مجلات >نقدونظر > شماره19

معنويت كاتوليك حال و آينده

ظهور ويژگيهاى تازه‏اى از سنتى مستدام در پاسخ به تجدد

كريستين دبليو. ترول

ترجمه مهرداد وحدتى دانشمند

1. توضيحات مقدماتى

معنويت آن جنبه از حيات فردى و جمعى است كه بيانگر رابطه آگاهانه‏اى است كه فرد، در ارتباط با امر متعالى، (the transcendant) دارد. پيش فرض اين مفهوم اين باور است كه امر متعالى وجود دارد و روح بشر مى‏تواند با او ارتباط برقرار كند. ديدگاه ماترياليستى، طبق تعريف، منكر وجود مصداقى براى معنويت است. با اين‏حال بسيار محتمل است كسانى كه با هيچ دين سازمان يافته‏اى مرتبط نيستند با امر مطلق، (the absolate) ارتباط برقرار كنند; خواه او را خداى متشخص بدانند، خواه ندانند. به همين علت مى‏توان راجع به معنويت افراد يا گروههايى از مردم كه در خارج ساختارهاى مذاهب سازمان‏يافته زندگى مى‏كنند سخن معنادارى به ميان آورد.

در اينجا منظور از معنويت مسيحى، تمامى آرمانها و معتقدات ايمانى است كه موجب طراوت درونى مسيحيان در رابطه با خداوند مى‏گردد. به علاوه، تمامى واكنشهاى فردى و جمعى، جلوه‏ها، (Expression) و اشكال مشهودى كه چنين رابطه‏اى را تحقق خارجى مى‏بخشند، پيش فرضهاى يزدان‏شناسانه چنين رابطه تجربى مسيحيان، اعتقاد به خداى يگانه ثالوث است كه خود را در وجود عيسى مسيح آشكار ساخت. پسرى كه خدا بر زمين فرستاد، رنج كشيد، درگذشت و پس از مرگ به پاخاست، و روح او، روح‏القدس، در مؤمنان وجود دارد; بدان منظور كه راز او را در اين جهان و در طول تاريخ تجربه كنند.

اين امكان وجود دارد كه در يك زمان مفروض يا در طول زمان، بيش از يك معنويت مسيحى وجود داشته باشد. زيرا افراد و گروههاى مسيحى از لحاظ استعداد پذيرش انجيل مسيح محدوديت دارند. از اين رو پايبندى آنها به اصول بنيادى پيام مسيح از طريق ذهنيتها و شيوه‏هاى عمل متفاوت، تحقق عينى خارجى مى‏يابد.

مايلم در اين تحقيق، خلاصه‏اى از آنچه به نظر من مهم‏ترين تاكيدهاى معنويتى مسيحى است كه در معرض مشكلاتى كه تجدد متوجه آن مى‏كند، قرار دارد و سعى مى‏كند كه آن مشكلات را مد نظر قرار دهد، نشان دهم. به عبارت ديگر، مى‏خواهم روشن سازم كه در رويارويى با ستيزه‏جوييهاى تجدد، بينش ايمانى مسيحى به چه شيوه فردى و جمعى به حيات خود ادامه مى‏دهد. بخشى از اين تاكيدها را كاتوليك‏ها از قبل نيز درك كرده و با آن زندگى كرده‏اند و بخشى ديگر، تاكنون فقط پيش بينى شده اند [و هنوز تحقق نيافته‏اند]. هر تاكيدى را مى‏توان به صورت رفع نقيصه‏اى كه نقد متجددانه مداوم زندگى مسيحى آن را عيان ساخته است در نظر گرفت. هر تاكيدى مستلزم نظر و عملى است كه سعى دارد بر نگاهى مسلم نظر و عمل معنوى و گذشته بلافاصل و حتى گذشته دورتر فايق آيد.

گاهى اوقات واژه تجدد به معناى موجودى كه به خودى خود قدرتمند و منسجم است، در نظر گرفته مى‏شود; به عبارت ديگر، مفهومى واقعيت‏يافته و گويى موجودى معنوى تلقى مى‏گردد.

من بيشتر ترجيح مى‏دهم كه درباره تجدد به صورت امرى قبل از واقعيت‏يافتگى يا به صورت امرى واقعيت نيافته فكر كنم: «به عنوان وسيله پذيرش اين معنا كه در جوامع معاصر، تغيير و آگاهى فرهنگى همه جاگير شده است‏». اين موضع به طور تلويحى به معناى تصديق اين حقيقت است كه تغيير فرهنگى عاملى پابرجا در تمامى تاريخ جوامع بشرى بوده است; بدون انكار اين‏كه در برخى دوره‏ها تغييرات اجتماعى و فرهنگى، شديدتر بوده و در برخى دوره‏ها خفيف تر.1

وقتى از تجدد صحبت مى‏كنيم، منظور تغييرات شديد و سريع اجتماعى و فرهنگى است كه وجه مشخص جهان معاصر است; پديده‏اى كه دير زمانى از پذيرش آگاهانه آن توسط جامعه نگذشته است. بنابراين، آنچه مورد بررسى قرار خواهيم داد اين خواهد بود كه نحوه پاسخ معنويت مسيحيت كاتوليك و تغيير آن تحت تغييرات طولانى، شديد و خودآگاهانه اجتماعى و فرهنگى چگونه است. تنوع، شدت و دوام اين پاسخها، به احتمال زياد مى‏تواند به طرزى بى‏همتا، امروزى باشد.

2. برخى ويژگيهاى در حال ظهور معنويت مسيحى معاصر

1-2. معنويت‏به عنوان گزينش وگستره بنيادى معناى حيات بشر

كليسا بر ذهنيتى محدود كننده كه معنويت را در انحصار مسيحيان يا حتى برخى از اصناف مسيحى قرار مى‏داد فايق آمده است. مسيحيان امروزى تا حدود زيادى پذيرفته‏اند كه معنويت متعلق به هركسى است كه قلب خود را به روى اسرار بگشايد و ابعاد راستين زندگى را تجربه كند. به عبارت ديگر، معنويت در منظرى مردم‏شناسانه نگريسته مى‏شود: معنويت ويژگى اشخاص اصيلى است كه در برابر واقعيت و تاريخ دست‏به انتخابى تعيين‏كننده، بنيادى و كامل زده‏اند كه معنايى بى چون و چرا به زندگى آنها مى‏بخشد.

