| مجلات >نقدونظر > شماره10 |
اينگبرگ گابريل
زندگى در جهانى كه در آن دادگرى حاكم باشد، يكى از آرزوهاى بزرگ زمان ماست. با اين حال در پايان قرن حاضر هنوز بخش بزرگى از انسانها در شرايط غير انسانى زندگى مىكنند. با وجود پيشرفتهاى محدود، وضعيت در دهههاى گذشته بهتر نشده است و شكاف ميان كشورهاى فقير و ثروتمند و نيز بين فقيران و ثروتمندان اين كشورها بسيار بيشتر شده و مىشود (2) در كنار بىعدالتى اجتماعى در سطح ملى و بينالمللى، كه جهان كنونى ما را فراگرفته است، شكلهاى متعدد بىعدالتى سياسى ديده مىشود كه دولتها باعث آن هستند يا زمينه آن را فراهم مىكنند، و حقوق اساسى اشخاص و گروهها را به دلايل قومى يا اعتقادات مذهبى و سياسىشان نقض مىكنند. البته شرايط ناعادلانه، ديگر كمتر به عنوان «سرنوشت» پذيرفته مىشود.
تعداد زياد اختراعات علمىفنى و در نتيجه افزايش توانايى انسان براى ايجاد تغيير در جهان، به مسؤوليتخود، و نيز توسعه ارتباطات جهانى، اميدهايى را در سطح جهان براى [بهبود] عميق وضعيت اجتماعى ايجاد كرده است.
در اين حال بايد ارزش دينى عدالت را از نو شناخت. اين امر، بخصوص درباره اديان تنزيلى توحيدى كه تعهد به عدالت را در ذات خود مىبينند صادق است. هر فقر و فلاكت اجتنابپذيرى، به منزله نتيجه حقكشى كه به زندگى انسان آسيب رساند يا نابود كند، مغاير با خواست آفريدگار خير است كه «حبيب حيات» و «خداوندگار عدالت» است (از جمله 5/33 ر 7/11 مزامير 8/61ز 18/30 yes ). در نتيجه براى مؤمنان وظيفهاى اولى است كه بيشتر از جنبههاى شخصى و اجتماعى، براى عدالتبه پا خيزند. مايلم اين موضوع را به كمك روايات انجيلى و نتيجهگيرى از آنها براى زمان حال روشن گردانم.
چون از ديدگاه كلى انجيل، همزيستى مسالمتآميز اهميت زيادى دارد، مسائل عدالت در مركز وحى انجيل قرار دارد. در حقيقت كتاب مقدس عهد عتيق و عهد جديد در ابعادى وسيع و در تلاشى پىگير با حقكشى و بىعدالتى در تاريخ بشرى و روابط اجتماعى مربوط به آن نبرد مىكند. بدين ترتيب نگرانى براى حق و عدالت موضوعى از ميان موضوعات فراوان انجيل نيست، بلكه در حقيقت «...كليه اصول عقايد عيسوى، ندايى شنيدنى براى همبستگى انسانى بويژه اهتمام مشترك براى عدالت اجتماعى به نفع ضعفا و ستمديدگان است».
در يكايك متون انجيل كه در مدت زمان بيشتر از 11 قرن پديد آمدهاند حق و ناحق از ديدگاههاى متعددى به چشم مىخورند; چون هم فرد و هم مردم از تجربيات متفاوتى از ناحقى برخوردارند. اما درك اين كه در موقعيتهاى متفاوت چه چيزى حق تلقى مىشود، در جريان زمان عمق مىگيرد. گذشته از اين، تاكيدها و نقاط ثقل خداشناختى هريك از مؤلفان متفاوت است.
لذا با توجه به كثرت شواهد منحصر به فرد نمىتوان از درك عدالت از متون انجيلى سخن گفت. در اين مورد يادآور مىشود كه اصطلاح «عدالت» در انجيل از معناى وسيعترى، از آنچه در زبانهاى مدرن وجود دارد، برخوردار است.
