مجلات >نقدونظر > شماره10

دادورزى و تقريرى نو از مساله شر

محمد سعيدى مهر

آموزه عدل الهى، يكى از تعاليم مهم و گرانسنگ پيامبران الهى است. در عهد عتيق اشاراتى به دادورزى خداوند شده است: ابراهيم، نخستين سرور عبرانيان، خداوند را «داور تمام زمين‏» خواند. (سفر پيدايش، 18:25) در نزد عالمان يهود، خداوند به عنوان آفريننده جهان و خالق انسان، بندگانش را مسؤول روشى كه در زندگى در پيش مى‏گيرند، مى‏داند و بندگان مى‏بايد درباره اعمال خود در پيشگاه عدل الهى پاسخگو باشند. داوريهاى خداوند، همواره درست و عادلانه است: «خداوند منصف است، فراموشكار نيست، از كسى ملاحظه نمى‏كند و رشوه نمى‏گيرد.» (ميشنا آووت، 4:22) (1)

در آيين مسيحيت نيز سخن از عدل الهى رفته است، هرچند متكلمان مسيحى بيشتر بر اوصافى همچون نيكويى و نيك‏خواهى خداوند تاكيد مى‏ورزند. (2)

قرآن كريم، به صورتى آشكارتر، از عدالت‏خداوند سخن گفته است: (3) «فرمان، جز به ست‏خدا نيست، كه حق را بيان مى‏كند و او بهترين داوران است.» (انعام/57). خدا به كسى ستم روا نمى‏دارد: «در حقيقت، خدا هموزن ذره‏اى ستم نمى‏كند...» (نساء/40) بلكه آدميان، خود در حق خويش ستم مى‏كنند: «خدا به هيچ وجه به مردم ستم نمى‏كند، ليكن مردم خود بر خويشتن ستم مى‏كنند.» (يونس/44) او مردم را به عدل و انصاف فرا مى‏خواند: «در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مى‏دهد...» (نحل/90) و دادگران را دوست دارد: «... پس به عدالت در ميانشان حكم كن كه خداوند دادگران را دوست مى‏دارد.» (مائده/42) و داورى الهى برترين داوريهاست: «...و براى مردمى كه يقين دارند، داورى چه كسى از خدا بهتر است.» (مائده/50) (4)

آموزه دادگرى خداوند، همانند بسيارى از ديگر آموزه‏هاى دينى، با توسل به پاره‏اى شواهد به چالش خوانده شده است. يكى از مهم‏ترين اعتراضهايى كه بر انديشه عدل الهى وارد شده، براساس مساله شرور شكل مى‏گيرد: اگر خداوند عادل است، چگونه وجود شرور را برمى‏تابد و چگونه روا مى‏دارد كه جماعتى از بندگانش به انواع بلاها و مصيبتها دچار آيند...؟ بدين ترتيب، روزنه‏اى براى طرح مساله شر، به مثابه يك مساله كلامى، باز شده است و متكلمانى كه به عدل الهى باور داشته‏اند، هر كدام كوشيده‏اند تا به نحوى به مساله «تعارض شرور با دادورزى خداوند» پاسخ گويند.

ابعاد گوناگون مساله شر

بعد كلامى مساله شر، هرچند يكى از مهم‏ترين ابعاد آن است، تنها جنبه آن نيست. مساله شر، علاوه بر كلام، در حوزه‏هاى ديگرى همچون فلسفه (متافيزيك)، ادبيات و اخيرا نيز در فلسفه دين، مطرح بوده است. شايد اين گستره وسيع، پيش از هر عامل ديگرى، برخاسته از سرشت عمومى اين مساله باشد. بد نيست پيش از ورود در بحث اصلى، نيم نگاهى به ابعاد مختلف اين مساله بنيادين داشته باشيم.

بى‏ترديد مساله شرور، به معناى عام آن، يكى از كهن‏ترين مسائلى است كه از ديرباز انديشه آدمى را به خود مشغول داشته است. از آن هنگام كه انسان پا بر عرصه خاك نهاد، خويشتن را هم‏آغوش رنج و رنجورى يافت و همراه با شيرينى لذت و كاميابى، تلخى محنت و ناكامى را نيز چشيد و بزودى دانست كه حيات آكنده از نيكى و نيالوده به شر و بدى، آرزويى دست نيافتنى است. مواجهه آدمى با رويه دردآلود و اندوهبار زندگانى و رويارويى او با مصيبتها و فلاكتهاى آن، پرسشهايى را فراروى ذهن جستجوگر او قرار مى‏داد; پرسشهايى كه امروزه پس ا ز گذشت هزاران سال هنوز هم تازه و جديدند: حقيقت امورى كه در نظر ما در زمره شرور و بديها قرار مى‏گيرد، چيست؟ آيا حقيقت‏شر كه آن را چنين زشت و ناپسند مى‏دانيم با حقيقت‏خير كه همواره در پى وصال آنيم يكى است؟ يا آن كه شر را سرشتى كاملا متفاوت است؟ آيا اين دو، از منبع واحدى بر مى‏خيزند؟ در اين صورت، از چه رو مبدا نيكى و خير، وجود شرور را تجويز مى‏كند و چگونه است كه جويبارهاى شور و شيرين از سرچشمه واحدى روان مى‏گردد؟ آيا شرور از اصل ديگرى برخاسته‏اند؟ در اين صورت، آن كدامين موجود شرير و بدخواه است كه رنج و محنت آدميان را روا مى‏دارد و سنگدلانه به تماشاى جهان پرآشوب ما مى‏نشيند؟

