| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 6 |
على خالقى
محمد ابن مرتضى ابن محمود، مشهور به ملامحسن فيض كاشانى از عالمان بزرگ عهد صفوى است كه در سال1007 ه.. ق، در كاشان و در يك خانوادهاهل دانش و فضل، چشم به جهان گشود. وى تحصيلات اوليه خود را ازمحضر دايى خود كه ممتاز عصر خويش بوده آغاز كرده و پس از آن، متوجهاصفهان شد. و برخى از رشتههاى علمى را در آنجا فرا گرفته و جهتاستفاده از محضر فقيه عصر، سيد ما جد ابن هاشم صادقى بحرانى بهشيراز رفت. و پس از آن، دوباره به اصفهان بازگشت از محضر شيخ بهاءالدين محمد عاملى اجازه روايتحديث گرفته و سپس راه حجاز در پيشگرفت. و در آن سفر، خدمتشيخ محمد ابن شيخ حسن ابن شيخ زين الدينعاملى رسيده و از ايشان نيز اجازه نقل حديث گرفت. پس از آن ملامحسندر قم خدمت صدر المتالهين به تحصيل علوم عقلى همت گماشت و پس ازمهاجرت ايشان به شيراز، فيض در آنجا اقامت نمود و به دامادى ايشاننائل گرديد. فيض پس از آن، به كاشان برگشته و مشغول تدريس و تاليفكتب شده و به ترويج جمعه و جماعات در ميان مردم پرداخت. وى ازمعاصرين شاه صفى (1038 1052) بوده است. همانگونه از نوشتههاى خودفيض بر مىآيد، ايشان مورد توجه شاهان صفوى بوده است و از سوى آنهابه ماندن در دربار و همكارى با آنها فرا خوانده شده كه فيض ازپذيرفتن اين امر، خود دارى نموده است. فيض همچنين در زمان شاهعباس نيز مورد عنايت وى بوده است و از سوى شاه عباس مامور اقامهنماز جمعه در اصفهان گرديده است. وى دليل پذيرش اين منصب از سوىشاه عباس صفوى را چنين بيان داشته است: «.. رابطه روان بخش ايمانبه شرع مطهر محمد(ص) وقتى صورت استحكام مىپذيرد كه مؤمن با هر يكاز كاينات كه در مراتب عوالم و حضرات، عقد مقابله و مماثله بستهباشد، در اين جمعيت آباد نشات انسانى، بدان عهد وفا فرمايد و بهمقتضاى هر يك قيام نمايد تا امتثال قرآن همگى نموده باشد... و اينمعنا جز به اختلاط با اهل زمان و مقاسات حوادث دوران صورت نمىبندد.»
پس ايشان وظيفه خود را در آن ديد كه «در بازار آميزش و اختلاط پاىبه سنگ حادثه بر آورده» و از آنجا كه خود را «در سايه درختدولتى» مىبيند كه «با وجود كمال عظمت و وفور حشمت، به مقتضاى«الملك و الدين تواءمان» استقرار قواعد ملك را به استمرار دينمنوط فرموده و اطراد امور مملكت را به استاق اعمال دولت، شريكالعنان ساخته» پس در صدد دستيارى رفيق دولت و پايمردى توفيق و نصرتآن برآمد.
فيض كاشانى مانند ديگر متفكران اسلامى، مفهوم سياست را بيشتر در قالب معناى لغوى آن، مورد توجه قرار داده و آن را با توجه به مبانىهستىشناسى و انسانشناسى خود تعريف نموده است.
