مجلات >نقدونظر > شماره10

عدالت در عرصه سياست جهانى×

هاينريش شنايدر

1. صلح و عدالت

موضوع اصلى اولين كنفرانس ايران‏اتريش، تحت عنوان «عدالت در روابط بين‏المللى و بين‏الاديان در چشم‏انداز اسلامى و مسيحى‏»، در واقع پرداختن به اين پرسش است كه چگونه توسعه و پيشبرد عدالت در صحنه روابط بين‏المللى بويژه در بافت‏سياست جهانى امكان‏پذير مى‏باشد. اجازه مى‏خواهم كه برخى تاملات حاصل از چشم‏اندازى مسيحى [كاتوليك] را در اين مورد ايراد كنم.

جا دارد در اين باره انديشه شود كه چگونه همزيستى اقوام، دولتها و فرهنگها (تمدنها) بايد توسعه و نظام يابد تا موقعيتهاى مناسب‏ترى براى «جهان انسانى‏» پديد آيد، «جهانى كه در آن تمام انسانها بتوانند در منزلت، عدالت، تسامح متقابل و صلح با يكديگر زندگى كنند، جهانى كه در آن نعمتهاى زمينى ما عادلانه توزيع گردد و تنشها و درگيريها با روح گفت و شنود و آمادگى و تصميم براى صلح حل گردد.»

جملات بالا از «اعلاميه وين‏» برداشته شده است كه نزديك به سه سال پيش به مناسبت كنفرانس بين‏المللى مسيحى اسلامى با عنوان «صلح براى بشريت‏» تنظيم گرديد. (1) همچنين در آن اعلاميه تاكيد شده است: «صلح تنها زمانى تحقق‏پذير است كه مبانى حقوقى و ساختارهاى سياسى درخور، براى توجيه و تامين آن فراهم آورده شود.»

صلح مفهوم محورى كنفرانس وين بود; اين موضوع در اينجا نيز مطرح است‏با اين تفاوت كه عدالت در كانون آن است. دست‏كم مى‏توان گفت كه در سنت تفكر مسيحى اين دو مفهوم با يكديگر مربوطند (2) : در تورات از يسى پيامبر نقل است كه: «وقتى روح متعالى بر سر ما سرازير مى‏شود، كار عدالت [تامين] صلح خواهد بود. (3) » صلح راستين تنها آنجا پيدا مى‏شود كه عدالت‏حاكم باشد. از سوى ديگر در انجيل آمده است: «ثمره عدالت در صلح به بار مى‏آيد. (4) » عدالت تنها در صلح تحقق مى‏پذيرد. (5)

اين از آن روست كه بنا به باور مسيحيت، صلح و عدالت از خدا نسب دارند، اوست كه آنها را به مردم ابلاغ كرده و تضمين شان مى‏كند. (6) در رستگارى خدا داده عدالت و صلح يكديگر را در آغوش مى‏گيرند. (7) »

در اين جهان سر به بدبختى كشيده ناشى از امر شر، اين رستگارى، به بركت‏بخشودگى مسيح، ديگر آغاز شده است و برآورده شدن كامل آن در پيش است; از همين رو آينده مانند گذشته جاى اميدوارى است. اما خداوند انسانها را فراخوانده و به آنها توانايى داده است تا در امر تحقق بخشيدن به عزم عادلانه و صلح‏خواهانه او سهيم شوند، هرچند دستاورد انسانى در اين رهگذر ناچيز و ناكامل باشد. دومين شوراى واتيكان از مسيحيان طلب كرد كه اميد به نجات صلح و عدالت كامل را در اعماق قلب خود پنهان ندارند، بلكه آن را در مبارزه با شر و شكوفا ساختن و شكل دادن به زندگى در جهان به كار گيرند. (8) نهادها و مناسبات جهانى بايستى سلامت‏بيشتر بيابند تا بدين وسيله همه چيز در هنجار عدالت دگرديسى يابد. (9)

اميد به رستگارى كامل نبايد از توجه به شكل دادن و شكوفا ساختن زمين بكاهد، بلكه همانا بايد به آن نيرو دهد. عدالت علاوه بر آن كه امر خدايى است، انسانها نيز به اجراى آن مكلفند.

2. عدالت و همبستگى در نظام جهانى

پس كوشش در راه عدالت مستلزم اقدام براى بازسازى شيوه‏هاى رفتارى نيز مى‏باشد، و به همين گونه، براى بازسازى ضوابط و بازسازى هنجارها و نهادهاى حقوقى.

اين بدان معنا نيست كه انسان مى‏تواند حاكمانه يا حتى خود خواسته برخوردار از نظام باشد. خداوند بر جهان و دلبستگى وجود انسان، قانونى بنيادى نهاده است. انسان در مقامى است كه ساختار اساسى اين قانون را بشناسد، و مى‏تواند درخور آن و لذا درخور اراده خدايى شود و يا اين كه از آن سرپيچى كند. او مى‏تواند در محدوده اين ساختار اساسى به اعتقاد مسيحيان: به اعتبار خداگونه بودنش در آزادى و احساس مسؤوليت، به چالش (دعوت)هاى «در جهان بودن‏» پاسخ دهد و در اين امر از نيروى خلاقه خودى نيز برخوردار است. با استناد به افكار هدايتگر توماس آكوينى متاله قرون وسطى كه در سنت كاتوليك مقام برجسته‏اى دارد، يك قانون سرمدى وجود دارد كه انسان به آن دسترسى ندارد و يك قانون انسانى در قيد زمان. (10) از يك سو عقل آدمى در مقامى نيست كه سهمى بيش از «جزئى‏» در عقل خدايى داشته باشد، و اين تنها در سايه شناخت مبانى كلى ميسر است; از سوى ديگر نظام با هم زيستن، پيوسته نياز به بازسازى دقيق دارد و امرى است كه بايد با توجه به شرايط مشخص زندگى، و از لحاظ تاريخى محتوم به دگرگونى، حاصل گردد. علاوه بر اين هميشه امكان دارد كه حساسيت روحى «باريك‏انديشى‏» انسان نسبت‏به جهان زندگى تغيير كند (به باور توماس: به سوى بهتر شدن).

بنابراين «قانون انسانى‏»، كه متضمن آن چيزى است كه رفتار مسؤول را متعهدانه تنظيم مى‏كند، قابل تغيير مى‏باشد. (11)

سعى در مشخص كردن حقوق، چنان كه درخور آن است، ممكن است قرين موفقيت‏يا ناكامى گردد. نظم به اين معناى كلام، دستاوردى انسانى است و ممكن است عادلانه يا ناعادلانه باشد. «عدالت‏» به اين مفهوم با موضوع ما در اينجا رابطه دارد. يعنى از آنجا كه نظام زندگى‏اى كه انسانها به آن شكل داده‏اند در قيد ناكاملى انسانى است، هيچ گاه نمى‏تواند كامل و «عادلانه‏» باشد. از همين رو نه تنها مجاز بلكه لازم است كه آن را پيوسته از حيث دگرگونى‏پذيرى‏اش بررسى كنيم. وانگهى قانونگذارى سياسى صرفا براى آن نيست كه زندگانى را چنان تنظيم كند كه انسان مستقيما بتواند به اراده خدا جامه عمل بپوشاند; حد اين قانونگذارى تامين صلح در جماعت است. (12)

البته با توجه به موضوع ما مى‏توان درباره عدالت‏به معناى ديگرى نيز سخن گفت: سنت آموزه‏اى مسيحيت مى‏گويد كه انسان، و به‏طور عمده سياستمدار، بايد متصف به صفاتى خاص باشد تا بتواند از عهده حفظ نظام اجتماعى و سياسى، و هدايت كردن توسعه بعدى آن برآيد و با عدم موفقيت رو به رو نگردد. براى مثال، از «فضيلت عدالت‏» برخوردار باشد، (13) و نيز مستعد ديگر فضايل همچون فراست و فرزانگى گردد.

به موجب سنت، عدالت‏به مثابه فضيلت عبارت از پيشبرد عزم پيگير است، براى آن كه در حق هركس آن چيزى تصديق گردد كه استحقاقش را دارد. ارسطو كه توماس آكوينى به آموزه او از بسيارى جهات توجه دارد به اين نكته عنايت دارد كه شناخت دقيق مناسبات صحيح بين افراد انسانى و بطور مشابه ميان گروهها و دولتها نيز يعنى عدالت متقابل (پاياپاى) كوششى است مصممانه براى ايجاد توازنى شايسته كه پيوسته بايد براى رسيدن به آن در جهان منافع متضاد و مواضع قدرت ناهمگون كوشش كرد تا به هر ترتيب ممكن بتوان با اطمينان بيشتر به گونه‏اى به آن نزديك شد.

شناخت دقيق مناسبات ميان فرد و جمع، جمعى كه فرد در تعلق آن است، مساله مهم ديگرى را مطرح مى‏كند; آن كس كه مكلف است در طيف يك جماعت در باره توزيع نعمتهاى زندگى و حقوقى تصميم‏گيرى كند منظور نماينده جمع است‏بايد برخوردار از فضيلت اختصاصى «عدالت توزيع‏» باشد. مساله او در اين رهگذر شناخت دقيق فعاليت در راستاى رفاه همگانى است، كه البته در بر گيرنده درخواستهاى عادلانه تمام اعضاست، آن چنان كه وضعيت موجود و امكانات از لحاظ تاريخى داده شده زمان، آن را مجاز مى‏شمارد. از ميان اين درخواستها بويژه آنهايى مدنظرند كه مترتب بر شان انسان و حقوق اساسى‏اند. مثال شناخت دقيق رفاه همگانى از سوى حاكم و فرد مجاز به تصميم‏گيرى، «عدالت قانونى‏» است; يعنى جهت‏گيرى همه «مخاطبان‏» هنجارهاى نظم و تصميمات توزيعى آنان به سوى رفاه همگانى. در نظام دموكراسى همه شهروندان اعم از زن و مرد نيازمند برخوردارى از اين فضيلتها هستند، حتى كارمندان ارشد بايستى با توجه به اصل عدالت قانونى امريه صادر كنند. آن هم درست‏با جهت‏گيرى طبق هنجارهاى اساسى خداداد هستى. و شهروندان زن و مردى كه بخواهند نسبت‏به سرنوشت همگانى يك جامعه يا دولت، در تصميم‏گيرى سهيم شوند، بايد رفاه همگانى را به عنوان شاقول (مساح) پيش‏روى داشته باشند.

همان‏گونه كه گفته شد، فضيلت عدالت‏براى مواظبت‏بهينه از نظام و وضعيت عادلانه عدالت‏به معنى يكم كافى نيست.

عمل عادلانه نه فقط تصور ذهنى از آن مستلزم فضيلت «هشيارى‏» است. در واقع هشيارى به عمل‏كنندگان وقوف مى‏دهد و به شناخت عينى واقعيت پيش‏روى كمك مى‏كند. هشيارى موجب بينايى و عزم راسخ به اجراى عدالت مى‏شود. فراست، بيان عقل عادلانه است، يعنى عقل عملى كه به چيزها و نيازمنديها چنان كه هستند مى‏گردد. مى‏توان چنين نيز گفت: تفاهم با وظايف مان. شكل بخشى به باهم‏زيستن در دولت و بين دولتها، و نيز عمل سياسى، نيازمند «فراست‏حكمرانى‏» و «سياست‏» براى درك متناسب امر در وظايفى است كه به شادى و غم يك كل بستگى دارد . (14)

فراست‏سياسى، بينشى را ميسر مى‏كند كه بتوان به بهترين وجه به اهداف در سياست، به درخواستهاى رفاه همگانى دست‏يافت. اين موهبت را، كه بتوان پيوندها و وظايف را به اصطلاح از وراى سياست‏به برترين خير و والاترين هدف ارتباط داد، يعنى امر زمينى را در عين حال در پرتو امر خدايى نگريست، توماس اكوينى استعداد فرزانگى مى‏نامد. آن‏كس كه از آن برخوردار است، صلاحيت دارد و موظف است كه برانگيزنده صلح باشد. (15)

ذكر اين نكته نبايد كسى را متعجب كند كه آموزه مسيحى، كه در اينجا از آن به تفصيل ياد شد، در تفكر مسلط دواير تمدن غربى از حرمت محدود و كمى برخوردار است: «عدالت كماكان‏اعتبار يك اصطلاح عقيدتى (ايدئولوژيك) را دارد، يك «فرمول تهى‏» است كه گروهها و قدرتهاى اجتماعى آن را براى توجيه منافع و درخواستهاى مورد نظر خود به كار مى‏گيرند» (16) . «فضيلت‏» يك مفهوم مهجور و رنگ‏باخته است، جز اين كه آن را به معناى تقويت رفتار موفقيت‏آميز مى‏گيرند كه باز هم در خدمت نوعى منافع و توقعهاى متكى بر قدرت است. اما نشانه‏هايى در دست است كه اين مفهوم فضيلت مجددا ارج پيدا مى‏كند، با اين توضيح كه بيشتر در فضاى خاص آميخته به رنگ جهان‏بينى‏هاى محافظه‏كار از آن استفاده مى‏شود يا اين كه به صورت «مدرن‏» كاربرد پيدا مى‏كند. (17)

اين نكته كه يك نظام عادلانه آن اندازه رسا نيست كه همزيستى صلح‏آميز و شكوفاى مردم، گروهها و ملتها را امكان‏پذير گرداند، ممكن است‏به رغم اتكاى آن به باور اساسى سنت مسيحى به گوش نمايندگان برجسته يا خبرگان حاكم غربى سياست، بسيار بيگانه و گران بيايد. (18) انسانها در مواقعى بايد آماده باشند تا بيش از آنچه عدالت‏حكم مى‏كند به انتظارهاى ديگران لبيك گويند و از آنچه بر آن حق دارند، چشم بپوشند. همين نكته را بايد بتوان از دولتها نيز انتظار داشت. توماس اكوينى مى‏گويد: «آنجا كه عشق در انسانها ريشه نيافته، نمى‏توان انتظار داشت كه با دستور، عدالت و صلح در ميان مردم تامين گردد.» (19) ، عشق يعنى آمادگى انسان براى آن كه وراى هرگونه حسابگرى در مورد دستورها و دينها، خود را حامى رفاه ديگران بداند و بنابراين با آنها همبستگى داشته باشد. در آموزه اجتماعى كاتوليكى معاصر، اين درخواست تاكيد گرديده و پاپ كنونى ژان پل دوم نيز همواره بر موضع همبستگى هم نسبت‏به مردم با يكديگر و هم به گروهها، ملتها و دولتها تاكيد مى‏كند. (20) به اين معنا، مى‏توان گفت:عدالت‏براى شكوفايى جامعه انسانى كافى نيست. با وجود آن كه هيچ گونه تكليف‏حقوقى درباره همبستگى نمى‏تواند وجود داشته باشد، خاستگاه از خودگذشتگى بى‏شايبه، گذشت كردن و به آشتى گرويدن، هدفى است كه بر مفهوم «همبستگى‏» مترتب است. (21)

ژان پل دوم معتقد است كه اين نكته براى روابط بين‏المللى نيز اعتبار دارد: درخواست معطوف به «كوشش برادرانه‏» به مرزهاى خانواده، ملت و حتى دولت‏خلاصه نمى‏شود. (22)

البته وقتى چنين اظهارنظرهايى را با رويدادهاى سياست عملى قياس كنيم، بر بسيارى از ناظران چيزى بيگانه از زندگى، يا دست‏كم بى‏مناسبت‏با روح زمان مى‏نمايد. طبيعى است كه در شرايطى كه يك «موج سراسر گسترده و حدود ثغور زير پا نهاده [...] هيستريهاى ملى‏گرايانه، دينى، قومى يا حتى اقتصادى و يك مبارزه متكى به خشونت و حتى زيركانه بر سر قدرت جهانى يا منطقه‏اى، جريان دارد، ابراز چنين سخنانى به ذهن مردم زمانه همچون «مرده ريگ‏» دنياى فكرى سپرى شده، جلوه مى‏كند.

