مجلات >نقدونظر > شماره10

عدالت‏به مثابه قاعده فقهى

مهدى مهريزياگرچه منابع استنباط در فقه اسلامى، محدود به كتاب، سنت، اجماع و عقل است، اما قواعد و اصول استنباط و فقاهت مى‏تواند بسيار باشد. منابع، جايگاه جوشش فقه است و قواعد، اصول مسلم استخراج‏شده از آن منابع مى‏باشد كه در: هماهنگ‏سازى محتواى منابع; پاسخگويى به فروع; پر كردن منطقة‏الفراغ; و... مؤثر و مفيد است.

به سخن ديگر; قواعد به سان تراز و شاقولى است كه فقيه، در مقام استنباط، بايد تلاش فكرى خويش را با آن هماهنگ سازد.

قواعد فقهيه و اصول، دو دانش همزادند كه در خدمت فقاهت قرار گرفته‏اند. در باب قواعد فقهيه نوشته‏ها بسيار است و فقيهان شيعى و سنى، بدان توجه ويژه مبذول داشته‏اند; در اين زمينه، آثار بسيارى، از تك‏نگاريهايى كه به يك قاعده پرداخته‏اند تا مجموعه‏هايى كه شمار فراوانى از قواعد را به بحث گذارده‏اند، از فقيهان به يادگار مانده است. (1)

با اين همه مى‏توان ادعا كرد كه هنوز قواعد فقهى بسيارى وجود دارند كه داراى نقش سرنوشت‏سازى در استنباط مى‏باشند، ولى هنوز به عنوان قاعده بدانها نظر نشده است. و اگرچه در لابه‏لاى فتواها و استدلالهاى فقهى از اين قواعد بهره بسيار برده شده است، به صورت يك قاعده، مدون نگشته و حد و مرز آنها بوضوح تبيين نگرديده است.

از اين دست قواعد مى‏توان به عناوين ذيل اشاره كرد:

1. قاعده عدالت; 2.قاعده حريت; 3.قاعده اهم و مهم; 4.قاعده سهولت; 5.قاعده مساوات و....

در اين نوشتار برآنيم تا به اختصار از عدالت‏به عنوان يك قاعده فقهى‏كه‏بسيار اثرگذار در استنباط است، سخن بگوييم. البته اين مساله شاخ‏و برگهاى بسيارى دارد و فضاهاى تحقيق آن فراوان است. و ما در اينجا، تنها به يك بحث از آن مى‏پردازيم; يعنى اصل اين كه عدالت‏يك قاعده فقهى است.

يك. طرح مساله

آيا عدالت مى‏تواند به عنوان يك قاعده فقهى مطرح شود؟ اين، اجمال مساله است و توضيح بيشتر در گرو آن است كه شرحى كوتاه بر مفردات آن آورده شود:

1. تعريف عدالت

تعريف عدالت كار آسانى نيست، نه از آن رو كه درست دريافت نمى‏شود، زيرا كه عدل و ظلم از مفاهيم بديهى در حوزه عقل عملى است‏بسان وجود و عدم در حوزه عقل نظرى بلكه بساطت مفهومى آن اين امر را سبب مى‏شود.

تعريفهايى كه انديشمندان از عدالت ارائه كرده‏اند، بيشتر تعريف به مصداق است. براى‏مثال، عالمان اخلاق عدالت را به «انقياد عقل عملى براى قوه عاقله‏» يا «سياست كردن قوه‏غضب و شهوت‏» (2) ; و فقيهان آن را به «ملكه‏اى نفسانى، كه به واجب فرمان مى‏دهد و ازحرام باز مى‏دارد»، معنا كرده‏اند. (3) همچنين است تعريفهايى كه فيلسوفان و متكلمان از عدالت ارائه كرده‏اند (4) و يا آنچه ابوالبقاء گفته، كه: «العدل هو ان يعطى اكثر مما عليه وياخذ اقل‏مما له‏» (5) ، همگى تعريف عدالت‏به مصاديق مى‏باشد. چنانكه مطالبى كه در برخى روايتها آمده، همچون: «العدل اقوى جيش‏» يا «العدل افضل من الشجاعة‏» از قبيل ذكر فوايد و آثار مى‏باشد. (6)