عدالت در وهله اول، اصلى براى تشكل جامعه يا فضيلتى اخلاقى نيست، بلكه يكى از صفات خداوند و بيش از هر چيز مختص به ذات اقدس اوست. اگر كسى بخواهد مفهوم عدالت مسيحى را بطور ريشهاى درك كند، بايد بر اين اساس حركت كند. در اين مورد به پارهاى از ويژگيهاى اساسى انجيل متوسل مىشويم:
خدا از نظر انجيل هم قانونگذار است، هم قاضى و هم ناجى و چون قانون عطيه اوست، پس مافوق قانون است. اين به معنى استبداد نيست، زيرا رحمت و شفقت او در مرتبهاى مقدم بر قانونگذارى و قضاوت او قرار دارد. طرح اين موضوع در مقدمه از اين لحاظ مهم است كه از ديدگاه انجيل عدالت و شفقت و رحمت مغاير يكديگر نيستند بلكه در يك توالى منظم قرار دارند. خلقت، اتحاد و قانون به عنوان مبانى همزيستى انسانى عطيههاى محبت و عدالتخدا هستند.
در ذيل، سه ديدگاه محورى پيرامون مفهوم عدالت از نظر تئولوژى (الهيات) انجيل توضيح داده مىشود:
الف. آفرينش انسان و ماموريت دادن به وى كه در جهان براساس عدالتحكومت كند.
ب. عدالتخداوند به عنوان همبستگى با بينوايان و ستمديدگان و نيز سرمشقى براى عدالت اجتماعى.
ج. تجديد نيت نخستين قانونگذارى الهى يعنى حفظ زندگى و احترام انسان، توسط عيسى مسيح و آثار آن در ارتباط با درك عدالت در موقعيتهاى متفاوت زندگى انسانى.
1-2. آفرينش انسان و امر به وى كه در جهان براساس عدالتحكومت كند. در روايت جديدتر از ميان دو روايت داستان آفرينش، در كتاب اول انجيل، داستان آفرينش به عنوان كار شش روزه خداوند شرح داده مىشود، كه اوج آن در روز ششم و خلق انسان است. در آنجا آمده است كه سپس خداوند گفت: «بگذاريد انسانها را به صورت خود و شبيه خود بيافرينيم. آنها بايد بر ماهى و دريا فرمانروايى كنند، بر پرندگان آسمان، بر دام، بر همه زمين و بر همه خزندگان روى زمين. اين چنين، خداوند انسان را به صورت خود آفريد... آنها را مذكر و مؤنث آفريد.»
طبق اين آيه، كه در سنت چندين تفسير داشته است، از ديدگاه انجيل جايگاه انسان توسط رابطهاش با خداوند مشخص مىشود. صورت خدايى داشتن او در اين است كه مخلوقى است منطبق و متناسب با خدا و مىتواند با او مرتبط و همنشين بشود. اين استعداد ارتباط با خدا كه انسان را از ديگر موجودات ممتاز مىكند، لازمه خرد خلاق و اراده آزاد اوست. اينها طبق طبيعتبشر استعدادهاى شخصى را مىسازند. در حالى كه خدا انسان را در مقابل خود مىآفريند تاريخ ممكن مىكند، به شكل يك گفتگوى دائمى ميان خودش و انسان.
خدايى بودن انسان از لحاظ اخلاقى يعنى اين كه هر انسان به عنوان مخلوق خدا براى انسانهاى ديگر حضور خود را مجسم كند. هر انسان به عنوان انسان، صرف نظر از نژاد، قوميت، طبقه يا جنسيت، احترامى خدشهناپذير دارد كه همنوعان و اجتماع موظف به رعايت اين احترام هستند. هرگاه انسانى به همنوعش ستم كند، مخلوقى را كه خدا او را با وى همنشين كرده است، مخدوش مىكند، از آزادىاش سوءاستفاده مىكند و با اين عمل هم نسبت ديگران با خدا و هم نسبتخود با خدا يعنى مخلوقيت انسانها را انكار مىكند.