بنابراين، وى با توجه به نگرش خود درباره انسان، سياست را عبارتاز: «تسويس و تربيت انسانها در جهت رسيدن به صلاحيت كمالى آنها» و«تدبير و كشاندن آنها به طريق خير و سعادت» دانسته و معتقد استكه انسان، به تاييد آيات الهى [واللهاخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمونشيئا ] در ابتداى آفرينش خود، خالى از كمالى است كه براى رسيدن بهآن خلق شده و از غايتى كه براى او قرار داده شده، به دور است; درحالى كه اگر اسباب و شرايط فراهم باشد، فطرتا قابليت رسيدن به آنرا داراست. اما انسان به مقتضاى جبلتخود، از رسيدن به كمال و غايتمزبور باز داشته شده است; چرا كه غالبا پيرو قوا، طينت و هواهايىاست كه مزاج و طبيعتش اقتضا مىكند. از اين رو، واجب است كه براىانسان، سياستى باشد كه او را تسويس نموده و او را براى رسيدن بهصلاحيت كمالىاش تربيت نمايد. و او را تدبير نموده و در طريق خير وسعادت قرار دهد، و گرنه در همان مرتبه حيوانى باقى مانده و از نعيمدائمى محروم خواهد بود.
وى همچنين با تاكيد بر ضرورت زندگىاجتماعى انسانها، معتقد است كه «انسانها محتاج به تمدن و اجتماع وتعاون مىباشند; زيرا كه نمىتوانند به تنهائى زندگى كرده و تدبيراتمختلف زندگى را بدون همكارى ديگر همنوعان خود متولى شوند; بلكهنيازمند همكارى و يارى ديگران هستند. از اين رو است كه تعدد وتحزب در ميان آنها پديد مىآيد و زندگى مدنى شكل مىگيرد. و در اينزندگى اجتماعى آنان، در معاملات و مناكحات و جنايات، نيازمند قانونىمىشوند كه محل رجوع همگان باشد و عدل را در ميان همه آنها حكمفرماسازد.»
و اين قانون از نظر وى، همان شرع و عرف است كه در صورتى كه مشتمل برسلطنت و قدرت باشد، سياست ناميده مىشود.
بنابراين، سياست از نظر فيض كاشانى، عبارت است از:
1- تسويس و تربيت انسان در جهت رسيدن به صلاحيت كمالى وجودش;
2- قرار دادن انسان در طريق خير و سعادت;
3- اهتمام بر تدبير معاش و معاد انسانها;
4- تجميع افراد بشرى در نظامى شايسته جماعات بشرى;
5- و بالاخره استعمال عقل عملى و تهذيب اخلاق; چه سائس از خارج باشد،مثل سلطان، چه از داخل باشد، مثل حسن تدابير نفس.
براى روشنتر شدن تعاريف ارائه شده از سوى فيض كاشانى درباره سياست، به انواع سياست از منظر ايشان مىپردازيم. همانطور كه از آثار وىاستفاده مىشود، وى سياست را به چند نوع تقسيم كرده است:
1- ابتدايىترين تقسيمى كه مىتوان آن را در انديشه فيض بر تقسيماتديگر او از سياست مقدم داشت، تقسيم سياستبه سياستشرعى و سياستعرفى يا ضروريه غير شرعى مىباشد. سياستشرعى از نظر وى، سياستى استكه «عالم ملك را در خدمت عالم ملكوت در آورده، انسانها را به سوىخداى متعال سوق داده، شهوات را در خدمت عقول قرار داده، دنيا را بهآخرت ارجاع نموده و انسانها را به سوى اين امور بر انگيخته و از عكسآنها منع نمايد; تا خلايق را از عذاب آخرت و وبال و وخامت عافيت وسوء المآل نجات داده و آنها را بر حسب استعدادشان، به سعادت قصوىرساند.»
