد پذيرفتند. احمد امين مصرى معتقد است «اين نظريه در موضوع جبر هيچ گونه تغييرى نداده، بلكه تعبير جديدى از آن است».83 قاضى عبدالجبار معتزلى از استاد خويش ابوعلى جبايى نقل كرده است كه نخستين بار معاويه بود كه آموزه جبر را در جهان اسلام مطرح كرد. هم چنين رسالهاى از ابن عباس گزارش شده است كه در آن جبريه اهل شام را خطاب قرار داده است. در رساله ديگرى كه از حسن بصرى گزارش شده است، وى نيز جبريه اهل بصره را مخاطب ساخته است. به هر حال، معاويه در توجيه حكومت خويش آن را به خداوند نسبت داده و خواهان تسليم و اطاعت مسلمانان شد. چنين ديدگاهى عملا زمينه استبداد دينى را در جامعه ايجاد خواهد نمود و از اين جهت آموزه كسب به رغم تعلق به ديدگاهى هستى شناختى/ انسان شناختى تداعىهاى كاملا سياسى مىيابد.84
اشاعره با ردّ توأم آموزههاى معتزلى و اهل حديث حجيت نسبى عقل را پذيرفتند. سابقه تلمذ ابوالحسن اشعرى در نزد معتزله و سپس گرايش بعدى وى به سوى مواضع اهل حديث سبب گرديده است تا وى منزلتى بينابين در بين اهل حديث و معتزليان بيابد. ابوالحسن اشعرى سعى نمود در كلام خود با پذيرش نسبى حجيت عقل آن را در مقام دفاعى به كار گيرد. اما بُعد كشفى عقل از نظر وى حجيت ندارد. بدين جهت بايد ابتدا آموزههاى دينى از طريق نقلى مطرح شوند و سپس با عقل براى آنها استدلال نمود. از نظر آنان عقل صرفا در دفاع و توضيح آموزههاى دينى كاربرد دارد و برخلاف ديدگاه معتزليان نمىتواند در كشف امور دينى مورد استفاده قرار گيرد. از اين رو در كلام سياسى اشعرى نيز همانند اهل حديث شريعت تقدم دارد و پس از بيان شرعى است كه عقل به استنباط مىپردازد.
ابوالحسن اشعرى در چرخش از ديدگاه اهل حديث در مورد عدم جواز خوض در علم كلام رسالهاى را به نام " رسالة فى استحسان الخوض فى علم الكلام" تدوين كرد. او در اين رساله با تخطئه كسانى كه جهل و تقليد را سرمايه خود قرار داده و بحث و بررسى در اصول اعتقادى را مورد مذمت قرار دادهاند، به ضرورت و جواز پرداختن به مباحث كلامى مىپردازد. او در پاسخ به اين اشكال اهل حديث كه اگر خوض در كلام جايز بود همانا پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم آن را بيان مىفرمود، سه پاسخ ارائه كرده است. نخست آن كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم هر چند به خوض در علم كلام امر نكرده است، اما از آن نيز نهى نكرده است. دوم آن كه اصول مسائل در قرآن و حديث آمده است هر چند تفصيل نيافتهاند. سوم آن كه علت عدم طرح برخى مسائل در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم عدم ابتلاء و پرسش از آن بوده است.85
هر چند عقل در مقام دفاع معتبر است و بدين جهت خوض در علم كلام نيز جايز مىباشد، اما عقل در مقام كشف حجت نيست. علت اين امر عدم اعتبار حسن و قبح عقلى در كلام اشاعره مىباشد. اشاعره حسن و قبح عقلى را به صورت مطلق نفى مىكنند. و بدين جهت ملازمه حكم عقل و شرع نيز از ديدگاه آنها نامقبول است. نفى حسن و قبح عقلى نمودهاى بارزى در استنباطهاى كلام سياسى اشاعره نيز دارد. نفى استدلال عقلى براى اثبات امامت، نفى اختيار و به تبع آن عدم امكان طرح مسأله آزادى سياسى در كلام اشاعره را مىتوان نمونههايى از آثار رد حسن و قبح عقلى دانست.