در اين ميان، دغدغه و نگرانى مؤمنان و متالهان بيشتر بوده است. چرا كه افزون بر پرسشهايى از قبيل آنچه گذشت، با سؤالات خاصى نيز مواجه بوده‏اند: آيا وجود شرور با اعتقاد به اوصافى همچون عدل و حكمت الهى سازگار است؟ و آيا مى‏توان جهان حاوى شر را، بهترين جهان ممكنى كه خداوند آفريده است، و نظام آن را، بهترين نظام دانست؟

عمق و ژرفاى پرسشهاى ياد شده از يك سو، و تعدد و تنوع آنها از سوى ديگر، منشا ظهور رهيافتهاى گوناگون نسبت‏به مساله شر، در ميان فيلسوفان و متكلمان شرق و غرب گرديده است، تا آنجا كه كمتر فيلسوف يا متكلم برجسته‏اى را مى‏توان سراغ گرفت كه از منظرى خاص در آن ننگريسته باشد. پاره‏اى از رهيافتهاى شاخص نسبت‏به مساله شرور بدين قرارند:

1. بررسى مساله شر از جهت چگونگى تعلق قضاى الهى به آن

در اين منظر، كه صبغه‏اى فلسفى‏كلامى دارد و بيشتر در آثار حكيمان و متكلمان اسلامى به چشم مى‏خورد، تلاش مى‏شود تا چگونگى ورود شرور به قلمرو قضاى الهى تبيين گردد. اين تبيين، در مراحل مقدماتى خود نيازمند تحليل ماهيت‏شرور است.

2. سازگارى وجود شرور با نظام احسن عالم

در اين رهيافت، مساله وجود شر از حيث‏سازگارى (يا عدم سازگارى) آن با اعتقاد به اين كه نظام موجود عالم، نظام احسن (يا به گفته لايب‏نيتس «بهترين جهان ممكن‏») است، مورد كاوش قرار مى‏گيرد.

3. ارتباط مساله شر با اوصاف خداوند

در اين ديدگاه، سازگارى وجود شر با برخى از اوصاف اساسى خداوند، كه مورد پذيرش عموم متالهان است، بررسى مى‏شود. بديهى است كه اين بخش از مباحث مرتبط با مساله شرور، به لحاظ كلامى از اهميت فراوانى برخوردار است. چرا كه در صورت عدم اثبات سازگاى، شاهد تحولى شگرف در اعتقادات دينى خواهيم بود. در اين رهيافت، عموما پنج وصف از اوصاف خداوند مورد بحث است:

الف) توحيد: آيا وجود شر با وحدت آفريدگار سازگار است؟

ب) عدل الهى: آيا مى‏توان به وجود شر باور داشت و، در همان حال، خداوند را عادل دانست؟

ج) رحمت و خيرخواهى خداوند: چگونه است كه خداوند رحيم و خيرخواه، وجود شرور را تجويز مى‏كند؟

د) حكمت الهى: آيا پديد آمدن شرور در عالم هستى، منافى حكمت پروردگار نيست؟

ه) قدرت مطلق خداوند: آيا وجود شر، نشانه ضعف و عجز خداوند از نابود كردن آن نمى‏باشد؟

4. ارتباط مساله شر با وجود خداوند

مساله رابطه اعتقاد به وجود خداوند با وجود شرور، در مباحث فلسفه دين و كلام معاصر غرب مورد گفت‏وگويى جدى قرار گرفته است. در اينجا، دست‏كم، دو رويكرد اصلى به چشم مى‏خورد: در رويكرد نخست، سخن از سازگارى يا ناسازگارى منطقى باور به خداوند با اعتقاد به وجود شر در عالم به ميان مى‏آيد. پاره‏اى از مخالفان و منتقدان خداشناسى، كه شايد جى. ال مكى از شاخص‏ترين آنها باشد، مدعى ناسازگارى منطقى‏اند. اينان هرچند در آغاز از منظر سوم به مساله شر مى‏نگرند، در پايان نتيجه مى‏گيرند كه وجود شرور با برخى اوصاف اصلى خداوند ناسازگار است، و از سوى ديگر تاكيد مى‏كنند كه خداى فاقد اين اوصاف، حتى در چشم متالهان، ديگر خدا به معناى واقعى كلمه نيست. بدين ترتيب، آنان چنين نتيجه مى‏گيرند كه خدايى، دست‏كم آن گونه كه اديان الهى تصور مى‏كنند، وجود ندارد. (5)

البته رهيافت‏بالا طرفداران زيادى در ميان مخالفان الهيات ندارد، بلكه اكثر آنان سازگارى منطقى باور به خداوند و وجود شرور را پذيرفته‏اند، اما وجود شر را دليلى بر عدم اعتقاد به خدا مى‏دانند. براى تفكيك اين دو ديدگاه از يكديگر، گاه مساله نخست را مساله منطقى شر (logical problem of evil) ، و بحث دوم را «مساله شر به عنوان يك دليل‏» (evidential problem of evil) مى‏نامند. (6)