منشا نهايى تساوى همه انسانها و وحدت خانواده بشرى، طبق روايات آفرينش، در ايمان به يك آفريدگار ريشه دارد; آفريدگارى كه در جريان آفرينش جهان، انسان را به صورت خود آفريده و در اين وحدت به انسان شناساند كه در اديان توحيدى ريشه دارد. تقاضا براى همبستگى اخلاقى به عنوان يك اصل كلى، كه مسؤوليت همه انسانها را نسبتبه يكديگر براساس منشا مشترك آنها از خدا مىطلبد، وجود دارد.
انديشه دوم متون بر اين اصل استوار است كه آزادى و خردمندى انسان در دمتساختن جهان است. انسانها چه مرد و چه زن مىآموزند كه بر زمينى كه خدا آفريده است فرمانروايى كنند. آنها مامورند كه كارگاه خلقت را به پيش ببرند و در عين حال به عنوان نماينده در مسؤوليتخدا سهم دارند. انسان يك ابزار انفعالى نيست. او بيشتر، طبق استعدادها و آگاهيهايش و نيز امكانات علمى فنى زمانش براى مسؤوليتپذيرى فراخوانده شده است.
در ميان داستانهاى خلقت، مبناهايى براى ساختن روابط اجتماعى انسانها وجود دارد و اين از آنجا حاصل مىشود كه هر انسانى مخلوق است و به ارتباط برقرار كردن با خدا دعوت شده است.
بهطورى كه در ذيل نشان خواهيم داد، بذر همه عناصرى كه در تاريخ، توسط درك دايما نوشونده و عمقيابنده كلام وحيانى خداوند به يك بينش گسترش يابنده درباره عدالت هدايت مىكنند، در اين جا كاشته شده است.
2-2. عدالتخداوند به عنوان همبستگى با بينوايان و ستمديدگان و نيز سرمشقى براى عدالت اجتماعى.
كتابهاى انجيل رابطه انسانها با خدا را به شكل داستانهاى مختلف نوح، ابراهيم، و فرزندان وى وصف مىكند. محور داستان قوم بنىاسرائيل، كه محيط و زمينه نزول وحى خداوند بود، بر نجات و رهايى اين قوم از مصر به كمك خداوند قرار دارد. اين خروج از مصر به عنوان رهاسازى بنىاسرائيل از بردگى و ستم، يعنى از وضعى بسيار ناعادلانه، به كمك خداوند يكى از پايههاى ايمان انجيلى است كه داراى اهميت هميشگى براى داشتن فهمى از خداوند است.
از اين تجربه اوليه، خداى انجيل به عنوان كسى شناخته و ستايش مىشود كه بينوايان، غارتشدگان و ستمديدگان، يعنى انسانهايى را كه زندگى و آيندهشان در خطر است، نجات مىبخشد. او خدايى است كه «ناتوان را از غبار برمىدارد و بينوا را كه در پليدى استبالا مىبرد»، پس به وسيله او «بينوايان به داد مىرسند و بىپناهان به حق خود». اين عمل خداوند در تاريخ به نفع بينوايان، كه در آن هم عدالتش و هم رحمتش نازل مىشود، از نظر اخلاقى در عالىترين درجه اهميت است. اگر چنين است كه خداوند به كسانى كمك مىكند كه از ستم در رنجند، چنين وظيفهاى براى مؤمنان نيز هست كه به يارى ستمديدگان اجتماعى يا سياسى بكوشند. بدين گونه، همبستگى با بينوايان يكى از «پايههاى اخلاق انجيلى است كه عميقا با درك انسان از خداوند مرتبط است».
بنابراين عدالت اجتماعى در مرحله اول به معنى سعى براى حفظ حقوق كسانى است كه خود آنها به علل مختلف از عهده آن برنمىآيند. اين كه اين كوشش در مقام عمل چه شكلى را به خود مىگيرد و مقياس آن چيست، موضوع اين بحث است كه چگونه بايد با ناتوانان اجتماع رفتار شود.