از اين رو در متون دينى هم به هيچ گونه تفسيرى از عدالت‏برنمى‏خوريم. شهيد محمد باقر صدر فلسفه تعريف نشدن عدالت از سوى دين را جلوگيرى از تفسيرهاى مختلف و ناروا ذكر مى‏كند. وى پس از آن كه اركان اقتصاد اسلامى را مالكيت، حريت و عدالت اجتماعى ذكر مى‏كند، چنين مى‏گويد:

...فان الاسلام حين ادرج العدالة الاجتماعية ضمن المبادى الاساسية، التى يتكون منها مذهبه الاقتصادى لم‏يتبن العدالة الاجتماعية بمفهومها التجريدى العام ولم‏يناد بها بشكل مفتوح لكل تفسير، و لا اوكله الى المجتمعات الانسانية التى تختلف فى نظرتها للعدالة الاجتماعية، باختلاف افكارها الحضارية ومفاهيمها عن الحياة وانما حدد الاسلام هذا المفهوم وبلوره، فى مخطط اجتماعى معين، واستطاع بعد ذلك ان يجسد هذا التصميم فى واقع اجتماعى حى، تنبض جميع شرائينه واوردته بالمفهوم الاسلامى للعدالة.

فلا يكفى ان نعرف من الاسلام مناداته بالعدالة الاجتماعية، انما يجب ان نعرف ايضا تصوراته التفصيلية للعدالة ومدلولها الاسلامى الخاص. (7)

اسلام كه عدالت اجتماعى را از مبادى اساسى براى شكل‏گيرى خط مشى اقتصادى‏اش مى‏داند، آن را با مفهوم تجريدى مبنا قرار نداده و نيز به صورت باز بدان دعوت نكرده تا قابل هرگونه تفسير باشد. همچنين آن را به جوامع انسانى كه ديدگاههاى متفاوتى پيرامون عدالت دارند و براساس انديشه و تلقى خويش از زندگى و حيات آن را معنا مى‏كنند، نيز واگذار نكرده است. بلكه اسلام عدالت را در ضمن يك سياست‏گذارى و برنامه‏ريزى معين ارائه كرده كه توانسته است، پس از آن، اين ايده را در واقعيتى زنده مجسم سازد; واقعيتى كه تمامى تار و پودش با مفهوم اسلامى عدالت عجين است.

از اين رو كافى نيست كه تنها به فراخوانى اسلام از عدالت اجتماعى بسنده شود بلكه بايد بينش تفصيلى و ويژه اسلام از عدالت را نيز شناخت.

با اين همه، اين بدان معنا نيست كه تلاشهاى عالمانه به قصد تحديد دايره عدالت و نيز مشخص كردن ميزان و معيارهاى كاربردى، نبايد صورت پذيرد.

خلاصه آن كه گرچه تحديد و تفسير مفهومى عدالت دشوار است، مى‏توان عرصه مورد نظر را در اين مساله بيان داشت; بدين صورت كه عدالت در چهار عرصه كاربرد دارد:

1. عدالت در تكوين و نظام خلقت.

2. عدالت در تشريع و نظام قانون‏گذارى.

3. عدالت در تدبير و نظام اجرايى.

4. عدالت در منش و روش زندگى فردى و معاشرتى.

آنچه در اينجا منظور نظر است، دومين عرصه، يعنى عدالت در نظام قانون‏گذارى و تشريع، مى‏باشد.

