مجلات >نقدونظر > شماره10

مبانى عدالت جزايى

محمدرضا ظفرى

مقدمه

انسان از بدو تشكيل جامعه، با پديده «جرم‏» رو به رو بوده و از بررسى وقايع تاريخى به دست مى‏آيد كه انسان اين رويداد را نوعى گسل و اختلال در تعادل زندگى اجتماعى مى‏انگاشته است و به همين دليل، هميشه، عكس‏العملهايى در برابر جرم از خود نشان مى‏داده است.

عمده‏ترين واكنشها در برابر «بزهكارى‏» در قالب «كيفرها» انجام مى‏گرفته، كه در زمانهاى پيشين با عادات اجتماعى، اخلاقى و دينى آميخته بود، و مسؤوليت اعمال آنها را نيز خود مجنى عليه يا خويشان وى بر عهده داشتند.

اما با ظهور نيازهاى جديد، تحول اجتماعات بشرى و برقرارى نظم سياسى، نه تنها جرايم شكل پيچيده‏ترى نسبت‏به گذشته يافته‏اند، بلكه شيوه رويارويى و مبارزه‏ها با جرايم نيز به طور دقيق‏ترى دنبال مى‏شوند، همچنان كه مسؤوليت اعمال كيفرها هم به عهده دولتها نهاده شده است.

بى‏گمان هدف از اعمال كيفر، حفظ حقوق انسان و جلوگيرى از تعدى و تجاوز به آنها، به منظور تحقق آرمان «عدالت‏» است. چنين عدالتى كه «عدالت جزايى‏» (Criminal Justice) نام مى‏گيرد، با اين پرسشهاى اساسى رو به روست:

چرا از ميان انواع واكنشهايى كه در برابر جرم ممكن است اتخاذ شود، كيفرها انتخاب شده‏اند؟ اگر جامعه‏اى، ارتكاب عملى را چنان از نظر اخلاقى، زشت و ناپسند تلقى كند كه فاعل آن را نه تنها مستوجب ذم و تقبيح بداند، بلكه دقيقا همان رفتارى را كه وى انجام داده است، به صورت كيفر بر وى اعمال كند، آيا مثل «مجرم‏» عمل نكرده است؟ اساسا چرا جرايم را قبيح و مرتكبان آنها را مستحق كيفر مى‏دانيم، ولى كيفرها را در جهت تحقق عدالت و، از اين رو، مشروع و مجاز مى‏شماريم؟

واقعيت اين است كه دانشوران اخلاق و حقوق، طبق مفاهيم ارزشى، پاره‏اى از رفتارها را خوب و عادلانه و برخى ديگر را زشت و ظالمانه دانسته و مرتكب اينها را مستوجب كيفر مى‏دانند، در حالى كه مفاهيم ارزشى همچون خوب و بد و عدالت و...، نوعى تعبير و تفسير اخلاقى و حقوقى از رفتارها محسوب شده و به همين دليل، فاقد ثبات و كليتند. زيرا چند درجه جابه‏جايى در طول و عرض جغرافيايى، آنها را زير و رو مى‏كند و تحول زمان آنها را درهم مى‏ريزد. (1)

اين پرسشها و ايرادها كه متوجه كيفرهايند، در واقع، مستلزم نگرشى فيلسوفانه به آنها خواهد بود; در اين مرحله، فكر و انديشه، فراتر از قانون سير مى‏كند و به ريشه‏هاى عدالت كيفرى توجه مى‏نمايد و طبعا مسائل دقيقى در باب آن مطرح مى‏شود، از قبيل اين كه منشا حسن و مشروعيت كيفرها چيست؟ آيا هر قانونى كه قانون‏گذار، طبق اصول پذيرفته شده در يك سيستم عدالت كيفرى، وضع مى‏كند، مشروعيت داشته و انقياد نسبت‏به آن الزامى است؟

در حقوق اسلامى نيز با اين كه اراده خداوند منشا و مبناى عدالت كيفرى است، اما اين مطلب به هيچ وجه به معناى حرمت تامل و انديشه در باب مجازاتهاى حدود، قصاص، تعزيرات و ديات نيست و چنانچه بعدا خواهيم آورد، اسلام، دينداران را به تعمق و تامل در باب فلسفه و حكمت كيفرهاى شرعى تشويق نموده است.

به نظر نگارنده، مهمترين نتيجه بحث فلسفى از كيفرها اين است كه معلوم خواهد شد نظام عدالت كيفرى در هر جامعه‏اى، بر پايه‏هايى قرار دارد كه نه تنها بايد در فهم و بررسى نظريه‏هاى كيفرى، آن پايه‏ها را به دست آورد و آنها را فهميد، بلكه انتظار هر نوع تحول و اصلاح نظام عدالت كيفرى با دگرگونى آن پايه‏ها و ريشه‏ها امكان‏پذير است; همچنان كه طبق همين پايه‏هاست كه مى‏توان به داورى هر نظامى پرداخت و آن را نو يا كهنه، پيشرفته يا عقب‏افتاده، زشت‏يا زيبا، خوب يا بد، عادلانه يا ظالمانه توصيف كرد.

هدف از اين نوشتار، تبيين و بررسى عدالت كيفرى، با تامل در همين پايه‏ها و بنيادهاست و بواقع بر اين پيش‏فرض قرار دارد كه همه نظام‏ها از اهداف و فلسفه‏هاى خاصى تبعيت مى‏كنند و از اين رو، مى‏توان با نگاهى فيلسوفانه به نقد و بررسى آنها پرداخت.

عنوان اين نوشتار، «مبانى عدالت جزايى‏» است كه در سه بخش فراهم آمده است:

بخش اول: مفاهيم; بخش دوم: مهم‏ترين نظريه‏ها درباره مبانى عدالت جزايى; و بخش سوم: مبانى عدالت جزايى در انديشه اسلامى.

1. مفاهيم

1-1. مبانى

واژه مبانى در آثار نويسندگان، بويژه حقوق‏دانان بسيار استعمال مى‏شود و در فلسفه حقوق به معناى «رگها و ريشه‏هاى پنهان و نامرئى حقوق و كيفرها» معرفى مى‏گردد. (2) ولى در عنوان «مبانى عدالت جزايى‏» سه معناى متفاوت از واژه مبانى به ذهن مى‏رسد:

الف) منشا مشروعيت مجازات;

ب) ملاك تعيين نوع و ميزان مجازات;

ج) پيش‏فرضهاى مشروعيت و تعيين نوع و ميزان مجازات.

حال، به طور مختصر، به توضيح هريك از معانى بالا مى‏پردازيم:

1-1-1. منشا مشروعيت مجازات

قوانين مختلف مدنى، جزايى و...، برطبق نيازهاى جامعه وضع مى‏شوند. چنانچه اين نيازها بطور دقيق شناخته نشوند و بدون توجه به مصالح و مضار واقعى انسان، مكانيزم رفع آنها در قانون معين نشود، تصور تحقق نظام قانونى عادلانه، صحت و واقعيتى نخواهد داشت. با وصف اين، قوانين با اين پرسش بسيار اساسى رو به رويند كه چرا انقياد و متابعت از آنها الزامى است و به چه دليل مشروعيت‏يافته‏اند؟

در اين پرسش، از بيرون به قوانين نگريسته شده و نگاه فلسفى به ريشه و منشا قوانين معطوف شده است و طبيعتا براى اثبات مشروعيت و الزام‏آورى قوانين و نظامهاى مبتنى بر آنها، نمى‏توان به خود قوانين استناد كرد، زيرا اين خود، تحصيل حاصل است.

بايد دانست كه مشروعيت و الزام‏آورى قوانين، از جمله قوانين جزايى، بر نظريه‏ها و ديدگاههاى مورد قبول هر جامعه استوار است، كه معمولا در همه جوامع يكسان نيست و طبق همين ديدگاههاست كه منشا و سرچشمه حق اعمال كيفر معلوم مى‏شود و مشخص مى‏گردد كه حقوق و كيفرها، به چه اعتقادات و نظرياتى وابستگى مى‏يابند كه ما در اينجا، از آنها به «منشا مشروعيت‏» تعبير نموده‏ايم.

2-1-1. ملاك تعيين مجازات

معناى ديگر واژه مبنا، ملاك تعيين مجازات، از حيث نوع و ميزان آن در برابر هر جرم خاص است. قانون‏گذاران، براساس اهداف و مقاصدى كه در نظر دارند، كيفرهاى قانونى‏اى را در قبال «مرتكبان جرم‏» معين مى‏سازند، كه گمان مى‏برند به عدالت و مصلحت اجتماعى و فردى نزديكتر است.

لازم به گفتن است كه معمولا، معيارهاى تعيين مجازاتها در قوانين جزايى، بيان نمى‏شوند، بلكه همچون ستون‏هاى پنهان براى آنها عمل مى‏كنند. اين اهداف در تئوريهاى كيفرى مشخصى از قبيل نظريه جبران، ارعاب، اصلاح و... ارائه و مطرح مى‏شود.

3-1-1. پيش‏فرضهاى مشروعيت و تعيين مجازات

نظام عدالت كيفرى، امرى عينى و قابل تحقق در خارج است و از اين رو، پيوسته و وابسته به يك سلسله مقدمات و پايه‏هايى است و براساس اينها، تاسيس يك نظام كيفرى عادلانه و پاسخگويى به نيازهاى واقعى انسان، طى روند خاصى ممكن خواهد بود. نحوه تفسير و تعبير بنيانگذاران آن از جهان، جامعه و انسان و جهان‏بينى علمى و فلسفى آنان، پايه‏هاى اوليه نظام عدالت كيفرى را تشكيل مى‏دهد. درواقع اينها پيش‏فرضهايى هستند كه قانون‏گذاران با تكيه بر آنها، به تقنين روى آورده و بدين وسيله به دنبال تحقق آرمانها و اهداف خود مى‏روند. البته پاره‏اى از پيش‏فرضها، زير تاثير اوضاع اجتماعى، تاريخى، سياسى، جغرافيايى، عرف، نيازها و مقتضيات زمان قرار دارند و از اين طريق، عرصه‏هاى تقنين و اجرا را مى‏نمايانند و تحول و دگرگونى همين پيش‏فرضهاست كه موجب تغيير و دگرگونى قوانين مى‏شود. به همين دليل، نهادهايى كه در قوانين جزايى پيش‏بينى مى‏شوند، براساس معرفتهاى انسانى و تجربيات جديد وى فراهم آمده‏اند، زيرا مصلحت و منفعت آنها در گذشته شناخته شده نبود.

4-1-1. رابطه مبانى

از عنوان «مبانى عدالت جزايى‏» سه معناى متفاوت براى مبانى به دست آمد، ولى مى‏توان ارتباط آنها را با يكديگر به اين شكل نشان داد:

مبنا به معناى اول، مقدمه صحت مبنا به معناى دوم است، چنانكه هر دو، پس از مبنا به معناى سوم قابل توجيه خواهند بود; به عبارت ديگر، قبل از اعمال مجازات خاص و معينى، بايد اصل مشروعيت مجازات اثبات شود، و پس از توجيه مشروعيت كيفر، وبت‏به اين مى‏رسد كه چه نوع مجازاتى را برابر جرم خاصى معين نماييم و چه مقدارى از آن را اعمال كنيم.

اما نكته مهم اين است كه چه در مرحله توجيه مشروعيت مجازات، و چه در مرحله تعيين مقدار نوع خاص، حقوق‏دانان يا فقيهان، بر پيش‏فرضهاى خود تكيه مى‏كنند و با توجه به ذهنيتهاى قبلى خود، با مشروعيت كيفرها و معيار تعيين آنها رو به رو مى‏شوند. پس از اين مرحله است كه اولا درمى‏يابند چه فعلى مستوجب كيفر است، و ثانيا چه نوع و چه مقدار بايد كيفر تعيين كنند.