همان گونه كه قبلا اشاره شد، مساله شرور، مساله‏اى محصور در حوزه فلسفه يا كلام و ويژه فيلسوفان و متكلمان نيست. اين مساله به گونه‏هاى مختلف در عرصه ادبيات نيز، اعم از نثر و نظم، جلوه‏گر شده است. براى نمونه، مى‏توان از آثار جان ميلتون و داستايوفسكى، بويژه كتاب برادران كارامازوف، ياد كرد. اين مساله، همچنين، دستمايه خوبى براى شاعران بزرگ مسلمان، همچون حافظ و مولانا، بوده است. (7)

گونه‏گونى رهيافتهاى انديشمندان به مساله شرور كه بدان اشارت رفت‏به نوبه خود سبب گشته تا روايتهاى مختلفى از اين مساله طرح شود و در نتيجه، راه‏حلهاى پيشنهادى آن نيز متعدد و متنوع گردد. بى‏ترديد، پرداختن به روايتهاى مختلف و راه‏حلهاى متعددى كه تاكنون براى مساله شر ارائه شده است‏بويژه اگر با تمهيد مقدماتى همچون ماهيت‏شر و انواع آن همراه گردد بدون نگارش مكتوبى بلند ممكن نخواهد بود (8) و از حوصله اين نوشتار خارج است. (9) هدف اصلى اين نوشتار ارائه روايتى نسبتا جامع از مساله شر است، به گونه‏اى كه بتوان در سايه آن، از جايگاه آراء گوناگون و ربط و نسبت آنها با يكديگر، فهم شايسته‏ترى يافت. از آنجا كه روايت مورد نظر در قالب مجموعه‏اى ناسازگار از قضايا، ارائه مى‏شود، بد نيست نگاه كوتاهى به پيشينه رواياتى از اين دست، در تاريخ فلسفه غربى، داشته باشيم.

پاره‏اى از روايتهاى غربى «مساله شر»

ديويد هيوم، فيلسوف تجربه‏گراى انگليسى، از معدود فيلسوفانى است كه براى تضعيف پاره‏اى از براهين اثبات وجود خدا، به مساله شر توسل جسته است. وى در كتاب همپرسه‏هايى پيرامون دين طبيعى كوشيد تا، به زعم خود، بى‏اساسى براهين مبتنى بر مشاهده جهان محسوس (مانند برهان نظم) را آشكار سازد. او مدعى بود كه تمام براهينى كه، براى نمونه، براساس تشبيه جهان محسوس به دست‏ساخته‏هاى موجودات خردمندى همچون انسان، سامان مى‏يابند، نتايجى دارند كه كم و بيش محتملند، ولى هيچ‏گاه كاملا يقينى نيستند.

به ديگر سخن، تمام نتايج مبتنى بر مشاهده، صرفا محتملند. حال اگر احتمال پيشين نتيجه، براى اعتبار آن كفايت كند، براهينى مانند برهان نظم راه به جايى نخواهند برد. زيرا با ملاحظه ساختار كنونى جهان، اين فرض كه خداوند خير و قادر مطلقى وجود داشته باشد، بسيار نامحتمل مى‏شود و در نتيجه هيچ مشاهده‏اى نمى‏تواند وجود چنين خدايى را آشكار سازد.

هيوم در ادامه، استدلال مى‏كند كه شر موجود در جهان محسوس، فرض وجود خداى خير و قادر مطلق را، به نحو ماتقدم و پيشينى، نامحتمل مى‏سازد. در نتيجه، هيچ‏كس نمى‏تواند براساس معرفت‏خود از جهان تجربى، به وجود خداوند، عالم گردد. هيوم در بخشى از كتاب همپرسه‏ها تقريرى از مساله شر ارائه مى‏دهد كه اصل آن به اپيكور (342-307ق.م) باز مى‏گردد:

«آيا او (يعنى خداوند) مى‏خواهد از وقوع شر جلوگيرى كند ولى نمى‏تواند؟ در اين صورت، او ناتوان است. آيا او قدرت دارد ولى نمى‏خواهد؟ در اين صورت، او بدخواه است. آيا او هم قادر است و هم مى‏خواهد از شر جلوگيرى كند؟ در اين صورت شر از كجا زاده مى‏شود؟» و «چرا اساسا شوم‏بختى در جهان وجود دارد؟ مسلما تصادفى در كار نيست. در اين صورت، از علتى برمى‏خيزد. آيا از مشيت الهى نشات مى‏گيرد؟ اما او خيرخواه مطلق است. آيا برخلاف مشيت‏خداوند است؟ اما او تواناى مطلق است. هيچ چيز نمى‏تواند استوارى اين استدلال را متزلزل سازد. [استدلالى] چنين كوتاه، چنين روشن، چنين قاطع...» (10)

روايت هيوم از مساله شر، بعدها مورد توجه جى. ال. مكى، قرار گرفت و در قالب مجموعه‏اى از قضايا، كه همگى از اصول اعتقادى متالهان اخذ مى‏شوند و مجموعه‏اى ناسازگار را تشكيل مى‏دهند، مطرح شد.

