مجلات >نقدونظر > شماره10

مبناى عدالت در نظريه جان رالز

حسين توسلى

همگان بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه داد و ستدها و روابط آحاد يك جامعه و قوانين و سياستهاى اجتماعى جارى در آن بايد عادلانه باشد. الزامات اجتماعى هم، از هر نوع كه باشد، تنها در صورت انطباق با اصل عدالت، مشروعيت دارد و بايد براساس آن تدوين و اجرا گردد. گذشته از رفتار فردى در برخورد با ديگران، كه در بحث عدالت موضوعيت دارد، نهادها و ترتيبات اجتماعى به خاطر نقش تعيين‏كننده‏اى كه در توزيع حقوق و فرصتها و بهره‏منديها دارند به مراتب هميت‏بيشترى پيدا مى‏كنند. جان رالز استاد فلسفه دانشگاه هاروارد، بخوبى اين مطلب را مورد توجه قرار داده است و در ابتداى كتاب نظريه عدالت مى‏گويد: «از نظر ما موضوع اصلى عدالت، ساختار اساسى جامعه، يا بطور دقيق‏تر شيوه‏اى است كه نهادهاى مهم اجتماعى، حقوق و وظايف اساسى را توزيع نموده و چگونگى تقسيم مزاياى حاصل از همكارى اجتماعى را تعيين مى‏كنند». (1)

همان گونه كه از عبارت فوق برمى‏آيد، او بيشتر جنبه توزيعى عدالت را در نظر دارد، چنانكه مى‏گويد: «يك برداشت از عدالت اجتماعى در وهله اول به منزله ضابطه‏اى تدارك ديده مى‏شود كه بناست‏به موجب آن جنبه‏هاى توزيعى ساختار اساسى جامعه، ارزيابى شود.» و در ادامه گوشزد مى‏كند كه محور بودن نهادهاى اجتماعى در تعريف او از عدالت، منافاتى با معناى سنتى عدالت كه در آن رفتار شخصى و استحقاقهاى فردى محور قرار مى‏گيرد، ندارد. زيرا اين استحقاقها معمولا از نهادهاى اجتماعى و انتظارهاى مشروعى كه از آن برمى‏خيزد، نشات مى‏گيرد. (2)

اين كه آيا الگوى توزيعى، براى توجيه همه ابعاد عدالت اجتماعى وافى است‏يا خير، سؤالى است كه در مقام تبيين مفهوم عدالت و تعريف آن بايد بررسى شود، ولى در حال حاضر اين جنبه از نظريه رالز مورد توجه ما نيست، بلكه در اين مقاله مى‏كوشيم مبناى عدالت را از ديدگاه وى مورد مطالعه قرار دهيم. اما قبل از آن بايد مقصود خود را از واژه عدالت روشن كنيم. اجمالا مى‏توانيم بگوييم: هرگاه رفتارى (به معناى اعم كلمه) از ما سر زند كه بنحوى با ديگران برخورد پيدا مى‏كند، در اينكه آيا شئون لازم‏الرعايه آنان رعايت‏شده است‏يا نه، ملاحظاتى هست كه تحت عنوان عدالت از آنها ياد مى‏كنيم. مثلا اينكه آيا حقوق ديگران مراعات شده است، آيا در توزيع خيرات و مضرات، تبعيض ناروا روا داشته نشده، آيا در قضاوت بيطرفى و انصاف رعايت‏شده، در تنظيم سياستهاى اقتصادى آيا خطر تمركز ثروت و تشديد فاصله‏هاى فاحش طبقاتى مورد نظر قرار گرفته، و همينطور در وضع قانون و اعمال حاكميت‏سياسى و ابعاد ديگر نظام اجتماعى آيا اين قبيل ملاحظات مد نظر بوده است‏يا خير. عدالت، محك مشروعيت روابط اجتماعى و اصول حاكم بر آن و مهمترين ضابطه مطلوبيت نظامهاى اجتماعى است. البته بيشتر نظريه‏پردازان غربى هنگام بحث در اين باره، چگونگى توزيع قدرت و ثروت و پراكندگى منافع و مضار حيات اجتماعى را مورد توجه قرار داده‏اند.

در پاسخ به اين سؤال كه عدالت چيست، هرچند نقاط قابل تامل بسيارى وجود دارد و نظرهاى متفاوتى عرضه شده است، مباحثات در اين مقام خيلى جدى و تعيين‏كننده نيست. زيرا تقريبا همه نظريات حول محور همان برداشت ارتكازى از عدالت دور مى‏زند كه قبلا به آن اشاره كرديم. اما در مقام تطبيق عدالت، يعنى اين كه ببينيم حقوق و شايستگى‏هاى لازم‏الرعايه كدامند، نابرابريهاى ناروا كه بايد تعديل شوند چه مواردى را شامل مى‏شوند، استاندارد وضعيت متوازن اجتماعى چيست، قلمرو مجاز دخالت در شئون و آزاديهاى فردى براى انجام اصلاحات عدالت‏خواهانه تا كجاست و...، معمولا اختلاف‏نظرهاى جدى وجود دارد.