2-1. مفهوم عدالت جزايى

عدالت جزايى از دو كلمه عدالت و جزا تركيب شده است. عدالت در معانى قسط، دادگسترى، مساوات و انصاف (3) و جزا به معناى كيفر، تنبيه، پاداش و تلافى استعمال مى‏شود. (4)

در قرآن، جزا هم به معناى كيفر بدكاران (5) و هم به معناى پاداش نيكوكاران به كار رفته است. (6) اما معناى تركيبى عدالت جزايى، تا اندازه‏اى قابل تامل است. زيرا نمى‏توان مفهوم اين تركيب را بدون تعمق و مداقه، بيان كرد.

به نظر نگارنده، دو معنا براى اين اصطلاح قابل ذكر است: كيفر، و عدالتى كه با كيفر محقق مى‏شود.

1-2-1. عدالت جزايى به معناى كيفر

مفهوم عدالت جزايى، چيزى جز اعمال كيفر و مجازات نيست و تركيب كيفر با عدالت، تنها به اين خاطر است كه كيفر با مفهوم ارزشى عدالت تركيب شود و نشانگر اين باشد كه اجراى قوانين كيفرى، همان اجراى عدالت است.

بسيار ديده شده كه وقتى قاتل عمدى به كيفر اعدام محكوم مى‏شود، هنگام اجراى كيفر، شاهدان مجازات، معمولا به جرم انجام يافته او توجهى نمى‏كنند و در نظر نمى‏گيرند كه اين قاتل كه هم اكنون در حال تحمل كيفر است، مدتى قبل، چه بسا، وحشيانه‏ترين رفتارها را درباره مجنى عليه به كار برده است و از اين رو، چه بسا، اعمال كيفر را غير انسانى توصيف كنند.

اما در منطق بسيارى از طرفداران مجازات، كيفر هرچند ظاهرى خشونت‏بار دارد، ولى وسيله اجراى عدالت‏بوده و در واقع چنانچه مجازات بر مرتكب جرم اعمال نگردد، ارزش عدالت مخدوش و فاقد حفاظ خواهد شد. به نظر اينان، با وجود امكان هر لحظه وقوع تعدى و تجاوز به حقوق افراد، عادلانه نخواهد بود كه مشروعيت كيفرها را نفى، و ضرورت آنها را ناديده بگيريم.

2-2-1. عدالت جزايى به معناى تحقق عدالت‏با كيفر

مهم‏ترين تاثير وضع و اجراى دقيق قوانين جزايى، تحقق عدالت است. چنين عدالتى كه با مجازاتها به دست آمده است، عدالت جز ايى نام مى‏گيرد. از اين رو، اگر انتظار تحقق عدالت را، از طريق اجراى مجازاتها داريم، بايد كيفرها نيز در مواجهه با جرايم ارتكابى، از وصف عدالت‏بى‏بهره نباشند، چه اين كه طبق اصل سنخيت علت و معلول، با كيفر ناعادلانه نمى‏توان وضعيت عادلانه‏اى را در جامعه برقرار ساخت.

در اينجا تذكر اين نكته لازم است كه مفاهيم ارزشى‏اى همچون عدالت، براساس نيازهايى كه انسان جهت نيل به سعادت و كمال خويش دارد، وضع شده و از اين جهت مفاهيمى اعتبارى و نسبى نيز تلقى مى‏شوند; اما با اين حال، مفاد اصلى آنها همان بيان رابطه عليت است و از اين رو، بى‏ارتباط با حقايق عينى و خارجى نخواهد بود.

مثلا وقتى در قانون جزا، گفته مى‏شود كه «كيفر سرقت‏حدى، قطع دست‏سارق است‏»، هرچند مستقيما نامى از رابطه عليت‏بين فعل يعنى كيفر، و هدف يعنى ارعاب يا تلافى به ميان نمى‏آيد، ولى قضيه، مبين رابطه عليت‏بين آن دو است. (7)

2. مهم‏ترين نظريه‏ها درباره مبانى عدالت جزايى

گفته شد كه تشكيل نظام عدالت جزايى، در يك جامعه، بر پايه‏ها و ريشه‏هاى نامريى استوار است، كه نه تنها حقوق و تكاليف شهروندان و حكمرانان براساس همين پايه‏هاى پنهان نمودار مى‏شود، بلكه مشروعيت مجازات و عدالت جزايى نيز طبق همين پايه‏ها توجيه مى‏گردد. اما پس از مشروعيت‏يافتن، هدف و غايت از اعمال مجازاتها نيز بايد معين شود، چه اين كه با تعيين هدف، قانون‏گذار خواهد توانست نوع و ميزان مجازاتها را در قوانين پيش‏بينى كند تا به اين ترتيب، غايت مورد نظر حاصل آيد.

اما چنانكه گفته شد، هم توجيه مشروعيت و هم توجيه مجازاتهاى معين، طبق ذهنيتهاى تشكيل‏دهندگان نظام عدالت كيفرى ممكن خواهد بود; طبق اين ذهنيتهاست كه نظريه خاصى در باب مبانى عدالت جزايى پذيرفته مى‏شود.

در ادامه بحث، مهم‏ترين نظريه‏هايى كه در باب منشا عدالت جزايى و معيار تعيين كيفر ابراز شده‏اند، بررسى خواهند شد:

1-2. منشا مشروعيت كيفرها

1-1-2. نظريه حقوق الهى در اديان ابراهيمى

سرچشمه عدالت كيفرى در دين يهود، مسيحيت و اسلام، خداوند است; در عهد عتيق (تورات. و عهد جديد (انجيل) (9) ، هم قانون و هم كيفر، ريشه و مبناى خود را از خداوند مى‏گيرند. هيچ كس حق حاكميت‏بر ديگرى ندارد و تنها خداوند قادر و حاكم مطلق و منشا حق اعمال كيفر است.

از ديدگاه اسلام نيز، منشا عدالت و حقوق از جمله حقوق كيفرى، وحى و اراده الهى است، اما اين گونه نيست كه بدون ضابطه عقلى و معيار عدالت و مصلحت، تشريع شده باشند.

حقوق اسلامى، حقوق الهى و دينى است و چنين مى‏نمايد كه حقوقى ثابت و انعطاف‏ناپذير باشد. اما چنانكه بسيارى از اسلام‏شناسان مسلمان و غير مسلمان، اظهار داشته‏اند، وجود قواعدى مانند «مصلحت‏» و شيوه‏اى به نام «اجتهاد»، عملا انطباق‏پذيرى حقوق اسلامى را با نيازها و مقتضيات جديد نشان مى‏دهد. (10)

2-1-2. نظريه حقوق طبيعى

خاستگاه اين نظريه، يونان است. طبق اين نظريه، عدالت كيفرى، ريشه در قوانين طبيعت دارد. فيلسوفان اين ديار، همچون سقراط، افلاطون و ارسطو، سخت معتقد به خداوند بودند، اما جاى تعجب است كه با مفهوم حقوق بيرونى يعنى حقوق الهى آشنا نبودند، بلكه اين انديشه را براى نخستين بار، رواقيان مطرح ساختند و آن را با حقوق درونى يعنى فطرى درآميختند. (11) حال به طور مختصر، انديشه يونانى و رواقى را در اين باره، مطرح خواهيم كرد.

الف) نظريه حقوقى افلاطون (plato) و ارسطو (Aristotle)

كتابهاى «جمهور» و «قوانين‏» افلاطون (348-429ق.م)، حاوى آراء حقوقى و كيفرى اوست. او در كتاب جمهور به تشريح انواع عدالت پرداخته و مفهوم آن را اين دانسته است كه هركس به كار خويش بپردازد. (12)

او منشا عدالت را، دانش و حكمت مى‏دانست، به اين معنا كه با آگاهى مى‏توان سره را از ناسره، خوبى را از بدى و حسن را از قبح تشخيص داده و به همين دليل، دست‏يابى به خير و سعادت و حفظ فضايل و تحقق عدالت در «نيك شهر»، با دانش حاصل مى‏آيد، چنانكه منشا عمل به رذايل و ارتكاب قبايح و جرايم از جهل و نادانى برمى‏خيزد كه به معناى خروج از عدالت است. زيرا، زندگى خوب، همچون حقايق رياضى و فلسفى، از قواعد ثابت و يكسانى برخوردار است و چون زندگى خوب، با رفتارهاى خوب آدميان فراهم مى‏شود، پس رفتارهاى آدميان نيز داراى احكام ثابت و كلى و مستقل از تمايلات و اذهان آدمى است و مى‏توان آنها را كشف و بدانها عمل كرد.

به نظر افلاطون، هرگاه جرمى (آديكيا) واقع شود، مجرم بايد به مجازات محكوم شود تا باعث پيشگيرى و ارعاب ديگران شده و مانع از خروج آنان از محدوده عدالت، در آينده، گردد. (13) به همين دليل در نگاه افلاطون، عطف به گذشته نشدن مجازات، از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است. زيرا مجازات ناظر به آينده است و از اين رو، بر آيندگان تاثير مى‏گذارد نه بر گذشتگان. (14)

اما ارسطو (323-384ق.م) كه نظريات خويش را در باب اخلاق و حقوق، در كتابهاى «سياست‏» و «اخلاق نيكو ماخوس‏» مطرح كرده است، همچون استادش افلاطون مى‏پذيرد كه خوبى يا بدى رفتارها از ضوابط منطقى تبعيت مى‏كند، به اين معنا كه طبيعت زندگى خوب و عادلانه را مى‏توان با دانش و حكمت‏به دست آورد، ولى بخوبى نشان مى‏دهد كه تنها علم و معرفت، انسان را به خير و سعادت راهنمايى نمى‏كند، زيرا بسيارند كسانى كه به رغم دانستن زشتى عملى، باز بدان مبادرت مى‏ورزند.

به نظر ارسطو، تنها طبق «نظريه اعتدال‏» مى‏توان معيارهاى خوب و بد اخلاقى و حقوقى را عينيت‏بخشيد. براساس نظريه اعتدال، هر عملى بايد ميانه افراط و تفريط واقع شود; مثلا غذا خوردن خوب است، اما بايد در حد وسط پرخورى و كم‏خورى واقع شود; البته بايد توجه داشت كه حد وسط در مورد هر شخصى متفاوت است و مقدار معتدل هر چيزى سبت‏به هر فرد تفاوت مى‏يابد.

در صحنه اجتماع، اگر رفتارهاى متقابل در حد اعتدال انجام نگيرند، به حقوق ديگران تجاوز شده و با وقوع جرم و به هم خوردن تعادل جامعه، تنها چاره اين است كه با مجازات دقيق، حالت‏سابق اعاده شود. (15)

ب) انديشه زنون (Zenon) و سيسرون (Ciceron)

زنون (260-350ق.م) پايه‏گذار مكتب رواقى است. از ديدگاه اين مكتب، همه انسانها برابر اقتضاى عدل الهى، هيچ امتيازى بر ديگرى نداشته و همه از عقل و خرد يكسانى برخوردارند.

زنون معتقد بود كه منشا نظم جهان، عقل كلى الهى است كه بر طبيعت و بشر حاكم است، بنابراين، قوانين رفتارى انسانها منطبق بر قوانين طبيعت است. (16)

انديشه رواقى زنون، چنان تاثيرى بر سيسرون (43-106ق.م) گذارد كه وى به اتحاد قوانين موضوعه و طبيعى قايل شد. اعتقاد وى اين بود كه همه انسانها، طبيعتا خردمندند، پس هر قانونى كه وضع كنند، با فطرت و طبيعت همگان منطبق است، ولى حال و هواى مادى و معنوى هر جامعه نيز در آن مؤثر است و تا حدى باعث اختلاف قوانين جامعه‏هاى مختلف مى‏شود. ولى اين اختلافات، نبايد موجب ناهمگونى قوانين بشرى، با قوانين طبيعى شود. لذا وقوع جرم را امرى غير طبيعى، و اعمال كيفر را امرى طبيعى مى‏انگاشت و قوانين كيفرى را حافظ و نگهدار قوانين طبيعى مى‏دانست. (17)

3-1-2. نظريه اخلاقى

الف) كانت (Kant)

در اين نظريه، هدف از وضع و اعمال قانون جزا، حفظ حقوق طبيعى و جلوگيرى از تعدى به آن نيست، بلكه در نظريه اخلاقى، كيفر و مجازات خود غايت و غرض اصلى است.

