مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 6

جايگاه سياست در انديشه فيض كاشانى (ره)

على خالقى

مقدمه:

محمد ابن مرتضى ابن محمود، مشهور به ملامحسن فيض كاشانى از عالمان بزرگ عهد صفوى است كه در سال‏1007 ه.. ق، در كاشان و در يك خانواده‏اهل دانش و فضل، چشم به جهان گشود. وى تحصيلات اوليه خود را ازمحضر دايى خود كه ممتاز عصر خويش بوده آغاز كرده و پس از آن، متوجه‏اصفهان شد. و برخى از رشته‏هاى علمى را در آنجا فرا گرفته و جهت‏استفاده از محضر فقيه عصر، سيد ما جد ابن هاشم صادقى بحرانى به‏شيراز رفت. و پس از آن، دوباره به اصفهان بازگشت از محضر شيخ بهاءالدين محمد عاملى اجازه روايت‏حديث گرفته و سپس راه حجاز در پيش‏گرفت. و در آن سفر، خدمت‏شيخ محمد ابن شيخ حسن ابن شيخ زين الدين‏عاملى رسيده و از ايشان نيز اجازه نقل حديث گرفت. پس از آن ملامحسن‏در قم خدمت صدر المتالهين به تحصيل علوم عقلى همت گماشت و پس ازمهاجرت ايشان به شيراز، فيض در آنجا اقامت نمود و به دامادى ايشان‏نائل گرديد. فيض پس از آن، به كاشان برگشته و مشغول تدريس و تاليف‏كتب شده و به ترويج جمعه و جماعات در ميان مردم پرداخت. وى ازمعاصرين شاه صفى (1038 1052) بوده است. همانگونه از نوشته‏هاى خودفيض بر مى‏آيد، ايشان مورد توجه شاهان صفوى بوده است و از سوى آنهابه ماندن در دربار و همكارى با آنها فرا خوانده شده كه فيض ازپذيرفتن اين امر، خود دارى نموده است. فيض همچنين در زمان شاه‏عباس نيز مورد عنايت وى بوده است و از سوى شاه عباس مامور اقامه‏نماز جمعه در اصفهان گرديده است. وى دليل پذيرش اين منصب از سوى‏شاه عباس صفوى را چنين بيان داشته است: «.. رابطه روان بخش ايمان‏به شرع مطهر محمد(ص) وقتى صورت استحكام مى‏پذيرد كه مؤمن با هر يك‏از كاينات كه در مراتب عوالم و حضرات، عقد مقابله و مماثله بسته‏باشد، در اين جمعيت آباد نشات انسانى، بدان عهد وفا فرمايد و به‏مقتضاى هر يك قيام نمايد تا امتثال قرآن همگى نموده باشد... و اين‏معنا جز به اختلاط با اهل زمان و مقاسات حوادث دوران صورت نمى‏بندد.»

پس ايشان وظيفه خود را در آن ديد كه «در بازار آميزش و اختلاط پاى‏به سنگ حادثه بر آورده‏» و از آنجا كه خود را «در سايه درخت‏دولتى‏» مى‏بيند كه «با وجود كمال عظمت و وفور حشمت، به مقتضاى‏«الملك و الدين تواءمان‏» استقرار قواعد ملك را به استمرار دين‏منوط فرموده و اطراد امور مملكت را به استاق اعمال دولت، شريك‏العنان ساخته‏» پس در صدد دستيارى رفيق دولت و پايمردى توفيق و نصرت‏آن برآمد.

مفهوم سياست:

فيض كاشانى مانند ديگر متفكران اسلامى، مفهوم سياست را بيشتر در قالب معناى لغوى آن، مورد توجه قرار داده و آن را با توجه به مبانى‏هستى‏شناسى و انسان‏شناسى خود تعريف نموده است.