در اين ميان ما با يك رشته سؤالهاى ريشه‏اى و اساسى مواجه خواهيم بود، مبنى بر اين كه آنچه در تنظيم روابط اجتماعى، عادلانه به حساب مى‏آوريم، چگونه توجيه‏پذير است؟ اعتبار و الزام‏آور بودن آن با استناد به چه منبعى قابل دفاع است؟ داور نهايى كه مى‏تواند درستى يا نادرستى قضاوت ما را در اين زمينه تعيين كند چه كسى است؟ آيا شريعت الهى است‏يا شهود عقلانى يا الهام وجدانى يا يك احساس باطنى ديگر؟ آيا عرف جارى و بنائات عقلائى است‏يا قانون موضوعه رسمى يا...؟ آيا اساسا برداشت ما از عدالت‏به طريق معقول و روشمند، توجيه‏پذير يا قابل احتجاج است؟ آيا عدالت‏حقيقت نفس‏الامريه‏اى است وراى عرف و شرع و قرارداد يا ميل و شهود باطنى، يا اين كه تابعى است از اين امور؟

آنچه تحت عنوان مبناى عدالت در جستجوى آن هستيم، پاسخى است كه به اين سؤالها داده مى‏شود. در اينجا مى‏خواهيم مبناى حقانيت و توجيه‏پذيرى ساختار عادلانه جامعه را در نظر جان رالز، از مشهورترين نظريه‏پردازان معاصر درباره عدالت، بررسى كنيم. كتاب نظريه عدالت او از مهمترين آثار منتشر شده در اين باره است كه ظرف بيست‏واندى سال كه از نشر آن مى‏گذرد، به زبانهاى مختلف ترجمه شده و در محافل متعددى مورد اعتنا و توجه قرار گرفته است و البته مانند همه نظريه‏هاى قابل اعتناى ديگر، منتقدان جدى هم داشته است.

سنت ليبرالى

در تفكر سياسى جديد غرب كه عمدتا سنت ليبرالى بر آن حاكم است، در مقام توجيه و تبيين ارزشها و آرمانهاى اجتماعى دو گرايش فلسفه اخلاقى مهم بخوبى از هم قابل تشخيص است كه يكى صبغه غايت‏گرايانه (3) دارد و ديگرى صبغه وظيفه‏گرايانه. (4) يعنى مكتب اصالت فايده (5) جرمى بنتام و جان استوارت ميل و مكتب اصالت وظيفه ايمانوئل كانت. از نظر فايده گرايان، انسانها همواره درصددند تا لذت خويش را به حداكثر و رنج‏خود را به حداقل برسانند و از نظر اخلاقى، آن كارى صحيح است كه در مجموع خوشى و بهزيستى افراد را به حداكثر برساند و رنج آنها را به حداقل. از جهت فردى، عدالت‏به عنوان مهارى براى كنترل لذت‏گرايى و زياده‏طلبى شخص در برخورد با ديگران ايفاى نقش مى‏كند و از جهت اجتماعى معمولا شعارهاى عدالت‏خواهانه براى اصلاح نظام توزيع خيرات و مضرات اجتماعى و تعديل نابرابريها مد نظر قرار مى‏گيرد كه اين امر على‏القاعده وزنه سرعت‏گيرى براى انبوه‏سازى هرچه بيشتر مجموع خوشى و سودمندى است و در مقابل اصل سودمندى (6) قرار مى‏گيرد. لذا تبيين فايده‏گرايان از عدالت، حالت دفاعى به خود گرفته است و آنها تلاش زيادى كرده‏اند تا بنحوى با جرح و تعديل مبانى فايده‏گرايى كلاسيك ملاحظات عدالت‏خواهانه را توجيه كنند. (7)

سؤال مهمى كه اين مكتب با آن مواجه است اين است كه آيا ارزشهايى مثل عدالت و آزادى تنها در صورتى كه به بهزيستى و خوشبختى بيشتر عمومى منجر شود به عنوان وسيله‏اى در خدمت اين هدف قابل قبول است؟ اگر فرض كنيم در مقطعى از زمان، اجراى اين آرمانها به بهزيستى عمومى بيشتر منجر نشود و راههاى ديگرى كه ناقض اين ارزشها هستند، براى نيل به آن هدف مؤثرتر باشند آيا اينها كنار گذاشته مى‏شود؟ مساله ديگر اين است كه چگونه تشخيص بدهيم كه خير و خوشى بيشتر كدام است؟ چه اميال و نيازهايى معقول و قابل اعتنا به حساب مى‏آيد؟ آيا ميلها و نيازهاى محسوس ملاك قرار مى‏گيرد يا آنچه نياز واقعى و شايسته قلمداد مى‏شود؟ پاسخ فايده‏گرايان اين است كه ميلها و نفرتهاى محسوس معتبر است و خود افراد بهترين قاضى هستند براى تشخيص اين كه چه چيزى مايه لذت و يا رنج و الم آنهاست. ارزش، آن چيزى است كه مردم عملا به آن تمايل دارند، نه آن چيزى كه ما فكر مى‏كنيم شايسته پذيرش است. به گفته ميل: «تنها دليلى كه مى‏توان براى اين كه چه چيزى خواستنى است آورد، اين است كه مردم عملا آن را مى‏خواهند.» يا به گفته بنتام: «هيچ كس به خوبى خود شما نمى‏داند چه چيزى به نفع شماست‏» (8)

اين نكته، دلواپسى ليبرالها از پدرسالارى را برطرف مى‏كند. اما اين سؤال همچنان باقى است كه آيا انگيزه‏هاى فردى اشخاص خودگرا و لذت‏جوى جامعه بطور خودبخود (يا به اعجاز دست نامرئى اسميت) به افزايش بهزيستى جمعى منجر مى‏شود، يا اهرمهاى هدايت‏كننده و نيز محدودكننده‏اى مثل حكومت، قانون و ديگر نهادها ضرورت دارد؟ در اين صورت جهت‏گيرى ارزشى ترجيحات پذيرفته شده در اين نهادها براى تعيين آنچه خوشبختى و خير بيشتر قلمداد مى‏شود برچه اساسى تشخيص داده مى‏شود و چگونه قابل توجيه است؟

از نظر كانت ارزش اخلاقى عمل به اثر و نتيجه آن بستگى ندارد بلكه به در نظر داشتن آيين رفتارى و وظيفه‏مندى ما در انجام آن عمل بستگى دارد. دستورالعملى كه حقانيت و درستى رويه مورد انتخاب ما را معلوم مى‏دارد قاعده امر مطلق است: «تنها بر پايه آن آيينى رفتار كن كه در عين حال بخواهى [كه آن آيين] قانونى عام باشد». (9)

مساله مهم ديگر از نظر كانت اين است كه انسان و بطور كلى هر ذات خردمند به منزله غايتى مستقل است، نه صرفا وسيله‏اى براى اهداف ديگران كه بتوان آن را خودسرانه به كار گرفت. جامعه انسانها مجموعه‏اى است از اين غايات (مملكت غايات). (10) او با دفاع ابزارانگارانه از حقوق و آزاديهاى فردى موافق نيست. معتقد است انسانها هر يك افرادى خود آيين هستند و فقط تابع قوانينى هستند كه خود واضع آنند. ساختار جامعه بايد طورى باشد كه حق اين خودسامانى (11) به بهترين وجه براى افراد تضمين شود.