معتزليان از جمله مكاتب كلامى بودند كه در دورهاى، به ويژه عصر خلافت مأمون عباسى، جريان فكرى غالب محسوب مىگشتند. اما پس از روى كار آمدن متوكل عباسى، او كار را بر معتزله سخت گرفت و از آن زمان به بعد جريان اشعرى غلبه يافت. هر چند پيشتر در دعواى امام على عليهالسلام با معاويه گروهى به اين عنوان خوانده شدند، اما آنان صرفا به كناره گيرى از اين منازعه اقدام نمودند و بيشتر موضع سياسى داشتند.86 اما معتزله كلامى را واصلبنعطا بنيان گذارى كرد و بعدها با عالمان ديگر تداوم يافت.87 مهمترين ويژگى معتزله را مىتوان عقل گرايى آنان دانست. معتزليان با تمسك به عقل در صدد تبيين اعتقادات دينى و آموزههاى اسلامى بر آمدند. شهرستانى چهار اصل را به عنوان اصول اعتزال به واصل بن عطا نسبت داده است: نفى صفات البارى، قدر، المنزله بينالمنزلتين، و قول به اينكه يكى از اصحاب جمل و صفين بر خطاست اما نه به طور مشخص.88 با تجديدنظرهاى بعدى در اصول چهارگانه، اصول پنجگانه جديدى مورد پذيرش آنان قرار گرفت كه عبارتند از: توحيد، عدل، المنزله بين المنزلتين، الامر بالمعروف و النهى عن المنكر، و الوعد و الوعيد.89
بر اساس اصول پنج گانه فوق مهم ترين آموزههاى سياسى معتزله را مىتوان به شرح زير دانست:90
1. ضرورت عقلى تشكيل حكومت و وجوب نصب امام بر امت اسلامى. از نظر معتزليان چون از جانب شارع بر امامت شخصى تصريح نشده، تعيين امام به ضرورت عقلى بر مردم واجب است. شيخ مفيد در طعن بر اين موضع معتزليان اظهار داشته است:
اى متعزليان من بسيار شگفتم كه در امر توحيد كه مردم با شما در آن شريكند به بهترين نحو بحث و استدلال مى كنيد، اما هنگامى كه نوبت به امامت و ارجاء مىرسد همانند عامه حشويه مى گرديد كه ناآگاه بوده و نمى دانيد چه مى كنيد.91
مناقشات شاگرد او سيد مرتضى با قاضى عبدالجبار معتزلى در الشافى نمونه بارز اين ديدگاه و اختلاف نظر آنها با شيعيان در مسأله امامت است. معتزله امامت را مسألهاى انسانى و سياسى و اجتماعى مىدانستند. قاضى عبدالجبار در تشريح نظريه امامت معتزله، آن را با امرا و حكام و عمال حكومتى مقايسه كرده است.92
از نظر آنان صحابه پيامبر اسلام نيز اختلافى در شيوه امامت كه انتخاب و بيعت است، نكردهاند و احوال صحابه بر اين وجه جارى بوده است.93
مبناى ديدگاه معتزله در نصب امام تأمين نياز مردم به برقرارى نظم و انصاف در جامعه است. بر اين اساس، ابى بكر اصم در موضعى افراطى و شاذ در ميان معتزله به امكان الغاى حكومت و دولت و بىنيازى از امام در صورت تأمين آن بدون امام رأى داده است. او مى گويد: «اگر مردم با خودشان انصاف داشته باشند و ظلم و آنچه موجب اقامه حد مىشود از بين برود، مردم از امام بى نياز مىشوند».94
2. عموم معتزله معتقد بودند امام پس از پيامبر ابوبكر و سپس عمر و پس از وى عثمان و سپس حضرت على عليهالسلام بوده است و امت پس از ايشان هر كه را كه بخواهد بر مى گزيند. البته ديدگاههايى نيز در باب برترى حضرت على عليهالسلام مطرح شده است. قول به جواز امامت مفضول با و جود افضل از اين قبيل است. همچنين مناقشاتى در صفات و ويژگىهاى امام صورت گرفته است، براى نمونه برخى معتزليان شرط قرشى بودن امام را نپذيرفتهاند.95 قاضى عبدالجبار معتزلى مسأله امامت را به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارجاع داده است.96 از اين حيث اهميت سياسى اجتماعى امر به معروف كاملاً برجسته مىگردد.
3. پذيرش خلافت خلفاى راشدين و رد خلفاى اموى. متكلمان معتزلى با پذيرش اصل انتخابى حاكم توسط مردم، خلافت خلفاى راشدين را پذيرفته و معتبر مىدانستند.
