مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 6

آشنايى با ميراث كتاب المله

ابونصر فارابى

ترجمه محسن مهاجرنيا

اشاره:

كتاب «المله‏» در مجموعه آثار سياسى فارابى از جايگاه نظرى ويژه‏اى برخوردار است. فارابى در اين كتاب با تقسيم علم مدنى به دو بخش‏فلسفه مدنى و فقه مدنى و ايجاد تناظر تئوريك بين آن دو، در واقع‏مبنايى نظرى براى ديگر باحث‏سياسى خود در آثارى چون آراء «اهل‏مدينه فاضله‏»، «سياست مدنيه‏»، «فصول مدنى‏» و «احصاء العلوم‏»تدارك ديده است اين كتاب توسط محسن مهدى، محقق عراقى، احياء و موردبررسى انتقادى قرار گرفته است. مشخصات كتابشناختى كتاب «المله‏» به‏شرح ذيل است: ابونصر فارابى، كتاب المله و نصوص اخرى، تحقيق محسن‏مهدى، بيروت: دارالمشرق،1986.

يكم: مله (دين و آيين ) عبارت است از آراء و افعال وضع شده، مقيد به‏شرايطى كه رئيس اول براى جمع وضع مى‏كند. و هدف او اين است كه به مددبهره‏گيرى مردمان از دين، به غرضى كه در مورد آنها دارد، نائل شود ويا به كمك آنان، به غرض مشخص برسد. و جمع، ممكن است عشيره باشد وممكن است مدينه(شهر) يا ناحيه باشد و ممكن است امت‏بزرگ و يا امتهاى‏بسيار باشد. و رئيس(اول) اگر فاضل باشد و رياستش هم در حقيقت فاضله‏باشد، همانا در تقدير و ترسيم دين، خواهان آن است كه هم خود و هم‏همه كسانى كه تحت رياستش هستند به سعادت قصوى كه سعادت حقيقى است، برساند. و البته آن دين و آيين بايد فاضله باشد. و اما اگر رياست آن‏رئيس، جاهلانه باشد، غرض او از وضع و ترسيم آن دين، اين است كه به‏واسطه آن جمع، به خيرى از خيرات جاهلى نائل شود كه آن خير، يا«خيرضرورى‏» است كه عبارت از تندرستى و سلامتى است و يا ثروت و يساراست و يا لذت و كرامت و جلالت و يا غلبه است . و رئيس تنها خود، به‏مدد آن خير به كاميابى و خوشبختى مى‏رسد و سايرين كه تحت رياست اوهستند، ابزار و آلتهايى قرار داده مى‏شوند كه به واسطه آنها، او به‏غرض خويش نائل مى‏شود و آن را استمرار مى‏بخشد. ويا آنكه با وضع دين،مى‏خواهد آنها را به اين خير برساند، بدون اينكه خويش از آن بهره‏اى‏ببرد و يا آنكه مى‏خواهد هم خود و هم مرئوسان را به خير نائل كند واين دو قسم اخير، برترين روءساى جاهليه هستند. و اما اگر رياست‏رئيس، «رياست ضلالت‏» باشد به اين معنا كه براى خود، گمان فضيلت وحكمت‏برد و كسانى كه تحت رياستش هستند نيز چنين تصور و اعتقادى پيداكنند، بدون آنكه او اهل فضيلت‏باشد چنين رئيسى، مقصودش اين است كه‏خود و مرئوسانش را به هدفى كه تصور مى‏كند «سعادت قصوى‏» است،برساند و حال آنكه چنين سعادتى حقيقت ندارد. و اما اگر رياستش‏«رياست تمويه‏» باشد، از آن جهت كه اراده و آهنگ آن را دارد، بدون‏آنكه مرئوسانش متوجه آن باشند. در حقيقت آنها بر اين باور و تصورهستند كه رياست او از فضيلت و كمت‏برخوردار است; در حالى كه هدف اواز آنچه ترسيم مى‏كند، ظاهرا اين است كه خود و سايرين را به سعادت‏قصوى برساند; اما در باطن، قصدش اين است كه به وسيله آنها، خودش به‏يكى از خيرات جاهلى نائل شود. اما رئيس اول فاضل، در واقع كسى است‏كه حرفه زمامدارى‏اش مرتبط با وحى الهى است و از طريق آن وحى، رئيس‏اول، افعال و آرايى كه در دين و «مله فاضله‏» هست، به يكى از دووجه يا به هر دو وجه ذيل، تقدير و وضع مى‏نمايد. اول اينكه، همه دين‏به صورت وضع شده يكجا به او وحى بشود و ديگر اينكه، رئيس اول به مددقوتى كه از طريق وحى و خداوند اخذ نموده، در نتيجه شرايطى كه براى‏وضع آراء و افعال فاضله لازم است، برايش آشكار و فراهم شده است. ياآنكه بخشى از مله و آيين، به صورت اول و بخشى، به صورت دوم وضع‏مى‏شود و (اما) در مورد كيفيت وحى الهى به انسان و چگونگى حصول‏توانايى ناشى از وحى و خداوند در انسان، اينها «در علم نظرى‏»تبيين شده است. دوم: آرايى كه در مله فاضله هستند ( به دو بخش تقسيم‏مى‏شوند ) بخشى از آن آراء در امور نظرى است و بخش ديگر آراء، درامور ادارى است. اما آرايى كه در امور نظرى است (به شش قسم تقسيم‏مى‏شود):

الف- آراء نظرى كه با آن خداوند تبارك و تعالى توصيف مى‏شود.

ب- آرايى كه با آن، موجودات روحانى (روحانيون) و مراتب آنها در بين‏خودشان و منزلتشان در پيشگاه خداوند و همچنين كار ويژه و فعل هركدام از آنها را توصيف مى‏كند.

ج- سپس وجود عالم است و آرايى كه عالم و اجزاء و مراتب اجزاى عالم‏را توصيف مى‏كند. وچگونگى حدوث «اجسام اگ‏ول‏». اول اينكه بعضى ازاين اجسام، آنهايى هستند كه اصول و مبانى ساير اجسام قرار مى‏گيرند.

سپس اجسامى هستند كه به تدريج‏حادث شده‏اند و از بين رفته‏اند، وچگونگى حدوث ساير اجسام از آن اصول و مراتب آنها، و همچنين كيفيت‏ارتباط متقابل و انتظام همه چيزهايى كه در عالم وجود دارد و اينكه‏قانون عدالت در همه آنها جارى است و هيچ‏گونه جور و ستمى روا نيست ودر نهايت، منزلت و جايگاه هر كدام از آن چيزها نسبت‏به خداوند وموجودات روحانى چيست ؟

د- (آرايى كه) وجود انسان و حصول نفس در اوو همچنين در مورد عقل و مرتبه آن در عالم و منزلتش در پيشگاه‏خداوند و موجودات روحانى را (توصيف مى‏كند). ه آرايى كه به توصيف‏چيستى نبوت و چگونگى وحى مى‏پردازد. و آرايى كه به توصيف مرگ وحيات اخروى و سعادتى كه در انتظار انسانهاى فاضل و نيكوست و شقاوتى‏كه در حيات اخروى در انتظار انسانهاى فرومايه و تبهكار است،مى‏پردازد.

و اما بخش دوم يعنى آراى ارادى (به چهار قسم تقسيم مى‏شود): الف آرايى كه به مدد آنها، انبياء و ملوك فاضل و روءساى نيكو و امامان هدايت و حقيقت; يعنى كسانى كه به صورت متوالى در زمان گذشته‏بوده‏اند، توصيف مى‏شوند و داستان مشترك همه آنها و سرنوشت و اعمال‏خير اختصاصى هر كدام و سرنوشتى كه در آخرت براى آنها و پيروانشان ازاهل مدينه‏ها و امتها هست، بيان مى‏گردد. ب آرايى كه به مدد آنها،ملوك فرومايه و روءساى تبهكار چيره شونده از اهل جاهليت و پيشوايان‏گمراهى كسانى كه در زمان گذشته بوده‏اند ، توصيف مى‏شوند و داستان‏مشترك همه آنها و سرنوشت و اعمال شر اختصاصى هر كدام و سرنوشتى كه‏در آخرت براى آنها و پيروانشان از اهل مدينه‏ها و امتها خواهد بود،بيان مى‏گردد.