3. چرخش در نگرش مسيحى به امور سياسى

با اين همه در مقابل چنان برداشتى بايد تاكيد كرد كه تعاليم كليسايى امروز متضمن ابراز مواضع كاملى مى‏باشد كه در اسناد گذشته پاپها يا شوراها قابل تصور نبود; اين تنها به دليل دگرگونى مقتضيات زندگى و حساسيت و آگاهى دقيقتر مردم نسبت‏به مسائل و وظايف است.

اين، بويژه در مورد ابزارهاى معطوف به نظام سياسى و آزادى انسان، از چند نظر صادق است: از سويى درباره اين سؤال كه تا چه اندازه نظام سياسى، كه بايد بطور كلى در خدمت عدالت‏باشد، مورد حمايت انسانهاى آزاد قرار گيرد. دوم اين كه اين نظام به نوبه خود تا چه اندازه بايد بنا به اصول و استلزامهاى آزادى تعين پذيرد. اين نكته، شايان اهميت است، چون كه در مساله شكل دادن به روابط بين‏المللى نيز وظيفه تاسيس نظام سياسى مطرح است.

همان گونه كه گفته آمد، توماس اكوينى وظايف سياست‏حقوقى را به تامين صلح در جماعت‏سياسى محدود كرده است. (23) افزون بر اين، او به عنوان الهيات‏شناس بزرگ قرون وسطى مى‏گويد كه وجدان، فرد را مكلف مى‏كند، حتى وقتى كه وجدان از لحاظ تشخيص واقعيت در اشتباه باشد. (24)

با اين همه در تعليم گزينى كليساى رسمى معاصر، هم بر خودمختارى مجاز واقعيتهاى زمينى و هم بر آزادى وجدان تاكيد گرديده است; به عنوان مثال در اسناد دومين شوراى واتيكان آمده است: از يك سو قلمروهاى گوناگون جهان مخلوق به حكم قوانين واقعى خدايى داراى قانون و نظام خاص خويش است. (25) اين نظامها طبق آزادى انسان [در بستر جريانهاى] تاريخى با كيفيتهاى گوناگون شكل مى‏گيرند و از همين رو از «تكثر فرهنگها» سخن گفته مى‏شود. (26) از سوى ديگر آگاهى انسانها رشد مى‏كند، و از آن ميان بيش از همه، آگاهى خلاق تا بتواند «شكل‏دهنده و آفريننده فرهنگ جماعت‏خود باشد. (27) »

اين موضوع درباره سياست نيز صادق است; سياست تحت هنجار تكليف‏آور رفاه همگانى است. «اما مردمانى كه در يك جماعت‏سياسى تجمع يافته‏اند، بسيار و داراى خصوصيتهاى متفاوتند. داشتن نظرات مختلف حق آنهاست و نيز شيوه مشخصى كه جماعت‏سياسى براساس آن قانون اساسى و اعمال قدرت را تنظيم مى‏كند، مى‏تواند [...] مختلف باشد. (28) » در همه حال اين وظيفه نهادهاى خصوصى و همگانى است و نه تنها وظيفه دولت و كليسا «كه در خدمت منزلت و هدف انسان باشند، به اين معنى كه عليه هر گونه بردگى اجتماعى يا سياسى قاطعانه پيكار كنند، و حقوق اساسى انسان را تحت هر نوع رژيم سياسى تامين نمايند. (29)

شورا به آزادى وجدان با آزادى دين دعوت مى‏كند اين آزادى، خواهان توجه به منزلت‏بشر است. (30) در سلوك افراد با يكديگر تاكيد شده است كه دگرانديش اجتماعى، مذهبى يا سياسى حق داشتن منزلت‏شخصى و مورد محبت قرار گرفتن دارد. (31) در مورد سياست‏به چندگانگى (تكثر) حقوقى دارندگان نظرگاههاى متفاوت، حتى در ميان معتقدان به مسيح نيز تاكيد گرديده است. هنگامى كه آنها بتوانند در امور سياسى با تكيه بر وجدان همگون، به قضاوتهاى متفاوتى برسند، لزومى ندارد كه براى (به خاطر) نظرات منعطف مشابه، يكراست‏به مرجعيت كليسا متوسل شوند. (32) در اين مورد، تنها مساله وقوف به بهترين و مناسبترين راه براى رسيدن به يك هدف سياسى روشن نيست، بلكه اهميت نظرات مختلف در باب فوريت و اهميت وظايف سياسى نيز مورد توجه است. اين گونه نظرات در زندگى واقعى همواره فراوان است و رجحان ترتيبى آنها بستگى به چشم‏اندازهاى خاص هر برهه زمانى دارد.

دليل مجاز دانستن قضاوتهاى مختلف در مورد درخواستهاى رفاه همگانى، اولين بار سالها پس از به اصطلاح سمت كليسا روشن گرديد، يعنى در تز كار كميسيون بين‏المللى الهيات از جانب پاپ: در گذشته عادت بر اين بود كه اصول و هنجارهاى اخلاقى يا الهياتى را به تحليل واقعى بگيرند و از آن نتايجى در مجاز يا نامجاز بودن مناسبت عينى موجود برداشت كنند. تحليل واقعى عينى خالى از مشكلات خاص مى‏نمود; مقوله‏هايى كه در آن به كار مى‏رفت، بدور از هر گونه ستيز بودند، يا بنايشان بر «عقل سليم‏» بود و يا اين كه از يك فلسفه اجتماعى سياسى گرفته مى‏شدند. رفع ترديد را نيز در مواردى كه واقعيات خارجى بدرستى روشن نبود به قضاوت كسانى كه مظهر بلوغ خاص «دانش و وجدان‏» بودند واگذار مى‏كردند.

جامعه مدرن نسبت‏به تركيب جامعه متقدم بسيار پيچيده‏تر شده است; ساختار آن، ساز و كارهاى كاركردى آن و توام با آن، مناسبات قدرتى بهم تنيده‏اش ديگر به آسانى بجا آوردنى نيستند، بلكه از لحاظ علمى نيازمند تحليل هدايت‏شده و دريافتنى باشند. اما چيزى به نام تنها تشريح بى‏چون و چرا صحيح «واقعيت اجتماعى‏» كه فوق همه نظرات بخوبى انديشه شده و رقيب باشد وجود ندارد. طرحها و روشهاى اجتماعى علمى مختلف كه امروزه در رقابت‏با يكديگرند بنايشان بر پيش دريافتهاى تصادفى زمان است و همواره شقهايى را نيز در برابر دارند. تمام آنها از لحاظ حفاظ ايدئولوژيكى شان ارزش بازآزمايى دارند، اما اين موضوع نيز توضيح يكدست مسائل را تضمين نمى‏كند. نتيجه، آن كه: «الهيات نيز بايد به نوبه خود تكثر در تفسيرهاى علمى اجتماع را تصديق كند و مجاز نيست‏با يك تحليل مشخص جامعه‏شناختى بر پايه يك «ضرورت‏» معين، خود را متكلف بكند. (33) » به عبارت ديگر: تقريبا هميشه اخلاق يا الهيات اخلاقى خواسته است ابراز نظرهاى اصولى خود را با «وضعيتهاى مشخص‏» ارتباط دهد و از آن نتايج تبيينى استنتاج كند; اما امروزه الهيات و اخلاق با تفسيرهاى مختلف رقيب درباره وضعيتهاى مشخص سر و كار دارد، و نتيجه قاطعى كه از اين وضع حاصل مى‏شود چندگانگى (تكثر) دستورها يا توصيه‏هاى عملى در رقابت‏با يكديگرند. (34)

اعتقاد به مشروط بودن و انتقادپذيرى «دستورهاى سياسى‏» مبتنى بر مرجعيت كليسايى يا آموزه‏هاى الهيات، به معنى ضعف ايمان يا فقدان اعتماد به عقل اخلاقى يا الهياتى نيست. بينش انتقادپذير بودن دستورهاى مشخص مبتنى بر ايمان را وقتى مى‏توان ناديده گرفت كه بتوان گفت: دستورهاى مشخص مربوط به وضعيتهاى ويژه، حتى با توجه به درهم پيچيدگيهاى امور و مختصات مساله، بى‏واسطه متكى بر الهام خدايى مى‏باشند.

اينها همه يعنى: چشم‏اندازهاى عمل سياسى در هر مورد بايد بنا به بهترين دانش و وجدان در نظر گرفته شوند. اما تكاپوى دانش و وجدان به تنهايى تضمين‏كننده قطعى پاسخ صحيح به سؤال چه بايد كرد، نيست (به زبان دين: آن عملى كه با اراده تكليف‏آور خدايى درباره مساله پيش‏روى مطابقت محتوم دارد). البته اين اعتبار دادن به تكثر بر فضاى آزادى انسان مى‏افزايد و به مسؤوليت انسان وزانت مى‏بخشد.

گسترش فضاى امكانات عمل سياسى مسؤولانه، يعنى آزادى بيشتر براى تدوين پاسخهاى متناوب به شكلهاى مختلف به چالش سياسى، به معنى تضعيف آگاهى از مكلف بودن بى‏قيد و شرط به اراده خدا و يا بيان انحراف از اخلاق نيست.

البته تحولات را مى‏شود از زاويه ديگرى نيز ملاحظه كرد: تغيير آموزه كليسا را مى‏توان پاسخى به اين مساله تعبير كرد كه آزادى انسان، در تصور دنياى معاصر، اصل عمده سياست گرديده است. يك سياست‏پژوه، تغيير عميق آگاهى حاكم را اين مى‏داند كه يك مفهوم نو در سياست‏به جاى مفهوم محورى قبلى نشسته باشد. يعنى جانشين شدن اصل آزادى به جاى اصل فضيلت. (35)

اما بايد در نظر داشت كه «آزادى‏» نيز مى‏تواند بطور كلى متفاوت درك گردد. در سنت فكرى مسيحى، اين آزادى اعطايى خداست كه به صورت لازمه وجود انسان به وى داده شده است. انسانى كه در سايه نجات براى «آزادى فرزندان خدا» دگر باره به فضاى رحمت اعتلا يافته است و نجات يافته، «خود قانون خويش‏» است; از همين رو قانونها و دستورهاى پيشين با اين كه بى‏اهميت نيستند، ولى ارزش تكميلى دارند: آنها در خدمت پيشگيرى از تيرگى قانون آزادى درونى‏اند. ارجحيت‏با آزادى اعطايى است كه دگرباره مشمول رحمت قرار گرفته است. اساس اين آزادى قانون خويشتن بودن در واقع زندگى در عشق به خداست، و اين يعنى از خود گذشتگى مطلق و ارتباطگونه در برابر خدا. (36) اين از خود گذشتگى به فضيلت نيروى كامل آن را مى‏دهد، و فضيلت در عين حال به آزادى جان مى‏بخشد.

البته يكسان تلقى كردن اين آزادى معنوى با آزادى سياسى خطاست. اما با آن كه اين دو آزادى با يكديگر تفاوت دارند، ممكن است كه «آزادى آگاهى‏» دينى نيز به عنوان انگيزه درك امكانات آزادى اجتماعى و سياسى مؤثر واقع شود: اين گونه كه ايمان به يك نيروى معقول و ترغيب‏كننده به منظور دست‏يابى به آزادى سياسى و تجلى آن توسعه بيابد. در نتيجه، ارتقاى ارزش آزادى به اصل تعيين‏كننده نظام سياسى نبايد به معناى معارضه با مسيحيت‏به شمار آيد.

البته تغيير در شناخت دقيق تفكر سياسى مسيحى بر اثر پذيرش تكثر مواضع و اقسام آزادى نيز، نتيجه آن است كه كليساى كاتوليك با الهيات خود همانند سيحيت‏بطور كلى نياز داشت كه با مختصات دگرگون‏شده واقعيت روحى (معنوى) اجتماعى و سياسى برخورد عقيدتى كند. گفتنى است كه در قرون وسطى دست‏كم در اروپاى غربى وحدت دوگانه قدرت دنيايى و روحانى پايان يافت; پايان وحدت پادشاهى و روحانيت. ضمن آن كه لزوم وحدت اعتقادى به عنوان ضمانت وحدت سياسى جماعت، به خاطر رفاه همگانى، ناگزير اعلام شده بود. اما پس از آن انسان مى‏بايست تجربه شكاف جامعه بر پايه اعتقاد را به جان بخرد; رشدى از «سياست كليسايى‏» به مفهوم «حكومت مدنى‏» (37) صورت گرفت، يعنى نظام تكليفى و ادارى سياسى كه به نام و ماموريت از سوى تمامى شهروندان (جامعه مدنى)، مى‏بايست مسؤول آزادى و صلح باشد. چنين چيزى از راه كنار آمدن هواداران اعتقادات دينى مختلف با يكديگر در گام نخست‏به نشانه تسامح نسبت‏به اقليتها، و سپس به نشانه تساوى حقوق امكان‏پذير است. در پيوند با اين امر، حمايت از حقوق بشر يكى از وظايف اصلى دولت گرديد.