4. نفى جبر و قول به اختيار انسان در افعال خود. در مقابل جريان جبرگرايى و اهل حديث، معتزله قول به اختيار را از اعتقادات خود قرار داد. بر اساس چنين اعتقادى گفته شده است معتزله قائل به تفويض هستند. از اين منظر، انسان موجودى مختار آفريده شده و افعال او به خود وى تفويض شده است. انسانها در ذات و خلقت خويش نيازمند خداوند تبارك و تعالى هستند، اما درافعال خود مستقل مىباشند.97 چنين اعتقادى تبعات جدى در عرصه سياسى نيز دارد. در صورتى كه قول به اختيار كامل براى انسان پذيرفته شود، عرصه آزادى براى وى بسيار گسترده تر مىگردد. اين اصل به همراه عقلگرايى معتزله زمينه حضور فعال فرد را درعرصه سياسى به همراه دارد. البته چنين آزادى و اختيار عمل را نمىتوان به صورت كامل به معتزله نسبت داد. از نظر معتزليان شريعت الهى در كنار عقل بشرى جهت تأمين سعادت انسان با يكديگر تعاضد دارند و طبق قاعده لطف، تكاليف شرعى در كنار تكاليف عقلى لطف محسوب مىشود. از اين رو شريعت از نظر معتزليان ضرورت دارد و تأكيد بر حجيت عقل، همانند براهمه هند، موجب تعطيل شرع نمىگردد. لذا به رغم اعتقاد به اختيار تكوينى، معتزليان تكاليف شرعى را پذيرفته اند و تفويض به معناى مطلق را نمىتوان به معتزله نسبت داد. حتى در بعد تكوينى نيز به نظر مىرسد اهتمام آنهات صرفا اثبات اختيار آدمى بوده است و نه تأكيد بر اطلاق آن و نفى نياز انسان به خداوند پس از خلقت. 98
5. اعتقاد به برحق بودن يكى از طرفين درگير در نزاع جمل و صفين. هر چند جريان اعتزال سياسى مستقيما در ارتباط با موضع گيرى در قبال جنگهاى جمل و صفين شكل گرفت، اما بعدها اعتزال كلامى در تحليل و موضع گيرى در قبال اين حوادث حكم به ناحق بودن يكى از دو طرفين جنگ داد. عموما چنين حكمى به صورت مبهم بيان شده است.
6. اعتقاد به قبح تكليف بما لايطاق و لوازم سياسى اجتماعى آن. اين حكم كه يكى از اصول كلام عدليه نيز به شمار مى رود، يكى از فروعات مسأله عدل مى باشد و مستلزم آن است كه تكاليف سياسى اجتماعى شرعى نيز به نوعى با توان و نيازهاى انسان هماهنگ باشد. اين اصل با آموزه حسن و قبح و انتظارات بشر از دين تناسب دارد.
7. ضرورت نبوت و تكاليف شرعى بر اساس لطف الهى. يكى از اصول و آموزههاى مهم معتزله قاعده لطف است كه در بررسى روش شناختى كلام سياسى معتزله به آن اشاره خواهيم كرد. بر اساس اين قاعده هر آنچه انجام آن براى نزديك شدن مكلف به انجام فعل لازم است، بر خداوند واجب مى باشد. معتزله اين ديدگاه خود را با ارائه اصلى جديد تبيين كردند. از نظر متعزله سمعيات الطاف در عقليات است.99
8. قول به مقام منزلة بين المنزلتين براى مرتكبين گناهان. از نظر معتزله برخلاف خوارج و مرجئه فرد عاصى نه از دين خارج مىشود و نه چنين است كه اين گناهان به ايمان او مضر نباشد، بلكه از نظر آنان گناهكار نه مؤمن است و نه كافر. بر اساس چنين حكمى كه در جهان اسلام غالب گشت، نمىتوان به صرف انجام گناه فردى را از حقوق فردى و اجتماعى او محروم كرد.
9. اهميت امر به معروف و نهى از منكر به عنوان يك اصل اعتقادى و تداعىهاى سياسى آن. محوريت امر به معروف و نهى از منكر در نزد معتزله بيانگر اهتمام آنها به عرصه سياسى اجتماعى است. اين امر از يك سو موجب مبارزه عليه ظلم و بى عدالتى مىگردد و از اين رو موجب نظارت و كنترل قدرت سياسى مىشود، و از سوى ديگر موجب گسترش و تداوم ارزشها و هنجارهاى سياسى دينى مىگردد. قاضى عبد الجبار معتزلى در اهميت اين اصل به قيام امام حسين عليهالسلام اشاره مىكند و مىگويد:
و به اين خاطر است كه به حسين بن على عليهالسلام بر ديگر امم مباهات مى كنيم و مىگوييم كه از فرزندان پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآلهوسلم جز سبط واحدى نمانده بود، اما امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكرد تا در اين راه جان خود را نثار نمود.100
البته در مواردى نيز معتزليان از اين اصل، همانند مسأله خلق قرآن، به عنوان حربه اى در جهت برخورد و سركوب مخالفان خود استفاده كردهاند. تفتيش عقايد و سركوب شديد اهل حديث در عصر مأمون عباسى از اين قبيل است.
ويژگى كلى كلام سياسى معتزلى، همانند كلام شيعى، اين است كه جريانى عقل گرا بود. البته به لحاظ موضوعشناسى مباحث امامت اختلاف نظرى بين شيعيان و معتزله وجود دارد. از ديدگاه آنان، امامت مسألهاى كلامى نبوده و صرفا به خاطر شبهاتى كه از جانب شيعيان و غلات در مورد امام در مباحث كلامى مطرح شده است، بحث امامت را در مباحث كلامى خود پيگيرى كردهاند.
