مجلات >نقدونظر > شماره10

اخلاق از ديدگاه هايك

موسى غنى نژاد

اشاره:

از نظر هايك تمدن در سايه تشكيل سنت‏يا سنتهاى مناسب به وجود آمده است. ارزشهاى اخلاقى درونمايه اصلى سنت و موجد نظمى است كه دوام و بقاى جامعه به آن بستگى دارد. انسانها از طريق ارزشهاى اخلاقى است كه قادر مى‏شوند بر برخى از غرايز طبيعى مخرب مسلط شوند و زندگى اجتماعى صلح‏آميز و پربارى را تشكيل دهند. ارزشهاى اخلاقى در حقيقت مبناى تشكيل‏دهنده قواعد رفتارى درست، مناسب و پذيرفته شده براى ايجاد جامعه صلح‏آميز و پررونق است. از سوى ديگر، اگر توجه كنيم كه در انديشه مدرن، عدالت در چارچوب كردار انسانها تعريف مى‏شود، به رابطه بسيار نزديك ميان اخلاق و عدالت نزد هايك پى مى‏بريم: عدالت در واقع زير مجموعه بحث گسترده‏تر اخلاق است. كردار عادلانه عبارت است از كردار منطبق يا سازگار با قواعد رفتارى كلى مورد تاكيد سنت، كه خود ريشه در فرهنگ و ارزشهاى اخلاقى حاكم بر آن دارد. بنابراين بحث اخلاق مقدمه‏اى است ضرورى براى درك مفهوم عدالت از ديدگاه هايك.ء

مصلحان اجتماعى و اخلاقيون اغلب با سوءظن به علم اقتصاد و مبانى نظرى آن مى‏نگرند. اين سوءظن اگرچه ممكن است از لحاظ علمى موجه نباشد، بى‏علت هم نيست. برخى از مبانى تشكيل‏دهنده علم اقتصاد، مانند حداكثر كردن مطلوبيت و سود به عنوان اصل رفتارى مصرف‏كننده و توليدكننده، آشكارا در تناقض با اصول «اخلاقى‏» همه شمولى، نظير نوع‏دوستى و فداكارى است. اين تنش ميان اخلاق و اقتصاد نه تنها از چشم پيشگامان و بنيانگذاران علم اقتصاد (لاك، مندويل، هيوم و آدام اسميت) پوشيده نمانده، بلكه آنها شالوده اين علم جديد را با حركت از اين تناقض بنا نهاده‏اند.

اما با تحولات بعدى اين علم در جهت استدلالهاى صورى و صرفا رياضى، منزلت نظرى مبانى آن به فراموشى سپرده شد، و اقتصاددانان در برابر نگاه مظنون اخلاقيون ترجيح دادند وانمود كنند كه اصل حداكثر كردن نفع خصوصى، صرفا يك فرض منطقى است و بدين لحاظ فاقد بار اخلاقى مى‏باشد. اين ترفند چون بر حقيقت استوار نبود نتوانست تنش ميان اخلاق و اقتصاد را چاره‏جويى نمايد. واقعيت اين است كه نفع‏جويى شخصى همانند اصول موضوعه رياضى يك اصل خنثى از لحاظ اخلاقى نيست‏بلكه، رست‏برعكس، يك اصل كاملا اخلاقى است. اگر توجه كنيم كه مبناى بسيارى از اختلافات مكتبهاى سياسى و اقتصادى را آرمانها و ارزشهاى اخلاقى تشكيل مى‏دهند، به اهميت‏بحث درباره رابطه ميان اخلاق و اقتصاد پى مى‏بريم. يكى از معدود انديشمندان معاصر كه چنين رابطه‏اى را مورد تاكيد قرار داده، فردريك فون هايك است. پژوهشهاى مفصل و چند رشته‏اى وى (از فلسفه و معرفت‏شناسى گرفته تا تاريخ، سياست و اقتصاد) درباره چگونگى شكل‏گيرى و قوام يافتن جوامع گسترده (مدرن) امروزى به طور عمده مبتنى بر تئورى تحولى سنت، به عنوان فرايند دربرگيرنده مجموعه‏اى از ارزشهاى اخلاقى، است. به عقيده هايك اخلاق، نقش تعيين‏كننده‏اى در چگونگى تخصيص منابع كمياب دارد; به طورى كه پيشرفت و توسعه اقتصادى جوامع و قوام و دوام آنها در نهايت، تابعى از ارزشهاى اخلاقى حاكم بر آنهاست.

هايك بر اين راى است كه فراتر رفتن انسان از يك موجود وحشى و دست‏يافتن وى به تمدن، بيشتر در سايه اخلاق و سنت امكان‏پذير شده است و نه عقل و محاسبه. مسير شكل‏گيرى جوامع گسترده‏تر (از گله‏ها، گروهها و قبايل اوليه)، و حركت آنها به سوى تمدنهاى بزرگ، نشان‏دهنده يك جريان تحولى تدريجى در فرهنگ اين جوامع است. طى اين جريان تحولى انسانها به مدد قوه تقليد كه ذاتى آنهاست، ياد مى‏گيرند كه چگونه، با مسلط شدن بر برخى غرايز طبيعى و تبعيت از برخى قواعد رفتارى كلى، مى‏توانند زندگى اجتماعى صلح‏آميزتر و پررونق‏ترى داشته باشند. البته فرايند يادگيرى در اين خصوص، همانند فرايند يادگيرى در كودكان، به طور عمده غير عامدانه و غافلانه صورت مى‏گيرد. نظم جامعه و تواناييهاى فردى و جمعى اعضاى آن، تابعى است از قواعد رفتارى حاكم بر روابط ميان افراد; و اين قواعد به نوبه خود بازتابى است از فرهنگ و ارزشهاى اخلاقى كه افراد در زندگى فردى و اجتماعى بدان پاى‏بندند.