به اعتقاد ايمانوئل كانت (1804-1742م.) كه پايه‏گذار اين نظريه است، هدف از اعمال كيفر، نه دفاع از جامعه در قبال بزهكار و نه پيشگيرى و ارعاب ديگران از ارتكاب جرم است، بلكه اعمال مجازات، خود حسن ذاتى دارد. (18)

از نظر كانت، منشا معلومات انسان، يا حس تجربه است‏يا فطرت و عقل. (19) صحت و درستى معلومات حسى، كه معرفتى غير مستقيمند، قابل ترديد است. زيرا آنها در قالب يك سلسله معلومات فطرى، مثل زمان و مكان، كه پيش از حس و تجربه در عقل موجودند، ادراك مى‏شوند و چون اشخاص، از لحاظ نسبت‏با زمان و مكان متفاوتند، بنابراين، ادراك و فهم آنان به اشياء، كه وى آن را عقل فطرى مى‏خواند، به نسبت اشخاص، متفاوت مى‏شود و تطابق ذهن با عين قابل ترديد خواهد بود. اما در معلومات فطرى، كه انسان به حكم اخلاق و وجدان، واقع را درك مى‏كند، ادراك به نحو مستقيم بوده و ترديدى در صحت احكام عقل عملى وجود نداشته و اعم از اين كه مفيد باشد يا نباشد، انسان موظف به پيروى از آن است. (20)

ب) هگل (Hegel)

فلسفه هگل (1831-1770م.) در برابر سخن قدما و حتى كانت قرار دارد. در منطق ارسطويى، علم، حصول صورت شى‏ء در ذهن تعريف شده است و به خاطر تطابق بين معلوم ذهنى و شى‏ء خارجى، مى‏توان گفت علوم ذهنى ،جز از نظر ترتب آثار خارجى ،نشان‏دهنده خارج است. (21)

كانت‏با درهم ريختن اين منطق، تنها ادراكات عقل عملى را قابل اعتنا دانست و عقيده داشت كه در احكام عقل نظرى، واقعيات خارجى به همان شكلى كه هست، ادراك نمى‏شود و از اين رو، معلومات حاصل از عقل نظرى، نسبى و اضافى است.

بدين ترتيب، هم طبق منطق ارسطو و هم منطق كانت، واقعيتى مستقل از ذهن وجود دارد كه عالم با به دست آوردن علم، آن واقعيت را خواهد ديد، اما از نظر كانت، ابزار حصول اين علم در اختيار انسان وجود ندارد.

اما نظريه هگل، چيزى بالاتر از سخن كانت و ارسطو است، زيرا او معتقد بود معلوم ذهنى ممكن نيست‏خلاف معلوم خارجى باشد. اين سخن او معروف است كه آنچه واقع است، نمى‏شود خلاف عقل باشد و آنچه عقل بر ان حكم كند، ممكن نيست واقع نباشد. (22)

تفسير تئورى كيفرى هگل اين است كه هرچه نزد عقل صحيح باشد، حق است و چون همه به يكسان از عقل برخوردارند، پس نزد همگان نيز حق خواهد بود. بنابراين حق عبارت است از تجسم عينى خواست همگان. (23)

از اين رو، اگر حق مقتضاى اراده كلى و خواست همگان است، پس نفى حق، خلاف چنين خواستى است، در نتيجه، جرم كه نفى حق است، نفى نفى يعنى اعمال كيفر، حق و مقتضاى خواست همگان است. و از آنجا كه بزهكار فردى خردمند است، كليت در ذات او نيز قرار دارد، پس او نيز با خواست همگان موافق بوده و از پيش اعلام مى‏دارد من آماده تحمل كيفرم. (24)

طبق منطق ديالتيك هگل، كيفر از درون بزه برمى‏خيزد، چون بزه امر نامعقولى است، ولى كيفر، امرى معقول. لذا، امر معقول كه منطبق با خواست و عقل همگانى است، عين واقع هم هست. از اين رو، كيفر، از نواميس كائنات است. (25)

4-1-2. نظريه قرارداد اجتماعى

توماس هابز، جان لاك و ژان ژاك روسو، كه از پيشگامان نظريه قرارداد اجتماعى تلقى مى‏شوند، معتقدند جامعه قبل از انعقاد قرارداد، واقعيتى نداشته و پس از انعقاد آن و تشكيل جامعه، همه حقوق افراد به اجتماع منتقل مى‏شود; از جمله حق اعمال كيفر كه در جامعه طبيعى در اختيار افراد بود، در جامعه سياسى در اختيار جامعه قرار مى‏گيرد. زيرا اگر در جامعه اخير هم افراد، اختيار اعمال مجازات داشته باشند، دو مشكل ايجاد مى‏شود: اول اين‏كه بين جرم و مجازات، تناسب رعايت نمى‏شود، دوم اين‏كه هميشه قدرت و نيروى لازم براى اعمال كيفر، در اختيار افراد وجود ندارد. بنابراين، مطلوب اين است كه نظام كيفرى‏اى تاسيس شود تا اين دو وظيفه را به نحو مطلوب انجام دهد، به گونه‏اى كه مقبول همگان نيز باشد; طبق اين نظريه، كيفر، تنها منشا مشروعيت‏خود را از قرارداد اجتماعى اخذ مى‏كند. (26)

5-1-2. نظريه تحققى يا اصالت تجربه

تا حال آنچه در باب منشا مشروعيت كيفرها گفته شد، ناظر به اين مطلب بود كه اصول و قواعدى برتر از قوانين موضوعه جزايى وجود دارد كه بايد قانون‏گذاران، آنها را به دست آورده و در قانون، متبلور سازند.

اين تفكر كه تا نيمه سده نوزدهم ادامه داشت، با بروز گرايشهاى تحققى در اكثر رشته‏هاى علوم طبيعى و انسانى پايان يافت و از آن زمان تا به امروز، دانش حقوق، خصوصا حقوق كيفرى، بر مبناى نظريه تحققى قرار گرفت و تمامى مكاتب دفاع اجتماعى در حقوق جزا به نحوى تابع اين مكتب قرار گرفتند. (27)

پيشگامان مهم اين نظريه در اروپا جرمى بنتام و اگوست كنت، و در امريكا ويليام جيمز بودند كه اعتقاد مشترك آنان روى آوردن به معيارهاى عينى و استفاده از شيوه تجربى است.

در شيوه تحقق‏گرايى، از امور مطلق سخنى به ميان نمى‏آيد و بر هيچ امرى به طور مطلق حكم نمى‏شود; تنها حكم مطلق اين است كه به هيچ امر مطلقى نمى‏توان حكم كرد. (28)

اين انديشه عميقا در تمام رشته‏ها، از قبيل اقتصاد، روان‏شناسى، سياست و حقوق راه يافت و در نتيجه، دانش حقوق كيفرى نيز بر اين مبنا قرار گرفت كه بايد قوانين كيفرى را با تجزيه و تحليلهاى علمى، از واقعيات اجتماعى به دست آورد، زيرا در وراى حقوق موضوعه قواعدى برتر و والاتر همچون حقوق طبيعى، اراده الهى و... وجود ندارد. (29)

2-2. ملاك تعيين مجازات

1-2-2. نظريه جبران

ارسطو اولين كسى است كه ملاك تعيين كيفرها را جبران (retibution) دانسته و بر اين اعتقاد بود كه مجرم بايد به تناسب جرم ارتكابى كيفر ببيند. (30)

نظريه جبران، پس از ارسطو، با تحول انديشه انسان، دگرگون شد. اگر ارسطو، مبناى نظريه جبران را عدالت طبيعى مى‏دانست و نقش كيفر را جبران آسيبهاى وارد شده مى‏انگاشت، (31) در انديشه رواقى، عدالت طبيعى به معناى زيستن بر وفق قوانين الهى و تبعيت آگاهانه از مشيت‏خداوند بود و كيفر نوعى انتقام الهى دانسته مى‏شد. (32)

سپس انديشمندان مسيحى، عدالت كيفرى را به شيوه ارسطويى و رويكرد رواقى، بر تعاليم مسيحيت منطبق ساختند و مفهوم گناه، كيفر و خداوند را به يكديگر نزديك است و مجازات را در حقيقت، كفاره گناه تلقى مى‏كردند. (33)

با اين توضيح، مى‏توان اعتقاد اساسى طرفداران نظريه جبران را اين دانست كه كيفر به نحوى تاوان جرم تلقى شده و همين كه مجرم متناسب با جرمش مجازات ببيند، بهاى جرمش را پرداخته است. (34)

2-2-2. نظريه ارعاب (deterence)

براساس اين نظريه، هدف اصلى از كيفر، منع ارتكاب جرم يا حداقل كاهش آن است، و بايد با اعمال كيفر و ايجاد هراس و بيم در دل مردم، مانع آنان از ارتكاب جرم در آينده شد.

در توجيه اين نظريه گفته مى‏شود: مردم به لحاظ ارتكاب بزه، سه گروهند: يك دسته بزهكارانى هستند كه از خطر مجازات هيچ ترسى به خود راه نداده و دانستن اين‏كه ممكن است مشمول كيفر قرار بگيرند، تاثيرى در جلوگيرى آنان از ارتكاب جرم ندارد، اعم از اين‏كه مجرم ابتدايى باشد يا حرفه‏اى. دسته دوم افراد معمولى هستند كه اكثريت افراد جامعه را تشكيل داده و عادت كرده‏اند بدون چون و چرا از قانون پيروى كنند; و دسته سوم كسانى هستند كه امكان گرايش به ارتكاب جرم در آنها وجود دارد و چنانچه كيفرهاى قانونى وجود نمى‏داشت، احتمالا انديشه ارتكاب جرم در ذهن آنان رسوخ مى‏يافت. البته تعداد اين افراد نسبت‏به هر جرمى متفاوت است، مثلا اگر براى قتل، قاچاق مواد مخدر و فرار از پرداخت ماليات، هيچ كيفرى تعيين نمى‏شد، واضح است كه تعداد مرتكبان احتمالى اين گونه جرايم به يك ميزان نبود.

به هر حال، منطقى مى‏نمايد كه هر جرمى را وسوسه‏انگيز بدانيم و با وضع قوانين كيفرى وسوسه ارتكاب جرم را از مخيله مرتكبان احتمالى بزداييم.

بنابراين، تعيين كيفر، براى گروه نخست و دوم، نقش مؤثرى نخواهد داشت، تنها در مورد گروه سوم است كه كيفر مى‏تواند مؤثر باشد. از اين رو، مى‏توان با تعيين كيفرهاى دقيق، طبق نظريه ارعاب، باعث پيشگيرى و كاهش وقوع جرم شده، به گونه‏اى كه حتى كسانى كه پاى‏بند اصول اخلاقى هستند، هواى ارتكاب جرم را در سر نپرورانند. (35)

3-2-2. نظريه اصلاح (reform)

طبق اين نظريه، هدف از تشكيل نظام عدالت كيفرى، اين است كه با اعمال مجازات ضربه روحى‏اى بر مجرم وارد شود، تا وى دريابد عمل زشتى كه مرتكب شده است، صحيح نبوده و نبايد آن را تكرار كند.

در اين نظريه، از بين كيفرها، بر كيفر زندان، بيشتر تاكيد مى‏شود و حداقل اين است كه كيفر اعدام، به‏طور كلى از نظام كيفرى حذف گردد، زيرا هدف از كيفر، تغيير روح و انديشه شخص بزهكار، و تحول بينش او است و اين منظور، بيشتر در زندان و با اعمال مجازاتهاى جايگزين اعدام قابل دستيابى است.