اما در مجموع فارغ از اين مسأله، آنان در مباحث خود از شيوههاى عقلى و نقلى بهره گرفتهاند. در بحث امامت، معتزليان در ضمن استدلال و دفاع عقلى از موضع اهل سنت در باب عدم ضرورت نصب امام بر خداوند، به بررسى دلايل سمعى قرآنى و روايى نيز پرداختهاند. بسيارى از مباحثى كه قاضى عبدالجبار در كتاب المغنى در باب رد ديدگاه شيعيان مطرح مىكند، حاوى استفاده توأمان از روشهاى عقلى و نقلى است.
آموزه تناسب و همسويى عقل و شرع نيز نخستين بار از سوى متكلمان معتزلى در مباحث كلامى در قالب رابطه عقليات و سمعيات و لطف بودن سمعيات در عقليات مورد بحث قرار گرفت. بدين سان متكلمان معتزلى توانستند با طرح مباحث حسن و قبح، قواعدى همچون قاعده لطف را در مباحث كلامى خويش مطرح كرده و به عنوان ابزارى براى استدلال در مباحث كلام سياسى خويش مورد استفاده قرار دهند. تمايز متكلمان شيعى از معتزله در اين باب نفى زياده روى معتزليان در اتكاى به استدلال عقلى در تمامى موارد بوده است. از اينرو برخلاف ديدگاه معتزليان كه حسن و قبح عقلى را مطلقا معتبر مىدانستند، متكلمان شيعى آن را به صورت موجبه جزئيه پذيرفتند.
2. در قديمى ترين تعاريف كه به فارابى برمىگردد، وى در احصاء العلوم علم كلام را چنين تعريف كرده است: «كلام صناعتى است كه انسان به وسيله آن مىتواند به اثبات آرا و افعال معينى بپردازد كه واضع ملت ]شريعت اسلامى] به آنها تصريح كرده است، و همچنين ديدگاههاى مخالف آرا و افعال ياد شده را ابطال نمايد». فارابى، احصاءالعلوم، ترجمه حسين خديو جم (تهران: بنياد فرهنگ ايران، 1348) ص24.
شيخ مفيد نيز علم كلام را چنين تعريف كرده است: «كلام دانشى است كه از طريق استدلال ، برهان و جدل به طرد باطل مىپردازد». شيخ مفيد، تصحيح الاعتقادات (تبريز: بينا، 1371 ق) ص 28-27. ابن خلدون نيز در المقدمه اين تعريف را مطرح كرده است: «علم كلام متكفل احتجاج و اقامه دلايل بر عقايد دينى و رد بدعت گذاران و منحرفان از روشهاى پيشينيان و اهل سنت در اعتقادات است». قاضى عضدالدين ايجى نيز در تعريف كلام مىنويسد: «علم كلام علمى است كه به واسطه آن انسان بر اثبات عقايد دينى بر پايه استدلال توانا مىگردد». عضدالدين ايجى، المواقف (بيروت: عالم الكتب، بيتا) ص 4.
3. مرتضى مطهرى، آشنايى با علوم اسلامى، بخش كلام (قم: انتشارات اسلامى، 1365) ص147.
4. ر.ك: علىاصغر حلبى، انديشه سياسى در اسلام و ايران (تهران: انتشارات اساطير، 1380) ص17 - 16 و جهاد نقى صادق، الفكرالسياسى العربى الاسلامى: دراسة فى ابرزالاتجاهات الفكريه (بغداد: جامعه بغداد: كليهالعلومالسياسيه، 1993م) ص 7، به نقل از: محمد نورى، «مشربهاى فكرى در سياست اسلامى»، مجله حكومت اسلامى، سال اول، ش 2، ص 219 - 272.
5. فرهنگ رجايى، معركه جهان بينى ها (تهران: احياء كتاب، 1373).
6. سيد جواد طباطبايى، درآمدى برتاريخ انديشه سياسى در ايران (تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين المللى،1367) ص 14.
7. جهاد تقى صادق، پيشين، ص 7.
8. آن. لمبتون، دولت و حكومت در اسلام، ترجمه و تحقيق سيد عباس صالحى و محمد مهدى فقيهى (بى جا: نشر عروج، 1374) ص 23-24.
9. براى نمونه ر.ك: آن لمبتون، پيشين.
10. براى مثال علامه حلى موردى از تغيير مشى خواجه نصير را در تجريد الاعتقاد از مشرب كلامى به مشرب حكمى و فلسفى يادآور مىشود. ر.ك: علامه حلى، پيشين، ص 98.