بنابر آنچه گفته شد كتابهاى قانون انجيلى و قانونهاى منفرد آن بايد در خدمتحفظ حقوق اجتماعى ناتوانان قرار گيرند. اينهم در زمينه حقوقى و هم، به مفهوم عميقتر، براى زندگى اجتماعى كلا صدق مىكند.
قوانين عهد عتيق مقرراتى را به منظور حفظ حقوق گروههاى بينواى قوم بنىاسرائيل و جلوگيرى از ادامه رنجهاى آنها در برداشت. مجازاتها و آيينهاى دادرسى، متناسب با حساسيتهاى آن عصر، عمدتا به سود متهمان و به منظور تامين يك دادرسى عادلانه بوده است (مفصلترين مقررات در نهاد).
قوانين اجتماعى بايد در مرحله اول، حداقل حقوق مادى «بيوهها، يتيمان و غريبان» و رفتار انسانى با بردگان را تضمين مىكردند. به اين طريق مىبايست در طول اين دوره، تمركز ثروت به وجود آمده بخصوص در زميندارى از ميان برود.
اين قوانين بر مبناى اين تجربه است كه در هر اجتماعى تمايل به توزيع نامساوى به نحو فزايندهاى وجود دارد و [مردم] در صورتى كه نخواهند در درازمدت بىعدالتيهاى بزرگ اجتماعى را تحمل كنند، بايد توزيع نامساوى را اصلاح نمايند. بخصوص مؤسسه Jobeljahr نظر به مسائل امروزى بدهكارى نمونهاى از اين امر است كه روح قانونگذارى در كتاب مقدس مىتواند براى ساختن اقتصاد عادلانه جهانى الهامبخش و تحريككننده باشد. در عين حال آشكار است كه پذيرفتن عين آن مقررات قانونى كه در زمان خود مىتوانستبعد قابل ملاحظهاى از عدالت را برقرار كند، امروزه مطلوب كسى نيست. تفاوتهاى موجود ميان اجتماع ساده دهقانى هزاره اول پيش از ميلاد مسيح و اجتماعات پيچيده و از نظر بينالمللى به هم پيوسته امروز ما بسيار زياد است. اما بينش اساسىاى كه در قوانين كتاب مقدس مشهود است اهميت هميشگى دارد: اگر خدا به عنوان خداوند عادل و رحيم شناخته و پرستش مىشود، مؤمنى كه زندگىاش را مديون خدا مىداند موظف است كه از رفتار خداوند درباره كسانى كه در بيچارگى هستند و به دلايلى به حمايت نياز دارند تبعيت كند.
در كتاب مقدس پيامبران عهد قديم به برآوردن اين وظيفه عالى اخلاقى، با توجه به اوضاع اجتماعى و بىعدالتى زمان خود، هشدار مىدهند. اوج پيام آنان در اين است كه كاستى عدالت [در جامعه]، ارتباط با خدا را غيرممكن و اعمال مذهبى مانند نماز و روزه را بىفايده مىسازد. تا آنجا كه اين اعمال در صورتى كه همراه با تقسيم ثروت با بينوايان نباشد موجب ناراحتى نيز مىشوند. ما در اينجا پيوند ميان ايمان خدايى و عملى را، به گونهاى كه عميقتر از آن نمىتواند تصور شود، مىيابيم. در اين محاسبه خوددارى از رفتار عادلانه به معنى انكار خداى عادل است. «كسى كه در مقابل بيوهها، يتيمان، كارگران ميهمان، و در مقابل ستمديدگان و غارتشدگان، بىرحم است، دين او بهتر از بىدينى نيست. او بىخداست و خداى مقدس را نمىشناسد.»
32. تجديد نيت نخستين قانونگذارى الهى، يعنى حفظ زندگى و احترام انسان، توسط عيسى مسيح.