و در مقابل اين سياستشرعى كه غرض اصلى رسل الهى بودهاست، فيض «سياست ضرورى» را قرار داده و معتقد ستسياست ضروريه،سياستى است كه تنها به «حفظ اجتماع ضرورى» انسانها مىپردازد،اگر چه منوط به تغلب و جارى مجراى آن باشد. فيض از اين سياستبه«سياست دنيويه» نيز تعبير كرده و معتقد است; چنين سياستى نسبتبهپيامبر بالعرض لازم شده است.» ظاهرا اين نوع سياست ضروريه يادنيويه در تعبير فيض ملهم از نظريات غزالى بوده است. غزالى آنچنانكه فيض آورده است، در تعريف سياست مىگويد: «و السياسه هى لتاليف والاجتماع و التعاون على اسباب المعيشه و ضبطها»
و لذا فيض نيز درتعريف سياست ضروريه يا غير شرعى مىگويد: «السياسه... تحرك الاشخاصالبشريه ليجمعهم على نظام مصلح لجماعاتهم و انما تصدر عن النفوسالجزئيه»
بنابر تعريف مزبور، سياست ضروريه يا غير شرعى «اصلاحجمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مىكند تا در دنيا باشندو بس، و آن از نفوس جزئيه صادر مىشود كه خطا بر ايشان رواست.»ولى سياستشرعى آنچنان كه بيان شد، از نظر وى سياستى است كه«تحرك النفوس و قواها الى ما وكلتبه فى عالم التركيب من مواصلهنظام الكل و يذكر معادها الى العالم الاعلى و يزجرها من الانحطاط الىالشهوه و الغضب و ما يتركب منهما و يتفرع عليها و انما تصدر عنالعقول الكليه الكامله.»
يعنى سياستشرعى «اصلاح جمعيت كل و نظاممجموع دنيا و آخرت با هم با بقاى صلاح هر يك در هر يك، [مىكند]. پسناچار به ياد جماعت دهد كه ايشان را، باز گشتبه عالمى بالاتر از اينعالم خواهد بود كه باقى و جاويد باشد و آنكه سعادت حقيقى، آن است وآنكه آن، حاصل نمىشود مگر به گردانيدن رغبت از شهوات و لذات اينجهان، پس تمييز كند ميان كارهايى كه در آخرت سودمند باشد و كارهايىكه در آنجا سود ندهد يا ضرر رساند و به مثوبات آن، اميدوار گرداند وبه عقوبات اين، بيم كند و اين، صادر نمىشود مگر از عقول كليه كاملهكه معصوماند از خطا و زلل.»
2- فيض همچنين به تبع غزالى، سياست را از منظرى ديگر به مراتبمختلفى قابل تقسيم دانسته و معتقداست كه سياستبه معناى استصلاح خلقو ارشاد آنها به سوى طريق مستقيم منجى در دنيا و آخرت را مىتوان ازحيثسائسين نيز به چند نوع يا مرتبه تقسيم كرد:
الف سياست انبيا: اين نوع سياست كه از نظر فيض، سياست «انسانكامل» مىباشد، كاملترين نوع سياست مىباشد، زيرا كه هم تاليف و حفظاجتماع ضرورى انسانها را مىنمايد و هم به تقويت جنبه عالى زندگىانسان مىپردازد.
ب- سياست ملوك و سلاطين: به اعتقاد فيض، اين نوعسياست، تنها اصلاح جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مىكندتا در دنيا باشند و بس. از اين رو وى، اين نوع سياست را سياستدنيويه و سياست ضروريه ناميده و آن را تنها، حافظ اجتماع ضرورىانسانها مىداند.
ج- سياست علما: علما از نظر فيض سه طايفهاند.