2. قاعده فقهى

قاعده فقهى، در تلقى رايج، كلياتى است كه فروعات مختلف را در خود جمع كرده و امر حفظ و يادآورى را براى فقيه آسان مى‏سازد. از اين رو، همچون علم اصول كه به عنوان يك دانش آلى مورد اقبال است، بدان توجهى نمى‏شود و جايگاهى در استنباط ندارد.

ولى در برداشت صحيح، قاعده فقهى، معيار و ميزان در استنباط است و فقيه بايد بر محور آن استنباط خود را محك زند. شايد اين تعبير شهيد اول ناظر به همين تلقى باشد:

فمما صنفته كتاب القواعد والفوائد فى الفقه مختصر مشتمل على ضوابط كلية اصولية و فرعية تستنبط منها احكام شرعية. (8)

از نوشته‏هاى من كتاب «القواعد و الفوائد» در موضوع فقه است. اين نوشته مختصر حاوى قواعد كلى اصولى و فرعى است كه از آن احكام شرعى استنباط مى‏گردد.

و شايد دقيق‏تر آن باشد كه گفته شود قواعد فقهى دو گونه است: آنچه معيار و ميزان استنباط است، و آنچه به سان كلى است كه فروعى در خود دارد و در تطبيق مفيد است. و ممكن است از دو واژه «اصولية و فرعية‏»، در كلام شهيد اول، نيز بتوان اين معنا را استظهارنمود. به هر حال وقتى از عدالت‏به عنوان يك قاعده سخن مى‏رود، تنها براساس تلقى‏دوم است. يعنى عدالت ميزان و معيارى براى فقاهت و استنباط است و تمامى برداشتهاى‏فقهى و فتاوى بايد با آن سنجيده شود. اين قاعده مى‏تواند در هماهنگ‏سازى مجموعه فقه اثر بگذارد، چنانكه در پر كردن منطقة الفراغ، به مثابه حريمى است كه نبايد از آن تعدى كرد.

شهيد مطهرى در تبيين قاعده بودن عدالت گفته است:

اصل عدالت از مقياسهاى اسلام است كه بايد ديد چه چيزى بر او منطبق مى‏شود، عدالت در سلسله علل احكام است نه در سلسله معلولات، نه اين است كه آنچه دين گفت عدل است، بلكه آنچه عدل است دين مى‏گويد. (9)

به تعبير ديگر: «عدل حاكم بر احكام است نه تابع احكام، عدل اسلامى نيست‏بلكه اسلام عادلانه است‏» (10)

حاصل، آن كه آنچه مورد پرسش است اين است كه آيا عدالت مى‏تواند براى فقيه هم مصدر باشد و هم معيار، كه بر پايه آن بتواند استنباط كند يا درستى استنباط را محك زند؟ اين پرسش اصلى اين مقاله است كه سعى بر آن است تا به آن پاسخ داده شود و از مباحث و فروع ديگر آن صرف‏نظر خواهد شد.

دو. تاريخچه

عدل در دايره علوم اسلامى در دانش كلام، فقه و اخلاق مطرح بوده است. در هر يك از اين دانشها بحث و بررسى در زمينه عدل سابقه‏دار است. نزاعهاى اشاعره و معتزله در مساله عدل الهى و مساله حسن و قبح، زمينه اين موضوع در علم كلام است.

در علم اخلاق نيز در موضوع صفات اخلاقى و كمال نفسانى از عدل سخن رفته است.

در دانش فقه از عدالت در دو مورد به صورت مستقل گفتگو شده است; يكى آنجا كه عدالت‏يكى از صفات مجتهد، قاضى، امام جماعت، شهود و گواهان و... به شمار آمده و در راى مشهور به عنوان ملكه نفسانى از آن تعبير شده است. در اين زمينه، بجز جايگاه ياد شده در فقه، رساله‏هاى متعددى نيز تحرير شده است. (11)

مورد ديگر، به عنوان يك قاعده با تعبير «قاعدة العدل والانصاف‏» از آن ياد شده و كاربرد آن در اشتباهات خارجى است‏يعنى آنجا كه اموالى مخلوط شود و تفكيك آن ميسور نباشد. اين مورد هم در فقه سابقه داشته است. (12)

آنچه اكنون مورد نظر است و بايد تاريخچه آن بررسى گردد، قاعده عدالت در فقه به معنايى كه گفته آمد، مى‏باشد.

