مجلات >نقدونظر > شماره10

بازخوانى يك آرمان(عدالت، استقلال و رشد)

اكبر قنبرى

مساله اصلى:در ميان محروميتهاى فراوان كشورهاى استعمارزده، سه محروميت عمده و برجسته است: محروميت از استقلال، محروميت از رشد و محروميت از عدالت اجتماعى. همه محروميتهاى ديگر مردم اين كشورها هم از اين سه محروميت اصلى سرچشمه مى‏گيرد و خواست اصلى مردم اين كشورها و محتواى انقلابهاى اصيل مردمى، حل اين مساله است كه چگونه اين سه محروميت را در پيوند با هم از ميان بردارند و يكى را فداى ديگرى نكنند.

در شعارهاى انقلابى مردم ما نيز اين مساله با برجستگى تام مطرح گرديد و در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران و پيامهاى برائت از مشركين و وصيت‏نامه سياسى الهى حضرت امام (ره) ضرورت تامين استقلال، رشد و عدالت اجتماعى با صراحت قيد شده، به طورى كه نه فقط روح اين اسناد مشحون از درك اهميت اين مساله است، بلكه نص آنها نيز بروشنى اين مسائل را مطرح مى‏كند و جايى براى تاويل باقى نمى‏گذارد. يعنى جمهورى اسلامى ايران نيز اين وظيفه را در برابر خود گذاشته است كه اين سه محروميت را ريشه‏كن كند و جامعه‏اى آزاد، رشد يافته و عادلانه بسازد. (1)

حال سؤال اين است كه آيا چنين هدفى قابل دسترسى است؟ آيا مى‏توان اين سه محروميت را با هم رفع كرد، و اگر آرى، چگونه؟

در پاسخ اين پرسش صاحب‏نظران و مدعيان دانش و تجربه به دو دسته متقابل تقسيم مى‏شوند و الگوهاى رشدى نيز كه ارائه مى‏كنند بر دو گونه متقابل است.

گروهى از صاحب‏نظران اصرار دارند تا به كشورهاى در حال رشد بقبولانند كه اين سه هدف را نمى‏توان در پيوند با هم تامين كرد و الزاما بايد نوعى از رشد را برگزيد، و استقلال و عدالت اجتماعى را فداى آن كرد. به نظر اين دانشمندان اصولا «عدالت اجتماعى‏»، مقوله‏اى بى‏معناست و استقلال هم به آن صورتى كه مردم انقلابى مطرح مى‏كنند مقوله‏اى عقب‏مانده، كهنه و مربوط به قرون گذشته است. مساله‏اى كه مى‏ماند فقط مربوط به رشد اقتصادى است و بايد ديد كه آيا همين يك هدف نيز قابل حصول است‏يا نه.

گروه بزرگى از صاحب‏نظران مى‏كوشند ثابت كنند كه گويا كشورهاى نو استقلال اصلا راهى براى خروج از عقب‏ماندگى ندارند، و گروهى ديگر كدخدامنشانه قيافه دوست‏به خود مى‏گيرند و «راه خروجى‏» نشان مى‏دهند كه عبارت است از نوعى رشد به بهاى استقلال.

كسانى كه مدعى‏اند اصولا راه رشد بر روى كشورهاى نواستقلال استعمارزده براى هميشه بسته است، نظرياتى مطرح كرده‏اند كه به «دورهاى باطل‏» (2) (vicious circles) و «نظريه دورانهاى تاريخى‏» شهرت يافته است. اين گونه نظريات از نخستين روزهايى كه كشورهاى مستعمره شروع به كسب آزادى سياسى كرده‏اند از 40 50سال پيش بتدريج تدوين و تبليغ شده و هنوز هم به گستردگى و در قالبهاى گوناگون تبليغ مى‏شود. (3)

در زير نمونه‏هايى از دورهاى باطل را كه اين صاحب‏نظران چهل سال است‏براى «كشف‏» و تبليغ آنها مسابقه گذاشته‏اند، ذكر مى‏كنيم:

1. كشورهاى در حال رشد سرمايه ندارند و قادر به كسب آن در داخل كشور خود نيستند. اين كشورها چون فقيرند، امكان پس‏انداز ندارند و چون امكان پس‏انداز ندارند، فقيرند.

2. كشورهاى در حال رشد، دسترسى به علوم و فنون جديد ندارند. چون عقب‏مانده‏اند، امكان كسب و كاربرد اين علوم و فنون را ندارند و چون اين علوم و فنون را به كار نمى‏برند، عقب مى‏مانند.

3. بازار داخلى اين كشورها كوچك است و به صنايع بزرگ پيشرفته امكان رشد نمى‏دهد، و چون صنايع بزرگ و پيشرفته ندارند، محصولاتشان قدرت رقابت در بازار جهانى را ندارد.

4. جمعيت اين كشورها با ضريب رشد مى‏كند و رشد اقتصادى آنها بزحمت; اگر هنر كنند، ممكن است فقط رشد جمعيت را جبران نمايند، و جايى براى رفع عقب‏ماندگى نيست. (4)

5. تقسيم كار جهانى، امرى است جا افتاده و كشورهاى در حال رشد قادر به تغيير آن نيستند.

6. اصولا مردم كشورهاى در حال رشد، تنبل و بى‏مصرفند و عقب‏ماندگى در سرشت آنها و نصيب جاودانه آنهاست.

به بيان سالز برگر (c.l. salzberger) ، روزنامه‏نگار معروف آمريكايى، در روزنامه نيويورك تايمز (24 فوريه 1971) «... مردم كشورهاى در حال توسعه غير فعال و تنبل هستند... علاقه و استعداد كمترى براى پذيرش خودكفايى و استقلال همه‏جانبه و ترقى از خود نشان مى‏دهند.»

7. اگر از تكنولوژى پيشرفته «سرمايه‏بر» استفاده كنند، به دليل زيادى جمعيت، تعداد كثيرى بيكار و فقير خواهند داشت و اگر از تكنولوژى عقب‏مانده «كاربر» استفاده كنند، همچنان عقب خواهند ماند.

گروه دوم از نظريه‏پردازان غربى كه به اصطلاح «راه خروجى‏» نشان مى‏دهند، در واقع همه دورهاى باطل فوق را قبول دارند و تاييد و تبليغ مى‏كنند، منتها معتقدند كه اين دورهاى باطل وقتى وجود دارد كه رشد اقتصادى را با استقلال توام كنيم و بخواهيم رشد مستقل داشته باشيم.وگرنه بن‏بستى نيست و در وابستگى به سلطه جهانى مى‏توان اين دورها را شكست. به‏قول اينها:

1. دور باطل سرمايه را مى‏توان با جلب سرمايه خارجى و دريافت وام خارجى شكست.

2. دور باطل كاربرد علوم و فنون جديد را مى‏توان با استفاده از كارشناسان خارجى شكست.

3. دور باطل بازار را مى‏توان با جلب انحصارات چند مليتى و مشاركت در بازارهاى جهانى آنها شكست.

4. تقسيم كار جهانى موجود را بايد پذيرفت و در درون آن جايى مناسب امكانات و شان خود به دست آورد.

به قول اين صاحب‏نظران اصولا اين همه تاكيد بر «استقلال‏» خود نوعى عقب‏ماندگى است. زيرا شركتهاى چند مليتى نماينده پيشرفت و تجسم فرداى بشريتند و نبايد در برابر آنها مقاومت كرد. بايد تمام درها و دروازه‏ها را به روى آنها باز كرد. در آن صورت «رشد اقتصادى‏» نصيب كشورهاى جهان خواهد شد و از «فقر» نجات خواهند يافت، وگرنه در واقع فقر و عقب‏ماندگى سرنوشت جاودانه آنان خواهد بود.

بنا به ادعاى اين دانشمندان، وقتى رشد اقتصادى در چارچوب وابستگى به دولتهاى انحصارگر و سلطه‏گر حاصل شد، درآمد ملى بالا خواهد رفت و براى مردم كار پيدا خواهد شد و خواه ناخواه فقر كاهش خواهد يافت و رفته‏رفته به رفاه خواهند رسيد و به اين ترتيب مساله عدالت هم خود به خود حل خواهد شد. عدالت اجتماعى به معنايى كه مردم كشورهاى استعمارزده درك مى‏كنند در نظر اين دانشمندان حرف مفت و شعار توخالى است.

به تعبير ميلتون فريدمن:

«اين مفهوم متفاوت اخير از برابرى، كه همانا برابرى دست‏آوردها باشد، در قرن حاضر قوت گرفته است... هيچكس واقعا عقيده ندارد كه جيره همگان از اقلام گوناگون غذا و پوشاك و غيره بايد يكسان باشد، بى‏آنكه سن و جنسيت و ساير كيفيت‏هاى فيزيكى افراد در نظر گرفته شود. بلكه هدف در اينجا رعايت «انصاف‏» است، كه خود مفهومى به مراتب مبهم‏تر است مفهومى كه ارائه تعريف دقيقى از آن، اگر محال نباشد، بسيار مشكل است...» (5)

پيوند برنامه‏هاى اقتصادى با مسائل اجتماعى

آيا رشد اقتصادى الزاما و فى‏نفسه با مسائل اجتماعى پيوند دارد؟ آيا مسائل اجتماعى خود جزيى از رشد اقتصادى‏اند؟ و يا برعكس، مسائل اجتماعى همچون جسم خارجى خود را بر رشد اقتصادى تحميل مى‏كنند و مانع حركت آن مى‏شوند؟

اين پرسشها در همه كشورهاى جهان و بويژه در كشورهاى جهان سوم از عمده‏ترين پرسشهايى است كه شالوده برنامه‏ريزى اقتصادى را تشكيل مى‏دهند.

امروز در همه كشورها بويژه در كشورهاى جهان سوم، مسائل اجتماعى عمده‏اى مطرح است كه كلا در زير مقوله «عدالت اجتماعى‏» طبقه‏بندى مى‏شوند. اين مسائل عمده اجتماعى چگونه با رشد اقتصادى پيوند مى‏يابند و آيا اصولا پيوندى دارند؟

اقتصاددانان سرمايه دارى به طور مستقيم و يا غير مستقيم وجود چنين پيوندى را انكار مى‏كنند. برخى از آنها صراحتا تاكيد مى‏كنند كه مسائل اجتماعى اصولا ربطى به اقتصاد ندارند; چيزى است‏خارج از آن و هر قدر هم كه مهم باشند، راه حل آنها را بايد در جاى ديگرى جست و نه در اقتصاد. برخى ديگر پيوند ميان اين مسائل با اقتصاد را به اين صراحت نفى نمى‏كنند، اما معتقدند كه بايد تمام توجه را معطوف به رشد اقتصادى كرد. چرا كه خواه‏ناخواه پيشرفت اجتماعى را به دنبال خود خواهد آورد. اينها مى‏گويند كه با پيش كشيدن مسائل اجتماعى نبايد مانع پيشرفت اقتصادى شد. بگذار اقتصاد رشد كند و توليد ملى بالا رود، در آن صورت خواه‏ناخواه فقر و بيكارى و بيمارى و بيسوادى و بى‏حقوقى وبى مسكنى اكثريت توده مردم و... خود به خود حل خواهد شد. اينان كشورهاى پيشرفته سرمايه‏دارى را سرمشق مى‏گيرند و مى‏گويند در اين كشورها هنگامى كه اقتصاد رشد كرده، مسائل اجتماعى هم به طور عمده حل شده است.