در جريان تحولى جوامع بشرى آنچه در واقع اتفاق مى‏افتد و تعيين‏كننده مسير آينده است عبارت است از: گزينش اصول و قواعد رفتارى كه جامعه را پرجمعيت‏تر، پررونق‏تر و قوى‏تر مى‏نمايد و بقاى آن را در شرايط دشوار تنازع با نيروهاى مخرب طبيعت و رقابت‏با ساير جوامع تضمين مى‏كند. گزينش فرهنگى كه طى آن اصول و ارزشهاى اخلاقى «برتر» بتدريج‏به منصه ظهور مى‏رسند و بناگزير مورد تقليد و سرمشق ديگران قرار مى‏گيرند، در حقيقت توضيح‏دهنده چگونگى شكل‏گيرى جوامع گسترده و متمدن از يك سو، و نابودى گروهها، قبايل و جوامعى كه نتوانسته‏اند به ارزشها و فرهنگ مناسبى براى بقاى خود دست‏يابند، از سوى ديگر است.

هايك معتقد است كه پيروى صرف از غرايز طبيعى، چه از نوع بد آن مانند سلطه‏طلبى و خودخواهى و چه از نوع خوب آن مانند نوع‏دوستى و نيكوكارى كه خاص گروهها و جوامع كوچك انسانى است مانع پيدايش جوامع گسترده و متمدن مى‏گردد. چنين جوامعى زمانى امكان‏پذير مى‏گردند كه روابط ميان انسانها نه براساس صرف غرايز، بلكه مبتنى بر قواعد كلى آموخته شده ناشى از ارزشهاى اخلاقى و فرهنگ باشد.

نظم گسترده موجود در جوامع متمدن امروزى محصول طراحى آگاهانه هيچ متفكرى نيست، بلكه نتيجه پيروى غيرعامدانه از برخى اعمال و عادتهاى سنتى، و به طور عمده، اخلاقى است كه بسيارى از آنها براى انسان مطبوع نيستند و انسانها از درك معناى آنها عاجزند و اعتبار آنها را نمى‏توانند اثبات كنند. با اين حال، اين اعمال و آداب توسط فرايند انتخاب تحولى، به طور نسبتا سريعى گسترش مى‏يابند. منظور، انتخاب طبيعى گروههايى است كه از آنها پيروى مى‏كنند و بدين وسيله جمعيت، ثروت و توان آنها نسبت‏به ديگر گروهها فزونى مى‏گيرد. [هايك، 1993، ص‏11]

از نظر هايك نه غرايز انسان به طور طبيعى او را به سوى تمدن (جوامع گسترده) راه مى‏برد و نه عقل انسانى داراى آنچنان توانى بوده كه بتواند نظم پيچيده لازم براى امكان يافتن جوامع گسترده را طراحى نمايد. آنچه توانسته انسان را به مرتبه رفيع زندگى در جامعه بزرگ و متمدن نايل گرداند، چيزى جز سنت نبوده است كه ميان غريزه و عقل قرار دارد، و اخلاق در حقيقت درونمايه برخى از مهم‏ترين تعاليم آن مى‏باشد.

براى درك ديدگاههاى هايك لازم است‏بدانيم كه وى اعمال و رفتار انسانها را ناشى از سه منبع مى‏داند كه عبارتند از: غريزه، سنت و عقل.

او سنت را كه بين غريزه و عقل قرار دارد مهم‏ترين منشا ارزشهاى انسانى تلقى مى‏نمايد. [هايك، 1989، ص‏188] سنتها در قالب فرهنگ وجود دارند، به سخن ديگر فرهنگ، مجموعه‏اى از سنتهاى كم و بيش هماهنگ و منسجم است. هايك مى‏گويد: فرهنگ نه طبيعى است و نه مصنوعى، نه به صورت «ژنتيك‏» انتقال مى‏يابد و نه به صورت عقلانى ايجاد مى‏شود. فرهنگ عبارت است از: انتقال قواعد رفتارى تعليم داده شده‏اى كه هيچ‏گاه اختراع نشده‏اند و كاركرد (Function) آنها معمولا براى افرادى كه از آنها تبعيت مى‏كنند ناشناخته است. تمدن، به طور عمده، در سايه مطيع نمودن غرايز حيوانى موروثى به عادتهاى غير عقلانى [فرهنگ و سنتها] كه موجب تشكيل گروههاى منظم و با ابعاد تدريجا فزاينده مى‏شد، ممكن شده است. [هايك 1989، ص‏185] اين كه تمدن با مهار نمودن برخى از غرايز موروثى امكان‏پذير شده است، سخن تازه‏اى نيست. اگرچه هايك درباره غرايز و ارزشها و قواعد رفتارى ناشى از آنها نكات جالب و بديعى دارد كه ما در ادامه بدان خواهيم پرداخت، اما اين ادعا كه عقل نقش درجه اول و تعيين‏كننده‏اى در شكل‏گيرى جوامع گسترده و متمدن نداشته است نياز به توضيح بيشترى دارد.

درباره رابطه ميان عقل و جريان پيشرفت فرهنگى و تمدنى، نظريه هايك با تصور عمومى و حتى تفكر اغلب انديشمندان و روشنفكران متفاوت است. او مى‏گويد: براى درك چگونگى شكل‏گيرى تمدنها، بايد به طور كلى اين تصور را كه انسان در سايه برخوردارى از عقل قادر به توليد فرهنگ بوده است، كنار بگذاريم. آنچه انسان را از حيوان متمايز مى‏نمايد، توانايى بيشتر وى در تقليد و انتقال آنچه ياد گرفته است مى‏باشد. توانايى وسيع‏تر انسان در خصوص يادگيرى آنچه در شرايط مختلف بايد انجام دهد يا، مهم‏تر از آن، آنچه نبايد انجام دهد، وجه تمايز اساسى وى از ديگر حيوانات و نيز از انسان وحشى است. بسيارى از چيزهايى كه وى ياد گرفت اگر نگوييم بزرگترين بخش آنها از طريق يادگيرى مفهوم كلمات بود. قواعد رفتارى كه او را قادر مى‏كرد تا افعال خود را با محيط تطبيق دهد، مسلما از اهميتى بيش از «شناخت‏» شيوه رفتار ديگر چيزها برخوردار بود.