بنابراين، وى با توجه به نگرش خود درباره انسان، سياست را عبارت‏از: «تسويس و تربيت انسانها در جهت رسيدن به صلاحيت كمالى آنها» و«تدبير و كشاندن آنها به طريق خير و سعادت‏» دانسته و معتقد است‏كه انسان، به تاييد آيات الهى [والله‏اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون‏شيئا ] در ابتداى آفرينش خود، خالى از كمالى است كه براى رسيدن به‏آن خلق شده و از غايتى كه براى او قرار داده شده، به دور است; درحالى كه اگر اسباب و شرايط فراهم باشد، فطرتا قابليت رسيدن به آن‏را داراست. اما انسان به مقتضاى جبلت‏خود، از رسيدن به كمال و غايت‏مزبور باز داشته شده است; چرا كه غالبا پيرو قوا، طينت و هواهايى‏است كه مزاج و طبيعتش اقتضا مى‏كند. از اين رو، واجب است كه براى‏انسان، سياستى باشد كه او را تسويس نموده و او را براى رسيدن به‏صلاحيت كمالى‏اش تربيت نمايد. و او را تدبير نموده و در طريق خير وسعادت قرار دهد، و گرنه در همان مرتبه حيوانى باقى مانده و از نعيم‏دائمى محروم خواهد بود.

وى همچنين با تاكيد بر ضرورت زندگى‏اجتماعى انسانها، معتقد است كه «انسانها محتاج به تمدن و اجتماع وتعاون مى‏باشند; زيرا كه نمى‏توانند به تنهائى زندگى كرده و تدبيرات‏مختلف زندگى را بدون همكارى ديگر همنوعان خود متولى شوند; بلكه‏نيازمند همكارى و يارى ديگران هستند. از اين رو است كه تعدد وتحزب در ميان آنها پديد مى‏آيد و زندگى مدنى شكل مى‏گيرد. و در اين‏زندگى اجتماعى آنان، در معاملات و مناكحات و جنايات، نيازمند قانونى‏مى‏شوند كه محل رجوع همگان باشد و عدل را در ميان همه آنها حكمفرماسازد.»

و اين قانون از نظر وى، همان شرع و عرف است كه در صورتى كه مشتمل برسلطنت و قدرت باشد، سياست ناميده مى‏شود.

بنابراين، سياست از نظر فيض كاشانى، عبارت است از:

1- تسويس و تربيت انسان در جهت رسيدن به صلاحيت كمالى وجودش;

2- قرار دادن انسان در طريق خير و سعادت;

3- اهتمام بر تدبير معاش و معاد انسانها;

4- تجميع افراد بشرى در نظامى شايسته جماعات بشرى;

5- و بالاخره استعمال عقل عملى و تهذيب اخلاق; چه سائس از خارج باشد،مثل سلطان، چه از داخل باشد، مثل حسن تدابير نفس.

انواع سياست:

براى روشنتر شدن تعاريف ارائه شده از سوى فيض كاشانى درباره سياست، به انواع سياست از منظر ايشان مى‏پردازيم. همانطور كه از آثار وى‏استفاده مى‏شود، وى سياست را به چند نوع تقسيم كرده است:

1- ابتدايى‏ترين تقسيمى كه مى‏توان آن را در انديشه فيض بر تقسيمات‏ديگر او از سياست مقدم داشت، تقسيم سياست‏به سياست‏شرعى و سياست‏عرفى يا ضروريه غير شرعى مى‏باشد. سياست‏شرعى از نظر وى، سياستى است‏كه «عالم ملك را در خدمت عالم ملكوت در آورده، انسانها را به سوى‏خداى متعال سوق داده، شهوات را در خدمت عقول قرار داده، دنيا را به‏آخرت ارجاع نموده و انسانها را به سوى اين امور بر انگيخته و از عكس‏آنها منع نمايد; تا خلايق را از عذاب آخرت و وبال و وخامت عافيت وسوء المآل نجات داده و آنها را بر حسب استعدادشان، به سعادت قصوى‏رساند.»