روايت مكى از مساله شر

جى. ال. مكى، بسيار كوشيده است كه با استفاده از مساله شر معلوم سازد كه باورهاى دينى از جمله، اعتقاد به وجود خدا نه تنها به مدد اصول و قوانين عقلى قابل اثبات نيستند، بلكه به دليل «خودمتناقض‏» بودن و عدم سازوارى منطقى، غير عقلانى‏اند. او در مقاله‏اى كه به سال 1955 و با نام «شر و قدرت مطلق‏» انتشار داد، شمارى از پاسخهاى سنتى مساله شر، خصوصا راه‏حل آگوستين را به نقد كشيد. ما در اينجا قصد طرح و بررسى آراء او را نداريم و تنها به ذكر تقرير او از مساله شر بسنده مى‏كنيم. (11)

مكى در بخشى از مقاله خود چنين مى‏گويد:

«مشكل در ساده‏ترين شكل آن چنين است: خدا قادر مطلق است، خدا خير مطلق است، با اين حال شر وجود دارد. به نظر مى‏رسد كه تناقضى بين اين سه قضيه وجود دارد، به نحوى كه اگر دو تاى آنها صادق باشند، سومى كاذب خواهد بود. ولى هر سه قضيه، در آن واحد، اجزاء اصلى اكثر ديدگاههاى كلامى را تشكيل مى‏دهند و به نظر مى‏رسد كه متاله، در يك آن، هم بايد هر سه قضيه را بپذيرد و هم نمى‏تواند بدور از تناقض با هر سه موافقت كند. » (12)

مكى در ادامه، اعتراف مى‏كند كه سه قضيه ياد شده، به صورت صريح، متناقض نيستند و براى آفتابى كردن تناقض، نياز به الحاق برخى گزاره‏هاى ديگر است:

«به هر حال، تناقض بلافاصله رخ نمى‏نمايد، بلكه براى نشان دادن آن، نيازمند پاره‏اى مقدمات الحاقى يا شايد قواعد شبه منطقى مربوط به مفاهيم خير، شر و قادر مطلق خواهيم بود. اين اصول الحاقى عبارتند از اين كه، خير ضد شر است، به گونه‏اى كه يك موجود خير، همواره شر را تا جايى كه بتواند طرد مى‏كند و اين كه، محدوديتى براى آنچه يك موجود قادر مطلق مى‏تواند انجام دهد، وجود ندارد. از اين قضايا نتيجه مى‏شود كه موجود خير قادر مطلق، شر را كاملا نابود مى‏كند و بدين ترتيب، دو قضيه «موجود خير قادر مطلقى وجود دارد» و «شر وجود دارد» ناسازگار خواهند شد.» (13)

بنابراين، از مجموع سخنان مكى مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه به باور او مساله شر را مى‏توان در قالب مجموعه‏اى از پنج گزاره تقرير كرد كه داراى تناقض درونى است، حال آن كه متالهان به تمام اعضا آن باور دارند و دست‏برداشتن از هر كدام، به معناى عقب‏نشينى از مواضع خداشناسانه آنان است. مجموعه مزبور، داراى اعضا زير است:

1)خدا قادر مطلق است.

2)خدا خير مطلق است.

3)شر وجود دارد.

4)يك موجود خير، همواره شر را تا جايى كه بتواند نابود مى‏كند.

5)هيچ محدوديتى براى آنچه يك موجود قادر مطلق مى‏تواند انجام دهد، نيست. (14)

روايتى نو از مساله شر

اكنون وقت آن رسيده است كه، طبق وعده پيشين، تقريرى نو از مساله شر ارائه كنيم. براساس اين تقرير نيز، مساله شر در چهره مجموعه‏اى از گزاره‏ها ظهور مى‏يابد; مجموعه‏اى كه حاوى يك تناقض درونى است. اين تقرير، هرچند از حيث صورتبندى، مشابه روايتهاى پيش‏گفته است، از جهاتى بر آنها برترى دارد. براى مثال، يكى از مزاياى اين تقرير، همان گونه كه قبلا نيز اشاره كرديم، آن است كه مى‏توان در سايه آن نشان داد كه هر يك از راه‏حلهاى اصلى مساله شر، در واقع، چگونه در پى حل اين تناقضند و بدين ترتيب، مى‏توان ديدگاههاى متفاوت را در يك انگاره واحد، سامان داد و نسبت آنها را با يكديگر برملا ساخت. همچنين، در اين تقرير، برخلاف روايت مكى، تناقض مجموعه مورد نظر كاملا آشكار است. تذكار اين نكته نيز لازم است كه نگارنده به هيچ وجه ادعا ندارد كه تقرير او كامل‏ترين تقرير ممكن است، بلكه آن را صرفا يكى از اشكال قابل تصور مى‏داند كه از سادگى و جامعيت نسبى برخوردار است.

براساس اين تقرير، اجزاء اصلى (15) مجموعه سازنده مساله شر عبارتند از:

1) شر واقعيت دارد. (خواه به عنوان امرى عدمى و خواه به صورت امرى وجودى.)

2) خداوندى وجود دارد كه كامل مطلق است.

1-2) خداوند علة‏العلل است; به اين معنا كه هر امر واقعى، به نحوى، به او استناد دارد.

2-2) خداوند قادر مطلق است.

3-2) خداوند عادل مطلق و خيرخواه است.

3) اگر خداوند كامل مطلقى وجود داشته باشد، شر واقعيت ندارد.

4) شر واقعيت ندارد.