شهيد مطهرى سابقه اصل عدالت را در فقه، به كار گرفتن راى و قياس در شريعت از سوى اهل سنت مى‏داند (13) و البته برخى از انديشمندان اهل سنت همچون مصطفى مراغى هم اين تلقى را تاييد مى‏كند. (14) مطهرى همچنين سابقه اين بحث را در ميان شيعه، به بحثهاى ملازمات عقليه و حسن و قبح عقلى برگردانده است (15) ، ولى در دانش اصول و در كتب فقه تصريحى به اين مساله نشده است.

به نظر مى‏رسد نخستين كسى كه از عدالت‏به عنوان يك قاعده ياد كرده و از غفلت فقيهان درباره آن ابراز نگرانى نموده، شهيد مطهرى است. وى در اين زمينه گفته است:

اصل عدالت اجتماعى با همه اهميت آن در فقه ما مورد غفلت واقع شده است و در حالى كه از آياتى چون بالوالدين احسانا و اوفوا بالعقود عموماتى در فقه به دست آمده است، ولى با اين همه تاكيدى كه در قرآن كريم بر روى مساله عدالت اجتماعى دارد معهذا يك قاعده و اصل عام در فقه از آن استنباط نشده است و اين مطلب سبب ركود تفكر اجتماعى فقهاى ما گرديده است. (16)

همچنين امام خمينى از آن به ميزان و معيار تعبير كرده است:

...زيرا اجراى قوانين بر معيار قسط و عدل و جلوگيرى از ستمگران و حكومت جائرانه و بسط عدالت فردى و اجتماعى و منع از فساد و فحشاء و انواع كجروى‏ها و آزادى بر معيار عقل و عدل و استقلال و خودكفايى و جلوگيرى از استعمار و استثمار و استعباد و حدود و قصاص و تعزيرات بر ميزان عقل و عدل و انصاف، و صدها از اين قبيل، چيزهايى نيست كه با مرور زمان در طول تاريخ بشر و زندگى اجتماعى كهنه شود، اين دعوا مشابه آن است كه گفته شود قواعد عقلى و رياضى در قرن حاضر بايد عوض شود و به جاى آن قواعد ديگر نشانده شود. (17)

برخى ديگر نيز به اجمال از آن ياد كرده‏اند. (18)

سه. مستند نظريه

تا اينجا مطرح شد كه عدالت مى‏تواند قاعده‏اى فقهى باشد كه فقيه براساس آن استنباط كند يا استنباط خود را محك زند و گفته شد كه فقيهان به اين امر تصريح نكرده و آن را به عنوان يك مساله علمى مورد نظر قرار نداده‏اند، البته اعتقاد بر اين است كه بيش و كم در لابه‏لاى فتاوى و كتب استدلالى فقهى از آن بهره جسته‏اند.

اكنون برآنيم تا مستند اين نظريه را از كتاب و سنت فهرست كنيم تا زمينه كاوش علمى نزد محققان فراهم آيد.

خداوند در كتابش خود را فرمان‏دهنده به عدل و احسان شمرده است:

ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى. (19)

در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مى‏دهد.

و نيز هدف از رسالت انبيا را قيام مردم به قسط دانسته است:

انا ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط. (20)

به راستى ما پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند.

قيام به قسط در صورتى حاصل است كه تشريع و تدبير بر پايه قسط باشد و نيز منش زندگى مردم، عادلانه گردد.