كوزنتس، براساس تجربه كشورهاى توسعه يافته، مى‏گويد: گذشته به ما مى‏آموزد كه در اوايل روند توسعه اقتصادى، نابرابرى در توزيع درآمدها افزايش مى‏يابد. دليل اين امر غير ماهر بودن كارگران و پايين بودن سطح دستمزدهاست، ولى بتدريج‏با توسعه اقتصادى كشور از ميزان اين نابرابريها كاسته خواهد شد. او معتقد است كه عدم توزيع عادلانه درآمد در اوايل روند صنعتى شدن و توسعه اقتصادى در بلندمدت، در مجموع به سود جامعه و اقتصاد خواهد بود. وى معتقد است كه با توجه به بالا بودن ميل نهايى به مصرف در ميان اقشار كم‏درآمد، توزيع عادلانه‏تر درآمدها سبب افزايش تقاضا خواهد شد. در اين حالت تنگناهاى موجود در راه توليد، سبب افزايش سطح قيمتها و يا واردات خواهد شد، در حالى كه ميل نهايى به پس‏انداز در ميان طبقات با درآمدهاى سرشار، بسيار بالاست و اين پس‏اندازها در نهايت تبديل به سرمايه‏گذارى مى‏شوند. در نتيجه در تجزيه و تحليل نهايى، از بيكارى، فقر و سوء تغذيه كاسته خواهد شد. ايشان معتقد است‏به محض اين كه توسعه اقتصادى مراحل اوليه را پشت‏سر نهاد، نيروى كار تخصص لازم را به دست مى‏آورد و در نتيجه بر دستمزدها افزوده خواهد شد. اين مساله خود موجب كاهش نابرابرى درآمدها مى‏شود.

كوزنتس تاكيد مى‏كند:

«عاقلانه آن است كه فرض شود، در روند رشد نوين اقتصادى، بويژه در دهه‏هاى اوليه آن بر شدت نابرابرى افزوده شود. دليل اين امر رشد سريع بخشهاى غير كشاورزى و گسترش شهر در نتيجه مهاجرتها بود كه از يك طرف موجب افزايش نابرابرى در توزيع درآمد در ميان گروههاى درآمدى موجود در بخشهاى مذكور شد و از طرف ديگر با خروج روستائيان از بخش كشاورزى و افزايش سرانه كشاورزان، اختلاف درآمد بين فقيران روستايى و فقيران شهرى افزوده شد، كه اين بر شدت نابرابرى توزيع درآمد ميان بخش كشاورزى و بخشهاى غير كشاورزى افزود. همچنين مى‏توان چنين داورى كرد كه يكى از دلايل مهم كاهش نابرابرى در توزيع درآمدها بويژه در سالهاى اخير، رشد سريع بهره‏ورى و توليد سرانه نيروى كار است. كاهش مهم درآمدهاى ناشى از ثروت در درآمد خانوارها و تغييرات نهادى در نظرات رهبران اجتماعى در زمينه امنيت اجتماعى، اشتغال كامل، گسترش خدمات عمومى و بسط رفاه عمومى از ديگر عوامل مهم و مؤثر در كاهش نابرابرى در توزيع درآمدها ميان گروههاى مختلف اجتماعى است.» (6)

هواداران اين نظريه در تكميل اين استدلال مى‏گويند «در كشورهاى توسعه نيافته، سخن گفتن از عدالت‏به معناى توزيع مساوى فقر است.»

دلايل نادرست‏بودن اين قضيه، را برخى از اقتصاددانان چنين گفته‏اند:

1. كشورهاى فقير اغلب سازمان و شبكه ادارى بسيار ناتوان و ضعيفى براى توزيع مجدد درآمد دارند. قدرت پوشش سيستمهاى مالياتى، محدود و ناچيز است و حتى توسل به ماليات مستقيم نيز، در شرايطى كه ايجاب مى‏كند، كارساز نيست.

2. درآمدها به صورت كالا و خدمات عرضه مى‏شود نه به صورت نقدى; پس چنانچه جامعه‏اى از طريق احداث خانه‏هاى لوكس و توليد اتومبيلهاى خصوصى به افزايش درآمد ست‏يافته باشد، چگونه مى‏توان آنها را به خانه‏هاى ارزان قيمت و اتومبيلهاى عمومى، تبديل كرد تا طبقه فقير از اين افزايش درآمد، سود ببرد؟

3. نهادها و سازمانهاى دخيل در توليد، در مرحله توزيع درآمد هرگز بى‏تفاوت نمى‏مانند. بنابر اين اجراى برنامه‏هاى توسعه، عملا نفوذ و قدرت سازمانهايى را كه سرمايه‏هاى صنعتى و املاك وسيع را تصاحب كرده‏اند بيش از پيش افزايش مى‏دهد و موجب مى‏شود كه هر گونه كوششى در آينده براى سلب قدرت از آنها و اجراى برنامه‏هاى اصولى، با مقاومت و كارشكنى اينان روبه رو گردد.» (7)

همان گونه كه هيرشمن گزارش مى‏دهد اين نظريه در عمل نيز با شكست مواجه شده است: «سرشمارى سال 1970... نشان داد كه توزيع درآمد در برزيل نابرابرتر شده و با وجودى كه رشد به ميزان قابل ملاحظه‏اى صورت گرفته بود، برخى گروههاى كم‏درآمد، نسبت‏به گذشته وضعشان بدتر شده است.» (8)

همان گونه كه گذشت، اين شيوه برخورد با موضوع توسعه اقتصادى تاكيد بر به حداكثر رساندن نرخ رشد اقتصادى از طريق تمركز هرچه بيشتر سرمايه، از بين بردن تنگناهاى زيربنايى و افزايش بهره‏ورى اقتصادى دارد، ليكن جوابى براى توزيع مجدد درآمدها ندارد. (9)

داشتن رشد اقتصادى، نيازمند توزيع مناسب درآمدهاست و اهداف توسعه بايد در كاهش و حذف نهايى آثار سوء تغذيه، تامين بهداشت، از ميان بردن بيسوادى، بيكارى و بى‏عدالتى متبلور شود.

اگر از ديدگاه نظرى بنگريم، اين اقتصاددانان، هوادار دخالت و هدايت و ارشاد دولتى اقتصاد، و در عين حال هوادار ليبراليسم مطلق اجتماعى‏اند. آنها برنامه‏ريزى اقتصاد را، در چارچوب اقتصاد سرمايه‏دارى، مى‏پذيرند و لازم مى‏دانند; توصيه‏هايى براى سياستهاى مالى و پولى دولت مطرح مى‏كنند، اما معتقدند كه در مسائل اجتماعى نمى‏توان و نبايد برنامه‏ريزى كرد. به قول آنها اين دو، مانعة‏الجمع هستند. پرداختن به مسائل اجتماعى مانع رشد اقتصادى خواهد شد.

كتابهاى اقتصادى دانشگاهى ما منعكس‏كننده نظر اول است. يعنى اصولا كارى به كار اجتماع ندارد و اقتصادى مستقل از اجتماع را تدريس مى‏كند، در منحنى‏هاى مستقيم‏الخط اين كتابها هرگز متغيرهاى اجتماعى نشان داده نمى‏شود و كسى كارى به اين ندارد كه مثلا افزايش بيكارى چه نتايج اجتماعى دارد، كاربرد ماشين و تكنولوژى مدرن در كشاورزى وصنعت چه عواقب اجتماعى‏اى در كشورهايى مثل ايران به بار مى‏آورد و غيره.

از سوى ديگر نوشته‏هاى مطبوعات رسمى و برخى كتابهاى اقتصادى خارج دانشگاهى، نماينده نظريه دوم مى‏باشند. يعنى ضرورت پرداختن به مسائل اجتماعى را انكار نمى‏كنند، اما آن را چيزى خارج از اقتصاد، كه به اقتصاد تحميل مى‏شود، مى‏دانند. در اين نوشته‏ها اين فكر تاكيد مى‏شود كه در وضع كنونى نمى‏توان به مسائل اجتماعى نپرداخت. با اين همه فقر و فلاكت و بيمارى و بيسوادى كه گريبانگير ماست و اين خواست مصرانه و بى‏گذشت مردم كه عدالت اجتماعى مى‏خواهند، دولت نمى‏تواند نسبت‏به اين امر بى‏توجه باشد. پس، هرآينه بايد به فكر مسائل اجتماعى هم بود و آن را همچون جسم خارجى، و از بد حادثه الزاما، به اقتصاد پيوند زد.

انديشه عدالت اجتماعى و دولت‏حداقل

برخى از اقتصاددانان هوادار نظام سرمايه‏سالارى ضمن رد هرگونه تلاش براى توزيع مجدد درآمدها چنين استدلال مى‏كنند كه بايد در پى برابر كردن فرصتها بود نه برابر كردن دستاوردها. فريدمن در قسمتى از كتاب خود، آزادى انتخاب، چنين استدلال مى‏كند:

«زندگى به ذات خود منصفانه نيست و اغواكننده است كه باور كنيم دولت مى‏تواند روندى را اصلاح كند كه طبيعت اختيار كرده است. با اين همه بسيار مهم است كه روى ديگر سكه را هم ببينيم و دريابيم كه از رهگذر همين بى‏انصافى، كه ما را به افسوس خوردن وامى‏دارد، چه سودها كه مى‏بريم... نظامى كه در آن مردم راهشان را خود برمى‏گزينند و لذا بار بيشتر پيامدهاى آن را نيز خود بر دوش مى‏كشند همان نظامى است كه اكثرا در طول تاريخ بر ما حكم‏فرما بوده است... همان نظامى كه گروهى ديگر را برانگيخت تا جرات ورزند و سرمايه مورد نياز كارهاى خطرناك و ماجراجويانه را فراهم آورند... البته عده بى‏شمارى نيز بازنده شدند و شايد شمار بازندگان بيش از شمار برندگان بود. ما نام آنان را به ياد نداريم، ولى آنان خود با چشم باز راه خويش را انتخاب كردند و مى‏دانستند كه عنان سرنوشت‏خود را به دست‏شانس مى‏سپارند...

ثروتى كه اين نظام بوجود آورد عموما از راه توسعه توليدات و يا خدمات جديد، و يا كشف راههاى جديد توليد كالا و خدمات، و يا ايجاد شبكه گسترده توزيع آن كالاها و خدمات فراهم آمد... قبول كه هنرى فورد ثروتى بى‏كران بدست آورد، اما مملكت هم از آن رهگذر به وسيله‏اى ارزان و قابل اعتماد براى حمل و نقل دست‏يافت، به علاوه آن كه روش توليد كلان را هم فراگرفت. افزون بر اين در بسيارى موارد ثروتهاى شخصى نيز نهايتا به خدمت جامعه درآمد: بنيادهاى راكفلر، فورد و كارنگى تنها نمونه‏هاى مشهورى از بنيادها و مؤسسات بى‏شمار خيريه‏اند، و هريك شاهدى بسيار برجسته بر عملكرد نظامى است كه بر «برابرى فرصتها» و بر «آزادى‏» مبتنى است...» (10)

شيوه استدلال آقاى فريدمن آدمى را به ياد برنارد مندويل و افسانه زنبورهاى عسل يا فساد خصوصى، خير عمومى مى‏اندازد. نابرابرى اجتماعى بر موضوعهايى همچون شكاف بين پولدارها و فقرا، نحوه زندگى افراد، بويژه بر حقوق و فرصتها و پاداشها و امتيازاتى كه از آن برخوردارند، تاثير دارد. اين نابرابريها لزوما ناشى از تفاوتهاى فردى و نتيجه فداكارى نيست.