از اين رو، پاره‏اى از جرم‏شناسان، اتخاذ تدابير و سياست جنايى خاصى را پيشنهاد مى‏كنند. مثلا مرتكبان جرم رانندگى در حال مستى، بايد ملزم شوند در بخش تصادفات بيمارستانها، مشغول به كار شوند يا كسى كه به كودكى تجاوز كرده و موجب آسيب جسمى و روانى وى شده است، تحت‏شرايط كنترل شده با قربانى جرم رو به رو شود و از اين طريق، رنجى را كه خود باعث آن شده، شاهد باشد، و از آن درس بياموزد. (36)

ناگفته پيداست كه تعيين كيفر، طبق اين نظريه، مطمئنا از لحاظ اجرا آسان‏تر و از نظر هزينه كم‏خرج‏تر است و در برابر برخى جرايم و مجرمان مى‏تواند نقش مؤثرى داشته باشد. به همين جهت، امروزه ما شاهد مجازاتهاى تكميلى در برخى كشورها هستيم. مثلا در قانون يازده ژوئيه 1975 فرانسه، مجازاتهاى تبعى و تكميلى جايگزين كيفر زندان شده است (37) و در قانون مجازات اسلامى مصوب 1370، قانون‏گذار ايرانى در ماده 22 تخفيف مجازات و تبديل آن را پيش‏بينى كرده و در ماده 19 همين قانون، مجازاتهاى اصلاحى و جايگزين زندان را و در ماده 25، مجازاتهاى معلق را مقرر كرده است.

در برخى از موارد، مى‏توان پس از تخفيف مجازاتهاى حبس، به اقدامات اصلاحى مبادرت ورزيده و مجرم نيز طبق پيش‏بينيهاى قانونى كه براى اصلاح وى منظور شده است، به طور اختيارى اقدام خواهد كرد.

4-2-2. نظريه درمان (cure)

پاره‏اى از جرم‏شناسان برآنند كه مجازاتها اساسا بايد حذف شوند، زيرا مجرم شر يا پليد نيست، بلكه او بيمار است. (38) وقوع جرم، نشانه نوعى مشكل شخصيتى يا ديگر اختلالات روانى فاعل آن است، چنين كسى را نمى‏توان با مجازات اصلاح كرد يا وى را ترسانيد. از اين رو، اعمال كيفر، مبتنى بر هيچ فلسفه‏اى نمى‏تواند باشد؟

اصولا چه انتظارى از كيفر داريم؟ آيا كيفر به خاطر سودى نيست كه براى نظم اجتماعى به بار مى‏آورد؟ امروزه، ما شاهد پيش‏بينى انواع مجازات‏هاى دقيق در قوانين جزايى هستيم كه اعمال آنها تنها باعث وخيم‏تر شدن اوضاع اجتماعى شده و هچ ضرورتى براى تشكيل نظام عدالت كيفرى تصور نمى‏رود، بلكه حتى باعث تكرار جرم و چه بسا، سنگدلى مجرمان شود. بنابراين، آيابهتر نيست‏به جاى شيوه اعمال كيفر، از داده‏هاى علوم پزشكى، روان‏شناسى و... استفاده برده و ااز طريق اقدامات منظم درمانى با بزه و بزهكارى رو به رو شويم؟ (39)

5-2-2. نظريه ارضا (satisfaction)

براساس اين نظريه، در ارتكاب جرم، به حق مجنى‏عليه تعدى و تجاوز شده است، احساسات او برانگيخته شده است و طبيعتا ميل به ارضاى خشم و كينه در او ظاهر مى‏شود و چنانچه اين نياز به شكلى ارضا نگردد، انتقام، شكل خصوصى يافته و جامعه دچار اختلال خواهد شد. بنابراين مجرم بايد به مكافات زشتى عمل خود برسد، و در درجه اول، اين مجنى‏عليه است كه بايد ارضا شود. بنابراين، نمى‏توان نظام كيفرى يك جامعه را عادلانه دانست، مگر اين‏كه مصوبات قانونى را در جهت ارضاى تمايلات انسانى مجنى عليه و فرونشاندن احساسات او دانست.

چنانكه پيداست، اين نظريه بيشتر بر ملاحظات روان‏شناسى مبتنى است تا بر تحقيقات تاريخى يا علمى. (40)

3. مبانى عدالت جزايى در انديشه اسلامى

اسلام دين قانون است، چنانكه در صدر اسلام دولت اسلامى براساس يك سلسله قوانين، از جمله جزايى، تاسيس شد تا از امنيت روحى و جسمى فردى و اجتماعى حراست كرده و از وقوع بزهكارى و گسترش فساد جلوگيرى نمايد.

در اسلام هم، همانند ديگر اديان ابراهيمى، منشا اين قوانين، وحى و اراده الهى است. در درستى اين مطلب از لحاظ اعتقادى، براى پيروان اسلام، جاى هيچ گونه ترديدى نيست. براى آنان همين اندازه كافى است كه از رفتارهاى نامشروع، اطلاع يابند تا در پى ارتكاب آنها نباشند. اما خارج از محدوده تعبد، آيا اسلام به پيروان خود اجازه بررسى و داورى عقلى درباره مبانى كيفرهاى شرعى را مى‏دهد؟ اصولا آيا مى‏توان ديدگاه اسلام را درباره فلسفه مجازاتها جويا شد و آن را از متون شرعى به دست آورد؟

آيات قرآن، روايات معصومان(ع) و نيز اقوال متكلمان و فقيهان، چنين مى‏نمايانند كه مى‏توان طبق ادله عقلى، پاره‏اى از علل مشروعيت‏يافتن مجازاتها و ملاكهاى تعيين آنها را به دست آورد. ما در دو قسمت، به بررسى اين علل مى‏پردازيم:

1-3. ملاك تشريع كيفرها

1-1-3. ملاكهاى عقلى

الف) حسن و قبح (عدالت و ظلم)

سقراط اولين كسى بود كه مساله حسن و قبح را مطرح ساخت. وى هنگام گفتگو با «اتيفرون‏» در باب ديندارى، از او مى‏پرسد: آيا نيك و بد اعمال را خدايان به ما مى‏آموزند؟ آيا پس از امر و نهى خدايان مى‏فهميم امرى خوب يا بد است؟ آيا ضابطه‏اى بر افعال حاكم است تا ما هم اعمال نيك و بد را بفهميم؟

پس از اين پرسشها و جوابهاى اتيفرون، سقراط بر خلاف عقيده و نظر خويش، او را مجاب مى‏كند كه زشتى و زيبايى، خوبى و بدى، و عدل و ظلم، اوصافى هستند كه بايد همچون متاثر و مؤثر تلقى شوند. يك شئ بدان علت متاثر است كه اثرى بر او واقع مى‏شود و درست نيست كه بگوييم چون متاثر است اثرى بر او واقع مى‏شود. در نتيجه، يك شى به اين علت صفتهاى مذكور را مى‏پذيرد كه نزد كسى متصف به اين صفات شود، نه اين كه اينها چون اوصافى خارجى و واقعى هستند، كسى آنها را خوب و بد، زشت و زيبا يا عدل و ظلم بداند. (41)

پس از سقراط، شاگردان وى افلاطون و ارسطو، بحث از حسن و قبح و عدل و ظلم را گسترش دادند و اين از نكات جالب توجهى بود كه فيلسوفان آن ديار، بدان تفطن يافته بودند و بعدها اين ميراث اخلاقى، حقوقى و فلسفى يونانيان به مسلمانان رسيد.

مساله حسن و قبح افعال، در بسيارى از آيات قرآن و روايات آمده است. فى‏المثل خداوند پس از اين‏كه عمل به يازده حكم شرعى را امر نموده و از چهارده رفتار، نهى مى‏كند، مى‏فرمايد: كل ذلك كان سيئة عند ربك مكروها; (42) آن دسته از احكامى كه ممنوع اعلام شدند، نزد پروردگارت زشتند.

اين آيه به خوبى نشان مى‏دهد كه علت منع و نهى از چهارده فعل زشت مثل قتل، زنا، خوردن مال يتيم و...، بد بودن آنها نزد خداوند است. اما شايد به ذهن برسد كه زشتى يك عمل به اين است كه نزد خداوند زشت‏باشد، زيرا عقل نمى‏تواند زشتى اعمال را مستقلا درك كند. ولى وقتى آن را در برابر اين آيه قرار بدهيم كه مى‏فرمايد: «وقالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير; (43) اگر ما به سخنان پيامبر گوش مى‏كرديم يا طبق عقل خود رفتار مى‏كرديم، امروز دچار دوزخ نمى‏شديم‏»، درمى‏يابيم كه عقل نيز مستقلا مى‏تواند خوب و بد اعمال را تشخيص دهد.

على(ع) در اين باره مى‏فرمايد: فبعث فيهم رسله و واتر عليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسى نعمته ويحتجوا عليهم بالتبليغ ويثيروا لهم دفائن العقول; (44) پس خداى متعال رسولان خود را برانگيخت و پى در پى پيامبران خود را مى‏فرستاد تا عهد و پيمان خداوند را كه در فطرتشان بود، بطلبند و به آن نعمت فراموش شده، تذكرشان بدهند و از راه تبليغ با آنان گفتگو نمايند و عقلهاى پنهان شده را بيرون كشند. همچنين ايشان هنگام نصيحت‏به فرزندشان امام مجتبى(ع) مى‏فرمايند: يا بنى فان الله لم‏يامرك الا بحسن ولم‏ينهك الا عن قبيح; (45) اى فرزندم، خداوند تو را جز به خوبى امر نمى‏كند و جز از قبيح باز نمى‏دارد.

اين سخن متكلمانه، نشان مى‏دهد كه خداوند ملاك امر و نهى شرعى را حسن و قبح قرار داده است و چنين مى‏نماياند كه خداوند به آنچه خوب است امر مى‏كند و از آنچه زشت است نهى مى‏نمايد. در واقع، كلام امام(ع) پاسخى است‏به نزاع دامنه‏دار و وسيعى كه بعدها در ذهن متكلمان و فيلسوفان اسلامى، راجع به حسن و قبح روييد.

ب) مصلحت و مفسده

دانشمندان اسلامى، (46) بر اين باورند كه مبناى احكام اسلامى مصالح و مفاسد واقعى است و خداوند، طبق آنها احكام شرعى را مقرر فرموده است. چه اين كه هدف شريعت، سعادت انسان و رسيدن او به كمال واقعى است و اين هدف با انجام افعال و رفتارهايى به دست مى‏آيد كه مصلحت واقعى انسان را حاصل آورد.

منشا اين اعتقاد، قرآن كريم است. در بسيارى از آيات قرآن، مصلحت انسان، علت صدور احكام اسلامى اعلام شده است. مثلا خداوند درباره كيفر قصاص مى‏فرمايد: ولكم فى القصاص حياة يا اولى الالباب; (47) اى عاقلان، براى شما در [اعمال] كيفر قصاص، زندگى و حيات است. چنانكه پيداست، روى سخن اين آيه با خردمندان است. گويا اگر عقل در عمق مشروعيت كيفر قصاص تامل كند، درمى‏يابد كه حفظ امنيت جسمانى و روانى افراد جامعه، مصلحت لازم‏الاستيفايى است كه تامين آن نيازمند پيشگيرى از وقوع قتل، ضرب و جرح و...، با پيش‏بينى كيفرهاى عادلانه، در قوانين جزايى است.

همچنين در قرآن كريم، تشريع مجازات براى قتل، زنا، خوردن مال يتيم و...، براساس حكمت الهى معرفى شده است: ذلك مما اوحى اليك ربك من الحكمة ولاتجعل مع الله الها آخر فتلقى فى جهنم ملوما مدحورا; (48) اينها حكمتى است كه خداوند بر تو وحى كرده است. با خداى يكتا، خداى ديگرى مپندار كه در اين صورت ملامت‏شده و در حال مطرود شدن، وارد جهنم مى‏شوى.

به گفته مفسران، اين حكمت، چيزى جز مصالح واقعى انسانها نيست، (49) همان گونه كه در آيات ديگرى نيز، انزال كتاب و جعل احكام شرعى، براى حق، ميزان، نفى فحشا و منكر اعلام گرديده است. (50)

اخبار و رواياتى كه از معصومان(ع) به ما رسيده است، نيز مشحون از ذكر علل و حكمتهاى صدور احكام شرعى و اوامر و نواهى الهى است; مثلا شيخ صدوق، حكمت و فلسفه احكام را در كتاب علل الشرايع، (51) و علامه مجلسى روايات مربوط به فلسفه احكام شرعى را در كتاب بحارالانوار تحت عنوان «باب علل الشرايع والاحكام‏»، (52) ذكر نموده‏اند.