11. در مورد روشهاى علم كلام، ر.ك: على ربانى گلپايگانى، درآمدى بر علم كلام (قم: درالفكر، 1378) ص53-60.
12. در مورد تقابل ديدگاههاى فضيلت گراى دوران كلاسيك با ديدگاههاى آزادى محور دوران جديد، ر.ك: ويليام بلوم، نظريه هاى نظام سياسى، ترجمه احمد تدين (تهران: نشر آران، 1373).
13. هشت فرقه مورد نظر بغدادى عبارتند از: فرق الرفض، فرق الخوارج، فرق الاعتزال و القدر، فرق المرجئه، فرق النجاريه، مقالات الضراريه والبكريه و الجهميه، مقالات الكراميه، اصناف اهل السنه و الجماعه. ر.ك: عبدالقاهر بغدادى، الفرق بين الفرق (بيروت: دارالمعرفه، 1994) ص 32 -38.
14. هشت فرقه مورد نظر صاحب مواقف نيز عبارت است از: معتزله، شيعه، خوارج، مرجئه، جبريه، نجاريه، مشبهه و اهل سنت. قاضى عضدالدين ايجى، پيشين، ج 8، ص 377.
15. شهرستانى، الملل والنحل، تخريج محمد فتح الله بدران (قم: منشورات الرضى، چاپ سوم، 1367 ش) ج 1.
16. ده فرقه مورد نظر ايشان عبارت است از: اهل حديث و حنابله، اشاعره، فرق مرجئه، جهميه، كراميه، ظاهريه، قدريه، ماتريديه، معتزله، خوارج، وهابيه، زيديه و اسماعيليه، شيعه اماميه. آية الله سبحانى، بحوث فى الملل و النحل، ج 1، ص 14-16 و 39-40.
17. خواجه نصير الدين طوسى، قواعد العقائد، ضميمه كتاب: خواجه نصيرالدين طوسى، نقد المحصل (بيروت: دارالاضواء، 1989).
18. رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى (قم: موسسه فرهنگى طه) 1378.
19. حضرت على عليهالسلام درتعبيرى ديگر با اشاره به قضيه حكميت، خوارج را جمعيتى سبك عقل و نابخرد توصيف كردند. «و انتم معاشر اخفّاء الهام سفهاء الاحلام» ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 36.
20. درباره ايده حكومت الهى خوارج، ر.ك: يوليوس ولهوزن، تاريخ سياسى صدر اسلام، شيعه و خوارج، ترجمه محمود رضا افتخارزاده (تهران: دفتر نشر معارف اسلامى، 1375) و مادلونگ، فرقههاى اسلامى، ترجمه ابوالقاسم سرى (تهران: انتشارات اساطير، 1377) ص 93 ـ 100.
21. در مورد شرح و تفسير اين خطبه ر.ك: آية الله ناصر مكارم شيرازى و همكاران، پيام امام (تهران: دارالكتب الاسلاميه، 1375) ج 1، ص 431 و محمد تقى جعفرى، ترجمه و شرح نهج البلاغه (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ هفتم، 1376) ج 9، ص 216.
22. شيخ محمد تقى تسترى مولف كتاب بهج الصباغه فى شرح نهج البلاغه، در شرح اين خطبه نهج البلاغه درحل اين مشكل كه چگونه حضرت امير عليه االسلام به خوارج نسبت نفى امارت مى دهد، در حالى كه آنها هميشه براى خود امير و رهبر انتخاب مىكردند، دچار تشويش و اضطراب شده و براى فرار از مشكل گاه در صحت نسبت اين گفتار به امام ترديد كرده و گاه چنين احتمال داده كه جملاتى كه در اين خطبه آمده مربوط به دو خطبه است و اشتباها درهم تلفيق شده است: شيخ محمد تقى تسترى، بهج الصباغه فى شرح نهج البلاغه (تهران: كتابخانه صدر،1390 ق) ص157-159. البته راه حل وى صايب نيست، زيرا علاوه بر نهج البلاغه، اين روايت در مجامع روايى ديگر نيز به همين صورت ذكر شده است. ديگر شارحان نهج البلاغه، نيز در مورد صحت سند اين روايت نكته خاصى را ذكر نكردهاند.
23. وجه تسميه آنها به حروريه به دليل تجمع آنها در محلى به نام حروراء در نزديكى كوفه پس از جدا شدن از لشكر امام على عليهالسلام هنگام بازگشت از جنگ صفين است. ر.ك: شهرستانى، پيشين.
24. در مورد فرق خوارج ر.ك: شهرستانى، پيشين، ج1 و رضا برنجكار، پيشين، ص26.