«يكى، آنانند كه علم ظاهر دانند و بس و ايشان مانند چراغند كه خودرا سوزند و ديگران را افروزند» از نظر وى، اين دسته از علما «راصلاحيت رهبرى خلايق نيست; اگر چه عوام بديشان مهتدى مىشوند و بالعرضمنتفع مىگردند» دوم، «آنانند كه علم باطن دانند و بس. و ايشانمانند ستارهاند روشنايى او از حوالى خودش تجاوز نكند و از اين طايفهنيز رهبرى نيايد مگر كم; چرا كه بيش از گليم خود، از آب بيروننتوانند كشيد. به جهت آنكه علم باطن بىظاهر، سعت و احاطت نتواندداشت و به كمال نتواند رسيد.» دسته سوم، علمايى هستند كه «هم علمظاهر دانند و هم علم باطن و مثل ايشان، مثل آفتاب است كه عالمى راروشن تواند داشت و ايشانند كه سزاوار راهنمايى و رهبرى خلايقند، چهيكى از ايشان، شرق و غرب عالم را فرا تواند رسيد و قطب وقتخويش،تواند بود.»
3- فيض همچنين در ذيل عبارت «حسن السياسه» نيز كه در روايت امامصادق وارد شده، سياست را به دو نوع، سياست از خارج و سياست ازداخل تقسيم كرده و مىگويد: «حسن السياسه» يعنى «استعمال عقلعملى و تهذيب اخلاق; چه سائس از خارج باشد، مثل سلطان و چه از داخلباشد، مثل حسن تدابير نفس» همه اين تقسيمات فيض را مىتوان درهمان تقسيم ابتدايى وى جمع كرد. به اين معنا كه سياست از منظر وى،يا سياستشرعى است كه از سوى پيامبر و جانشينان معصوم وى و ياعلمايى كه عالم به ظاهر و باطن هستند، اعمال مىشود و سياست غير شرعىكه از سوى غير معصومين اعمال مىشود; اگر چه صلاحيت آن را نداشتهباشند و تنها از راه تغلب و زور صاحب آن شده باشند. فيض از اين نوعسياست، به سياست دنيويه يا عرضيه و ضروريه ياد مىنمايد كه به اعتقادوى، به هر حال در صورت عدم امكان سياستشرعى، از اين نوع سياست لابدو گريزى نيست.
بر اساس آنچه از تعريف و انواع سياست از منظر فيض آورده شد، چنينمىتوان نتيجه گرفت كه سياست از نظر وى، آن فعلى است كه به تسويس وتربيت انسان مىپردازد تا او را به صلاحيت كمالىاش رسانده و زندگى اورا تدبير نموده و او را به سوى خير و سعادت رهنمون گردد. بنابراين،سياست آنچنان كه فيض از قول غزالى نقل كرده است، از اشراف افعالانسانى در تنظيم زندگى اجتماعى اوست و به واسطه آن است كه تاليف واستصلاح خلق و ارشاد آنها به سوى خير و سعادت دنيوى و اخروى، حاصلمىگردد.
از اين رو فيض نيز سياست را يكى از حكام پنچگانه حاكم برانسان (عقل، شرع، طبع، عادت) دانسته و معتقد است. سياست اگر چه درميان اين حكام پنچگانه پائينتر از همه قرار دارد و ليكن بر همه آنهاحكم مىراند و بر همه آنها غالب و مستولى است. به اعتقاد وى، از ميانحكام پنجگانه فوق، جايگاه عقل از همه بالاتر است، و «هرگاه كاملباشد، مقدم ستبر ساير حكام. تا او باشد، ديگرى را حكم نمىرسد، پساگر ديگرى به خلاف او حكم كند، نبايد شنيد; چرا كه او اشرف و افضلاست از همه و با شرع موافق است و هميشه، ساير حكام تابع وى هستند،همچنين عقل، احتياج به ترجيح و تمييز ندارد، چرا كه تعارض و اشتباهنزد او نمىباشد، ليكن اين عقل، مختص به انبيا و اولياست و كسى را كهاين عقل نباشد، بايد كه شرع بر همه مقدم دارد، چرا كه شرع قائم مقامعقل كامل استبراى كسى كه عقل كامل ندارد. سپس صاحب عقل ناقص رابايد تابع شرع شود; يعنى كسى كه شرع را مخالف عقل خود يابد، بايد كهعقل خود را به خطا منسوب دارد و طعن در شرع نكند. و بعد از عقل وشرع، طبع و عادت است و چون اين هر دو را در بدن آدمى براى آنگذاشتهاند كه آن را مدتى به پاى دارد تا روح در آن كسب كمال كند وبه منتهاى كمالى كه لايق اوستبرسد، پس هرگاه حكم ايشان بايكديگرمختلف شود، حكم هر كدام كه در اين غرض بيشتر مدخليت دارد، مقدم بايدداشت، چرا كه در اين هنگام، بيشتر اطاعتخالق خود كرده و به مصلحتىكه از براى آن مخلوق شده، بيشتر اقدام نموده اگر هر دو مساوى باشنددر اين غرض، يا هيچ كدام را مدخلى نباشد، هر كدام را خواهد، مقدمدارد. چه، در اين هنگام، اطاعت و عصيان ايشان يكسان است. و سياستهرگاه مدد عقل و شرع بيشتر كند از طبع و عادت، مقدم استبر طبع وعادت.