وحى عهد قديم، در عهد جديد تفسير و تكامل قطعى خود را مىيابد. بخشهاى مهم عهد قديم در عهد جديد مطرح مىشوند و براساس رابطه خدا و عيسى مسيح از نو بر آن تاكيد مىشود. همبستگى خدا با بينوايان كه در عهد قديم از آن ياد شده، يكى از اين گفتارهاى اصلى است. در حالى كه عيسى محبتسرشار خداوند را براى بينوايان اعلام مىكند، خود را به عنوان «عادل» بشارت داده شده معرفى مىكند، كه زندگىاش كاملا طبق فرمان و اراده خداوند، پدر، است.
تكرار تعبير «من رحمت مىخواهم نه قربانى» در بسيارى از جاهاى كتاب عهد جديد، پيام پيامبرانه وحدت تفكيكناپذير پرستش خدا و نوعدوستى را بار ديگر بهصورت يك موضوع، جمعبندى مىكند و آن را پايه اخلاقى ايمان مسيحى مىگرداند.
در اين متن بشارت ويژه ديگرى نيز از عيسى ديده مىشود: انتقاد او از خود قانون. قوانين در حقيقت عطيه الهى و شرط ضرورى براى زندگى اجتماعى منظم هستند، اما در مواردى آنها كاركردهاى پيشبينى شده خود را نمىتوانند حفظ كنند. نه فقط تخلف از قانون، بلكه اجرا و تاييد آن بدون توجه به زمينه وضع و اجراى آن نيز ممكن است منشا بىعدالتى شود. مثلا در كتاب عهد جديد در مورد اجراى فرمان مربوط به روز «شنبه» مشاهده مىشود كه براى يهودان آن زمان نشانه محورى «هويت» در مقابل جهان با دين بود. اين قانون، گرچه اساس اتحاد و عبادت در كتاب عهد قديم بود ولى، در زمان مشخصى به علت مرتبط بودنش با مواردى كاملا ويژه و تقسيمبنديهاى ناشى از آن، زندگى را بخصوص براى بينوايان دشوار كرد و هدف اصلى آن، يعنى آسان كردن زندگى بشرى با استراحتهاى دورهاى، از بين رفت. كلام غيبى كه طبق آن «شنبه براى انسان، نه انسان براى شنبه» خلق شده است، نسبى كردن بنيادين اين فرمان مركزى را روشن مىكند.
بر مبناى اين مثال كه نمونههاى ديگرى نيز دارد، مشاهده مىشود كه عيسى با قانونى كه عميقا آن را مورد توجه و بررسى قرار داده بود مخالفت كرد. زيرا اين مخالفتبراى حفظ انسانيت لازم به نظر مىرسيد. مشروعيت قانون در هر دورهاى در درجه اول به اين نيست كه از طرف خدا وضع شده باشد، بلكه به اين است كه بتواند در خدمت تامين زندگى فردى و اجتماعى «انسانيت» قرار گيرد. اين انتقاد عيسى از قانون در فرمان «محبت» كه عدالت را در بر مىگيرد و منشا همه مقررات اجتماعى مىشود، نهفته است. ريشه اساسى اين محبت نيز در توجه بىتبعيض و بىدريغ خداوند به همه مخلوقاتش قرار دارد.
به طور خلاصه از پيام انجيل سه اصل مهم اخلاقى استنباط مىشود:
1) آفرينش انسان به عنوان موجودى اجتماعى «در صورت خداوند»، احترام او را لازم مىگرداند. يعنى حفظ احترام زندگىاش، احترام آزادىاش و در عين حال احترام اعتقاداتش، توسط همنوعان او و اجتماع. انسان به عنوان همكار خدا در جايى كه به عنوان همكار خدا مامور ساختن زمين استبايد اين مسؤوليت را براى ديگر انسانها و همه آفريدگان درك كند. پويايى مهم اين بينش، كه در خلقت نهاده شده است، با دو خط اساسى ديگر در انديشه عدالت انجيلى تاييد مىشود.