و در مقابل اين سياست‏شرعى كه غرض اصلى رسل الهى بوده‏است، فيض «سياست ضرورى‏» را قرار داده و معتقد ست‏سياست ضروريه،سياستى است كه تنها به «حفظ اجتماع ضرورى‏» انسانها مى‏پردازد،اگر چه منوط به تغلب و جارى مجراى آن باشد. فيض از اين سياست‏به‏«سياست دنيويه‏» نيز تعبير كرده و معتقد است; چنين سياستى نسبت‏به‏پيامبر بالعرض لازم شده است.» ظاهرا اين نوع سياست ضروريه يادنيويه در تعبير فيض ملهم از نظريات غزالى بوده است. غزالى آنچنان‏كه فيض آورده است، در تعريف سياست مى‏گويد: «و السياسه هى لتاليف والاجتماع و التعاون على اسباب المعيشه و ضبطها»

و لذا فيض نيز درتعريف سياست ضروريه يا غير شرعى مى‏گويد: «السياسه... تحرك الاشخاص‏البشريه ليجمعهم على نظام مصلح لجماعاتهم و انما تصدر عن النفوس‏الجزئيه‏»

بنابر تعريف مزبور، سياست ضروريه يا غير شرعى «اصلاح‏جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مى‏كند تا در دنيا باشندو بس، و آن از نفوس جزئيه صادر مى‏شود كه خطا بر ايشان رواست.»ولى سياست‏شرعى آنچنان كه بيان شد، از نظر وى سياستى است كه‏«تحرك النفوس و قواها الى ما وكلت‏به فى عالم التركيب من مواصله‏نظام الكل و يذكر معادها الى العالم الاعلى و يزجرها من الانحطاط الى‏الشهوه و الغضب و ما يتركب منهما و يتفرع عليها و انما تصدر عن‏العقول الكليه الكامله.»

يعنى سياست‏شرعى «اصلاح جمعيت كل و نظام‏مجموع دنيا و آخرت با هم با بقاى صلاح هر يك در هر يك، [مى‏كند]. پس‏ناچار به ياد جماعت دهد كه ايشان را، باز گشت‏به عالمى بالاتر از اين‏عالم خواهد بود كه باقى و جاويد باشد و آنكه سعادت حقيقى، آن است وآنكه آن، حاصل نمى‏شود مگر به گردانيدن رغبت از شهوات و لذات اين‏جهان، پس تمييز كند ميان كارهايى كه در آخرت سودمند باشد و كارهايى‏كه در آنجا سود ندهد يا ضرر رساند و به مثوبات آن، اميدوار گرداند وبه عقوبات اين، بيم كند و اين، صادر نمى‏شود مگر از عقول كليه كامله‏كه معصوم‏اند از خطا و زلل.»

2- فيض همچنين به تبع غزالى، سياست را از منظرى ديگر به مراتب‏مختلفى قابل تقسيم دانسته و معتقداست كه سياست‏به معناى استصلاح خلق‏و ارشاد آنها به سوى طريق مستقيم منجى در دنيا و آخرت را مى‏توان ازحيث‏سائسين نيز به چند نوع يا مرتبه تقسيم كرد:

الف سياست انبيا: اين نوع سياست كه از نظر فيض، سياست «انسان‏كامل‏» مى‏باشد، كاملترين نوع سياست مى‏باشد، زيرا كه هم تاليف و حفظ‏اجتماع ضرورى انسانها را مى‏نمايد و هم به تقويت جنبه عالى زندگى‏انسان مى‏پردازد.

ب- سياست ملوك و سلاطين: به اعتقاد فيض، اين نوع‏سياست، تنها اصلاح جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مى‏كندتا در دنيا باشند و بس. از اين رو وى، اين نوع سياست را سياست‏دنيويه و سياست ضروريه ناميده و آن را تنها، حافظ اجتماع ضرورى‏انسانها مى‏داند.

ج- سياست علما: علما از نظر فيض سه طايفه‏اند.

«يكى، آنانند كه علم ظاهر دانند و بس و ايشان مانند چراغند كه خودرا سوزند و ديگران را افروزند» از نظر وى، اين دسته از علما «راصلاحيت رهبرى خلايق نيست; اگر چه عوام بديشان مهتدى مى‏شوند و بالعرض‏منتفع مى‏گردند» دوم، «آنانند كه علم باطن دانند و بس. و ايشان‏مانند ستاره‏اند روشنايى او از حوالى خودش تجاوز نكند و از اين طايفه‏نيز رهبرى نيايد مگر كم; چرا كه بيش از گليم خود، از آب بيرون‏نتوانند كشيد. به جهت آنكه علم باطن بى‏ظاهر، سعت و احاطت نتواندداشت و به كمال نتواند رسيد.» دسته سوم، علمايى هستند كه «هم علم‏ظاهر دانند و هم علم باطن و مثل ايشان، مثل آفتاب است كه عالمى راروشن تواند داشت و ايشانند كه سزاوار راهنمايى و رهبرى خلايقند، چه‏يكى از ايشان، شرق و غرب عالم را فرا تواند رسيد و قطب وقت‏خويش،تواند بود.»