معنويتى كه از ديدگاه مسيحيان، عبارت است از انطباق روح بشر با روح الهى، ( divine spirit) و عملا كيفيت اختصاصى شخص تحت تاثير عوامل گوناگون است. در زمينه انديشه‏هاى انسان‏مدارانه در مورد معناى غايى زندگى، اثبات‏گرايى، (positivism) محض كه بشر را تنها به صورت يك واقعيت مى‏بيند از قافله عقب‏مانده است. واضح است كه انسانيت متضمن معنى دانستن است. به گفته آلبر كامو: «مساله قديمى و هميشگى فلسفه، در نهايت فقط يك چيز است و آن اين‏كه معلوم داريم آيا زندگى ارزش زندگى كردن را دارد يا خير؟» شخص بشر درر اشتياق معناى جامع زندگى است، نه صرفا معناى يكايك اعمال. عامل عقلانيت تقليل‏ناپذيرى كه در بشر وجود دارد او را به سمت گزينشى بنيادى سوق مى‏دهد: من به طرح پرسش بسنده نخواهم كرد; من مشتاقم كه تنها، پاسخگوى پرسشهايى باشم كه در هر چيز كه با آن روبه‏رو مى‏شوم وجود دارند; هدف از حضور من در اين جهان چيست؟»2

صرف طرح اين سؤال، بدين معناست كه به «بعد ژرفا» رسيده و از اين طريق بر سطح‏گرايى، صرف طرح اين سؤال، بدين معناست كه به «بعد ژرفا» رسيده و از اين طريق بر سطح‏گرايى، (horizontalism) متجددانه فايق آمده‏ايم. به قول پل تيليش: «متدين بودن به معناى جستجوى مشتاقانه معناى زندگى و باز نگاه داشتن ذهن خود نسبت‏به پاسخهايى است كه مى‏توانند موجب ناراحتى عميق ما گردند.»

به عبارت عينى‏تر، در اينجا به برخى از ارزشها كه مى‏توانند به شخصى كه در معرض جريان بى‏رحم زمان قرار گرفته، وحدت و هويت‏بخشند، مى‏انديشم: پذيرش خويشتن و وفادارى به هستى ژرف خويش، فعاليت هنرى يا تعهد علمى، عشق به بشر و ظلم ستيزى، نيك‏نهاد شدن و تكامل بشرى بنيادى; تمامى اينها متضمن كيفيتى خاص، نوعى فشردگى و هيجان اين زندگى، و واقعيتى است كه تا بدان حد در سرگذشت افراد تداوم مى‏يابد كه «هريك از اعمال آزادى‏بخش و آفريننده من مستلزم مبنا قرار دادن رستاخيز خواهد بود.»4

با اين همه، شكستهاى تاريخ و نيز چشم‏انداز به نيستى رسيدن زندگى هر انسان، خارهايى دردناك در پهلوى ارزشهاى انسانى است. بنابراين، به نظر مى‏رسد كه زندگى در مسير آن واقعيت مرموزى كه به عنوان يك موهبت در منشا حيات جاى دارد»، «هماهنگى مشخص مى‏يابد; خداى آفريننده‏اى كه از طريق وجود خويش از بشر مى‏خواهد در جستجوى همدلى، آزادى و حيات شخصى جاودانه باشد.»5

توسعه سريع و، در نهايت، جهانى شدن نهايى آگاهى بشر به مسيحيان كمك كرده است تا متوجه اين معنا شوند كه كليسا در تاريخ جهان، ذره‏اى است كوچك. انديشه درباره اين حقيقت در پرتو آفرينندگى و ابوت عالمگير خداوند موجب شده است كه مسيحيان تاثير لطف الهى را در همه مردان و زنان گذشته و حال و بويژه در مؤمنان به اديان متفاوت تشخيص دهند. رساله اول پولس رسول به تيموتاوس مى‏گويد «مشيت‏خدا كه منجى ماست‏بر اين قرار گرفته كه همه نجات يافته، كاملا به حقيقت واقف گردند.»

خداوند فرزندان خود را در جستجوى عشق و حقيقت، صرف‏نظر از اين‏كه در چه زمان و فرهنگى زندگى كنند، از كمك لازم محروم نخواهد ساخت. روح‏القدس، تنها در كليسا عمل نمى‏كند، بلكه از آغاز به تمامى مخلوقات عطا شده است; از آنجا كه مشيت الهى بر نجات همگان قرار گرفته، غير مسيحيان نيز در ژرفاى هستى خود به بركت لطف بى‏پايان خداوند سعادتمند مى‏شوند. نوعى از معنويت، با پشت‏سر نهادن جزم و جمود بر حدومرزهاى فرقه‏اى و مذهبى، به شكلى مداوم استقراريافته كه تمامى افراد بشر را گويى يكى مى‏داند. «چرا كه از همه افراد بشر خواسته شده تا دست‏به انتخابى بنيادى زده، ضمن محكوم كردن خودخواهيها، خود را وقف عشق ايثارگرانه كنند.» با نگرش از منظر اين انتخاب بنيادين، ديگر مسيحى و غيرمسيحى، مؤمن و غيرمؤمن وجود ندارد و تنها دو گروه خودخواهان و افرادى كه خود را وقف عشق ايثارگرانه مى‏كنند برجاى خواهند ماند.»6

شخصيتهاى كتاب مقدس چون ملكيصدق، بعله، كورش، كورنليوس به ما مى‏گويند كه در ميان كافران، تجربه مذهبى اصيل، كهانت و پيشگويى، (prophetism) ،كه عطاياى راستين روح‏القدس‏اند، وجود دارد. آن بخشهايى از كتاب مقدس كه اغلب در اين مورد، از آنها نقل قول مى‏شود، عبارتند از: انجيل يوحنا، 8:3 «باد/روح هرجا كه خواهد مى‏وزد» و كتاب اعمال رسولان، 35-34:10 «سپس پطرس خطاب به آنان گفت «اينك به واقع درمى‏يابم كه هيچ‏كس نزد خدا مقرب نيست جز آنها كه صرف نظر از مليت‏خدا ترسند و آنچه را درست و مقبول اوست انجام مى‏دهند.»