به سخن ديگر، انسان در اغلب موارد ياد گرفت كه آنچه را كه بايد، انجام دهد بدون اين كه بفهمد چرا بايستى آن را انجام دهد; و اين كه پيروى از آداب و رسوم بيشتر به نفع اوست تا سعى در درك آنها. [هايك، 1989، صص‏187-188]

به عقيده هايك، سنت، يعنى آداب و رسوم و قواعد رفتارى تقليد شده، بر عقل تقدم تاريخى و منطقى دارد. او در خصوص شكل گرفتن كلمات و مفاهيم مى‏گويد: اشياء خارجى در اصل از طريق شيوه مناسب رفتار انسان نسبت‏به آنها تعريف مى‏شد. فهرستى از قواعد ياد گرفته شده، كه شيوه خوب يا بد رفتار در شرايط مختلف را به او يادآورى مى‏كردند، به او اين توانايى فزاينده را دادند كه خود را با شرايط متغير تطبيق دهد و، بويژه، اين كه بتواند با ديگر اعضاى گروه خود همكارى نمايد. بدين ترتيب سنتى از قواعد رفتارى، كه مستقل از افرادى است كه آنها را ياد گرفته‏اند، آغاز به اداره زندگى انسانى نمود. زمانى كه اين قواعد ياد گرفته شده، شامل طبقه‏بندى انواع مختلف اشياء، آغاز به گنجاندن نوعى بازنمايى (representation) از محيط نمود، كه به انسان اجازه مى‏داد تا حوادث بيرونى را پيش بينى نمايد و با عمل خود بر آنها سبقت جويد، آنچه ما عقل مى‏ناميم پديد آمد. بنابراين احتمالا مقدار «هوش‏» (intelligence) بسيار بيشترى در سيستم قواعد رفتارى متبلور شده، تا در انديشه‏هاى يك انسان نسبت‏به محيط اطرافش. [همان، ص‏188]

با اين مقدمه، هايك جايگاه عقل و ذهن متفكر انسان را توضيح مى‏دهد: «بنابراين گمراه‏كننده است اگر تصور كنيم كه مغز يا ذهن يك فرد، اوج سلسله مراتب ساختارهاى پيچيده ايجاد شده طى جريان تحولى است، و اوست كه فرهنگ را ابداع كرده است. ذهن در يك ساختار سنتى و غيرشخصى قواعد آموخته شده، پوشيده است و توانايى وى در منظم نمودن [طبقه‏بندى] تجربه‏اش پاسخى است موروثى در چارچوب فرهنگى كه هر ذهن فردى در آن پرورش يافته است. مغز اندامى است كه ما را قادر به جذب فرهنگ مى‏كند، اما نه ابداع آن. اين سومين دنيا، به اصطلاح سر كارل پوپر، با اين كه هر لحظه توسط ميليونها ذهن متفاوت كه در آن مشاركت دارند، حفظ مى‏شود نتيجه يك جريان تحولى متمايز از تحول بيولوژيكى مغز است، كه ساختار بسيار متكامل آن زمانى مفيد واقع مى‏شود كه يك سنت فرهنگى براى جذب وجود داشته باشد. به سخن ديگر، ذهن نمى‏تواند وجود داشته باشد مگر به صورت بخشى از يك ساختار متمايز ديگر يا نظم متمايز [فرهنگ]، به رغم اين كه اين نظم دوام و گسترش نمى‏يابد مگر به اين علت كه ميليونها ذهن، اجزاء آن را جذب مى‏كنند و تغيير مى‏دهند. » [همان، ص‏188]

همچنان كه ملاحظه شد در انديشه هايك عقل و ذهن فعال انسان محصول فرهنگ (و سنت) است نه منشا آن. و اگر بشر توانسته است‏با مهار زدن بر غرايز خود و ايجاد قواعد رفتارى مغاير با آنها، جوامع هرچه گسترده‏تر و متمدن‏ترى به وجود آورد، اين در درجه اول در سايه برخى سنتهاى مناسب امكان‏پذير شده است. اين سنتها طى يك جريان انتخابى تحولى، و به طور خودجوش، پديدار شده‏اند و هيچ ذهن يا عقل فردى‏اى آنها را ابداع نكرده است. واقعيت اين است كه عقل فردى به رغم اين كه مهمترين وسيله محاسبه و پيش‏بينى انسانهاست، قادر به درك و احاطه كامل بر نظمهاى پيچيده حاصل از سنتها و فرهنگ مانند زبان، اخلاق، حقوق، پول و بازار نيست; بنابراين، و به طريق اولى، نمى‏تواند مدعى ابداع آنها يا ابداع جايگزينهاى كامل‏ترى براى آنها باشد. [هايك، 1953، ص‏132-135 و 1949، ص‏25]

اما همه عقل‏گراها، فيلسوفان و دانشمندان اين واقعيت را نمى‏پذيرند و بسيارى معتقدند كه ترقى و تمدن در گرو عقل محاسبه‏گر انسان است و براى دست‏يافتن به جامعه مطلوب كه به طور عقلايى طراحى و ايجاد مى‏گردد، بايد همگى آن قواعد رفتارى و سنتهايى را كه نمى‏توان توجيه عقلانى براى آنها تصور نمود به كنارى نهاد و اخلاق جديدى را پى‏ريزى نمود. هايك اين نوع از خردگرايى را صنع‏گرايانه ( Constructivist) مى‏نامد كه به عقيده وى نسخه منحط و نادرستى از تفكر عقلانى است كه انديشه‏ها و آرمانهايشان را بايد تهديدى بزرگ و جدى براى تمامى دستاوردهاى تمدن بشرى تلقى نمود. اما قبل از پرداختن به اين موضوع لازم است‏به آنچه پيش از سنتها و فرهنگ، و به طريق اولى عقل، تعيين‏كننده رفتار انسانهاست توجه كنيم يعنى غرايز.