بنابراين، سياست اگر چه از نظر وى اخس و پائينتر از حكامديگر است; ولى در عين حال بر همه آنها حكم مىكند و حكام ديگر نيزمادامى كه سياستبا قوانين عقل و شرع مخالفت نكند، امر به متابعت اومىكنند; چرا كه در زندگى اجتماعى لابدى از چنين سياستى نيست. و«اگر لجام و قيود آن نبودى، مركب بدن خود سركشى و اتباع شهوات،آسان بودى و استغراق در لذات فانى كه منافى مقصد اصلى است روز بهروز زياده شدى.»
همچنانكه در بيان انواع سياست از ديدگاه فيض آورديم. وى دو نوعسياستشرعى و ضرورى را در زمان خود از هم باز شناخته و معتقد است;سياست موجود و حاكم بر جامعه آن روز، از نوع سياست ضرورى و دنيويهبوده و لذا تنها به «حفظ اجتماع ضرورى» پرداخته و اصلاح جمعيت نفوسجزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مىنمايد تا در دنيا باشند و بس. واگر چه از طريق غلبه و سلطه حاكم شدهاند; ولى لابدى از آن نيست. درحالى كه سياستشرعى عبارت است از: «استخدام عالم ملك در خدمت عالمملكوت و سوق دادن خلق به سوى خداوند متعال و...» از اين رو، چنينسياستى اصلاح جمعيت كل و نظام مجموع دنيا و آخرت با هم با بقاى صلاحهر يك در هر يك مىنمايد و صادر نمىشود، مگر از عقول كليه كامله كهمعصوم از خطا و زلل مىباشند. بنابراين، سياستشرعى، مطلوبترين نوعسياست در جامعه است; چرا كه اين همان سياستى است كه غرض اصلى ازارسال رسل و وضع شرايع، همان بوده است. چنين سياستى از نظر فيض،هيچ نوعى جدايى با شريعت ندارد; زيرا كه شريعت علاوه بر حفظ اجتماعضرورى، به تدبير معاد و جنبههاى عالى زندگى انسان نيز مىپردازد. اماسياست ضروريه يا دنيويه كه فيض آن را عرف مشتمل بر استيلاء و سلطنتمعرفى كرده، «شرع را فرمان مىبرد و احكام شرع را انقياد مىنمايد[كه در اين صورت] ظاهر عالم كه ملك است منقاد باطن عالم كه ملكوتاست، محسوسات در سايه معقولات در مىآيند و اجزاء به جانب كل حركتمىنمايند و رغبت در باقيات صالحات پديد مىآيد و زهد در فانياتهالكات به حصول مىپيوندد و راحت از موءذيات حاصل مىگردد و خيرات بهعادات مكتسب مىگردد، و هر روز كه بر آدمى مىگذرد، بهتر از روز پيشمىباشد او را، پس حق تعالى روز به روز بندگان را هدايت مىكند و نصرتمىدهد و توفيق مىبخشد، خصوصا پادشاهى را كه رعيت را بر انقياد شرعداشته و خود نيز انقياد نموده و گاه باشد كه بر دل آن پادشاه ازانوار ملكوت، آن مقدار نازل مىشود كه دلش به آن نشات بينا مىشود واو را نشوق