جان كلام اين‏كه روحانيت در سطح عام بشريت‏به هر شكل ممكن متجلى مى‏گردد و ارزش مثبت دينى دارد. انكار آن عملى فرقه‏گرايانه و مخرب ايوت جهانگير الهى است.

رويدادهاى شگرف قرن حاضر كه آثار تخريبى عظيمى داشته است، همچون همه سوزى يهوديان، امحاى كامل ملتها توسط استالين و استالينيسم، نابودى كامل شهرها و مناطق با سلاحهاى كشتار جمعى در ويتنام و نقاط ديگر. به علاوه، سقوط كلى ارزشهاى سنتى بشر در بسيارى از افراد خلاى معنوى ايجاد كرده است; نوعى سرخوردگى هستى‏گرايانه كه نتيجه از دست دادن جهت زندگى است.

ويكتور فرانكل، متخصص مشهور روان‏درمانى، در كتاب خود تحت عنوان Logotherapy and Existential Analysis در اين جهت از روان نژندى ذهنى، (noogene Neurosen) با پرواز به گمنامى، به توهمات ايدئولوژيك يا كاميابى عاجل كه ملازم آن است، سخن مى‏گويد. راه‏حل پيشنهادى وى عبارت است از تصميم به اين‏كه پذيراى معانى و ارزشهاى عميق‏تر شده، صميمانه زندگى مناسب خود را قبول كنيم و با فراتابى مداوم آن به آينده آ را تعريف نماييم. فرانكل بر اهميت محورى داشتن تكليف و رسالت در زندگى، در غلبه بر نااميدى و سرخوردگى تاكيد مى‏كند. با پذيرش معنا و رسالت، شخص به غايت ازلى‏اى كه به خاطر آن آفريده شده و در وجود او حك گرديده، متصل مى‏گردد. متصل ساختن هريك از تجربه‏هاى زندگى به كل واحد، شخص را از قيد جريان بى‏معناى زمان و بى فايدتى عذاب‏آور مى‏رهاند. نكته مهم‏تر اين‏كه شخصى كه زندگى را موهبتى از جانب خدا و خالقى متعالى مى‏داند، مى‏تواند يكسره به معناى زندگى اعتماد پيدا كند. مؤمن مسيحى در وجود عيسى مسيح تجلى تعهد از سر عشق خداوند به شخص بشر را، كه تعهدى بى‏قيد و شرط و بى‏پايان است مى‏بيند.

2-2. معنويت‏به عنوان تجربه خداوند

مسيحيان امروز و آينده در محيطى كثرت‏گرا و در ميان مردان و زنانى مى‏زيند كه ممكن است‏به نظامهاى ايمانى و اخلاقى كاملا متفاوتى پايبند بوده و يا مطلقا به هيچ دينى اعتقاد نداشته باشند. علم حضورى به خداوند به عنوان حضورى زنده و مواجهه‏اى اتحادآميز با او، به جاى تسليم به احكام عقيدتى و اخلاقى، مانع از آن مى‏گردد كه ايمان مسيحى يك امر انتزاعى صرف يا از بيرون تحميل شده باشد. عنوان كتاب آندره فروسار، يكى از مؤلفان معنوى مشهور، معنى دار است: خدا وجود دارد; من با او ملاقات كرده‏ام. اما براى بسيارى از مردم تجربه كردن خداوند، دشوار يا پيچيده است. زيرا خدا در جهان ما «ناپديد» شده است. مارتين بوبر از «محاق خداوند» سخن مى‏گويد; تى.جى.جى. آلتيزر از «مرگ خدا»، مارتين هايدگر از «خداى و كارل رانر از «خداى متروك‏»، .(die Gottesferne) دبليو كاسپر، اسقف و يزدان‏شناس آلمانى مى‏گويد: «امروز براى بسيارى از افراد، خدا واژه‏اى بى‏معنا شده كه ارتباطى با واقعيتى كه در آن زندگى مى‏كنند، ندارد و ديگر هيچ جايگاهى در متن تجربه آنها ندارد. امروزه همه ما نبود خدا را تجربه مى‏كنيم.... زيرا با دنيايى مواجهيم كه آن را به شيوه‏اى كه از لحاظ كيفى با گذشته متفاوت است تجربه مى‏كنيم. ديگر دنياى ما آن كيهان بسيار منظمى كه در آن همه‏چيز، حتى خداوند جايگاه ثابت‏خود را داشت، و هر چيز، طبق نظامهاى سلسله مراتبى مختلف هستى، جلوه‏گاه خدا بود، نيست. جهان ما ديگر موجودى مقدس و تابع طرح و تدبير الهى، كه شخص تنها مسؤول حفاظت آن باشد، نيست; برعكس، جهانى است كه به ما اعطا و سپرده شده است; محلى است‏براى توليد، ماده خامى است‏براى عمل ما در تاريخ كه به وسيله آن مى‏بايد قبل از هرچيز نظامى بشرى خلق كنيم. در نتيجه، در اين جهان كه با گذر زمان تغيير مى‏كند، بيشتر با آثار خودمان مواجه مى‏شويم تا آثار خداوند.»7

بنابراين، بايد از اين‏كه تجربه مذهبى خود را ادراك بى‏واسطه امر مطلق بدانيم، چنانكه گويى خداوند واقعيتى قابل مشاهده است، برحذر باشيم. خدا خود را در جهان ما به صورت يك پديده جلوه‏گر نمى‏كند. اگر چنين بود، خدا صرفا موضوع تحليل و علم قرار مى‏گرفت، نه اين‏كه خداى راز باشد. او صرفا تبديل به يك بت و بخشى از اين جهان عينيت‏يابنده، (objecti biable) مى‏شد.