جان رالز ضمن وارد آوردن انتقادهاى جدى بر اخلاق فايده‏گرايانه بنتام و ميل، سعى دارد جنبه اجتماعى اخلاق وظيفه‏گرايانه كانت را از نو زنده كند. (12) و نظريه بديلى به جاى نگرش فايده‏گرايانه كه مدتها بر سنت ليبرالى حاكم بوده عرضه كند. كتاب پر نفوذ او تا حد زيادى در ترويج اين ايده مؤثر واقع شده است.

او حقوق را تابع ملاحظات فايده‏گرايانه نمى‏داند و معتقد است كه رفاه عمومى نمى‏تواند حقوق اساسى فرد را تحت‏الشعاع قرار دهد. «براساس عدالت هر فردى داراى حريمى است كه حتى رفاه عمومى جامعه نمى‏تواند آن را نقض كند.» (13) او بدون اينكه هيچ مفهوم خاصى را از قبل براى «خير» برگزيند يا غايت‏بخصوصى را متعين بداند، معتقد است كه بايد زمينه‏اى را فراهم كرد تا افراد بتوانند همان طور كه خود مى‏پسندند با هر تصورى كه از خوبى دارند غايات خويش را به پيش ببرند و قابليتهايشان را به فعليت‏برسانند. البته بايد چارچوبى ايجاد شود كه رويه عملى هركس با آزادى ديگران منافات نداشته باشد.

رالز در نقد فايده‏گرايى كلاسيك مى‏گويد: ...ويژگى تكان‏دهنده ديدگاه مكتب فايده‏گرايى در مورد عدالت آن است كه براى اين مكتب اهميتى ندارد مگر به صورت غير مستقيم كه اين مجموعه رضامندى چگونه ميان افراد توزيع گردد... توزيع درست در هر يك از موارد آن توزيعى است كه بيشترين رضايت را در پى داشته باشد... اما بعضى احكام عدالت‏خواهانه عقل سليم و خاصه احكامى كه به حفظ حقوق و آزاديها مربوط مى‏شوند يا دعواى بحقى را مطرح مى‏سازند با نظر فوق در تضاد قرار مى‏گيرند. از ديد فايده‏گرايانه تبيين و توجيه اين احكام و خصلت‏بظاهر سختگيرانه‏شان حاكى از آن است كه بنا به تجربه، رعايت اكيد آنها ضرورت دارد و اگر ناست‏حداكثر كاميابى حاصل شود جز در اوضاع و احوال اضطرارى ناديده گرفتنشان صلاح نيست. با وجود اين، احكام عدالت‏خواهانه نيز مانند هر حكم ديگرى از اين هدف ناشى مى‏شوند كه در كاميابيها بايد حداكثر موازنه رعايت‏شود. پس اصولا هيچ دليلى وجود ندارد كه سود زيادتر يك طرف زيان بيشتر طرف يا طرفهاى ديگر را جبران نكند و مهمتر از آن اين كه تجاوز به آزادى عده‏اى معدود به دليل خير بزرگترى كه براى عده كثيرى از افراد در پى دارد صحيح نباشد... طبيعى‏ترين شيوه فايده‏گرايى آن است كه اصل انتخاب عقلانى (14) فرد را در مورد جامعه هم اعمال كنيم. وقتى چنين كنيم جايگاه ناظر بى‏طرف و تاكيد بر همدلى در تاريخ تفكر فايده‏گرايانه بسهولت قابل فهم خواهد بود... اين ناظر بى‏طرف كه از موهبت تواناييهاى مطلوب همدلى و تخيل برخوردار است همان فرد عاقل و كاملى است كه آرزوهاى ديگران را همچون خواسته‏هاى خود تلقى مى‏كند. در اين رهگذر او به برآورد شدت و ضعف اين آرزوها مى‏پردازد و براى هر يك وزنى را در نظام آرزوها تعيين مى‏كند كه درخور آن است و آن گاه اين قانونگذار آرمانى مى‏كوشد با منطبق كردن و دمساز نمودن قواعد و قوانين نظام اجتماعى در راه ارضا و كاميابى هرچه بيشتر آنها گام بردارد... در اينجا تصميم درست اساسا به مساله كارايى و مديريت‏بستگى پيدا مى‏كند... مكتب فايده‏گرايى، تفاوت بين افراد را چندان جدى نمى‏گيرد. (15)

به زعم فايده‏گرايان اعتبار اصول مربوط به حق و عدالت‏بالعرض است و دنبال كردن آنها بدان جهت كه خير و مصلحت اجتماعى دارد، ارزشمند است و در موارد استثنايى تجاوز به آنها قابل قبول است. اما در نظر رالز حق بر خير مقدم است. او نه تنها حق فردى را بر خير عمومى مقدم مى‏داند بلكه مانند كانت‏خود انتخاب‏كننده فرد را نسبت‏به اهداف و غايات شخصى‏اش نيز مقدم مى‏شمرد.

فايده‏گرايان براى جامعه، هويت واحدى قايل شده‏اند و اين اصل كه فرد در بالا بردن ميزان كاميابيهاى خويش كار خردمندانه‏اى مى‏كند (اصل انتخاب عقلانى)، به سطح جامعه توسعه داده‏اند. لذا گفته‏اند جامعه در حداكثرسازى موازنه خالص كاميابيهاى اعضا اقدامى بحق صورت مى‏دهد. ولى در نظر رالز جامعه چيزى جز سازمانى براى منافع متقابل (16) نيست و اصول انتخاب اجتماعى تابع توافق اوليه‏اى است كه ميان اشخاص متمايز و داراى اهداف مجزا برقرار شده است. به عقيده او تنوع و استقلال افراد خيلى مهم است لذا ادغام فرد و منافع و خواسته‏هاى او در يك كل روا نيست.