25. درباره ديدگاه خوارج در مورد امامت ر.ك: يعقوب جعفرى، خوارج در تاريخ (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ دوم، 1373) ص 260 -268. تفتازانى در شرح مقاصد بر نفى امامت از سوى خوارج تصريح كرده است.
26. محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك (بيروت: دارالكتب العلميه، 1408ق) ج 2، ص 308.
27. اباضيه بر اين اساس اصل ضرورت حكومت را به صورت واجب كفايى مى پذيرند. بدين معنا كه در صورت تحقق حكومت عادل تبعيت از آن را واجب مى شمارند. ر.ك: محمد عرب، آشنايى با مذهب اباضى (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1377) ص 36.
28. محمد رشيد العقيلى، الاباضيه فى عمان و علاقاتها مع الدولة العباسيه (عمان: 1984) ص 15. به نقل از: يعقوب جعفرى، پيشين، ص 265.
29. ر.ك: برايان ترنر، پيشين.
30. Sui generi.
31. به عنوان نمونه به توضيحات مربوطه ر.ك:
Hamid Dabashi, Authority in Islam ,New Brunswick, Transaction Pubishers, 1980.
32. برخى اباضيه را از اهل سنت دانسته اند و اتهام خارجى بودن را اتهامى سياسى به آنها از سوى امويان مىدانند. براى نمونه نك: عامر النجار، الاباضيه و مدى صلتها بالخوارج (قاهره: دارالمعارف، 1993) ص 85.
33. ر.ك: ربانى گلپايگانى، فرق و مذاهب كلامى، ص37؛ ابوحاتم رازى، گرايشها و مذاهب اسلامى، ص69.
34. سه اختلاف اصلى موجب انشعاب مذاهب شيعى شد: « اولين اختلاف در شيعه زمانى اتفاق افتاد كه مختار كه به خونخواهى امام حسين عليهالسلام قيام كرده بود محمد حنفيه را به عنوان مهدى معرفى كرد و در اين جا اولين انشعاب در شيعه پيدا شد. به پيروان مختار كيسانيه مىگويند. جريان ديگرى كه به پيدايش فرقه اى ديگر انجاميد قيام زيد فرزند امام سجاد عليه السلام بر ضد بنى اميه بود. پس از آن كه او به شهادت رسيد پيروان او كه امامت او را قبول داشتند به زيديه معروف شدند. سومين انشعاب در زمان امام صادق عليهالسلام رخ داد، زيرا عده اى اسماعيل فرزند ارشد او را به عنوان امام هفتم پذيرفتند و اسماعيليه ناميده شدند». برنجكار، پيشين، ص 64-63.
35. نوبختى، فرق الشيعه، ترجمه محمد جواد مشكور (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361.
36. در مورد بحثى در باره موضع ايجابى ائمه اهل البيت عليهالسلام و علماى اماميه در قبال قيام زيد نك: جعفر سبحانى، الملل و النحل، ج 7، صص223-195.
37. نك: رضا برنجكار، پيشين، ص 88.
38. نك: همان.
39. نك: حسن خضيرى احمد، دولت زيديه در يمن، احمد بادكوبه هزاوه (قم: پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1380) ص 87.
40. حنا الفاخورى، تاريخ فلسفه در جهان اسلامى،ترجمه عبدالمحمد آيتى (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چ 6، 1381) ص 112.
41. به نقل از حنا الفاخورى، همان.
42. نك: ابن اثير، الكامل فى التاريخ، تحقيق على شيرى (بيروت: دار احياء التراث العربى، 1385 ق، ج 5) ص243-242.
43. الشهرستانى، السابق، ج 1، ص 155.
44. نك: جعفر سبحانى، پيشين، ج 7، ص 162-155.
45. نك: برنجكار، پيشين، صص 89- 92.
46. الشهرستانى، السابق، ج 1، ص 155.
47. محمدابوزهره، الامامزيد (القاهره: دارالمعارف) ص 217-215؛ بهنقلازجعفر سبحانى، پيشين، ج 7، ص172.
48. رك: على ربانى گلپايگانى، فرق و مذاهب كلامى (قم: مركز جهانى علوم اسلامى، چ2، 1381).
49. نوبختى، پيشين، ص 99.
50. برنارد لوئيس «پيدايش اسماعيليه» در: اسماعيليه در تاريخ، ترجمه يعقوب آژند (تهران: انتشارات مولى، 1363) ص 24.
51. در مورد نسبت كلام سياسى و فلسفه سياسى در انديشه سياسى اسلام، ر.ك: غلامرضا بهروزلك، «بررسى تطبيقى كلام سياسى و فلسفه سياسى»، فصلنامه علوم سياسى (تابستان 1382) ش 23.