3- فيض همچنين در ذيل عبارت «حسن السياسه‏» نيز كه در روايت امام‏صادق وارد شده، سياست را به دو نوع، سياست از خارج و سياست ازداخل تقسيم كرده و مى‏گويد: «حسن السياسه‏» يعنى «استعمال عقل‏عملى و تهذيب اخلاق; چه سائس از خارج باشد، مثل سلطان و چه از داخل‏باشد، مثل حسن تدابير نفس‏» همه اين تقسيمات فيض را مى‏توان درهمان تقسيم ابتدايى وى جمع كرد. به اين معنا كه سياست از منظر وى،يا سياست‏شرعى است كه از سوى پيامبر و جانشينان معصوم وى و ياعلمايى كه عالم به ظاهر و باطن هستند، اعمال مى‏شود و سياست غير شرعى‏كه از سوى غير معصومين اعمال مى‏شود; اگر چه صلاحيت آن را نداشته‏باشند و تنها از راه تغلب و زور صاحب آن شده باشند. فيض از اين نوع‏سياست، به سياست دنيويه يا عرضيه و ضروريه ياد مى‏نمايد كه به اعتقادوى، به هر حال در صورت عدم امكان سياست‏شرعى، از اين نوع سياست لابدو گريزى نيست.

جايگاه سياست:

بر اساس آنچه از تعريف و انواع سياست از منظر فيض آورده شد، چنين‏مى‏توان نتيجه گرفت كه سياست از نظر وى، آن فعلى است كه به تسويس وتربيت انسان مى‏پردازد تا او را به صلاحيت كمالى‏اش رسانده و زندگى اورا تدبير نموده و او را به سوى خير و سعادت رهنمون گردد. بنابراين،سياست آنچنان كه فيض از قول غزالى نقل كرده است، از اشراف افعال‏انسانى در تنظيم زندگى اجتماعى اوست و به واسطه آن است كه تاليف واستصلاح خلق و ارشاد آنها به سوى خير و سعادت دنيوى و اخروى، حاصل‏مى‏گردد.

از اين رو فيض نيز سياست را يكى از حكام پنچگانه حاكم برانسان (عقل، شرع، طبع، عادت) دانسته و معتقد است. سياست اگر چه درميان اين حكام پنچگانه پائينتر از همه قرار دارد و ليكن بر همه آنهاحكم مى‏راند و بر همه آنها غالب و مستولى است. به اعتقاد وى، از ميان‏حكام پنجگانه فوق، جايگاه عقل از همه بالاتر است، و «هرگاه كامل‏باشد، مقدم ست‏بر ساير حكام. تا او باشد، ديگرى را حكم نمى‏رسد، پس‏اگر ديگرى به خلاف او حكم كند، نبايد شنيد; چرا كه او اشرف و افضل‏است از همه و با شرع موافق است و هميشه، ساير حكام تابع وى هستند،همچنين عقل، احتياج به ترجيح و تمييز ندارد، چرا كه تعارض و اشتباه‏نزد او نمى‏باشد، ليكن اين عقل، مختص به انبيا و اولياست و كسى را كه‏اين عقل نباشد، بايد كه شرع بر همه مقدم دارد، چرا كه شرع قائم مقام‏عقل كامل است‏براى كسى كه عقل كامل ندارد. سپس صاحب عقل ناقص رابايد تابع شرع شود; يعنى كسى كه شرع را مخالف عقل خود يابد، بايد كه‏عقل خود را به خطا منسوب دارد و طعن در شرع نكند. و بعد از عقل وشرع، طبع و عادت است و چون اين هر دو را در بدن آدمى براى آن‏گذاشته‏اند كه آن را مدتى به پاى دارد تا روح در آن كسب كمال كند وبه منتهاى كمالى كه لايق اوست‏برسد، پس هرگاه حكم ايشان بايكديگرمختلف شود، حكم هر كدام كه در اين غرض بيشتر مدخليت دارد، مقدم بايدداشت، چرا كه در اين هنگام، بيشتر اطاعت‏خالق خود كرده و به مصلحتى‏كه از براى آن مخلوق شده، بيشتر اقدام نموده اگر هر دو مساوى باشنددر اين غرض، يا هيچ كدام را مدخلى نباشد، هر كدام را خواهد، مقدم‏دارد. چه، در اين هنگام، اطاعت و عصيان ايشان يكسان است. و سياست‏هرگاه مدد عقل و شرع بيشتر كند از طبع و عادت، مقدم است‏بر طبع وعادت.