ج- بخشى از آراى ارادى، به توصيف فرمانروايان فاضل وپيشوايان نيكو و امامان حقيقت كه در زمان حاضر هستند و بيان آنچه درآن با پيشينيان مشترك بوده‏اند و آنچه از افعال خير هر كدام به صورت‏اختصاصى دارند، مى‏پردازد.

د- بخش ديگر از اين آراء، در آن روءساى تبهكار و پيشوايان گمراهى واهل جاهليت، كسانى كه در زمان حاضر هستند و داستان مشترك آنها باپيشينيان و اعمال شر اختصاصى آنها و آنچه در آخرت بدان رجوع مى‏كنند،توصيف مى‏شود. و شايسته است صفاتى را كه به مدد آنها، چيزهاى تحت‏آراى دين توصيف مى‏شوند، صفاتى باشند (كه بتوان با آنها) همه آنچه‏را در مدينه هست از جمله فرمانروايان و رهبران و خدمتكاران و مراتب‏هر كدام و ارتباط آنها با يكديگر و بعيت‏بعضى از بعض ديگر به تخيل‏شهروندان در آورد و همچنين همه آنچه برايشان ترسيم مى‏شود، تا مواردتوصيف شده را به صورت مثالى و نمودارى درآورد تا در مراتب واعمالشان از آن پيروى نمايند. اينها همان آرايى هستند كه در دين‏وجود دارند. (تا اينجا بخش آراى مله بود).

سوم: و اما بخش افعال مله نيز نيز بر هشت قسم است: الف اولين بخش افعال و گفتارهايى هستند كه با آنها، خداوند تعظيم و تمجيد مى‏شود.

ب- افعالى و گفتارهايى كه به مدد آنها، موجودات روحانى و ملائكه‏تعظيم مى‏شوند.

ج- افعال و گفتارهايى كه به مدد آنها، انبياء و فرمانروايان فاضل‏و رهبران نيكو و پيشوايان هدايت، كسانى كه در گذشته بوده‏اند، تعظيم‏و تكريم مى‏شوند . د سپس آنچه به مدد آن، فرمانروايان فرومايه وتبهكار و پيشوايان گمراهى كه در گذشته بوده‏اند، تحقير و تقبيح‏مى‏شود. ه آنچه با آن، فرمانروايان فاضل و روءساى نيكو و پيشوايان‏هدايت در زمان حاضر، تعظيم مى‏شوند.

و- آنچه كه با آن، فرمانروايان فرومايه و روءساى تبهكار و پيشوايان‏گمراهى در زمان حاضر، تحقير مى‏شوند.

ز- بعد از بيان فوق، در بخش افعال لازم است، افعالى وضع و تعيين شودكه همه رفتارها و معاملات اهل مدينه به واسطه آن انجام گيرد، خواه‏در مواردى كه فرد فى نفسه خودش بايد بدان عمل كند و يا در تعامل ومعاشرت با ديگران مى‏خواهد رفتار نمايد. ح در همه موارد بخش افعال‏دين، عدالت‏بايد تعريف شود. اينها بخشى از امورى بود كه دين فاضل‏مشتمل بر آنهاست.

چهارم: مله و دين تقريبا اسم مترادف هستند; همان طورى كه شريعت وسنت مترادفند و شريعت و سنت از ديدگاه اكثر (اهل زبان و دين ) دلالت‏بر افعال مقدره از دو جزء مله داشته و بر آنها اطلاق مى‏شوند. و ممكن‏است گاهى آراى مقدره، با عنوان «شريعت‏» نامگذارى شود; در آن صورت‏شريعت و مله و دين هر سه، اسامى مترادف مى‏شوند.(اما) مله از دو جزءتشكيل شده است: جزء اول، تعيين حد و مرز آراء و جزء دوم، تقدير ووضع افعال. اما بخش اول; يعنى آراى محدوده در دين، خود بر دو قسم‏است:

1- يا راءيى است كه با اسم خاص تعبير مى‏شود و عادتا دلالت‏برذات خويش دارد.

2- و يا راءيى است كه با عنوان مثالى و محاكاتى‏تعبير آورده مى‏شود. بنابراين، آراى مقدره‏اى كه در مله فاضله وجوددارد، دو قسم است; يا حق است و يا مثالى حق. و به طور كلى آراى حق،عبارت است از چيزى كه انسان به نفس خود; يا از راه علم اولى و يا ازراه برهان، بدان يقين حاصل نمايد و هر آيينى كه از نوع اول (آراى‏حق)نباشد، داخل درآرايى مى‏شود كه انسان نه به ذاته و نه با برهان،نمى‏تواند به آن يقين پيدا نمايد (واز طرفى) مثال و حكايت‏براى چيزديگرى كه با يكى از دو وجه فوق مى‏توان به آن يقين نمود، هم نيست،چنين آيينى دين و «مله ضلالت‏» و گمراهى است. پنجم: پس مله فاضله، شبيه به فلسفه است; همان طورى كه فلسفه دو بخش نظرى وعملى دارد وبخش نظرى فكرى آن، عبارت است از امورى كه هر گاه آدمى بدان علم حاصل‏نمايد، نمى‏تواند به آن عمل كند وبخش عملى هم عبارت است از آن قسمتى‏از فلسفه كه هر گاه انسان به آن علم يقين پيدا نمود، مى‏تواند بدان‏نيز عمل كند; دين نيز اين دو بخش را دارد. و بخش عملى دين، همان است‏كه كلياتش در فلسفه عملى بيان شده است.

به اين معنا كه بخش عملى دين، عبارت از آن كلياتى است كه مشروط به‏شرايط مشخصى است. پس آن قسمتى كه مقيد و مشروط به شرايط مشخصى است،اخص از موارد مطلق غير مشروط مى‏باشد; مثلا وقتى مى‏گوييم‏«انسان‏كاتب‏»; اين گزاره، اخص از اين است كه به صورت مطلق گفته‏شود، انسان. بنابراين، تمام شرايع فاضله، تحت كليات فلسفه عملى قرارمى‏گيرند. (اما) آراى نظرى كه در دين وجود دارد، براهين آن در فلسفه‏نظرى آمده است و در دين، بدون استدلال و برهان پذيرفته شده است. درنتيجه، هر دو جزء نظرى و عملى دين، تحت دو جزء نظرى و عملى فلسفه‏قرار مى‏گيرند; زيرا وقتى گفته مى‏شود كه اين چيز جزء آن علم است‏ياتحت آن علم است، به دو صورت قابل تصور است: يا آنكه براهينى كه برآن اقامه مى‏شود، در علم ديگر است و در اينجا بدون برهان ارائه شده‏است; يا آنكه آن علم ديگر، مشتمل بر كليات است و اسباب امور جزيى‏تحت‏خود را اعطا مى‏كند. پس بخش عملى فلسفه، اعطا كننده اسباب ايجادشرايطى است كه افعال را مشخص مى‏نمايد كه به خاطر چه چيز مشروطشده‏اند و با آن شرايط، به چه غرض خاصى مى‏توان رسيد. و اگر علم به‏چيزى، علم برهانى باشد، پس آن جزء، داخل در فلسفه است. همان است كه‏برهان و استدلال افعال مقدره در دين فاضل را اعطا مى‏نمايد و جزء نظرى‏فلسفه در حقيقت اعطا كننده براهين جزء نظرى در دين است. لذا به‏طوركلى فلسفه ، براهين مجموعه دين فاضل را ارائه مى‏دهد. بنابراين فن‏زماندارى كه دين فاضل از آن ناشى مى‏شود، تحت فلسفه قرار دارد .

ششم: و هنگامى‏كه جدل موجب ظن قوى مى‏شود در همه يا بيشتر مواردى كه‏براهين موجب يقين مى‏شوند و خطابه، موجب اقناع در ساير مواردى كه‏شاءنيت‏برهان و جدل ندارند; مع‏الوصف، دين فاضل تنها براى فيلسوفان‏يا كسانى كه توانايى فهم مسائل را از طريق فلسفه دارند، نيست ; بلكه‏بيشتر كسانى كه در هنگام ياد گرفتن و فراگيرى آراى دينى هستند وافعال دينى را فرا مى‏گيرند از چنين منزلتى برخوردار نيستند و اين‏عدم قدرت بر فلسفه، يا بالطبع است و يا به اين جهت كه از فلسفه روى‏گردان مى‏باشند و اينها از كسانى نيستند كه مشهورات و اقناعيات رانفهمند در نتيجه، جدل و خطابه بسيار سودمند هستند تا به وسيله آن‏دو، آراى دين در نزد شهروندان تصحيح شود و به واسطه آن دو، دين يارى‏شود و شبهات از آن دفع گشته و در جانها مستقر شود (اثر بگذارد) و درمقابل مغالطه ها و گمراهيها و دشمنيها، دين يارى بشود .

