| مجلات >نقدونظر > شماره10 |
ترجمه غلامحسين توكلى
شما نه تنها يكى از آخرين فيلسوفان اروپايى هستيد كه به خاطر جهان نو با جهان كهنه وداع كردهاند، بلكه يكى از پررمز و رازترين آنهاييد. چرا كه مبناى اين انتخاب شما نه ملاحظات نژادى بوده است و نه ملاحظات سياسى. اگر از شما بخواهند كه در چند جمله، آن زاد و توش فرهنگى و وجودى اولين سفر خود را به شرح كشيد، چه خواهيد گفت؟
من مدتها پيش از آنكه به سن لازم براى مطالعه فلسفه برسم از اين خوششانسى فلسفى برخوردار بودم كه در دو نظام اعتقادى و فكرى متضاد تعليم ببينم. از يك سو، تخيل من مجذوب فرهنگ شفاهى گيلى (2) بود; فرهنگ كشاورزان، ماهىگيران، شاعران و داستانسرايان. اين فرهنگ پيشاپيش تا حد زيادى از ميان رفته بود، اما برخى از مسنترها كه من مىشناختم با بخشى از وجودشان به آن تعلق داشتند. آنچه در اين فرهنگ مهم مىنمود، وفاداريها و پيوندهاى ويژهاى با خويشان و با زمين بود. معناى عادل بودن، اين بود كه انسان در حيات جامعه محلى خود، نقشى را ايفا كند كه به او محول شده است. هويت هر فرد، ناشى از جايگاه وى در جامعه بود و مقامى كه او در چالشها و مشاجرات تشكيلدهنده تاريخ مستمر جامعه (كه در زمان طفوليت من ديگر استمرارى نداشت) به خود اختصاص مىداد. و آراء جامعه از طريق تاريخ آن دستبه دست مىگشت.
در ديگر سو، افراد كهنسالى بودند كه به من مىآموختند كه فراگرفتن مكالمه و قرائتبه زبان گيلى، يك سرگرمى باستانشناسانه و عبث است و، براى كسى كه غرض از تحصيلاتش قبولى در امتحاناتى است كه سرآغاز زندگى بورژوايى در جهان جديدند، چيزى جز هدر دادن وقت نيست.
آن زمان كه جوانى شما در ميانه اين واقعيات فرهنگى ناهمخوان سپرى مىشد برداشتتان از «جهان نو» چه بود؟
جهان نو، فرهنگى بود كه از تئوريها ساخته شده بود و نه از داستانها. همچنين اين جهان، خود را محيطى نشان مىداد براى آنچه، به ادعا، «اخلاقيات» بود. ادعاى جهان نو آن بود كه مطالباتش از ما، نه مطالبات يك گروه اجتماعى خاص، بلكه مطالبات انسانيت عقلانى و عام است. از اين رو بخشى از ذهن مرا داستانهاى مربوط به قديس كولومبا، برايان برو، و ايان لومپر مىكرد، و بخشى ديگر را ايدههاى نظرى نوبنياد، كه تاكنون نمىدانم برگرفته از ليبراليسم كانت هستند و يا ميل.
آيا اين فلسفه بود كه نحوه ايجاد سازش ميان اين جهانهاى ناهمخوان را بيان مىكرد؟
آنچه فلسفه به من آموخت اين بود كه برنتابيدن معتقدات متناقض، امرى استبس مهم. اين را تا حدى، خواندن افلاطون به من آموخت و تا حدى، برخورد با اين دليل كه: اگر تو تناقضى را بر زبان رانى، از اين رهگذر خود را ملزم كردهاى كه هر چيزى را، هرچه باشد، به زبان آورى. اين مطلب در اصل، يافته توماس اهل ارفوت است كه سى. آى. لوئيز پراگماتيست آن را، از نو، كشف نموده است. از اين رو، هر تناقضى در ميان معتقدات شخص، به طور بالقوه سرچشمهاى براى فاجعه است. با اين همه، در همان دورانى كه من به اهميت انسجام و وفاق ميان معتقدات، واقف مىشدم در ذهنم بىانسجامى، به جاى كاهش، افزايش مىيافت. رشته تحصيلى من در دوره ليسانس; ادبيات، فلسفه و تاريخ لاتين و يونان بود، و من از تفاوت فاحشى كه نه تنها ميان فرهنگ كلاسيك يونان با تجدد ليبرالى، بلكه ميان يونانيان باستان و سنت ايرلندى وجود داشت اطلاع يافتم.