بنابراين، سياست اگر چه از نظر وى اخس و پائينتر از حكام‏ديگر است; ولى در عين حال بر همه آنها حكم مى‏كند و حكام ديگر نيزمادامى كه سياست‏با قوانين عقل و شرع مخالفت نكند، امر به متابعت اومى‏كنند; چرا كه در زندگى اجتماعى لابدى از چنين سياستى نيست. و«اگر لجام و قيود آن نبودى، مركب بدن خود سركشى و اتباع شهوات،آسان بودى و استغراق در لذات فانى كه منافى مقصد اصلى است روز به‏روز زياده شدى.»

رابطه دين و سياست:

همچنانكه در بيان انواع سياست از ديدگاه فيض آورديم. وى دو نوع‏سياست‏شرعى و ضرورى را در زمان خود از هم باز شناخته و معتقد است;سياست موجود و حاكم بر جامعه آن روز، از نوع سياست ضرورى و دنيويه‏بوده و لذا تنها به «حفظ اجتماع ضرورى‏» پرداخته و اصلاح جمعيت نفوس‏جزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مى‏نمايد تا در دنيا باشند و بس. واگر چه از طريق غلبه و سلطه حاكم شده‏اند; ولى لابدى از آن نيست. درحالى كه سياست‏شرعى عبارت است از: «استخدام عالم ملك در خدمت عالم‏ملكوت و سوق دادن خلق به سوى خداوند متعال و...» از اين رو، چنين‏سياستى اصلاح جمعيت كل و نظام مجموع دنيا و آخرت با هم با بقاى صلاح‏هر يك در هر يك مى‏نمايد و صادر نمى‏شود، مگر از عقول كليه كامله كه‏معصوم از خطا و زلل مى‏باشند. بنابراين، سياست‏شرعى، مطلوبترين نوع‏سياست در جامعه است; چرا كه اين همان سياستى است كه غرض اصلى ازارسال رسل و وضع شرايع، همان بوده است. چنين سياستى از نظر فيض،هيچ نوعى جدايى با شريعت ندارد; زيرا كه شريعت علاوه بر حفظ اجتماع‏ضرورى، به تدبير معاد و جنبه‏هاى عالى زندگى انسان نيز مى‏پردازد. اماسياست ضروريه يا دنيويه كه فيض آن را عرف مشتمل بر استيلاء و سلطنت‏معرفى كرده، «شرع را فرمان مى‏برد و احكام شرع را انقياد مى‏نمايد[كه در اين صورت] ظاهر عالم كه ملك است منقاد باطن عالم كه ملكوت‏است، محسوسات در سايه معقولات در مى‏آيند و اجزاء به جانب كل حركت‏مى‏نمايند و رغبت در باقيات صالحات پديد مى‏آيد و زهد در فانيات‏هالكات به حصول مى‏پيوندد و راحت از موءذيات حاصل مى‏گردد و خيرات به‏عادات مكتسب مى‏گردد، و هر روز كه بر آدمى مى‏گذرد، بهتر از روز پيش‏مى‏باشد او را، پس حق تعالى روز به روز بندگان را هدايت مى‏كند و نصرت‏مى‏دهد و توفيق مى‏بخشد، خصوصا پادشاهى را كه رعيت را بر انقياد شرع‏داشته و خود نيز انقياد نموده و گاه باشد كه بر دل آن پادشاه ازانوار ملكوت، آن مقدار نازل مى‏شود كه دلش به آن نشات بينا مى‏شود واو را نشوق تشبه به روحانيت‏به درجات عاليه رسانده تا چنان كه دراين نشات پادشاه است، در آن نشات نيز پادشاه باشد; چرا كه [عمل]او باعث هدايت جمعى كثير از رعيت‏شده [است] پس ناچار روحانيت او رااز روحانيت هر يك از ايشان، پيوسته اثرها و مددها مى‏رسد.» ولى گاهى‏نيز اين سياست ضروريه يا دنيويه، فرمان شرع نمى‏برد، كه در اين صورت‏«حواس امير مى‏شوند بر عقول و ملكوت مسخر ملك مى‏گردد و خشوع وانقياد سافل، عالى را روى در زوال مى‏نهد و رغبت در فانيات پديدمى‏آيد و زهد در باقيات صالحات به حصول مى‏پيوندد و شرور به عادات‏مكتب مى‏گردد و هر روز كه بر آدمى مى‏گذرد، بدتر از روز پيش مى‏باشد اورا، پس حق تعالى روز به روز بندگان را فرو مى‏گذارد و هدايت و نصرت‏از ايشان باز مى‏گيرد»