همه كسانى كه با عدالت اجتماعى مخالفت مى‏كنند، به نوعى به دولت‏حداقل اعتقاد مى‏ورزند. دولت‏حداقل دولتى است كه در آن، هركسى مى‏تواند به دنبال آرمانشهر خود برود و قوانين نيز به صورت حداقلى وضع و اجرا مى‏گردد. هرگونه دخالت دولت، مخالف آزاديهاى اساسى فرد، موجب گسترش نظام تماميت‏خواه (توتاليتر) و برهم زننده نظم بازار دانسته مى‏شود. اساسا براساس چنين نظريه‏هايى نظم بازار، طبيعى‏ترين ابزار براى ايجاد توزيع عادلانه در جامعه است. مكتب اتريشى در اقتصاد، و اقتصاد نئوكلاسيك‏براساس چنين نظريه‏هايى تدوين يافته است. اين نظم، به سخن هايك، «خودجوش‏» است. تاكيد بر ايجاد عدالت اجتماعى از طريق عمل دولتى موجب گسترش اجبار در جامعه مى‏گردد. به تعبير هايك: «مفهوم «عدالت اجتماعى‏» به عنوان «اسب تروا» براى نفوذ توتاليتاريسم به كار مى‏رود.» (11)

به باور اين نظريه‏پردازان، عدالت اجتماعى افسانه‏اى است كه براى توجيه اخلاقى امتيازدهيها ابداع گرديده است. «ابداع افسانه «عدالت اجتماعى‏» تا حدود زيادى ناشى از اين سازوكار دمكراتيك خاص است كه نمايندگان را وادار مى‏نمايد تا براى امتيازاتى كه درباره منافع خاص [گروههاى خاص] قايل مى‏شوند، توجيه اخلاقى اختراع‏كنند.» (12) طبق اين ديدگاه، وظيفه دولت‏بايد تنها مراقبت از مكانيسم تنظيم‏كننده عرضه و تقاضا باشد. بر اين اساس، «دولت‏خادم مردم است نه مخدوم، وظيفه دولت مديريت اقتصادى جامعه نيست، بلكه نگهبانى از آن است.» با دخالت دولت و كاربرد اجبار، آزادى فرد كه لازمه توسعه است آسيب مى‏بيند. (13) به نظر هايك «حكومت نبايد تبديل به مؤسسه نيكوكارى بشود و بخواهد «عدالت اجتماعى‏» [مفهومى كه مضمون آن براى هيچ كس روشن نيست] را جارى سازد [با دخالت دولت در اين امر] ديگر حكومت قانون ممكن نيست، چون «اصل برابرى در مقابل قانون‏» جاى خود را به رفتار نابرابر به منظور توزيع امتيازات مى‏دهد.» به باور اين نظريه‏پردازان، اجراى عدالت اجتماعى در جامعه بدون يك برنامه‏ريزى متمركز ممكن نيست و برنامه‏ريزى، مبتنى بر داشتن علم جامع است و علم جامع از نظر معرفتى قابل حصول نيست.

بنابراين حصول عدالت اجتماعى، به لحاظ معرفتى، ممتنع است. در نظام بازار، قيمتها علايم هشداردهنده و جمع‏آورى‏كننده اطلاعات و آگاهى هستند; در حالى كه در نظام برنامه‏ريزى، مكانيسم لازم جهت گردآورى آگاهى و اطلاعات موجود نيست. به نظر اينها نابرابريها و نارواييها يى كه توسط مكانيسم بازار ايجاد مى‏شود اگرچه واقعيت دارد، اجتناب‏ناپذير مى‏باشد. به نظر اينها موانع برنامه‏ريزى، مبتنى بر اين است كه بخش عمده شناختى كه زندگى اجتماعى براساس آن استوار است، خصلت عملى يعنى غير علمى دارد. چنين شناختى را نمى‏توان در ذهن واحدى متمركز ساخت، زيرا اين گونه شناخت مندرج در آداب و سنن است و اين سنن از طريق قواعدى بر رفتار ما حكومت مى‏كنند كه عمدتا شناسايى ناپذيرند. بنابراين هرگونه برنامه‏ريزى‏اى مبتنى بر «تظاهر به شناخت‏» است. ما تحت قواعدى عمل مى‏كنيم كه سبت‏بدانها شناخت نداريم و عقل ما نيز محدود به همين اصل عدم شناخت است. بنابراين انديشه بازسازى جامعه به صورتى عقلانى، و به همين سان انديشه انقلاب، بيهوده و عبث است. (14) البته واضح است كه چنين نظرياتى آزادى را در مقابل عدالت‏بسيار برجسته مى‏نمايد. به نظر هايك عدالت‏به مفهوم معنى‏دار آن تنها بر اعمال قابل اطلاق است نه بر وضعيتها. بعلاوه، عدالت ذاتا ناهى است‏يعنى هدف آن منع بى‏عدالتى افراد سبت‏به يكديگر است، نه ايجاد وضعيت عادلانه كه به هرحال غير قابل تصور است. اما عدالت اجتماعى به مفهوم جديد آن نه تنها در مورد اعمال و رفتار افراد بلكه در مورد كل وضعيت اجتماعى به كار برده مى‏شود. به نظر او وظيفه دولت‏بايد بى‏تفاوتى نسبت‏به نابرابريهاى انسانها در برخوردارى از امكانات باشد.

هايك در مورد سلبى بودن آرمانها و جهالت انسان مى‏گويد:

«صلح، آزادى و عدالت، سه ارزش بزرگ سلبى هستند كه تمدن بشرى اساسا بر آنها بنا شده است... بهترين خدمتى كه يك حكومت مى‏تواند در يك جامعه بزرگ انسانهاى آزاد انجام دهد، ماهيت‏سلبى دارد. علت اين امر در جهالت پايدار هر مغز انسانى و هر سازمان هدايت‏كننده رفتار انسانى، نسبت‏به واقعيات خاص متعدد و غير قابل محاسبه‏اى است كه ضرورتا نظم مجموعه فعاليتها را معين مى‏كند. تنها ابلهان تصور مى‏كنند كه همه چيز را مى‏دانند، اما تعداد آنها زياد است. به علت همين جهالت، قدرت سياسى تنها مى‏تواند به تشكيل يك هيئت‏يا ساختار انتزاعى كمك كند (يا در بهترين حالت آن را ممكن سازد) كه در آن انتظارات متعدد اعضا به طور تقريبى نسبت‏به هم تعديل گردد. براى اين منظور حكومت‏بايد اعضا را وادار به رعايت‏برخى قواعد سلبى و بعضى ممنوعيتها، بدون توجه به اهدافى كه آنها دنبال مى‏كنند، نمايد... اما روشنفكران كمال‏جو كه خواهان اين هستند كه آزادى، عدالت و قانون جنبه ايجابى به خود گيرد، غافل از اين هستند كه چنين كوششى سبب تباهى آرمانهاى اساسى و سوء استفاده از آنها خواهد شد.» (15)

در اين نوشتار به مبانى معرفت‏شناختى اين نظريات نمى‏پردازيم. تنها اين نكته را تذكار دهيم كه فردگرايى روش‏شناختى نهفته در اين نظريات از مكتب نوميناليسم ريشه گرفته است كه نماينده برجسته آن ويليام اكامى مى‏باشد.

اما پيچيدگى ساختار بازار جهانى و شرايط حاكم بر توليد به لحاظ رقابت تكنولوژيك (شامل سازماندهى، مديريت، اطلاعات و دانش فنى، و ابزار توليد)، امكان دستيابى به كارايى براى واحدهاى اقتصادى مستقل حتى در بهترين شرايط رقابت داخلى، بدون همكارى سازمان يافته دولتى را غير ممكن ساخته است. ضرورت يك همكارى سازمان يافته محسوس‏تر خواهد بود، اگر شرايط كشورهايى را در نظر بگيريم كه بشدت از اقتصاد جهانى تاثيرپذيرند، در حالى كه تاثير اندكى بر اقتصاد جهانى دارند; شركتهاى بزرگ و چند مليتى را در مقابل خود دارند، با وجودى كه از لحاظ قدرت واحدهاى اقتصادى داخلى هنوز مراحل اوليه را مى‏گذارنند; و خلا عظيمى با تكنولوژى جهانى دارند، در حالى كه از لحاظ تكنولوژى بومى و ملى هنوز هويتى نيافته‏اند.

بنابر اين، اختلاف در منافع اجتماعى و خصوصى، وجود ريسك، محدوديت اطلاعات، ترس از تقليد سريع توسط ديگران، محدوديت در ظرفيت و توانايى انجام سرمايه‏گذاريها و دوباره‏كاريها از جمله عواملى هستند كه كاستيهاى بازار را درباره استفاده از تمامى امكانات قابل دسترس تحقيقاتى در يك بازار آزاد نشان مى‏دهند. (16)

بر اين نكات بايد ديدگاههاى تازه بانك جهانى را افزود كه در قالب يك گزارش مفصل تحت عنوان «دولت در يك جهان دستخوش تغيير» انتشار يافته است.

در اين گزارش تاكيد شده است كه يك دولت مؤثر و مدبر، سنگ بناى اوليه و اصلى موفقيت اقتصادى است و بدون آن پيشرفت اقتصادى و اجتماعى غير ممكن خواهد بود. حكومت‏شايسته، يك امر زينتى و تجملى نيست‏بلكه عاملى اساسى و ضرورى براى توسعه به شمار مى‏آيد.

بر اساس ديدگاه تازه بانك جهانى يك دولت مؤثر و مدبر «نيروى بخش خصوصى و افراد فعال در عرصه‏هاى اقتصادى را به بهترين نحو هماهنگ مى‏كند وبه آن جهت مى‏بخشد و به جاى محدود كردن فعاليتهاى بخش خصوصى نقش همكار و مددكار را براى آن ايفا مى‏كند.»

جيمز ولفسن رئيس بانك جهانى مى‏گويد: «در گذشته بسيارى از كارشناسان به اين نتيجه رسيده بودند كه چاره رفع مشكلات اقتصادى در به حداقل رساندن نقش دولتهاست. اما شواهد متعددى كه در سالهاى اخير از اقتصادهاى موفق جهان بويژه در شرق دور به دست آمده است نشان مى‏دهد كه اين ديدگاه نادرست است و توسعه اقتصادى به نهاد ملى قدرتمند وابستگى تام دارد.»

جايگاه نظريه‏هاى توسعه

در مباحث نظرى توسعه، تقسيم‏بنديهاى مختلف بر اساس اعتباراتى انجام مى‏گيرد. از نظر راهبردهاى توسعه با تكيه بر روش دوجنبه‏اى و دوارزشى مى‏توان هفت مقوله را برشمرد:

1)رشد در مقابل توزيع; 2)توسعه كشاورزى در مقابل توسعه صنعتى; 3)توسعه شهرى در مقابل توسعه روستايى; 4)تكنولوژى سرمايه‏بر در برابر تكنولوژى كاربر; 5)تمركز در مقابل عدم تمركز; 6)نو در برابر سنتى; و 7)برنامه‏ريزى اجتماعى‏اقتصادى در برابر برنامه فيزيكى.

بر اساس علل توسعه يافتگى و توسعه نيافتگى مى‏توان نظريه‏ها را با تكيه بر تاثيرگذارى عوامل داخلى و خارجى به چهار دسته تقسيم كرد:

1) عوامل درونى، به تنهايى، نقش اصلى را ايفا مى‏كنند.

2) عوامل بيرونى، به تنهايى، نقش اصلى را ايفا مى‏كنند.

3) عوامل درونى و بيرونى به طور متقابل در يكديگر تاثير مى‏گذارند، ولى در تحليل نهايى عامل بيرونى نقش اصلى را ايفا مى‏كند.

4) عوامل درونى و بيرونى به طور متقابل در يكديگر تاثير مى‏گذارند، ولى در تحليل نهايى عامل درونى نقش اصلى را ايفا مى‏كند. (17)

كسانى كه رشد را در مقابل توزيع برجسته مى‏كنند، معمولا عامل توسعه نيافتگى را در درون، جستجو مى‏كنند وبه اصطلاح ساز و كار توسعه نيافتگى را «درون‏زا» تصور مى‏كنند. اين نظريه‏پردازان به پيروى از والت روستو و تاثيرپذيرى روستو از نظريه تكاملى قرن 19 اسپنسر و با جبرى دانستن مسير توسعه، «نو» را داراى ارزش مثبت و «سنتى‏» را داراى ارزش منفى ارزيابى مى‏كردند. چرا كه طبق تئورى پنج مرحله‏اى (18) روستو (جامعه سنتى، شرايط ماقبل جهش، جهش، حركت‏به سوى بلوغ اقتصادى، دوران مصرف انبوه) جوامع لزوما بايد از مرحله سنتى مى‏گذشتند (19) . بدين لحاظ اين نظريات را نظريه مدرنيزاسيون مى‏گفتند.