بعلاوه در نظر او در سطح جامعه راه معقولى براى ترجيح يك داورى ارزشى خاص نسبت‏به عقايد و برداشتهاى ديگر وجود ندارد. تشخيص درستى اخلاقى و خوبى امور، امرى كاملا خودسرانه و فردى است. به همين جهت او تفسير عدالت‏به توزيع خيرات براساس شايستگى اخلاقى افراد و توجيه استحقاق اشخاص براساس شايستگى يا فضيلت را مردود مى‏شمارد. به نظر او اساس استحقاق افراد بر انتظارات مشروع استوار است. هر يك از افراد منابع مستقل و خودآيينى از ادعاها و انتظارات هستند كه ارزش و اعتبار يكسانى دارند. يك ساختار عادلانه در جامعه صرفا ارضاى اين انتظارات را با رعايت‏برابرى، ساماندهى و تنظيم مى‏كند و با شايستگى اخلاقى افراد و اهداف آنان كارى ندارد. مساله فضيلت اخلاقى يك تمايل فردى است و معيار مشروعيت آن از نظر اجتماعى تنها اين است كه در چارچوب اصول هماهنگ‏كننده عدالت پيگيرى شود و مانع آزادى عمل ديگران نباشد. بنابراين در نظر رالز خير و فضيلت، تابع حق و عدالت است نه اينكه تشخيص حق و عدالت، تابع اتخاذ موضع قبلى و توافق در زمينه مبانى و غايات اخلاقى مربوط باشد. يك تفاوت عمده ميان حق و خير در نظر او همين است كه لازم نيست افراد در مورد خير توافق داشته باشند، هركس آزاد است آن طور كه مى‏پسندد زندگى‏اش را طرح‏ريزى كند. بخلاف حق كه بايد اصول آن در وضعيت اوليه مورد توافق قرار گيرد تا در جامعه، ادعاهاى متعارض تحت نظم درآيد. (17)

عمده‏ترين اشكال رالز به فايده‏گرايى اين است كه اين نگرش «تمايز بين اشخاص‏» را به اندازه كافى جدى نمى‏گيرد و خواستهاى همه افراد را در نظام واحدى ادغام مى‏كند و به فرو بردن فرد در جامعه به عنوان يك كل گرايش دارد. (18) يعنى ايده تقدم حق بر خير نزد رالز نسبت‏به عنصر فرديت كه ستون خيمه ليبراليسم است، از ايده فايده‏گرايى وفادارتر است.

نظريه رالز

چنانكه قبلا اشاره كرديم رالز تفسير عدالت‏به «بيشترين موازنه خالص ارضاى نيازها» را قانع‏كننده نمى‏ديد. بنابراين تلاش كرد با احياى تفكر كانتى طريقه جديدى را در مقابل ايده فايده‏گرايانه براى تبيين عدالت ارائه كند بنحوى كه آزادى برابر افراد و خودآيينى آنان و اصل تقدم حق بر خير محفوظ بماند. او درباره اهميت عدالت كه محور انديشه اش را تشكيل داده است مى‏گويد: «عدالت فضيلت اولاى نهادهاى اجتماعى است. همان طور كه حقيقت‏براى نظامهاى فكرى چنين است. يك نظريه هرقدر هم آراسته و مقتصدانه باشد اگر خلاف حقيقت است‏بايد طرد يا ترميم شود. همين طور قوانين و نهادها نيز هر قدر هم كارامد و خوب ترتيب يافته باشند اگر غير عادلانه‏اند بايستى ملغى يا اصلاح گردند.» (19)

جامعه، سازمانى است كه افراد داراى اميال و عقايد گوناگون براى تحصيل منافع متقابل آن را تاسيس كرده‏اند لذا قبل از هر چيز آنچه اهميت دارد اين است كه چارچوبى براى تنظيم روابط درون اين سازمان تعيين گردد. فرصتها و حقوق اوليه يا به تعبير رالز كالاهاى اوليه، (20) بطور مساوى ميان افراد تقسيم شود و طرحى براى توزيع صحيح هزينه‏هاى اين همكارى و نيز منافع حاصل از آن پيش‏بينى و مورد توافق قرار گيرد. اصول عدالت اين چارچوب را مشخص مى‏كند. اهداف فردى يا مقاصد مشترك جمعى در مرحله بعد در قالب اين چارچوب قابل تحصيل است.

كثرت‏گرايى (21)

مساله تقدم «خود» فردى يا تقدم حق بر خيرات و غايات اجتماعى نزد رالز هم جنبه هستى‏شناسانه دارد و هم جنبه معرفت‏شناسانه. از جهت هستى‏شناختى، رالز مانند ديگر ليبرالها واقعيت و هويت فرد را مقدم بر جامعه و نهادهاى آن تلقى مى‏كند و هويتهاى اجتماعى را قابل تحويل به هويتهاى فردى مى‏داند و همان طور كه گفتيم تشكل مدنى و سياسى جامعه را به مثابه سازمانى كه اعضا با مشاركت‏يكديگر طراحى و تاسيس كرده‏اند قلمداد مى‏كند. اين همان برداشت قراردادگرايانه است كه ميزان انطباق آن با طبيعت انسان و واقعيت جوامع بايد در جاى خودش بررسى شود.