هفتم: و رئيس اول، گاهى دچار مشكل و عارضه‏اى مى‏گردد و نمى‏تواندافعال دين را به تمام و كمال وضع نمايد و تنها به تعيين بخش اعظم آن‏مبادرت مى‏ورزد و همين امر، سبب مى‏شود كه گاهى در بعضى از موارد وضع‏شده، شرايط را به طور مستوفا نياورد; بلكه ممكن است‏بسيارى ازافعالى كه شاءنيت تعيين و تقدير دارند، به دلايلى چند برآورده نشوند(از جمله اين دلايل مى‏توان به موارد پنجگانه ذيل اشاره كرد )

1- يابه اين دليل كه قبل از انجام همه موارد، مرگ فرا برسد .

2- و يا به‏خاطر اشتغال به مسائل ضرورى; همانند جنگ و غيره، از پرداختن به‏تقدير افعال مله باز بماند .

3-و يا عدم پرداختن بدان، به اين جهت‏است كه رئيس معمولا به تناسب تك تك حوادث و عوارضى كه خود مشاهده‏مى‏كند و يا از او سوءال مى‏شود، به تقدير افعال و تعيين سنت و تشريع‏شريعت متناسب با همان نوع خاص از حوادث مى‏پردازد . و چون همه عوارض‏و حوادث در زمان و مكان او واقع نشده، طبيعى است كه رئيس اول درمورد بسيارى از چيزهايى كه در زمان و مكان ديگرى حادث شده‏اند و نيازبه تقدير و تشريع متناسب خود دارند، هيچ‏گونه حكمى تشريع نكرده است .

4- يا آنكه رئيس اول به تشريع و تقدير افعالى بسنده كرده است كه‏گمان مى‏كند و يا علم دارد كه آنها اصول كلى‏اند و ديگران (بعد از او)مى‏توانند به عدد آن اصول، به استخراج و استنباط ساير افعال مبادرت‏نمايند. بنابراين، او تنها به تشريع كيفيت و كميت لازم افعال‏مى‏پردازد و باقى افعال را رها مى‏كند; زيرا بر اين باور است كه‏ديگران اگر اراده آن را داشته باشند و در پى آن بروند، مى‏توانند بااستفاده از اصول، آنها را استخراج نمايند . 5 و يا آنكه رئيس اول‏بر اين باور است كه ابتدا به تشريع افعالى بپردازد كه از اهميت وتوان برتر و سود زيادتر و غناى بيشتر و مفيدتر در تشكيل مدينه وارتباط و انتظام آن برخوردار هستند . بر اين اساس او تنها اين مواردرا تشريع مى‏كند و باقى موارد را يا به وقت فراغت وا مى‏گذارد و يا به‏اين دليل كه سايرين اگر در پى آن باشند، توانايى استخراج حكم آن رادارند; خواه در زمان او باشند و يا بعد از وفاتش در زمان ديگر باشند. هشتم: چنانچه رئيس اول وفات نمايد و بعد از او كسى كه در همه‏احوال همانند او است، جانشين گردد مى‏تواند به تشريع و تقدير مواردى‏كه رئيس اول، حكم آن را اهمال گذاشته، مبادرت ورزد و البته به اين‏اكتفا نمى‏شود; بلكه مى‏تواند بسيارى از موضوعات مقدر شده توسط رئيس‏اول را تغيير دهد و بر خلاف آن، دست‏به تشريع بزند طبيعى است. اين،در صورتى است كه بداند اين تشريع در زمان او اصلح است نه به اين‏دليل كه رئيس اول خطا كرده است; بلكه به اين جهت كه رئيس اول چيزى‏را وضع كرده بود كه در زمان خودش اصلح بود و وى هم چيزى را وضع‏مى‏كند كه بعد از زمان رئيس اول، اصلح است; به طورى كه اگر رئيس اول‏هم، زمان جانشينش را مشاهده مى‏كرد (درك مى‏كرد)، او نيز همان تغييررا اعمال مى‏نمود . و قضيه در جانشين رئيس سوم، به جاى رئيس دوم ورئيس چهارم، به جاى رئيس سوم نيز از اين قرار است. چنانچه رئيس آتى‏در همه احوال همانند رئيس سابق باشد، او نيز مى‏تواند در همه‏مواردى كه رئيس سابق حكم چيزى را تعيين نكرده راءسا اقدام به تشريع‏كند و مى‏تواند مقدرات قبلى را نيز تغيير دهد، همان‏طورى كه رئيس قبلى‏هم اگر در زمان او زنده بود، همين تغييرات را اعمال مى‏نمود . نهم: واما هر گاه (رئيس اول و) يكى از اين پيشوايان نيكو، كسانى كه‏پادشاهان حقيقى هستند، از دنيا برود و كسى كه در همه احوال مماثل وهمانند اوست، جانشين وى نگردد، در اين صورت لازم است كه در همه‏افعال و اعمالى كه در جوامع و مدينه هاى تحت رياست اوست، از مقدرات‏گذشته تبعيت‏شده و با آن مخالفت نگردد و تغييرى در آن صورت نگيرد،بلكه هر آنچه رئيس قبلى وضع نموده، به حال خود واگذار شود . و درآنچه نياز به وضع و تقدير است و رئيس قبلى بدان تصريح نكرده است، به‏مدد اصول كلى كه او وضع نموده و بدان تصريح دارد، به استنباط واستخراج احكام غير مصرح مبادرت مى‏شود و از اينجاست كه ضرورت نياز به‏«صناعت فقه‏» آشكار مى‏شود و آن عبارت است از: صناعتى كه انسان‏بتواند به مدد آن، با استفاده از احكام موضوعه و مصرحه (و اصول كلى)به استخراج و استنباط حكم آنچه واضع شريعت‏به تحديد و بيانش تصريح‏نكرده است، بپردازد و درستى اين تقدير بر طبق غرض شارع، در كليت‏دينى است كه براى امت‏خاصى تشريع نموده است و اين تصحيح (اجتهادى) واعتقاد صحيح نسبت‏به آراى اين دين مقدور نيست، مگر آنكه متصف باشدبه همه فضائلى كه در آن دين پذيرفته شده است و چنين انسانى كه اهل‏استنباط باشد و از فضايل دينى نيز برخوردار باشد، همانا «فقيه‏»است .

دهم: و چنانچه تقدير در هر دو بخش آراء و افعال دين باشد، به‏تناسب آن، صناعت فقه نيز بايد دو جزء داشته باشد; يك جزء مربوط به‏آراء و جزء ديگر در افعال باشد . فقيه در بخش افعال (بايد واجدشرايط ذيل باشد:)

1- لازم است‏به طور مستوفا به همه تصريحات شارع در بخش افعال، آگاه‏باشد و البته تصريح گاهى ممكن است‏با قول باشد و يا ممكن است‏باعملى باشد كه واضع شريعت انجام داده است; زيرا عملش به جاى قولش درهمان مورد مى‏نشيند و لازم است‏بدان عمل نمود .

2- لازم است فقيه به تمام شرايع و قوانينى كه رئيس اول به تناسب‏زمان خاصى وضع نموده سپس آن را تغيير (و نسخ كرده) داده و به جاى‏آن، حكم و شريعت ديگرى تعيين نموده و آن را ادامه داده، آشنا باشدتا در زمان خويش، از حكم اخير (كه ناسخ است) پيروى نمايد و از منسوخ‏متابعت نكند .