«روستو نه تنها ديدگاهى خطى و جبرى از فرايند توسعه ارائه داده است، بلكه با ايجاد ابهامها و پيچيده كردن مطالب، ذهنها را بيشتر به موضوعهاى بى‏اهميت رهنمون مى‏شود. در اين بيان عدالت اجتماعى و بهبود زندگى فقرا و كيفيت زندگى، ناديده گرفته مى‏شود و تنها رشد موزون در قبال رشد ناموزون، كشاورزى در برابر صنعت، اشاعه ابتكارات، الگوهاى رشد اقتصادى و غيره، مورد بحث قرار مى‏گيرد» (20) صرف نظر از مفاهيم ارزشى نهفته در نظريه‏هاى توسعه، هماهنگى بين مجريان سياسى و نظريه‏پردازان اقتصادى و سازمانهاى بين المللى را مى‏توان بوضوح مشاهده كرد. زمانى كه دورهاى باطل از سوى نظريه‏پردازان اقتصادى مطرح مى‏شد براى شكستن آن، ترومن (رئيس جمهور وقت آمريكا) در سال 1949، برنامه اصل چهار را براى كمكهاى فنى اعلام مى‏نمود. كارشناسان سازمان ملل در 1951 طبق تحليل خود استدلال مى‏كردند كه بيشتر اين سرمايه خارجى را بايد دولتهاى خارجى و مؤسسات چند مليتى به صورت كمكهاى بلا عوض و ساير كمكهاى ترجيحى تامين كنند.

آرتور لوئيس درباره انديشه‏هاى خود در دهه 50 مى‏گويد:

«سومين سؤالى كه از خودمان مى‏پرسيديم اين بود كه چگونه به كشورهاى ثروتمند بفهمانيم با اعطاى كمك به كشورهاى فقير، خودشان نيز از نظر اقتصادى منتفع مى‏شوند؟»

مقارن بودن اين انديشه‏ها با جنگ سرد، و تلاش ابرقدرتها براى جذب كشورهاى نواستقلال سر فصل تامل ديگرى در عرصه سياسى است.

در چنين فضايى اقتصاددانان براى خروج از «دورهاى باطل‏» اقدام به تدوين تئوريهاى مختلفى نمودند نظير: تئورى «فشار همه جانبه‏» (Bigpush) توسط روزن اشتاين رودن; دكترين رشد متعادل (Balanced grawth) توسط نوركس; دكترين رشد نامتعادل توسط هيرشمن; و نظريه حداقل تلاش بحرانى (Critcal minmum effort) توسط ليبن‏اشتاين.

ولى هسته مركزى اين تئوريها تاكيد بيشترى بر كمكهاى خارجى از قبيل سرمايه، دانش استفاده از تكنولوژى مدرن، ارز خارجى و غيره به مثابه «حلقه گمشده‏» گذاشته شده بود. كمكهاى خارجى نقش ويژه‏اى در اعمال «مدل دو وقفه‏اى [دوشكافه]» (two - cap model) وصنعتى شدن از طريق جانشين كردن واردات داشت، چنين استدلال مى‏شد كه كمكهاى خارجى مى‏تواند به طور تدريجى صرف پروژه‏هاى توسعه اقتصادى بويژه در بخش صنعت گردد.

گفتنى است كه در ايران قبل از انقلاب دو استراتژى جانشينى واردات و توسعه صادرات به‏طور مكمل مطرح شده بود، كه نقد و بررسى آن استراتژى در اين نوشتار نمى‏گنجد.

نگاهى گذرا بر «تئورى دوران تاريخى‏» و «راه رشد غير سرمايه‏دارى‏»

نيمه دوم قرن بيستم، شاهد ظهور جنبشهاى رهايى‏بخش بود. اين انقلابها از طرفى بشدت ضد سرمايه‏دارى بودند و شعارهاى استقلال طلبانه و عدالت جويانه مى‏دادند و از جانب ديگر در برابر بلوك سوسياليست از خود استقلال عمل نشان داده و به ايدئولوژيهاى «ناسيوناليستى‏» يا «مذهبى‏» باور داشتند. تحت تاثير اين پديده دو جريان در ظاهر، متضاد و در باطن، مدافع «بردگى جديد» به وجود آمدند. گروهى از نظريه پردازان غربى با ترسيم «دورهاى باطل فقر» و ارائه «راه خروج‏» از آن، حلقه وابستگى را دوباره احيا مى‏كردند. در برابر اين گروه، نظريه‏پردازان ماركسيست قرار داشتند كه با ارائه «تئورى دوران تاريخى‏» جانب ديگر دورهاى باطل را تكميل مى‏نمودند.

تحت تاثير اين پديده (21) ، اين پرسش در جامعه‏شناسى ماركسيستى مطرح شد كه: راه رشدى كه رژيمهاى انقلابى نو استقلال در پيش گرفته‏اند و در آن ضمن نفى راه سرمايه‏دارى غرب حاضر به تبعيت از الگوى رشد ماركسيستى نيز نمى‏باشند، چيست ؟ طبيعى است كه اين راه رشد، سوسياليستى نيست ولى آيا مى‏توان آن را به عنوان راه رشد سرمايه‏دارى ارزيابى كرد؟

در پاسخ اين پرسش، گروهى از نظريه‏دازان معتقد شدند كه:

1. راه سومى، ميان سرمايه‏دارى وسوسياليسم وجود ندارد و الگوهاى رشد اين كشورها نظير الجزاير همان سرمايه‏دارى دولتى است كه لا جرم به همپيوندى با سرمايه‏دارى بين المللى خواهد انجاميد (بر اساس اين تحليل، با فروپاشى بلوك شرق گروهى مبلغ راه رشد سرمايه‏دارى شدند وهم‏اكنون نيز هرگونه راه رشدى را كه بر اساس نگرش دينى پيشنهاد شود، به ديده حقارت مى‏نگرند.)

2. گروهى ديگر در عين باور به تحليل فوق قصد داشتند جوامع سوم انقلابى را از اردوگاه «غرب‏» دور ساخته و به اردوگاه «سوسياليسم‏» بكشانند. آخرين نظريه آنها نظريه «راه رشد غير سرمايه‏دارى‏» بود كه بر اساس «تئورى دوران تاريخى‏» تدوين شده بود (كه با تحولات اخير در شوروى به بوته نسيان سپرده شد.)

مفهوم عمده تئورى ماركسيستى لينيستى تكامل اجتماعى، مفهوم صورت‏بندى اجتماعى اقتصادى مى‏باشد. صورت‏بندى اجتماعى اقتصادى يك مرحله معين تاريخ تكامل اجتماعى است كه مجموعا از نيروهاى مولد، مناسبات توليدى و ديگر روابط اجتماعى، زندگى معنوى و شرايط زندگى خانوادگى، تشكيل مى‏گردد.

تكامل اجتماعى، روند تاريخى قانونمندى است كه در آن يك صورت‏بندى مترقى‏تر جايگزين صورت‏بندى ديگرى مى‏شود. جامعه اشتراكى اوليه، برده‏دارى، فئوداليسم، سرمايه‏دارى و كمونيسم، پنج صورت‏بندى اجتماعى اقتصادى هستند كه در روند تكامل جامعه بشرى يكى پس از ديگرى قرار گرفته‏اند.

تكامل اجتماعى به شكل تغيير همزمان صورت‏بنديهاى اجتماعى اقتصادى در تمام كشورهاى جهان نيست. به واسطه شرايط داخلى از نظر تكامل اجتماعى و شرايط خارجى متفاوت، گذار از يك صورت‏بندى اجتماعى اقتصادى به صورت‏بندى ديگر در تمام كشورها همزمان انجام نمى‏گيرد. به همين جهت در دو مرحله از تكامل اجتماعى ، جامعه انسانى به سان يك كل، تصوير پيچيده‏اى از تاثير متقابل و مبارزه بين صورت‏بنديهاى مختلف، ساختارهاى اقتصادى و طبقات، گروههاى اجتماعى، ملل و دولت‏هاى مختلف، را ارائه مى‏دهد. (22)

بنابر اين «مفهوم دوران تاريخى، محدودتر از مفهوم فرماسيون [صورت‏بندى] اجتماعى اقتصادى است، بدين معنى كه فرماسيون اقتصادى اجتماعى واحدى مى‏تواند به چند دوران تاريخى تقسيم شود كه سمت‏حركت آن‏ها و مضمون عمده آن‏ها يكى نيست... طبقه كارگر براى پيروزى مى‏بايست متناسب با تغيير دوران خط مشى خود را تغيير دهد.» (23)

حال، پرسيدنى است كه دوران ما چه دورانى است. در بيانيه كنفرانس احزاب كمونيستى و كارگرى در 1957 آمده است: «محتواى اصلى دوران ما عبارت است از گذار از سرمايه‏دارى به سوسياليسم كه انقلاب كبير در روسيه آن را آغاز نهاده است‏» و در «زنده باد لنينيسم‏» (چاپ پكن 1960) چنين تاكيد شده است: «دوران ما عبارت است از دوران امپرياليسم، دوران انقلاب پرولترى، دوران پيروزى سوسياليسم و كمونيسم.»

براساس نوشته مائو (در سال 1940) كه مورد قبول ماركسيست لنينيستهاى روسى نيز بود:

«اگر در اين دوران در يك كشور مستعمره و نيمه مستعمره انقلابى عليه امپرياليسم يعنى عليه بورژوازى جهانى، عليه سرمايه‏دارى جهانى رخ دهد، اين انقلاب ديگر از نوع انقلاب‏هاى بورژوا دمكراتيك كهنه نيست، بلكه از نوع انقلاب‏هاى نوين است. اين انقلاب ديگر جزئى از انقلاب جهانى بورژوائى و كاپيتاليستى كهنه نيست، بلكه جزئى از انقلاب نوين جهانى است، يعنى جزئى از انقلاب جهانى پرولترى و سوسياليستى است.» (24)

پس براساس چنين تحليلى تكليف تمامى انقلابها روشن گرديد! حال، راه رشد چنين كشورهايى كدام است؟ اگر اين راه سوسياليستى و سرمايه‏دارى نيست، پس چه راهى است؟ نظريه‏پردازان شوروى (سابق) مقوله‏اى را به نام راه رشد غيرسرمايه‏دارى اختراع كردند كه طبق تعريف، «مرحله رشد غيرسرمايه‏دارى يك مرحله انتقالى براى گذار به سوسياليسم با دور زدن يا قطع رشد سرمايه‏دارى است‏» (25) به تعبير اوليانفسكى «راه رشد غيرسرمايه‏دارى قانونمندى عامى است‏براى كشورهاى آزاد شده از يوغ استعمار در جريان نبرد آنها عليه امپرياليسم و در اتحادشان با سيستم سوسياليستى به منظور نيل به استقلال كامل ملى وترقى اجتماعى.» (26) او مى‏افزايد:

«اگر شرايط سياسى و اقتصادى، داخلى و خارجى براى دست زدن به ساختمان سوسياليسم وجود ندارد، درآن‏صورت وظيفه مراحل گذار راه رشد غيرسرمايه‏دارى عبارت از آن است كه شرايط اقتصادى، سياسى، فرهنگى و داخلى و خارجى را به وجود آورند كه پيشبرد امر سوسياليسم را آسان سازد.» (27)

به‏عبارت ديگر، «راه رشد غيرسرمايه‏دارى تحقق وظايف رشد اقتصادى حال با مراعات دورنماى سوسياليستى است.» (28)

همان گونه كه گذشت اين تئورى، بر بنياد تحليل دوقطبى از جهان معاصر، كه «تئورى دوران‏» خوانده مى‏شود، استوار است: «دوران معاصر» كه با انقلاب اكتبر 1917 روسيه آغاز مى‏شود، به حوزه نفوذ دو بلوك سرمايه‏دارى و سوسياليستى تقسيم مى‏شود. كشورهاى جهان سوم پس از استقلال سياسى دو راه بيشتر فراروى خود ندارند: يا بايد پيوندهاى اقتصادى خود را با دنياى سرمايه‏دارى غرب حفظ كنند، كه لاجرم به تحكيم مجدد سلطه امپرياليسم بر آنها خواهد انجاميد و راه رشد سرمايه‏دارى را در پيش خواهند گرفت; و يا بايد در مبارزه استقلال‏طلبانه و عدالت‏جويانه خود بر اتحاد جماهير شوروى و بلوك سوسياليستى تكيه كنند. در چنين صورتى، اين گونه كشورها «راه رشد غيرسرمايه‏دارى‏» را در پيش مى‏گيرند. از ديدگاه تئوريسينهاى شوروى «راه رشد غيرسرمايه‏دارى‏» راه سومى ميان سرمايه‏دارى و سوسياليسم نيست، بلكه تنها يك دور انتقال است، راهى است كه لاجرم به سوسياليسم ختم خواهد شد.