تشبه به روحانيتبه درجات عاليه رسانده تا چنان كه دراين نشات پادشاه است، در آن نشات نيز پادشاه باشد; چرا كه [عمل]او باعث هدايت جمعى كثير از رعيتشده [است] پس ناچار روحانيت او رااز روحانيت هر يك از ايشان، پيوسته اثرها و مددها مىرسد.» ولى گاهىنيز اين سياست ضروريه يا دنيويه، فرمان شرع نمىبرد، كه در اين صورت«حواس امير مىشوند بر عقول و ملكوت مسخر ملك مىگردد و خشوع وانقياد سافل، عالى را روى در زوال مىنهد و رغبت در فانيات پديدمىآيد و زهد در باقيات صالحات به حصول مىپيوندد و شرور به عاداتمكتب مىگردد و هر روز كه بر آدمى مىگذرد، بدتر از روز پيش مىباشد اورا، پس حق تعالى روز به روز بندگان را فرو مىگذارد و هدايت و نصرتاز ايشان باز مىگيرد»
و لذاست كه فيض همچون استادش صدرالمتالهين، معتقد است كه: «نسبتسياستبه شرع، به منزله جسد استبه روح و عبد استبه مولى . پس گاهى از او فرمان مىبرد و گاه نه»
آن وقت كه موافق عقل و شرع باشد، اطاعت از آن سزاوار است; ولىچنانچه مخالفت عقل و شرع نمايد، از او اجتناب بايد كرد، مگر آنكه ازروى تقيه و بيم ضرر همراهى بايد كرد. بنابراين، مىتوان گفت كه بهاعتقاد فيض، سياستبدون شرع ناتمام است و به شرع تمام شد. چرا كه: 1سياست تنها اصلاح جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معشيت ايشانمىكند تا در دنيا باشند و بس. در حالى كه شرع، اصلاح جمعيت كل و نظاممجموع دنيا و آخرت با هم با بقاى صلاح هر يك در هر يك مىكند. 2سياست از نفوس جزئيه صادر مىشود كه خطا بر ايشان رواست; در حاليكهشرع از عقول كليه كامله كه معصوم از خطا و زللاند، صادر مىشود.3امور سياست; فارق و خارج از ذات مامور است; در حالى كه امور شرع درذات او داخل است. مثلا سياست، امر به ترك تجمل مىكند براى نظرناظران كه از ذات متجمل بيرونند; ولى شرع امر به نماز و روزهمىفرمايد كه نفعش به نماز كننده. و روز دارنده مىرسد. پس از اين رو،مىتوان گفت كه سياست نسبتبه شرع، به منزله جسد استبه روح. و لذاسياست مجرد از شرع، مثل جسد بدون روح مىماند.
توام با شرع يا «سياست دينيه»، آن چيزى است كه از نظر فيض، اعظمدر دين شمرده مىشود و خداوند متعال، انبيا را براى همان مبعوث كردهاست. و لذا چنين سياستى اگر ترك شود، نبوت تعطيل و ديانت مضمحلمىگردد، سستى و ضعف عموميتيافته، ضلالت و گمراهى گسترش مىبايد وجهالتشيوع پيدا كرده و بلاد خراب گشته و عباد هلاك مىگردند كه نعوذبالله من ذلك.