3- و همچنين بايد با لغت و زبان تخاطب رئيس اول و عادات اهل زمانه‏او در بكارگيرى و استعمالات زبانى خودشان، آشنا باشد و با آنچه دردلالت‏به طريق استعاره، استعمال شده و در واقع اسم براى چيز ديگرى‏است، آشنا باشد تا (مستعار له و مستعار منه و معناى حقيقى را بامعناى مجازى) و چيزى را كه براى آن، اسم ديگرى به صورت مستعاره به‏كار رفته، در هنگام تلفظ، با معناى حقيقى آن، اشتباه نگيرد . 4فقيه بايد از هوش و زيركى درستى برخوردار باشد تا معنا و مقصود موردنظر را در استعمال اسامى و الفاظ مشترك به خوبى ادراك نمايد و درمواردى كه اشتراك در قول است، نيز چنين است .

5- فقيه بايد از هوش و فطانت‏برخوردار باشد تا در مواردى كه لفظ به‏طور مطلق استعمال شده و مقصود گوينده، اخص (و مقيد) است، آن رابفهمد . و آنچه در ظاهر استعمال در تخصيص و مورد خاص بيان شده; ولى‏مقصود گوينده از آن اعم بوده است و آنچه در تخصيص يا عام و يا مطلق‏استعمال شده و مرادش همان مدلول ظاهرى است ، (فقيه بايد به همه اين‏موارد آگاه باشد) .

6- فقيه بايد نسبت‏به مشهورات و عرف و عادات، شناخت داشته باشد .

7- او بايد توانايى دريافت و فهم متشابهات و متباينات را داشته‏باشد .

8- فقيه بايد از قدرت تشخيص لوازم موضوعات از غير لوازم آنها،برخوردار باشد . حصول موارد (هشتگانه) فوق، از راه فطرت صحيح وتجربه عملى (صناعى) ميسر است و رسيدن به الفاظ واضع شريعت در همه‏موارد شرعى با قول و گفتار است; همان‏طورى كه وصول به افعال شارع درهمه آنچه تشريع نموده است، از راه فعل و عمل او مقدور است نه از راه‏قول; زيرا او بدان نطق ننموده است. و اين وصول و حصول يا از راه‏مشاهده (عمل) و شنيدن (قول) از شارع است ; در صورتى كه فقيه در زمان‏او بوده و مصاحبش باشد و يا آنكه از طريق خبرى كه از او نقل شده،بدان رسيده است و اخبار از او، يا با خبر مشهور است و يا با خبرموثق (مقنعه) و هر كدام از آن دو نوع، يا مكتوب است و يا غير مكتوب. و فقيه در بخش آراى وضع شده در دين لازم است كه به همه آنچه در بخش‏افعال است، آگاهى داشته باشد. فقه در بخش عملى دين، مشتمل بر امورى‏است كه جزئيات آن امور كلى هستند كه در مجموعه «علم مدنى‏» قرارمى‏گيرند. بنابراين، «فقه عملى‏» بخشى از علم مدنى است و زير مجموعه‏«فلسفه عملى‏» است و فقه در بخش علمى دين، شامل امورى است كه تحت‏اصول كلى فلسفه نظرى قرار مى‏گيرد و يا مثال و حكايت آن امورى است كه‏تحت اصول كلى فلسفه نظرى قرار مى‏گيرد. لذا فقه نظرى (علمى) جزيى ازفلسفه نظرى و تحت پوشش فلسفه نظرى و علم نظرى قرار مى‏گيرد . يازدهم:

و علم مدنى (در اولين كار ويژه خود) از سعادت، بحث و فحص مى‏كند و آن‏را در دو بخش ارائه مى‏نمايد:

الف- سعادتى كه گمان مى‏رود سعادت است، بدون آنكه چنين باشد .

ب- سعادتى كه در حقيقت‏سعادت است و آن، عبارت از چيزى است كه به‏خاطر ذاتش مطلوبيت دارد و هيچ‏گاه براى رسيدن به امر ديگرى طلب‏نمى‏شود و ساير چيزها به خاطر رسيدن به آن، خواسته مى‏شوند. هرگاه‏انسان به چنين سعادتى برسد، از طلب دست مى‏كشد و اين سعادت در حيات‏دنيا نيست; بلكه در جهان آخرت است و همان است كه بدان «سعادت‏قصوى‏» گفته مى‏شود. اما سعادتى كه گمان شود سعادت است، ولى در واقع‏چنين نيست; مثل ثروت و لذات و كرامت و اينكه انسان تعظيم و تكريم‏شود يا غير اينها، از چيزهايى كه طلب مى‏شود و در اين دنيا به دست‏مى‏آيد كه مردم، آنها را خيرات مى‏نامند .

دوازدهم: بعد از سعادت شناسى علم مدنى، در مورد افعال و رفتار واخلاق و شيم و ملكات ارادى به طور جامع و مستوفا فحص مى‏نمايد .

سيزدهم: سپس روشن مى‏نمايد كه همه موارد فوق، نمى‏توانند در يك انسان‏متحقق بشوند و يك انسان همه آنها را به كار بندد; بلكه تحقق و ظهورفعلى آنها، زمانى است كه در جامعه انسانى توزيع شوند و هر گاه توزيع‏شد، باز امكان ندارد كه هر فرد يا گروهى بتواند به مسوءوليتى كه به‏او تفويض شده، عمل نمايد، مگر آنكه ديگران هم از راه قيام به انواع‏مسوءوليتهاى خود او را يارى دهند و همچنين آنها هم نمى‏توانند به‏مسؤوليتشان عمل كنند، مگر آنكه گروه سومى با قيام به انواع‏مسوءوليتهاى خود او را يارى رسانند . بنابراين ممكن است (امتناع‏ندارد) بعضى از مسوءوليتها و كارهاى افراد باشد كه بدون همكارى‏گروههاى ديگرى كه هر كدام به وظيفه‏اى كه به آنها واگذار شده است،قابل تحقق نباشد. مثلا كسى كه متصدى امر كشاورزى شده است، كارش به‏سامان نمى‏رسد، مگر آنكه نجار با او همكارى نمايد و چوب شخم‏زنى برايش‏بسازد و آهنگر با او همكارى كند و آهن شخم‏زنى برايش درست كند وگاودار برايش يك جفت گاو شخم‏زنى پرورش بدهد. علم مدنى بيان مى‏كند كه‏با افعال و ملكات ارادى نمى‏توان به مقصود رسيد; مگر آنكه انواع آن‏در بين جماعت‏بزرگى توزيع شود، خواه تك تك آن افعال و ملكات در تك‏تك جماعتها باشد يا هر كدام، در يك بخشى و طائفه‏اى از جامعه توزيع‏گردد . تا در نتيجه تعاون و همكارى بخشها و گروههاى مختلف جامعه درمورد افعال و ملكاتى كه در آنهاست، در نهايت موجب تكميل غرض آن‏جماعت‏شود; همانند تعاون اعضاى انسان به وسيله قوايى كه در آنهاست‏براى تكميل غرض واحد بدن و لازمه اين تعاون و همكارى، اين است كه‏جماعتهاى انسانى بايد در يك محل و مسكن در مجاورت هم زندگى كنند وعلم مدنى موظف است، اصناف جماعتهاى مجاور هم در محل واحد را احصانمايد و روشن كند كه آن جماعات برخى مدنى هستند و برخى امتى‏اند وغير ذلك .

چهاردهم: سپس علم مدنى، آن نوع سير و اخلاق و ملكاتى را كه اگر درمدينه‏ها يا در بين امتها تحقق يابند، موجب عمران آنها مى‏شود و اهل‏آن را به خيرات دنيوى و سعادت قصوى در آخرت نائل مى‏نمايند ، تمييز وتشخيص مى‏دهد و آنها را از آن نوع افعال و ملكاتى كه چنين كارآيى‏ندارند، جدا و متمايز مى‏سازد . و در حقيقت، آنچه به واسطه آن مى‏توان‏به سعادت قصوى نائل شد، همانا افعال و سير و اخلاق و شيم و ملكات‏ارادى فاضله هستند و تنها همينها خيرات هستند و همينها زيبايى‏هاى‏حقيقى هستند و غير از آنها، افعال و ملكات ديگر، گمان مى‏رود كه خيرو فضيلت و زيبا هستند; در حالى كه چنين نيستند; بلكه آنها در حقيقت‏شرور هستند . چهاردهم الف: علم مدنى بيان مى‏نمايد كه افعال و ملكاتى‏كه شاءنشان اين است كه در مدينه يا مدينه ها يا امت و يا امتهاتوزيع شوند تا با همكارى مشترك تحقق پيدا كنند، تنها با وجود رياستى‏امكان‏پذير است كه بتواند افعال و ملكات را در مدينه و در بين امت‏ايجاد نمايد و در حفظ آنها تلاش نمايد . تا زوال نيابند و از حياتشان‏رخت‏برنبندند و رياستى كه به مدد آن، اين سير و ملكات ايجاد و تحفظشود، متحقق نمى‏گردد مگر با فن و حرفه و صناعت و قدرتى كه از طريق‏آن، افعال در جامعه ايجاد و حفظ شوند و اين حرفه همانا فن پادشاهى وحرفه زمامدارى يا هر عنوانى كه انسان به جاى پادشاه بنامد، مى‏باشد.