در هر يك از اين سه عرصه، اگر خللى حاصل شود، ديگر قيام به قسط صورت نمى‏پذيرد. البته روشن است كه عرصه تقنين و تشريع چون به خداوند برمى‏گردد، قطعا خلل‏ناپذير است. بنابراين تشريع و تقنين عادلانه است. فقيهى كه مى‏خواهد به استنباط رو كند بايد اين اصل را منظور دارد.

در روايتها نيز تاكيد فراوانى بر معيار بودن عدالت‏شده است.

رسول خدا(ص) فرمود:

العدل ميزان الله فى الارض فمن اخذه قاده الى الجنة ومن تركه ساقه الى النار. (21)

عدالت ميزان و ترازوى خداوند در زمين است، هركه آن را دريابد به بهشت او را سوق دهد، و هركه آن را رها سازد به دوزخ او را مى‏كشاند.

در صحيحه ابى‏ولاد امام صادق(ع) هنگامى كه فتواى ابوحنيفه را مردود دانست فرمود:

قضى عليه ابوحنيفة بالجور والظلم. (22)

ابوحنيفه نسبت‏به او قضاوتى جائرانه و ظالمانه روا داشت.

اميرمؤمنان(ع) نسبت‏به قرآن فرموده است:

هو الناطق بالسنة العدل والامر بالفضل. (23)

قرآن به روش عادلانه و دستور جدا سازنده، ناطق است.

همچنين فرموده است:

ان العدل ميزان الله سبحانه الذى وضعه فى الخلق و نصبه لاقامة الحق فلا تخالفه فى ميزانه ولا تعارضه فى سلطانه. (24)

عدالت، ترازوى خداوند است كه براى بندگان نهاد، و براى اقامه حق آن را نصب كرد، خداوند را در ترازويش نافرمانى مكنيد و با سلطنت او معارضه نكنيد.

و نيز تعبيرهايى نظير; العدل ملاك، (25) العدل قوام الرعية، (26) العدل قوام البرية، (27) العدل نظام الامرة (28) و... از آن بزرگوار بسيار نقل شده است.

اين آيه‏ها و روايتها مى‏تواند مصدرى براى اصطياد اين قاعده ارزشمند فقهى باشد; چنانكه منحصر در موارد ياد شده نيز نيست.

بجز آيه و روايت، عقل نيز بر اين امر گواهى دارد. اصوليان شيعى و معتزلى به حسن و قبح عقلى ملتزمند و بارزترين مصداق آن را عدل و ظلم مى‏دانند و ادراك يا حكم عقل را در اين زمينه امرى استقلالى دانسته‏اند. يعنى عقل بدون استمداد از شرع به اين امر دلالت دارد.

مصطفى مراغى از مفسران اهل سنت مى‏گويد:

اما مصدر العدالة فى الشريعة الاسلامية بعد الكتاب والسنة والاجماع فهو العقل و حكمة التشريع فى الاسلام. (29)

مصدر و دليل عدالت در شريعت اسلامى پس از قرآن، سنت و اجماع، عقل و حكمت قانون‏گذارى در اسلام است.

همچنين رويه فقيهان در استفاده از عدالت‏به عنوان مصدر و ميزان، شاهد و گواهى ديگر بر اين نظريه است. نمونه‏هايى از اين امر در بخش بعد خواهد آمد.

چهار. كاربرد قاعده عدالت

چنانكه اشارت رفت، قاعده عدالت مى‏تواند هم مصدر باشد و هم معيار; براساس آن فقيه مى‏تواند استنباط كند يا به ارزيابى برداشت‏خود از متون دينى بپردازد.

در اينجا مواردى از كاربرد اين قاعده به همراه نمونه‏هايى فقهى را ياد مى‏كنيم.