گزاره (1)، يكى از مقدمات مساله است. مقصود از «واقعيت‏» در اين قضيه، مفهومى است عام كه شامل موجودات، ماهيات و امور عدمى (اعدام اضافى) مى‏گردد. (در فلسفه اسلامى، گاهى بر اين معنا، «نفس الامر» اطلاق مى‏شود.) براساس گزاره (1)، بخشى از واقعيت‏به گونه‏اى است كه عنوان شر بر آن صدق مى‏كند. اين بخش از واقعيت، در صورت عدمى بودن شرور، از سنخ اعدام اضافى، و در فرض وجودى بودن آن، از گونه موجودات خواهد بود كه يا از حيث وجود و يا از حيث ماهيت‏خود، عنوان شر را پذيرا مى‏گردد.

مقصود از «استناد» نيز، در گزاره (2-2)، مفهومى عام‏تر از عليت است. زيرا عليت، به معناى فلسفى آن، تنها در حوزه وجود، راه دارد; اما استناد به معناى «وابستگى در واقعيت داشتن‏» است. بنابراين، استناد «الف‏» به «ب‏»، بدين معناست كه «الف‏» در واقعيت‏يافتن خود كه اعم از موجوديت است نيازمند «ب‏» است. بدين ترتيب، اگر خداوند را به اين معنا علة‏العلل بدانيم كه مبدا همه واقعيتهاست، شرور حتى اگر عدمى باشندبه خدا مستند خواهند بود. از اينجا روشن مى‏شود كه نزاع بر سر وجودى يا عدمى بودن شرور، دخالتى در اصل مساله ندارد و معضل رابطه شرور با خداوند، در هر دو فرض پديد مى‏آيد. و نيز به دست مى‏آيد كه تحليل ماهيت‏شرور و ارجاع آن به «نيستى‏»ها، هرچند به لحاظ فلسفى، بحثى مفيد و قابل ملاحظه است، به تنهايى قادر به حل آنچه مساله شرور خوانده مى‏شود، نخواهد بود.

گزاره (2) يكى از آموزه‏هاى اساسى اديان الهى است. گزاره‏هاى (1-2)، (2-2) و (3-2)، برخى از لوازم فلسفى گزاره (2) هستند كه پس از تحليل اين گزاره، بويژه با توجه به مفهوم كمال مطلق، به دست مى‏آيند. اين گزاره‏ها بخش ديگرى از مقدمات مساله را تشكيل مى‏دهند. افزودن مفهوم خيرخواهى بر مفهوم عدالت در گزاره (3-2) از آن روست كه ديدگاه مسيحيان نيز در صورت مساله منعكس شود. زيرا همان گونه كه اشاره كرديم، سنت مسيحى، بيش از عدالت، بر مفاهيمى همچون خير، خيرخواهى و محبت الهى تاكيد مى‏ورزد.

گزاره (3)، در واقع، مقدمه سوم مساله است. مفاد اين قضيه شرطى، ناسازگارى بين وجود موجود كامل مطلق با تحقق شر است. بنابراين، لازمه وجود موجود كامل مطلق ( خداوند)، عدم تحقق شر است.

سرانجام به قضيه (4) مى‏رسيم كه خود، نتيجه دو گزاره (2) و (3) است; نتيجه يك قياس استثنايى كه صدق تالى آن، از طريق وضع مقدم، ثابت مى‏شود. اما گزاره (4) در تناقض آشكار با (1) است (شر واقعيت دارد و شر واقعيت ندارد). و از همين جاست كه معضل شرور، به عنوان يك معضل منطقى‏فلسفى، زاده مى‏شود. از آن رو كه صورت استنتاج ياد شده (قياس استثنايى با وضع مقدم)، به لحاظ منطقى، صورتى معتبر است، و با توجه به آن كه به هيچ وجه نمى‏توان به تناقض تن درداد، ناگزير مى‏بايد، دست‏كم، يكى از سه مقدمه ياد شده را انكار كرد. اما كدام يك؟

در پاسخ به اين پرسش است كه موضع ما در قبال اين مساله، و به عبارتى راه حل ما براى آن، روشن مى‏شود و در واقع، تمايز و اعتبار هريك از راه‏حلهاى ارائه شده براى مساله شر، به پاسخى كه به اين سؤال مى‏دهند، وابسته است. در اينجا، تلاش مى‏كنيم مرور سريعى بر احتمالات مختلف مساله داشته باشيم و در خلال بحث، به پاره‏اى از ديدگاههاى مهم اشاره مى‏كنيم.

بررسى نسبت‏برخى راه‏حلهاى مساله شر با روايت اخير

همان گونه كه گفتيم، براى فرار از تناقض، بناگزير بايد يكى از مقدمات سه‏گانه را تكذيب كرد. در صورت انكار مقدمه نخست، يكى از دو قضيه متناقض صريحا انكار مى‏شود و بدين صورت، تناقضى پيش نمى‏آيد. به نظر مى‏رسد كه دو ديدگاه مهم وجود دارند كه در صورت تحليل آنها، به انكار مقدمه اول خواهيم رسيد.