مدتها گذشت تا سرانجام آموزه كاتوليكى نسبت‏به اين امر، موضعى وارسته و سپس بطور كلى ايجابى در پيش گرفت. هنوز در سال 1832، پاپ گريگورى شانزدهم ايده برخوردار بودن از حق آزادى وجدان را «جنون‏» مى‏خواند; در سال 1964 پاپ پيوس نهم تقاضاى مبتنى بر آزادى دين را اشتباه دانست. (38) تنها شوراى دوم واتيكان توانست‏به پاسخى صراحتا ايجابى، به آزادى سياسى‏روحى، برسد; هم براى ديگر معتقدان و هم براى بى‏اعتقادان. مبتكر اين شورا پاپ ژان بيست‏وسوم بود كه با تاكيد نظر داده بود كه بايد به كليسا روحى تازه دميده شود; در واقع براى اصلاحاتى كه بتواند كليسا را، به اصطلاح، به سطح نيازمندى زمان ارتقا دهد. اين امر موجب پيدايى اين ارزيابى شد كه كليسا بسادگى با واقعيت دنيايى و روح زمان چنان همنوا شده كه در مواردى گوهر اعتقادى وفادارى به اصل و تاريخ خويش را از دست داده است.

در مقابل، جا دارد كه با استناد به توماس اكوينى، آموزگار تز اجتماعى كاتوليك، روشن شود كه منظور در اين رهگذر عقب‏نشينى ساده از مواضع فكرى خودى به نفع نظرات مدرن نبوده است، بلكه مساله از قرار ديگرى است: مدتها پيش از آغاز مدرنيته، قبل از روشنگرى در اروپا، بينشهاى اصيل مسيحى از لحاظ محتواى معنايى، اهميت و اعتبار، مشخص و شناخته شده بودند.

اين را وقتى مى‏توان گفت كه انسان اذعان كند كه در اين فرايند آگاهى يافتن به ميراث خويش، عامل تجربه‏هاى تاريخى قرون سپرى شده، مؤثر و شايد ضرورى بوده است.

4. تغييرات در واقعيت‏سياسى بين‏المللى

روابط بين ملتها، دولتها و دواير تمدن جهانى كه در عصر تجدد بويژه در دهه‏هاى گذشته از بنياد دگرگون شده‏اند نيز متعلق به نهادها و مناسبات جهانى‏اند. اين بويژه در مورد مقتضيات ساختارى و پيوندهاى نظم صدق مى‏كند، كه براساس و در محدوده آنها اين روابط پديد مى‏آيند و جريان مى‏يابند و به ميزان بسيارى دگرگون شده‏اند. ما تنها مى‏توانيم به برخى جنبه‏هاى متعدد آن نگاه كوتاهى كنيم، با آگاهى به اين كه اين گونه كوششها براى حصول اطمينان در باب وضعيت موجود، نيازمند انتقاد و تكميل است.

4-1. جهانشمول كردن

تنها در زمان ماست كه روابط بين المللى جهانشمول به معنى كامل، ميان 180 ولت‏سراسر كره زمين، برقرار است. در گذشته، چنين تعاملهايى تنها بخشى از جهان را در بر مى‏گرفت و هيچ گاه تمام سازمانهاى اجتماعى موجود بشرى در نظام ارتباطى ملحوظ نمى‏شدند. و اين خاص زمانهايى بود كه امپراتورى يا نظام چند دولتى وجود داشت كه تنها برخى از سرزمينهاى كره زمين را زير پوشش داشت. در مورد باقى انسانها چنان بود كه گويى وجود نداشتند يا اين كه در خور آن نبودند. سپس، در دوران امپرياليسم اروپايى، گرايش به نظام فراگير جهانى روابط و تعاملها شكل گرفت، كه البته در آن بسيارى از جوامع نقش تقريبا منفعلى در سياست ملى و جهانى داشتند: آنها زير سلطه بيگانه بودند، چيزى همچون مستعمره يا از نظر ماهيت‏سياسى وابسته. امروزه حقوق بين‏الملل، «برابرى در حاكميت‏» را براى تمام دولتهاى مستقل داراى موقعيت‏حقوقى به رسميت‏شناخته است.

اين نكته كه موضع قدرت واقعى دولتهايى، كه از نظر حاكميت صورى برابرند، در ياست‏بين‏المللى بسيار نابرابر است، در نوشته ديگرى مطرح گرديده است.

معنى جديد واژه «سراسرجهانى‏» در سياست‏بين‏المللى، طبعا محتواهاى ديگرى نيز دارد. واژه «دهكده جهانى‏» ممكن است‏يك واژه مبالغه‏آميز روز تلقى شود، با اين همه اين واژه‏ها توانسته‏اند مردم و جوامع را دست‏كم از نظر ذهنى در فرايند تكنيكهاى ارتباطى و مناسباتى مدرن به يكديگر نزديك كنند، البته به ميزانى كه در كاربرد تكنيكها سهيم باشند. اطلاع از رويدادهاى ديگر كشورها و بخشهاى جهان فزونى مى‏يابد و اين آگاهى كه فرد به بشريت واحد تعلق دارد، گسترش پيدا مى‏كند.

اين البته بدان معنا نيست كه مردم چگونه اين ارتباطهاى فراگير را درمى‏يابند: با يكديگر بودن، در كنار يكديگر بودن يا عليه يكديگر بودن ملتها، دولتها، جماعتهاى دينى، طبقات، بخشهاى جهان و يا غير اينها.

4-2. تكثر فرهنگى

در اروپا سالها عادت بر اين بود كه تنها دولتهايى را كه در قلمرو فرهنگ خودى قرار دارند و قدرتهاى منطقه‏اى وابسته به آنها را اجزاى نظام بين‏المللى بدانند. در اين چشم‏انداز، سياست‏بين‏المللى رويدادى بود كه در محدوده خانواده دولتى يك جماعت فرهنگى مصداق داشت. با آن كه ديرى بود كه دولتها از وجود و شان ديگر فرهنگها باخبر بودند، اروپاييها چنان «اروپا مركز» و خودمحور بودند كه مى‏پنداشتند، نظام بطور كلى يعنى نظام اروپايى، و ديگر قدرتها تنها در صورتى مى‏توانستند به جرگه آنها ملحق شوند كه اصول، هنجارها و قواعد «جهان متمدن‏» و بويژه حقوق بين دولتى حقوق اقوام را به عنوان تعيين‏كننده به رسميت‏بشناسند.

برعكس، امروزه نظام بين‏المللى دولتها شامل اشكال فرهنگى مختلف است. با اين كه آيينهاى مسلط همچون منشور سازمان ملل و انجمنهاى متعدد بين‏المللى و اعلاميه‏ها قويا زير نفوذ نظرات اروپايى است، روابط بين‏المللى كمابيش تحت تاثير همگردانى و سنتهاى فكرى، جهان‏بينى ها و اديان غير اروپايى توسعه مى‏يابند. اين امر از سالهاى گذشته در كنفرانسهاى بين‏المللى در زمينه حقوق بشر، مساله افزايش جمعيت و يا حقوق زنان بروشنى ديده مى‏شود.

4-3. افزايش تعداد بازيگران

نظام تعاملى سنتى در سياست‏بين‏المللى، نظام دولتها بود. آنها عامل حقوق اقوام بودند، كانون نيروها را تشكيل مى‏دادند، همكارى و درگيرى‏شان پديدآورنده وقايع بود. سياست داخلى و خارجى را بروشنى از هم تفكيك مى‏كردند و دخالت در امور داخلى يك دولت ديگر را مجاز نمى‏دانستند.

اما اكنون وضع از قرارى ديگر است: شركت‏كنندگان جديدى پا به عرصه رويدادهاى سياسى بين‏المللى نهاده‏اند.

4-3-1. بازيگران فعال غير دولتى فراملى

اكنون بازيگرانى غير دولتى وجود دارند كه فعاليت فر مرزى و امكانات قدرتى و نفوذى‏شان را نمى‏توان به سادگى ناديده گرفت، امكانات تاثيربخشى آنها بر منابع و شيوه‏هاى عمل مختلف مبتنى است. مؤسسه‏هاى اقتصادى كلان كه در بسيارى از كشورها دست اندركارند، با آن كه مقرشان در يك كشور بخصوص مى‏باشد، از اين قبيل هستند. آنها بدان سبب براى سياست دولتى، مساله شده‏اند كه بنا به امكانات عملى مستقيم بين شركتهاى تابع خود، مى‏توانند از نظارت دولت‏بر كنار بمانند. آنها به تشكلهاى فعال «فراملى‏» اتحاديه‏هاى صنفى نيز تعلق دارند از جمله به: اتحاديه‏هاى توليدكنندگان، اتحاديه‏هاى كارگرى، حتى به اتحاديه‏هاى صنفى; به ائتلافهاى احزاب اينها اولين سوسياليستهاى بين‏المللى بودند به انواع سازمانها و جنبشهاى بشردوستانه و غيره همچون صليب سرخ يا هلال احمر، آنها عضو بين‏المللى صلح سبز، سازمانهاى صلح و حقوق بشر و همچنين سازمانهاى حرفه‏اى دانشمندان درگير از نظر حرفه‏اى («پوگ واش‏») و پزشكان هستند.

اخيرا بازيگران فراملى غير قانونى موجب نگرانى روزافزون شده‏اند. منظور، عمليات تنظيم شده سازمانهاى جنايى از سنخ «مافيا» يا سوداگران مواد مخدر است. (39) همچنين به دسته‏هاى تروريستى غير قانونى فعال با هدفهاى سياسى كه خصلت‏سياسى برخى از آنها قابل ترديد است مى‏توان اشاره كرد.

در اين رهگذر بطور كلى مى‏توان گفت كه مرزهاى شناخته‏اى وجود ندارد و تفكيك بازيگران براحتى ممكن نيست. سازمانها و گروههاى مخالف كه در بسيارى از حكومتها مى‏توانند براساس قانون اساسى، فعال باشند، ممكن است تا حد مخالفت عملى با سياست دولتى پيش روند، تا آنجا كه در نقش احزاب مبارز در جنگ خانگى ظاهر شوند و جنگ سرد به جنگ گرم خانگى مبدل گردد: اين، بيشتر در كشورهايى محتمل است كه در آنها گروهها طبقات و اقليتهاى قومى يا دينى احساس كنند كه سركوب مى‏شوند و راهى صلح‏آميز و تدريجى براى خروج از آن وضعيت نيابند. البته اين فى نفسه هنوز نمى‏تواند يك پديده سياست فراملى محسوب شود، ولى به دو دليل به چنان حالتى منجر مى‏شود: اولا وقتى با گروههاى شبيه به خود همكارى برون‏مرزى داشته و اتحاد مبارزاتى تشكيل داده باشند; دوم، وقتى كه دولتهاى ديگر با آن گروهها ارتباط برقرار كنند، از آنها حمايت كنند، يا حتى آنها را به خدمت‏خود گيرند.

4-3-2. سازمانهاى بين الدولى

بنابراين، سازمانهاى بين‏المللى نقشى مهم، و اغلب بى‏واسطه‏تر و چشم‏گيرتر از بازيگران غير دولتى فعال و فراملى، در سياست‏بين‏المللى دارند. مخصوصا آنها كه در مقياس جهانى عمل مى‏كنند همچون سازمان ملل با سازمانهاى ويژه و ارگانهاى تابع يا سازمانهايى كه در يك منطقه، تمركز عمل دارند مانند اتحاديه اروپا، اتحاديه كشورهاى عربى، سازمان كشورهاى آمريكايى، سازمان وحدت آفريقا، كشورهاى مشترك المنافع و يا سازمان امنيت و همكارى اروپا. همكارى سازمانهاى نامبرده در طيف گسترده مناطق بين دولتهاست. ديگر سازمانها به وظايف معينى با حد و مرز مشخص، و رشته‏اى از مسائل كم و بيش متنوع ديگر مى‏پردازند، مانند سازمانهاى ويژه وابسته به سازمان ملل، يا سازمانهاى خاص معطوف به امور اقتصادى نظير OECD و اوپك يا معطوف به وظايف امنيتى و نظامى مانند ناتو. البته تمام سازمانهاى بين‏المللى نقش بازيگر مستقل، در صحنه بين‏المللى ندارند. برخى از آنها بيشتر به عنوان عرصه رسمى برخورد عقايد و آراء، و سرگرم پروژه‏هاى همكارى بين اعضا مى‏باشند. بعضى ديگر داراى خصلت ابزارى در دست دولتهاى تعيين‏كننده يا گروه دولتها مى‏باشند. البته عمدتا سازمانهايى اين احساس را برمى‏انگيزند كه در آنها يك دولت‏بزرگ داراى سركردگى يا موضع مقتدر باشد. چنين نيز هست كه رقابتهاى بين‏المللى در زورآزمايى سياسى، برخى از اين گونه وظايف را دارا هستند، كه البته موجب پيچيدگى تصوير امور و گاهى نيز بروز تضاد مى‏شود.