2-1-3. رابطه عدالت و مصلحت در تشريع كيفرها

چنانكه سابقا گفتيم، بيان تئوريهاى اوليه كيفرى، عدالت‏بوده است و اين نظريه به روزگارفيلسوفان يونان برمى‏گردد و تا زمان حاضر نيز، مجازاتها براساس تئورى عدالت توجيه مى‏شوند، هرچند تفسيرى كه امروزه از عدالت ارائه مى‏شود، با مفهوم قديمى آن تفاوت بسيار دارد. (53)

پس از گذشت دويست‏سال از ظهور اسلام، با ترجمه آثار افلاطون و ارسطو به عربى، مسلمانان دريافتند كه پايگاه سياست، حقوق، اخلاق و فلسفه نزد يونانيان هم، دالت‏بوده است. بدين ترتيب، بحثهاى كلامى درباره حسن و قبح، عدالت، اختيار و مسؤوليت انسان، جزا و پاداش و...، همگى رنگ فلسفى هم پيدا كرده و برخى از عالمان، مستقلا امور فوق را از ديدگاه فلسفه توجيه نموده و كوشيدند جامعه اسلامى را در نظامى عقلانى، با تلفيق فلسفه يونان و عقايد اسلامى به تصوير بكشند. (54)

با اين همه، منشا اصلى و زمينه‏ساز اولى بحث از حسن و قبح و عدل و ظلم، قرآن كريم و روايات معصومان(ع) است. (55) اما قبل از اين‏كه به بررسى و تفسير مصلحت و عدالت، و رابطه آنها با يكديگر در تشريع كيفرهاى اسلامى بپردازيم، بجاست كه به تقسيمات معارف بشرى نظرى افكنده و نحوه شناخت مفاهيم فلسفى خوب و بد، عدالت و ظلم، مصلحت و مفسده، منفعت و مضرت، و... را تبيين كنيم.

الف) شناختهاى حقيقى و اعتبارى

شناختهاى ما بر دو گونه‏اند: يك دسته شناختهايى كه آينه تمام‏نماى واقعيات خارجى هستند كه با تغيير و جايگزينى فاعل شناساى آنها، تغيير نخواهند كرد، مثل علم فيزيك، شيمى و پزشكى; دسته‏اى ديگر كه گزارشگر وقايع خارج از روان و انديشه ما نيستند، بلكه از عواطف، تاثرات روانى و مقدار اثرى كه در رفع نيازمنديهاى ما دارند، حكايت مى‏كنند: همچون ادبيات، اخلاق، حقوق و زيباشناسى.

مثلا آبى بودن و زيبا بودن دريا را در نظر بگيريد; در مورد اول كه حاكى از خارج است، همه ادراك‏كنندگان، يكسانند، كه اين معرفتى حقيقى است، برخلاف مورد دوم كه حاكى از روان و عواطف ادراك‏كنندگان است و زشتى و زيبايى آن، با تعدد آنان متفاوت مى‏شود; اين معرفتى پندارى است. (56)

سخن از مصلحت و مفسده، منفعت و مضرت و عدالت و ظلم نيز اين گونه است. يك رفتار از نظر انسانى عادلانه است و نزد انسان ديگر ظالمانه، يك قانون از نظر عده‏اى مصلحت‏آميز است و از نظر جامعه‏اى ديگر مفسده‏آميز.

بدين ترتيب، واضح مى‏شود، عدالت و مصلحت، دو مفهوم نسبى و اضافى‏اند و اتصاف اشياء به آنها، خبر دادن از اشياء خارجى نيست، بلكه در حقيقت‏خبر دادن از خود است، به اين معنا كه آن شى‏ء را براى زندگى و معيشت‏خود عادلانه و مصلحت‏آميز پنداشته‏ايم و از نظر روحى و روانى زير تاثير آن قرار گرفته‏ايم. از اين نظر، نمى‏توان يك مفهوم ثابت، دايمى و كلى براى عدالت و مصلحت قايل شد، بلكه با تغيير فاعل شناساى آنها، عنوان عدالت و مصلحت نيز متغير مى‏شود.

اما پرسش اساسى در اينجا، اين است كه اگر نتوان مفهوم ثابت و كلى‏اى از عدالت و مصلحت را تصور كرد، چگونه مى‏توان به اوامر و نواهى شرعى ماندگار معتقد شد؟ آيا مى‏توان كيفرهاى ثابتى را براى همه زمانها و مكانها و جوامع مختلف، طبق قوانين اسلامى پيش‏بينى كرد؟

ب. تبيين مجازاتهاى اسلامى براساس مصلحت و عدالت

دانستيم كه مفهوم عدالت و مصلحت، تابع وضع زندگى و نيازها بوده و با تغيير فاعل شناسا، متغير مى‏شوند. در نتيجه، مفهوم عدالت و مصلحت، در قلمرو شناختهاى پندارى و اعتبارى ما قرار داشته و با توجه به اقتضاهاى زمان و مكان، نيازها، آداب و سنن و... هر جامعه‏اى، متفاوت خواهد بود.

اما اين اعتبارى بودن، به معناى گزاف بودن و وهمى بودن آنها نيست. نسبيت و اعتبارى بودن، به معناى تفاوت حكم با تفاوت و تعدد فاعل شناساست و شخص مدرك به هيچ وجه، به گزاف و بى‏علت‏حكم نمى‏كند.

علت تفاوت حكم اين است كه هريك از اشياء خارجى، داراى آثار متفاوتى هستند و بر دستگاه ادراكى ما، تاثيرات متفاوتى مى‏گذارند. از سوى ديگر، شى‏ء واحد، كه داراى اثر واحدى است، در همه افراد، تاثير واحدى نمى‏گذارد، زيرا هر فردى از روان و دستگاه ادراكى متفاوتى با ديگران برخوردار است. از اين رو، ممكن است پيش‏فرضها، ذهنيتها، مقبولات و... متفاوتى از ديگران داشته باشد و در قالب اينها، به تفسير يك رفتار، يك پديده و... پرداخته و حكمى متفاوت با ديگران ارائه نمايد. بنابراين احتمال دارد، فعلى را كه يك شخص عادلانه يا مصلحت‏آميز مى‏خواند، فردى ديگر برخلاف آن معتقد باشد.

حال اگر منشا اين اختلاف نظرها (يعنى ذهنيتها و پيش‏فرضها) كه همان حدوسط بين يك رفتار و تفسير آن هستند، يكى شود، زاويه نگاه به رفتارها نيز يكسان شده و شيوه تفسير پديده‏هاى انسانى هم ثابت و كلى خواهد شد. به همين دليل، تعليم و تربيت، يكى از ابزارهاى حصول ذهنيتهاى يكسان بوده و باعث مى‏شود كه نگاه‏هاى مختلف، به يكديگر نزديك شوند. در اين صورت است كه همه از يك رفتار خاص، تفسير واحدى ارائه مى‏دهند. از اين رو، هيچ بعيد نيست كه بتوان نظامى اخلاقى، حقوقى، جزايى، سياسى و... واحد و يكسانى را براى همه جوامع انسانى، در مجموعه قوانين هر كشورى، پيش‏بينى كرد.

در بينش اسلامى ما، پيش‏فرض تشكيل نظام عدالت كيفرى، همان ضوابطى است كه براى مصالح واقعى انسان مقرر شده است. با استفاده از آيات، روايات و گفته‏هاى عالمان اسلامى، مصالح واقعى يك رفتار، طبق معيارها و ضوابط زير تعيين مى‏شود:

«مصالح دنيوى و اخروى، مصالح مادى و معنوى، مصالح فردى و اجتماعى و مصالح موقت و مستمر».

در همين جاست كه رابطه عدالت‏با مصلحت نمودار مى‏شود; چنانچه طبق معيارهاى هشت‏گانه، رفتارى مصلحت‏آميز خوانده شود، آن رفتار وصف عادلانه بودن خواهد يافت و به اين ترتيب، چون در تشريع كيفرهاى شرعى به تمام نيازها و چگونگى رفع آنها، توجه شده است، وصف عدالتى ماندگار و ثابت‏براى كيفرهاى اسلامى، كاملا شايسته است.

2-3. ملاك تعيين كيفرهاى اسلامى

1-2-3. كيفرهاى اسلامى و حفظ ارزشها

الف) تحليل قضاياى ارزشى

سعادت، هدفى است كه آدميان را به تلاش و كوشش واداشته تا جهت‏برآورده شدن نيازهايى همچون سلامت، امنيت، رفاه و...، از نيروى فكرى و جسمانى خويش كمك بگيرند. از اين‏رو، امورى كه باعث رفع نيازمنديهاى انسان مى‏شود، «ارزشهاى انسانى‏» خوانده مى‏شوند. بنابراين، ارزشها، وقايعى هستند كه احتياجها و اشتياقهاى گوناگون آدمى را برآورده مى‏سازند، كه البته ميزان تامين نيازها و رفع آنها از نظر هر انسانى به يك اندازه نيست، همچنان كه مصاديق نيازها از نگاه همگان يكسان نيست. (57)

چنانكه قبلا گفتيم، پاره‏اى از انديشه‏ها، به گونه‏اى به نيازهاى ما وابسته است كه با تطور و تغير آنها، آن انديشه‏ها ثابت نمى‏مانند; اين نوع قضايا كه ما آنها را پندارى خوانديم و در اين جا به سبب متضمن بودن ارزشهاى انسانى، آنها را «قضاياى ارزشى‏» مى‏ناميم، در واقع وسيله‏اى هستند كه ما، اميال و نيازهاى خود را از طريق آنها بيان مى‏كنيم.

اين‏كه رفتارى را خوب يا بد توصيف مى‏كنيم و از لحاظ حقوق جزايى، مستوجب پاداش يا كيفر مى‏دانيم، درواقع مى‏خواهيم رابطه آن رفتار را با هدف مورد نظر خود نشان بدهيم; خوب بودن يك رفتار يعنى منطبق بودن آن با هدف ما و بد بودن آن، به معنى عدم مطابقت‏با هدف مورد نظر ماست. بدين ترتيب، چنين قضاوتى، چون از احساسات، عواطف نيازهاى ما برخاسته است، نمى‏تواند قابل صدق يا كذب باشد.

مثلا قضيه «سرقت‏بد است‏» يك قضيه ارزشى است، اما قضيه «زيد سارق است‏» يك قضيه حقيقى است; به اين معنا كه مى‏توان صحت و سقم حمل سارق بر زيد را با برهان عقلى اثبات كرد. اما در قضيه اول، مفاد قضيه نه درست است و نه نادرست; زيرا بد بودن سرقت، منطبق با شى‏ء خارجى نيست، از اين رو، نمى‏توان اين قضيه را صحيح يا خطا دانست و براى اثبات يك طرف، به برهان عقلى تمسك كرد. (58)

اما قضاياى ارزشى، براساس علت و دليلى حاصل مى‏آيند; وقتى مى‏گوييم: «سرقت‏بد است‏» به اين معناست كه سرقت را عامل سلب آرامش جامعه مى‏دانيم و بين سرقت و امنيت مالى و آرامش جامعه، رابطه عليت را كشف كرده‏ايم. همچنين وقتى مى‏گويم: «كيفر سرقت، قطع دست‏سارق است‏» به اين معناست كه اين مقدار كيفر را عامل ارعاب، پيشگيرى يا تشفى خاطر افراد جامعه مى‏پنداريم. به همين دليل، سرقت امرى نامطبوع و ناخوشايند است، چون مغاير با هدف آرامش جامعه و امنيت مالى افراد است، ولى كيفر آن مطبوع، خوش‏آيند و به نفع جامعه تلقى مى‏شود.