ديدگاه نخست، منسوب به برخى مكاتب فلسفى هندى (مكتب ودانتا) است كه طبق آن، كل عالم طبيعت، امرى پندارى و موهوم يا به اصطلاح اين مكتب، «مايا» است. براساس اين ديدگاه، شرور نيز كه بخشى از عالم محسوس و طبيعتند، توهمى بيش نخواهند بود. از مباحث تاريخى و دقت در مفاد انديشه مايا كه بگذريم، (16) براساس تفسير رايج آن، شرور امورى غير واقعى‏اند و در نتيجه، مشكلات ناشى از تبيين رابطه خداوند با شر، خود به خود، منتفى مى‏شوند.

گفتنى است كه بر اين ديدگاه، اشكالات متعددى وارد شده است: مى توان مدعى شد كه تحقق فى الجمله شر در عالم، امرى است مشهود و آشكار كه بالوجدان قابل درك است. اين ديدگاه، به سختى مى‏تواند از عهده تبيين شرى كه، بالوجدان از ناحيه درد و رنج ناشى از شرور پندارى، در وجود خود مى‏يابيم، برآيد; چگونه مى‏توان كسى را كه از بيمارى دردناكى رنجور است، متقاعد ساخت كه درد و رنج او، خيالى بيش نيست؟

ديدگاه ديگر كه نبايد آن را به دليل شباهتش، با ديدگاه نخست‏يكسان انگاشت مبتنى بر پاره‏اى تاملات ژرف فلسفى يا مشاهدات عرفانى است. براساس اين ديدگاه، اگرچه امورى كه آن را شر مى‏دانيم، واقعيت دارند، ولى حقيقت آن است كه اين امور شرنمايند، نه شر. در اين صورت، بار ديگر بايد به كذب گزاره (1) فتوا داد. (17)

اين ديدگاه، به طور صريح، از سوى برخى مكاتب و انديشه‏هاى عرفانى تبليغ مى‏شود و به صورت ضمنى نيز در برخى راه‏حلهاى ارائه شده براى مساله شر، وجود دارد. (براى مثال، بخش عمده نظريه عدل الهى اسپينوزا متاثر از همين ديدگاه است.) (18) اگر مبانى اين نظريه تمام باشد، ثابت مى‏گردد كه جهان آفرينش يكسره خير و زيبايى است و اين آدميانند كه به دليل جهل، خودمحورى، جزءنگرى، عافيت‏طلبى، عاقبت‏نينديشى و...، امورى را، به خطا، شر مى‏پندارند.

بسيارى از راه‏حلهاى اصلى مساله شر، گزاره (2) را ولو از طريق انكار يكى از لوازم آن‏انكار مى‏كنند. بخشى از اين راه‏حلها عبارتند از:

الف) ثنويت (دوگانه‏انگارى). در اين ديدگاه، در واقع، گزاره (1-2) تكذيب مى‏شود: شر واقعيت دارد و مستند به علتى است، اما علت آن موجودى است‏شرير و بدكار، كه با خداوند خير و نيكى ستيزه مى‏كند و با زاييدن بدى و زشتى، صحنه‏گيتى را مى‏آلايد. بنابراين، چون خداوند كامل مطلقى كه همه امور هستى به او منتسب باشد، نداريم گزاره (4)، به دليل كذب قضيه (2) و عدم جريان قانون وضع مقدم، ثابت نخواهد بود و بدين ترتيب، تناقض (4) و (1) مستقر نمى‏شود. نمونه اعلاى ديدگاه دوگانه‏انگار را مى‏توان در آيين مانى يافت. شايان ذكر است كه تنها آن ثنويتى به كار حل تناقض مورد بحث مى‏آيد كه خداى شر را موجودى در عرض خداى خير و نه تحت فرمان آن بداند، زيرا اگر منشا شرور به گونه‏اى تحت‏سلطه خداى خير باشد، آن چنان كه مثلا در ديدگاه اسلامى، شيطان خارج از حيطه قدرت الهى نيست، بار ديگر اين سؤال قوت مى‏گيرد كه چرا خداى خير قادر مطلق، تحقق شرور را روا مى‏دارد.

ب) پاره‏اى از راه‏حلهاى مساله شر، منكر قدرت مطلق خداوندند و براساس تقرير ما از مساله شر، مى‏توان آنان را منكر گزاره (2-2) دانست. براى نمونه، جان استوارت ميل بر اين باور بود كه براى توجيه مساله شرور ناچاريم يكى از دو وصف خيرخواهى يا قدرت مطلق خداوند را انكار كنيم و از آن رو كه اساسا تصور خدايى كه خير خواه به همان معنايى كه ما فهم مى‏كنيم نباشد، ممكن نيست، چاره‏اى جز ست‏شستن از اعتقاد به قدرت مطلق او نداريم. بر اين اساس، بايد بپذيريم كه قدرت خداوند محدود به امور خير است و شرور از حيطه قدرت الهى خارجند.