در آن لحظه از تحول شخصيتشما، كدام شخصيتها راهنماى شما بودند؟
من با خواندن آثار جرج تامسون آغاز كردم، كه استاد زبان يونانى، ابتدا در گالوى و سپس در بيرمنگام، و نيز از اعضاى كميته اجرايى حزب كمونيست انگليس بود. من مدتى كوتاه به حزب كمونيست پيوستم و فكر مىكنم كه او در اين مساله نقش داشت. وى در سال 1941، [Aeschylus and Athens] (ايسخيلوس (3) و آتنيها) را به چاپ رساند. قبل از آن او تاريخ فلسفه يونان تا زمان افلاطون را به زبان ايرلندى و تحت عنوان [tosnu nafeall sunachta] به قلم آورده بود و برخى از محاورات افلاطون را نيز به زبان ايرلندى ترجمه كرده بود. انديشه درباره معضلات موجود در ترجمه فلسفه يونان به زبانهايى نو و بس متفاوت، همچون انگليسى و ايرلندى، اولين تصورات مبهم را در مورد دو واقعيت در من شكل داد: يكى اينكه زبانهاى متفاوت، از آن دست كه در جوامع مختلف كاربرد دارند، مىتوانند طرحهاى مفهومى متخالف و رقيبى داشته باشند، و ديگر آنكه شايد ترجمه از چنان زبانى به زبان ديگرى از آن دست، همواره امكانپذير نباشد. فرهنگها و زبانهاى متداولى وجود دارند كه شخص براى آن كه به آن خو كند بايد ياد بگيرد كه چگونه بايد همچون اهل آن زبان در داخل آن، زيست. همچنين تئوريهايى وجود دارد، شكل گرفته در زبانهاى رايج، كه ضابطهناپذيريشان ناشى از آن است كه تا حدى غير قابل ترجمهاند. اينها انديشههايى بود كه من تنها حدود سى و پنجسال بعد در [Relativism, power and philosophy] (نسبىگرايى، قدرت و فلسفه) و در [whose justice? which Rationality?] (عدالت كه؟ كدامين عقلانيت؟)، به طور كامل پروردم.
از گفتههاى شما چنين برمىآيد كه اين امر، با «بارقههاى هرمنوتيك» ارتباط داشته است: يعنى درك ضابطهناپذيرى زبان و ترجمه گريزى آن; و با سنت قارهاى، كه از رمانتيسيسم آلمانى تا هايدگر و گادامر امتداد مىيابد در پيوند بوده است.
بلى، چنين است، هرچند در آن زمان من چيز زيادى درباره هرمنوتيك نمىدانستم. برداشتى كه از آموزشهاى من در دوران تحصيل، و سپس، مطالعاتم پس از دوران فارغ التحصيلى در من ايجاد شده بود، تنها عدم انسجام در ميان معتقداتم را هرچه برجستهتر و نمايانتر ساخت. من آثار آكويناس و ارسطو را خوانده بودم. مىديدم كه گاهى به شيوه ارسطويى يا آكويناسى در باب عدالت مىانديشم، و گاهى هم به شيوه جديد ليبرالى، بىآن كه بخوبى دامنه بىانسجامى فكر خود را دريافته باشم. جاى تعجب نيست كه ايمان برايم امرى دلبخواهانه مىنمود و من، به نحوى فزاينده، يافتن دلايل عقلانى مناسب براى اعتقاد به مسيحيت را، كه فكر مىكردم واجد آنم، دشوار مىيافتم.
مسيحيت، به چه معنى در ميان تمامى تناقضات شما عامل مخرب بود؟
من در يك برهه كوشيدم تا حوزه رسوم و معتقدات دينى را از بقيه زندگىام جدا نمايم و با آن چونان شكل يگانهاى از حيات برخورد نمايم و بگذارم ضوابط آن، خاص خودش باشد; كوشيدم تفسيرى خاص از تصوير ويتگنشتاين از «سبكى از زندگى» را با الهيات كارل بارث در هم آميزم. اما ديرى نپاييد كه دريافتم در كابرد زبان و رسوم دينى، سلسله فرضهايى مندرج است كه به نحوى تعيينكننده از فرضهاى غير دينى متافيزيك، علم و اخلاق جدايىناپذير است، من وقتى به اين نتيجه رسيدم كه نقد «هانس يورز فون بالتازار» از «بارث» را مىخواندم. هنگامى كه خواستم اين آميزه فلسفى غريب را، كه تركيبى از يك ويتگنشتاين بد فهميده شده و يك بارث خيلى خوب فهميده شده بود، به كنارى نهم، به خطا همراه با آن دين مسيحيت را طرد كردم. اما بخشهايى از تفكر توماس آكويناس، به همراه برخى از تاملات زيبندهتر در مورد ويتگنشتاين، در انديشهام به يادگار ماند.
گزارشى كه در مورد سير تحول شخصيتخود ارائه كرديد مملو از اضطراب وجودى بود. براى من روشن نيست كه اين، تا چه حد ناشى از اصطلكاك ميان سنتباستانىنقلى «سلت»، با سنت جديد و فايدهگراى آنگلوساكسون است و تا چه ميزان، معلول حضور حيرتانگيز دين.
هنگامى كه من به معتقدات بيان شده خود در آن زمان مىنگرم، مى بينم كه انديشهام مجموعه اجزائى بوده است كه ناشيانه به هم وصله شده بودهاند و سالهاى سال اين نگرش را چونان نگرشى بسيار اضطرابآور احساس مىكردم. با اين همه قادر بودم وفاقى ايجاد كنم. تاريخ فيزيك در اواخر قرن نوزدهم و مشكلاتى كه ماكسول و بولتمن، به هنگام مواجهه با ناسازگاريهايى كه نمىدانستند چگونه آن را از ميان بردارند، به آن برخوردند مرا قانع نمود كه ايجاد يك دستهبندى ناپخته در فكر، به منظور وصول به يك سازگارى كامل، مىتواند خود به طرد حقايقى بس مهم بينجامد. به هر حال، به ياد مىآورم كه من از نظر روحى در حالتى رنجآور غرقه بودم و، همزمان، به لحاظ فكرى نيز به سمت و سوهاى مختلف كشيده مىشدم.
به نظر من ظهور ماركسيسم كه شما مدتى مديد، به سنت آن درآويخته بوديد اين احساس سردرگمى را باز هم بيشتر نمود.