52. به نقل از: على آقا نورى، "اسماعيليه و باطنى گرى"، در: گروه مذاهب اسلامى، اسماعيليه (قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1380) ص 253.
53. مصطفى غالب، الحركات الباطنيه فى الاسلام، دارالاندلس (بيروت: 1416) ص 98. به نقل از على آقا نورى، پيشين، ص 279.
54. رك: على ربانى گلپايگانى، پيشين، ص 75. البته برخى هفت نوع امام را نيز برشمردهاند. رك: محمد نصيرى، " امامت از ديدگاه اسماعيليان"، در: گروه مذاهب اسلامى، اسماعيليه (قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1380) ص 136-132. سه نوع امامى كه در اين گزارش ارائه شده است عبارتند از: امام متم، امام ستر و امام كشف. 55. نك: محمد نصيرى، پيشين، صص 187-180.
56. رك: ربانى گلپايگانى، پيشين، ص 75.
57. در مورد دلايل عقلى و نقلى امامت و لزوم انتصابى بودن آن از ديدگاه اسماعيليه رك: محمد نصيرى، پيشين.
58. محمد حسين طباطبايى، الميزان، ج 5، 278.
59. ر.ك: سيد محمد مرتضوى، نهضت كلامى در عصر امام رضا عليهالسلام (مشهد: موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، 1375).
60. فهرست ابن نديم، فن دوم، مقاله سوم، ص 249، به نقل از: على ربانى گلپايگانى، پيشين، ص 186.
61. عبدالرزاق لاهيجى، گوهر مراد، ص 354.
62. علامه حلى، كشف المراد، ص 98 - 99.
63. ر.ك: خواجه نصيرالدين طوسى، تجريد الاعتقاد.
64. شيخ مفيد، تصحيح الاعتقادات، ص 143.
65. ر.ك: شيخ مفيد، خمس رسائل، ص 4 - 5.
66. حكيم لاهيجى قائلان به وجوب علىاللَّه را سه قسم مىكند: نخست اسماعيليه كه معرفت خداوند را منوط به تعليم امام مىدانند. دوّم غلاة كه نقش امام را تعليم فنون و صناعات و خواص اغذيه مىدانند و سوّم اماميه. ر.ك: گوهر مراد، ص 474 -475.
67. شيخ طوسى، تلخيص الشافى (قم: دارالكتب الاسلاميه، 1394 ق) ج 1، ص 180.
68. قاضى عبدالجبار معتزلى، المغنى، ج20.
69. علامه حلى، كشف المراد، ص 182.
70. سيد مرتضى، امامت و غيبت (المقنع فى الغيبه) ص 106.
71. مرتضى مطهرى، آشنايى با علوم اسلامى: بخش فلسفه (قم: انتشارات اسلامى، 1365) ص 108.
72. حكيم لاهيجى، گوهر مراد، 345.
73. براى بررسى بيشتر چيستى قاعده لطف و جايگاه آن در كلام سياسى شيعه ر.ك: بهروزلك، «درآمدى بر كلام سياسى شيعه: قاعده لطف»، در: فصلنامه علوم سياسى، ش 2 (پاييز 1377).
74. در مورد ديدگاه متكلمان شيعى در باب لطف و انواع آن ر.ك: سيد مرتضى، الذخيره فى علم الكلام (قم: موسسه النشر العالمى لجماعه المدرسين، ص 186؛ ابواسحاق ابن نوبخت، الياقوت فى علم الكلام، ص ؛55 به نقل از جزوه: على ربانى گلپايگانى، پيشين ،ص 67؛ على ربانى گلپايگانى، «قاعده لطف در كلام عدليه«، در مجموعه مقالات كنگره شيخ مفيد، ش 70، ص 9؛ سيد مرتضى، الذخيره فى علم الكلام (قم: موسسه النشر العالمى لجماعه المدرسين، ص186 براى بحث در باره تشابه و تمايز دو لطف و ديدگاه آيت الله سبحانى ر.ك: علامه حلى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، مع تعليقه الاستاذ سبحانى (قم: موسسه امام صادق عليهالسلام ، 1375) ص 11 - 107.
75. به عنوان مثال به بهرهگيرى ابن سينا از قاعده عنايت براى اثبات ضرورت قوانين اجتماعى و پيامبر رجوع نماييد: بوعلى سينا، النجاه (تهران: المكتبه المرتضويه، چ 1364 ،ط 2)، ص 304.
76. علامه حلى، مناهج اليقين، تحقيق محمدرضا الانصارى القمى، (بى نا، 1374) ص 113.
77. در مورد ماهيت كلام جديد و روشهاى جديد به كار گرفته شده در علم كلام ر.ك: احد فرامرز قراملكى، هندسه معرفتى كلام جديد (تهران: موءسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، 1378) مصطفى ملكيان، «اقتراح در باب كلام جديد»، در: نقد و نظر، س1، ش2.