و سياست در حقيقت فعل اين حرفه است كه عبارت است از انجام كارهايى‏كه به واسطه آنها سير و ملكات در مدينه و در بين امت ايجاد و تحفظمى‏شود و فن پادشاهى تشكيل شده‏است از معرفت‏به همه افعالى كه زمينه‏ايجاد سير و ملكات و سپس حفظ آنها را فراهم مى‏آورد. و رياستى كه‏عامل ايجاد و تحفظ سير و ملكاتى كه در مدينه يا امت‏سبب نيل به‏سعادت قصوى مى‏شوند، همانا رياست فاضله است و حرفه زمامدارى كه قوام‏اين رياست‏بدان بسته است همانا حرفه(فن) زمامدارى فاضله است و سياست‏ناشى از اين فن [هم] سياست فاضله است و مدينه و امت پيرو اين سياست‏فاضله «مدينه فاضله‏» و «امت فاضله‏» است و انسانى كه جزء اين‏مدينه يا امت مى‏باشد همانا انسان افاضل است. و رياست و فن زمامدارى‏و سياستى كه مقصود از آن نيل به سعادت قصوى يعنى سعادت حقيقى‏نيست‏بلكه غرضش تحصيل خير خاصى از خيرات دنيوى است. همان كه توده‏مردم تصور مى‏كنند خيرات هستند هيچكدام از اينها فاضله نيستند بلكه‏«رياست جاهله‏» و «سياست جاهله‏» و «مهنه جاهله‏» ناميده مى‏شوندبلكه اصلا «ملك‏» و پادشاهى ناميده نمى‏شوند زيرا ملك نزد قدماعبارت از مهنه(فن) ملكيه فاضله است و مدينه يا امت پيرو رياست جاهله‏به دليل افعال و ملكاتى كه رياست جاهله در آنها ايجاد نموده، به‏مدينه جاهله يا امت جاهله موسوم هستند و انسانى كه جزء اين مدينه[يا امت] است نيز «انسان جاهلى‏» ناميده مى‏شود و اين نوع رياست ومدينه‏ها و امتها انواع زيادى دارند كه هر نوعى به اعتبار غرضى كه ازخيرات ظنى قصد نموده، نامگذارى شده است كه آن خير يا لذت است‏ياكرامت و يا ثروت و يا غير اينهاست و ممكن است فرد يا افرادى كه جزءمدينه فاضله هستند با اراده خود يا بدون اراده در مدينه جاهله ساكن‏باشند كه البته آن انسان يا انسانها در اين مدينه جزء غريبى خواهندبود همان طورى كه اگر اتفاق بيافتد مثلا يك حيوانى پايش از پاى نوعى‏حيوان پست‏تر از خود باشد و حال كسى كه جزء مدينه جاهله است اگر درمدينه فاضله ساكن شود نيز همانند حيوانى مى‏ماند كه سرش از نوع‏حيوانى كه برتر از اوست، باشد و به همين دليل انسانهاى فاضلى كه‏مجبور شده‏اند به جهت فقدان مدينه فاضله در مدينه‏هاى جاهله مسكن‏گزينند هرگاه مدينه فاضله تحقق يابد آنها نيازمند هستند كه به سوى‏آن مهاجرت نمايند.

چهاردهم ب: و رياست فاضله بر دو قسم است: رياست‏اولى و رياست تابعه اولى اما رياست اولى عبارت از رياستى است كه‏بدوا در مدينه يا امت، سير و ملكات فاضله را ايجاد نمايد بدون آنكه‏پيش از آن وجود داشته باشد و [يا] او آنها را از سيرتهاى جاهله به‏سيرتهاى فاضله انتقال داده باشد [بلكه او ابتداء آنها را از طريق‏وحى دريافت و در مدينه ايجاد كرده است]. مع الوصف كسى كه به اين نوع‏رياست قيام مى‏كند رئيس اول است و رياست تابعه اولى عبارت از رياستى‏است كه در همه افعالش پيرو رياست اولى است و كسى كه بدان قيام‏مى‏كند «رئيس سنت‏» و «ملك سنت‏» ناميده مى‏شود و رياستش هم «رياست‏سنى‏» است. و فن زمامدارى فاضله اولى [از سه عنصر تشكيل شده است:]

1-از معرفت‏به همه افعالى كه سبب ايجاد سير و ملكات فاضله درمدينه‏ها و امتها مى‏شود. 2- و حفاظت و نگهدارى از آنها در بين‏مدينه‏ها و امتها و3- همچنين حراست آنها براى اينكه چيزى ازسيرتهاى جاهله به محدوده آنها وارد نشود زيرا آن سيرتها و رفتارهاى‏جاهله براى مدينه‏هاى فاضله آفت و مرض هستند. وضعيت صناعت طب نيزچنين است كه تشكيل شده از معرفت نسبت‏به همه افعالى كه موجب سلامتى‏در انسان و تحفظ آن و حراست از آن تا مرضى بر آن عارض نگردد.

چهاردهم ج: واضح است كه طبيعت‏بايد بداند كه اضداد در مقابل اضدادمقاومت مى‏كنند و همچنين بداند كه برودت در مقابل حرارت مقاومت مى‏كندو به اين نيز آگاه باشد كه ماءالشعير يا خرماى هندى در مقابل يرقان‏و زردى مقاومت مى‏كند و اين سه مورد بعضى اعم از بعضى ديگر است. پس‏اعم آن اين است كه اضداد در مقابل اضداد ايستادگى كنند و اخص آنهااين است كه ماءالشعير در مقابل يرقان مقاومت كند وقتى مى‏گوئيم برودت‏در مقابل حرارت مقاومت مى‏كند اين قول حد وسط بين اضداد اعم و اخص‏است. غير از اينكه طبيب در هنگام معالجه در واقع بدن تك تك افراد رامثل بدن زيد و بدن عمر را معالجه مى‏كند و در معالجه مرض يرقان زيد،به اين بسنده نمى‏كند كه اضداد در مقابل اضداد و ماء الشعير در مقابل‏يرقان مقاومت دارد، مگر آنكه بداند نوع خاص مريضى زيد، اخص امورى‏است كه در صناعتش شناخته است. بر اين اساس طبيب تحقيق مى‏كند تا به‏اين نتيجه برسد كه آيا مرض زيد يرقان است تا لازم باشد با ماءالشعيربا آن مقابله كرد از جهت اينكه شكمش از چيزهاى سرد و مرطوب پر بشود.