مطمئنا، ماركسيسم بعد ديگرى بر تعقيد مىافزود. با اين همه، نقطه عطفى را نيز ارائه مىكرد. با انديشيدن در باب ماركسيسم بود كه من شروع به حل و فصل معضلاتى كردم كه با آن درگير بودم. هرچند آن خصيصهبندى كه ماركسيسم از سرمايهدارى پيشرفته ارائه مىكند، نارساست، اما برداشت ماركسيسم از ليبراليسم، به مثابه يك ايدئولوژى، كه آن را پوششى فريبنده و خودفريب براى علايق اجتماعى خاص مىداند، همچنان محكم و استوار است. ليبراليسم به نام آزادى، نوعى خاص از سلطه پذيرفته نشده را تحميل نموده است. سلطهاى كه در درازمدت، پيوندهاى سنتى انسان را از هم مىگسلد و روابط فرهنگى و اجتماعى را تحليل مىبرد. ليبراليسم در حالى كه از طريق قدرت دولتى، رژيمهايى را تحميل مىكند كه اعلام مىدارند هركس آزاد است چيزى را بجويد كه خير خود مىداند، بيشتر افراد را از اين امكان كه زندگى خود را پويش مستمرى در راه كشف و تحصيل خير بدانند محروم مىسازد; ليبراليسم بويژه از طريق سلب اعتبار از آن سبكهاى سنتى جامعه انسانى كه اين امكان مىتواند در داخل آن ظهور يابد، به اين كار مبادرت مىكند.
پس اولين نتيجه مواجهه شما با ماركسيسم، طرد و نقد همه گونههاى ليبراليسم بوده است؟
بلى، و اين، ليبراليسم محافظهكاران آمريكايى و انگليسى امروزى و همين طور ليبراليسم تندروهاى آمريكايى و اروپايى و حتى ليبراليسم ليبرالهاى خود خوانده را هم شامل مىشود.
اضافه بر اينها، اين ماركسيسم بود كه مرا قانع كرد كه هر اخلاقياتى و از جمله اخلاقيات ليبراليسم جديد، هر چند هم كه ادعاهايش عام باشد، اخلاقيات يك گروه اجتماعى خاص است كه در حيات و تاريخ آن گروه تجسم يافته و ادامه حيات داده است. در واقع، يك اخلاقيات وجودش منحصر مىشود به تجسمات اجتماعى بالفعل و ممكن آن; و آنچه به آن دست مىيابد چيزى است كه در صور اجتماعى تجسميافته خود به آن دستيافته و يا مىتواند دستيابد. از اين رو، مطالعه يك اخلاقيات بدين طريق كه ابتدا اصول آن را تجريد كرده و سپس، آنها را جدا از عمل اجتماعى الهام گرفته از آن اصول، مورد مطالعه قرار دهيم لزوما به معنى بدفهمى آنهاست. با اين همه، اين طريقى است كه تقريبا تمامى فلسفههاى اخلاقى مدرن مطابق آن عمل مىكنند.
پس شما هنوز در اين مساله، اگرنه يك ماركسيست، دستكم يك ماترياليست هستيد؟
نه، اگر من باز هم يك ماركسيستبودم اين درس براى من چندان فايدهاى نداشت. چرا كه ماركسيسم نه تنها يك دستگاه نامناسب، بلكه عمدتا دستگاهى نالايق براى تحليل اجتماعى است. من از خوششانسى، وقتى كه در لندن دانشجو بودم، با «فرانتزاستينر» مردمشناس ملاقاتى داشتم، وى مرا به سمتشيوههايى از فهم اخلاقيات هدايت كرد كه در آن، هم از اصالت تحويل در اخلاقيات موجود پرهيز مىشد كه اخلاق را صرفا بروز و ظهور دست دوم امور ديگر مىداند، و هم از تجريدگرايى كه از اعمالى كه تجسم اجتماعى دارند، اصولى را انتزاع مىنمايد. گونههاى رقيب اين گونه اعمال اجتماعى با هم در ستيزند; كشاكشى كه تنها مشاجرهاى عقلانى ميان اصول رقيب و يا تصادم ساختارهاى اجتماعى رقيب نيست، بلكه همواره و به گونهاى غير قابل تفكيك، هم اين است و هم آن.
در اين رقابت، محاوره چه نقشى دارد؟ اغلب، يكى از خطاهاى ماركسيسم اين بوده كه ميل داشته [به خود] قداستبخشد و صور مختلف گفتوگوهاى اجتماعى را خشك كند.
من شخصا از تاريخ ماركسيسم فراگرفتهام كه مساله بسيار مهم براى يك تئورى اين است كه به گونهاى تدوين شود كه تا حد ممكن، امكان رد آن وجود داشته باشد. من فقط بعدها متوجه شدم كه مىتوانستهام همين درس را از كسى چون كارل پوپر ناقد ماركسيسم و يا از پراگماتيستى مثل چارلز پرايس هم فراگيرم. اگر ديدگاهى به گونهاى باشد كه نتوان، به مدد ضوابط خود آن، مغايرتش را با واقعيت نشان داد، موافقت آن با واقعيت را هم نمىتوان نشان داد و چنين ديدگاهى خود به يك چارچوبه فكرى مبدل مىشود كه وفاداران را در درون خود به بند مىكشد و آنان را از دستيابى به واقعياتى كه در آغاز، اعتقاداتشان پيرامون آن شكل گرفته بود باز مىدارد.
