مجلات >نقدونظر > شماره10

يادداشتى بر يك نقد

حسين مدرسى طباطبايياشاره

پس از نشر مقاله «تاملى در حديث و درك تاريخى عقايد»در شماره پيشين كه، بواقع، نقدى بر مقاله «تكامل مفهوم امامت در بعد سياسى و اجتماعى‏»[مندرج در شماره 7و8] بود، نويسنده مقاله يادداشتى بر آن نقد فراهم آورد و براى گردانندگان مجله فرستاد. از نويسندگان ارجمند اين دو مقاله سپاسگزاريم و همت و حساسيت آنان را در پرداختن به اين گستره‏ها ارج مى‏نهيم.

نقدى را كه در شماره 9 مجله نقد ونظر، پيرامون ترجمه مقاله‏اى از اينجانب با عنوان «تكامل مفهوم امامت در بعد سياسى و اجتماعى‏» (مندرج در شماره 7 8 همان مجله) نوشته شده بود، خواندم و آن را در چهارچوب روش سنتى تحقيق حوزوى، فاضلانه و متقن و استوار يافتم. فصلى كه از كتاب «مكتب در فرايند تكامل‏» برگرفته و به صورت مقاله‏اى مستقل در نشريه چاپ شده بود، اگر مجرد از كل كتاب وبا صرف نظر از پيش‏فرضها و اصول موضوعه آن خوانده و با ترازوى روش سنتى تحقيق حوزوى و اصول متعارف نقد حديث و قاعده «الجمع مهما امكن اولى من الطرح‏» بدان گونه كه در سنت مذهبى ما رايج است‏سنجيده شود، بى‏ترديد بخشى بزرگ از استدلالات و نتيجه‏گيريهاى آن، ناپخته و ناتمام و يك جانبه جلوه كرده و قسمت اعظم ملاحظات ناقد فاضل بر آن وارد است. اما آن فصل بخشى است از كتابى با دو مشخصه كه اگر به گونه‏اى در آغاز آن مقاله منعكس شده بود شايد صورت مساله را اندكى تغيير مى‏داد:

نخست آن كه آن اثر، چنان كه به تكرار و تاكيد در جاى جاى آن خاطرنشان شده است، نوعى تاريخ فكر است و نه كتابى كلامى و عقيدتى، و موضوع آن پيگيرى چگونگى تطور چند مفهوم كليدى در ذهنيت جمعى جامعه شيعى قرون نخستين; واين البته مساله‏اى است كاملا جدا از واقعيت آن مفاهيم. چه به تعبيرى كه در همان جا آمده است‏حقانيت‏يك امر چيزى است و مراحل آگاهى جامعه بر آن چيزى ديگر. به شهادت تاريخ در هيچ مكتب و ملتى هرگز چنين نبوده است كه تمامى حقايق و تعاليم از روز نخست‏بر همگان آشكار باشد. همين مطلب كه دانشمندان متاخر ما گفته‏اند كه بسيارى از آنچه مشايخ قم و برجستگانى از اصحاب ائمه(ع) در قرون نخستين غلو مى‏دانستند، امروز جزء ضروريات مذهب ماست، خود نشانگر راه درازى است كه پيموده شده است. پس سخن از اين كه خودآگاهى جامعه شيعى نسبت‏به مبانى كلامى و فقهى مكتب در چه دوره‏اى شكل رفت‏يا آگاهى جمعى و تحليل شيعى در مسائلى مانند عصمت امام و شخصيت فرابشرى ائمه توسط چه فرد يا جريانى در سطح جامعه آغاز و مطرح شد منافاتى با واقعيتهاى اعتقادى آن‏چنان كه ناقد محترم آورده‏اند ندارد. البته ايشان خود نيز، جاى جاى، به اين نكته تفطن يافته و يك دو مورد در تضاعيف سخن بدان اشاره نموده‏اند.