طبق اين تحليل، قضاياى ارزشى داراى دو حيثيتند; نخست اين‏كه مفاد اين قضايا، حاكى از عواطف، تمايلات و نيازهاى ماست; چنانچه رفتارى در جهت هدف مورد نظر ما باشد، مطلوبيت داشته و آن را خوب دانسته و اگر منطبق نباشد، آن را نامطلوب و بد تلقى مى‏كنيم.

حيثيت دوم اين است كه قضاياى ارزشى، از جهت‏بيان رابطه عليت‏بين رفتار و هدف، ديگر تابع اميال و نيازهاى ما نيستند، بلكه مانند ساير روابط على و معلولى، حاكى از واقعيات نفس‏الامرى‏اند. هرچند، ممكن است در تشخيص هدف، خطايى صورت بگيرد، اما اين اشتباهات، ضررى به واقعى بودن رابطه عليت‏بين افعال اختيارى و نتايج مترتب بر آنها نخواهد زد، و آنها را از مباحث عقلى و قابل استدلال برهانى خارج نخواهد ساخت. (59)

ب) معيار تعيين ارزشها

گفتيم كه ريشه خوب و بد يا مطلوبيت و نامطلوبيت، آن است كه چيزى را براى زندگى و معيشت‏خود نافع و مصلحت‏آميز، و يا مضر و مفسده‏آميز بدانيم; و قضاياى ارزشى يا پندارى ما بر همين اساس وضع مى‏شوند. اين سخن كه در حكمت اسلامى، از ابتكارات علامه طباطبايى و در فلسفه غرب، از سوى پاره‏اى از فيلسوفان همچون ديويد هيوم، جرج ادوارد مور و برتراند راسل (60) مطرح شده است، در برابر نظريه حقوق فطرى و تحققى قرار دارد.

بى‏گمان سعادت انسان به اين است كه نيازها و احتياجات وى بخوبى رفع شود. انسان با علم و تجربه مى‏آموزد كه چه احتياجاتى دارد و چگونه بايد آنها را رفع كند. اما واسطه‏اى در بين است كه رفتارهاى او را تنظيم مى‏كند و باعث انتخاب او از يافته‏ها مى‏شود; آنچه واسطه عمل و استفاده از شناختهاى علمى ما قرار مى‏گيرد، اصول اعتقادى و بينشهاى انسان است. زيرا معرفت‏به اشياء خارجى، مبين اقدامات و افعال ما نيست. اين مغالطه آشكارى است كه وقتى نيازى از نيازهاى انسان را با علم و تجربه دريافتيم، حكم كنيم كه پس بايد طبق آن عمل كنيم. از اين رو، همچنان كه اين فيلسوفان به ما ياد داده‏اند، واقعيت و هستى از اين نظر كه مكشوف مايند، مستلزم هيچ قضيه ارزشى نخواهند بود.

در عين حال، اخلاق و حقوق مبتنى بر واقعيت و علم، از زمان افلاطون و ارسطو، تا انديشه تحقق‏گرايى عصر ما، براساس اين مغالطه بديهى قرار دارد كه قضاياى ارزشى را مى‏توان از قضاياى حقيقى به دست آورد. متاسفانه بسيارى از قضايا، از اخلاق جنسى در غرب گرفته تا حقوق كيفرى، امروزه بر اين مغالطه بنا شده است و ادعا مى‏شود كه نظام ارزشها، با نيازهاى طبيعى و داده‏هاى علمى و تجربى پيش مى‏رود.

ما با حقوق فطرى يا داده‏هاى علمى و تجربى مخالف نيستيم، سخن ما اين است كه اينها به ما از وقايع خارجى خبر مى‏دهند، نه اينكه چگونه بايد عمل كنيم يا نكنيم. زيرا در برابر وقايع خارجى دو گونه مى‏توان تصميم گرفت: رد يا قبول; هيچ گاه وقايع خارجى به ما نمى‏گويند كدام‏طرف را انتخاب كنيد، بلكه ما طبق ذهنيتهاى قبلى، دست‏به گزينش يافته‏هاى خويش مى‏زنيم. (61)

در اين باره، نظريه ديگرى وجود دارد كه معيار بايدها و نبايد را «خوش‏آيندى‏» و «بدآيندى‏» دانسته است. پاره‏اى از فيلسوفان معتقدند كه قضاياى ارزشى فقط به پسند و ناپسند اشخاص وابسته بوده و بيانگر حالات روانى انسانند. قضيه «سرقت‏بد است‏» به اين معناست كه من سرقت را دوست ندارم.

مهمترين سستى نظريه فوق اين است كه براى اخلاق و حقوق، معيار و ضابطه‏اى كلى قايل نيست و وانمود مى‏كند كه تابع سليقه‏هاى شخصى افراد است. اين نظريه به «تئورى عاطفى‏» شهرت دارد. (62)

از نظر ما، نه طبيعت و فطرت، و نه عواطف و احساسات، و نه علم و تجربه، هيچ كدام معيار ارزش نيست. آنچه مى‏تواند معيار باشد، تنها پيش‏فرضهاى ماست; با اينهاست كه به سراغ علم و فطرت و... مى‏رويم و از آنها آنچه را كه با هدف ما متناسب است، گزينش مى‏كنيم. از همين رو، همان گونه كه علت و منشا تفاوت بايدها و نبايدها در تمام زمينه‏هاى ارزشى، ذهنيتهاى قبلى است، علت‏يكسان شدن آنها را نيز بايد در همانها جستجو كنيم. لذا مى‏توان ارزشهاى ثابت و ماندگارى را تعيين كرد و با تاسيس نظام عدالت كيفرى به حفظ و حمايت از آنها پرداخت.

2-3. تعيين مجازاتهاى اسلامى براساس ارزشها

الف) تبيين مجازاهاى اسلامى براساس ارزشها

انسان موجودى هدفمند است و بالتبع، اعمال خود را طبق اهداف خويش تنظيم مى‏كند; كيفرها نيز نوعى رفتارند و طبعا، قبل از اعمال آنها، هدف و مقصودى مورد نظر است. بويژه، از آغاز تبدل جامعه طبيعى به جامعه سياسى، اعمال مجازات، از حالت‏خصوصى به شكل اجتماعى درآمد و به موجب قانون در اختيار حكمرانان قرار گرفت.

پس هر قانون كيفرى، تابع هدف و مقصود قانون‏گذاران است كه براساس زمينه‏هاى فكرى، بينشها و پيش‏فرضهاى خود و تفسيرى كه از نيازها و ارزشهاى اجتماعى و فردى دارند، آن را در نظر گرفته و قوانين كيفرى را در جهت دست‏يابى به آن اهداف تنظيم مى‏كنند.

اما از نگاه برخى از فيلسوفان، هر هدفى كه براى اعمال كيفرها و تعيين نوع و ميزان آنها مورد نظر باشد، منطق و مبناى صحيحى براى توجيه كيفرها نخواهد بود. (63)

توجيه اين نظريه شايد اين باشد كه دست‏كم سه هدف عمده براى كيفر قابل تصور است: الف)تشفى خاطر مجنى عليه; ب)ارعاب; ج)اصلاح. طبق نظريه اول، بايد كيفر از نوع همان جرم ارتكابى و از لحاظ كمى و كيفى با آن متناسب باشد. اشكال اين مبنا اين است كه بايد يك دستگاه عريض و طويل، مركب از قضات، پليس و... را با هزينه‏هاى كلان آماده كنيم تا كسى با آن، خشم خود را فرونشانيده و خاطرش تشفى يابد. اشكال ديگر اين است كه قضيه به اين سادگى نيست كه تصور رود پس از تشفى خاطر مجنى عليه، قضيه تمام شده است. بلكه ممكن است اين امر، باعث‏خشم مجرم شود و حس انتقام‏جويى او را شعله‏ور سازد و او را وادار به اقدامات تلافى‏جويانه نمايد.

بديهى است كه اين جريان تشفى خاطرها، همچنان ادامه خواهد يافت و نظام كيفرى بر مبناى اين هدف، فاقد ثبات و نظم خواهد شد.

نظريه ارعاب نيز همچنان كه گفتيم بر اين تصور استوار است كه مجرم بايد به كيفر برسد تا باعث رعب و هراس ديگران شده و احتمال ارتكاب جرم را از بين برده يا، حداقل، آن را كاهش دهد. اشكال اين هدف اين است كه با احساس عدالت انسانى منطبق نيست، چگونه طبق اين مبنا، كيفر وصف عدالت‏بگيرد، در حالى كه تبهكار متحمل كيفر شود، تا ديگران به دنبال رفتارى همانند او نروند؟ پس او براى اين‏كه ديگران قصد ارتكاب جرم را در سر نپرورانند بايد كيفر ببيند؟! مگر مجرم وسيله و ابزارى براى ترسانيدن ديگران است؟ آيا قانون‏گذار مجاز است انجام عملى را در اجتماع بر فردى تجويز كند تا ديگران عبرت گرفته و به دنبال آن نروند؟!

درباره نظريه اصلاح نيز مى‏توان گفت اگر تحمل كيفرهايى مثل شلاق، به دار آويختن، حبس، قطع دست و... براى اصلاح مجرم باشد، پس مجازات اعدام بايد ممنوع گردد. زيرا اين هدف با اين كيفرها حاصل نخواهد شد. علاوه بر اين، تجربه نشان داده است كه با مجازاتهاى بدنى شديد، نه تنها اصلاحى صورت نخواهد گرفت، بلكه باعث جرات بيشتر مجرم شده و موجب مى‏شود كه وى در ارتكاب جرايم بعدى با دقت‏بيشترى عمل كند.

ولى بايد توجه داشت كه در نظام عدالت كيفرى، اجتماع با يك سلسله رفتارهاى متفاوت با يكديگر رو به روست كه تنها نقطه اشتراك آنها عنوان «جرم‏» است. اين جرايم نه تنها از نظر حالات و اجزاء يكسان نيستند و از عناصر متفاوتى تشكيل شده‏اند، بلكه تبهكاران نيز حالات يكسانى ندارند; (64) ارتكاب جرم در پاره‏اى از آنان، به دليل بيمارى و امراض دماغى و روانى است، برخى به تحريك و تشويق ديگران جرمى را مرتكب مى‏شوند و برخى ديگر، با قصد و اراده قبلى به ارتكاب جرم روى مى‏آورند. از نظر تجاوز و تعدى به حقوق افراد نيز، هميشه اين گونه نبوده است كه قربانيان جرم يك حالت داشته باشند. قربانى جرم، گاهى جامعه است و گاهى فرد; و افراد نيز يكسان نيستند.

اينها همه نكاتى است كه نشان مى‏دهد كه طبق يك نظريه نمى‏توان درباره هر فاعل جرمى، يا فعل مجرمانه‏اى به طور عادلانه تمشى نمود و نتايج مطلوبى حاصل كرد. از اين رو، نمى‏توان نظريه اصلاح را فقط معيار كيفرها قرارداد يا تنها از زاويه تشفى خاطر و تلافى، به جرم و مجازات نظر افكند. بلكه بايد در هر مورد قايل به نظريه‏اى شد كه متناسب با مجرم، نوع جرم و مجنى عليه بوده و عادلانه هم پنداشته شود. (65)

البته قابل ذكر است كه فيلسوفان غربى مخالف مجازات، در جامعه و فضاى فرهنگى آنان، هر نوع هدف و منطقى براى اعمال كيفر به بن‏بست مى‏رسد. به قول «نيچه‏» از يك سو، انسان امروز، همه چيز را از دريچه منافع خود مى‏بيند و بدون پاى‏بندى به ارزشهاى اخلاقى، مى‏خواهد زودتر به مقصود خويش كه منافع اوست، برسد; از سوى ديگر، كيفرهايى كه اعمال مى‏شوند، نتايج مورد نظر را حاصل نمى‏آورند، زيرا مجرم، كيفر را تحمل مى‏كند، ولى در همان حال، نقشه ارتكاب جرم بعدى را در سر دارد. در گذشته، كيفر حالت اصلاح‏گرانه داشت; مجرم با رغبت، متحمل كيفر مى‏شد و معتقد بود كه كيفر او را از خبائث پاك مى‏كند، اما انسان امروز، علاوه بر اين كه با صرف وقت و هزينه‏هاى بسيار، بايد وى را تحت تعقيب و محاكمه قرار داد، بايد منتظر تكرار جرايم بعدى وى شد. (66)

ولى در حوزه انديشه اسلامى، مقصود اصلى از حيات انسان، نزديكى به خداوند، با اجراى فرامين الهى است و شخصيت انسان تنها با تقرب به خدا به دست مى‏آيد; از اين رو، متناسب با اين هدف، ابزارهاى دقيقى معين شده است تا مانع از انحراف او از مسير و مقصد اصلى شود. در حالى كه اين نكته، در اغلب نظامهاى كيفرى دنياگرا، مورد اهتمام نيست.