و لذاست كه فيض همچون استادش صدرالمتالهين، معتقد است كه: «نسبت‏سياست‏به شرع، به منزله جسد است‏به روح و عبد است‏به مولى . پس گاهى از او فرمان مى‏برد و گاه نه‏»

آن وقت كه موافق عقل و شرع باشد، اطاعت از آن سزاوار است; ولى‏چنانچه مخالفت عقل و شرع نمايد، از او اجتناب بايد كرد، مگر آنكه ازروى تقيه و بيم ضرر همراهى بايد كرد. بنابراين، مى‏توان گفت كه به‏اعتقاد فيض، سياست‏بدون شرع ناتمام است و به شرع تمام شد. چرا كه: 1سياست تنها اصلاح جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معشيت ايشان‏مى‏كند تا در دنيا باشند و بس. در حالى كه شرع، اصلاح جمعيت كل و نظام‏مجموع دنيا و آخرت با هم با بقاى صلاح هر يك در هر يك مى‏كند. 2سياست از نفوس جزئيه صادر مى‏شود كه خطا بر ايشان رواست; در حاليكه‏شرع از عقول كليه كامله كه معصوم از خطا و زلل‏اند، صادر مى‏شود.3امور سياست; فارق و خارج از ذات مامور است; در حالى كه امور شرع درذات او داخل است. مثلا سياست، امر به ترك تجمل مى‏كند براى نظرناظران كه از ذات متجمل بيرونند; ولى شرع امر به نماز و روزه‏مى‏فرمايد كه نفعش به نماز كننده. و روز دارنده مى‏رسد. پس از اين رو،مى‏توان گفت كه سياست نسبت‏به شرع، به منزله جسد است‏به روح. و لذاسياست مجرد از شرع، مثل جسد بدون روح مى‏ماند.

در حالى كه سياست

توام با شرع يا «سياست دينيه‏»، آن چيزى است كه از نظر فيض، اعظم‏در دين شمرده مى‏شود و خداوند متعال، انبيا را براى همان مبعوث كرده‏است. و لذا چنين سياستى اگر ترك شود، نبوت تعطيل و ديانت مضمحل‏مى‏گردد، سستى و ضعف عموميت‏يافته، ضلالت و گمراهى گسترش مى‏بايد وجهالت‏شيوع پيدا كرده و بلاد خراب گشته و عباد هلاك مى‏گردند كه نعوذبالله من ذلك.