دوم آن كه آن اثر اصولا بر مبناى ضوابط نقد رجالى و قواعد جمع عرفى و تبرعى تدوين نشده و از اين رو بسيارى از منقولات كه برخى از آن در نقد آمده، به آن گونه كه ناقد فاضل انتظار داشته‏اند مورد بهره‏گيرى قرار نگرفته است. حقيقت آن است كه نويسنده آن اثر كه مورخ حرفه‏اى نيست و عمده اشتغال او در حوزه‏اى ديگر از علوم متعارف اين روزگار است در تركتازيهاى گاه به گاه خود به حوزه تاريخ‏نگارى، به نحله‏اى در مكتب تاريخ‏نگارى معاصر بستگى دارد كه همانند پيروان مكتب عقل‏گرايى كلام‏شيعى و معتزلى قرون نخستين و حتى گاه با استدلالاتى نزديك به استدلالات همان گروه قايل به عدم حجيت و اعتبار مرويات و اخبار آحاد است، مگر آن كه مؤيد بر قراين خارجى باشد. پيروان اين نظر، با ملاحظه درست و هوشيارانه ناقد محترم در بند سوم از خلاصه‏گيرى پايانى مقال خود كه «محقق بايد معيارى براى تشخيص روايت جعلى از واقعى داشته باشد و هر روايتى را سند تاريخى قرار ندهد»، كاملا موافقند. اما روش سنتى نقد روايات و طرق جمع عرفى و تبرعى ميان متعارضات را به آن‏گونه كه در ميان ما رايج است، مصداق خوبى براى آن معيار نيافته و آنها را شيوه‏هايى مجرد و غير علمى وبدور از واقعيتهاى عينى، و در مجموع، ساده‏انديشانه مى‏دانند. شرح و تفصيل اين مطالب، در آن بخش كه به كارهاى ما و نوع منقولات مذهبى اسلامى ارتباط مى‏يابد، در كتابها و مقالات بسيارى كه برخى از اصحاب «اسلام‏شناس‏» آن نحله در اين يك دو دهه اخير در آن سوى ديگر جهان در موضوع علم الحديث نوشته‏اند آمده است. نويسنده اثر مورد نقد نيز بر اساس تجارب شخصى خود، والبته با تامل در مستندات و بهره‏گيرى از نتايج آن رشته از مطالعات، بيش و كم به همان باورها رسيده و در بررسيهاى تاريخى از روشى پيروى مى‏كند كه امروز بيشتر محققان تاريخ ادوار كهن به كار مى‏بندند و آن، عرضه منقولات تاريخى است‏بر مسلمات وواقعيتهاى تاريخى در عصر و زمان مربوط، بر اساس شيوه فرضيه و آزمون (همانند بخشهاى ديگر علوم) و با توجه به مقتضيات اصل تطور و تكامل كه لازمه ناگزير طبع پديده‏هاى اين جهانى است. اعمال اين روش در بسيارى از اوقات به نوعى تاريخ‏گذارى تقريبى بر مرويات رهنمون مى‏شود. چه، احيانا در طى بررسى برخى مرويات كه بر اساس ضوابط نقد رجالى به دوره‏اى متقدم بستگى دارد روشن مى‏شود كه آن به حسب قاعده بايد در دوره‏اى متاخرتر تاليف يا ويراسته و روزآمد شده باشد.

ناقد فاضل در ميان سخن، چند صفحه‏اى نيز در تحليل روش سياسى دو امام بزرگوار باقر و صادق(عليهماالسلام) و علت عدم خروج آن بزرگواران بر حكومت‏ستمكار روزگار خويش، در رد آنچه آن را مدعاى آن مقاله تشخيص داده‏اند، نوشته‏اند. روشن است كه زبان ترجمه، و بويژه سليقه مترجم در انتخاب كلمه «عمل سياسى‏» به جاى «قيام مسلحانه‏» كه در اصل كتاب است، موجب سوء تفاهم شده است. از نظر تاريخى و به شهادت سير حوادث، ترديدى نيست كه امتناع آن بزرگواران از اجابت درخواست‏برخى از اصحاب در اين‏گونه موارد، ضامن تداوم و بقاى مكتب تشيع گرديد. چه، به بداهت تاريخ، زمينه تاسيس حكومت عدل اسلامى در آن روزگاران به هيچ وجه فراهم نبود، هرچند جز آن بزرگواران كمتر كسى بدين نكته تفطن داشت. از قضا همين روزها تاريخ‏نگارى، در آمريكا، سرگرم تدوين كتابى است درباره آنچه او آن را «سياست مسؤولانه و هوشيارانه‏» امام صادق در برابر جريانات سياسى روزگار خود مى‏خواند. به هر حال، تكيه بر سياست‏حزم و احتياط امام صادق(ع) در نوشتار مورد نقد، هرگز در صدد آنچه ناقد فاضل از آن برداشت كرده و سپس بحق بر آن ايراد گرفته‏اند نبوده، و تحليلى كه ايشان از روش سياسى آن امام بزرگوار ارائه كرده‏اند متين و استوار و برابر با اعتقاد اين بنده است.