پيش از آن كه سنتها و فرهنگ شكل بگيرد، انسانها يا موجودات شبه انسانى با غرايز خود زندگى مى‏كردند. غرايز و ارزشهاى ناشى از آن، در تشكيل قواعد رفتارى انسانها تقدم زمانى دارد. هايك مى‏گويد نوع انسانى و اجداد بلافصل آن صدها هزار سال زندگى قبيله‏اى و گروهى را پشت‏سر گذاشته است. غرايز انسان در تناسب با اين نوع زندگى گروهى شكل گرفته است. اين غرايز كه به طور ژنتيكى موروثى است در خدمت تحكيم همكارى ميان اعضاى گروه بوده است. اعضاى گروه هدفهاى مشترك و مشخصى را جهت تهيه مايحتاج خود دنبال مى‏كردند، و اغلب شخصا همديگر را مى‏شناختند.

هماهنگى ميان اعضاى گروه اساسا به غرايز همبستگى و ديگردوستى (alturism) بستگى داشت. البته كاربرد اين غرايز محدود به اعضاى گروه بود و درباره ديگران صدق نمى‏كرد. انسان تنها به صورت عضوى از يك گروه مى‏توانست زندگى كند، انسان مجزا بسرعت‏به يك انسان مرده تبديل مى‏شد. از اين رو هايك تاكيد مى‏كند كه، از لحاظ تاريخى و تجربى، فردگرايى اوليه «هابز» افسانه‏اى بيش نيست. انسان وحشى، موجود تنها و مجزايى نيست، غرايز وى غرايز جمع‏گرايانه‏اند. «جنگ همه عليه همه‏» هيچ گاه روى نداده است. [هايك، 1993، صص‏19-20]

پرسش مهمى كه در اينجا مطرح مى‏شود اين است كه آيا ارزشهاى ناشى از اين غرايز جمع‏گرايانه را مى‏توان ارزشهاى اخلاقى تلقى كرد؟ يا به سخن كوتاه، آيا ارزش اخلاقى مى‏تواند نشات گرفته از غريزه از هر نوع آن باشد؟ پاسخ هايك به اين پرسش منفى است. او مى‏نويسد: «با توجه به اينكه مفهوم اخلاق جز در تقابل با رفتار بى‏قاعدبى‏اختيار (impulsive) و نينديشيده از يك سو، و جستجوى عقلانى نتايج كاملا مشخص از سوى ديگر، معنا ندارد، من ترجيح مى‏دهم استفاده از اصطلاح اخلاق را منحصر به اين قواعد غيرغريزى نمايم كه موجب رشد بشريت درسايه نظم گسترده شده است. عكس‏العملهاى فطرى (innate) داراى كيفيت اخلاقى نيستند و سوسيوبيولوژيستهايى كه اصطلاحاتى چون ديگردوستى را به آنها اطلاق مى‏كنند در اشتباه هستند. ديگردوستى را زمانى مى‏توان مفهوم اخلاقى دانست كه بگوييم از عواطف ديگردوستانه بايد تبعيت كرد.ز [هايك، 1993، ص‏21]

همچنانكه ملاحظه مى‏شود، از نظر نويسنده ما ارزشهايى مانند ديگردوستى و ساير ارزشهاى جمع‏گرايانه را تا زمانى كه عمل به آنها منشا فطرى و غريزى داشته باشد نمى‏توان اخلاقى تلقى نمود. اخلاق به مجموعه‏اى از سنتهاى آموخته شده مربوط مى‏شود، نه رفتار ذاتى و موروثى نوع انسانى. اما تفكيك ميان ارزشهاى ناشى از غرايز و ارزشهاى صرفا اخلاقى ناشى از سنت (آموخته شده) هميشه كار چندان آسانى نيست و در بسيارى موارد مرز ميان آنها مخدوش مى‏شود. ديگردوستى به رغم آن كه ريشه در غرايز دارد، اما چون اغلب مورد تاكيد مصلحان اجتماعى قرار مى‏گيرد، به صورت يك ارزش والاى اخلاقى تلقى مى‏شود. از سوى ديگر همان گونه كه هايك خاطرنشان مى‏سازد، «زمانى كه اخلاق را ديگر، همچون غريزه، فطرى تلقى نكنيم بلكه مجموعه‏اى از سنتهاى آموخته شده بدانيم، رابطه آن با آنچه معمولا تاثرات، عواطف يا احساسات مى‏ناميم به مسائل گوناگون جالبى مى‏انجامد. اگرچه اخلاق آموختنى است اما هميشه به صورت قواعد صريح عمل نمى‏كند، بلكه ممكن است همانند غرايز به شكل نفرت و بيزارى از برخى از انواع كردار بروز نمايد. اغلب، اخلاق به ما مى‏گويد كه چگونه از ميان رفتارهاى غريزى فطرى انتخاب كنيم يا از آنها پرهيز نماييم.» [هايك، 1988، ص‏13; 1993، ص‏21]

طبق نظر هايك به طور كلى دو نوع متمايز از ساختار جوامع بشرى را مى‏توان از هم تفكيك نمود: جامعه ابتدايى (قبيله‏اى)، و جامعه متمدن كه اوج آن «جامعه بزرگ‏» (به قول آدام اسميت) يا جوامع مدرن امروزى است. نظم و انسجام جامعه ابتدايى مبتنى بر كردارهاى جمعى غايتمند است و قواعد رفتارى عمدتا ريشه در غرايزى دارند كه وجود آنها براى حفظ چنين جامعه‏اى ضرورت دارد مانند: غريزه همبستگى و ديگردوستى درون گروهى (قبيله‏اى).