الهيات پويشى، كه چارلز هارتشورن (هارتسهورن) و سپس ديويد گريفين، مبانى آن را با بهره‏گيرى از فلسفه پويشى وايتهد، بنيان نهادند، رهيافت ديگرى است كه نظريه عدل الهى خود را بر انكار قدرت مطلق خداوند، به معناى شايع آن، استوار كرده است. الهيات پويشى بر اين اعتقاد است كه تاثير خدا در عالم از گونه اجبار و الزام نيست، بلكه خدا موجودات را ترغيب مى‏كند و آنان را به طرف امورى برمى‏انگيزاند و اين امر، برخاسته از ضرورتهاى حاكم بر ساختار مابعدالطبيعى و غايى واقعيت است; يعنى خداوند، تابع محدوديتهايى است كه قوانين اساسى عالم كه او نيز جزئى از آن است‏به بار آورده‏اند. خدا همواره بهترين امكان را در اختيار هر پديده و موقعيت قرار مى‏دهد ، ولى پديده‏هاى متوالى آزادند كه موافق با خواست و اراده الهى پيش روند و از همين جاست كه پاى شر در ميان مى‏آيد. هر اندازه كه عالم، صحنه مخالفت‏بيشترى با خواست‏خدا و تطميع و ترغيب او باشد، به همان نسبت، صحنه پديد آمدن شرور بيشترى خواهد بود. (19)

شايد مهم‏ترين اشكال چنين ديدگاههايى آن باشد كه مستلزم ترك يكى از اساسى‏ترين عناصر خداشناسى رايج و الهيات برخاسته از متون دينى اديان الهى، يعنى اعتقاد به قدرت مطلق خداوندند. و اين قصورى است كه بسيارى از متكلمان و حكيمان الهى آن را برنمى‏تابند.

ج) ديدگاه متكلمان اشعرى نيز به رد گزاره (3-2) مى‏انجامد. در اين ديدگاه، اگرچه عدل الهى يكسره نفى نمى‏شود، ولى معنا و محتواى آن، چنان متحول مى‏شود كه با وجود آنچه ما آن را شر مى‏ناميم، سازگار مى‏افتد. يكى از اركان اعتقادات اشعريان، انكار «چارچوب اخلاقى پيشين‏» براى افعال الهى است; عقل نمى‏تواند براساس حسن و قبحى كه درك مى‏كند، محدوده‏اى براى افعال خدا ترسيم نمايد و براى مثال، «ثواب مؤمنان‏» و «عقاب كافران‏» را بر او واجب كند، بلكه خداوند هرچه بخواهد ولو برخلاف مصالح بندگان باشد انجام مى‏دهد. چنين نيست كه خداوند تنها آنچه را كه عادلانه و نيك است، اراده كند، بلكه هرچه خدا انجام دهد نيك و عادلانه است. (هرچه آن خسرو كند شيرين بود) بنابراين، وجود شرور با عدل الهى به معناى مورد نظر اشعريان سازگار خواهد بود. چرا كه هرچه او بخواهد، خير و عدل است هرچند از نظر ما آدميان شر باشد.

با توجه به تطابق مقدمه نخست‏با دريافتهاى وجدانى و عمومى آدميان و تاكيد بليغ اديان الهى بر مقدمه دوم، به نظر مى‏رسد كه انكار مقدمه سوم كار سهل‏ترى باشد و اين همان راهى است كه بسيارى از انديشمندان شرق و غرب پيموده‏اند. از ديد فيلسوفان ملحدى نظير مكى، مقدمه‏هاى (1) و (3) صادقند و تنها راه‏حل ممكن، دست‏شستن از مقدمه (2) است كه آن نيز به معناى انكار وجود خدا (دست‏كم آن خدايى كه غالب اديان و خداپرستان معرفى مى‏كنند) خواهد بود. اما راه‏حلهاى پيچيده‏تر مساله شر، به تحليل اين مطلب مى‏پردازند كه رابطه شرطى بين مقدم و تالى گزاره (3) وجود ندارد. ديدگاه فلسفى حكماى مسلمان كه تركيب بديعى از دو نظريه نيستى‏انگارانه (منسوب به افلاطون) و وجودى (منسوب به ارسطو) است و همچنين نظريه عدل الهى متكلمانى همچون قديس ايرنائوس، آگوستين، اسپينوزا و لايب‏نيتس در مغرب‏زمين در اين گروه جاى مى‏گيرد. در هريك از اين ديدگاهها، به طريق خاصى اثبات مى‏شود كه وجود خداوند كامل مطلق با وجود شرور، سازگار است. بررسى نحوه تاثير هريك از اين ديدگاهها در انكار مقدمه سوم، از حوصله اين بحث‏خارج است.

بدين ترتيب، ملاحظه مى‏شود كه با ملاحظه روايتى كه از مساله شر ارائه داديم، مى‏توان جايگاه دقيق هريك از راه‏حلهاى ارائه شده را تعيين نمود و بدين ترتيب، آراء متعددى را كه گاه تفاوتهاى اساسى با يكديگر دارند بر سر يك سفره نشاند.