تاكنون تحولات فكرى خود را به سبكى سلبى شرح كرديد و تلاش نموديد آن خطوط نظرى اى را كه بتدريجخود را از آن رها ساختهايد دنبال كنيد. نقطه عطف به سمت اجزاء سازنده هويتشما به عنوان يك متفكر چه بوده، آيا مهاجرت شما به ايالات متحده نبوده است؟
مقدار معتنابهى از كار و انديشه من در بيستسال اول حرفه فلسفىام از 1951 تا 1971 كه تازه به ايالات متحده مهاجرت كرده بودم با سبك و سياق فلسفه تحليلى صورت گرفت.
هم توانمنديها و هم ضعفهاى فلسفه تحليلى، هر دو، ناشى از تاكيد منحصر به فرد آن در پرداختن دقيق به جزئيات است. اين تاكيد باعث نزديك شدن تدريجى به فلسفه و پرداختن به مسائل، به طور جدا از هم مىشد و سبك ادبى مورد كاربرد آن عبارت بود از مقالات مطبوعاتى تخصصى و تكنگاريهاى كوتاه.
دستكم پس از نوشتن كتاب after virtue (به دنبال فضيلت)، هم شما عملا اين بوده كه مشروعيتسياسى مسائل به اصطلاح مهم را اعاده كنيد. تغاير اين تلاشها با تلاشهاى دستگاه تحليلى چگونه است؟
× فلسفه تحليلى، آنچه را به خاطر دقت و وضوح به دست مىآورد، به سبب ناتوانى در ارائه جوابهايى قاطع براى مسائل اساسى فلسفه، از دست مىدهد. فلسفه تحليلى ما را قادر مىكند دستكم در مورد من چنين بود تا برخى از احتمالات را از رده خارج كنيم. اما در حالى كه فلسفه تحليلى مىتواند، براى ديدگاه بديلى كه در صحنه باقى مىماند مشخص كند كه پيشفرضها و استلزامات آن، چه تعهداتى را به گردنش مىگذارد، خود فى نفسه نمىتواند دليلى اقامه كند كه چرا بايد فلان چيز را به جاى چيز ديگرى گفت. هنگامى كه فيلسوفان تحليلى به استنتاجهاى معتبرى مىرسند، كه اغلب هم مىرسند، اين استنتاجها تنها تا حدى ناشى از فلسفه تحليلى است. همواره در پشت صحنه، دستوركارهاى ديگرى وجود دارد كه گاه، نهفتهترند و گاه آشكار. در فلسفه اخلاق، معمولا دستور كار سياسى ليبرالى در كار است.
آيا شما معتقديد كه بر شبكه ايدئولوژيكى حاكم بر انديشه خود كنترل كامل داريد؟
من در آخرين بخش از مرحله تحليلىام، حدودا اواسط دهه شصت، دستور كار جديدى ابداع كردم. من دريافته بودم كه ضعف دوم فلسفه تحليلى، فاصله زيادى است كه ميان پژوهشهاى آن با مطالعه تاريخ فلسفه وجود دارد، و اين كه فلسفه تحليلى، بويژه فلسفه اخلاق آن، تنها وقتى به نحو مناسب قابل فهم است كه در بستر تاريخى قرار گيرد و به عنوان دستاورد عقلانى مباحثات و مشاجراتى مبسوط فهم شود. اين بود كه تاريخچه فلسفه اخلاق (A short history of Ethics) را نوشتم، كتابى كه از اشتباهات آن فراوان آموختم.
از چه نوع اشتباهاتى صحبت مىكنيد؟
اول از همه گسيختگى مكرر در مقاطعى خاص از روايتنگارى است. در آن كتاب گزارشى هست از تطور جر و بحثهاى عمدتا يونانى در مورد فلسفه اخلاق، گزارشى در باب تطور سلسلهاى بسيار متفاوت از خطوط فكرى خاص مسيحيت، و گزارشى از گونههاى مختلف برخوردهاى تند و استنتاجهاى رقيب كه از فلسفه اخلاق عصر روشنگرى و عصر پس از روشنگرى سر برآوردند. اما آنچه در مورد آن اظهار نظر نشده گسستهايى است كه در نقطههاى گذار از هريك از اين مراحل به مرحله بعدى وجود دارد. از تغييرات اساسى در مفاهيم كليدى و در مبانى، سخن رفته است، اما اينها مسائلى نظرى و بررسى ناشدهاند كه به هيچ وجه فهم نشدهاند.
پس خطا اين بوده كه شما ارزش گسستهاى خاص و يا گسلهاى معرفتشناختى را در تحولات تاريخى فلسفه اخلاق تمييز نداديد و فكر مىكنم در اين موضوع مستقيما با گفتگوهاى جارى در دو طرف اقيانوس اطلس، از توماس. اس. كوهن تا ميشل فوكو، همآواييد.
من حداقل تا حدى كوشيده بودم تا هر مرحله از تاريخ اخلاق را ظهور و نمودى از دعاوى اخلاقى و معقول فلان نوع خاص از جامعه بدانم. در آن كتاب تصميم گرفتم كه دو گونه بيان اخلاقى را رو در رو قرار دهم: در يك طرف اخلاقيات كسانى قرار دارد كه از اخلاق، جهت اظهار عضويتخويش در جامعهاى خاص سود مىجويند. و در طرف ديگر اخلاقيات كسانى است كه از اخلاق، جهت اظهار تفرد خود يا بيان تفاوت اجتماعى خود بهره مىگيرند. حال آن كه در يك اخلاقيات خالص، اقتدار و حاكميت از آن قواعد است و نه افراد، معنا ندارد كه هركس اخلاقى خاص خود را انتخاب نمايد. آنچه البته داراى معناست اين ايده بسيار افراطىتر است كه شخص بخواهد بر اخلاقيات غلبه يافته، آن را تغيير دهد. از اين رو، شايد بهتر اين مىبود كه در «تاريخچه فلسفه اخلاق» مىگذاشتم كه سخن آخر از آن نيچه باشد، نه آن كه دو فصل مانده به آخر، او را پشتسر گذارم.