يا اينكه ماءالشعير موجب تصحيح خلط بدن [خون بلغم سودا و صفرا]و تراوش از بدن است و نبايد ترك شود و امثال اينها شناخت مطلق واجمالى به اينكه لازم است ماءالشعير نوشيده شود كفايت نمى‏كند مگرآنگه بداند چه مقدار از حيث زيادى بايد نوشيده شود و چگونگى مقدارمصرف از جهت غلظت و روانى و اينكه در چه زمانى از روز بايد نوشيده‏شود و در چه حالى از احوال فرد مريض بايد بدو نوشانيده شود. پس ازجهت كميت و كيفيت و زمان مصرف بايد اندازه‏گيرى شود. از طرفى طبيب‏قادر به اندازه‏گيرى نيست مگر آنكه مريض را مشاهده و معاينه كند تاتجويزات او متناسب با حال آن مريض باشد و واضح است كه اندازه‏گيرى[يعنى تشخيص مرض و تجويز دارو]تنها از راه استفاده از كتابهاى طبى‏كه فراگرفته و بر آنها مهارت يافته است و از راه تسلط بر شناخت‏كليات و مسائل عمومى كه در كتابهاى پزشكى ثبت‏شده، ميسر نيست‏بلكه‏با قوت ديگر پديد مى‏آيد كه از راه تمرين و ممارست در اعمال طبابت درتك تك مريضها [بدنها] و مداومت در مشاهده احوال آنها و تجربه‏اى كه‏در طول زمان از معاينه و معالجه و پى‏گيرى در مورد هر كدام از مريضهابدست آورده است. بنابر اين طبيب كامل هنگامى مهارتش تام و تمام است‏كه بتواند به مدد دو قوت كار كرد ناشى از مهارتش را تحقق بخشد: يكى‏توانايى بر شناخت كلياتى كه اجزاء صناعت طب را به طور مطلق تشكيل‏مى‏دهند و قدرت بر استيفاى آن تا چيزى از نظرش دور نماند. سپس قوتى‏است كه در طول كار طبابت در افراد مختلف تحصيل كرده است. چهاردهم د:

و وضعيت فن زمامدارى اولى نيز چنين است زيرا در وهله نخست مشتمل برمسائل كلى است كه انجام كارها و مسئوليتهاى زمامدارى تنها از راه‏معرفت‏بدان مسائل كلى و قدرت بر تحقق آنها كافى نيست. بلكه بايد ازقوت ديگرى برخوردار باشد كه آن را از تجربه طولانى و مشاهده بدست‏آورده است و به مدد آن مى‏تواند به تشخيص و تعيين افعال از جهت كميت‏و كيفيت و زمان و ساير چيزهايى كه در تقدير آن موءثر هستند،بپردازد. و فن زمامدارى مشروط به شرايطى است كه يا به حسب اين مدينه‏و آن مدينه و يا به حسب اين امت و آن امت است و يا به تناسب اين فردو آن فرد است و يا بر حسب حالتى است كه حادث مى‏شود و يا عارضى است‏كه در اين زمان يا آن زمان پديد مى‏آيد. زيرا افعال فن زمامدارى‏صرفا در مدينه‏هاى خاص و موردى متحقق مى‏شود يعنى در اين مدينه و آن‏مدينه يا اين امت و آن امت‏يا در مورد اين انسان و يا آن است و قوتى‏كه انسان به مدد آن مى‏تواند شرايطى را استنباط كند كه از طريق آنهابتواند افعال را به حسب آنچه در اين جمع و آن جمع يا اين مدينه و آن‏مدينه يا اين طائفه و آن طائفه يا اين طائفه يا اين فرد و آن فرد وبه حسب اين عارض يا آن عارض در مدينه يا در امت‏يا در فرد، مشاهده‏شده، تعيين و تقدير نمايد. قدما اين قوت را «تعقل‏» ناميده‏اند. واين قوه تعقل تنها از راه تحصيل معرفت‏به كليات صناعت زمامدارى واستيفاى كامل آن محقق نمى‏شود بلكه با تجربه طولانى در تك تك مواردبدست مى‏آيد.

پانزدهم: علم مدنى كه جزئى از فلسفه است‏محدود به مواردى است كه از آنها فحص مى‏شود كه شامل افعال و سير وملكات ارادى و ساير مسائل كلى و رسوم آنهاست و همچنين رسوم را معرفى‏و نقش آنها در چگونگى تقدير جزئيات مشخص مى‏كند كه با چه چيزى و به‏چه مقدارى قابل سنجش و اندازه‏گيرى است اما مع‏الوصف آنها را بدون‏تقدير و وضع بالفعل رها مى‏كند زيرا تقدير بالفعل در حوزه اختيارفلسفه نيست و مربوط به عامل ديگرى است. و چه بسا احوال و عوارضى كه‏تقدير به حسب آنها است غير متناهى باشد و احاطه به آنها مقدورنباشد. علم مدنى بر دو بخش تقسيم مى‏شود بخشى كه شامل «سعادت‏شنايى‏»است و بيان مى‏كند كه سعادت حقيقى و سعادت ظنى كدامند و افعال و سيرو اخلاق و شيم و ملكات ارادى كلى كه شاءنيت آن را دارند كه درمدينه‏ها و امتها ايجاد شوند.

شانزدهم: سپس انواع و اصناف فنون زمامدارى و رياستهاى غير فاضله رااحصاء مى‏نمايد كه چند نوع هستند. (همچنين) رسوم همه افعالى كه در هركدام از آنها صورت مى‏گيرد تا به غرض نهايى كه شهروندان تحت آن‏رياستها بايد بدان نائل شوند، ارائه مى‏دهد و بيان مى‏كند كه افعال وسير و ملكاتى كه غير فاضله هستند، همانا امراضى براى مدينه‏هاى فاضله‏مى‏باشند و سير و سياستهاى غير فاضله آفت و مرض «فن زمامدارى‏فاضله‏» هستند. و اما افعال و سير و ملكاتى كه در مدينه‏هاى غيرفاضله هستند، در حقيقت امراض و آفات مدينه‏هاى فاضله مى‏باشند .

هفدهم: علم مدنى سپس تعداد اسباب و جهاتى را كه از ناحيه آنها،غالبا رياستهاى فاضله استحاله مى‏شوند و ارزشهاى مدينه‏هاى فاضله، به‏ارزشها و ملكات غير فاضله تبديل مى‏گردند و چگونگى استحاله آنها رابه غير فاضله نيز بيان مى‏كند و همچنين اين علم، افعالى را كه به مددآنها، مدينه‏ها و سياستهاى فاضله ضبط و كنترل مى‏شوند تا فاسد نگردندو به غير فاضله تبديل نشوند و مسائلى را كه به واسطه آنها مى‏توان‏در صورت استحاله مدينه‏ها و سياستهاى فاضله به غير فاضله، آنها را به‏صحت و فضيلت‏بازگرداند، احصاء و شناسايى مى‏كند .

هيجدهم: علم مدنى سپس بيان مى‏كند كه فن زمامدارى فاضله اولى،نمى‏تواند افعالش را به طور كامل انجام دهد، مگر آنكه به كليات اين‏صناعت، معرفت‏حاصل باشد; يعنى اينكه فن زمامدارى با فلسفه نظرى‏پيوند زده شود . و تعقل با آن همراه شود و آن، عبارت از قوه‏اى است‏كه از تجربه ناشى از ممارست و تمرين در افعال صناعت در تك تك‏مدينه‏ها و امتها و افراد اين جماعت و آن جماعت‏به دست مى‏آيد و اين‏قوه در حقيقت، عبارت است از قدرت بر استنباط درست‏شرايطى كه به مددآن، مى‏توان افعال و سير و ملكات را به حسب اين جمع و آن جمع، اين‏مدينه و آن مدينه، اين امت و آن امت، تقدير و تعيين نمايد يا به حسب‏زمان كوتاه يا زمان طولانى مشخصى يا به حسب زمان (مطلق) اگرامكان‏پذير باشد. و همچنين تقدير آن به حسب حالتهاى ايجاد شده وعوارض پديد آمده در مدينه يا امت‏يا در جماعت‏خواهد بود و اين، همان‏است كه سبب تشكيل فن زمامدارى فاضله اولى است . اما رياست تابعه كه‏رياستش بر اساس سنت است، بالطبع نيازى به فلسفه ندارد و علم مدنى‏بيان مى‏كند كه بهتر و برتر آن است كه در مدينه‏ها و امتها رهبران وپادشاهان يعنى كسانى كه به صورت متوالى در طول زمان مى‏آيند، واجدشرايط رئيس اول باشند . اين علم، چگونگى اعمالى كه بايد انجام گيردتا پادشاهان كه پشت‏سر هم مى‏آيند همه برخوردار از فضيلت واحد باشند،ارائه مى‏دهد و اينكه چه شرايطى در فرزندان زمامداران مدينه ناياب‏است كه اگر در يكى از آنها يافت‏شود، اميد آن مى‏رود كه او مثل رئيس‏اول بتواند حاكم شود; مع الوصف علم مدنى چگونگى تربيت و بزرگ شدن وهمچنين راهها و وسايل پرورش او را براى اينكه پادشاه كامل شود،تبيين مى‏نمايد . و بيان مى‏دارد كه ملوكى كه رياستشان جاهله است و برآيين جاهليت فرمانروايى مى‏كنند، به كليات اين صناعت و به فلسفه‏نيازى پيدا نمى‏كنند; بلكه ممكن است هر كدام به مدد قوه تجربى به‏غرض خود برسد . اين قوه تجربى از طريق اعمال و افعالى كه به وسيله‏آن مقصود تامين مى‏شود، به دست مى‏آيد. چنين زمامدارى هنگامى به‏خواسته‏هاى خود از خيرات طنى مى‏رسد كه از نيروى قريحه ذاتى خبيثى‏برخوردار باشد. يعنى بر استنباط افعالى قادر باشد كه در سايه آن‏بتواند، افعال مورد نياز خود را تشخيص بدهد و آنچه در مورد اهل‏مدينه به كار مى‏گيرد. تقدير و تعيين نمايد. بنابراين، حرفه‏اى كه اوبه مدد آن فرمانروا شده است، از امورى تشكيل يافته است كه در سايه‏تجربه تحصيل شده است . حال چه با تجربه شخصى و يا با تجربه سايرفرمانروايانى كه در هدف با او شريك هستند و او از آن تجربه پيروى‏كرده يا بر آن پرورش يافته است و آنچه خود تجربه نموده و امورى راكه به مدد طبع پليد و حيله‏گرش از آن اصول تجربى استنباط نموده، برآن افزوده است .