«پنج راه‏» «اثبات وجود خداوند» كه با تجربه جهان‏شناختى او آغاز مى‏گردد دعوى آن ندارد كه يك‏بار براى هميشه، به تمامى پرسشهاى بشر درباره خدا پاسخ مى‏دهد. هدف اين برهانها صرفا متقاعد كردن افراد به اين است كه حيات بشر، تنها در صورتى داراى معنا و قابل درك است كه از طريق روى آوردن به مبدا متعالى‏اى كه تنها از طريق او اين حيات وجود مى‏يابد، تحقق و تكامل پيدا كند. از آنجا كه اين رويكرد صرفا از خطمشى عقلى پيروى مى‏كند، بندرت به تجربه زنده خداوند منجر مى‏گردد و در روزگار ما پژواكى نسبتا ناچيز مى‏يابد.

مسيرى كه از تجارب زنده افراد بشر به درك خداوند مى‏انجامد، در عصر ما معنادارتر تلقى مى‏گردد. هربار كه شخص به ژرفاى زندگى فرو مى‏رود، آنجا كه زندگى گويى روزنى مى‏گشايد تا آماده پذيرش امر متعالى‏گردد، مى‏تواند خدا را تجربه كند. در آنجا تجاربى ممتاز در زندگى افراد پديد مى‏آيد كه طى آن، انسانها گشودگى خود را نسبت‏به يك بعد متعالى، نسبت‏به واقعيتى كه به چنين داده‏هاى تجربى‏اى هماهنگى مى‏بخشد و جهت پويايى آنها را تعيين مى‏كند، ادراك مى‏كنند. به نوشته كارل رانر،

ممكن است [برخى] بپرسند كه چگونه يا در كجا، مى‏توان تجربه واقعى‏اى از روح داشت؟... شايد با حزم و اعتماد به نفس بتوان چند مورد مربوط به اين موضوع را ذكر كرد. آيا مى‏توانيم مواقعى را به ياد آوريم كه در عين توانايى به دفاع از خود سكوت اختيار كرده‏ايم; هرچند اين خطر وجود داشت كه رفتارى ناعادلانه با ما بشود؟ آيا هيچ‏گاه آزادانه شخصى را بخشوده‏ايم; در حالى كه اميد نمى‏رفت كه در ازاى اين بخشايش، چيزى دريافت كنيم و [حتى] احتمال داشت كه او بخشايش توام با سكوت ما را امرى متعارف تلقى كند؟ آيا هيچ‏گاه اطاعت كرده‏ايم، نه بدان جهت كه عدم اطاعت موجب گرفتارى ما مى‏گردد، بلكه صرفا به خاطر رازهاى خاموش و نافهميدنى‏اى كه آن را خدا يا مشيت‏خدا مى‏دانيم؟ آيا هيچ گاه فداكارى‏اى كرده‏ايم كه مورد تشكر و توجه قرار نگيرد و حتى موجب رضايت‏باطنى ما نگردد؟ آيا هيچ‏گاه اسير تنهايى محض شده‏ايم؟ آيا هيچ‏گاه صرفا به حكم وجدان خود تصميم به انجام كارى گرفته‏ايم; چيزى كه نمى‏شد درباره آن با ديگرى بحث كرد و آن‏را توضيح داد؟ اقدامى كه تماما به اراده خودمان صورت دهيم با آگاهى كامل به اين‏كه دست‏به اقدامى مى‏زنيم كه تا ابد مسئول نتايج آن خواهيم بود؟

آيا هيچ‏گاه سعى كرده‏ايم وقتى كه همه شور و عواطف، ما را ترك گفته بود، به عشق خداوند استعانت كنيم؟ در هنگامى كه ديگر امكان مشتبه شدن اعمال و انگيزه‏هاى ما با تجليات اراده الهى وجود نداشت; مواقعى كه چنين به نظر مى‏رسيد كه عشق به خدا به معناى مرگ ماست، وقتى كه در عشق خدا فقط ترك و رفض همه چيز، زندگى و همه چيزهاى ديگر را مى‏ديديم; وقتى كه به نظر مى‏رسيد عبادت ما خطاب به فضايى خالى و بى‏پاسخ صورت مى‏گيرد و به نظر مى‏رسيد اعماق بى‏انتهاى مغاكى هول‏انگيز در مقابل ديدگان ما باز مى‏شود; وقتى كه همه‏چيز فهم‏ناپذير و عارى از هر معنا به نظر مى‏رسيد؟ ...

پس بگذاريد در حيات خود نيك بنگريم و ببينيم آيا هيچ گاه چنين تجربه‏اى داشته‏ايم؟ در صورتى كه پاسخ مثبت‏باشد، مى‏توانيم يقين كنيم كه در آن زمان، روح در وجود ما فعال بوده است و مواجهه‏اى كوتاه ميان ما و ابديت صورت گرفته است; و اين‏كه روح چيزى بيش از يكى از اجزاء تشكيل دهنده جهان فانى است و اهميت انسان از نوع اهميت اين جهان و سعادت دنيوى نيست; و اين‏كه مى‏توان با يقينى نامحدود كه به كلى بى‏ارتباط با نتايج دنيوى است‏با برخى مخاطرات روبه‏رو شد.8

براى مؤمنان مسيحى حضور خداوند در تاريخ، بيش از هر چيز، در راز عيد فصح مسيح است; كه قيام پس از مرگ او، رويدادى است كه در آن، خداوند يك‏بار براى هميشه، رستگارى و زندگى نوين و ابدى اى را ارائه مى‏كند. مؤمنان فرامى‏گيرند كه هميشه علائم الزمان را از اين منظر ببينند.