اما نظم جامعه متمدن ناشى از رعايت قواعد رفتارى كلى و آموخته شده است كه همانند قواعد بازى، انتزاعى‏اند و به خودى خود داراى هيچ مضمون مشخصى نيستند. مانند: قاعده درستكارى، و وفاى به عهد. رفتار مبتنى بر اين قواعد، تنها در سايه تعاليم فرهنگى و سنتى امكان‏پذير مى‏گردد و غرايز صرف نه تنها نمى‏توانند منشا چنين رفتارهايى باشند بلكه اغلب در تضاد با آنها قرار دارند. به عقيده هايك جامعه متمدن تنها طى تقريبا هشت هزار سال اخير به وجود آمده و از زندگى شهرى، به معناى خاص كلمه كه در واقع پيش درآمد جامعه بزرگ است، تنها حدود سه هزار سال مى‏گذرد. بدين ترتيب او تخمين مى‏زند كه تمدن محصول كمابيش يك‏صد نسل از موجودات انسانى است، و گذار به جامعه بزرگ بسيار متاخرتر صورت گرفته است. [هايك، 1960، فصل‏3; گمبل، 1996، ص‏27] تمدن مجموعه خاصى از قواعد و نهادهاست كه طى قرنها تحول فرهنگى بتدريج‏به وجود آمده‏اند. هايك مى‏گويد: دستگاهها و تجهيزات بيولوژيكى انسان همگام با ابداعات فرهنگى و نهادى تحول نيافته است. در نتيجه بسيارى از غرايز و عواطف انسان هنوز سازگارى بيشترى با زندگى قبيله‏اى دارد تا با زندگى در جامعه متمدن. بدين علت تمدن اغلب به عنوان پديدارى غير طبيعى، بيمارگونه و مصنوعى تلقى مى‏شود و انسانها با سماجت در پى فرار از انظباط و الزامات آن هستند. [گمبل، 1996، ص‏28]

جوامع و تمدنهاى گسترده امروزى با ساختارهاى موجود آن، محصول تحول فرهنگى و سنتهايى از قواعد رفتارى ناشى از آن [يعنى اخلاق] است.

قواعد مربوط به مالكيت فردى يا متكثر (plural) ، امانتدارى، درستكارى، قرارداد، مبادله، تجارت، رقابت، سود و زندگى خصوصى، همگى توسط سنت، آموزش و تقليد انتقال مى‏يابد تا توسط غريزه; و عمدتا متشكل از منعها، «نبايد انجام دهى‏»، است كه محدوده تصميمات فردى را معين مى‏سازد. هايك تاكيد مى‏ورزد كه نوع بشر با پيروى از قواعدى كه اغلب در تناقض با خواسته‏هاى غرايز است‏به تمدن دست‏يافت. اين قواعد، اخلاق جديد و متفاوتى را به وجود آورد كه «اخلاق طبيعى‏» يعنى غرايزى را كه تضمين‏كننده يكپارچگى گروههاى كوچك است، حذف يا محدود نمود.

اظهارات رسوايى‏برانگيز «برنارد مندويل‏» در عصر خود مبنى بر اين كه اصل بزرگ زندگى اجتماعى، و پايه و اساس و جوهر تجارت، اشتغال و رونق زندگى اقتصادى، «شر» يا «رذيلت‏» است، در واقع براى رساندن اين معنا بود كه قواعد نظم گسترده در تعارض با غرايز فطرى يا «اخلاق طبيعى‏» كه مبناى يكپارچگى گروه كوچك است، قرار دارد. [هايك، 1993، صص‏21-20] مندويل نشان داد كه در يك جامعه بزرگ كه، بناگزير، تقسيم كار گسترده‏اى در آن صورت گرفته است، «خير عمومى‏» زمانى تامين مى‏گردد كه جلو برخى غريزه‏هاى «خوب‏» در عرصه روابط اجتماعى ميان انسانها گرفته شود. به عنوان مثال اگر اصل همبستگى و تعاون، كه هستى و قوام گروههاى كوچك اغلب به آن بستگى دارد، به تمامى عرصه‏هاى فعاليتهاى اجتماعى و اقتصادى در جوامع بزرگ تعميم داده شود، ثروت، رونق، كارايى و، در نهايت، قوام و هستى اين جوامع بتدريج رو به زوال خواهد نهاد. زيرا يكى از مهم‏ترين عواملى كه كارايى انسانها را در جامعه مدرن بالا برده و ثروت و رفاه افراد را فزونى بخشيده عبارت است از وجود مالكيت فردى و اعمال رقابت در حوزه‏هاى گوناگون فعاليتهاى اقتصادى. در نتيجه رقابت است كه كارآفرينان و مديران كارآمد در سطوح مختلف پديدار شده و عهده‏دار امور مى‏گردند. در چنين شرايطى، در صورتى كه همبستگى اصل «اخلاقى غريزى‏» جايگزين رقابت گردد، همچنان كه مندويل بيش از دو سده پيش با شهامت و درايت‏بيان نمود، فاجعه به بار خواهد آمد.

مثال فرضى ديگرى مى‏تواند روشنگر بيشتر اين مطلب باشد: فرض كنيم در يك جامعه گسترده امرزى، همه آحاد جامعه تصميم مى‏گيرند كه به جاى مقيد نمودن رفتار اجتماعى خود در چارچوب قواعد كلى و قوانين و قراردادها، به غريزه همبستگى و ديگردوستى محض روى آورند و نيكوكارى مشخص را اولين اصل رفتارى خود قرار دهند. در اين صورت چه اتفاقى خواهد افتاد؟ بسيارى از افرادى كه صبح به قصد كار از خانه بيرون مى‏آيند هيچ گاه به سر كار خود نخواهند رسيد. زيرا در مسير خود به كسانى برخواهند خورد كه هركدام مشكلات مشخصى دارند و آنها بنا بر اصل همبستگى و نيكوكارى به رفع آنها خواهند پرداخت. مدير يك سازمان بزرگ دولتى يا خصوصى، برفرض، ناگزير خواهد بود به جاى آن كه وقت و انرژى خود را صرف تصميم‏گيرى درباره منافع صدها يا هزاران نفر نمايد، توان خود را در جهت رفع اشكال فنى اتومبيل يك پيرزن ناتوان در كنار خيابان به كار گيرد. بر اين قياس ديگر افراد جامعه نيز هركدام به كارى غير از كار اصلى و تخصصى خود مشغول خواهند شد و در نتيجه كارايى و نهايتا نظم و انسجام جامعه فرو خواهد پاشيد.