4-3-3. رسانه‏ها

اين نكته كه رسانه‏هاى ارتباطى مى‏توانند نقش مهمى در پهنه تعاملى سياست جهان ايفا كنند، در جنگ دوم جهانى ديده شد; وقتى كه طرفهاى درگير در جنگ، چند برنامه راديويى براى تبليغات به كار انداختند. سپس در دوران جنگ سرد، آمريكا ايستگاههاى راديويى «راديو اروپاى آزاد»، «راديو رهايى‏» سپس «راديو آزادى‏» را به مثابه وسايل برخورد عقايد و آراء بين شرق و غرب به كار گرفت. اما در آن زمان اين برنامه‏ها هنوز كاركردى فوق سياست دولتها نداشتند. اين نقش وقتى آشكار شد كه ايستگاههاى تلويزيونى با دادن اخبار از تحولات اوضاع در سومالى بر افكار عمومى شديدا تاثير نهادند، تا آنجا كه دولت آمريكا دستاويز يافت تا تصميم به دخالت وسيع نظامى در آن سامان بگيرد، تا مناسبات عادى را مجددا در آنجا برقرار كند و به بازگشت آرامش در كشور تهديد به آشفتگى شده كمك كند. عمليات ناموفق خاصه از اين ديدگاه مهم است. تغيير موضع آمريكا در جنگ بوسنى هرزگوين نيز نشان مى‏دهد كه اخبار تلويزيونى از جمله پيامدهاى عدم دفاع از مناطق تحت پوشش سازمان ملل در سربرنيسا نقش مهمى در اين امر ايفا كرد.

4-3-4. نيروهاى دينى و معنوى

نمايندگان اديان پديده‏هاى نوى هستند كه به طرزى خاص در سياست‏بين‏المللى پاى در ميان نهاده‏اند. اين امكان نيز هست كه ديدگاههاى دينى به دست‏سازمانهاى بين‏الدولى به حكم اشتراكهاى دينى اعتبار پيدا كنند. وضعيت‏حقوقى و امكانات عملياتى اين نهادها شديدا متفاوت است: مقام عالى كليساى كاتوليك روم بنا به يك سنت قديمى به عنوان دارنده حقوق اقوام رسميت‏يافته است. بنابراين، «كرسى مقدس‏» مانند هر دولت‏شركت‏كننده، عضو تمام و كمال «سازمان بين‏المللى انرژى هسته‏اى‏» و «سازمان امنيت و همكارى اروپا» است. برعكس، «شوراى جهانى كليسا» يك اتحاد متشكل است كه بنا به حقوق سوئيس تشكيل يافته و وقتى سيصد و چند كليساى گرد آمده در آن را در نظر مى‏گيريم، با پر عضوترين سازمان غير دولتى و فراملى كه كليساى كاتوليك روم عضو آن نيست، ولى با آن همكارى دارد و در فعاليتهاى آن شركت مى‏كند مواجه هستيم. اما «كنفرانس اسلامى‏» سازمانى بين‏دولتى است كه هدفش گسترش همبستگى و همكارى اقتصادى و فرهنگى دولتهاى عضو است. (40) (فعاليت اين سازمان در كنار سازمان ملل و اتحاديه اروپا، و همپاى اعضاى كنفرانس بين‏المللى درباره يوگسلاوى است).

در اين امر كه چگونه ساختار ارتباطى بالا و تحرك كلى سياست‏بين‏المللى، با پيوستن سنخ جديدى از بازيگران و ديگر نيروها دستخوش دگرگونى شده است، اختلاف نظر علمى وجود دارد. برخى نويسندگان از «خداحافظى با دنياى دولتها» سخن مى‏گويند و بعضى تاكيد دارند كه دولتها مانند گذشته مهمترين بازيگرند. عده‏اى ديگر اشاره دارند كه طبعا كنش اين بازيگران در بعد (كميت) فراملى صورت مى‏گيرد. اين قضاوت نيز در ميان است كه اهميت نسبى بازيگران دولتى و غيره، بنا به مقتضيات، متفاوت ديده مى‏شود: تحت درجه‏هاى مختلف نفوذپذيرى مرزها و بسته بودن دولتها، دولتهاى ضعيف و قوى وجود دارند هم از نظر نيروى داخلى و هم نيروهاى خارجى. الت‏بينابين را كشورهايى مى‏سازند كه در آنها به علت فروپاشى نظام سياسى پيشين، آشفتگى راه يافته است; لذا «اتفاق دولتها» بايد براى تامين زندگى اجتماعى در آن كشورها دخالت كند (يا فكر مى‏كنند كه بايد دخالت كند.)

4-4. افزايش وابستگى متقابل و سعى در نظارت

بطور كلى سياست‏بين‏المللى را آن پهنه كنش انسانى دانسته‏اند كه در آن وابستگى متقابل و حاكميت ناكافى به ناگزير توام مى‏گردد. (41) اما وابستگى متقابل وزن تازه يافته است.

در عصر اطلاع‏رسانى ماهواره‏اى و موشكهاى دوربرد، زيان‏رسانى‏هايى امكان يافته‏اند كه سابق بر اين شناخته شده نبودند. از سوى ديگر واقعيت اين است كه هيچ ملتى بر روى زمين نمى‏توانست كيفيت تكنيك، پزشكى و رفاه خود را بدون بهره‏گيرى از اختراعها و توسعه‏يافتگى برون‏مرزى به پايه امروز برساند.

به‏رغم ارزيابيهاى مختلف نسبت‏به تعاملهاى فراملى در ارتباط كلى سياست جهانى، يك صفت‏بارز و انكارناپذير نظام بين‏المللى حاضر اين است كه دولتها بسيار كمتر از گذشته در پى مرزبندى منافع تعيين گرديده خويش در روابط با يكديگر مى‏باشند; بلكه وابستگى‏هاى رايج، موجب تبلور وابستگيهاى متقابل بسيارى گرديده است كه چشمگيرترين آنها وابستگيهاى اقتصادى است. گسترش روابط تجارى، نيازمند تقسيم كار بين‏المللى است كه خوداتكايى جوامع و دولتها را مى‏كاهد و آنها را در معرض تاثيرات وقايع جارى قرار مى‏دهد. «تجارت دور» البته ديرى است كه وجود دارد، با اين تفاوت كه قبلا از اهميت كمى در كاركرد شكوفايى اقتصاد بومى برخوردار بود و در روزگار پيشرفت صنعت كيفيت نوى به خود گرفت.

البته مفهوم وابستگى متقابل اين موضوع را تداعى نمى‏كند كه وابستگيها بايد خصلت متوازن داشته باشند; ارتباطهايى متفاوت وجود دارند كه تشكيل وابستگى متقابل را مى‏دهند، اما در بافت وابستگى دولتها به يكديگر، و در وابستگى ولت‏به گروههابه نحوه‏هاى مختلف و به ميزان متفاوت وابستگى وجود دارند. وابستگى متقابل ضمنا به اين معنى نيست كه نمى‏توان از ارتباطها رها گرديد، بلكه مساله اين است كه اين كار مى‏تواند شرايط دشوارى به همراه داشته باشد. از سوى ديگر، اين گونه [اهداف] همواره نيازمند فرايندهاى تلفيقى‏اند كه معمولا هزينه به همراه دارد.

علاوه بر آن، مسائلى پيش مى‏آيد كه دامنگير دولتهاى متعدد مى‏گردد و تنها در سايه عمل هماهنگ يا دست‏كم همخوان، از ميان برداشتنى‏اند. به عنوان مثال در مورد حفظ محيط زيست، بويژه در آلودگى آبها و نيروگاههاى اتمى، يا خطر [سوراخ شدن] لايه اوزن. حتى در اين مورد نيز لازم نيست كه خطرها و هزينه‏ها به نسبت مساوى توزيع گردد. ويژگى ناموزون ساختارهاى وابستگى متقابل، تصميم به اقدام هماهنگ را دشوار مى‏كند و در عين حال زمينه عمل مشترك مى‏گردد.

بنابراين، تصادفى نيست كه بر كوششهاى بين‏المللى در اين رهگذر افزوده مى‏شود تا وابستگيهاى متقابل هماهنگ گردند و بر پايه امكاناتى تنظيم شوند، نه اين كه به حال خود رها شوند.

مديريت اين وابستگيها، مدلها و روشهاى گوناگون دارد. از ميان آنها يك نمونه، رژيم (فرهنگ) رهبرد بين‏المللى است (42) كه عمل را در پرتو اصول و اهداف پذيرفته شده مشترك و طبق قواعد معين سازمان مى‏دهند، بى‏آن كه براى آن يك پيمان حقوق قومى در نظر بگيرند و بى‏آن كه يك ارگان بين‏المللى برايش تدارك بينند. از اين امكانات آن جا استفاده مى‏شود كه در تاسيس يك سازمان كاملا مجهز بين‏الدولى ناهماهنگى منافع پيش آيد. گفتنى است كه شمارى سازمان بين‏المللى به منظور تنظيم هماهنگ اين گونه همكاريهاى متقابل پديد آمده است.

مديريتى كه بهترين شكل پيشرفته فرادولتى در وابستگى متقابل را پيدا كرده، يكپارچگى (انتگراسيون) است كه در اروپا، بويژه پس از 1950، در پيش گرفته شده است. اين مديريت مبتنى بر آن است كه وابستگى مشروط به تعهد متقابل نبايستى به عنوان خطر، بلكه به عنوان موقعيت مساعد تلقى شود، بويژه زمانى كه تنظيم آن بر تعاون متكى باشد، شكلى اساسى براى توسعه رفاه و همبستگى گام به گام دولتهاى عضو است. بدين گونه در نظر است تا وابستگى متقابل، تا الحاق كامل بازارها و نظام پولى، بطور هدفمند بنا به هدفهاى رسما تعيين شده در سايه هنجارها و قواعد تعهد شده به پيش رود، ضمن آن كه با واگذارى وظايف برنامه‏ريزى، تصميم‏گيرى و اجرا به ارگانهاى خاص تقويت گردد. اين نظام در عين حال موظف است‏به توزيع عادلانه مزيتها و هزينه‏ها (گرفتاريها) عمل كند. در واقع چارچوبى براى فرايندهاى وصول به موافقت، كه به كرات پيش مى‏آيد، شكل مى‏گيرد كه البته پيچيدگى‏اش با توجه به هدفهاى مورد نظر و هنجارها تعديل مى‏گردد.

برخى توصيه‏كنندگان يكپارچگى اعتقاد دارند كه تركيب (التقاط) پايه اقتصادى ملل عضو، وحدت سياسى در پى خواهد داشت، البته نه به خودى خود و مستقيما، بلكه [به اين ترتيب كه] تركيب راه آن را هموار مى‏كند. بايد گفت كه مدل اروپايى يكپارچگى، در ديگر مناطق جهان نيز زمينه پيدا كرده است; از جمله به صورت تكاپو براى به وجود آوردن «بازار مشترك‏» يا مرحله مقدماتى آن همچون مناطق تجارت آزاد، يا وحدت گمركى بين دولتهايى كه مايلند با يكديگر پيوندهاى نزديكترى داشته باشند.

سرانجام جا دارد به يك پديده ديگر در افزايش وابستگى متقابل توجه شود، كه در منابع مربوط به موضوع بندرت ذكر شده است، حال آن كه براى اتفاق [و اتحاد] جوامع، متناسب و از لحاظ سياسى نيز داراى اهميت است: امكانات معطوف به گشودگى [باب] مهاجرت شهروندان يك جامعه يا ملت كه در اثر اجبار اقتصاد كشور خود، مجبور به مهاجرت مى‏گردند. در اروپاى غربى، مهاجرت عمدتا از كشورهاى مغرب [بزرگ عربى] به فرانسه نمونه‏اى شاخص است. در آلمان «كارگران مهمان‏» و فرزندانشان سكونت مى‏يابند و ايفاى نقش مى‏كنند. در انگلستان بسيارى از مسلمانان پاكستانى وجود دارند; بطور كلى در اروپاى غربى حدود دوازده ميليون اهل «امت‏» (مسلمان)، زندگى مى‏كنند. بناى سياست رسمى بر «يكپارچگى‏» اقليتهاى قومى يا فرهنگى است و ديدگاه «جامعه چند فرهنگى‏» مخالفت‏برانگيخته است. تا زمانى كه مهاجران به فرهنگ خودى احساس پايبندى مى‏كنند و ضمنا در زندگانى اجتماعى كشور ميزبان سهيمند، آنها عامل نوعى همبستگى خاص مى‏باشند.


4-5. تغييرات ساختار نظام و مختصات نيروها

تا نوامبر 1990 كه پايان درگيرى شرق‏غرب در پاريس اعلام گرديد، نظام قدرت و منافع بين‏المللى به ميزانى بالا دستخوش «قطبى بودن غير منعطف‏» بود و از «توازن در تهديد» سخن مى‏رفت. البته تلاشهايى نيز در جريان بود تا از خطر درگيرى بكاهد همچون نظارت بر تسليحات و رژيم تعهد. ضمنا متفقين مى‏كوشيدند تا تمام رويدادهاى سياسى حتى بيرون از حوزه قدرت خود را در سايه قدرتهاى تحت‏سركردگى خود، از طيف قدرت استراتژى رقابتى دو اردو به استفاده گيرند و تا سرحد امكان كشورهاى زيادترى را جلب اردوى خود كنند يا به قلمرو نفوذ خود درآورند. آنها همچنين كوشش داشتند كه از سازمان ملل به عنوان وسيله يا عرصه سياست مورد نظر خود بهره‏بردارى كنند.

پايان يافتن نظام قدرت فرادولتى كه از مسكو رهبرى مى‏شد و فروپاشى اتحاد شوروى، از يك سو زمينه‏اى شد براى يك نظام همكارى جهانى كه مى‏توانست فرصتهاى مساعدترى براى غلبه بر درگيريها و نيز حفظ امنيت‏بين‏المللى فراهم كند. وقتى كه دوران فلج كردن فعاليت‏شوراى امنيت‏با توسل به حق وتو از سوى بلوكهاى قدرتهاى روياروى پايان پذيرفت، چنان مى‏نمود كه سرانجام سازمان ملل اكنون مى‏تواند مسئوليت‏خود را نسبت‏به صلح در جهان اعمال كند. با قابليت عمل يافتن مجدد سازمان ملل، آن چنان كه در دومين جنگ خليج [فارس] (199091) به نظر مى‏رسيد، اميدهاى مشابه زمينه يافت.