نكته‏اى كه در اينجا مى‏خواهيم بر آن تكيه كنيم پشتوانه معرفت‏شناسانه عقيده رالز در اين باره كه منشا تاكيدهاى مكرر او بر تمايز ميان انسانها و اصل تنوع و تكثر و تقدم خود فردى بر هر گونه تصورى از مطلوبيت اجتماعى و خير جمعى مى‏باشد. او معتقد است كه برداشت ما از خوبيها و آرمانها و شيوه معقول زندگى، يك رداشت‏خودسرانه فردى است.ارزشهاى اخلاقى حقيقتى وراى ميل و انتخاب ما انسانها ندارند و چنين نيست كه راهى عقلانى و روشمند براى شناخت‏حق از باطل وجود داشته باشد، به نحوى كه قابل احتجاج با ديگران باشد پى‏ريزى يك اساس متافيزيكى و فلسفى براى نظريه‏اى در باب عدالت و ديگر ارزشهاى اخلاقى ميسر نيست. (22) لذا پسند و انتخاب هيچ كس بر پسند ديگرى ترجيح ندارد و قابل تحميل نيست. نقش صحيح نهادهاى اجتماعى تنها اين است كه چارچوب بى‏طرفانه‏اى را فراهم كنند تا افراد خودشان آرمانها و اهداف خويش را هر طور كه مايلند به پيش ببرند. تنها قيدى كه وجود دارد اين است كه با آزادى عمل ديگران منافات نداشته باشد و اين هم به مقتضاى ضرورت حيات جمعى است.

رالز سعى مى‏كند تا حق و عدالت را به شيوه‏اى تبيين كند كه مسبوق به هيچ مفهومى از خير نباشد و نسبت‏به غايات و آرمانها و مبانى اخلاقى بديل كاملا بى‏طرف بماند. بنابراين چنان كه قبلا اشاره كرديم استحقاق مبتنى بر شايستگى اخلاقى را نمى‏پذيرد. چون مستلزم قضاوت قبلى درباره فضيلت است اصول عدالت و هرگونه ضوابط اجتماعى تنها براساس توافق قبلى افراد توجيه‏پذير است و روند توافق هم بر اساس انتظارات و ادعاهاى اوليه داراى ارزش مساوى شكل مى‏گيرد.

سازندگرايى كانتى (23)

كانت‏باب معرفت ارزشها و حقايق نفس‏الامريه را مسدود مى‏دانست و انسان را ناگزير مى‏ديد كه خود الگوى حيات طيبه را تدارك ببيند. به نظر او اخلاق بر اراده و خواست انسان مبتنى است نه حقايق ذاتى بيرون از وجود او. يعنى اخلاق جنبه شناختارى (24) ندارد از آنجا كه در نظر او هر آنچه از راه تجربه به دست نمى‏آيد، حاصل فعاليت و سازندگى ذهن انسان است قواعد اخلاقى هم چنين وضعيتى پيدا خواهد كرد.

رالز روش خود را سازندگرايى كانتى نام مى‏گذارد. (25) اشخاص، هريك عامل اخلاقى مستقلى هستند كه برداشتى از خوبى دارند و در شرايط آزادى و برابرى، اصول همكارى اجتماعى را با توافق هم تعيين مى‏كنند. هيچ ارزش و حقيقتى مقدم بر توافق آنها وجود ندارد. اين گونه نيست كه اگر مرجعى در موضع بى‏طرفانه باشد و بينشى خالى از انحراف و غرض‏ورزى داشته باشد حق را تشخيص بدهد. هر عقيده‏اى مطرح است، شخصى و خودسرانه است. تنها چيزى كه بر آن تكيه مى‏شود، رويه عملى مناسب براى گفتگو و توافق است. اصول عدالت را خود طرفهاى مشاركت‏كننده ايجاد و توليد مى‏كنند. (26) روند گفتگو براى تصميم‏گيرى مشترك بر سر وضع و تعيين اصول عدالت است نه مشاركت و هميارى در كشف و ادراك حقيقتى كه ارزش ذاتى دارد و بايد به آن عمل شود. لذا شرايط پيش‏بينى شده براى روند گفتگو، شرايط مناسب براى توافق و قرارداد است نه آنچه براى دريافت‏حقايق مطلق لازم است.

قراردادگرايى

رالز ايده اصلى خود را چنين بازگو مى‏كند: «هدف من ارائه برداشتى از عدالت است كه تئورى آشناى قرارداد اجتماعى را، كه لاك و روسو و كانت در اظهاراتشان به آن پرداخته‏اند، تعميم مى‏دهد و به سطح بالاترى از انتزاع مى‏برد... بدين ترتيب بناست اين گونه بينگاريم كه افراد درگير همكارى اجتماعى، در يك اقدام مشترك با هم اصولى را انتخاب مى‏كنند كه قرار است‏حقوق و وظايف اساسى را مقرر و تقسيم منافع اجتماعى را معين كند... همان طور كه هر شخصى بايد با واكنش عاقلانه تعيين كند كه چه چيزى خير او يعنى نظام اهدافى كه پيگيرى آنها براى او عاقلانه است را تشكيل مى‏دهد، يك گروه از افراد هم بايد يك بار براى هميشه معلوم بدارند كه چه چيزى بناست در ميان آنها عادلانه و ناعادلانه به حساب بيايد.» (27)

الگوى قرارداد اجتماعى، ديدگاهى فردگرايانه دارد و جامعه را شكلى از مشاركت مى‏بيند كه هدفش تاسيس منافع اعضا است و بخوبى با عقيده به خودآيينى ذاتى افراد مطابقت دارد و تعدد و تنوع نظرها را مى‏پذيرد. «اصول عدالت‏با ادعاهاى متضاد بر سر مزايايى كه از طريق همكارى اجتماعى به دست مى‏آيند، سر و كار دارند و براى روابط ميان اشخاص يا گروهها به مورد اجرا گذاشته مى‏شوند. واژه قرارداد به اين تكثر اشاره دارد. همين طور اين شرط را كه تقسيم صحيح مزايا بايد بر طبق اصول مورد توافق همه طرفها باشد.» (28) همچنين اين اصل مورد توجه ليبرالها كه قاعده اوليه، آزادى افراد است و هرگونه محدوديتى براى آنان محتاج دليل و توجيه است، بروشنى با اين الگو قابل بيان است.