نوزدهم: علم مدنى، سپس مراتب اشيايى كه در جمله عالم هستند و به طوركلى مراتب همه موجودات را معرفى مى‏نمايد و از چيزهايى آغاز مى‏كندكه آخرين مرحله از اجزاى عالم هستند و آن، عبارت از چيزهايى است(ماده نخستين و هيولا) كه بر هيچ چيز برترى و رياست ندارند و افعالى‏از آنها صادر مى‏شود كه تنها نقش خدمتگزارى دارند و نمى‏توان با آنهارياست داشت . و (در سير تصاعدى) از ماده نخستين، به چيزهايى مى‏توان‏رسيد كه به طور مستقيم و بدون واسطه بر مرتبه نخست، رياست دارند ودر واقع نزديكترين مرتبه‏اى هستند كه بر آن مرتبه نخست، رياست دارند. علم مدنى، مراتب رياست را در اين مرتبه معرفى مى‏نمايد كه از چه‏مراتبى برخوردار است و مقدار رياست آنها چقدر است و اينكه رياست دراين مرتبه تام و كامل نيست. و لذا هيئتها و قواى طبيعى كه از آنهابرخوردارند، بقدرى نيست كه به خاطر آنها رياستهاى مستقل و قائم‏بالذات به وجود آيد; بطورى كه از رياستهاى ديگر بى‏نياز گردد; بلكه(شناخت اين مرتبه به گونه‏اى است كه) به ضرورت، لازم است كه رياستهايى‏فوق آن موجود باشد تا آن را تدبير نمايند و از اين مرتبه دوم (علم‏مدنى) به نزديكترين مرتبه‏اى كه بر آن برترى دارد، بالا مى‏رود و درآنجا نيز مراتب رياست را شناسايى مى‏نمايد كه از چه مراتبى برخورداراست و مقدار رياست آن چقدر است و اينكه رياست در آن تام و كامل نيست‏ولذا هيئتها وقواى طبيعى كه از آن بهره‏مند است آن قدر نيست كه بخاطرآنها رياستهاى مستقل بوجود آيد بطورى كه از رياستهاى ديگر بى‏نيازگردد بلكه (ساخت آن بگونه‏اى است كه) به ضرورت لازم است كه رياستهايى‏فوق آن موجود باشد تا آن را تدبير نمايند . علم مدنى از اين مرتبه‏سوم، به نزديكترين مرتبه‏اى كه بر آن برترى و رياست دارد، بالا مى‏رودو در آنجا مراتب رياست را شناسايى مى‏كند كه از چه مراتبى برخورداربوده و چه مقدار رياست دارند و اينكه، رياست آن نيز تام و كامل‏نيست; اگر چه نسبت‏به رياستهاى قبلى كاملتر است . و همچنين بيان‏مى‏دارد كه هيئتها و قواى طبيعى كه از آنها بهره‏مند است، آن قدر نيست‏كه به خاطر آنها، رياستهاى آن قائم بالذات باشد به طورى كه ازرياستهاى ديگر بى‏نياز گردد; بلكه (ساخت اين مرتبه به گونه‏اى است كه)به ضرورت، لازم است كه رياستهايى فوق آن موجود باشد تا آن را تد بيرنمايند . علم مدنى از اين مرتبه چهارم نيز به نزديكترين مرتبه‏اى كه‏بر آن برترى دارد، صعود مى‏كند و هر آنچه را در مراتب قبلى شناسايى وبيان مى‏كرد به اين مرتبه نيز ارائه مى‏دهد. پس همواره سير تصاعدى ازمرتبه پايين به مراتب بالاتر كه رياستشان برتر و كاملتر است ، ادامه‏مى‏يابد و اين چنين سيرى از كاملتر به كاملتر از آن، ادامه مى‏يابد تابرسد به كاملترين موجودات و بيان مى‏كند كه هرگاه به مرتبه برتر وبه آن موجودى كه فى نفسه كاملترين است و برترين رياست را دارد . لازم‏است كه تعداد موجوداتى كه در آن مرتبه هستند، كمتر باشد و هر كدام‏از موجودات در آن، فى نفسه از وحدت بيشترى برخوردار باشد و كثرتش‏اندك باشد و مع الوصف كثرت و وحدتى را كه در موجودات هست، تبيين‏مى‏نمايد و همواره صعود و سير تكاملى در نظام هستى ادامه مى‏يابد و ازمرتبه‏اى از رياست‏به مرتبه رياست‏بالاتر از آن صعود مى‏شود تا بدان‏مرتبت منتهى شود كه در آن مرتبه، جز يك موجود واحد در آن وجود ندارد. كه آن موجود، از جهت عددى واحد است و از همه وجوه وحدت نيز واحداست و ممكن نيست كه فوق آن رياستى باشد; بلكه رئيسى كه در اين مرتبه‏است. تمام هستى مادون خويش را تدبير مى‏نمايد و اصولا ممكن نيست كه‏خود او را موجود ديگرى تدبير نمايد و موجودات مادونش بر او رياست‏نمايند . جنين موجودى هيچ‏گونه نقصى در ذات خويش و هيچ وجهى از وجوهش‏ندارد و هيچ كمالى برتر از كمالش و هيچ وجودى برتر از وجودش،امكان‏پذير نيست. هر آنچه غير اوست، به يك وجهى از وجوه از نقص‏برخوردار است و نزديكترين مراتب به او، كاملترين مرتبه‏اى است كه بعداز مرتبه او قرار دارد .

بيستم: سپس همواره چنين است كه (در سير نزولى) هر گاه از مراتب بالابه مراتب پايين تنزل شود، موجودات در هر مرتبه (پايينتر) از كثرت‏بيشتر و كمال كمترى برخوردارند و (امر چنين است) تا برسد به آخرين‏موجود كه عبارت از موجودى است كه تمام افعالش خدمتگزارى به مراتب‏بالاست و خود پست‏ترين مرتبه وجود را دارد . (و چيزى از نظر تاخروجودى از آن پست‏تر نيست) و هيچ‏گاه امكان ندارد كه افعالش، افعال‏رياست‏باشد. و اما آن موجود اول يگانه قديم كه هيچ چيز نمى‏تواند برآن پيشى گيرد; به هيچ وجه امكان ندارد كه فعلش، فعل خدمتى باشد واما هر كدام از موجودات متوسط (بين موجود اول و موجود آخر)كه درمراتب پايينتر از رئيس اول قرار دارند، افعالشان، افعال رياستى است‏كه با آنها به رئيس اول خدمت مى‏كنند . علم مدنى (با اين هستى‏شناسى)ائتلاف و ارتباط بعضى از مراتب نسبت‏به بعضى ديگر و انتظام آنها وانتظام افعال آنها و معاضدت آنها را با يكديگر بيان مى‏كند; به‏طورى‏كه با همه كثرت، همانند شى‏ء واحدى هستند كه ناشى از نيروى تدبير آن‏موجود واحد و جريان آن در همه آنها به قدر وسع و مرتبه وجودى‏آنهاست و به تناسب جايگاه و لياقت طبيعى كه هر موجودى در هر مرتبه‏وجودى دارد و به حسب افعال و كار ويژه‏هايى كه به آنها واگذار شده;اعم از آنكه صرفا خدمت‏باشد يا صرفا رياست‏باشد و يا از هر دوبرخوردار باشد .