78. برخى چهار معناى مختلف براى اهل سنت شناسايى كردهاند. ر.ك: على ربانى گلپايگانى، فرق و مذاهب اسلامى (قم: مركز جهانى علوم اسلامى، 1377) صص 167-165.
79. عبد القاهر بغدادى، الفرق بين الفرق (بيروت: دار الجيل، 1408) ص 392.
80. به نقل از ربانى گلپايگانى، پيشين، ص 170.
81. به نقل از: رضا برنجكار، پيشين، ص122-121.
82. ابوالحسن اشعرى، مقالات الاسلاميين، ج 25، ص 199 واللمع، ص 42؛ به نقل از برنجكار، پيشين، ص128.
83. احمد امين، ضحى الاسلام، ج3، ص 445؛ به نقل از ربانى گلپايگانى، فرق و مذاهب كلامى، ص 199.
84. در مورد اين بحث ر.ك: رضا برنجكار، پيشين، ص 29 ـ 30.
85. در مورد گزارش اجمالى از اين رساله ر.ك: جعفر سبحانى، الملل و النحل، ج2، ص 51 ـ 60.
86. در مورد وجوه تسميه معتزله و احتمالات مختلف آن ر.ك: جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج 3، ص166-155.
87. محمود فاضل، معتزله (تهران: مركز نشر دانشگاهى، 1362) صص 4-3. البته كسانى تلاش نموده اند بين اعتزال سياسى و اعتزال كلامى نوعى پيوند را جستجو كنند. به گزارشى ازاين تلاشها ر.ك: رسول جعفريان، مناسبات فرهنگى شيعه و معتزله (تهران: سازمان تبليغات اسلامى، 1372) ص 16.
88. الشهرستانى، الملل و النحل، ج 1 ، ص 29.
89. قاضى عبدالجبار معتزلى يكى از آثار مهم خود را به شرح ا ين اصول خمسه اختصاص داده است. ر.ك: قاضى عبدالجبار المعتزلى، شرح الاصول الخمسه، تحقيق عبدالكريم عثمان (قاهره: مكبته وهبه، 1966).
90. قاضى عبد الجبار معتزلى در تعليل پنجگانه بودن اصول معتزله علاوه بر وجوه ديگر اين وجه را نيز نقل كرده است كه: « همانا اختلاف مخالفين با ما از اين پنج اصل تجاوز نمى كند و اختلاف با هر فرقه ديگرى به اين اصول برمىگردد. اختلاف ما با ملحدان، معطله، دهريه و مشبهه در اصل توحيد است. اختلاف ما با مجبره كلا در اصل عدل است. اختلاف با مرجئه در باب وعد و وعيد است. و اختلاف ما با خوارج در المنزله بين المنزلتين است و در نهايت اختلاف ما با شيعه در امر به معروف و نهى از منكر است.» ) شرح الاصول الخمسه، صص 126-125). از نظر وى اختلاف در مسأله امامت با شيعيان به اصل امر به معروف و نهى از منكر بر مىگردد. استاد سبحانى نيز در بحثى مبسوط چگونگى ارجاع اصول ديگر را به اين اصل از نظر معتزله بحث كرده است. ر.ك: جعفر سبحانى، پيشين، ص377 -252.
91. شيخ مفيد، الفصول المختاره، ص 48.
92. قاضى عبد الجبار، المغنى فى إبواب التوحيد والعدل، ج20، ، قسمت اول،111.
93. همان، ص 305 -295.
94. به نقل از: محمد العماره، «وجوه سياسى آزادى در كلام معتزله»، ترجمه سيد محمد رضا شريعتمدار، فصلنامه علوم سياسى، ش 3 (زمستان، 1377).
95. نوبختى ، فرق الشيعه، صص 11-10. البته او نقل مى كند كه برخى از معتزله در صورت تساوى قرشى با ديگرى معتقدند ترجيح با قرشى است.اما با اين حال برخى خلاف آن را ادعا كردهاند.
96. قاضى عبدالجبار معتزلى، پيشين.
97. سبحانى، پيشين، ص 301.
98. آيت الله سبحانى به بررسى تفصيلى اين موضوع پرداخته است. ر.ك: جعفر سبحانى، پيشين.
99. به شرحى در باره اين قاعده معتزلى و ديدگاههاى شيعى و فلاسفه به آن ر.ك: غلامحسين ابراهيمى دينانى، ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام (تهران: طرح نو، چ 2، 1379) ج 2، ص 73-58.
100. قاضى عبد الجبارمعتزلى، پيشين، ص 143.
1 حجةالاسلام بهروزلك عضو هيأت علمى گروه علوم سياسى مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم عليهالسلام .