اسلام دو مرحله برخورد را با افراد منحرف و ناسازگار با اجتماع، معين ساخته است: اول، تعليم و تربيت و استفاده از روشهاى اخلاقى; و ديگرى، چنانچه انحراف و ناسازگارى وى در حدى باشد كه مستوجب كيفر و عقوبت دنيوى گردد، اعمال كيفر.

از ديدگاه اسلام، حفظ ارزشهاى ثابت انسانى، (67) توجيه‏گر روشهاى اخلاقى و جزايى است و نمى‏توان با لزوم يكى ، ديگرى را طرد كرد. نقش كيفرهاى اسلامى، در جهت جلوگيرى از تعدى و تجاوز به ارزشها، در مرحله پايانى قرار دارد.

در تئورى كيفرى اسلامى ، وقوع جرم به معناى تجاوز به ارزشهاى ثابت مادى، معنوى، فردى، اجتماعى، دنيوى، اخروى و... است. از مصاديق اين ارزشها، امنيت‏بدنى، مالى، ناموسى، فكرى و روانى و... است و قوام حيات فردى و اجتماعى، به حفظ اين ارزشها بستگى دارد. از اين رو، نقش كيفرها، در اين است كه امنيت اين ارزشها را حفظ كرده و مانع از وقوع قتل، ضرب و جرح، سرقت، كلاهبردارى، زنا، لواط و... شود و دست‏كم، ميزان ارتكاب آنها را كاهش داده، موانعى براى ارتكاب مجدد آنها به وجود آورد.

بنابراين، نقش مجازاتهاى اسلامى، حفظ اعتدال فرد و جامعه، از طريق حفظ ارزشهاى ثابت است، قانون‏گذاران جامعه اسلامى، اهداف مجازاتها را با توجه به همين ارزشها و سنجش ميزان اهميت آنها تعيين مى‏كنند و بر مبناى اهداف به دست آمده، نوع و مقدار كيفرها را در قوانين جزايى پيش‏بينى مى‏نمايند.

ب) اهداف مجازاتهاى اسلامى

اهدافى كه براى كيفرهاى اسلامى گفته شده است، عبارتند از: اصلاح، ارعاب، تلافى و ارضاى مجنى‏عليه. (68)

1. نظريه اصلاح

اصلاح مجرمان، از تئوريهاى شخصى است كه با ظهور مكاتب تحققى و رشد و توسعه علوم جنايى و جرم‏شناسى، جايگاه ويژه‏اى نزد حقوق‏دانان يافته است. نقطه مشترك طرفداران نظريه اصلاح، بازپرورى و درمان، تاكيد زياد بر كيفر زندان و نفى كيفرهاى بدنى است، بويژه كه در نظريه درمان، اصولا نظام كيفرى حذف شده و مجرم بيمار تلقى مى‏شود. (69)

چنانكه قبلا هم گفته شد، مجازات، شرط لازم و كافى براى حصول اهداف مورد نظر نيست;چه بسا افرادى بدون لزوم تحمل مجازات، با پند و اندرز، از فعل قبيح خود نادم شده و تصميم بگيرند كه به هيچ وجه به دنبال ارتكاب جرم نروند. حالات و شخصيت افراد يكسان نيست; عده‏اى حتى از بيم علنى شدن جرمشان، از ارتكاب جرم ست‏برمى‏دارند و عده‏اى حتى با تحمل سخت‏ترين كيفرها، بازهم به ارتكاب جرم روى مى‏آورند. از اين رو، نظريه اصلاح، تنها در مورد مجرمانى كه روحيه اصلاح‏پذير دارند، خصوصا مجرمان ابتدايى قابل اجراست نه در مورد هر جرمى.

در اسلام، هم به شخصيت مجرم توجه خاصى شده و هم تحول روانى او بسيار مورد اهتمام قرار گرفته است; به گونه‏اى كه حتى ارتكاب پاره‏اى از جرايم، در شرايط ويژه‏اى، مستوجب كيفرهاى حدى يا تعزيرى نمى‏شود. (70)

در اين موارد، مفهوم‏«توبه‏» قابل توجه است. پذيرش توبه، مبين بى‏اهميتى نقش و كيفر است. زيرا اعمال آن، براى تحصيل اهداف مورد نظر بوده و چنانچه، بدون كيفر، مقاصد مورد نظر حاصل آيد، نيازى به به كارگيرى آن نخواهد بود. از اين رو، «توبه‏» به معناى قبول «نظريه اصلاح‏» در مورد برخى جرايم است.

در مورد مجازاتهاى تعزيرى، اين نظريه روشن‏تر ديده مى‏شود، زيرا تعيين مقدار و نوع مجازات تعزيرى، بستگى به نظر قاضى دارد و بديهى است كه او با توجه به علوم و معارف زمان خود، مقتضيات زمان، مصالح فردى و اجتماعى، مى‏تواند از بهترين ابزار موجود، براى تحقق اهداف مورد نظر اسلام، استفاده برد. (71)

در قانون مجازات اسلامى مصوب 1370، پذيرش نظريه اصلاح، بازپرورى و حتى درمان، درباره مجازاتهاى تعزيرى كاملا آشكار است. قانون‏گذار، با پذيرش نهادهاى تعليق، آزادى مشروط، تخفيف مجازات، تشديد مجازات، تعدد و تكرار (72) و...، در واقع نظريه عينى بودن مجازاتها را در اين نوع كيفرها رد كرده و با رويكردى ذهنى‏گرايانه به جرايم نگريسته است. از ديدگاه قانون‏گذاران نظام اسلامى، اعمال كيفر، در برخى از موارد، هيچ مطلوبيتى فى نفسه ندارد و برخلاف گفته كانت و هگل، جزء نواميس خلقت و كائنات به شمار نمى‏رود; مطلوبيت كيفر به خاطر حصول اهداف و مقاصدى است كه بعضا با اصلاح مجرم و بازگرداندن وى به آغوش جامعه حاصل مى‏آيد.

درباره برخى جرايم حدى نيز، قانون‏گذار پذيرفته است كه پاره‏اى از جرايم با توبه مجرم ساقط مى‏شود، مشروط بر اين‏كه قبل از اقامه بينه و حكم قاضى نباشد و در صورت اثبات جرم، براساس اقرار و صدور حكم قاضى، سقوط مجازات، منوط به نظر ولى امر مسلمين است. (73)

2. نظريه ارعاب و تلافى

طبق اين نظريه، اعمال مجازات براى آن است كه مجرم و ديگران در آينده، مرتكب جرم نشوند. در حقوق جزاى اسلامى، براى عبرت‏آموزى مجرم و ديگران مجازاتهايى مقرر شده است تا به اين وسيله، احتمال وقوع جرم از بين رفته يا به حداقل برسد. معروف‏ترين مجازاتهاى اسلامى، كه نمونه‏اى از مجازاتهاى سخت و خشن را نمايش مى‏دهند، مجازات رجم و قطع اعضا است.

در اين قبيل جرايم، كه مصلحت اجتماعى بيش از مصلحت فردى اهميت دارد، چنانچه پس از ارتكاب جرم، اصلاحى در شخصيت مجرم پديد نيايد، و از لحاظ روانى و رفتارى، تحولى در وى ديده نشود، از قبيل توبه، ظهور رفتارهاى نيكو و...، در اين صورت، امنيت اجتماعى، شرافت و عفت عمومى اقتضا مى‏كند كه با فساد و بى‏عفتى و تعدى به امنيت اجتماعى مبارزه شود. (74)

قرآن درباره مجازات سرقت مى‏فرمايد: والسارق والسارقه فاقطعوا ايديهما جزائا بما كسبا نكالا من الله والله عزيز حكيم، (75) دست مرد و زن سارق را قطع كنيد به اين خاطر كه مجازات چيزى است كه كسب كرده‏اند تا از خداوند عبرت بياموزند و خداوند عزيز و حكيم است.

طبق اين آيه، مجازات سرقت‏بر دو هدف استوار است; اول، مكافات عمل، و دوم، عبرت‏آموزى. (76) مكافات عمل، براساس نظريه تلافى، براى اين است كه او مال را به طور مشروع كسب نكرده است و از راه ميان‏بر و با تعدى و تجاوز به حقوق مالى ديگران و بى‏ارزش انگاشتن زحمات و تلاش آنان، بعضا به اموال هنگفتى رسيده است.

پس اگر در برابر اين جرم، هيچ گونه عكس‏العملى نشان ندهيم، و بطور كلى مجازات را از نظام اجتماعى حذف كنيم، درواقع به سوى نابودى و اضمحلال حيات اجتماعى گام برداشته‏ايم. بديهى است كه در اين صورت، تحقق عدالت، آرمانى بدون پشتوانه و در حقيقت، آرزويى دست‏نيافتنى خواهد بود; و مصلحت ديگر مجازات سرقت، ارعاب و عبرت‏آموزى است تا ديگران را از ارتكاب جرايم سرقت در آينده در هراس افكند. البته همان طور كه برخى از دانشمندان بيان كرده‏اند، مصلحت اصلى در خود وضع و جعل اين احكام است، نه اعمال آنها. (77)

3. نظريه ارضاى مجنى عليه

در حقوق جزاى اسلامى، نظريه ارضا از اهميت ويژه‏اى برخوردار است. دانشمندان اسلامى معتقدند كه مجازات براى تحقق عدالت است و در جرايم مربوط به حقوق الناس مثل قتل، ضرب و جرح و...، تحقق عدالت، منوط به اين است كه مجنى عليه به حقوق از دست رفته خويش برسد و اعمال كيفر در اين موارد، مبين انتقام فردى است. در جرايمى مثل زنا و سرقت و... كه به حقوق الهى تجاوز مى‏شود، تحميل كيفرهاى شرعى، مبين مكافات عمل است.

برخى از فيلسوفان برآنند كه مبناى اين نظريه، خشم و هوس خودخواهانه مجنى عليه يا جامعه است، در حالى كه اين سخن درستى نيست; اگر در جستجوى عدالتيم، بايد اقدامى مناسب و پاسخى شايسته به تعدى و تجاوز فاعل جرم بدهيم، چه اين‏كه ارزشهاى انسانى، بايد از حريم متناسبى بهره‏مند باشند و گرنه اجازه داده‏ايم كه كار و تلاش انسان و حقوق و اموالى كه حاصل تلاش اوست، عفت و پاكدامنى و از همه مهم‏تر، عقل و جسم اشخاص به هيچ انگاشته شود و امنيت آنها دستخوش تعدى و تجاوز قرار بگيرد.

از اين رو، رضايت مجنى عليه و خويشان وى، و نيز تشفى خاطر آنان و جامعه‏اى كه از ارتكاب جرم آزرده شده است‏با اعمال مجازات حاصل مى‏شود و اين نقش مهمى در روند كنترل اجتماعى دارد. به همين خاطر، در حقوق جزاى اسلامى، هدف ضرورى پاره‏اى از جرايم، اعم از حدود، قصاص و تعزيرات، ارضاى فرد يا جامعه است، هرچند باعث اصلاح مجرم، ارعاب او و ديگران و جبران ضرر و زيان مجنى عليه هم خواهد شد.