باتوجه به توضيح فوق روشن مى‏شود كه اصولا پديده‏اى به نام «راه رشد غيرسرمايه‏دارى‏» به عنوان «راه سوم‏» ميان سوسياليسم و سرمايه‏دارى مورد قبول تئوريسينهاى شوروى نبود و آنچه به نام تئورى «راه رشد غيرسرمايه‏دارى‏» عرضه مى‏شد، يك مشى سياسى بود كه مى‏كوشيد تا راه همپيوندى و جذب شدن به بلوك سوسياليستى را، به عنوان تنها راه رهايى از سلطه بلوك امپرياليستى غرب، به كشورهاى انقلابى جهان سوم توصيه كرده و راه موفقيت نهايى آنها را در استقلال و عدالت اجتماعى، راه سوسياليسم بنماياند. (29) اين تحليل، جانب ديگرى از نظريات مدافع رشد اقتصادى به بهاى استقلال بود.

نظر انديشمندان مردمى وضد استعمار، بر اين است كه سه هدف استقلال، رشد و عدالت اجتماعى نه فقط با هم قابل حصولند، بلكه اساسا جدا از هم قابل حصول نيستند. رشدى كه به بهاى استقلال و عدالت اجتماعى تامين شود بواقع رشد نيست، حركتى است معيوب در جهت تحكيم نو استعمار و تشديد اسارت ملل استعمارزده.

به نظر اين دانشمندان اولا، همه كشورهاى در حال رشد وجوه مشابهى دارند و لذا در الگوهاى پيشرفت آنها الزاما نكات مشتركى وجود خواهد داشت; از قبيل: تجهيز قواى انقلابى مردم براى دخالت مؤثر در امور اقتصادى اجتماعى، مبارزه با تقسيم كار ظالمانه موجود در جهان و تلاش براى تغيير آن، لغو مناسبات اجتماعى ظالمانه، تقويت‏بخش دولتى و تعاونى و غيره.

ثانيا ، كشورهاى در حال رشد با آن كه وجوه مشتركى دارند، در واقع بسيار متفاوتند و هريك امكانات ويژه‏اى دارند كه بايد آنها را بشناسند و به كار گيرند. و لذا الگوهاى رشد اين كشورها، ضمن تشابه كلى، تفاوتهاى جدى با هم خواهد داشت.

اگر بخواهيم عقايد اين صاحب‏نظران را در يك جمله با هم مقايسه كنيم بايد بگوييم كه دانشمندان گروه اول به دشواريها و «دورهاى باطل‏» تكيه مى‏كنند و امكانات را عملا مسكوت مى‏گذارند و لذا راه خروج را در وابستگى مى‏شناسند، انديشمندان انقلابى و مردمى ضمن درك دشواريها به امكانات كشورهاى در حال رشد تكيه دارند و راه خروج را در شناخت و تجهيز همين امكانات مى‏دانند. قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران و نظريات امام خمينى در صف نظريات انقلابى و مردمى و در برابر نظريات گروه اول قرار دارند.

امام راحل در «فرياد برائت‏» خود اعلام مى‏دارند: «يكى از مسائل بسيار مهمى كه بعهده علماء و فقهاء و روحانيت است، مقابله جدى با دو فرهنگ ظالمانه و منحط اقتصادى شرق و غرب و مبارزه با سياستهاى اقتصاد سرمايه‏دارى و اشتراكى در جامعه است. هرچند كه اين بليه دامنگير همه ملتهاى جهان گرديده است و عملا بردگى جديدى به همه ملتها تحميل شده و اكثريت جوامع بشرى در زندگى روزمره خود به اربابان زر و زور پيوند خورده‏اند و حق تصميم‏گيرى در مسائل اقتصاد جهان از آنان سلب شده است و عليرغم منابع سرشار طبيعت و سرزمينهاى حاصل‏خيز جهان و آبها و درياها و جنگلها و ذخائر، به فقر و درماندگى گرفتار آمده‏اند و كمونيستها و زراندوزان با ايجاد روابط گرم با جهانخواران، حق حيات و ابتكار عمل را از عامه مردم سلب كرده‏اند و با ايجاد مراكز انحصارى و چند مليتى، عملا نبض اقتصاد جهان را در دست گرفته و همه راههاى صدور و استخراج و توزيع و عرضه و تقاضا و حتى نرخ‏گذارى و بانكدارى را به خود منتهى نموده‏ند، و با القاء تفكرات و تحقيقات خودساخته، به توده‏هاى محروم باورانده‏اند كه بايد تحت نفوذ ما زندگى كرده والا راهى بر ادامه حيات پابرهنه‏ها جز تن دادن به فقر باقى نمانده است...»

كشورهاى مسلط جهانى با قدرت عظيم اقتصادى، نظامى و تبليغاتى كه طى قرون در ست‏خود متمركز كرده‏اند در تلاشند تا «ثابت‏» كنند كه جز وابستگى راهى براى رشد وجود ندارد. آنها در اين زمينه به چند اقدام هماهنگ متوسل مى‏شوند.

1. كشورهايى را كه راه رشد مستقل توام با عدالت را در پيش گيرند با اعمال فشارهاى سياسى، اقتصادى و نظامى «مجازات‏» مى‏كنند و با ارتكاب انواع جنايتها چنان ويرانى و كشتارى در اين كشورها به راه مى‏اندازند كه تنها بازسازى آن، سالها وقت و انرژى بگيرد (ويتنام، كره شمالى، الجزاير و امروز ايران و...) و با محاصره اقتصادى، تقويت علنى نيروهاى ضد انقلابى داخلى و مسلح كردن آنها و دامن زدن به بى‏ثباتى و خرابكارى، چنان شرايطى ايجاد مى‏كنند كه دولتهاى مستقل و ملى نتوانند برنامه‏هاى رشد اقتصادى اجتماعى خود را اجرا كنند (ايران، نيكاراگوئه، آنگولا، پاناما، شيلى زمان آلنده و...)

به گفته امام:

«همه توطئه‏هاى جهان‏خواران عليه ما از جنگ تحميلى گرفته تا حصر اقتصادى و غيره براى اين بوده است كه ما نگوييم: اسلام جوابگوى جامعه است، و حتما در مسائل و اقدامات خود از آنان مجوز بگيريم... واقعا بايد به سمتى حركت نماييم كه ان‏شاء الله تمام رگه‏هاى وابستگى كشورمان از چنين دنياى متوحشى قطع شود.»

2. با محافظت از تقسيم كار موجود جهانى و اعمال سياستهاى تبعيضى و بازرگانى بين‏المللى و دامن زدن به نابرابرى در مبادلات با كشورهاى در حال رشد، امكان پس‏انداز و سرمايه‏گذارى را از آنان سلب مى‏كنند.

3. به پايه‏ريزى شبكه‏اى جهانى از نخبگان با استفاده از نهادهاى آموزشى مى‏پردازند. اين هدف، از طريق دادن امتيازات مالى پرجاذبه (فرار مغزهاى بين‏المللى)، تخريب روحيه بومى از طريق «اثر تظاهرى‏» مصرف تجملى ثروتمندان در داخل و خارج كشور ايجاد گروههاى ممتاز در كشورهاى فقير كه به لحاظ اقتصادى و ايدئولوژيكى از جهان خارج تبعيت مى‏كنند، انتقال روشهاى نامناسب دانشگاهى و بدون كاربرد، صورت مى‏پذيرد. بدين ترتيب، در كنترل و اشاعه ايدئولوژى نظام سرمايه‏دارى در جهان سعى نموده، و در اين راستا تلاش بى‏وقفه‏اى را در جهت طرح جهان‏بينى خاص خود و بى‏اعتبار كردن ديدگاههاى ديگر انجام مى‏دهند.

در وصيت‏نامه سياسى الهى امام آمده است:

«آنان ملتهاى ستمديده زير سلطه را، در همه چيز عقب نگهداشته و كشورهاى مصرفى بار آوردند. و به قدرى ما را از پيشرفتهاى خود و قدرتهاى شيطانى شان ترسانده‏اند كه جرات دست زدن به هيچ ابتكارى نداريم و همه چيز خود را تسليم آنان كرده و سرنوشت‏خود و كشورهاى خود را به دست آنان سپرده و چشم و گوش بسته مطيع فرمان هستيم. و اين پوچى و تهى مغزى مصنوعى، موجب شده كه در هيچ امرى به فكر و دانش خود، اتكاء نكنيم و كوركورانه از شرق و غرب تقليد نماييم. بلكه از فرهنگ و ادب و صنعت و ابتكار، اگر داشتيم، نويسندگان و گويندگان غرب و شرق‏زده بى‏فرهنگ، آنها را به باد انتقاد و مسخره گرفته و فكر و قدرت بومى ما را سركوب و مايوس نموده و مى‏نمايند و رسوم و آداب اجنبى را، هرچه مبتذل و مفتضح باشد، با عمل و گفتار و نوشتار ترويج كرده و با مداحى و ثناجويى، آنها را به خورد ملتها داده و مى‏دهند.» (30)

4. ضمن سركوب هر كشورى كه راه رشد مستقلى در پيش گيرد به چند كشور وابسته كمك مى‏كنند تا به نوعى رشد اقتصادى وابسته نايل آيند و همچون نمايشگاهى، رشد وابسته رابه رخ ملل در حال رشد بكشند.

5. با تبليغات وسيع تلاش مى‏كنند تا موفقيت كشورهاى در حال رشد مستقل عادلانه را پنهان كنند و از اقتصاد آن كشورها منظره‏اى دهشتناك و شكست پشت‏شكست ترسيم كنند. اگر كسى از اين تبليغات تاثير پذيرد معتقد خواهد شد كه ما اصلا اشتباه كرديم كه انقلاب كرديم و گرنه رژيم شاه ما راتاكنون به سطحى بالاتر از كره جنوبى رسانيده بود.

واقعيت دنياى كنونى ما و تجربه مبارزات نيم قرن اخير ملل استعمارزده و در حال رشد اثبات كرده است كه رشد مستقل توام با عدالت اجتماعى امكان‏پذير است. پيامهاى حضرت امام (ره) ومنويات ايشان و قانون اساسى ايران قابل اجراست. طبيعى است همه كشورهاى در حال رشد دشواريهايى داشته‏اند و دارند. كدام كار بزرگى است كه آسان دست دهد. اما وجود اين دشواريها به معناى ورشكستگى و بسيارى دشواريها در حكم عدم موفقيت پشت عدم موفقيت نيست. امرى عادى است، كه اگر نبود شگفتى داشت.

«مردم شريف ايران و مسلمانان و آزادى‏خواهان تمامى جهان بايدبدانند كه اگر بخواهند بدون گرايش به چپ و راست و مستقل از هر قدرت و ابرقدرتى روى پاى خويش بايستند، بايد بهاى بسيار گران استقلال و آزادى را بپردازند.» (31)

امكانات ويژه و استثنايى كنونى جمهورى اسلامى

نگارنده اعتقاد و ايقان عميق دارد كه كشور ما در شرايط كنونى چنان امكاناتى براى رشد در جهت تحكيم استقلال در اختيار دارد كه از بسيارى جهات وضع ممتازى به كشور ما مى‏دهد و اگر از اين امكانات بدرستى استفاده شود، خواهيم توانست راه رشد مستقل خود را با سرعت قابل ملاحظه‏اى بپيماييم.