الف. استنباط براساس قاعده عدالت

1. صاحب جواهر در مساله ارش آنگاه كه اهل خبره در قيمت‏گذارى اختلاف كنند، فرموده است: راى فقيهان آن است كه قيمتها جمع گردد و نسبت‏گيرى شود. سپس در مقام استدلال بر اين نظر نوشته است:

و مقتضى العدل الجامع بين حقى المشترى و البايع هو ما ذكره الاصحاب. (30)

مقتضاى عدالت كه در بر دارنده حق خريدار و فروشنده باشد، نظريه اصحاب است (كه آراء اهل خبره جمع مى‏شود و نسبت‏گيرى مى‏شود).

2. علامه حلى در مساله ضمان مثلى، براساس قاعده عدل، يك راى را ترجيح داده است:

هل المدار فى مطالبة المثل على مكان الغصب والاستيلاء او مكان التلف او مكان المطالبة ولو مع اختلاف القيم فيها؟ ذهب الشيخ الاعظم «قده‏» الى ان للمالك المطالبة ولو كانت قيمته فى مكان المطالبة ازيد منها فى مكان التلف وفاقا للجمع وعن الحلى انه الذى يقتضيه عدل الاسلام. (31)

آيا معيار مطالبه مثل، جايگاه غصب است، يا مكان تلف يا مكانى كه مالك مطالبه مى‏كند، گرچه قيمتها در اين مكانها متفاوت باشد؟

شيخ انصارى بر اين عقيده است كه مالك مى‏تواند هرجا بخواهد مطالبه مثل كند، گرچه قيمت آن از مكان تلف بيشتر باشد علامه حلى نيز اين راى را مطابق عدالت اسلام دانسته است.

3. امام خمينى معتقد است تصرف در ملكى كه ماليت ندارد حرام است، زيرا ظلم است. (32)

4. شيخ انصارى بر اين عقيده است كه اگر عين مثل متعذر شد مالك بايد مطالبه قيمت كند وگرنه ظلم خواهد بود.

منها ما افاده الشيخ الاعظم «قده‏» من ان منع المالك ظلم والزام الضامن بالمثل منفى بالتعذر و مقتضى الجمع بين الحقين وجوب القيمة. (33)

يك دليل را شيخ انصارى چنين توضيح داده كه، منع مالك از حقش ظلم است و ملزم كردن ضامن به اداى مثل نارواست، زيرا ميسور نيست، سپس جمع بين دو حق آن است كه بايد قيمت پرداخت گردد.

5. در اين موضوع كه متعاقدين بايد «ماوقع عليه العقد» را تسليم كنند، به اين مطلب استدلال شده كه امساك مال غير، ظلم است و اگر يك طرف ظلم كرد و امساك نمود، طرف ديگر حق ندارد ظلم كند. (34)

ب. طرح حديث‏براساس قاعده عدالت

مرحوم امام خمينى حرمت ربا را از آن رو مى‏داند كه گرفتن زيادى ظلم است و حيله‏هايى كه به كار گرفته مى‏شود ظلم بودن ربا را از ميان برنمى‏دارد; از اين رو حيله شرعى را نپذيرفته است.

در اين زمينه فرموده است:

ان قوله تعالى: وان تبتم فلكم رؤوس اموالكم لاتظلمون ولاتظلمون ظاهر فى ان اخذ الزيادة عن راس المال ظلم فى نظر الشارع الاقدس و حكمة فى الجعل ان لم نقل بالعلية وظاهر ان الظلم لايرتفع بتبديل العنوان مع بقاء الاخذ على حاله وقد مرت ان الروايات الصحيحة وغيرها عللت‏حرمة الربا بانه موجب لانصراف الناس عن التجارات و اصطناع المعروف، و ان العلة كونه فسادا و ظلما. (35)

اين سخن خداوند كه «سرمايه از آن شماست‏بدون آن كه ستم كنيد يا مورد ستم قرار گيريد» دلالت دارد بر اين كه گرفتن زياده بر اصل مال از ديدگاه شارع، ظلم و ستم است. و همين ظلم و ستم حكمت تحريم يا علت آن است. اين ستم با تبديل عنوان از ميان نمى‏رود. و نيز گفته شد كه روايات صحيح حرمت ربا را چنين تعليل كرد كه ربا بسبب روى‏گردانى مردم از معاملات و كار نيك است. و علت آن اين است كه ربا فساد و ظلم است.