2) خداوند، براساس استنباط انجيلى، بخصوص به نفع مظلومان و ناتوانان اجتماعى در تاريخ اثر مىگذارد و عدالتگسترى او در جهت رفع مناسبتهاى ظالمانه موجود قرار دارد. اين رفتار خداوند سرمشق و الگوست، يعنى رفتار انسانهاى مؤمن نيز بايد در اين جهتباشد كه عدالت را در خدمت ناتوانان به كار گيرند. همبستگى انسانهاى مؤمن با بينوايان كه مطابق با خواستخداست، بايد جلوهاش نه فقط در آمادگى براى نيكوكارى، مقابله با بتپرستى، حرص و خودخواهى، بلكه در قانونگذارى مسؤولانه به نفع مظلومان و ساخت نظم اجتماعى نيز باشد.
قوانين و مقررات تا جايى متغير و پوياست كه به منظور سازگارى با هدف انسانى اوليهاش، همواره با اوضاع و ديدگاههاى متحول هر عصر منطبق گردد. و اين در صورتى است كه به وسيله اين تحولات، تامين بهبود اوضاع بشريتبيشتر ممكن و عملى شود.
به طورى كه بررسى وحى انجيلى نشان داد، عدالتخواهى در جايى مطرح مىشود كه يك وضعيت ناعادلانه معين و تاريخى، بايد رفع شود، و ريشه اين مساله در تصوير الهى از انسان قرار دارد كه رعايت احترام و حقوق وى را ايجاب مىكند. محتواى عينى عدالت تحت تغيير و تحول امكانات اجتماعى، سياسى، اقتصادى و نيز علمىفنى و همچنين تحول ديدگاه تاريخى نسبتبه آن تغيير مىكند، [نظير] آنچه گاهى انسانى و گاهى غير انسانى تلقى مىشود. يك مثال عمده بردگى است كه در دورههاى بزرگ تاريخى يك ضرورت اجتماعى و اقتصادى بود. كوشش متون انجيلى اين بود كه وضع اجتماعى بردگان اصلاح شود، اما اصل نظام حقوقى بردگى را زير سؤال نمىبردند. تنها در صد سال گذشته بردگى در دنيا ناحق شمرده شد و امروزه عموما بشدت، سلب آزادى و احترام ذاتى بشر تلقى مىشود و بازگشت از اين بينش، كه با انسان نبايد مانند يك شىء رفتار كرد، نه مطلوب است و نه ممكن.
اين تغيير بينش نسبتبه بردگى، تحول عميقى را نيز در درك از اجتماع بهطور كلى منعكس مىكند، كه در اروپا از قرن هيجدهم آغاز شد. از آن زمان اين عقيده كه در پيام انجيل ريشه دارد جاى خود را باز كرد كه نظم اجتماعى نه براساس نظم جهانى و طبيعت و نه براساس قوانين وحى، از پيش معين نشده، بلكه اين نظم عبارت است از محقق ساختن معناى انسانيت، و به دستخود انسانها بايد ساخته شود.
اين بينش به درك پويايى از جامعه و حقوق منتهى شد كه طبق آن انسان براساس حرمت ذاتىاش بايد «حامل، خالق و هدف همه تاسيسات اجتماعى» باشد. چون كاربرد قوانين و نظم اجتماعى نه در خودشان، بلكه در [ايجاد] رفاه مشترك انسانهاى جامعه است، تغيير واقعيات و وضعيتهاى اجتماعى بايد تحول اصولى مقررات موضوعه را به دنبال داشته باشد. لازمه اين امر تلاشى دايمى استبراى حل بهتر مشكلات انسان، با توجه به واقعيتهاى متغير اجتماعى و اشكال متعدد و متفاوت بىعدالتىاى كه در آنها وجود دارد. در كنار حد بالاى آزادى انسانى براى ساختن واقعيتهاى اجتماعى، بايد حد بالاى مسؤوليت نيز وجود داشته باشد. در اين مورد خرد و «صلاحيت نوآورى» آن، بايد از امكانات واقعى تاريخى تا جايى كه در اختيار دارد براى عدالتبيشتر استفاده كند. از خرد و آزادى انسان به عنوان مخلوق خداوند در صورتى بهطور صحيح و متناسب با قصد خداوند از خلقت استفاده مىشود كه اينها در خدمت عدالت و صلح قرار گيرند.