سياست و اجتماع:

در ديدگاه عرفانى فيض، دنيا، منزلى از منازل انسان در حركت‏به سوى‏خداوند متعال است و نفس ناطقه او لايق اين است كه به تدريج ترقى كرده‏و به كمالى برسد كه لايق اوست. بدن انسان در اين سير كمالى او، مركب‏و آلتى است كه او را در تحصيل كمال يارى مى‏رساند، و انسان بدون‏تدبير منزل و مركب نمى‏تواند در مسير كمال خود توفيق حاصل كند. به‏عبارت ديگر، مادامى كه امر معاش انسان در دنيا منتظم نگردد، تبتل وانقطاع الى‏الله برايش حاصل نمى‏شود و انتظام امر معاش او نيز زمانى‏ممكن مى‏گردد كه بدن او سالم و نسل او دايم باشد. براى اين دو نيزاسبابى لازم است كه به حفظ سلامتى و نسل و دفع مفاسد آن بپردازد. ولذا خداوند خوردن و آشاميدن را براى بقاى بدن و ازدواج را براى بقاى‏نسل او قرار داد. اما خداوند متعال اين خوردنى و آشاميدنى‏ها ومنكوحات را اختصاص به بعضى از انسانها نداده است. بنابراين انسانها،نيازمند تمدن، اجتماع و تعاون مى‏باشند، زيرا براى هر كدام از آنهاممكن نيست كه به تنهايى نيازهاى خود را در اين زمينه‏ها بر آورده‏سازند و بدون مشاركت همنوعان ديگر قادر به تدبير امورات مختلف زندگى‏نمى‏باشند; بلكه ناچارند در انجام كارها به يكديگر كمك نمايند. مثلااين يكى براى ديگرى بار ببرد و آن يكى براى اين گندم آسياب كند والى آخر. و لذاست كه در ميان آنها تعدد و تكثر پديد مى‏آيد و گروههاى‏مختلف انسانى شكل مى‏گيرد و روستانشينى و شهرنشينى به وجود مى‏آيد، وافراد اين جوامع در معاملات و مناكحات و جنايات خود به قانونى‏نيازمند مى‏شوند كه در بين آنها مرجع قرار گيرد و در ميان آنها به‏عدل حكم نمايد. بدون چنين قانونى، انسانها به جان هم افتاده و به‏ستيز با يكديگر مى‏پردازند و از طريق كمال باز مى‏مانند. در نتيجه به‏سوى هلاك كشيده شده و نسل آنها منقطع مى‏گردد و نظام زندگيشان مختل‏مى‏گردد.

به اعتقاد فيض كاشانى، اين قانون لازم در زندگى اجتماعى‏انسانها، همان شرع است. كه اگر بدان عمل نمايند، به سعادت قصوى وكمال مطلوب خود نايل مى‏گردند. اما براى اينكه انسانها به اين شرع‏آگاهى پيدا كنند تا بدان عمل نمايند، شارعى لازم است تا كه اين قانون‏و طريق را براى آنها معين نمايد و زندگى آنها را در دنيا انتظام‏بخشد و طريقى را براى آنها نشان دهد كه از آن طريق به خداوند برسند.

به اين معنا كه ياد آخرت و حركت‏به سوى خداوند را به آنها تذكر دهدو از آنچه آنها را باز مى‏دارد، بترساند و آنها را به صرط مستقيم‏هدايت كند.

از اين روست كه خداوند متعال پيامبران خود را در ميان‏مردمان مبعوث نمود تا با وضع شريعت و اجراى آن، معاش و معاد انسانهارا انتظام بخشيده و او را به سعادت قصوى رهنمون گردند و اين،همان سياست‏شرعى است كه از نظر فيض علاوه بر حفظ اجتماع ضرورى‏انسانها، آنها را به مرتبه عالى و كمال مطلوب نيز مى‏رساند و لذامطلوبترين نوع سياست مى‏باشد. و اگر چنين سياستى ممكن نباشد، حتى ازسياستى نيز كه تنها حافظ اجتماع ضرورى انسانها باشد، گريزى نيست;چرا كه حيات اجتماعى بدون چنين سياستى ممكن نيست. بنابراين، سياست وتدبير اجتماع انسانها اگر چه از طريق تغلب و زور بود مى‏باشد، ضرورى‏است. و بدون سياست، حفظ اجتماع كه نيز فطرى اوست، ميسر نمى‏گردد.