3-2. معنويت‏به صورت درگير شدن در زندگى دنيوى

قرنها بود كه آرمان زندگى مسيحى كامل، ذاتا با پندار «زندگى در وراى جهان‏»، ( Fuga mundi) يعنى ترك شركت عادى در جامعه و حيات روزمره آن به نحوى از انحا، و معمولا با اداى سوگند دينى مبنى بر وقف كردن خود تا سرحد امكان به ژرف‏انديشى درباره امور الهى و/ يا رساندن نتايج اين ژرف‏انديشى به ديگران، مرتبط دانسته مى‏شد. تكامل ساختارى در معنويت مسيحى امروزى عبارت است از رد يكى شمردن زندگى معنوى با «زندگى دينى‏»; يعنى زندگى مبتنى بر سه سوگند فقر، پاكدامنى و اطاعت.

پى ير تياردو شاردن روحانى و ديرين‏شناس يسوعى (1955-1881) تنشهاى موجود در ديدگاه معنوى رايج زمان خويش، بين مقتضيات خداپرستى و تعهدات دنيوى، را به روشنى دريافت:

فكر نمى‏كنم اگر بگويم از هر ده نفر مسيحى عامل به تكاليف دينى نه نفر احساس مى‏كنند كه كار انسان هميشه در حد «مانعى معنوى‏» است، مبالغه كرده باشم. على رغم اعمال منويات درست و با اين‏كه روز را همه روزه تقديم خداوند مى‏كنند، اكثر مؤمنان به مشكلى مبهم احساس مى‏كنند زمانى كه در دفتر يا استوديو، در مرزعه يا كارخانه سپرى مى‏كنند، وقتى است كه از عبادت و پرستش خداوند گرفته مى‏شود. غيرممكن بودن كار نكردن امرى بديهى دانسته مى‏شود. پس اين هم غيرممكن است كه بتوان زندگى عميق دينى را كه ويژه كسانى است كه فرصت آن را دارند تا در تمام روز به عبادت يا موعظه پردازند هدف خود قرار دهيم. البته درست است كه اندكى از لحظات روز را مى‏توان به عبادت اختصاص داد، اما بهترين ساعات روز جذب علايق مادى مى‏شود يا دست‏كم، به اشتغالهاى مادى تنزل مقام مى‏يابد. تعداد زيادى از كاتوليك‏ها، سخت تاثير اين احساس، عملا زندگى دوگانه يا فلج‏شده‏اى دارند. زيرا براى اين‏كه به خود، به عنوان مسيحى، اعتقاد داشته باشند آن‏هم مسيحيانى فرودست مى‏بايد از جامه انسانى خود بيرون آيند.»9

تيار راه‏حل سنتى اين مساله را كه عبارت است از تقديس عمل از طريق قصد علنى به اجراى آن، به خاطر جلال خداوندى، و نه جز آن، كافى نمى‏داند. «كاملا درست است كه نقش نيت‏خير به عنوان شروع ضرورى و مبناى همه خيرهاى ديگر اعتلا داده شود. در واقع، مجددا بگوييم اين كليد طلايى‏اى است كه جهان خصوصى درونى ما را به روى حضور خداوند مى‏گشايد.»10 با اين‏حال، در نظر وى راه‏حل قطعى اين است كه ببينيم چگونه بدون اين‏كه كوچكترين امتيازى به «طبيعت‏» بدهيم و با عطشى فزون تر نسبت‏به كمال، مى‏توان به آشتى ميان عشق به خداوند و عشق سالم نسبت‏به جهان رسيد و موجبات تغذيه دوجانبه اين دو، يعنى تلاش در جهت گسستن از دنياى انسانى و تكاپو در مسير غنى‏سازى همين دنيا را فراهم آورد.

از اين‏رو لازم است مسيحيان به عنوان افرادى مسيحى، عميقا به فعاليتهاى روزانه خود علاقه‏مند گردند; با اين باور كه در وجود عيسى به «اكمال‏» جهان كمك مى‏كنند. بدين ترتيب، عمل آنها خود تبديل به وسيله‏اى براى اتحاد با خدا و «محيطى الهى‏» مى‏گردد كه لقاى خداوند در آن امكان‏پذير خواهد بود.

در مورد برخى از داده‏هاى يزدان شناسى مربوط، كه در وجدان مسيحيان معاصر ظهور كرده، اين ديدگاه معقول مى‏گردد; اين داده‏ها عبارتند از: ارزش دينى دنيا به خاطر آفرينش، تجسد (حلول لاهوت در ناسوت) و رستگارى; خدا رقيب قلمرو امور بشرى تلقى نمى‏شود. و به همين علت از زنان و مردان خواسته نمى‏شود كه اعمال خود را محدود كنند تا جا براى عمل خداوند باز شود; سخافت تقليل مسيحيت تا سطح مجموعه‏اى از شعاير و مناسك صرف و گسسته از زندگى و ضرورت تبديل وجود خود به كيشى آكنده از روح، به منظور جلب رضايت‏خداوند. («اى برادران مصرانه از شما مى‏خواهم كه مراحم خداوند را از ياد نبريد و جسم خود را به عنوان قربانى‏اى زنده كه وقف خدا شده و نزد او مقبول است تقديم كنيد. اين است عبادت شما مردمان خردمند.» (رساله به روميان، باب دوازدهم، آيه‏1)

در برابر اين اعتقاد كه خداوند، به حقيقت فقط در برخى از لحظه‏هاى ممتاز نيايش پديدار مى‏شود، نفس اعمال مسيحيان مى‏بايد ارزشى معنوى بيابد و تبديل به «محل‏» ديدار خداوند گردد. با اين حال، خدا در صورتى در اعمال ما پديدار مى‏گردد كه مرتبه ذاتى عمل شناخته گردد و به شكلى زنده در تمامى بافت زندگى دخالت داده شود. كمال مطلوب اين است كه توانايى و تعهد شغلى، انسانى ساختن، و قداست مسيحى بخشيدن به كار و واقعيتهاى زمينى ملازم يكديگر باشند.