به گمانم شما به نيچه جوان و نويسنده «وراى خير و شر»; Beyond Good and Evil ، اشاره داريد كه قهرمان شكست قاعدهمند همه ارزشها بود; آنارشيست و ابرمرد فردگرا.
اين موضع نيچه است، اما نه همه جا; بلكه نيچهاى كه مىخواهد جواب نهايى را به عدم جامعيت قاعدهمند و اختلافات غير قابل حلى كه دستاورد فلسفه اخلاق عصر روشنگرى و دوران پس از روشنگرىاند، ارائه كند. برنامه محورى عصر روشنگرى اين بود كه مجموعهاى از قواعد اخلاقى را معرفى كند كه به طور يكسان براى همه پيروان مشى عقل، جذاب باشد. اين برنامه ناكام ماند. وارثان آن تعدادى از ديدگاههاى رقيب بودند، ديدگاه كانتى، ديدگاه نفعانگارانه، قراردادگرايان و آميزههاى مختلفى از اين ديدگاهها. اختلافات آنها به حدى افزايش يافت كه فرهنگ قرن بيستم از اخلاقياتى معقول و مورد قبول همگان محروم مانده و در عوض از رهبردها و تئوريهاى اخلاقى گذشته، ملقمهاى از اجزاء را به ارث برده است. از نظر روششناختى، امروزه براى من روشن است كه آنگاه كه «تاريخچه فلسفه اخلاق» را مىنوشتم، بهتر اين بود كه به آنچه از آر. جى. كالينگوود آموخته بودم به عنوان ديدگاهى محورى بنگرم; حرف او اين است كه اخلاقيات، موضوعى است اساسا تاريخى و اين كه پژوهش فلسفى در اخلاق هم، مثل جاهاى ديگر، تا زمانى كه تاريخى نباشد ناقص است.
منظورتان از اين كه مىگوييد اخلاقيات «موضوعى است اساسا تاريخى» چيست؟
ويكو (4) آنچه را از ياد عصر روشنگرى رفته بود، به ياد ما آورد و آن اين كه پژوهش عقلانى، چه پيرامون اخلاقيات باشد و يا هر چيز ديگر، همان كار اسطوره و استعاره ماقبل عقلانيت را ادامه مىدهد و در آن ريشه دارد. در اين گونه پژوهش از اصول اوليه دكارتىها پيروى نمىشود، بلكه كار را از يك نقطه شروع تصادفى در تاريخ آغاز مىكنند. از موقعيتى كه به قدر كافى تحيرانگيز هست كه به سؤالاتى دامن زند، پاسخهاى رقيب را موجب شود و بدين وسيله به جر و بحث متقابل بينجامد. چنين جر و بحثهايى آنگاه كه به طور قاعدهمند، در طول زمان، بسط يابند به ويژگى بارز ارتباطات اجتماعى كه خود، الهامبخش و بيانگر آن بودهاند تبديل مىشوند.
فرهنگهاى ماقبل عقلانيت داستانسرايان به جوامع عقلانى، تغيير شكل مىدهد; كه در آن ابتدا داستانها مورد سؤال قرار مىگيرند و سپس به طور ناقص توسط تئوريهايى كه به نوبه خود در معرض سؤال قرار دارند گسترش مىيابند.
در آن صورت، تاريخ با سنت فرهنگى و نقلى محض يكى مىشود. مشكل بتوان قبول كرد كه اين استدلال، مستلزم برداشتى همچون برداشتيك مورخ از تاريخ نباشد.
لازمه فهميدن يك موضع فلسفى خاص، آن است كه بتوانيم آن را درون آن سنت فلسفى قرار داده و آن را همواره با جانشينانش در ارتباط ببينيم. و تا آنجا كه آن موضع از محدوديتها فرا رود و خطاهاى مواضع قبل از خود را تصحيح كند و تا آنجا كه براى بعديها، باب احتمالات تازه را بگشايد، توجيه عقلانى پيدا مىكند. و تا آنجا كه از انجام اين وظايف عاجز ماند به عنوان يك تئورى فلسفى ناكام مىماند. از اين رو، همواره بهترين تئورى، يعنى آن تئورىاى كه ما بيعت عقلانى خود را به آن مديونيم، هم در فلسفه اخلاق و هم در جاهاى ديگر، بهترين تئورىاى است كه تاكنون در فلان سنتخاص كه ما خود را در آن درگير مى دانيم بسط يافته باشد.
ولى از اين مرحله به بعد، براحتى به سمت نوعى نسبىگرايى مطلق خواهيم لغزيد.
احتمال آن هست كه يك سنتحاوى انديشه و عمل اخلاقى از شكوفايى بازماند. ممكن است منابعش براى حل مشكلاتى كه براى پژوهشهاى عقلانى آن تعيين كنندهاند كفايت نكند. چالشهاى درونى و برونى آن ممكن است توافقهايى را كه پژوهش و گفتگوى جمعى را امكانپذير مىسازند، سست كرده و به تحليل برند. و طرد و يا انحلال آن مىتواند جامعهاى را بدون منابع مناسب براى بازسازى اخلاقياتش به حال خود رها كند، در حالى كه نياز به چنين بازسازىاى را به گونهاى دردآور، عيان ساخته است.