الگوى قرارداد نزد بنيانگذاران آن علاوه بر اين كه در مقام تبيين شكل‏گيرى هويت‏سياسى جامعه به كار گرفته مى‏شد، درصدد ايجاد مبنايى براى توجيه شروعيت‏حاكميت‏سياسى بود، و بر اين نكته اشعار داشت كه هيچ گونه بنياد طبيعى يا وضعى پيشين و مرجعيت‏خاصى در اين باره مورد قبول نيست. تنها چيزى كه به اكميت‏سياسى مشروعيت مى‏بخشد، توافق خود افراد مشاركت‏كننده در تاسيس اين جامعه است.

رالز الگوى قرارداد را از مقام تبيين تشكل سياسى جامعه يا مشروعيت آن، به سطح بالاترى از انتزاع يعنى مقام تبيين اصل عدالت كه معيار حقانيت و درستى ترتيبات و نهادها و مناسبات اجتماعى است توسعه مى‏دهد. يعنى آيين‏نامه‏اى كه حقوق و امتيازات و تعهدات و الزامات و فرصتها و آزاديها يا محدوديتهاى هر فردى را مشخص مى‏كند و معيار مشروعيت داوريها و انتخابها است.

وضعيت اوليه

الگوى سنتى قرارداد، وضعيت اوليه (30) را در نظر مى‏گيرد. شرايط افراد در اين موقعيت كمال اهميت را دارد. به اعتقاد او در اين موقعيت اگر آزادى و برابرى و امكان چانه‏زنى مساوى و انتخاب آگاهانه و غير اجبارى برقرار باشد، هر آنچه افراد بر سر آن توافق كردند عادلانه تلقى مى‏شود. اگر روند توافق، منصفانه باشد، خود بخود، نتيجه حاصله عادلانه خواهد بود. زيرا چيزى بدون خواست‏خود فرد بر او تحميل نمى‏شود. آنچه مهم است منصفانه بودن روند توافق است.

رالز نظريه‏اش را تنها يك روش عملى براى تبيين روند صحيح توافق قلمداد مى‏كند. چنان كه از آن به عنوان عدالت رويه‏اى محض (31) تعبير مى‏كند. لذا در تعريف مفهوم كلى عدالت صرفا يك رشته ضوابط صورى مربوط به روند توافق را مدنظر قرار مى‏دهد و تصورات خاص محتوايى و ناظر به جنبه‏هاى تطبيقى عدالت را دايرمدار توافق افراد مى‏داند و اين دو را از هم تفكيك مى‏كند. «من مفهوم عدالت‏به معناى تعادل صحيح ميان ادعاهاى رقيب را از تصور عدالت‏به مثابه مجموعه‏اى از اصول مربوط براى تشخيص ملاحظات متناسبى كه اين تعادل را تعيين مى‏كند، مجزا كرده‏ام.» (32)

او هر گونه داورى قطعى پيشين مقدم بر قرارداد را رد مى‏كند و برداشتهاى مختلف در اين زمينه را يك امر شخصى و خودسرانه و داراى اعتبار مساوى با برداشت رقيب و غير قابل تحميل به ديگران مى‏داند. از نظر اجتماعى تنها اصولى مشروعيت دارد كه طرفهاى سهيم، قبلا بر سر آن توافق كرده باشند. هيچ معيار قبلى‏اى وجود ندارد كه بتوان با آن نتايج گفتگو در وضعيت اوليه را ارزيابى كرد. پذيرش نتايج تنها تابع مناسب بودن و منصفانه بودن روند گفتگو و توافق است. عدالت رويه‏اى محض، كارآمدترين رويه براى تحصيل نتيجه‏اى است كه مستقلا صحيح شناخته مى‏شود و درستى آن صرفا مبتنى بر نحوه عمل است و معيارى قبلى براى ارزيابى آن وجود ندارد. (33)

پوشش بى‏خبرى (34)

رالز براى اطمينان از اين كه افراد به هنگام تنظيم اصول در وضعيت اوليه، منافع شخصى و گروهى خود را دخالت نمى‏دهند و با مد نظر قرار دادن دستورالعمل امر مطلق، انصاف را رعايت مى‏كنند، فرض را بر اين مى‏گذارد كه اين افراد از حقايق ويژه مربوط به موقعيت اجتماعى خودشان و استعدادها يا كمبودهايى كه دارند بى‏خبرند حتى ويژگيهاى خاص روانشناختى آنها نامعلوم است. لذا نمى‏توانند اصول عدالت را بازيچه تامين اهداف شخصى با هزينه ديگران قرار دهند. (35)

البته لازم است آنها تصورى كلى از مفهوم عدالت و حقايق مربوط به طبيعت انسان و شرايط جامعه‏شان داشته باشند. حتى بايستى معيارهاى كلى براى ارزيابى درستى تصميمات در اختيار داشته باشند. زيرا بدون اين اطلاعات اساسا انتخاب ميسر نيست. لكن فرض بر اين است كه از جنبه‏هاى تطبيقى مساله آن طور كه به اميال و اهداف شخصى مرتبط مى‏شود، بى‏خبرند و بدون اين كه بدانند در اين نظامى كه قانون اساسى آن را مى‏نويسند عهده‏دار چه موقعيتى هستند و به چه قشرى تعلق دارند، تصميم‏گيرى مى‏كنند. البته اين كه اين فرض چگونه با واقعيت جارى در جوامع عينى تطبيق پيدا مى‏كند، جاى درنگ و تامل دارد.

عقلانيت (36)

چنانكه قبلا اشاره شد طرفهاى مشاركت‏كننده در قرارداد در وضعيت اوليه، افرادى هستند آزاد كه هيچ گونه اجبار سياسى يا الزام اخلاقى قبلى از بيرون به آنها تحميل نمى‏شود و نيز افرادى هستند برابر كه هريك بطور مساوى، منبع مستقلى از ادعاى معتبر نسبت‏به ذخاير جامعه و منافع همكارى اجتماعى به حساب مى‏آيند. آنها دربند منافع و اميال شخصى هستند و تنها نگران سعادت خودشان مى‏باشند و به دنبال اصولى از عدالتند كه سود بيشترى برايشان داشته باشد. هرچند خودگرا (37) بودن آنها به اين معنا نيست كه در پى آسيب رساندن به ديگران باشند.