بايد در مقابل دنيايى كه انسانها ساختهاند و محل اختلافها و تضادها و دشمنىهاست، تصوير جهانى پديدار شود كه مخلوق خداوند مىتوانستباشد، و اين به وسيله خلاقيت انسان در جهت عدالت، امكانپذير است.
به لحاظ تاريخى آموزنده است كه اين نه دولتها و نه جوامع مذهبى وابسته و دولتها بودند كه بدوا براى تغييرات انسانى قوانين همت كردند، بلكه اين كوششها بيشتر توسط مسيحيان تحت تعقيب و اقليتهاى غير دينىاى صورت مىگرفت كه عليه بىعدالتى سلطهگرانه و دولتى كه متوجه آنان يا ديگران بود، به دفاع از خود برخاستند.
براى مجموعه موضوعات بسيار مهم امروز يعنى حقوق بشر، عدالت اجتماعى و تنظيم روابط خانوادگى بايد به نتايجى كه از مطالب فوق به دست مىآيد اشاره شود. سؤالات قابل طرح در اين باره را مىتوان چنين مطرح كرد:
1) آيا مقررات مورد نظر متناسب با حرمت انسانها هستند؟
2) آيا بينوايان و ستمديدگان را حمايت مىكنند؟
3) آيا آن معنا و مرحله از انسانيت را كه با ديدگاههاى تاريخ عصر متناسب باشد، تحقق مىبخشند؟
اين واقعيت كه بشر مخلوق خداوند است، يكى از ريشههاى فكرى حقوق بشر را تشكيل مىدهد. حقوق بشر براى اين به وجود آمد كه تماميت انسان را به لحاظ جسمى و معنوى (اعتقاد مذهبى و سياسى)، در مقابل اعمال قدرت ناعادلانه از سوى دولتحفظ كند. از طريق ارتباط با خداى مطلق، نامحدود و بىانتها، هر شخص انسانى و به تبع آن حقوق بشر، در خداوندى مطلق خدا شركت مىكنند و سرانجام از اين طريق مستحق حرمت مطلق مىشوند. حقوق بشر شكل حقوقى مثبتى از بينش اساسى را كه از تجربه عينى تاريخى رشديافته بشر به دست آمده ارائه مىكند و آن اين است كه انسان نمىتواند، مستبدانه اختيار انسان ديگرى را به دست گيرد. بدين ترتيب شكل حقوقى اين بينش، به گونهاى عبارت است از: عملى ساختن متناسب با ديدگاه تاريخ آن ارزش جامع، كه از مخلوقيت انسان نتيجه گرفته مىشود. از آنجا كه مبناى كرامت انسانى، از ديدگاه آفرينش، در قابليت انسانى براى ارتباط با خداوند قرار دارد حق آزادى وجدان و آزادى دين، مقدم بر همه حقوق ديگر بايد مطرح شوند.
فقر و انزوا مغاير با خواستخداوند است و حرمتشخص انسان را جريحهدار مىكند و صلح را به خطر مىاندازد. بنابراين لازم به توضيح نيست كه تحقق عدالت اجتماعى در مقياس هرچه بيشتر و گستردهتر، هم در سطح ملى و هم در سطح بينالمللى، مورد توجه اخلاق انجيلى است.
توزيع نابرابر كنونى كالاها كه نتيجهاش اين است كه عده زيادى از انسانها نيازهاى اساسى مادى خود را نتوانند برآورده كنند، هم حق طبيعى همه انسانها را براى زندگى نقض مىكند و هم مغاير با همبستگى با بينوايان است. طبق تعاليم مسيحى همه نعمتهاى زمين به همه انسانها براى استفاده مشترك داده شده است. مالكيتشخصى گرچه، به علت اثرات بزرگ آن، حق است، تابع وظايف اجتماعى است و حتىالامكان بايد در مقابله با فقر در زمينههاى شخصى و عمومى به كار گرفته شود.