آيا روشنگرى اروپا در پايان قرن هجدهم وضعش از همين قرار بود؟
دقيقا. من در «به دنبال فضيلت» احتجاج كردهام كه ناكامى برنامه روشنگرى وقتى فهم مىشود كه آن را پيامد طرد لجاجتآميز چيزى كه من آن را «سنت فضيلتها» نام گذاردهام در قرون شانزدهم و هفدهم بدانيم. آن سنت، ابتدا در گذار از صور قديمىتر جامعه يونانى به جامعه آتنى قرن پنجم تولد يافت، و سپس به هنگام نقد و تاسيس يك تئورى و يك شيوه عمل در باب فضايل، كه در آن چهرههايى چون سقراط، افلاطون و ارسطو نقشى كليدى دارند. در اين سنت، برداشت اساسى و مشتركى از فضايل، در دست است: فضايل، آن كيفيات روحى و ذهنى و خصلتىاى هستند كه بدون آن خيرهايى كه ذاتى دستهاى از اعمال انسانى، از قبيل هنرها و علوم، استيا خيرهايى كه ذاتى دستهاى از فعاليتهاى توليدى، مثل كشاورزى، ماهى گيرى و معمارى است، قابل حصول نيست. دوم آن كه فضايل، كيفياتى هستند كه يك فرد بدون آن نمىتواند بهترين حياتى را كه براى وى مقدور است، و بر حسب آن خيرها تنظيم شده به دست آورد. و سوم آن كه فضايل، آن دسته از كيفياتى هستند كه بدون آن يك جامعه نمىتواند شكوفا گردد و تصور مناسبى از خير انسانى فراگير در كار نخواهد بود.
آيا از يك منظر معطوف به متن، ايستادگى شما بر سر كشف مجدد «فضايل» آن هم به گونهاى كه با راى كلىگروانه «يك فضيلت» ، به صورت مفرد، در تغاير استبه فلسفه ارسطو متكى است؟
درست است. اين برداشت پيچيده از فضايل را اول بار ارسطو بيان داشته، آن هم به شكلى كه نه تنها مستلزم توجيه نظريههاى محورى وى در فلسفه سياسى و فلسفه اخلاق استبلكه حتى مستلزم توجيه نظريههاى مابعدالطبيعى پيشفرض آن نظريه هم هست. من آن زمان كه «بهدنبال فضيلت» را نوشتم متوجه اين ارتباط اخير ميان فضيلت و متا فيزيك نبودم.
آنچه من دريافته بودم اين بود كه ناكامى برنامه روشنگرى باعثشده است كه ما در مقابل انتخابى كه دو شق دارد قرار گيريم: بازسازى تئورى اخلاقى و عمل جمعى ارسطوگروى، در هر تقريرش، مىتواند بهترين تئورىاى را كه تاكنون ارائه شده فراهم آورد و همزمان، عجز و ناكامى روشنگرى را به عنوان بخشى از پيامد درهم شكستن يك سنت توضيح دهد; شق ديگر اين كه ناكامى روشنگرى را نشانه آن بدانيم كه كشف هيچ نوع توجيه عقلانى براى اخلاقيات، به معنايى كه تاكنون فهم مىشده، امكانپذير نيست كه اين نشانه صحت تشخيص نيچه است. از اين رو انتخابى كه در «به دنبال فضيلت» از آن سخن رفته، اين است: «ارسطو يا نيچه؟»
چرا نيچه نه؟
به دو دليل. يكى به نيچه ربط مىيابد و تفسير پر تكلف برنامه نسبشناختى او كه پيروان جديدش مثل «ميشل فوكو» و «ژيل دلوز» انجام دادهاند. آنچه را آنان كاملا به طور ناخواسته به بحث گذاردهاند اين است كه آيا مىتوان آن برنامه را برحسب مقتضيات خودش به قدر كفايت معقول نمود. از نظر من، نتيجه برملا ساختن ديگران كه تبارشناس انجام مىدهد، در نهايت، برملا ساختن خود تبارشناس است. دليل دوم براى طرد نيچه، دليل ارسطويى است. اين دليل، بازتابى است از دو نكته: يكى اين كه روايتنگارى تحول عقلانى و تحول اخلاقى ناهموار خود من، تنها به طريق معقول و قابل اعتماد در بافتى ارسطويى قابل نگارش بود. نكته ديگر، اذعان به اين مطلب است كه در آن جر و بحثهاى قرون ميانه كه به تجديد بناى سنت ارسطويى در محيطهاى اسلامى، يهودى و مسيحى انجاميد، ارسطوگروى، هم به عنوان فلسفه سياست و هم به عنوان فلسفه اخلاق، با ضوابط خودش به پيش رفت و توانست در مقابل انتقادهاى بيرونى مقاومت كند. بالاخره، ارسطوگروى در تقرير توميستىاش به عنوان تقريرى از خير و فضيلت انسانى و از قوانين، بروز و ظهور يافت كه سبتبه تمام تقريرهاى ديگرى كه تاكنون من با آن مواجه بودهام مناسبتر بوده است.