در آمريكا اين نظريه به گوش مى‏خورد كه «پايان تاريخ‏» آغاز شده است، يعنى پايان مبارزه بين نظامهاى انديشه‏اى اساسا متخالف در اقتصاد، دولت و اجتماع: دموكراسى ليبرالى غربى على‏رغم تمام رقابتهاى قابل پيش‏بينى موفق از كار درآمد. (43) يك ايده مبتنى بر نوعى ساختار جهانشمول يك قطبى با اين امر همگونى داشت، به عبارتى، رهبرى جهانى آمريكا در تكاپو براى برپايى «نظم نوين جهانى‏» كه «در آن ملتهاى مختلف در امرى مشترك در كنار يكديگر قرار گيرند و به انتظارهاى كلى بشريت جامه عمل بپوشانند: صلح، امنيت، آزادى، و دولت قانون‏»، «برنامه‏اى كه در آن نقش رهبرى آمريكا بى‏چون و چرا باشد [...] ما آمريكايى هستيم: فقط يك وظيفه منحصر بفرد داريم [و آن اين كه] براى آزادى كار جدى انجام دهيم. چنانچه از عهده اين كار برآييم، آزادى تامين مى‏گردد». اين نظرى بود كه جورج بوش رئيس جمهور وقت آمريكا در برهه جنگ دوم خليج [فارس] اظهار داشت. (44)

واقعيت اين بود كه سقوط ميدان مغناطيسى دو قطبى شرق‏غرب منجر به پيش آمدن مسائل و درگيريهاى جديدى گرديد كه به صحنه سياسى در پاره‏اى مناطق به نحوى مؤثر تعين دادند.

اروپا كه سالها از جنگ بركنار مانده بود چون كه هرگونه درگيرى مسلحانه در آن با خطر جنگ هسته‏اى ارتباط داشت‏بار ديگر قاره‏اى شد كه در آن جنگ آغاز گرديد. در 1989 برژينسكى به خطر بالكانى شدن اروپاى شرقى توجه داد; او همچنين به خطر «لبنان شدن‏» اتحاد شوروى اشاره كرد كه مى‏توانست پيامد احياى ملى‏گرايى باشد. (45)

در واقع از يك سو تضادهاى ملى نشو و نما يافتند و نظامهاى سياسى را گرفتار بى‏ثباتى كردند، آن هم نه فقط در اروپا. حاصل، اين كه رؤياى «نظم نوين جهانى‏» بسرعت رنگ باخت. اين بويژه وقتى روشنتر شد كه نمى‏شد از «اتفاق‏» دولتها براى جلوگيرى از تجاوز چندان سخن گفت. تن در ندادن تجمع دولتها به واكنش در مقابل اعمال فزاينده خشونت جنگى در يوگسلاوى سابق، موجب سرخوردگيهاى جدى شد. غم‏انگيزتر آن كه خود عمل جنگ پيوسته بر بربريتش مى‏افزايد، در حالى كه دولتهاى جهان به آن نگاه مى‏كنند. نتيجه اين كه فرصتهاى آشتى دائما از دست مى‏رود. اين نيز مزيد بر علت‏شد كه نيروى بزرگ رزمنده‏اى را كه سازمان ملل سرانجام از واحدهاى ناتو به آن سامان گسيل داشته است، و علاوه بر آن «نيروى واكنش سريع‏»، همواره كوشيده‏اند تا نظر مبنى بر دخالت وسيع نظامى در رابطه با محاصره سارايو و يا كلا براى قبولاندن يك نوع آمادگى براى صلح را به عنوان بى‏معنى (دروغ) بودن، نادرست جلوه دهند. (اين كه آيا اصولا به يك آرامش واقعى منجر خواهد شد جاى بسيار ترديد است. چند سال پيش امكان داشت‏با يك اقدام قاطع سازمان ملل كه بنا به منشور خود به آن موظف مى‏تواند باشد بتوان چشم‏انداز موفقيت‏آميزترى را پيش روى داشت).

پيامد اين پيشرفتها را هنوز به دشوارى مى‏توان پيش‏بينى كرد: آرمان همبستگى دولتهايى كه به صلح و عدالت در مقابل تجاوزگران پايبندند يكى از انديشه‏هاى بنيادى سازمان ملل كه در 1945 تاسيس گرديد اكنون بى‏اعتبار شده است. منشور سازمان ملل به هر قربانى تجاوزى حق داده است كه در صورت ترديد يا بر كنار ماندن همبستگى بين‏المللى از خود دفاع كند. اما با توجه به اين حق (كه بنا به بند 51 منشور سازمان ملل «حق طبيعى‏» است)، عملا به قربانيان تجاوز اجازه استفاده از آن نيز داده نشد (به سبب استمرار ممنوعيت صدور اسلحه به طرفين جنگ بدون توجه به اختلاف عظيم بين تجهيزات نظامى دو طرف). به عبارت ديگر; ناهمگنى ميان درخواستهاى عدالت‏بين‏المللى و رفتار نه تنها دولتها، كه حتى سازمانهايى كه مى‏بايد صراحتا به عدالت‏بين‏المللى خدمت كنند، به گونه‏اى غم‏انگيز آشكار گرديده است. معناى اين نه تنها سلب اعتماد از سازمان ملل، بلكه تشجيع نظرى است كه مطابق آن تنها چيزى كه در سياست‏بين‏المللى به حساب مى‏آيد، قدرت و منافع بى پرواى قدرتهاى بزرگ است. «عدالت‏»، «امنيت‏بين‏المللى‏» و مفاهيم نظير آن، تنها براى آن هستند كه طبيعت موضوع را توجيه و پنهان كنند.

رقابت [بر سر] قدرت در پهنه جهان، حتى پس از فروكش كردن تضاد شرق‏غرب، سير خود را ادامه داده است‏بويژه در ابعاد اقتصادى. حكومتهاى بسيارى از كشورها، به خاطر رفاه مردم خودى و واپس نماندن از مسابقه، در تكاپوى نوسازى اقتصاد خود هستند و در اين روند داراى قوانين اساسى و شناخت كاملا متفاوت مى‏باشند. اغلب اين احساس به آدمى دست مى‏دهد كه مبارزه سنتى [بر سر] قدرت سياسى، بين دولتهاى منطقه يا سراسر جهان، در پهنه اقتصاد جريان مى‏يابد و مساله آن ثبات سياسى است كه بايد از طريق بهبود شرايط زندگى شهروندان يك كشور انجام گيرد، كه در طى آن ضمنا پيش نيازهاى قدرت سياسى مد نظر است. در اين رهگذر «قدرت‏» يعنى فرصت‏براى به دور ماندن از نفوذ يا فشار اقتصادى ديگران، و به نوبه خود فشار آوردن بر ديگران.

در اين مورد كار به تشكيل ائتلافها و بلوكها، و مذاكره بر سر رژيم اداره رسيده است. نمونه‏هاى برجسته اخير آن كنفرانسهاى تجارت جهانى ("UNCTAD") در ابعاد جهانى و دورهاى مذاكره بر سر «گات‏» ميان بلوكهاى جهان صنعتى (به اصطلاح «مذاكرات اروگوئه‏» اخير). در اين نشستها نيز ناهمنوايى بين مختصات قدرت و آرمانهاى بين‏المللى چشمگير بود.

عنصر ديگر در اوضاع بين‏المللى وضعيتى است كه هنگام اشاره به افزايش بازيگران فراملى بين‏المللى عنوان شد: فزونى عمليات غير قانونى در سطح فراملى كه به شكل فعاليتهاى مافيايى سازمان يافته اعمال مى‏گردد، همچون گوناگون‏ترين انواع دزدى تا اخاذى پول از محل تجارت انسان و تا به راه انداختن «بازارهاى سياه‏» ميان مرزى براى مواد مخدر، اسلحه و مواد راديواكتيو، كه به آنها همكارى گروههاى تروريستى بينامرزى نيز اضافه مى‏گردد. يك دنياى زيرزمينى دنياى معارض در مقابل نظامهاى سياسى استقرار يافته، بويژه در برابر دولتها و سازمانهاى بينادولتى سر بر مى‏آورد كه خود را از هر گونه نظارت متصديان قانون و مسؤول نسبت‏به زندگانى صلح‏آميز و مرفه، بركنار مى‏دارد. پراكندگى در سياست‏بين‏المللى و تضعيف برخى دولتها باعث پديد آمدن «درز و خلا» شده كه در خدمت تركيبى از انرژى جنايى و عقل معاملاتى (46) قرار مى‏گيرد كه با فعاليتهاى معاملاتى قانونى و غير قانونى در پيوند است. حكومتها و دستگاههاى انتظامى در مقابل اين سازمانها اغلب احساس ناتوانى ناآمادگى مى‏كنند; احساس ناامنى در افكار عمومى كشورها افزايش مى‏يابد. به همه اين نگرانيها، نگرانى نسبت‏به فعاليتهاى روزافزون و موفقيت‏آميز فساد مالى گروههاى جنايى، عاملان اقتصاد در امور مالى، در نيروهاى انتظامى و قضايى و نيز در عالم سياست، بعنوان مساله شده است. كارشناسان راه چاره را در تقويت همكارى بين‏المللى به منظور مبارزه با بزهكارى مى‏بينند. (47) به مناسبت‏بزرگداشت پنجاهمين سالگرد بنيادگذارى سازمان ملل، فرصتى پيش آمد تا از دولتها خواسته شود كه براى مبارزه مشترك عليه بزهكارى به موافقتى وظيفه‏آور برسند.

امروزه در سراسر جهان، انسان با پديده‏اى روبروست كه در گذشته در محدوده نظامهاى حكومتى منفرد وجود داشت: از يك سو با قدرت شاهزادگان (امراى) جماعتها و هياتهاى سياسى دولتى و از سوى ديگر با گروههاى بزهكار و باندهاى راهزن كه تحت‏شرايط عوامل ضد اجتماعى بخوبى سازمان يافته مى‏باشند. اروپاى غربى اين موضوع را با نگرانى تلقى مى‏كند. البته در اين رهگذر يك تصوير بدرستى گزيده از وقايع تاريخى در كار است; تاريخ‏نويسان به ما مى‏گويند: صلح و نظم چنانچه جستجو شود، مى‏بينيم كه در قرن نوزدهم بود كه آن را به عنوان وضعيت عادى دولتها به شمار مى‏آوردند. اما اين نگرش قرن نوزدهمى يك نگرش بسيار غير تاريخى است. (48)

اما وقتى در گذشته انسان با حكومت‏سلطنتى يا دولت، و امروز اجتماع دولتها با سازمانهاى بين‏المللى خود باندهاى راهزن سر و كار دارد، انسان به ياد كلام آگوستين مى‏افتد: مگر ثروتمندان بى‏پروا نسبت‏به عدالت، سواى باندهاى بزرگ راهزن مى‏باشند. (49) بنابراين، سؤال در باب عدالت در نظام بين‏المللى با توجه به نكات ذكر شده، فوريت‏بيشتر پيدا مى‏كند.

4-6. حضور اديان

امروزه مختصات قدرت و منافع بين‏المللى از بسيارى جهات، بيشتر به صورت يك بى‏نظمى جديد بين‏المللى جلوه مى‏كند; (50) البته يك پديده ديگر نيز در تصوير اقعيت‏بين‏المللى سهم دارد: اديان به نيروها و بازيگران نوع خود در ميدان تعامل پهناور اجتماعى و سياسى تبديل شده‏اند، تا بدان جا كه دنيازدايى را به منزله يك واقعيت‏شاخص اجتماعى قرن بيستم دانسته‏اند. (51)

مفسرانى هستند كه اين را با نگرانى برانداز مى‏كنند. ژيل كپل به كتاب خود، در وصف فعال شدن سه دين توحيدى، عنوان «انتقام خدا» داده است: نمايندگان دين‏باورى سخت‏گير به نام خدايى كه به او باور دارند، دست‏به تعرض دفاعى زده‏اند پس از آن كه صدها سال تحت تاثير جريان تجدد و دنيوى شدن زندگى در موضع دفاعى قرار داشتند. البته اشاره شده است كه در بوديسم و هندوئيسم نيز حس شناخت‏سياسى و بسيج وجود داشته است. در اروپا،بويژه اروپاى غربى، احساس آن است كه اين امر نشانه درگيريهاى نو در مقابل مبانى فكرى، حقوقى و اجتماعى دولتى است. در مواردى آن را ناشى از مسائل سياسى داخلى مى‏دانند. براى مثال درگيرى بر سر حق سقط جنين، يا آن چنان كه اخيرا در آلمان باواريا در مورد اين سؤال پيش آمده، كه: آيا اين كه مجسمه مسيح مصلوب در كلاس مدرسه آويخته شود، مجاز است‏يا لازم؟

البته اين نكته، يك بعد بين‏المللى نيز دارد. چند سال پيش ساموئل هانتينگتون به نحوى چشمگير در مقاله خود در فارن افرز تحت عنوان «درگيرى تمدنها» به آن پرداخت. (52)

هانتينگتون در نوشته خود همواره از نگرش مسلط در سياست جهانى، كه نام نوعى «ميدان تعامل دولتهاى ملى‏» به خود گرفته است، انتقاد مى‏كند. به گفته او در دوران جنگ سرد، گروههاى «جهان اول‏»، «جهان دوم‏» و «جهان سوم‏» صحنه را آراستند; از ميان رفتن اين گروهها را نبايد به معناى بازگشت‏يك نظام دولتى گسترده بر سراسر جهان دانست. جهان به همبستگى مى‏گرايد، اما عمدتا به همبستگى تنگتر در چارچوب مناطق فرادولتى جهانى. از پيوند هويتهاى ملى كاسته مى‏شود; همين امر در مورد ديگر پيوندها نيز روى مى‏دهد. آن گاه دين، خلا پديد آمده بر فراز هويت جماعت‏ساز را جبران مى‏كند. اشتراك متفاوت فرهنگى‏دينى، تفاوتى مهمتر و اساسى‏تر از تفاوت ايدئولوژيكى‏سياسى يا قانون اساسى حقوقى مى‏شود.

اين در اروپا، آنجا بروشنى پديدار مى‏گردد كه مرزهاى درگيرى گذشته شرق غرب جاى خود را به مقابله مسيحيت غربى، ارتودوكسى و اسلام داده است.

از اين ديدگاه مى‏توان فهميد كه چرا در جهان اسلام نه تنها عليه امتناع چند ساله غرب از كمك به قربانيان تجاوز در بوسنى و هرزگوين كه دست كم به آنها حق دفاع از خود داده شود شورش روى مى‏دهد، بلكه اين نظر نيز زمينه مى‏يابد كه بار ديگر يك جنگ صليبى عليه معتقدان به اسلام سازمان داده مى‏شود كه اين بار ابتكار آن در دست ارتودوكسهاى صرب است و مسيحيت غرب (غرب مسيحى) نيز دست كم بر آن چشم مى‏پوشد (اين نيز كه كرواتهاى كاتوليك قربانى پيگردها و ستمهاى صربهايند، كمتر طرف توجه است). ناگزير اين سؤال مهم پيش مى‏آيد كه آيا اصولا شهروندان بوسنى هرزگوين مشمول عدالت مى‏شوند يا خير.