بيست و يكم: همين علم مدنى، نظاير اين سلسله مراتب هستى را در قواى‏نفسانى آدمى اخذ مى‏نمايد .

بيست و دوم: بعد از آن، نظاير اين سلسله مراتب هستى را در اعضاى بدن‏آدمى اخذ مى‏نمايد .

بيست و سوم: سپس علم مدنى، نظاير اين سلسله مراتب را نيز در مدينه‏فاضله مطالعه مى‏نمايد و مقام و منزلت زمامدار و رئيس اول را به‏منزله خدايى كه مدبر اول همه موجودات و همه هستى و همه اصنافى كه‏در آن است، قرار مى‏دهد .

بيست و چهارم: سپس در (سير نزولى) همواره از مرتبه بالا به مرتبه‏پايين تنزل مى‏شود تا در اقسام اهل مدينه منتهى شود به گروههايى كه‏افعال آنها به گونه‏اى است كه با آنها، نمى‏توانند رياست كنند; بلكه‏تنها كارايى خدمت دارند و ملكات ارادى كه واجد آن هستند، آنها نيزشاءنيت رياست ندارند و تنها براى خدمت كردن مى‏باشند و طوائف وگروههايى كه در مراتب وسط (بين رئيس اول و خدمتگزاران) هستند .

افعال آنها به گونه‏اى است كه با آن، بر فرودستان رياست مى‏كنند و به‏مافوق خدمت مى‏كنند (و در سير تصاعدى) از نزديكترين مرتبه به‏نزديكترين، تا برسد به مرتبه ملك كه كاملترين هيئتها و افعال رادارد و به همين دليل، از كاملترين رياست‏برخوردار است تا منتهى شودبه مرتبه فن پادشاهى و حرفه زمامدارى . و واضح است كه اين حرفه‏زمامدارى، ممكن نيست كه با آن به كسى خدمت كرد; بلكه ملكه است كه‏تنها مقام برتر و شاءنيت رياست دارد .

بيست و پنجم: سپس علم مدنى از نخستين مراتب كه همان مراتب خدمت است،آغاز مى‏كند و به نزديكترين مراتب رياست مافوق سير مى‏كند و اين سيرتصاعدى به صورت گفتار و توصيف، همواره از مرتبه پايين به مرتبه‏بالا ادامه دارد تا به مرتبه ملك و فرمانرواى مدينه كه شان رياست‏دارد نه شان خدمت، برسد .

بيست و ششم: سپس از اين مرتبه، صعود مى‏شود به مرتبه مدبر و پادشاه‏مدينه فاضله و رئيس اول كه از جنس موجودات روحانى است و آن، موجودى‏است كه روح الامين (وعقل فعال) است و همان است كه خداوند تعالى به‏واسطه آن، به رئيس اول مدينه وحى مى‏كند . (در اينجا) به مرتبه آن‏نظر مى‏شود كه از چه مرتبه‏اى در بين مراتب روحانى برخوردار است .

بيست و هفتم: سپس همواره به همين صورت صعودى در تعريف و بيان، سيرمى‏شود تا منتهى گردد به خداوند جل ثنائه و تبيين مى‏شود كه چگونه وحى‏به صورت سلسله مراتب از ناحيه خداوند به رئيس اول نازل مى‏شود و رئيس‏اول، به مدد وحى الهى مدينه يا امت و يا امتها (معموره ارض) راتدبير مى‏كند و تدبير او، به هر بخشى از بخشهاى مدينه به ترتيب ازبالا به پايينترين بخش نافذ خواهد بود . و علم مدنى تبيين مى‏نمايدخداى تعالى همان‏طورى كه مدبر همه عالم است. مدبر مدينه فاضله نيزمى‏باشد (با اين تفاوت كه) تدبير عالم به يك صورتى است و تدبير مدينه‏فاضله به صورت ديگر مى‏باشد و بين هر دو نوع تدبير، تناسب وجود داردو همچنين لازم است كه بين اجزاى امت فاضله، ائتلاف و ارتباط و انتظام‏عملى باشد آنچه از ائتلاف و ارتباط و انتظام و همكارى عملى در اجزاى‏عالم وجود دارد ناشى از هيئتهاى طبيعى است در حالى كه آن ارتباط وانتظام و همكارى عملى در مدينه فاضله و در امت فاضله، ناشى ازهيئتها و ملكات ارادى است . و همان‏طورى كه مدبر عالم، در اجزاى آن‏هيئتهاى طبيعى به وجود آورده است كه به مدد آنها، ائتلاف و انتظام وارتباط و همكارى عملى شكل گرفته است، به طورى كه با همه كثرت اجزاو كثرت افعال آنها، همانند شى‏ء واحدى مى‏ماند كه فعل واحد براى غرض‏واحدى دارد; همين‏طور مدبر (مدينه) و امت لازم است در نفوس اقسام امت‏و مدينه، هيئتها و ملكات ارادى را ترسيم و به وجود آورد كه آنها رابه ائتلاف و ارتباط و همكارى عملى بين اجزاء وادار نمايد تا امت وامتها با همه كثرت انواع و اختلاف مراتب و كثرت افعال، همانند شى‏ءواحدى بشود كه كار واحدى را براى رسيدن به غرض واحدى انجام مى‏دهد .

و اگر كسى در اعضاى بدن انسان تامل نمايد، نظير اين سيستم سلسله‏مراتبى را ملاحظه خواهد كرد و همان‏طورى كه مدبر عالم، به عالم واجزاى آن، به همراه خلقت و غرائزى كه در آن تعبيه كرده است، چيزهاى‏ديگرى را اعطا نموده است كه به مدد آنها، وجود عالم و اجزاى آن، براساس همان خلقتشان در مدت زمان طولانى باقى و تداوم يابد ; همين‏طورمدبر امت فاضله، لازم است چنين عمل كند و شايسته است او به اين بسنده‏ننمايد كه صرفا در نفوس آنها، هيئتها و ملكات فاضله‏اى ايجاد كند تابه مدد آنها، ائتلاف و ارتباط و همكارى عملى ايجاد شود و (بلكه)چيزهاى ديگرى كه سبب ابقاء و تداوم فضايل و خيرات مى‏شود و به‏طوركلى، لازم است كه مدبر امت‏به خداوند تاسى نمايد و از آثار و نتايج‏تدبير مدبر عالم تبعيت نمايد، در آنچه به انواع موجودات عطا نموده ودر آنچه از امور غريزى و فطرى و هيئتهاى طبيعى در موجودات به وجودآورده و در درون آنها تعبيه نموده است; به طورى كه در هر كدام ازانواع و اصناف آن موجود است، به تناسب مرتبه وجودى فرد و جايگاه آن‏در مجموعه عالم، تمام خيرات طبيعى به او عطا گرديده است . پس، مدبرمدينه و امت نيز بايد در مدينه‏ها و امتها، نظاير آن از جمله صناعات‏و هيئتها و ملكات ارادى را ايجاد نمايد تا تمام خيرات ارادى را درهر كدام از مدينه‏ها و امتها به تناسب مرتبه و استحقاق آن استيفاءنمايد . . . . و تا به واسطه آن، جماعتهاى امتها و مدينه‏ها به‏سعادت دنيوى و اخروى نائل شوند و به خاطر اين، لازم است كه رئيس اول‏مدينه فاضله نسبت‏به فلسفه نظرى به طور كامل معرفت داشته باشد ;زيرا اطلاع از تدبير خداوند در عالم و تاسى به آن ممكن نيست، مگر ازطريق فلسفه نظرى. و علم مدنى علاوه بر اينها، بيان مى‏كند كه همه‏اينها امكان‏پذير نيست، مگر آنكه در مدينه‏ها، «مله مشترك‏» و دين‏واحد كه آراء و اعتقادات و رفتار و كردار آنها بر محور آن دين‏هماهنگ شود و انواع و اقسام مدينه‏ها با هم مئتلف و مرتبط و منتظم‏شده و با تعاون و تعامل، افعالشان معاضد و مكمل يكديگر باشد تا به‏غرض نهايى كه همانا سعادت قصوى است، نائل بشوند .