پس تلاش شما اين است كه ميان دو خط فكرى كه در طول تاريخ با هم در تعارض بودهاند، سازش ايجاد نماييد. از يك سو فرضيه تاريخنگارانه است و در طرف ديگر نمونه بىچون و چراى ارسطو. تقرير شما از تاريخگروى بر اين راى تاكيد مىگذارد كه تئوريها را تنها در بستر سنتهاى خاص تاريخىفرهنگى مى توان به شرح و يا به نقد كشيد. در نقطه مقابل، ارسطوگروى با اين فرض آغاز مىنمايد كه اشياء داراى شالودهاى عامند، و لذا از بستر تاريخى يك سنتخاص، كارش را شروع نمىكند.
ادعاهايى كه از درون سنتهاى پخته پژوهشى و از ناحيه بهترين تئوريهاى فلسفى، اخلاقى و علمى آنان، سر برمىآورند در واقع ادعاهايى عام در باب حقيقت هستند و ادعاهايى هستند در مورد چيزى كه هركس در هر سنتى بايد به آن اعتراف داشته باشد. اگر بنا باشد كه اين دعاوى، شناختخالص محسوب شوند. پيشفرض خود فعاليتهاى پژوهشى، برداشتى مستحكم و استوار از حقيقت است و اگرچه اين مساله كه رابطه ميان حقيقت و عقلانيت، امرى غامض است گريزناپذير مىباشد، به نظر من اين مشكل، مشكل خاص ارسطوگروى نيست. يكى از دلايل اين كه برخى پنداشتهاند در اينجا مشكل لاينحلى وجود دارد، اين است كه فكر كردهاند اگر هر تئورى و يا هر مجموعهاى از گفتهها ادعاى حقيقت نمايند، مىتوان ارزش و اعتبار آن ادعا را با ارزش ادعاهاى رقيبى كه زاييده گفتهها و يا تئوريهاى متعارض در مورد همان موضوعند و داعيه حقيقت دارند، مقايسه نمود. در حالى كه اگر ضابطههاى بىطرفانهاى براى توجيه عقلانى، مستقل از سنت وجود نداشته باشد به طورى كه تئوريهاى رقيبى كه از سنتهاى مختلف سر برآودهاند فقط با ارجاع به ضوابط درونى خود آن سنتها ارزيابى شوند در آن صورت انجام مقايسهاى بايسته، امرى است امكانناپذير و اين تئوريهاى رقيب، سنجشناپذير خواهند ماند. اين است كه برخى پنداشتهاند كه هرگونه تاريخگروى كه توجيه عقلانى را به بستر سنتهاى پژوهشى خاصى پيوند دهد، با هر ديدگاهى مثل ديدگاه ارسطوگرايان كه مدعى صدق استنتاجهاى خود باشد، ناسازگار است.
ضد حمله شما در مقابل اين استدلال بظاهر، بىعيب و نقص چيست؟
همان گونه كه من در «عدالت كه؟ كدامين عقلانيت؟» استدلال نمودهام، خطا اينجاست كه فرض كنيم اگر دو يا چند گروه از تئوريهاى رقيب، واجد اين شرط بودند كه به گونهاى تنظيم شده باشند كه تامنتها درجه ممكن، ابطالپذير باشند هريك توسط بهترين ضوابطى كه در درون آن سنت، در دسترس است در آن صورت همواره امكان آن خواهد بود كه يكى از اين رقبا به مدد ضوابط خاص خود موفق شود كه از عهده همه انتقادهايى كه نسبتبه آن به عمل مىآيد، برآيد و تئورى يا تئوريهاى ديگر ناكام مانند. اين كه ضوابط موجود در سنتخود آنها به ناكامى آنها مىانجامد، باعث نمىشود كه آنها به همان اندازه در تحصيل توجيه عقلانى ناموفق باشند. در چنين مناسباتى است كه ارسطوگروى در رابطه با بخشهاى كليدى فيزيك و زيستشناسىاش شكست مىخورد، اما موفق مىشود به عنوان مابعدالطبيعه، سياست و اخلاقيات، و به عنوان يك تئورى در باب پژوهش، عقلانى بودن خود را نشان دهد و اگر مساله از اين قرار باشد پس معلوم گشته كه ارسطوگروى، حداقل در اين حوزهها نه تنها تاكنون بهترين تئورى بوده، بلكه تاكنون در اين باب هم كه چه چيزى يك تئورى را بهترين مىكند، بهترين تئورى بوده است. از اين رو، عاقلانه است كه ما در فلسفه ارسطوگرا باشيم، مگر آن كه دلايلى اقامه شود مبنى بر اين كه بايد طور ديگرى عمل كرد.
فكر مىكنم در عرصه فلسفى معاصر، شما تنها كسى هستيد، و بيش از همه در اين سوى اقيانوس اطلس، كه از نو ارسطوگروى را به عنوان يك چشمانداز فلسفى مطرح مىكند. از قرارداشتن در اين موضع منحصر به فرد چه احساسى داريد؟
اجازه دهيد از اختلافاتمان شروع كنيم. من برخلاف «ديويدسون» معتقد به اين بودم كه چارچوبهاى مختلف مفهومىاى در كارند كه بديل و رقيب يكديگرند و از برخى جهات هم قابل ترجمه به يكديگر نيستند و در اين چارچوبههاى مفهومى، برداشتهاى بديل و رقيب از عقلانيت، امرى استبس مانوس. من برخلاف «رورتى» معتقدم كه برداشتهاى مستحكم و استوارى از حقيقت و عقلانيتبرداشتهايى كه ارسطويى و توميستىاند وجود دارند كه انتقاد «رورتى» از شالودهگروى معرفتشناسانه، به آن آسيبى وارد نمىسازد.