عواقب مساله وقتى روشن مى‏شود كه بدانيم، صاحب‏نظران، هم در غرب و هم در شرق، پيش‏بينى مى‏كنند كه درگيريها و جنگهاى آينده، الگوى بوسنى را خواهند داشت. (53)

4-7. بى‏عدالتى بين‏المللى به عنوان چالش

ديده مى‏شود كه مساله تنها بر سر موضوع سياست قدرت نيست، بلكه چشمداشت‏به عدالت نيز در ميان است.

غرب در سالهاى گذشته همواره بر حقوق بشر توجه و تاكيد داشته و آن را مهمترين شرط عدالت دانسته است. ضمنا يك پيشرفت‏بزرگ در آن ديده مى‏شود كه در مقابل نقض مكرر حقوق بشر، اصل عدم دخالت در امور داخلى ديگر دولتها اعتبار خدشه‏ناپذير خود را از دست مى‏دهد. همان گونه كه در اجلاس كنفرانس امنيت و همكارى اروپا بطور كلى تصديق شده است: پشتيبانى از حقوق بشر در خدمت قانون اتفاق دولتهاست، امرى كه در عين حال در خدمت انسانيت و عدالت كامل است. اعلاميه همگانى حقوق بشر در همان سال 1948 حقوق هر فرد انسانى بر زندگى، آزادى و امنيت‏شخصى را به حقوق اساسى بنيانى ارتقاء داده است. هر فرد بدون توجه به نژاد، رنگ، جنس، زبان، دين، اعتقاد و نسبت ملى يا اجتماعى و يا هر وضعيت ديگر، از اين حق برخوردار است. در ضمن خاستگاه سياسى، حقوقى بين‏المللى هر كشور يا منطقه نمى‏تواند توجيه‏كننده تبعيض در اين باره باشد. (54) اصولا وقتى مى‏تواند براى دخالت وسيع دولتهاى مشترك، محلى وجود داشته باشد كه قبل از هر چيز اين حقوق بنيادى بطور پيوسته و گسترده نقض گردد;عمدتا آنجا كه خطر همنوع‏كشى در پيش است‏يا حتى اعمال مى‏شود. (55) جايز شمردن اين گونه رفتارها اقدامى است عليه هنجارهاى بنيادى عدالت.

شكاف ژرف بين اصول و هنجارهاى اعلام شده‏اى كه به عنوان وظيفه تاكيد شده‏اند از يك سو، و عمل سياسى از سوى ديگر تصادفى نيست. توجه به برگرداندن اصول و هنجارها به عمل سياسى واقعى هماهنگ دولتها، در دست‏سازمانها تمركز يافته است و به دستورهاى اراده‏ساز پيوند پيدا كرده است كه چنان مى‏نمايد كه به منافع برخى دولتهاى خاص بيش از حدى كه ضوابط عدالت‏بى‏طرفانه ايجاب مى‏كند امكان داده شده است. اين امر به خودى خود تعجب‏آور نيست. از بينشهاى اساسى و عادى در هزاران مساله نظريه سياست‏يكى اين است كه در شرايط معمولى، مراقبت از عدالت‏با امعان نظر به توزيع قدرت موجود صورت مى‏گيرد (به سخن ارسطو، حتى در مساعدترين شرايط از لحاظ عملى قابل انتظار، قانون اساسى يك نظام سياسى، منافع اليگارشى را نيز در بر مى‏گيرد). اما آن كس كه نسبت‏به انسانيت و عدالت احساس مسؤوليت مى‏كند، نبايد به آن تن دهد، بويژه وقتى كه منافع قدرتمندان با توسل به قهر نيز به كرسى نشانده مى‏شود، ضمن آن كه بى‏توجهى به حقوق اوليه زندگانى ضعيف‏تران و بى‏قدرتان طبيعى تلقى مى‏شود تا منافع صاحب قدرتان بطور محسوس خدشه‏دار نگردد، به‏رغم آن كه اين نكته، مصداق نظام بين‏المللى است، و نشانه‏هاى محرزى از آن حكايت دارد، (56) بايد به اتفاق تمام نيروهاى خوش‏نيت اقدام به دگرگونى آن كرد.

5. اصول و چشم‏اندازهاى مسيحى

5-1. جايگزينهاى بنيادى

اديان و عمدتا معتقدان و رهبران جماعتهاى باورمندى كه خود را در پيشروى يك خداى عادل و رحيم مسؤول مى‏دانند، در برابر چالشى قرار دارند كه از آن سخن رفت.

اشاره‏هاى ياد شده در بالا مبنى بر يادآورى اين كه سخت‏ترين درگيريها در حال، و محتملا در آينده در مقابله فرهنگها شكل مى‏گيرند، كه هويت و پيوستگى خود را از تعلق خود به سنتهاى اديان بزرگ اخذ مى‏كنند، به مسائل (مورد نظر ما) وزن و حدت بيشترى مى‏دهد. بنابراين جماعتهاى دينى مانند مسيحيان و مسلمانان، خواسته يا ناخواسته، درگير برخورد عقايد و آراء سياسى‏اى هستند كه داراى اهميت جهانى است.

به همين سبب مسؤوليتشان نسبت‏به آينده بشريت‏خطير است. اين چيزى نيست كه تنها معتقدان به دين به آن واقف باشند، بلكه آنها كه از آن فارغند نيز از آن آگاهى دارند. اين سؤال كه خداوند در اين شرايط تاريخى از آنها چه انتظارى دارد، بايستى موضوع تامل جدى و فوق‏العاده گردد.

يكى از تصميمهاى مهمى كه بايد بگيرند اين است كه آيا در وضع كنونى به «درگيرى تمدنها» كشيده شوند و احيانا به آن دامن بزنند، چون كه اين تمدنها در واقع خود تجليهاى اجتماعى و فرهنگى ايمان آنها هستند، يا اين كه آنها به عنوان نشانه تفكر برادرى خدا داده انسانها بكوشند به مقابله با پويايى اين درگيريهاى بين‏فرهنگى برخيزند بدون توجه به دشواريهايى كه مى‏تواند در پى داشته باشد.

در صورتى كه آنها ارتباطى ميان چنين تصميمها و بى‏عدالتى آشكار موجود در دنيا نبينند به دشوارى مى‏توان يكى از اين دو تصميم را توجيه كرد. تنها در صورتى كه آنها كوشش براى درگذشتن از ميراث به جاى مانده تاريخ براى گسترش جهانى عدالت (و تمركز نيروهاى خودى عليه بى‏عدالتى) را به خاطر خدا، براى آسودگى و شرافت انسانى ضرورى بدانند چنين تصميمى قابل توجيه خواهد بود.

مساله اين است كه آيا جماعتهاى ايمانى به سنتهاى جنگ صليبى و درگيريهاى اعتقادى قهرآميز با يكديگر بگروند، يا اين كه به امكانات خدمت مشترك به يكديگر براى صلح و عدالت روى آورند، زيرا اين طريقه با اراده خدايى همخوانى بيشتر دارد. براى انديشيدن درباره اين وجوه، جا دارد كه مؤمنان نظرات سنتى آموزه خود را كه مى‏تواند در تصميم‏گيريهايى كه با آن مواجهند مؤثر باشد از نو مطرح كنند.

در خاتمه، اين نكته سازنده مى‏نمايد كه در اين باره گفت و شنودى فراهم آيد تا بتوان به ميزان اشتراك آموزه‏ها و نظرگاهها پى برد و تشخيص داد كه تا چه اندازه مى‏توان از آن مبانى استوار، راهى براى يك تعهد مشترك در راه عدالت‏بين‏المللى استنتاج كرد.

از نظرات مسيحى، نكات زير در باب مساله حاضر وجود دارد.

5-2. در باب ديدگاه كاتوليكى

نمايندگان دفتر آموزشى كليساى كاتوليك سالهاست كه با مسائل بين‏المللى درگيرند. پيامد اين اشتغال در يك رشته اسناد، نگاشته شده است، از جمله در دستورهاى آموزشى پاپ و اسناد شورا.

آيين جديد كاتوليك كه از سالهاى آخر قرن نوزدهم سرآغاز گرفته است معمولا درگيرى لئوى سيزدهم با به اصطلاح «سؤال اجتماعى‏»، كه در دستور آموزشى «پديده‏هاى نو» (1891) آمده، را آغاز اين تحول مى‏دانند. چيزى نمى‏گذرد كه اين مسائل با توسعه يافتن چشم‏انداز روابط بين‏المللى مواجه مى‏شود. البته لئو سيزدهم در آن زمان هنوز جهان دولتى اروپا را مد نظر داشت; اين هنگامى است كه او در نوشته‏اى از سال 1894 با نگرشى انتقادى تذكر مى‏دهد كه اروپا «در يك صلح تصورى‏» زندگى مى‏كند; بدگمانى، مسابقه تسليحاتى، جاه‏طلبى و چشم و همچشمى گسترش پيدا مى‏كند و امنيت همگانى با خطر روبرو شده است. از سوى ديگر، «آگاهى نسبت‏به برادرى انسانها هيچ گاه چنين مقام نازلى در دلها آنچنان كه امروز نداشته [...]»; كاش راههايى براى از ميان بردن اين نايگانگى وجود داشته باشد. چند سال بعد، پاپ بنديكت پانزدهم ضمن تجربه نخستين جنگ جهانى در خطابه خود "Dei Pacem" براى صلح خدايى (1920) مسائل تثبيت صلح نو حاصل شده را ذكر مى‏كند و اظهار اميدوارى مى‏كند كه دولتها به يك اتفاق برسند تا مانند يك خانواده، مشتركا رشد كنند، از آزادى يكديگر حمايت كنند و نظم جامعه بشرى را حفظ نمايند. ملتها بايستى با روح عدالت‏به يك اتحاد پايا بپيوندند. (57) چند سال بعد، تمركز بر صحنه اروپا از بين مى‏رود: پيوس يازدهم شكايت دارد كه بزودى پس از جنگ اروپا، درگيرى در خاور نزديك سر مى‏گيرد، و ستيز و تنفر بين‏المللى از مردم سلب آرامش مى‏كند، چون كه امتياز استثمار، انسان را رنج مى‏دهد يا به باور رنج‏بردن ميدان مى‏دهد. ناكامى در كوششهاى معطوف به تفاهم بين‏المللى، نگرانى از جنگ را دامن مى‏زند.

قهر باعث‏شده است كه ترحم و خير سركوب شود، و لذا مردم نسبت‏به يكديگر بيگانه شوند و خصمانه برخورد كنند، و درصدد سركوب يكديگر برآيند. «مليت‏گرايى افراطى‏» منافع خود را برتر از حقوق مى‏شمارد. (58)

تمام اين اظهارات صريح يا تلويحى گوياى آنند كه صلح و عدالت‏بين ملتها به عنوان ثمره يك وحدت اعتقادى مسيحى ايجاب مى‏كند كه در راه آن تكاپو شود.

نظرهاى نو و نه صرفا تاكيدى از زمان تصدى پاپ ژان سيزدهم به ميان آمد; بخشنامه درباره نوترين گرايشهاى زندگانى اجتماعى و تربيت (تعليم) در پرتو آموزه مسيحى، در سال 1961 صريحا تاكيد دارد كه معيارهاى عدالت و خرسندى نيز بايد در باره اشتراكات انسانى به كار رود، يعنى با توجه به كشورهاى متفاوت و برخوردار از توسعه‏يافتگى اقتصادى و اجتماعى مختلف و متفاوت. (59) تضاد بين جوامع مرفه و جوامع در وضعيت اضطرارى، يكى از بزرگترين مسائل (وظايف) زمان ماست. تعديل گرفتاريها و [رسيدن به] توسعه لازم است، ولى بايد در عين حال، خود ويژگى و سنت كشورهاى رو به توسعه در نظر گرفته شود. كشورهاى پيشرفته بايد از تحميل سبك زندگى خود به كشورهاى نيازمند توسعه خوددارى كنند، بويژه بايد از آن پرهيز كنند كه «در مناسبات سياسى كشورهاى دريافت‏كننده كمك به سود خود اعمال نفوذ كنند و به داعيه‏هاى سلطه‏طلبانه خود جامه عمل بپوشانند. اين كار معنايش تسلط استعمارى است و صلح جهانى را تهديد مى‏كند. (60)

بخش ديگر سخنان پاپ مزبور به همكارى فرادولت مدنى در يك ارتباط فراگير اختصاص يافته است. براى ضرورت آن همكارى با اشاره به وابستگى متقابل و فزاينده ملتها، چنين استدلال شده است; «از اين رو هر مساله نسبتا مهم... در حوزه دانش، تكنيك، اقتصاد، جامعه، سياست و يا فرهنگ غالبا فوق امكانات يك كشور به تنهايى قرار دارد و بيشتر در يك پيوند بين‏المللى و حتى سراسر جهانى است. جوامع متفرق [.. .] قادر نيستند به تنهايى مسائل خود را آنچنان كه ايجاب مى‏كند، حل كنند; آنها متكى به آنند كه «به يكديگر كمك كنند و متقابلا تكميل شوند [...] از همين رو نيز نيازمند به تفاهم و همكارى عاجل هستند». (61) البته اين كار به آسانى تحقق‏پذير نيست، زيرا بدگمانى متقابل و لذا فقدان يك نظام حقوقى مورد تاييد همگان مانع از آن است. واژه عدالت و معادلهاى آن در دهانهاست، ولى از آن، اغلب امور متفاوتى فهميده مى‏شود; گاهى مدعى مى‏شوند كه قهر تنها وسيله تامين حقوق و منافع خودى است. در مقابل آن، مى‏خواهند كه قوانين آنچه حقيقت‏دار و عادلانه است‏به رسميت‏شناخته شود و چشمداشتهاى معنوى و اخلاقى نسبت‏به غير خود اولويت‏پذير گردند; طبعا بنيان نظام حقوقى (حق)، خود خداست. (62)

آموزه اجتماعى كليسا به عنوان جزء متشكل آموزه مسيحيت در مورد انسان، معتقد است كه انسان بايد حامل، آفريننده و هدف نهادهاى اجتماعى باشد. زيرا به حكم ركت‏خود در همراهى با همنوعان خويش، مستعد و شايسته نظم عالى‏تر مى‏باشد خاصه اين كه [انسان] بطور فطرى داراى احساس دينى است. چند سال پس از انتشار "Mater et Megistra" (خالق و آموزگار) ژان بيست و سوم آموزه در عدالت و صلح را به همراه بخشنامه (Pacem in Terris) (صلح براى زمين) در باره نظام بين‏المللى اعلام داشت كه مخاطب آن تنها مسيحيان نيستند، بلكه توصيه‏اى است‏به «تمام انسانهاى نيك اراده‏».