عنصر ديگرى كه در اينجا بايد به خصوصيات طرفهاى قرارداد اضافه كرد، عقلانيت است. (38) فرض بر اين است كه آنها به عنوان اشخاص عاقل و دورانديش فقط با بهترين شكلى از معامله كه اهداف آنها را به پيش مى‏برد، موافقت مى‏كنند. رالز در اين زمينه مى‏گويد: «مفهوم عقلانيت‏بايد حتى‏المقدور به معناى خاصى كه در تئورى اقتصادى، مصطلح است، يعنى اتخاذ مؤثرترين ابزار براى رسيدن به اهداف معين، تفسير شود... كه بايد سعى شود از وارد نمودن هرگونه عنصر اخلاقى جدال‏آميز در آن خوددارى كرد.» (39)

همان گونه كه از تعبير خود رالز برمى‏آيد، عقلانيت در نظر او مثل اسلاف ليبرالش مفهومى ابزارى است. عاقل كسى است كه براى رسيدن به خواست‏خود از كارامدترين ابزار بهره‏گيرى كند و نزديكترين مسير را بپيمايد. اهداف و غايات، قبلا مسلم فرض شده است و به محك عقل سنجيده نمى‏شود، يعنى عقلانيت در اينجا به معناى صحيح بودن و بجا بودن هدف يا مشروعيت اخلاقى نحوه بهره‏گيرى از وسايل در راستاى اهداف اخلاقى نيست. در سنت ليبرالى، عقل صرفا وسيله‏اى است در خدمت‏خواسته‏ها و تمنيات انسان.

«فرد از ديدگاه هابز، هيوم و بنتام به اين مفهوم كه هدفها و مقاصد خود را به حكم عقل برگزيند عاقل نيست. به عكس اين شهوات، خواهشها، تمنيات و بيزاريهاست كه به فرد جان مى‏بخشد و انگيزه لازم براى حركت در سمت و سوى معينى را فراهم مى‏آورد با قبول اين طرز تلقى از پويشهاى بشر، عقل را فقط مى‏توان خدمتكار يا به قول هيوم «برده‏» شهوات و خواهشها قلمداد كرد. در چارچوب اين الگو از رابطه مقاصد بشر با عقل و احساس، عقل را فقط مى‏توان وسيله به شمار آورد و بنابراين اساسا نوعى محاسبه است. عقل نمى‏تواند به ما بگويد كه هدفى بيش از هدف ديگر عقلانى است. هر هدف يا شئ خواستنى خوب است، به اين دليل كه خواستنى است. كار عقل اين است كه چگونگى ارضاى خواهشها، سازش دادن آنها با يكديگر و با خواهش براى همان چيز از سوى ديگران را معين كند.» (40)

اصول عدالت

همانطور كه خود رالز اشاره دارد، (41) نظريه عدالت او همچون ساير نظريه‏هاى مبتنى بر قرارداد مشتمل بر دو بخش است: يكى تفسير وضعيت اوليه و شكل انتخاب و ديگرى مجموعه‏اى از اصول كه استدلال مى‏شود، آنها مورد موافقت قرار مى‏گيرند.

بخش اول روند تعيين اصول عدالت را مشخص مى‏كند و مستقيما به بحث ما درباره مبناى عدالت در نظر رالز مربوط مى‏شود. ما اين بخش را بتفصيل از نظر گذرانديم. بخش دوم كه به جنبه محتوايى عدالت مربوط مى‏شود، فعلا ضرورتى ندارد كه بطور تفصيلى وارد بحث آن بشويم اجمال آن اين است كه رالز معتقد است طرفهاى قرارداد، اصل سودمندى را نخواهند پذيرفت. هرچند اين اصل، افزايش سرجمع رضايتمندى و بهزيستى را مدنظر دارد و اين احتمال وجود دارد كه وضعيت‏شخص در ميان اقشار برتر به مراتب بهبود يابد، لكن اين تصميم، پشت پرده بى‏خبرى انجام مى‏گيرد و معلوم نيست كه او در چه شرايطى قرار گيرد. اين خطر وجود دارد كه افزايش خوشى به صورت بهره‏مندى ديگران، به قيمت تيره‏بختى روزافزون او تمام بشود. يك انسان عاقل در مقام تدوين ساختار اساسى همكارى، با پذيرش يك نظام تبعيض‏آميز، اين خطر را نمى‏پذيرد كه به صرف افزايش كمى مزايا، صرفنظر از تاثير مثبت‏يا منفى آن بر منافع شخصى‏اش، رضايت‏بدهد. او خواستار تضمينى براى شيوه توزيع اين مزايا و بيمه كردن خويش از خطر قرار گرفتن در ميان پايين‏ترين اقشار و بدترين وضعيت محتمل مى‏باشد و نظامى را مى‏پذيرد كه اصلاحات انتقالى براى جبران كمبودهاى ضعيف‏ترين اقشار را مد نظر قرار داده باشد. (42)

به اعتقاد رالز اشخاص در وضعيت اوليه دو اصل جداگانه را انتخاب خواهند نمود: اصل اول، برابرى افراد در حقوق و وظايف اساسى است. «هر شخص قرار است از حق يكسانى نسبت‏به جامع‏ترين آزاديهاى اساسى هماهنگ با آزادى مشابه ديگران برخوردار باشد.» (43)