گفتنى است كه براى حل مساله شرور از طريق اثبات عدم ناسازگارى بين وجود خداوند كامل مطلق و تحقق شرور در عالم، دست‏كم دو راه را مى‏توان پيمود: نخست، اثبات سازگارى بالفعل اين دو و دوم، اثبات امكان سازگارى آنها. بديهى است كه هر دو راه، از اين جهت كه در صورت نتيجه‏بخش بودن، به نفى ناسازگارى ضرورى وجود خدا و تحقق شر آن گونه كه مدعاى ملحدانى چون مكى است مى‏انجامند، تفاوتى ندارند، اگرچه راه نخست، دست‏كم براى متالهان، رضايت‏بخش‏تر است. بسيارى از راه‏حلهاى كلاسيك مساله شر در گروه اول جاى مى‏گيرند. هدف اين گروه، همانا نشان دادن علل و دلايل تحقق شر، در جهانى است كه به دست‏خداوند خير مطلق آفريده شده است. اما در راه دوم، سخن تنها بر سر اين است كه شرور چه علل و دلايل ممكنى مى‏توانند داشته باشند. ممكن است كسانى راه دوم را برگزينند چرا كه روش نخست را ممكن نمى‏دانند و يا از آن رو كه روش دوم را نيز در تامين هدف اوليه يعنى اثبات سازگارى كافى مى‏بينند. الوين پلانتينجا، فيلسوف دين معاصر آمريكايى، در كتاب خدا، اختيار و شر شايد براى نخستين بار راه دوم را پيموده و نام «دفاع اختيارگرايانه‏» را بر آن نهاده است.

پى‏نوشت‏ها:

1. الف، كهن، گنجينه تلمود، ترجمه امير فريدون قربانى، نشر يهودا حى، 1350، ص‏42.

2. ر.ك: هرى هيسن، الهيات مسيحى، ترجمه ميكائيليان،انتشارات حيات ابدى، بى‏جا، بى‏تا، ص‏81.

3. ترجمه آيات، برگرفته از برگردان استاد محمد مهدى فولادوند است.

4. در گزينش آيات اين بخش از ماخذ ذيل استفاده شده است: م.م. شريف، تاريخ فلسفه در اسلام، ترجمه گروهى از مترجمان، مركز نشر دانشگاهى، تهران، 1362، ج‏1، ص‏200.

5. براى ملاحظه نمونه‏اى از اين ديدگاه ر.ك:.........

6. براى توضيح بيشتر ر.ك:......

7. براى ملاحظه نمونه‏اى از آراء مولانا در اين باب، ر.ك: مثنوى، دفتر اول، ابيات 1999-1995 و دفتر چهارم، ابيات 69-63.

8. نگارنده، رساله بلندى را در باب مساله شر و بررسى راه‏حلهاى مختلف آن تدوين كرده است كه اميد است در آينده نزديك منتشر شود.

9. آقاى مايكل استوبر در كتاب شر و خداى عارفان مى‏گويد: «دقيق‏ترين تنسيقى كه در باب موضوعات مربوط به عدل الهى ديده‏ام از سوى آرتور ال. هرمن در كتاب مساله شر در انديشه هندى، بويژه صفحات 79 و 80، صورت پذيرفته است. هرمن براى مساله شر، بيست و يك راه حل ذكر مى‏كند. اما چنين تحليلى، به دليل روابط نزديك بسيارى از موضوعات، قابل خدشه است.» نگاه كنيد به:......

11. الوين پلانتينجا، فيلسوف دين معاصر آمريكايى، نظريه مفصلى را در رد ديدگاههاى مكى، در كتاب خدا، اختيار و شر پرورانده و نام آن را «دفاع اختيارگرايانه‏» نهاده است. ترجمه فارسى اين كتاب، به قلم نگارنده، در دست انتشاراست. مشخصات اصلى كتاب به قرار ذيل است:........

12.

13. Ibid,p.93.

14. پلانتينجا در بخش اول از كتاب خدا، اختيار و شر، ادعاى مكى مبنى بر ناسازوار بودن مجموعه مذكور را بتفصيل بررسى كرده، ثابت مى‏كند كه اين مجموعه به هيچ يك از معانى تناقض داراى تناقض درونى نيست. وى در پايان نتيجه مى‏گيرد كه ملحدان هيچ دليل معقولى بر وجود تناقض منطقى در مجموعه باورهاى دينى، ارائه نداده‏اند.

15. افزودن قيد «اصلى‏» از آن روست كه به نظر مى‏رسد گزاره‏هاى ديگرى نيز غير از آنچه آورده شده است‏در اين مجموعه قرار دارند; براى مثال، اين گزاره كه «تحقق شر امرى ممكن است.» ولى در اينجا، براى پرهيز از پيچيده ساختن صورت مساله، تنها آن گزاره‏هايى ذكر مى‏شوند كه فى‏الجمله مورد انكار قرار گرفته‏اند و ساير قضاياى دخيل در بحث، «مفروغ‏عنه‏» مى‏باشند.

16. مطالعه عميق‏تر در انديشه مايا، نشان مى‏دهد كه تفسير رايج از آن چندان دقيق نيست; ليكن با توجه به هدف اصلى اين نوشتار، اين بحث را به مجال ديگر وامى‏گذاريم.

17. در تفاوت اين دو ديدگاه مى‏توان گفت كه قضيه «الف شر است‏» براساس هر دو ديدگاه، كاذب است، اما بنابر ديدگاه نخست، كذب آن از باب سالبه به انتفاى موضوع است و در ديدگاه دوم، موضوع يعنى الف وجود دارد، ليكن متصف به وصف عنوانى محمول يعنى شر بودن نمى‏گردد.

18. براى يافتن نظريه اسپينوزا ر.ك: باروخ بنديكت اسپينوزا، اخلاق، ترجمه محسن جهانگيرى، مركز نشر دانشگاهى، تهران، ص‏6456.

19. تفصيل ديدگاههاى ديويد گريفين را در منابع ذيل مى‏توان يافت:......