نظريه مندويل درباره ممانعت از برخى غريزه‏هاى «خوب‏»، موجب اختلاف نظر ميان انديشمندان بعد از وى گرديد. «روسو» از غرايز «طبيعى‏» دفاع كرد، در حالى كه هيوم، فيلسوف معاصر وى، آشكارا اظهار داشت كه «عاطفه شريفى مانند بخشندگى، به جاى آن كه انسانها را با [زندگى در] جوامع بزرگ سازگار سازد، همان قدر ضد چنين جوامعى است كه تنگ‏نظرانه‏ترين خودخواهيها». [هايك، 1993، ص‏22]

هيوم بخوبى دريافته بود كه سخاوت زياد مانع پس‏انداز، يعنى منبع سرمايه‏گذاى و پيشرفت اقتصادى، است. بنابراين سخاوت اگرچه در خانواده، محفل دوستانه و گروه كوچك، عاطفه شريفى تلقى مى‏شود، اما چون در جامعه بزرگ خلاف «خير عمومى‏» عمل مى‏نمايد، منزلت اخلاقى آن همانند تنگ‏نظرانه ترين خودخواهيهاست. هايك مى‏گويد: پيوند ميان اقتصاد و قواعد انتزاعى متعددى، مانند آنچه مربوط به مسؤوليت فردى و مالكيت فردى مى‏گردد، تصادفى نيست. اقتصاد از همان ابتدا به سؤالاتى درباره چگونگى تشكيل نظم گسترده ميان انسانها از طريق فرايند تغييرات و ارزيابيهايى كه فراتر از توانايى مشاهده و درك ماست، آغاز مى‏كند. به عقيده هايك، آدام اسميت اولين كسى بود كه دريافت كه ما در جامعه بزرگ در برابر شكلهايى از نظم و همكارى ميان انسانها هستيم كه فراتر از توانايى درك و شناخت ماست. او در ادامه مى‏نويسد: «شايد بهتر بود «دست نامرئى‏» وى را «مدل نامرئى‏» يا غيرقابل مشاهده توصيف مى‏كرديم. از طريق نظام قيمتها، ما در شرايطى كه از كليت آن آگاهى نداريم، كارهايى انجام مى‏دهيم، و اين كارها نتايجى به بار مى‏آورند كه در پى آنها نبوده‏ايم. در جريان فعاليتهاى اقتصادى [مبادله]، ما از نيازهايى كه برآورده مى‏سازيم اطلاع نداريم، و از منشا آنچه دريافت مى‏نماييم بى‏خبريم. تقريبا هركدام از ما به كسانى خدمت مى‏كنيم كه نمى‏شناسيم و يا حتى از وجودشان ناآگاهيم، و در مقابل ما دايما از خدمات افراد ديگرى زندگى مى‏كنيم كه چيزى راجع به آنها نمى‏دانيم. چنين چيزى به اين علت ممكن مى‏شود كه ما خود را در چارچوب بزرگ نهادها و سنتهاى اقتصادى، قانونى و اخلاقى مقيد كرده‏ايم.» [هايك، 1993، ص‏23]

خيرى كه هر فرد در يك جامعه گسترده به ديگر افراد ناشناس مى‏رساند بسيار بيشتر از نيكوكارى مستقيم است. زيرا كارايى نظم گسترده (مكانيسم قيمتها و تقسيم كار وسيع) خيلى بيشتر است. اما غيرمستقيم و غيرعامدانه بودن آن از يك سو و ناشناس ماندن كسانى كه از آن بهره‏مند مى‏شوند از سوى ديگر، موجب مى‏گردد كه غريزه همبستگى و ديگر دوستى انسانها در جامعه گسترده ارضا نشود، و نياز به نيكوكارى مستقيم همچون انگيزه‏اى قوى باقى بماند. انسانها در يك جامعه بزرگ با نظم گسترده نسبت‏به گروه كوچك، خير فوق‏العاده بيشترى به همنوعان خود مى‏رسانند، اما به طور پارادوكسيكال، از لحاظ اخلاقى كمتر احساس رضايت مى‏كنند. اين پارادوكس، بخصوص براى متفكران و روشنفكرانى كه به علم اقتصاد آشنايى نداشتند، منشا سوء تفاهمهاى بسيارى درباره منزلت اخلاق در جامعه مدرن بوده است.

به عقيده هايك علم اقتصاد: امكان تحقق و چگونگى عملكرد نظم گسترده در جوامع مدرن را تبيين مى‏كند، و توضيح مى‏دهد كه چگونه اين نظم خود يك فرايند جمع‏آورى و نيز استفاده از اطلاعات بسيار پراكنده در ميان افراد جامعه است.اطلاعاتى كه هيچ سازمان برنامه‏ريزى و به طريق اولى هيچ فردى قادر به شناخت، تسلط و كنترل آن نيست. وقتى نظمى به وجود مى‏آيد كه امكان استفاده از اطلاعات پراكنده را فراهم مى‏آورد، ديگر براى افراد ضرورتى ندارد كه براى رسيدن به هدف مشتركى به توافق برسند (مانند آنچه در گروه كوچك اتفاق مى‏افتد)، زيرا اطلاعات پراكنده و استعدادهاى افراد از اين به بعد مى‏تواند در خدمت اهداف متفاوتى مورد استفاده قرار گيرد. هايك در ادامه مى‏نويسد: «چنين جريانى در بيولوژى نيز همانند اقتصاد مشاهده مى‏شود. حتى در بيولوژى به معناى محدود كلمه، تغييرات تحولى به طور كلى گرايش به حداكثر صرفه‏جويى در استفاده از منابع را دارد.» [هايك، 1993، ص‏24] او به نقل از بيولوژيستهاى معروف معاصر تاكيد مى‏ورزد كه تحول بيولوژيكى، كوركورانه مسير استفاده حداكثر از منابع را طى مى‏كند. [هوارد، 1982، ص‏83] و اين كه «اخلاق عبارت است از مطالعه شيوه پرداختن به تخصيص منابع.» [هاردين، 1980، ص‏3]