او صراحتا بر شان شخصى، و حقوق بشر مشتق از آن تاكيد مى‏كند; البته اين نكات را، در پرتو آموزه مسيحى انسان و جامعه، به نحوى ديگر و فراگيرتر تقرير كرده است تا آنچنان كه در سنت دنيايى‏ليبرالى كه عادتا پيش مى‏آيد. علاوه بر اين، وظايف اخلاقى در برابر آنها نهاده شده‏اند تا شان حقوقى به حقوق داده شود، و طبعا قدم اول بر پايه اعتقاد خودى، استوار شده تا اين كه قضاوت و وقوف به وظيفه شخصى بتواند صورت گيرد و نه بر مبناى عمدتا اجبار و فشار.

پاپ پس از ذكر حقيقت، عدالت، عشق و آزادى به عنوان اصول همزيستى انسان و ذكر آموزه اتفاق و ترتيب مرجعيت‏سياسى قدرت اعلى معطوف به رفاه همگانى (كه از آن نتايجى براى سهيم شدن شهروندان در زندگى سياسى نيز مشتق مى‏شود)، در اين سند به نظام بين‏المللى نيز مى‏پردازد: به اين مطلب كه ملتها در مناسبت‏حق و وظيفه با يكديگر سلوك داشته باشند. اين آموزه‏اى است كه ديرزمانى است پاپ آن را تدوين تقرير كرده است. قانون اخلاقى طبيعى كه ناظر بر روابط ميان يكايك شهروندان است، بايستى مناسبات بين گروههاى سياسى را نيز هدايت كند. (63)

(از اين آموزه‏ها) نتايج زير حاصل مى‏شود: از جمله اين كه عدالت‏بين‏المللى، حقوق دولتها را براى بقا و توسعه به رسميت مى‏شناسد; پيشبرد امتياز خودى در صورتى كه به اعمال بى‏عدالتى به ملل ديگر بينجامد و يا زحمت ناحق توليد كند، به معناى نقض حقوق انسانى است. آن جا كه بين گروههاى سياسى تضاد منافع بروز مى‏كند، راه برطرف كردن آن در توسل به قهر اعمال سلاح و فريب و تزوير نيست، بلكه بايد با تفاهم متكى بر تشريح عينى يا راه حل بى‏طرفانه حل شود. توجهى خاص به مسائل اقليتها شده است.

بين رفاه همگانى دولت و خانواده بشريت پيوندى نشان داده شده كه از آن، تكليف مبتنى بر اتفاق همبسته مستفاد مى‏شود. يك بخش بخصوص مفصل آن به روابط بين يكايك دولتها و اتحادهاى فرادولتى اختصاص داده شده است; (64) در آن نكات، بخشنامه‏ها گسترش پيگير يافته است. اين نكات، در لزوم همبستگى براى همكارى بين‏المللى و البته پيش از آن در آموزه تقرير يافته براى همنوايى در رفاه همگانى و مرجعيت (اقتدار) عالى سياسى ذكر گرديده است. رفاه همگانى ايجاب مى‏كند كه عدالت دامنه‏دار تحقق پذيرد، كه عدالت توزيعى نيز بدان تعلق دارد. اجراى اين دالت‏بايد به يك مقام صلاحيتدار واگذار گردد كه فوق ذينفعان جزئى مى‏باشد. البته منافع دولتهاى منفرد نيز در مقياس جهانى، خصلت منافع جزئى خاص دارد. در اين مورد دولتهاى متعلق به مجريان اين منافع را بايد با توجه به روابطشان با به اصطلاح «عدالت مبادله‏اى‏» (كموتانيو) به اين امر مكلف كرد. اما همان گونه كه در جماعت‏سياسى مرسوم است، توجه به رفاه عمومى را بايد فردى كه در آن تخصص داشته باشد به عهده گيرد; در آن صورت به «عدالت توزيعى‏» نيز توجه خواهد شد و اين نكته بطور مشابه در مورد اشتراك سياسى ملتها نيز مصداق پيدا مى‏كند. در زمانهاى پيشين كه دولتهاى متفرق (منفرد) چندان بستگى‏اى با يكديگر نداشتند چون اقتصاد ملى آنها چندان با يكديگر درنياميخته بود هنوز امكان داشت كه حاكمان بتوانند با مدد ديپلماسى سياسى، مذاكره و تصويب پيمانها و قراردادها، درخواستهاى رفاه همگانى و فوق ملى را به نحو ارضاكننده‏اى ملحوظ دارند. (65) (به سخن ديگر: مى‏شد اين مسائل را در فضاى «عدالت مبادله‏اى‏» رسيدگى كرد). امروز بنا به گفته پاپ ژان بيست و سوم ديگر، مسائل بدان گونه از پيش پا برداشتنى نيستند. چرا كه رفاه عمومى فراملى، «مسائلى پيش مى‏آورد كه مربوط به تمام ملتهاى جهان مى‏شود. و از آنجا كه اين مسائل [...] تنها مى‏تواند به دست‏يك مرجع (اقتدار) اجتماعى حل گردد كه قدرت مجاز، ساختار و وسايل آن چنان وسيعى [در اختيار] داشته باشد كه قابليت فعاليت (عمل) آن كه در خدمت عدالت توزيعى قرار دارد شامل سراسر كره زمين گردد. اين به معناى آن است كه بايد يك مرجع (اقتدار) سياسى فرادولتى تشكيل گردد». (66)

طبيعى است كه چنان مرجعى بايستى در سايه موافقت ملتها به وجود آيد و نه از راه تسلط قهرآميز. درخواستهاى مذكور را تنها يك مقام مسؤول صالح مى‏تواند به اجرا درآورد كه بى‏طرف باشد، و لذا تنها نسبت‏به رفاه همگانى احساس مسؤوليت كند. بطور مشخص يعنى اين كه: او مجاز نيست‏بطور جانبدارانه، نماينده دولتهاى مقتدر بوده يا حتى وابستگى به يك ملت داشته باشد. سمت‏يابى به رفاه همگانى آن است كه بطور اخص با موضع تصديق و دفاع از حقوق شخص انسان به آن بپردازد.

تقسيم و مرزبندى صلاحيتها و مجوزها بين يكايك دولتها و مرجعيت كلى بايستى بنابر اصل همبستگى تنظيم گردد، بدين گونه كه تنها آن وظايفى بايد در سطح فراملى حل شوند كه حل آنها برون از توان دولتهاى منفرد است.

پاپ ژان بيست و سوم به تذكرات بنيادى بسنده نمى‏كند; او نتايج‏سياسى مشخصى را نيز تقرير مى‏كند: تاسيس سازمان ملل (1945) و تصويب اعلاميه عمومى حقوق بشر، گامهايى در راستاى صحيح بودند، ضمن آن كه در مورد برخى از بخشهاى عناصر متشكل اعلاميه حقوق بشر ايرادهايى نيز وجود دارد. البته بايد گفت كه سازمان ملل از نظر ساختار و وسايل صلاحيتى، متناسب و (پاسخگوى) حل درخواستهاى مطروح، آن چنان كه وسعت و اهميت مسائل ايجاب مى‏كند، نيست.

در فصل ديگر، مسيحيان كاتوليك فراخوانده شده‏اند كه مؤكدا با ديگر باورمندان، در هر جا كه معقول مى‏نمايد در راه تحقق نيازمنديهاى اقتصادى، اجتماعى و سياسى رفاه عمومى، صادقانه همكارى كنند با صداقت‏به اعتقادات خود و نه با تشخيص منافع خود. (67)

در اين ميان آموزه كليسايى درباره نظام بين‏المللى عادلانه از برخى جهات تدقيق يافته و تحول پذيرفته است. بسيارى از اظهارات تقريريافته، بويژه به دست دومين شوراى واتيكان تاييد گرديدند. به عنوان مثال، سند ياد شده: [تحت عنوان]: " Gaudium et spes" (شادى و اميد). مرور مفصل بر آن مى‏تواند اطلاعاتى [در موارد زير] به دست دهد: فرضا در باب تضادها و نقض توازن در درون دولتها و بين ملتها، درباره شقهاى متناوبى كه در دنياى مدرن در برابر انسانها، گروهها و ملتها قرار گرفته است و نيز درباره در پيش گرفتن راه برادرى و همبستگى يا راه تنفر و دشمنى. (68)

آموزه پاپ در مورد ضرورت تشكيل يك مرجع فراملى و بى‏طرف، كه همه آن را به سميت‏شناخته باشند و نسبت‏به رفاه همگانى و صلح مسؤول باشد، مطرح شده است. اتفاق ملتها بايستى به خود سازمان دهد و سامانى متناسب با وظايف امروز پيدا كند.

از آن زمان دهها سال گذشته است، و در اين فاصله اسناد آموزه كليسايى به كرات در زمينه موضوع [مورد بحث] ما انتشار يافته است. آخرين بخشنامه رسمى پاپ كنونى، از سال 1991، مواضع گذشته را تاييد مى‏كند و از سودگرايى غربى، سمتگيرى مقتدرانه و مطلق معطوف به قدرت را به قيمت [زير پا گذاشتن] آزادى انسان و همچنين «بنيادگرايى دينى‏» انتقاد مى‏كند. (69) البته او در عين حال، احترام به فرهنگ خودى هر قوم ديگر را تاكيد مى‏كند، با تذكر اين كه فرهنگهاى مختلف در واقع «شيوه‏هايى متفاوتند كه سؤال درباره مفهوم «وجود خودى‏» را طرح مى‏كنند». «در هسته فرهنگ خاستگاهى است كه انسان با آن با بزرگترين راز برخورد مى‏كند: راز خداوند». (70) از همين رو در سطح بين‏المللى نيز بايد «هويت هر قوم با خصوصيتهاى تاريخى و فرهنگى آن كاملا در نظر گرفته شود».

اكنون اصلاح نظام بين‏المللى در خدمت صلح و عدالت، در مقايسه با دوران پاپ ژان سيزدهم، اندكى با صراحت كمتر در چشم‏انداز مسؤوليت فراملى [نسبت] به رفاه عمومى مطرح مى‏گردد; [اين امر] در مقايسه با دومين شوراى واتيكان نيز به همين گونه است. اين احساس به آدمى دست مى‏دهد كه پاپ كنونى يا ترديد دارد كه سازمان ملل درخواستهاى ذكر شده پيشينيان وى را براستى در اصلاحات به كار مى‏گيرد، يا اين كه اعتمادش بيشتر به آگاهى معطوف به همبستگى است كه همواره آن را يادآورى مى‏كند. (71) وى مى‏خواهد از اين راه، تشريك مساعى [نسبت] به تحقق عدالت را بيش از آنچه ژان سيزدهم موفق به انجام آن گرديد، توسعه دهد. چون كه پاپ در گذشته توجه كافى به عدالت‏بين دولتى (كموتاتيو) نداشت. (72) البته براى مثال، پاپ خواهان آن است كه با توجه به «جهانشمول (Global) شدن اقتصاد»، «ارگانهاى بين‏المللى كنترل (نظارت)كننده و هدايتگر نافذى تشكيل گردد تا اقتصاد را بر پايه رفاه همگانى هدايت كند». اما بطور عمده اميدوار است كه پيشرفتهاى حاصل از «توافق بين كشورهاى بزرگ‏» تحول يابد. (73) آيا براستى مى‏توان به آن اميد زياد بست؟

5-3. از اعتقاد مشترك به عمل مشترك

در واقع چشمداشت ژان پل دوم آن است كه اديان بزرگ جهانى عمدتا همنوعانى كه به خداوند رحمان و عادل باور دارند همچون يهوديان و مسلمانان به منزلت انسان خدا آفريده اذعان كنند. چه، بنا به اعتقاد او «بر اديان مقدر شده كه نقش والاى حفظ صلح و بازسازى جامعه درخور انسان‏» را ايفا كنند.

او بدين وسيله به انديشه‏هايى باز مى‏گردد كه در اعلاميه شوراى واتيكان در باب مناسبات كليسا با اديان غير مسيحى در سال 1965 تقرير يافته است و در آن به اتفاق تمام اديان اشاره شده و به اين كه «مشيت‏خدايى گواه براين است كه نعمتها و توصيه‏هاى رستگارانه او شامل تمام انسانها» مى‏شود. در يك بخش خاص آن به مسلمانان اداى احترام شده است. پس از اشاره به دشمنى گذشته، شورا در فراخوان مى‏خواهد: «به گذشته با چشم‏پوشى نگريسته شود، صادقانه براى تفاهم متقابل كوشش شود و مشتركا براى دفاع از توسعه عدالت اجتماعى و تحول آن، براى محسنات اخلاقى و همچنين براى صلح و آزادى تمام انسانها وارد عمل شوند». (74)

اين سند در زمانى نوشته شده كه در آن نه خطر «رويارويى تمدنها» و نه هراس از يك دوران جنگ صليبى، به نظر مى‏رسيد. از آن پس اوضاع جدى و بحرانى‏تر گرديده است و انديشيدن بالفعل به مهمترين و فوريت‏دارترين كار را هم در باره ضرورت يك نظام عادلانه بين‏المللى و هم توجه به روابط بينادينى طلب مى‏كند. مهمترين و عاجل‏ترين كارها آن است كه خدا از ما خواسته است; او از ما مى‏خواهد براى صلح و عدالت كار كنيم. اين كه اين كار تا چه اندازه مى‏تواند مشترك انجام گيرد، چيزى است كه دست كم بايد در گفت و شنود صريح به انديشه گرفته شود. بدين گونه ديدگاه مسيحى مسائل (امور)، براى كوشش جديدى به منظور شناخت مسؤوليت مشترك، اعلام مى‏گردد.