عمل در اين معنا دشوار است; عمل در حيطه خود فعاليت ادامه مى‏يابد، اما در عين حال هنجارهاى اخلاقى عدالت، انسانيت و اخوت مسيحى را پاس مى‏دارد. لحظات روبه‏رويى با خداوند به هنگام عبادت، نه مردود دانسته مى‏شود و نه كم‏بها; بلكه بنا به معتقدات مسيحى خداوند نه تنها در زندگى روزانه حضور دارد، بلكه الهام بخش تعهد خلاقانه نسبت‏به اين زندگى و تقديس‏كننده فردى مى‏شود كه اين‏گونه درگير فعاليت‏حرفه‏اى مى‏شود. براى احتراز از تقليل ارزش معنويت تا سطح از خود بيگانگى يا تحمل، لازم است معنويت زنده‏كننده واقعياتى باشد كه در نگاه اول از كمترين قداست‏برخوردارند و كاملا پيش‏پا افتاده به نظر مى‏رسند.

4-2. معنويت رهايى‏بخش

احياى ويژگى رهايى‏بخش معنويت مسيحى در متن ظلم نهادينه شده، بويژه در قاره آمريكاى لاتين صورت گرفته است. روحانيت آمريكاى لاتين وضعيت تاريخى وابستگى نو مستعمراتى، نابرابرى، توسعه‏نيافتگى و استثمار را «وضعيتى گناه‏آلود» توصيف كرده است; «چرا كه هرجا ساختارهاى ظالمانه اقتصادى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى را مى‏بينيم، در واقع در آنجا با استنكاف از آرامش كه موهبتى الهى است، يا بهتر بگوييم، سرپيچى از شخص خداوند مواجهيم.»12

براى ورود به قلمرو فلاح و اتحاد با خداوند، شرح پرتكلف مقولات يزدان شناسى كافى نيست; بلكه آنچه ضرورى است، «موضعى حياتى‏»، فراگير و تلفيق‏كننده است كه به آگاه‏سازى كل و يكايك جزئيات زندگيهاى ما بپردازد; ما نيازمند «معنويت‏» هستيم. معنويت‏شيوه محسوس و ملموس تجربه كردن انجيل است; شيوه‏اى كه ملهم از روح‏القدس باشد. معنويت، راه مشخص زندگى در پيشگاه خداوند است، در عين همبستگى با تمامى نوع بشر، «با خداوند» و در برابر افراد بشر.13 هيچ فرد مسيحى كه اهميت محورى عشق به همسايه را براساس پيام كتاب مقدس درك كرده باشد، نمى‏تواند با محدود كردن خود به نوعى رابطه فردگرايانه تنگاتنگ با خداوند، در مورد كسب «رضاى الهى‏» خود فريبى كند. از آنجا كه خداشناسى به معناى عدالت ورزيدن است، خداگرايى به معناى نزديكى به هر فرد بشر است كه از هرگونه ظلم در رنج مى‏باشد. بنابراين، لازم است‏بى‏تفاوتى و بى‏طرفى در برابر ظلم را كنار گذارده، در عوض، آشكارا با فقرا و استثمارشدگان متحد شويم. اين انتخاب دربردارنده گزينشى دوگانه است: محكوم سازى پيامبرگونه مظالم اجتماعى، حتى به قيمت ناراحت‏ساختن سران نظام مستقر (يعنى ستيز پيامبرانه). در واقع، «كليسا در رسالت رهايى‏بخش خود نمى‏تواند تنها مظلومان را آرام سازد، آنها را به بردگى راضى كند يا از طريق تسليم، از خود بيگانه شان سازد; بلكه بايد پا جاى پاى پيامبران گذارده، به دفاع از فقرا و آگاه‏سازى آنها، و اعتراض نسبت‏به فقر كه ثمره بى‏عدالتى است پردازد. كليسا بايد همبستگى مؤثرى با فقرا داشته باشد، تا از درون و با پيروى از سرمشق مسيح، موجب فراهم آمدن آزادى كامل آنها گردد. «بايد كاملا از طريق سخاوتى كه خداوند ما عيسى مسيح داشت آگاه باشيد كه با وجود غنا به خاطر شما فقير شد تا آن كه شما از طريق فقر او غنا يابيد.» (رساله دوم پولس رسول به قرنتيان، باب هشتم:9)

از آنجا كه گناه، در عين حال، به نهادهاى اجتماعى نيز آسيب وارد مى‏كند، رهايى نبايد تنها بنيان هر نوع شر را از دل بشر بركند، بلكه مى‏بايد موجب نابودى و تغيير شكل ساختارهاى ظالمانه شود. احسان وقتى كه از طريق غلبه بر آن مرحله از يارى‏رسانى كه انحصارا به شكل خصوصى و فردى صورت مى‏گيرد، واجد تاثير شود حالت فعاليت‏سياسى مى‏يابد.

ويژگى ديگر معنويت رهايى بخش اين است كه در آن، راز عيد فصح را بدان سان كه گويى حقيقتى عرفانى يا زاهدانه است، به تجربه درنمى‏آيد; بلكه در بعد واقعى تاريخى و دنيوى آن به تجربه درمى‏آيد. به عبارت ديگر، مسيحى متعهد رابطه‏اى ميان اوضاع واقعى آمريكاى لاتين و نياز مداوم به مرگ و قيام پس از مرگ عيسى مسيح، به منظور تحقق بخشيدن به زندگى جديد مى‏بيند. فرد مسيحى بايد ياد بگيرد كه عيد فصح آمريكاى لاتين را در ويرانيها و گسستگيهاى مداومى كه لازمه تغييرات اجتماعى است، يعنى اين امكان را كه به قدرت مسيح، جامعه نوين بهترى ايجاد كند، مشاهده نمايد; حتى اگر اين جامعه حالتى گذرا داشته باشد. هدف رهايى، ساختن بشرى جديد در جهانى نو و ايجاد اخوت انجيلى و استقرار مجدد نظامى آزادتر و عادلانه‏تر، از روابط بشرى است. جامعه مسيحيان در مراسم عشاى ربانى كه مسيح را تنها رهايى بخش و خداوند تاريخ مى‏داند، خود را متعهد مى‏سازند به رد كردن و مبارزه با هر نوع ظلمى كه مانع از آن مى‏شود كه افراد بشر به سرنوشت‏خويش شكل دهند و طبق مقتضيات برادرى زندگى كنند. بدين شكل، گرچه هر مراسم عشاى ربانى مسيحيان، طبق تعريف، علت وجودى سياسى‏اجتماعى ندارد، مى‏تواند تاثيراتى عميق در عرصه سياسى‏اجتماعى داشته باشد; البته مشروط بر آن‏كه مسيحيانى كه فعالانه در آيين عشاى ربانى شركت مى‏كنند نسبت‏به آنچه واقعا اعلام مى‏كنند، آگاهى داشته باشند. واكسن ضد همرنگى با جماعت كه به آيين عشاى ربانى مسيحيان تزريق مى‏شود، خود را تنها به انواع ظلم اجتماعى‏اقتصادى محدود نخواهد كرد، بلكه سعى خواهد كرد بتهاى جديدى را نيز كه افراد بشر را زندانى خود مى‏كنند، از ميان بردارد.14