از ديدگاه وى اين اظهارات نشان‏دهنده پيوندهاى درونى نزديك ميان تحول، بيولوژى و اخلاق است. هايك تاكيد مى‏ورزد كه تحول فرهنگى، در واقع، ادامه تحول بيولوژيكى (ژنتيكى) است. انتقال فرهنگ و تمدن از نسلى به نسلهاى بعد به صورت ژنتيكى صورت نمى‏گيرد، بلكه توسط سنت انجام مى‏شود. به نظر مى‏رسد كه حلقه پيوند ميان انتقال بيولوژيكى و انتقال فرهنگى عبارت است از توانايى يادگيرى انسان از همنوعان خود بخصوص از طريق تقليد. اين توانايى يكى از ويژگيهاى ذاتى انسان است كه به جايگزينى برخى غرايز توسط قواعد رفتارى و سنتها (فرهنگ) كمك مى‏نمايد. طولانى شدن دوران كودكى و نوجوانى، كه جزئى از اين توانايى است، احتمالا آخرين مرحله تعيين‏كننده و سرنوشت‏ساز در تحول بيولوژيكى بوده است. [هايك، 1993، ص‏28]

انسان امروزى، در واقع، محصول يك جريان تحولى متشكل از دو مرحله بيولوژيكى و فرهنگى است كه دومى نسبت‏به اولى بسيار كوتاه و متاخر است. از ديدگاه هايك هردو نتيجه ناشى از انتقال ژنتيكى و انتقال فرهنگى را مى‏توان سنت ناميد; اما آنچه مهم است، اين است كه آنها اغلب در تضاد با هم هستند. نكته مهمى كه بايد بر آن تاكيد ورزيد اين است كه تحول فرهنگى و سنتهاى ناشى از آن (اخلاق فرهنگى)، منجر به نابودى كامل سنتهاى ناشى از تحول بيولوژيكى (اخلاق طبيعى) در همه ساحتهاى زندگى انسان نمى‏گردد. اين دو اخلاق، در همكارى و تضاد با هم، در زندگى انسان مدرن امروزى حضور دارند: على‏رغم تحول فرهنگى و به وجود آمدن تمدنهاى گوناگون، انسانها از غرايز حاكم بر گروه كوچك منفك نشده‏اند. هايك مى‏گويد: ما از ميراث گروه كوچك جدا نشده‏ايم، و غرايز ما، نه كاملا با نظم گسترده كه پديدارى متاخر است‏سازگارى يافته و نه توسط آن كاملا خنثى شده است. [هايك، 1993، صص‏28-27] بعلاوه، بايد تاكيد نمود كه ساختارهاى نظم گسترده، در جوامع امروزى، تنها از افراد تشكيل نشده است‏بلكه در آنها تعداد زيادى نظمهاى فرعى مانند خانواده، سازمانها و ديگر گروههاى كوچك نيز هستند كه اغلب با هم تداخل دارند. درون اين نظمهاى فرعى پاسخهاى غريزى قديمى همانند همبستگى و ديگردوستى به حيات خود ادامه مى‏دهند. اما اينها به رغم اهميتى كه براى كاركرد گروههاى كوچك دارند، نمى‏توانند مبنايى براى يك نظم گسترده‏تر فراهم آورند. به عقيده هايك بخشى از مشكل ما در حال حاضر اين است كه بايد دايما زندگى، انديشه و احساسات خود را طورى تعديل كنيم كه به طور همزمان در ميان دو نوع نظم مختلف و طبق قواعد متفاوت به سر بريم. اگر به پيروى از اميال غريزى و احساساتى، قواعد دست نخورده و نامحدود ميكروكوسم (يعنى گروه كوچك، مثلا خانواده) را به ماكروكوسم (تمدن گسترده) تعميم دهيم و در آن عملى سازيم، با اين كار ماكروكوسم را نابود مى‏كنيم. و اگر برعكس بخواهيم دايما قواعد نظم گسترده را در گروههاى محدودتر و خودمانى‏تر جارى سازيم، اينها را با اين كار از بين خواهيم برد. ما بايد ياد بگيريم كه همزمان در دو دنياى متفاوت زندگى كنيم. [هايك، 1993، ص‏28]

اما زندگى در دو دنياى متفاوت، و بعضا متضاد، نه آسان است و نه دل‏پذير. اين مشكل، بخشى از ناخرسندى درونى و تشويش دايمى انسان مدرن را توضيح مى‏دهد. زندگى در جامعه متمدن مستلزم انضباط سختى است كه طى آن زندگى انسان در دو ساحت متناقض جريان مى‏يابد. جاى تعجبى نخواهد داشت، اگر تصور كنيم كه گرايشى ذاتى، انسان مدرن را به گريز از اين انضباط سخت و بازگشت نهايى به دنياى صرف غريزه‏ها فرامى‏خواند. هايك مى‏گويد: به نظر مى‏رسد كه كريستف كلمب تشخيص داده بود كه زندگى انسانهاى وحشى (در قاره آمريكا) براى غرايز فطرى انسان دل‏پذيرى بيشترى دارد. او از اين امر نتيجه مى‏گيرد كه احتمالا نوستالژى آبا و اجدادى (Atavism) براى زندگى انسان وحشى، منشا اصلى سنت جمع‏گرايانه (Collectivism) است. [هايك، 1993، ص‏29] او به دفعات تاكيد مى‏ورزد كه: «سوسياليسم بسادگى عبارت است از تاييد دوباره اخلاق قبيله‏اى; اخلاقى كه تضعيف تدريجى آن حركت‏به سوى جامعه بزرگ را امكان‏پذير ساخته است.» [هايك، 1981، ص‏162]