اگر «دورهاى باطل‏» و «بن‏بستهاى‏» ترسيم شده را يك به يك و با دقت علمى بررسى كنيم خواهيم ديد كه در لحظه انقلابى كنونى و موقعيت‏خاص بين‏المللى كنونى، كشور ما الزاما در درون اين دورهاى باطل قرار ندارد. ما در وضعى هستيم كه مى‏توانيم در خارج از اين دورها قرار بگيريم و به پيش برويم. ما امكاناتى داريم كه ساير كشورهاى جهان سوم، كلا يا بعضا، از آنها محرومند. اين امكانات به صورت فهرست عبارتند از:

1. روند انقلابى عميقى كه طى چندين دهه در جامعه ما جريان داشت و در سال 1357 در يك حركت‏بسيار فراگير مردمى به ثمر نشست، رژيم شاهنشاهى را سرنگون كرد و جمهورى اسلامى را برقرار ساخت.

2. فرهنگ با سابقه و نيروى كارشناسى و روشنفكرى متعهد.

3. وسعت‏خاك و جمعيت كافى.

4. درآمد نفت و گاز طبيعى.

5. پايه متوسطى از صنعت و فن.

6. امكانات قابل ملاحظه طبيعى.

7. موقعيت جغرافيايى مناسب، دسترسى به درياى آزاد و بازارهاى مناسب داد و ستد.

8. قانون اساسى مدون و مصوب و پيامها و فتواهاى روشن امام.

در ادامه تك‏تك مواردبالا را توضيح مى‏دهيم:

1. روند انقلابى

يكى از دلايل عمده‏اى كه كشورهاى جهان سوم به هنگام رشد در دور باطل اسير مى‏شوند، اين است كه در اين كشورها تحول اجتماعى‏اقتصادى ضرور براى رشد انجام نمى‏گيرد و آنها نمى‏دانند كه با نظام عقب‏مانده سابق و سنتى خود چه كنند آيا آن را تغيير دهند؟ چرا و چگونه؟ تئوريهاى «رشد»ى هم كه عملا پيشرفت اين كشورها را غيرممكن مى‏دانند و برايشان دور باطل ترسيم مى‏كنند، اولا به طور عمده «درون‏گرا» بوده و علل عقب‏ماندگى را درداخل جستجو مى‏كنند و نقش عوامل خارجى را ناديده مى‏گيرند، ثانيا تئوريهايى ايستا هستند. به عبارت ديگر درهمه اين تئوريها وضع اجتماعى موجود در اين كشورها ثابت فرض مى‏شود و يا فقط در معرض برخى تغييرات كمى است. اين تئوريها هرگز به اين سؤال پاسخ نمى‏دهند كه اگر جوامع جهان سوم به طور انقلابى متحول شوند آن وقت چه خواهد شد. آيا باز هم دورهاى باطل باقى خواهد ماند و يا راه خروج باز خواهد شد؟

حتى تئوريهاى «نوين‏» رشد كه راه خروج از عقب‏ماندگى را در وابستگى و «رشد به بهاى استقلال‏» مى‏دانند، الزاما حد معينى از تحول اجتماعى را توصيه مى‏كنند. زيرا پيشرفت، حتى در چارچوب وابستگى هم بدون انجام تغييرات معين اجتماعى، در كشورهاى جهان سوم مقدور نيست.

كشور ما نمونه بارزى است. برنامه هفت‏ساله اول (رژيم شاه) با اين حساب تدوين شده بود كه نظام ارباب‏رعيتى تغيير نكند و دست كم مالكيتهاى عظيم دست نخورده بماند. با اين حساب بود كه اين برنامه، ايران را كشورى «كشاورزى‏» اعلام مى‏كرد و فقط رشته‏هايى از صنايع را كه بيشتر در خدمت اربابان زمين مى‏بود تكامل مى‏داد. اما همان وقت روشن بود كه پيشرفت، حتى در چارچوب برنامه‏اى مثل برنامه هفت‏ساله هم مقدور نيست، مگر اين كه در نظام اجتماعى تغييرى حاصل شود. از اينجا بود كه حتى شاه كه در زمان تدوين برنامه اول تلاش خود را به كار برد تا املاك رضاخانى را دوباره به چنگ آورد وبزرگترين ارباب زمين در ايران باقى بماند مجبور شد منادى اصلاحات ارضى و «انقلاب سفيد» باشد. انقلاب سفيد شاه آن نوع از تحول اجتماعى را پيش‏بينى مى‏كرد كه در چارچوب الگوى «رشد به بهاى استقلال‏» و يا «رشد براى وابستگى‏» ضرورت داشت.

در اينجا مقصود، بررسى چند و چون اين «انقلاب!» نيست، بلكه فقط تاكيدبر اين واقعيت است كه رشد اقتصادى، حتى در مقياس محدود و معيوب شاهنشاهى آن هم جز با تحول معين اجتماعى مقدور نبود.

بسيارى از كشورهاى جهان سوم، به اين دليل در تلاش براى رشد با شكست مواجه مى‏شوند كه يا اصلا ضرورت تحول را نمى‏پذيرند و يا آن را به شكل معيوب و نادرستى مطرح مى‏سازند.

وقتى از انقلاب اجتماعى سخن مى‏گوييم بايد به هر دو جنبه آن توجه كنيم: هم به تحولى كه در مناسبات اجتماعى پديد مى‏آورد و هم به حركت عمومى‏اى كه در ميان وسيع‏ترين قشرهاى جامعه ايجاد و آنها را براى مشاركت در بازسازى جامعه به ميدان مى‏آورد. برخى از كشورهاى جهان سوم، به عنوان نمونه مصر دوران ناصر،در پيشرفت‏خود به آن دليل موفق نشدند كه اگر تحولى هم در جامعه آنها حاصل شد، محدود بود و از «بالا» انجام گرديد.

آنچه از نظر نيروى انسانى نعمت‏بزرگترى براى كشور ماست، اين است كه وسيع‏ترين قشرهاى مردم ما در يك انقلاب كم‏نظير به حركت آمدند; امروزه شصت ميليون جمعيت ما دور از ميدان نيستند. همه در صحنه‏اند و آگاهى كم‏نظيرى از خود نشان مى‏دهند و در حساس‏ترين كارها به طور گسترده شركت مى‏ورزند.

انتخابات اخير رياست جمهورى نمونه بارزى از اين حركت ميليونى بود. اين حركت وسيع توده‏اى در هيچ جاى جهان سابقه نداشته است كه حدود 90 درصد دارندگان حق راى در جهت مشاركت‏سياسى به حركت درآمده باشند.

توده‏هاى عظيم دهقانى ما برغم بيسوادى نسبى چنان آگاهى و تحركى از خود بروز مى‏دهند كه حيرت‏آور است. وقتى اين نيروى عظيم انقلابى در كار سازندگى اقتصادى به حركت افتد بسيارى از مسائلى كه حل آنها آسان نيست، حل مى‏گردد. جوانانى كه فداكارانه و آگاهانه در صحنه‏هاى نبرد انقلابى شركت كردند، به آسانى توانستند مسائل مديريت، طرح‏ريزى و اجراى طرحهاى بزرگ اقتصادى را بياموزند و به دوش گيرند.

امام امت ضمن تاكيد بر نقش خودباورى در روند انقلابى مى‏فرمود:

«شما اگر چنانچه باورتان باشد كه نمى‏توانيد صنعت‏بكنيد و نمى‏توانيد صنايع بزرگ و كوچك را و چيزهايى كه احتياج به غرب بوده است، خودتان آنها را درست كنيد، تا اين باور هست، نمى‏توانيد كه انجام دهيد. اول بايد باورتان بيايد كه ما هم انسانيم، ما هم قدرت تفكر داريم، ما هم قدرت صنعت داريم.

اساس باور اين دو مطلب است: باور ضعف و سستى و ناتوانى و باور قدرت و قوه توانايى... اين پيروزى كه شما به دست آورديد، براى اين بود كه باورتان آمده بود كه مى‏توانيد» (32)

باز تاكيد داشتند: «شما افسردگى را از خود دور كنيد، ... شما كه اين قدرت و تدبير را داريد كه براى آزادى و استقلال ملت مبارزه مى‏كنيد. شما كه توانسته‏ايد مردم را بيدار و به مبارزه وادار كنيد...» (33)

2. فرهنگ با سابقه و نيروى كارشناسى و روشنفكرى متعهد

بسيارى از كشورهاى در حال رشد بويژه كشورهاى افريقاى سياه در امر بازسازى جامعه و نجات از وابستگى با اين دشوارى روبه رو هستند كه سطح تكامل فرهنگى جامعه خيلى پايين‏تر از آن است كه براى پذيرش الگوى مناسب رشد ضرورت دارد. البته كشور ما هم از اين حيث وضع درخشانى ندارد و از سلطه طولانى عوامل سلطه‏گران رنج مى‏برد، ولى به هر صورت فرهنگ غنى گذشته ايران و رشد آموزش متوسطه و عالى در دهه‏هاى اخير، ما را در سطحى قرار داده است كه مى‏توانيم تا حدود زيادى به كارشناسان و مديران خودى متكى باشيم. جامعه ما از نظر روحى و سطح آموزش آمادگى پذيرش علوم و فنون جديد، و كسب و كاربرد تكنولوژى نسبتا پيشرفته را دارد و حداقل اين است كه ما در چنان سطحى از كارشناسى هستيم كه مى‏توانيم اين سطح را سكويى براى پرش آينده قرار دهيم: اين سطح متوسط رشد وقتى با شور انقلابى و مشاركت توده مردم و در كنار فقه غنى شيعه قرار بگيرد و توام شود، نيروى مؤثرى ايجاد مى‏كند.

در تحليل جامعه سرمايه‏دارى اروپا، برخى از نظريه‏پردازان معتقدند كه اخلاق پروتستانى در رشد سرمايه‏دارى و پيشرفت اقتصادى اروپا مؤثر بوده است. اين مذهب با مقدس شمردن «كار» و «پس‏انداز» نقش فعالى در تسريع روند رشد اقتصادى داشته است.

«ترغيب روانشناختى اين وجهه‏نظر از طريق اين ايده كه كار به عنوان تكليف [Beruf] بهترين و اغلب در تحليل نهايى يگانه وسيله اطمينان از آمرزش خويش به شمار مى‏رود. از سوى ديگر، استثمار اين شوق مخصوص به كار را با تعبير كردن مال‏اندوزى صاحب‏كار به عنوان يك «تكليف‏» مشروعيت‏بخشيد. روشن است كه تلاش براى ورود به ملكوت خداوند منحصرا از طريق انجام كار به عنوان «تكليف‏» و رياضت‏كشى نيرومندى كه انضباط كليسايى بالطبع بويژه به طبقات ندار تحميل مى‏نمود بشدت بر رشد «بارآورى‏» كار به معناى سرمايه‏دارانه كلمه مؤثر بود...

يكى از عناصر بنيادى روح سرمايه‏دارى جديد، بلكه همه فرهنگ جديد، يعنى شيوه زندگى عقلانى بر مبناى ايده شغل به عنوان تكليف [Beruf] ، از روحيه رياضت‏كشى مسيحيت زاده شد.» (34)

گرچه مذاهب كاتوليك و پروتستان داراى كتاب مقدس واحدى هستند، اما به سبب تفسيرهاى متفاوت‏شان از آن، رفتار اينجهانى كاملا متفاوتى دارند. (35)

درباره مبناى فرهنگى تمدن بايد بيافزاييم كه تمدنها در غرب و جهان اسلام بدون مبناى فرهنگى دينى صورت نگرفته است. در قرن چهارم هجرى جهان اسلام شاهد تمدن شگرفى بود كه به تمدن اسلامى نيز مشهور گرديده است. مذهب مسيحيت چون از اول مذهب فضيلت اخروى بود براى اين دنيايى كردن نيازمند جريان پروتستان بود كه با دنيوى كردن دين، امكان تمدن را فراهم نمايد. ولى اسلام از اول هم دين دنيا بود، بنابراين سازگارى دين و دنيا در درون اسلام تعبيه گرديده بود. بنابراين نيازمند چنين جرياناتى نبوده است.

درباره پيشرفت اقتصادى ژاپن گروهى از تحليلگران نقش مذهب كنفوسيوس را اساسى مى‏دانند چرا كه براساس يك تحليل از مذهب كنفوسيوس «كار گروهى‏» مقدس مى‏گردد.