ايشان بر همين اساس رواياتى كه حيله را تجويز كرده، جعلى مى‏داند و بر اين باور است كه اين احاديث‏براى مشوه ساختن چهره معصومين جعل شده است:

ولا استبعد ان تكون تلك الروايات من دس المخالفين لتشويه سمعة الائمة الطاهرين. (36)

بعيد نمى‏دانم كه اين احاديث‏براى تيره ساختن چهره امامان پاك(ع) جعل شده باشد.

ج. تحديد شمول مطلقات و عمومات

ابن عاشور در تفسير «التحرير والتنوير» روايات مربوط به زدن زن را منحصر به جايى مى‏داند كه اين عمل، ظلم تلقى نشود وگرنه آن را ناروا دانسته است.

برخى به پاره‏اى روايتها و كردار صحابه تمسك جسته و گفته‏اند كه مرد مى‏تواند زن ناشزه خود را كتك زند ولو مرتكب فحشايى آشكار نشده باشد. اما به نظر مى‏رسد كه در اين اخبار و آثار، عرف طبقات مردم و قبايل در نظرگرفته شده است. مردم در اين زمينه متفاوتند; باديه‏نشينان زدن زن را«اعتداء» نمى‏دانند و تلقى زنان نيز از كتك خوردن اين نيست... بنابراين اگر زدن براى شوهران، نه واليان امر، مجاز باشد، آن هم در فرض عصيان و نافرمانى، نه در صورت ارتكاب فحشا، به طور جزم مربوط به قوم و گروهى است كه زدن را عار و ننگ و رفتارى ناشايست در زندگى خانوادگى نمى‏بيند. (37)

تحديد روايات اجاره در قانون كار نيز از اين دست مى‏تواند باشد.

در پايان اذعان داريم كه رسالت اين نوشتار بيش از طرح مساله و برانگيختن پرسش نبود و پژوهشهاى گسترده‏ترى را در پى مى‏طلبد.

تحقيق عميق و همه جانبه در اين زمينه اقتضا دارد كه مباحث زير مورد رسيدگى كامل قراركيرد، تا بتوان عدالت را به عنوان يك قاعده فقهى پذيرفت:

1. ريشه‏يابى اين مساله در كتب فقهى; بى‏شك فقيهان و انديشمندان به صورت پراكنده از اين قاعده بهره جسته‏اند، گردآورى و در كنار هم نهادن آنها، پشتوانه‏اى علمى براى دفاع از اين نظريه است.

2. تعيين مفهوم عدالت و نيز نشان دادن راه تشخيص مصاديق آن از مهم‏ترين پژوهش‏ها در اين حوزه است.

اگر مفهوم عدالت‏بدرستى روشن شود و معيارى براى تعيين حدود مفهوم آن به دست آيد و نيز ميزانى براى شناسايى مصاديق و چگونگى تطبيق مفهوم بر مصداق معين گردد، گامى ديگر به سوى حفظ جايگاه اين اصل خواهد بود. چرا كه در اين زمينه پرسشهايى جدى مطرح است. مانند اين كه آيا مى‏توان به مفهوم عدالت دست‏يافت؟ آيا مفهوم عدالت، عرفى است‏يا واقعى؟ آيا مصاديق عدالت تغييرپذير است؟ و...

3. گردآورى تمامى آيات و رواياتى كه مى‏تواند مستند اين اصل باشد قدمى ديگر براى فهم و تثبيت آن است.

4. بررسى مساله حسن و قبح عقلى در باب عدالت، عرصه‏اى ديگر براى پژوهش است.