به عقيده هايك تنها اصل اخلاقى كه توانسته است رشد يك تمدن پيشرفته را ممكن سازد اصل آزادى فردى است، يعنى اين كه فرد در تصميم‏گيريهايش توسط قواعد رفتارى كلى و انتزاعى هدايت‏شود و نه توسط دستورهاى مشخص. در اين صورت افراد اين توانايى را مى‏يابند كه حوزه حفاظت‏شده‏اى (مالكيت‏شخصى) براى خود ايجاد كنند كه مصون از اراده و تعرض خودسرانه ديگران باشد، به طورى كه در چارچوب آن بتوانند استعدادهايشان را در جهت اهدافى كه انتخاب نموده‏اند به كار گيرند. [هايك، 1989، ص‏181]

آزادى نزد هايك به معناى آزادى از همه قيد و بندها و رها شدن در دنياى غرايز نيست، بلكه برعكس او آزادى را در چارچوب قيد و بندهاى كلى، يعنى قانون، ميسر مى‏داند. او به نقل از كانت مى‏نويسد: «انسان تا زمانى آزاد است كه از هيچ كس، جز قانون، اطاعت نكند.» [هايك، 1985، ص‏64] آزادى به اين معنا عبارت است از تعيين حدود اختيار افراد توسط حكومت قانون و جلوگيرى از تحميل اراده آزاد (نامحدود) يك فرد به افراد ديگر. حكومت قانون براى افراد اين امكان را فراهم مى‏آورد كه در چارچوب حدود معينى (حوزه حفاظت‏شده توسط قانون) آزادانه اهدافى مستقل از اهداف و اراده‏هاى ديگر افراد جامعه را دنبال نمايند. آنچه زندگى صلح‏آميز انسانها را در جامعه به‏رغم فقدان هدف مشترك ميان آنها امكان‏پذير مى‏سازد و، بعلاوه، موجب فزونى رفاه و ثروت افراد مى‏گردد، عبارت است از داد و ستد يا مبادله. اما آنچه براى تحقق و رونق مبادلات ضرورت دارد قواعدى است كه معين كند چه چيزى به چه كسى تعلق دارد (مالكيت)، و به چه نحوى اين مالكيت‏با توافق متقابل قابل انتقال است. [هايك، 1981، صص‏132-131] با توجه به اين كه از ديدگاه هايك مالكيت‏شرط لازم براى عدالت است، (1) مى‏توان گفت كه در انديشه وى مهم‏ترين ارزشها و نهادهاى مؤسس جامعه مدرن يعنى مبادله آزاد، مالكيت فردى (متكثر) و عدالت مجموعه به‏هم پيوسته و منسجمى را تشكيل مى‏دهند كه در آن، آزادى فردى به عنوان والاترين ارزش اخلاقى، و حكومت قانون به عنوان مهم‏ترين نهاد موجد نظم، نقش اساسى و محورى دارند.

نكته مهمى كه بايد بر آن تاكيد ورزيد اين است كه آزادى به معنايى كه اينجا به كار مى‏رود هيچ ربطى به آنچه «روسو» و طرفداران او، «وضع طبيعى‏» مى‏نامند ندارد. آزادى به عنوان يك اصل اخلاقى ناظر بر مجموعه‏اى از سنتهاى آموخته شده در خصوص قواعد رفتارى است. به سخن كوتاه، آزادى يك موضوع فرهنگى است و نه طبيعى يا غريزى. بعلاوه، عملى كه منشا آن صرفا غريزه (فطرت) و يا اجبار (ضرورت) باشد، نمى‏تواند از زاويه اخلاق مورد داورى قرار گيرد. عمل اخلاقى زمانى معنا دارد كه توام با اراده آزاد باشد. در مجبور نمودن افراد به نيكوكارى يا هر كار ديگرى هيچ ارزشى اخلاقى‏اى نهفته نيست. بنابراين جامعه گسترده و متمدن كه در آن، به قول آدام اسميت، افراد در چارچوب قانون آزادانه در پى اهداف شخصى خود هستند، (2) نه تنها فاقد اخلاق نيست، بلكه هستى و عملكرد آن مبتنى بر اخلاق است، و اساسا عمل اخلاقى در چارچوب شرايط و روابط موجود در چنين جامعه‏اى معناى واقعى خود را باز مى‏يابد.

پى‏نوشت‏ها:

در خصوص ديدگاههاى هايك درباره عدالت، بخصوص ارزيابى وى در مورد عدالت اجتماعى، رجوع كنيد به مقاله: «سراب عدالت اجتماعى از ديدگاه هايك‏»، نامه فرهنگ، شماره تابستان و پاييز 1372.

1. هايك به نقل از لاك مى‏نويسد: «آنجا كه مالكيت وجود ندارد، عدالت نيز غايب است. اين قضيه همان قدر صحيح و دقيق است كه تمامى برهانهاى اقليدوسى: زيرا انديشه مالكيت ناظر به حق داشتن چيزى است و مفهوم بى‏عدالتى عبارت است از تجاوز به اين حق.» [هايك، 1993، ص‏49]

2. اكنون مى‏توان به منزلت اخلاقى نفع‏جويى شخصى و حداكثر كردن منافع كه در علم اقتصاد بر آن تاكيد مى‏شود پى برد. پى‏گيرى آزادانه اهداف شخصى در چارچوب روابط اقتصادى همان نفع‏جويى شخصى است. زيرا مهم‏ترين هدف اقتصادى فزونى گرفتن بر هزينه‏ها يا ايجاد سود (نفع) است. اخلاقيون در نقادى مبانى علم اقتصاد معمولا از دو نكته مهم غفلت مى‏كند: اول اين كه، جستجوى هدف يا نفع شخصى در حوزه حفاظت‏شده توسط قانون صورت مى‏گيرد و نفع‏جويى خارج از حدود قانون به معناى نفى اصول اقتصادى است. دوم اين كه، كردار مبتنى بر حداكثر كردن نفع، موجب صرفه‏جويى در هزينه‏ها و تخصيص مطلوب‏تر منابع مى‏گردد و بدين لحاظ به نفع عموم افراد جامعه است.

منابع:

..........