«اقتصاد سرمايه‏دارى و ملى‏گرايانه مبتنى بر نظام سلسله‏مراتبى، استخدام مادام‏العمر، وفادارى كارمندان به شركت‏يا سازمان مربوطه، و خريدن سهام برقرار گرديد كه با نسخه ژاپنى آيين كنفوسيوس مطابقت داشت.» (36)

گرچه اين تحليلگران به مذهب به عنوان يك ابزار نگاه مى‏كنند (ابزارانگارى در دين)، ولى با اين همه، اين تامل بيراهه نيست كه در برخى از كشورهاى جهان سوم گاهى باورهاى سنتى موجب ركون و مانع پيشرفت و رشد اقتصادى است. ولى در ايران اسلامى امام خمينى (ره) با طرح مباحث‏حكومتى اسلام و طرح اين كه «فقه تئورى واقعى اداره جامعه از گهواره تا گور است‏» و با تكيه بر دو عنصر تحول‏دهنده فقه (زمان و مكان) در اجتهاد و استنباط فقهى، خواستار پاسخگويى مسائل عصرى در عرصه‏هاى مختلف اجتماعى گرديدند. ايشان براساس اين برداشت از دين با تذكر به فقهاى محترم شوراى نگهبان تاكيد بر در نظر گرفتن مصلحت نظام داشتند و از طرفى ديگر به مجلس شوراى اسلامى در تشخيص موضوعات عرفى، رجوع به كارشناسان متعهد را توصيه كرده و مى‏فرمودند:

«در موضوعات عرفيه، كه تشخيص آنها با عرف است، مشورت با كارشناسان، حجت‏شرعى است كه مخالفت‏با آن، بدون حجت قوى‏تر، خلاف طريقه عقلاءاست.»

جمهورى اسلامى ايران، هم اكنون از نعمت‏بزرگ حوزه‏هاى علميه برخوردار است كه به موضوعات مستحدثه و نوين رو آورده‏اند و فقهاى نسل جديد، كاوشهايى پيرامون مسائل عصرى در عرصه اقتصاد را با تكيه بر روش فقه سنتى در استنباط احكام آغاز نموده‏اند كه اگر اين حركت‏به طور پيگير ادامه يابد، كارشناسان و اقتصاددانان ما مشكلات موجود و موانع رشد را كه پاسخ شرعى مى‏طلبد با مشورت و نظردهى اين فقها مى‏توانند براحتى حل كنند.

از جانب ديگر حركت تخصصى شدن فقه در زمينه اقتصاد پى‏ريزى گرديده است. اين حركت اگرچه بكندى پيش مى‏رود، ولى اميد مى‏رود كه با اين روش، فقهايى تربيت گردند كه از مبانى علمى نظريه‏هاى خود در محيطهاى دانشگاهى و از مبانى فقهى آن در حوزه‏ها دفاع نموده، موجبات شكوفايى اقتصاد و بسط عدالت اجتماعى را در جامعه فراهم آورند.

بر اين نكته بايد تلاش متفكران دينى را افزود. جاى گفتن نيست كه بذر توسعه در زمينه مساعد فرهنگى جوانه مى‏زند گشايش بحثهاى جدى و كارشناسانه در باره موضوعاتى همانند: سنت و تجدد، انتظار از دين، دين و توسعه، اخلاق و توسعه، عدالت وتوسعه و اين كه دين چگونه با نيازهاى معاصر همگام مى‏گردد، پشتوانه فرهنگى محكمى براى توسعه است.

3. يكى از دشواريهاى جدى بسيارى از كشورهاى نواستقلال، كه مانع رشد آنهاست، كوچكى بيش از حد بازار داخلى و عدم امكان به كارگيرى صنايع و فنون جديد است. صنايع و خدمات پيشرفته امروز به حداقلى از مقياس نياز دارد كه ايجاد واحدهاى كوچكتر از آن يا اصلا مقدور نيست و يا به هيچ روى به صرفه نخواهد بود. كشور ما خوشبختانه در جرگه چند كشور نسبتا پرجمعيت در حال رشد است و در عين حال كشورى است كه از سالها پيش حصار اقتصاد طبيعى آن شكسته و بازار داخلى آن بالنسبة رشد كرده است، به طورى كه به اتكاى همين بازار و با تلاش براى گسترش و تعميق آن مى‏توان هم نيروى كار كافى و هم محل مصرف و كاربرد كافى را براى سرمايه‏گذارى و آغاز رشد منابع مدرن به دست آورد.

4. يكى از مسائل پيچيده رشد در كشورهاى در حال توسعه، مساله تامين سرمايه است، تا جايى كه بسيارى از تئوريسين‏هاى غربى آن را مهم‏ترين و كليدى‏ترين مساله معرفى مى‏كنند و جدى‏ترين دورهاى باطل را بر مبناى فقدان سرمايه ترسيم مى‏كنند. البته اغراق در اين زمينه مثل هر زمينه ديگر جايز نيست. با اين حال نمى‏توان اهميت درجه اول آن را انكار كرد.

كشورهاى در حال رشد با اين دشوارى بزرگ روبه رو هستند كه فقر شديد توده مردم و وضعيت اقتصادى، امكان پس‏انداز و تامين سرمايه را به آنها نمى‏دهد، در حالى كه رشد اقتصادى بدون تمركز مقدار معينى از سرمايه هرگز مقدور نيست. كشورهاى اروپايى و امريكا و ژاپن، اين مشكل خود را با غارت ملل ديگر و غارت معادن طلا و نقره و غارت توده زحمتكش خودى «حل‏» كردند. اين راه، امروز براى ملل در حال رشد بسته است و بدتر آن كه هم اكنون نيز بشدت غارت مى‏شوند و رمق اقتصادى‏شان از سوى انحصارات سرمايه‏دارى مكيده مى‏شود و ديگر جايى براى پس‏انداز ملى باقى نمى‏ماند

اما اين دشوارى، هنوز تمام مساله نيست. جانب ديگر مساله كه دشوارى بزرگترى است اين است كه امروز، پس‏انداز ملى و تامين سرمايه به پول ملى، درد كشورهاى در حال رشد را دوا نمى‏كند. از آنجا كه صنعت و تكنولوژى و علم و فن نوين در كشورهاى پيشرفته متمركز شده، كشورهاى در حال رشد اگر نخواهند دوچرخه را هم از نو اختراع كنند، مجبورند صنعت و تكنولوژى را از خارج خريدارى كنند. بنابر اين نه فقط به سرمايه، بلكه به سرمايه‏اى به شكل ارز خارجى نياز دارند. يعنى مجبورند اولا، با وجود فقر شديد از گلوى كودكان خود بگيرند و پس‏انداز كنند و ثانيا، اين پس‏انداز را به ارز محكم خارجى تبديل كنند. تجربه نشان مى‏دهد كه اين كشورها در هر دو مورد، بويژه در مورد تبديل سرمايه خود به ارز خارجى، با عدم موفقيت روبه رو مى شوند.

مدافعان نظريه جلب سرمايه‏هاى خارجى و وام‏گيرى از خارج با سوء استفاده از همين دشوارى است كه توانستند مدعاى خود را در تعدادى از كشورهاى در حال رشد به كرسى بنشانند و آنان را در دام قرضه‏هاى عظيم و كمرشكن اسير كنند.

كشور ما از اين نعمت كم‏نظير برخوردار است كه معادن غنى نفت و گاز دارد و هنوز تا چند مدت مى‏تواند به درآمد نفت متكى باشد. ويژگى نفت اين است كه بواقع «طلاى سياه‏» است و لذا تحريم و جلوگيرى از فروش آن در بازار معاصر آسان نيست و قيمت آن هم با آن كه شديدا زير فشار و در خطر است، در بلندمدت نبايد نااميدكننده باشد. ما مى‏توانيم طى آينده‏اى متوسط به حد معقولى از درآمد نفت‏به صورت ارز بسيار محكم، اميدوار و حتى مطمئن باشيم. بعلاوه، فرآورده‏هاى شيميايى نفت و گاز هم مى‏تواند براى خود راهى به بازارهاى جهانى بگشايد. شايان ذكر است كه 8/14 درصد ذخاير گازى دنيا در ايران است و بر اساس يك تحليل، قرن بيست‏ويكم، قرن گاز خواهد بود. و تا پايان آن انرژى جايگزين نفت و گاز نداريم.

5. تعدادى از كشورهاى در حال توسعه، در چنان سطح نازلى از صنعت قرار دارند كه براى آنها آغاز رشد هم دشوار است. اما كشور ما در جرگه كشورهايى است كه سابقه صنعت نوين آن برغم كاستيهاى فراوان‏طولانى است و امروز در چنان سطحى هستيم كه مى‏توانيم بخشى از نيازهاى صنعتى خود را در داخل كشور تامين كنيم. اين سطح رشد اگرچه از كشورهايى مثل تركيه هم پايين‏تر است ولى در پيوند با حركت انقلابى مى‏تواند زمينه‏اى باشد براى آغاز رشد نسبتا سريع.

6. امكانات معدنى غنى قابل ملاحظه. يكى از دشواريهاى جدى كشورهاى در حال رشد عدم دسترسى به منابع معدنى، و بويژه منابع انرژى، است. بسيارى از آنها فقط يك يا دو ماده معدنى دارند كه توليد و صادر مى‏كنند و در عوض براى صنايع ملى خود مجبورند بسيارى از مواد را از خارج وارد كنند و يا از رشد صنايع معينى چشم بپوشند. بويژه فقدان منابع انرژى براى اكثريت اين كشورها دشوارى عظيمى است. بدون انرژى، رشد ممكن نيست و وارد كردن انرژى بخش مهمى از منابع ارزى ناچيز آنها را جذب مى‏كند. فقدان ساير منابع معدنى از قبيل آهن، فلزات رنگين و غيره هم مساله كوچكى نيست.

خوشبختانه كشور ما از اين حيث در جرگه كشورهاى غنى و از جهاتى بسيار غنى قرار دارد، به طورى كه براى مراحل اوليه رشد تقريبا نيازى به وارد كردن مواد خام از خارج نداريم و اگر با دقت و دلسوزى برنامه‏ريزى كنيم مى‏توانيم همه نيازهاى فزاينده خود را برطرف كرده و صادركننده هم باشيم. منابع نفت و گاز ما نعمت عظيمى است كه به ما امكان مى‏دهد با اتكا به انرژى ارزان و خودى رشد سريعى را برنامه‏ريزى كنيم و اميدوار به اجراى آن باشيم.

7. موقعيت جغرافيايى كشور ما هم در مقايسه با بسيارى از كشورهاى در حال رشد، امكانات قابل ملاحظه‏اى در اختيار ما قرار مى‏دهد. چرا كه، به وسعت، به آبهاى آزاد راه داريم و در فواصل مساعدى از بازارهاى مهم اروپا و آسيا قرار گرفته‏ايم و بازارهاى پيرامون و نزديك ما هم بازارهاى ثروتمندى هستند.

8. هريك از آنچه گفتيم، امتياز برجسته‏اى است; اما از آنچه گفتيم يك امتياز ديگر در كشور ما موجود است كه از جهاتى مهم‏تر و كمياب‏تر از همه آنهاست و آن اين كه جمهورى اسلامى ايران قانون اساسى مدون دارد كه در آن خطوط اساسى رشد اقتصادى‏اجتماعى با صراحت و دقت ترسيم شده و پيامها و فتواهاى اخير حضرت امام نيز به ترديدها و ناباوريها و خرابكاريهاى عمدى ضربه جدى وارد آورده و راه ما را روشن كرده است. از اين نعمت نبايد هرگز غافل بمانيم. در بسيارى از كشورهاى در حال رشد چنين قوانين مدون و اظهارنظرهاى صريح و معتبرى موجود نيست و آشفته فكرى و چه بسا ندانم‏كارى كاملا معصومانه‏درباره انتخاب راهى كه بايد رفت، مانع عمده‏اى بر سر راه تكامل آنها ايجاد مى‏كند و سبب نوسانهاى مخرب و، سرانجام، سقوط مى‏شود.