5. تعيين حوزه‏هاى كاربرد قاعده عدالت در فقه، همچون; كشف حكم شرعى، تقييد ادله لفظى، توسعه دليل لفظى، طرد و تاويل دليل لفظى و...، بابى ديگر براى پژوهش است.

پى‏نوشت‏ها:

1. ر.ك: سيد مصطفى محقق داماد، قواعد فقه بخش مدنى‏2، تهران، سمت، 1374، ص‏519.

2. جامع السعادات، ج‏1، ص‏52-51 (دارالكتب العلميه، قم).

3. العروة الوثقى، ج‏1، ص‏800; مستمسك العروة الوثقى، ج‏7، ص‏332.

4. محمد ضميران و شيرين عبادى، سنت و تجدد در حقوق ايران، چاپ اول، كتابخانه گنج دانش، تهران، 1375، ص‏161-205.

5. دائرة‏المعارف اعلمى، چاپ اول، مؤسسة الاعلمى، قم، 1970م‏1390ق،ج‏22، ص‏4.

6. همان.

7. محمدباقر صدر، اقتصادنا، دارالتعارف، بيروت، 1979م‏1399ق، ص‏303.

8. القواعد و الفوائد، مكتبة المفيد، قم، ج‏1، ص‏12.

9. مرتضى مطهرى، مبانى اقتصاد اسلامى،چاپ اول، انتشارات حكمت، تهران، 1409ق، ص‏14.

10. عبدالكريم سروش، روشنفكرى و ديندارى،چاپ اول، نشر پويه، تهران، 1367، ص‏47.

11. حسين مدرسى طباطبايى، مقدمه‏اى بر فقه شيعه، ترجمه آصف فكرت،با عنوان «رسالة فى العدالة‏»، انتشارات آستان قدس رضوى، ص‏434.

12. رجوع شود به: القواعد، ص‏163، مصطفوى; مجموعه قواعد فقه، ص‏140، شفايى; الفوائد العلمية، ص‏45، موسوى بهبهانى.

13. مرتضى مطهرى، عدل الهى، دهم، صدرا، تهران، 1357، ص‏31.

14. مجلة الازهر، مجلد26، ش‏1516، س‏1374ق، مقاله «مقارنة بين العدالة التشريعية فى القوانين الوضعية و الراى فى التشريع الاسلامى‏».

15. عدل الهى، ص‏34-33.

16. مبانى اقتصاد اسلامى، ص‏27.

17. صحيفه نور، ج‏21، ص‏177.

18. محمد صادقى، اصول الاستنباط بين الكتاب والسنة(اول، مؤلف، قم، 1411ق)،ص‏185.

19. سوره نحل، آيه‏90.

20. سوره حديد، آيه‏25.

21. وسائل الشيعة، ج‏11، ص‏310 (المكتبة الاسلامية، تهران).

22. همان، ج‏13، ص‏255، ب‏17، ج‏1.

23. غرر الحكم، ج‏2، ص‏795، ش‏39 (ترجمه محمد على انصارى، چاپ دهم).

24. همان، ج‏1، ص‏222، ش‏88.

25. همان، ج‏1، ص‏12، ش‏274.

26. همان، ج‏1، ص‏26، ش‏749.

27. همان، ج‏1، ص‏28، ش‏856.

28. همان، ج‏1، ص‏28، ش‏834.

29. مجلة الازهر، مجلد 26، ش‏1516، س‏1374ق، مقاله «مقارنة بين العدالة التشريعية فى القوانين الوضعية والراى فى التشريع الاسلامى‏».

30. جواهر الكلام، ج‏23، ص‏294.

31. كتاب البيع، ج‏2، ص‏460 (مطبعه مهر، قم).

32. همان، ص‏409.

33. همان، ص‏369.

34. همان، ج‏5، ص‏371.

35. همان، ج‏2، ص‏451.

36. همان، ج‏5، ص‏354.

37. التحرير والتنوير، ج‏5، ص‏41-39.