من از گادامر چيزهاى زيادى در مورد سنت فكرى و اخلاقى آموختم. من از همه به گادامرى نزديكترم كه در حال و هواى ارسطو تنفس مىكند و گادامرى را كه در حال و هواى هايدگر قرار دارد رد مىكنم. به نظر من، هنگامى كه هايدگر رابطه نزديكى را ميان ديدگاههاى خود با سياستهاى فلسفى سوسياليسم ملى تشخيص داد، هرگز به خطا نرفت. و هر چند انتقاد لوكاس از هايدگر را ناپختگىهاى دنبالهروى لوكاس از استالين نازيبا ساخت، اما در نظرات محورى، حق با او بود.
پس شما حتى در اين مورد، نظرى ماركسيستى را برمىگيريد؟
در يك انتقاد ارسطوگروانه از جامعه معاصر، بايستى اعتراف كرد كه هزينههاى توسعه اقتصادى را كسانى پرداخت مىكنند كه كمتر استطاعت پرداخت آن را دارند، اما منافع آن به نحوى تخصيص مىيابد كه با استحقاق شخصى ربطى ندارد. در همان حال خطمشىهاى سياسى كلان، عقيم از كار درآمدهاند. تلاشهايى كه جهت اصلاح نظامهاى سياسى تجدد از درون، به عمل آمده اغلب به همدستى با آن انجاميده است. تلاشهايى كه جهتبراندازى اين نظامها به عمل آمده همواره به تروريسم و شبه تروريسم تنزل يافته است. از اين رو، آنچه عقيم و بىثمر نيست عبارت است از تدابير سياسىاى كه معطوف به ايجاد و حفظ جوامع محلى محدود مىباشند; جوامعى در سطح خانواده، همسايگى، محل كار، محله، مدرسه و يا درمانگاه; اجتماعاتى كه در آن مىتوان نياز افراد گرسنه و بىخانمان را برآورده ساخت. من يك جامعهگرا نيستم، من به آرمانها يا اشكالى از جامعه كه به عنوان نسخه علاج بيماريهاى اجتماعى اين عصر ارائه مىشود معتقد نيستم، من نسبتبه هيچ برنامهاى ابراز وفادارى سياسى نمىكنم.
برخى از منتقدان شما ظنين هستند كه نكند مواضع فلسفى جديدتر شما پوششى براى اظهار مجدد مسيحيتباشد و معتقدند كه اين مواضع، تقريرى جديد از الهيات كاتوليك است. آيا اين حرفها بهرهاى از حقيقت دارد؟
اين سخنى نادرست است، هم با توجه به زندگى گذشته من و هم به لحاظ ساختار معتقدات من. آنچه را من اينك به لحاظ فلسفى قبول دارم چيزى است كه مدتها پيش از آن كه به حقانيت مسيحيت كاتوليك اذعان مجدد نمايم، به آن معتقد بودهام و من فقط از آن رو توانستهام به تعاليم كليسا واكنش مثبت نشان دهم كه قبلا از ارسطوگروى دو چيز را آموخته بودم: يكى چند و چون خطاهايى كه در طرد و انكار پيشين مسيحيت، از ناحيه من، نهفته بود و ديگرى اين كه چگونه مىتوان رابطه ميان استدلال فلسفى با پژوهش كلامى را درست، فهم كرد. فلسفه من، همچون فلسفه بسيارى از ديگر ارسطوگروان، خداپرستانه است، اما به لحاظ مضمون به قدر هر فلسفه ديگرى غير دينى است.
ظاهرا تربيت و رشد فكرى شما و همين طور ديدگاههاى فلسفى فعلى شما، به نحوى استوار در پس كرانههاى اروپا لنگر انداخته و با سنتها و ارزشهاى كهن اين قاره گره خورده است. عشق شما به كلاسيسيم، نزديك شدن هرمنوتيكى شما به سنت، و تجربه شما از سنتشفاهى و كهن سلت كه صدها نسل دستبه دستشده است: اين امور، چه ربطى به نفوذناپذيرى و پست مدرنيسم آمريكا دارند؟ آيا قبول تابعيت آمريكا از طرف شما مستلزم گسست از گذشته است؟
برعكس، يكى از امتيازات بزرگ آمريكاى شمالى اين است كه محل تلاقى فرهنگهاى گوناگون و محل تقاطع تاريخهاى مختلف است. آمريكا جايى است كه بايد از چشماندازى كه آنرا انواع سوابق اروپاييها، سوابق آفريقاييها و آسياييها و البته سوابق بوميان آمريكا، فراهم آورده اصطكاك ميان سنت و تجدد ليبرال را در آن امرى گريزناپذير تلقى كرد. مسائلى از فلسفه اخلاق كه من الزاما نسبتبه آن بيشتر تعلق خاطر دارم، براى فرهنگهاى آمريكاى شمالى از نوعى هميتبرخوردارند كه همواره براى جاهاى ديگر اين طور نيست. من در مورد اهميتى كه اين مسائل از آن برخوردارند، چيزهاى زيادى آموختهام و اين تنها بدين خاطر بوده كه در اينجا زندگى و كار مىكنم.
پىنوشتها:
1. The American Philosopher Giovanna Borradori(Chicago: University of Chicago Press,1994).
2. زبان سلتيها در ايرلند و ارتفاعات اسكاتلند.
3. Aeschylus (456-525 قبل از ميلاد) شاعر يونان باستان.
4. متفكر ايتاليايى.