در ديدگاه عرفانى فيض، دنيا، منزلى از منازل انسان در حركتبه سوىخداوند متعال است و نفس ناطقه او لايق اين است كه به تدريج ترقى كردهو به كمالى برسد كه لايق اوست. بدن انسان در اين سير كمالى او، مركبو آلتى است كه او را در تحصيل كمال يارى مىرساند، و انسان بدونتدبير منزل و مركب نمىتواند در مسير كمال خود توفيق حاصل كند. بهعبارت ديگر، مادامى كه امر معاش انسان در دنيا منتظم نگردد، تبتل وانقطاع الىالله برايش حاصل نمىشود و انتظام امر معاش او نيز زمانىممكن مىگردد كه بدن او سالم و نسل او دايم باشد. براى اين دو نيزاسبابى لازم است كه به حفظ سلامتى و نسل و دفع مفاسد آن بپردازد. ولذا خداوند خوردن و آشاميدن را براى بقاى بدن و ازدواج را براى بقاىنسل او قرار داد. اما خداوند متعال اين خوردنى و آشاميدنىها ومنكوحات را اختصاص به بعضى از انسانها نداده است. بنابراين انسانها،نيازمند تمدن، اجتماع و تعاون مىباشند، زيرا براى هر كدام از آنهاممكن نيست كه به تنهايى نيازهاى خود را در اين زمينهها بر آوردهسازند و بدون مشاركت همنوعان ديگر قادر به تدبير امورات مختلف زندگىنمىباشند; بلكه ناچارند در انجام كارها به يكديگر كمك نمايند. مثلااين يكى براى ديگرى بار ببرد و آن يكى براى اين گندم آسياب كند والى آخر. و لذاست كه در ميان آنها تعدد و تكثر پديد مىآيد و گروههاىمختلف انسانى شكل مىگيرد و روستانشينى و شهرنشينى به وجود مىآيد، وافراد اين جوامع در معاملات و مناكحات و جنايات خود به قانونىنيازمند مىشوند كه در بين آنها مرجع قرار گيرد و در ميان آنها بهعدل حكم نمايد. بدون چنين قانونى، انسانها به جان هم افتاده و بهستيز با يكديگر مىپردازند و از طريق كمال باز مىمانند. در نتيجه بهسوى هلاك كشيده شده و نسل آنها منقطع مىگردد و نظام زندگيشان مختلمىگردد.
به اعتقاد فيض كاشانى، اين قانون لازم در زندگى اجتماعىانسانها، همان شرع است. كه اگر بدان عمل نمايند، به سعادت قصوى وكمال مطلوب خود نايل مىگردند. اما براى اينكه انسانها به اين شرعآگاهى پيدا كنند تا بدان عمل نمايند، شارعى لازم است تا كه اين قانونو طريق را براى آنها معين نمايد و زندگى آنها را در دنيا انتظامبخشد و طريقى را براى آنها نشان دهد كه از آن طريق به خداوند برسند.
به اين معنا كه ياد آخرت و حركتبه سوى خداوند را به آنها تذكر دهدو از آنچه آنها را باز مىدارد، بترساند و آنها را به صرط مستقيمهدايت كند.
از اين روست كه خداوند متعال پيامبران خود را در ميانمردمان مبعوث نمود تا با وضع شريعت و اجراى آن، معاش و معاد انسانهارا انتظام بخشيده و او را به سعادت قصوى رهنمون گردند و اين،همان سياستشرعى است كه از نظر فيض علاوه بر حفظ اجتماع ضرورىانسانها، آنها را به مرتبه عالى و كمال مطلوب نيز مىرساند و لذامطلوبترين نوع سياست مىباشد. و اگر چنين سياستى ممكن نباشد، حتى ازسياستى نيز كه تنها حافظ اجتماع ضرورى انسانها باشد، گريزى نيست;چرا كه حيات اجتماعى بدون چنين سياستى ممكن نيست. بنابراين، سياست وتدبير اجتماع انسانها اگر چه از طريق تغلب و زور بود مىباشد، ضرورىاست. و بدون سياست، حفظ اجتماع كه نيز فطرى اوست، ميسر نمىگردد.