اين اعتقاد كه اتحاد با خداوند و تمامى مردان و زنان، هديه‏اى بلاعوض از جانب خداست، ما را از قيد عمل مسئولانه همراه با تمامى عوامل ممكن معاف نمى‏كند; بلكه روح ما را از حق‏شناسى و اعتماد سرشار مى‏سازد. وقتى خداوند در طول تاريخ به نفع فقرا عمل مى‏كند، فرد مسيحى، همراه با مريم در حضور قدرتمند خداى منجى، مسرور مى‏گردد (نگاه كنيد به انجيل لوقا، باب يكم: 5546) و در اميد او سهيم مى‏شود. همه آنچه غيرممكن به نظر مى‏رسيد، يعنى رهايى و اخوت راستين افراد بشر نه‏تنها در جهان آخرت، بلكه همين حالا و در همين جهان، عملى خواهد شد; حتى اگر به صورت ناقص و موقتى باشد.

اين ژرف‏بينى‏ها به آمريكاى لاتين محدود نمى‏شود. از تمام مسيحيان دعوت شده تا رهايى مظلومان را اعلام دارند (انجيل لوقا، باب چهارم:18). آنها نبايد يك بار ديگر زير همان يوغ اسارتى كه مسيح، ما را از قيد آن رها كرده است درآيند. (رساله پولس رسول به غلاطيان، باب پنجم:1). سركوبگرى رژيم‏هايى كه جايگزين رژيم‏هاى سركوبگر پيشين شده‏اند، گستردگى و استمرار گناه و ساختارهاى گناه‏آلود، و نيز نياز به فضيلت صبر و اميدوارى در برابر نااميدى را نشان داده است.

5-2. معنويت جامعه‏گرا

جامعه تشكيل دادن، در جامعه بودن، پيروى از convivenza (زندگى مسالمت‏آميز با ديگران) در زندگى معاصر، واژگانى كليدى هستند، اما وجه مشخص قرون گذشته، فردگرايى بود كه از فرد بشر، بيشتر تلقى يك شعر خودكفا داشت. جنگهاى جهانى و برهم خوردن موازنه، در تمدن معاصر غرب تغييرى ريشه‏اى ايجاد كرده است; بدين شكل كه روز به روز، افراد بيشترى از طبيعت‏بين‏الاشخاصى و گفتگوطلبانه افراد، كه هستى راستين آنها از طريق مواجهه با ديگران خود را محقق مى‏سازد، آگاه شده‏اند:

به هر روى، خداوند فرد بشر را منزوى خلق نكرده است: «از همان آغاز، آنها را مذكر و مؤنث آفريد» (سفر پيدايش، باب يكم:27) و جمع آمدن اين دو اولين شكل اتحاد افراد را پديد مى‏آورد. زيرا شخص بشر به حكم ساختار طبيعى‏اش موجودى اجتماعى است كه نمى‏تواند بدون ارتباط با ديگران زندگى كند و تكامل يابد (دومين شوراى واتيكان . (12, Gaudium et spes

تاكيدى كه در عصر ما بر ارزشهاى اجتماعى مى‏شود، چندان ناشى از نياز به گريز از تنهايى و تمناى تاثيرگذار بر ساكنان مراكز شهرى نو نيست، بلكه بيشتر برخاسته از پديده اجتماعى شدن است; يعنى وابستگى متقابل كليه بخشهاى جهان كه روزبه‏روز شديد مى‏شود و حالتى جهانشمول يافته، سرانجام با تحقق خير مشترك جهانى مرتبط مى‏گردد (نگاه كنيد به .(Gaudium et spes, 25-26

رسانه‏هاى گروهى تمامى جهان را، دست‏كم از نظر نزديكى فيزيكى، تبديل به «منطقه همسايه‏» كرده و احساس وحدت خانواده بشرى را به وجود آورده‏اند. در عين حال، با شدتى تازه، موجب آگاهى [مردم] از تفاوتها و نابرابريهاى خشن شده و نياز به غلبه بر اخلاق فردگرايانه را مبرم‏تر ساخته‏اند. اطلاع از تعلق داشتن به گروه چنان گسترده‏اى از بشريت، ما را در به رسميت‏شناختن حقوق بنيادى افراد بشر، و نبرد با تبعيض و بى عدالتى بين‏المللى براى تحقق همزيستى راستين بين‏المللى، ( convivenza) درگير مى‏كند.

جنسيت‏با رهايى از ديدگاههاى پارسامنشانه و ثنوى، يك‏بار ديگر به صورت قدرتمندترين عامل ارتباط و جامعه‏پذيرى كشف شده است. نقش و معناى جنسيت، تنها تضمين بقاى نوع بشر نيست، بلكه در عين حال و بخصوص، وسيله ايجاد و تقويت اتحاد زن و شوهر و اتحاد تمامى اعضاى خانواده و تشكيل محافل گسترده‏تر دوستان است. كشف نقش اجتماعى جنسيت، يكى از مهم‏ترين عناصر تغيير فرهنگى معاصر به نظر مى‏رسد.