كشورهاى در حال رشد، از آنجا كه مدت طولانى اسير استعمار بوده‏اند و امروز نيز از همه سو تحت فشار و در معرض انواع توطئه‏ها هستند، طبعا از ريسمان سياه و سفيد هم مى‏ترسند. اين كشورها مى‏خواهند، و كاملا حق دارند كه بخواهند، كه راه رشدى متناسب با نياز خود و ويژه خود داشته باشند. اين علاقه به استقلال راى و انتخاب راه رشدى متناسب با اوضاع هر كشور، گاه به اغراق مى‏كشد و كسانى مى‏خواهند راه «اختراعى‏» خود را به كشور تحميل كنند و يا كسانى از ترس اين كه مبادا كشور از جاده استقلال راى بيرون برود اعتماد به نفس را از دست مى‏دهند و با هر نظرى و هر راهى، جز شعارهاى گنگ و توخالى، مخالفت مى‏كنند. وجود اين گونه انحرافات، آشفته فكرى و ندانم‏كارى را تشديد مى‏كند.

در كشور ما خوشبختانه هم قانون اساسى مدون و مصوبى وجود دارد كه در رفراندوم عمومى و در واقع با راى 2/98 درصد مردم تصويب شد، و هم فتواها و پيامهاى اخير امام وجود دارد كه به ترديدهاى عمدى بسته‏ذهنان و بازدارندگان رشد اجتماعى پايان داده و دست‏كم تكليف مردم و حكومت را روشن كرده است. به عبارت ديگر، در مقايسه با اكثر كشورهاى در حال رشد، كشور ما از اين امتياز بزرگ برخوردار است كه مى‏تواند بر آشفته فكريها غلبه كند. زيرا راه رشد ما، راه رشدى كه مال خود ماست و كسى آن را به ما تحميل نكرده، موجود و مدون است. قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران را برترين فقها و خبرگان اسلام تدوين و تصويب كرده‏اند كه به امضاى حضرت امام و تصويب ميليونى مردم رسيده است.

بنابراين ما در وضعى نيستيم كه بگوييم چه بايد كرد. ما با اعتماد به نفس كامل مى‏توانيم اعلام كنيم كه راه رشد خود را يافته و اصول آن را مدون و اعلام كرده‏ايم. حال بايد با تعمق در قانون اساسى و آخرين فتواها و پيامهاى حضرت امام، مساله را براى خودمان دقيق‏تر كنيم.

چنين است فهرستى از مهم‏ترين امكانات و امتيازاتى كه كشور ما در حال حاضر از آن برخوردار است. اين مجموعه بندرت ممكن است در يك زمان و در يك كشور جمع آيد. سده‏ها مى‏گذرد تا چنين فرصتهاى طلايى و مقارناتى پديد آيد و ستاره‏اى را در طالع سعد كشاند، و اگر بموقع استفاده نشود از ميان مى‏رود.

آنچه گفتيم وابسته به زمان است; امروز وجود دارد و فردا نخواهد بود و اگر امروز مورد استفاده قرار نگيرد فردا غير قابل استفاده خواهد بود.

اين نكته را هم ناگفته نگذارم كه زمان حاضر، نه فقط براى ما بلكه براى همه كشورهاى در حال رشد، زمانى استثنايى است. فاصله كشورهاى در حال رشد از كشورهاى پيشرفته روز به روز بيشتر مى‏شود. در آينده‏اى نه چندان دور اين فاصله به حدى خواهد رسيد كه پيمودن آن و پر كردن شكاف شايد غير ممكن بشود. اگر كشورهاى در حال رشد، امروز نجنبند و از امكاناتى كه دارند بهره نگيرند، فردا بسيار دير خواهد بود و شايد در آينده‏اى نه چندان دور، در حالى كه كشورهاى پيشرفته از منظومه شمسى بيرون مى‏روند، كشورهاى در حال رشد از تامين غذاى مردم خود نيز عاجز بمانند. اين خطرى است كه شايد احساس ما نخواهد يا نتواند بپذيرد، اما محاسبه عقلايى به آن حكم مى‏كند.

پى‏نوشت‏ها:

1. « اجراء قوانين بر معيار قسط و عدل و... آزادى بر معيار عقل و عدل و استقلال و خودكفايى و جلوگيرى از استعمار و استثمار و استعباد... چيزهايى نيست كه به مرور زمان در طول تاريخ بشرى و زندگى اجتماعى كهنه شود.

اگر در صدر خلقت، عدالت اجتماعى بايد جارى شود و از ستمگرى و چپاول و قتل بايد جلوگيرى شود امروز چون قرن اتم است آن روش كهنه شده؟ و ادعاى آنكه: اسلام با نوآوردها مخالف است همان‏سان كه محمدرضا پهلوى مخلوع مى‏گفت كه اينان مى‏خواهند با چارپايان در اين عصر سفر كنند، يك اتهام ابلهانه پيش نيست; زيرا اگر مراد، از مظاهر تمدن و نوآوردها، اختراعات و ابتكارات و صنعتهاى پيشرفته، كه در پيشرفت و تمدن بشر دخالت دارد، هيچ‏گاه اسلام و هيچ مذهب توحيدى با آن مخالفت نكرده و نخواهد كرد، بلكه علم وصنعت، مورد تاكيد اسلام و قرآن مجيد است...»(وصيت نامه سياسى الهى امام‏ره)

امام راحل در قسمت ديگرى از وصيت نامه‏شان مى‏نويسند:

«حكومت‏حق، براى نفع مستضعفان و جلوگيرى از ظلم و جور و اقامه عدالت اجتماعى... از بزرگترين واجبات و اقامه آن از والاترين عبادات است‏»

2. اصطلاح (Vicous circle of poverty) (دورهاى باطل فقر) اول بار توسط سينگر در 1949 به كار برده شده و توسط راگنار نركس استاد دانشگاه كلمبيا در كتاب معروف خود «مسائل تشكيل سرمايه در كشورهاى توسعه نيافته‏» پيگيرى شد. نركس در اين كتاب با اشاراتى به اصطلاح مدار بسته يا دور باطل فقر يا به گفته او «دايره خبيثه فقر» مى‏نويسد: يك كشور «كم توسعه‏» فقير است چون فقير است‏به عبارت ديگر دليل فقر كشورهاى كم توسعه همان فقر آنها است.(راگنار نركس، مسائل تشكيل سرمايه در كشورهاى توسعه‏نيافته، ترجمه عبدالله زنديه، مؤسسه تحقيقات اقتصادى دانشگاه اقتصاد دانشگاه تهران، چاپ اول، 1348.

3. «در نگاهى به گذشته آنچه تا حدودى موجب شگفتى است اين است كه بيشتر كسانى كه در باب كشورهاى كم توسعه به وضع نظريه پرداخته‏اند از شهروندان كشورهاى توسعه يافته بوده‏اند».(جرالد ام ماير دادلى سيرز، پيشگامان توسعه، ترجمه على اصغر هدايتى على ياسرى، انتشارات سمت، ص‏29.)

4. اين گونه دورها را مى‏توان در آثار كسانى چون سينگر (H.Singer) ، نركس (R. ، مالن بوم (D.Malenbaum) ، گاناژه (E.Gannage) و... ملاحظه نمود.

5. ميلتون و رز فريدمن، آزادى انتخاب، ترجمه حسين حكيم‏زاده جهرمى، نشر پارسى، ص‏165.

6. سيمون كوزنتس، رشد نوين اقتصادى، ترجمه مرتضى قره‏باغيان، نشر رسا، 1372، ص‏131.

7. محبوب الحق، «بحران در استراتژى توسعه‏»، نگاه نو، شماره‏2، ص‏36 و37.

8. راجى كانت، الگوهاى نظرى در اقتصاد توسعه، ترجمه دكتر غلامرضا آزاد (ارمكى)، نشر ديدار، 1374، ص‏340.

9. مرتضى قره‏باغيان، اقتصاد رشد و توسعه، جلد اول، نشر نى، ص‏25.

10. ميلتون فريدمن ورزا فريدمن، آزادى انتخاب، ترجمه حسين حكيم‏زاده جهرمى، نشر پارس ص‏165 و170 و171

11. بنگريد به: حقوق، قانونگذارى و آزادى: سراب عدالت اجتماعى، جلد دوم.

.........

اين مجموعه سه جلدى است كه جلد اول آن به نظمهاى خودجوش مى‏پردازد. جلد دوم اختصاص به سراب عدالت اجتماعى دارد و جلد سوم آن به نظم سياسى در يك جامعه آزاد اختصاص يافته است. اين مجموعه به همت آقاى دكتر موسى غنى‏نژاد تحت عنوان «قانون، قانونگذارى و آزادى‏» به فارسى برگردانده مى‏شود.

12. حقوق، قانون‏گذارى و آزادى، جلد سوم، ص‏11.

13. حسين بشيريه، «جامعه در مقابل دولت‏»، كتاب توسعه‏4، ص‏19.

14. حسين بشيريه، «انديشه‏هاى فريدريش هايك‏»، اطلاعات سياسى‏اقتصادى، سال دهم، شماره هفتم و هشتم، 1375، ص‏18. و نيز: موسى غنى‏نژاد، «سراب عدالت از ديدگاه هايك‏»، نامه فرهنگ، تابستان و پاييز، 1372.

15. F.A. Hayek,Law, Legislation and Liberty.(vol.3).

16. محمود توسلى، خصوصى سازى يا تركيب مطلوب دولت و بازار، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى بازرگانى، 1373، ص‏54و63.

17. رحيم رحيم زاده اسكويى، «توسعه نيافتگى از ديدگاه تئوريك‏»، كتاب توسعه‏4، نشر توسعه، ص‏72 67.

18. Rostow.W. The stages of Econimic Growth,1960.

19. توافق اين انديشه‏«(ديدگاه تكاملى اسپنسر)، با نظريه تكامل اجتماعى ماركسيسم باعث پذيرش گسترده از سوى نظريه پردازان ماركسيسم گرديد. بر اين اساس «نو» به لحاظ گذر تاريخى‏«مثبت‏» ارزيابى مى‏شد.

20. رامش ور پراساد ميسرا، «هفت مقوله اساسى توسعه‏»، ضميمه اقتصادى اطلاعات، ارديبهشت 1365.

21. اين پديده با الگوهاى كلاسيك ماركسيستى قابل حل نبود.

22. و . آفانيسف، م . ماكارووا، ل . مينيايف، مبانى سوسياليسم علمى، انتشارات سازمان جوانان توده ايران، 1360، ص‏51.

23. ف . م . جوانشير، مائوئيسم و بازتاب آن در ايران، انتشارات حزب توده ايران، چاپ سوم، 1359، ص‏87.

24. مائو، منتخبات، جلد دوم، ص‏435.

25. دايرة المعارف اقتصادى، ج‏3، ص‏71، مسكو 1979. به نقل از: ع . دخانياتى، دمكراسى انقلابى و راه رشد سرمايه‏دارى، انتشارات گام، 1360، ص‏22.

26. ر . اوليانفسكى، راه رشد غيرسرمايه‏دارى، گروه هوادار حزب توده ايران، 1359، ص‏10.

27. همان، ص‏13.

28. همان، ص‏16.

29. بنگريد به: سياست و سازمان حزب توده از آغاز تا فروپاشى، مؤسسه مطالعات سياسى و پژوهشهاى سياسى، جلد اول 1370، ص 262-255.

30. وصيت نامه امام چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، ص‏15-16.

31. فرياد برائت، ص‏21.

32. صحيفه نور، ج‏14، ص‏94.

33. در جستجوى راه امام از كلام امام، دفتر هشتم، ص‏287.

34. ماكس وبر، اخلاق پروتستانى و روح سرمايه‏دارى، ترجمه عبدالكريم رشيديان و پريسا منوچهرى كاشانى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران 1373،ص‏188 و 189.

35. موريشيما، «كنفوسيوس و سرمايه‏دارى‏»، پيام، فروردين‏68، ص‏34 و 35، به نقل از كتاب «چرا ژاپن موفق شد؟».

36. همان. و نيز بنگريد به مجون ليو نيگستون جومور فيليشيا اولد فادر، شناخت ژاپن، ج‏1، ترجمه احمد بيرشك، انتشارات خوارزمى، تهران، 1375، ص‏257.