پى‏نوشتها:

×. اين مقاله متن تحرير شده سخنرانى آقاى هاينريش شنايدر است كه در كنفرانس ايران و اتريش تهران 1996 ايراد گرديده است.

1. از متن A.Bsteh (گردآورنده)، صلح براى بشريت. مبانى، مسائل و چشم‏اندازهاى ديدگاه اسلامى و مسيحيت (تشريك مساعى الهيات دينى، 8) Mo" dling 1994، ص‏305 به بعد.

2. سنت‏حقوقى غرب از قرارى ديگر است: بنابر آن كه با سيستم دولتى عصر جديد تكوين يافته، در آن صلح، در واقع به غيبت جنگ تعريف شده است.

3. يسى‏32، ص‏15 به بعد.

4. 18/3 Jak در نامه عبرى (11/12) از ثمره «سرشار از صلح عدالت‏» سخن رفته است.

5. در اين مورد: E.Biser ، معنى صلح; يك طرح الهياتى، مونيخ 1960، ص‏28 به بعد.

6. البته اثر عدالت‏خدايى همواره مسبوق به اثر رحمت است و در آن پايه دارد: توماس اكوينى، Summa theol Iq 4d21 ...

7. زبور: 11 و85.

8. اساسنامه جزمى كليسا ("gentium Lumew") (1964) بند35.

9. همان اثر، بند 36.

10. توماس اكوينى، Summa. theol.IIq/I 91d3 .. با استناد به آگوستينوس.

11. ر.ك: همان اثر IIq/I. 2d95 ; در باب اشتقاق اشكال قانون انسانى از «قانون طبيعت‏» از يك سو با استنتاج منطقى و از سوى ديگر از راه «يقين بخشى‏» مشخص; علاوه بر اين ر.ك: همان اثر IIq/I.97 درباره تغييرپذيرى قانون انسانى....

12. توماس اكوينى Summa theol. IIq/I. 1d91. هدف از قانون انسانى... آرامش زمانى جماعت‏سياسى است. از اين رو توماس بين «اخلاقى بودن‏» و «قانونى بودن‏» تمايز قائل مى‏شود; بين خواستهاى خدا از انسان و مقتضيات نظام حقوقى. نيز ر.ك O.H. Pesch (يادداشت‏13)، 74: «در واقع توماس هوادار ايده‏هاى خداسالارى نيست... سياست‏به قانون واگذار گرديده، و در آزادى است كه سنجيدن عقلانى و «كشف‏» آن داده شده است...

13. رك. توماس اكوينى IIq/II.ff57 و به J. Pieper عدالت‏به عنوان فضيلت در: ب. ژحخزب (ويراستار)، كتاب مفاهيم اساسى الهيات، جلد اول، مونيخ، 1963، ص‏479 به بعد.

14. توماس اكوينى Summa theol.IIq/II. 50/47 نقل شده از اخلاق نيكو ماخوس، ارسطو 7b/VI .

15. همان اثر، IIq/II.45 .

16. ر.ك. H.Kelsen ، عدالت چيست; عدالت، قانون و سياست در پرتو دانش، بركلى، 1957، و: توهم عدالت. بررسى انتقادى فلسفه اجتماعى افلاطون، وين، 1985.

17. ر.ك. Mclntyre ، در جستجوى فضيلت. بحران اخلاقى كنونى (تئورى و اجتماع) فرانكفورت، 1987،....

18. ر.ك. J.Pieper ، همان اثر (يادداشت‏15) ص‏482 به بعد.

19. توماس اكوينى Summa Gentiles III 130 .

20. ژان پل اشاره دارد كه تحت عنوان «همبستگى‏» آن چيزى را مى‏فهمد كه در سخن متقدمان «دوستى‏» نام داشت. و اين معادل لاتين «خيليا» است كه ارسطو آن را بنيان جماعت‏براستى انسانى مى‏داند.

21. ژان پل دوم، دستور آموزه‏اى "Sollicitudorei Socialis" ، (1987)، بند40.

22. ژان پل دوم، دستور آموزشى "Gentesimus annus" (1991) بند51.

23. ر.ك. يادداشت 13 فوق.

24. توماس اكوينى :Summa theol.IIq/I. 5d19 آن كس كه در اثر خطاى وجدان، بيگناهانه مى‏گويد كه ايمان مسيحى بد است، مكلف است كه از آن دورى جويد. توماس با نظر پتروس لمباردوس موافق نيست كه دستورالعملهاى كليسا بايد توام با تهديد به تكفير اعلام گردد و انسان بايد آنجا هم كه وجدان او خلاف آن را حكم مى‏كند، اطاعت كند بهتر آن كه انسان زندگى فكرى داشته باشد و بميرد، ولى نسبت‏به وجدان خود ناصداق نباشد (تفسير جملات‏2، 38، 2، بنا به J.G. Ziegter ، از قانون تا وجدان، فرايبورك 1987، 78.)

25. "Gaudium et spes" بند36.

26. و اين بر پايه «تفاوت شكلهاى زندگى مشترك و اختلاف هياتهاى زندگى در آنها به وحدت مى‏انجامد» بند53.

27. همان اثر، بند55، در همان جا عبارت خوش‏بينانه: «احساس خودمختارى همواره در جهان و در همان حال براى مسؤوليت رشد مى‏كند [...] اين نشانه پيدايش انسان نو است كه مظهر احساس مسؤوليت نسبت‏به برادران و تاريخ است‏». البته خطر توسعه را «اومانيسم جهانى و ضددينى‏» مى‏بيند (همانجا، بند56).

28. همان اثر، بند74.

29. همان اثر، بند29.

30. توضيح در آزادى دين "Dighitalis humanae" (1965).

31. "Gaudium et spes" (يادداشت‏10)، بند28.

32. همان اثر، بند43.

33. كميسيون بين‏المللى الهيات، رفاه انسانى و رستگارى مسيحى (1977) به نقل از: در اينجا:26 Herder-Korrespondeng 32 (1978) 24-30.

34. W.Hennis ، سياست و فلسفه عملى; بررسى در بازسازى دانش سياسى، Neuvied ,1963 و از همين مؤلف، سياست‏به عنوان دانش عملى، مقالات در نظريه سياسى و آموزه حكومت، مونيخ، 1968.

35. تعلق اين آموزه به توماس اكوينى ر U. Kuhn تاييد مى‏كند، اثر يادشده (يادداشت 13)، 192 و ادامه. توماس در عطف به ارسطو در رابطه با تفكر حقوق طبيعى كه در خدمت‏خير خدا خواسته قرار دارد، رهانيدن عمل از عبارت دستورهاى قانونى را يك فضيلت مى‏داند و نسبت‏به ديگر نمونه‏هاى عدالت قانونى برتر مى‏داند. Summa theal. IIq/II. 2d120 اين فضيلت را فضيلت آزادى ناميده‏اند (ر.ك. A.Adam ، فضيلت آزادى، نورنبرگ، 1952)

36. كمتر از صد سال پس از هوكو، جان لاك، «دو رساله در باب حكومت‏» را مى‏نويسد.

37. پاپ گريگورى شانزدهم، دستور تعليمى "Mirari Iros" (1832); پاپ پيوس نهم، سيلابوس، 1864.

38. در آلمان بيش از دو سوم «جرايم سازمان يافته‏» بازرسى شده، در ارتباطهاى فراملى شناسايى شده‏اند، اين گرايش بيش از اين افزايش مى‏يابد; ر.ك H.L. Zacrert سازمان جهانى تشكل‏يافته بزهكارى، در: سياست‏بين‏المللى (بن) 1955، در مورد ما4.

39. مقدمه منشور كنفرانس اسلامى، 4مارس 1972 (متن آلمانى در آرشيو اروپا 1976 از اعتقاد پايه‏گذاران به اين امر سخن دارد كه باور (ايمان) مشتركشان عاملى نيرومند براى نزديكى و همبستگى ملل اسلامى است و نشان قاطعيت‏بر «حفظ ارزشهاى معنوى، اخلاقى، اجتماعى و اقتصادى اسلام‏» مى‏باشد. فهرست نهايى در بند2 منشور، علاوه بر گسترش همكارى بين دولتهاى عضو و توسعه همكارى و تفاهم «بين اعضا و ديگر كشورها»; از «همبستگى اسلامى بين اعضا»، «همكارى و جهد براى حفظ اماكن مقدس، پشتيبانى از مبارزه مردم فلسطين و كمك به فلسطينيها»، «تقويت مبارزه مردم مسلمان براى حفظ شان، استقلال و حقوق ملى‏»; مبارزه عليه نژادپرستى و استعمار و همچنين تقويت صلح و امنيت‏بين‏المللى «براساس عدالت‏» سخن مى‏گويد.

40. K.W. Deutsch تحليل روابط بين‏المللى. درك و مسائل پژوهشى (بررسيهاى انتقادى در علم سياست)، فرانكفورت، 1968، ص‏7.

41. B.Kohler- koch ، نظامهاى هدايتى در روابط بين‏المللى، بادن بادن، 1989; نيز H. M. uller ، موقعيت و همكارى، رژيم راهبرى در روابط بين‏المللى، دار مشتات، 1993.

42. F. Fulcuyama ، پايان تاريخ. ما كجا هستيم؟ مونيخ، 1992.

43. گزارش رئيس جمهور آمريكا در 29 ژانويه 1991 درباره وضعيت ملت‏به كنگره، متن در آرشيو اروپا، (1991) 119 به بعد.

44. برژينسكى: ناسيوناليسم پس از كمونيسم. آرشيو اروپا (1989) 732 (اولين انتشار در پاييز 1989 در مجله فارن افرز).

45. W.Weidevfeld ، رستوركارنو، در: سياست‏بين‏المللى (بن، 1995). 1.S ,2.H .

46. ر.ك H.L. Zackert ، اثر ياد شده (يادداشت‏14).

47. ادامه نقل قول: «آن كس كه به گذشته باز نگردد، جنگ را در درون و بيرون يك چيز عادى مى‏يابد». H. Dannenlauer دژ و حكومت ژرمنها در H.Kampf ، حكومت و دولت در قرون وسطى (راههاى پژوهش;2) دار مشتات، 1956، ص‏66 به بعد، در مورد ما، ص‏82.

48. آگوستين، IV, 4 De ciuitate Dei .

49. T.G. Carpente ، بى‏نظمى جديد جهان، در: فارن پاليسى، پاييز 1991 (شماره‏48) ص‏243 به بعد.

50. G. useigel به نقل هانتينگتون، درگيرى تمدنها در: فارن افرز، تابستان 1993 (شماره‏84) ص‏22 به بعد.

51. S.P.Huntingtow ، اثر ياد شده (يادداشت‏54).

52. گذشته از هانتينگتون، كميسر عالى وقت‏سازمان ملل براى آوارگان، صدرالدين آقاخان، به استناد، B.Tibi ، ابعاد اسلامى جنگ بالكان، در: آرشيو اروپا (1993)، ص‏635 به بعد.

53. اعلاميه همگانى حقوق بشر از دهم دسامبر 1948، بندهاى 3و2 (بند يكم اذعان به آزادى، برابرى، برادرى است).

54. ر.ك. از جمله به پيمان پيشگيرى و جزاى كشتار قومى از 9 دسامبر 1948 كه امضاكننده را متعهد مى‏كند كه از كشتار قومى پرهيز كند و آن را كيفر دهد (بند يكم). انهدام قومى وقتى است كه اعمالى در راستاى نابودى (تخريب) يك ملت، گروه قومى، نژادى يا دينى تماما يا بعضا صورت گيرد; اين امر آن جا نيز مصداق دارد كه اعضاى گروه كشته شوند، به آنها صدمه جدى جسمى يا روانى وارد آيد، يا وقتى كه عمدا به گروهى چنان شرايط زندگى‏اى تكليف گردد كه منجر به انهدام فيزيكى تمام يا بخشى از آنها گردد (بند دوم).

55. علاوه بر تجربه‏هاى بوسنى و هرزگوين كه W. Ruf نگاشته (صحراى عربى، دومين جنگ خليج [فارس]، سومالى)، ر.ك. W.Ruf ، نظام نوين جهانى سازمان ملل در باب برخورد شوراى امنيت‏به حاكميت دنياى سوم، مونيخ، 1994.

56. پاپ لئو سيزدهم، ابلاغيه حواريانى "Praeclara gratulaianis" (1894).

57. پاپ بنديكت پانزدهم، ابلاغيه "Pacem Doi" (1920) بند 18، 20.

58. همان اثر، بندهاى 42، 46.

59. پاپ ژان بيست و سوم، بخشنامه "Mater et Magistra" (1961) بند 122.

60. همان اثر، بندهاى 157/170-172.

61. همان جا، بند200 به بعد.

62. همان اثر بندهاى 203-210.

63. همان اثر، بندهاى 80 و ادامه; 71 همان جا، بندهاى 91 و ادامه; 72 همان جا، بندهاى 94 و ادامه; 73 همان اثر و همان جا، بندهاى 98 و ادامه.

64. همان جا، بندهاى 130-154.

65. همان جا، بند134.

66. همان اثر، بند 137; 77 همان جا، بندهاى 138-141; 78 همان جا، بندهاى 145142.

67. همان جا، بند157.

68. "Gaudium et spes" (يادداشت‏11) بند9; 81همان اثر، بندهاى 82 و84.

69. پاپ ژان پل دوم، بخشنامه "Centesimus annus" (1991) بند 29.

70. همان اثر، بند 24; 84همان جا، بند33.

71. همان اثر، بند10، همچنين بخشنامه "Sollicitudo reisocialis" (1987) بندهاى 4038.

72. ر.ك. "Centesim es annus" (يادداشت‏82) بند47.

73. همان جا، بند58; 88همان اثر، بند60، عطف به "Sollicitudoreisocialis" (يادداشت 85) بند47.

74. اعلاميه در مناسبت كليسا با اديان غير مسيحى "Nostrw aelate" (288 اكتبر 1965)، بندهاى 1و3.