براساس نظر دومين شوراى واتيكان، طبيعت كليسا به عنوان يك جامعه، يعنى به عنوان همبستگى اعضاى آن، ناشى از اصل تشكيل‏دهنده كليساست: يعنى ناشى از روح خداى قيام كرده كه مؤمنان از طريق آن، خود را اعضاى بدن مسيح مى‏دانند. اين ديدگاه صورت بندى معنويت و فعاليت كشيشى به معناى كليسايى آن را اصلاح مى‏كند. مدتها بود كه واعظان و مؤلفان كتابهاى معنوى به شكلى تقريبا انحصارى، بر رستگارى و تكامل روح خود مؤمن تاكيد مى‏كردند. شورا سعى دارد بر اين دلمشغولى فردگرايانه فايق آيد و بر زمينه گسترده‏تر طرح الهى تاكيد كند. «اما رضاى خداوند در اين بوده است كه تقديس و رستگارى مردان و زنان، به صورت انفرادى و بدون توجه به آنچه آنها را به هم پيوند مى‏دهد، انجام نگيرد، بلكه استقرار آنها به شكل مردمانى كه او را در قيقت‏بشناسند و در قداست عبادت كنند، تحقق پذيرد. (شوراى دوم واتيكان (Lumen Gentium, 9

3. مواضع تاكيد معنويتى كه فرا خواهد رسيد

پل ريكور، فيلسوف مشهور فرانسوى، مى‏گويد: «تنها آن معنويتهايى كه مسئوليتهاى فرد بشر را مد نظر قرار مى‏دهند، براى وجود مادى ارزش قائلند و جهان فنى را ارزشمند مى‏دانند و، به بيانى كلى، تاريخ را قدر مى‏نهند، قادر به بقا هستند. معنويتهاى گريزگرا و معنويتهاى ثنوى، به ناچار خواهند مرد. به معنايى كلى، عقيده من اين است كه آن معنويتهايى كه نمى‏توانند بعد تاريخى فرد بشر را مد نظر قرار دهند در برابر فشارهاى تمدن فنى به زانو درخواهند آمد.»15

از اين رو، شايد مجاز باشيم كه بحث‏خود را در موافقت‏با پل ريكور، با چهار اصل درباره تطورات معنويت كاتوليك در آينده، كه مى‏بايست‏به عنوان يك كل بر تمامى آثار نگرش گريزگرا و ثنوى غلبه كند، به پايان بريم:

يك معنويت واقعا كاتوليك بايد خود را از قيد آن فردگرايى‏اى كه زندگى معنوى را عمدتا در اعمال زاهدانه و شعاير و مناسك، و بى‏ارتباط با سرنوشت تاريخى فرد و متمركز بر اكمال فرد به جاى تكميل طرح اكمال بشر مى‏بيند، رها كند.

معنويت واقعا كاتوليك بايد به صراحت، خود را از انسان شناسى ثنويت‏گرايانه‏اى كه عادتا روح را به قيمت كم‏ارج دانستن بدن ارج مى‏نهد، دور نگه‏دارد. اين معنويت نيازمند آن است كه نقش بدن را در حيات معنوى از نو دريابد و بايد به نحو مؤثرى بدن را در جريان نجات، كه اوجش راز رستاخيز است، جاى دهد.

از معنويت واقعا كاتوليك خواسته مى‏شود كه بر نوعى نگرش آخرت‏انديشانه كه از طريق فرافكنى، رستگارى و حكومت‏خداوند را منحصرا در جهان آخرت قرار مى‏دهد، فايق آيد. در عوض مى‏بايست‏حال و آينده را ذاتا مرتبط با يكديگر دانست; از آن جهت كه آينده مرحله تعيين‏كننده تحقق معنوى و نجات‏بخشانه آنچه در حال حاضر مؤثر است، مى‏باشد. نبايد واقعيات نهايى و اخروى را باطل‏كننده تعهد فعلى نسبت‏به رستگارى فراگير در فراسوى زمان دانست، بلكه بايد آنها را حافظ آن تعهد تلقى كرد. معنويت واقعا كاتوليك مى‏بايد از گرايش به امور فوق طبيعى و تمايل قائلان به تك گوهرى اقانيم ثلاثه به خنثى كردن عامل انسانى با دستاويز مدح پيروزى لطف الهى دورى كنند. معنويت واقعا كاتوليك نبايد خدا و شخص بشر را در رقابت و مخالفت‏با يكديگر ببيند، همان‏طور كه پدر كليسا ايرنائوس قديس (130200ميلادى) مى‏گويد، «جلال خداوند انسان زنده است.»

نشانه ماندگا ر معنويت مسيحى، اعتلاى شخص بشر و شريف ساختن بى‏منتهاى زندگى هر مرد و زن، از طريق تجربه مؤثر پويايى عيد فصح صليب و قيام پس از مرگ است.

پى‏نوشتها:

1. cf. ER, vol.10, art. `Modernity| by John F. Wilson.

2. A. J. Heschel, Chi e l|uomo?, Milano, 1976,p.80.

3. Paul Tillich, La dimension oublie. Bruges, 1968,p.49.

4. Roger Garaudy, Parola di Uomo, Assisi, 1975, p.164.

5. J. Gevaert, Esperienza umana e annuncio, cristiano. Torino, 1975,p.29.

6.

7. Walter Kasper, Fede e storia, Brescia, 1975,p.118.

8. Karl Rahner, Belief Today, New York, 1967,pp.39-40.

9. Pierre Teilhardde Chardin, The Milieu Divin, London: Fontana, 1964,p.65.

10. Ibid.,p.54-55.

11. Ibid.,p.53.

12. The Latin - American Episcopate, Medellin Document, 1968.

13. Gustavo Gutierrez, A Theology of Liberation, Maryknoll, 1988,p.117.

14. S. Galilea, Spiritualita della Liberazione, Brescia, 1974,p.39.

15. `Taches de 1| educateur politique| in Esprit, Juillet-Aug. 1965,p.2.

(اين مقاله توسط استاد مصطفى ملكيان با متن اصلى مقابله شده است.)