در پايان بايد بهطور اختصار موضوعى را مطرح كنم كه براى هر نظم اجتماعىاى، اهميت اساسى دارد يعنى روابط حقوقى و اجتماعى مرد و زن.
در بيشتر جوامع، اين طور كه معلوم است، به زن از لحاظ حقوقى و اجتماعى، براساس سنت و گاهى با استدلالهاى دينى، ارزش كمترى داده مىشود. اين مطلب امروز، در همه جاى جهان زير سؤال رفته است. طبق آنچه قبلا از گزارش آفرينش انسان آورديم، به گفته كتاب مقدس، مرد و زن يكسان هستند; هم به لحاظ احترام و حقوق و هم از اين نظر كه مشتركا سازندگان زمين هستند. طبق تعاليم مسيحى، نخست در جوامع زمينى آلوده به گناه بود كه حكمرانى مرد بر زن شناخته شد. نظامهاى پدرسالارى كه اصولا به زن حقوق كمترى از دستاوردها نسبتبه مرد مىدهند، گرچه يك واقعيت اجتماعى است كه پديد گشته، مغاير با خواست نخستين خداوند در مورد انسان است. تجديد آفرينش، كه توسط عيسى مسيح انجام شده، چنين تفاوتهاى اصولىاى را در نظام اجتماعى به رسميت نمىشناسد.
در آن تجديد آفرينش، ديگر «يهودى و يونانى، برده و آزاد، مرد و زن» وجود ندارد و همه انسانها حرمت مساوى دارند. همانند كوششى كه براى اتمام بردگى انجام شد، تلاش براى تحقق قانونى برابرى مرد و زن نيز، كه در پيام انجيل نهفته است، در جوامع اروپايى آغاز شده و تلاشى نوپاست. در قرن حاضر برابرى قانونى زنان و مردان عملى شده است، اما برابرى اجتماعى آنها در هيچ كشورى اجرا نشده و هنوز يك آرزوست.
ايجاد اين برابرى و آزاد ساختن زنان، خصوصا زنان گروههاى فقير جامعه، از عقب افتادگيها و آسيبهاى گوناگون اجتماعى از اهداف مهم عدالت اجتماعى است.
فرمان مسيحيتبراى همبستگى با ناتوانان، حمايت مخصوص دولت و جامعه را مىطلبد و اين كمكها براى زنان و كودكان كه گروههاى ضعيفتر اجتماعى هستند بايد بيشتر باشد. همچنين ارزش خانواده، كه ماواى محبتورزى فردى و پذيرش آزاد بين انسانهاست، در جايى بهتر حفظ مىشود كه نظمبنديها و قانونگذاريهاى اجتماعى و حقوقى، برابريهاى لازم را براى محيط خانواده تضمين كند.
در اينجا به نقل كلامى از يك متاله معروف كاتوليك و متخصص بيولوژى اخلاق، مىپردازم كه مىگويد: دين توحيدى بدون فداكارى براى عدالت، آشتى و صلح يك كلام خالى يا دروغ است.
اهتمام براى كسانى كه زندگيشان در اثر ظلم ويران مىشود، و عملى ساختن نظام اجتماعىحقوقىاى كه حتىالامكان عادلانه و انسانى باشد، بايد اولين و اصيلترين هدف كسانى باشد كه به خداى عادل و رحيم ايمان دارند. وقتى كه مىبينيم امروزه عدالتشرط اساسى صلح و مسالمت ميان دولتها در صحنه بينالمللى قرار گرفته است، اهميت اين هدف نيز بيشتر روشن مىشود.
پىنوشتها:
1. اين مقاله متن تحرير شده سخنرانى خانم اينگبرگ گابريل است كه در كنفرانس ايران و اتريش، تهران 1996، ايراد گرديده است.
2. نسبت درآمد بين 20% از ثروتمندترين و 20% از فقيرترين مردم جهان، طى سالهاى 1960 تا 1991 از 1:30 به 1:61 رسيده و نامتعادلتر شده است.