شايان ذكر است كه شخصيت مجنى عليه و ميزان بهره‏مندى وى از تعاليم حيات‏بخش اسلام، در انتخاب عفو و بخشش بسيار مؤثر خواهد افتاد; اسلام با اين كه حق قصاص را مقرر فرموده است، بر عفو يا اخذ ديه هم بسيار تاكيد كرده است و حتى آنها را ارجح از اعمال حق قصاص اعلام مى‏دارد. (78)

پى‏نوشت‏ها:

1. ژان ميشل بست، جامعه‏شناسى جنايت، ترجمه دكتر فريدون وحيدا، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوى، 1372، ص‏16.

2. دكتر موسى جوان، مبانى حقوق، تهران، چاپ رنگين، 1326، ج‏1، ص‏7; ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق، تهران، انتشارات بهمنشير، چاپ دوم، 1359، ج‏1، ص‏21.

3. خلبل جر، فرهنگ لاروس، ترجمه سيد حمييد طبيبيان، تهران، مؤسسه انتشارات اميركبير، 1372، ج‏2، ص‏1430.

4. احمد سياح، فرهنگ دانشگاهى عربى به فارسى، تهران، انتشارات اسلامى، 1372، ص‏339.

5. مائده، آيه 33.

6. مائده، آيه 85.

7. محمد تقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1364، ج‏1، ص‏81-21 و 228-235.

8. ر.ك: ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه احمد آرام و ديگران، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چاپ سوم، 1370، ص‏367-373.

9. جان ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چاپ پنجم، 1372، ص‏586 و 597 به بعد.

10.

11. ار. جى، هالينگ ديل، مبانى و تاريخ فلسفه غرب، ترجمه عبدالحسين آذرنگ، تهران، سازمان انتشارات كيهان، 1364، ص‏104.

12. افلاطون، جمهورى، ترجمه فؤاد روحانى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1348، ص‏236.

13. فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه يونان و روم، ترجمه سيد جلال‏الدين مجتبوى، تهران، انتشارات سروش، 1368، ج‏1، ص‏273.

14. افلاطون، قوانين، دوره آثار، ترجمه محمد حسن لطفى، تهران، چاپخانه گلشن، چاپ دوم، 1367، ج‏4، ص‏2406.

15. ارسطاطاليس، اخلاق نيكوماخوس، ترجمه سيد ابوالقاسم پور حسينى، تهران، دانشگاه تهران، 1356، ص‏140.

16. ژان برن، فلسفه رواقى، ترجمه دكتر سيد ابوالقاسم پورحسينى، تهران، كتابخانه سيمرغ، چاپ دوم، 1362، ص‏158.

17. محمد حسين ساكت، نگرشى تاريخى به فلسفه حقوق، تهران، انتشارات جهان معاصر، 1370، ص‏58.

18. ضياء الدين نقابت، مطالعات نظرى و عملى در حقوق جزا، تهران، انتشارات ابن‏سينا، ج‏1، ص‏82.

19. محمد على فروغى، سير حكمت در اروپا، تهران، انتشارات زوار، چاپ دوم، 1367، ج‏2، ص‏225.

20. فردريك كاپلستون، كانت، ترجمه منوچهر بزرگمهر و اسماعيل سعادت، ج‏6، ص‏318 به بعد.

21. صدرالدين قوامى شيرازى (ملاصدرا)، منطق نوين، ترجمه و شرح عبدالمحسن مشكوة‏الدينى، تهران، مؤسسه انتشارات آگاه، 1360، ص‏244.

22. محمد على فروغى، همان، ج‏3، ص‏40 به بعد.

23. و. ت. استيس، فلسفه هگل، ترجمه دكتر حميد عنايت، تهران، شركت‏سهامى كتابهاى جيبى، چاپ ششم، 1370، ج‏2، ص‏540.

24. همان، ص‏543-542.

25. محمد على فروغى، همان، ص‏64.

26. فردريك كاپلستون، فيلسوفان انگليسى، ترجمه امير جلال‏الدين اعلم، تهران، انتشارات سروش، چاپ دوم، 1370، ج‏5، ص‏62، 148; ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق، ص‏52.

27. پرويز صانعى، حقوق جزاى عمومى، تهران، كتابخانه گنج و دانش، چاپ چهارم، 1371 ، ج‏1، ص‏77.

28. محمد على فروغى، همان، ج‏3، ص‏117-115.

29. محمد حسين ساكت، همان، ص‏112-110.

30. ژان پرادل، تاريخ انديشه‏هاى كيفرى، ترجمه على حسين نجفى ابرندآبادى، تهران، انتشارات دانشگاه شهيد بهشتى، 1373، ص‏17.

31. ارسطاطاليس، اخلاق نيكوماخوس، ص‏118.

32. فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه يونان و روم، ص‏453455.

33. ژان پرادل، همان، ص‏2325.

34.

35. Ibid, P,774.

36. مارك آنسل، دفاع اجتماعى، ترجمه محمد آشورى و على حسين نجفى ابرندآبادى، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1370، ص‏105.

37. همان، ص‏106.

38. رضا مظلومان، جرم‏شناسى، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1353، ص‏133.

39. B. Wootton, Crime and the criminal law,(stevens,London,1963).

40. ر.ك: عبدالحسين على‏آبادى، حقوق جنايى، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، بى‏تا، ج‏1، ص‏9.

41. افلاطون، رساله اتيفرون، دوره آثار، ترجمه محمد حسن لطفى و رضا كاويانى، تهران، انتشارات خوارزمى، چاپ دوم، 1366، ج‏1، ص‏250-243.

42. اسراء، آيه‏35.

43. ملك، آيه‏10.

44. فيض الاسلام، نهج‏البلاغه، بى‏تا، بى‏نا، خطبه اول، ص‏33.

45. همان، نامه‏31، ص‏919.

46. ر.ك: علامه حلى (حسن بن يوسف بن على بن مطهر)، شرح تجريد، مشهد، كتابفروشى جعفرى، بى‏تا، ص‏185 به بعد; ابوحامد محمد غزالى، المستصفى من علم الاصول، مصر، بولاق، المطبعة الاميرية، 1324ق.، ص‏261-260; ابواسحاق شاطبى، الموافقات، بيروت، دارالترجمه، بى‏تا، ج‏2، ص‏76.

47. بقره، آيه 179.

48. اسراء، آيه 39.

49. علامه محمد حسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1973، ج‏13، ص‏97.

50. ر.ك: مائده، آيه 16; اعراف، آيه‏28; شورى، آيه‏17 و رحمن، آيات 78.

51. شيخ صدوق، علل الشرايع، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1408ق.، ج‏2، ص‏253، 262، 263، 266.

52. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفا، 1403ق.، ج‏6، ص‏93106.

53. در اين باره بنگريد به: نامه فرهنگ، 1372، شماره 10و11، ميزگرد «عدالت و آزادى‏».

54. در اين باره، تلاشهاى فيلسوفانى همچون ابو اسحاق كندى (250-185ق.) معروف به فيلسوف عرب، ابو نصر فارابى (339-259ق.) معروف به معلم ثانى، ابوعلى سينا (428-370ق.) و ابن رشد اندلسى (595-520ق.)، جالب توجه است. در اين ميان، معلم ثانى بيشتر از همه سهم دارد; وى با تلخيص كتابهاى افلاطون و ارسطو، مجال انديشه‏گرى را براى فيلسوفان پس از خود فراهم آورد، در عين اينكه با نظريه‏پردازى راجع به «نيك شهر اسلامى‏» آن را بر پايه عدالت كه به نظر او بالاترين فضايل است، قرار داد. اما برخلاف افلاطون و ارسطو، حكمران نيك شهر اسلامى، را فيلسوف نمى‏داند بلكه پيامبر يا امام عادل را در راس حاكميت‏سياسى جاى مى‏دهد. ر.ك: رضا داورى، فلسفه فارابى، تهران، مركز مطالعات هماهنگى فرهنگى، 1354، ص‏112 به بعد;....

55. استاد مرتضى مطهرى، عدل الهى، مجموعه آثار، ج‏1، ص‏59.

56. علامه محمد حسين طباطبايى، فيلسوف و مفسر شيعى، نخستين كسى است كه در فلسفه اسلامى به تفكيك بين حقايق و اعتباريات پى برد و تمايز علوم حقيقى و پندارى از ابتكارات ايشان است. علامه در مقاله ششم كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم‏» بخوبى بين آنچه «هست‏» و آنچه «بايد» باشد، تمايز مى‏نهد. و اشتباهاتى را كه با خلط اين دو معرفت‏براى گذشتگان حاصل آمده، آشكار مى‏سازد. ر.ك: مرتضى مطهرى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، مجموعه آثار، ج‏2، ص‏368; در بين فلاسفه غرب، ديويد هيوم نخستين كسى است كه به اين تفكيك رسيده است. ر.ك: آر. اف. اتكينسون، درآمدى به فلسفه اخلاق، ترجمه سهراب علوى‏نيا، تهران، مركز ترجمه و نشر كتاب، 1370، ص‏107.

57. پرويز صانعى، حقوق و اجتماع، تهران، كتابخانه گنج دانش، چاپ چهارم، 1371، ص‏335.

58. ديويد هيوم (D. Hume) با انتشار رساله‏اى بين سالهاى 1740-1739 تحت عنوان «جستارى درباره طبيعت‏بشر» در بخش اول از فصل اول اين كتاب، توضيح مى‏دهد كه چرا از عقل و منطق نمى‏توان انتظار داشت كه قضيه‏اى ارزشى را به اثبات برساند يا ابطال كند. از نظر او، استنتاج انديشه‏هاى پندارى از انديشه‏هاى حقيقى ممكن نست; در اين باره، جى. اى. مور (G.E. Moor) با او هم‏عقيده است; او در كتاب مبانى اخلاق كه در سال 1903 منتشر ساخت، به تحليل مفهوم خوب و بد مى‏پردازد.

59. محمد تقى مصباح، همان، ص‏232.

60. براتراند راسل، در كتاب philosophical Essays در مقاله اول بر پايه نوشته «مور»، به بحث از خوب و بد و تفكيك آن دو از شناختهاى حقيقى مى‏پردازد: ر.ك: برتراند راسل، جستارهاى فلسفى، ترجمه مير شمس‏الدين اديب سلطانى، تهران، انتشارات اميركبير، 1363، ص‏54.

61. ر.ك: مرتضى مطهرى، نقدى بر ماركسيزم، مجموعه آثار، ج‏13، ص‏725 به بعد.

62. ار. اف، اتكينسون، همان، ص‏143.

63. برتراند راسل، همان، ص‏65.

64. سعيد حكمت، روان‏پزشكى كيفرى، تهران، انتشارات گوتنبرگ، 1370، ص‏113115.

65. John, Cottingham, philosophy of punishment,P.778 f.

66. ر.ك: عبدالحسين على‏آبادى، حقوق جنايى، ص‏4.

67. درباره ارزشهاى ثابت و ارتباط آنها با نيازهاى دايمى انسان، بنگريد به: پرويز صانعى، حقوق و اجتماع، ص‏325 به بعد.

68.

69. رضا مظلومان، جرم‏شناسى، ص‏133.

70. امام خمينى، تحرير الوسيله، قم، انتشارات اسماعيليان، بى‏تا، ج‏2، مساله‏16، ص‏417; مساله‏3، ص‏432; مساله‏4، ص‏440; مساله‏7، ص‏444.

71. در اين باره بنگريد: محمد مجتهد شبسترى، «رابطه دين و عقل‏»، كيهان فرهنگى، آبان 1366.

72. ر.ك: مواد 22 الى 24، 25 الى 37، 38 الى 44 ق.م.ا.

73. مثلا درباره زنا به مواد 72 الى 81، لواط به مواد 125 و 126، در ساحقه به مواد 132 و 133، در شرب الخمر به مواد 181 و 182 و در مورد سرقت‏به بند 5 ماده 200 ق. م.ا. رجوع كنيد.

74. Lippman, Metthew,Ibid, P.84.

75. مائده، آيه‏37.

76. ابوالحسن شعرانى، نشر طوبى، ج‏2، ص‏501.

77. آخوند خراسانى، كفاية‏الاصول، ص‏309.

78. بقره، آيه 178.