براساس اصل دوم، نابرابريهاى اجتماعى و اقتصادى از قبيل نابرابرى ثروت و قدرت صرفا در صورتى عادلانه هستند كه به سود جبرانى براى هركس و بخصوص براى آن دسته از اعضاى جامعه كه از كمترين مزايا برخوردارند، منجر شود. در صورتى مى‏توان كسب سود بيشتر توسط عده قليلى از افراد را عادلانه دانست كه به موجب آن وضعيت نامساعد افراد تيره‏بخت جامعه بهبود يابد. (44) «نابرابريهاى اجتماعى و اقتصادى بناست‏به گونه‏اى ترتيب يابد كه اولا بيشترين سود را براى كسانى كه داراى كمترين مزايا هستند به همراه داشته باشد، ثانيا تحت‏شرايط برابرى منصفانه فرصت‏با مشاغل و موقعيتهاى گشوده براى همه در ارتباط باشند.» (45)

البته رالز قيد دوم را تحت عنوان اصل برابرى منصفانه فرصت (46) نسبت‏به قيد اول كه استراتژى ارتقاى سطح حداقل (47) مى‏نامد، مقدم قرار مى‏دهد. يعنى تنها در شرايط تحقق آزاديهاى اساسى يكسان و برابرى واقعى فرصتها و حقوق اوليه، نوبت‏به پذيرش نابرابريها خواهد رسيد آن هم به شرط آن كه سطح برخوردارى پايين‏ترين اقشار را بهبود بخشد.

چنانكه قبلا اشاره شد محتواى نظام عادلانه در نظر رالز، و اينكه چگونه او طرفهاى قراردادش را در وضعيت اوليه به سمت اين نظام سوق مى‏دهد، موضوع سخن اين مقاله نيست. بحث ما بر سر مبناى عدالت و نحوه توجيه حقانيت آنچه عادلانه مى‏خوانيم است. لذا به همين مقدار در شرح نظريه رالز اكتفا مى‏كنيم و به نقد و بررسى آن مى‏پردازيم.

نقد و بررسى

برخواننده متامل پوشيده نيست كه آنچه از رالز نقل كرديم با مبانى متفكرين اسلامى فاصله زيادى دارد و براى مقايسه اين دو ناچاريم بر سر ريشه‏اى‏ترين مبانى راجع به انسان، جامعه، حقوق و ارزشهاى اخلاقى، مباحثات طولانى در پيش گيريم. ما در اينجا قصد نداريم به صورت حلى وارد اين مقولات بشويم، بلكه به گونه‏اى گذرا بيشتر به طرح ايرادهاى نقضى و ناهماهنگيهاى درونى اين نظريه، و معضلاتى كه در توجيه ارزشها و واقعيتهاى روشن مورد اتفاق با آن روبروست، مى‏پردازيم كه اين جهت تا حدود زيادى مورد توجه منتقدان غربى نيز قرار گرفته است.

نارساييهاى نظريه رالز درباره مبناى عدالت را مى‏توان به دو بخش عمده تقسيم كرد: يكى مواردى كه از مبناى كثرت‏گرايانه او در فلسفه اخلاق برخاسته است و ديگرى مواردى كه از به كارگيرى الگوى قرارداد در مساله عدالت، ناشى مى‏شود.

بخش اول: چنانكه پيشتر اشاره كرديم، دفاع رالز از حريم خصوصى و آزادى فردى يا برابرى آحاد جامعه مانند اسلاف ليبرالش بر مبناى معرفت‏شناختى خاصى مبتنى است. از نظر اينان تحميل يك نظام سياسى و اخلاقى بخصوص بر ديگران جايز نيست. چون راهى منطقى براى توجيه اين ارزشها و ترجيح آن بر وجوه ديگر وجود ندارد. اساسا در وادى ارزشها و اخلاقيات وراى اميال محسوس ما و آنچه ما در عمل انتخاب مى‏كنيم حقيقتى نيست. اگر معيارها و غايات و نظام اخلاقى مورد پسند ما دلبخواهى و خودسرانه و شخصى است و داراى اعتبار مطلق نيست، چه حقى داريم كه آن را به عنوان استانداردهاى از پيش تعيين‏شده در جامعه اعمال كنيم و ديگران را وادار به پذيرش آن بنماييم. بايد بگذاريم هركس مطابق پسند خودش زندگى كند و اهداف خويش را به پيش ببرد. تنها محدوديتى كه بايد اعمال شود اين است كه شيوه ارضاى خواستهايش طورى نباشد كه با آزادى عمل ديگران منافات داشته باشد. از آنجا كه شركت‏كنندگان در حيات جمعى، اين نحوه زندگى اجتماعى را بر انزوا و تنهايى ترجيح مى‏دهند، ضرورت حفظ اين وضعيت اقتضا مى‏كند كه محدوديت ناشى از آن را هم بپذيرند.

مشكل عمده اين طرز تلقى اين است كه عقايد شريف و سخيف را در يك رتبه قرار مى‏دهد. زيرا داورى منطقى ميان حق و باطل را ممكن نمى‏داند. آرمانها و ارزشهاى متعالى انسان‏دوستانه‏اى كه شما به آن دلبسته‏ايد، فى‏حد نفسه به همان اندازه خودسرانه و غير قابل دفاع است كه خونخوارى چنگيزيان يا نكبت‏روسپيان. در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه اگر ارزشها همگى شخصى و ذهنى و دلبخواهى‏اند، اصول پذيرفته شده ليبرالى چگونه قابل توجيه است و چگونه ترجيح آنها بر عقايد رقيب، قابل دفاع است؟ چگونه مى‏توان كسى را كه حاضر نيست نظرهايى را كه سخيف و مبتذل تشخيص مى‏دهد تحمل كند، مجاب كرد كه تساهل و مسامحه چيز خوبى است؟

در مقابل كسى كه زير بار اصل برابرى نمى‏رود و به اتكاى قدرت و نفوذش طالب سهم بيشترى است، چگونه مى‏توان استدلال كرد كه رعايت‏برابرى يك ارزش است؟ انسانى را كه طبيعتش اين گونه ترسيم شده است كه خودگراست، و معيارى جز اميال محسوس و نفع و لذت شخصى بيشتر، نمى‏شناسد چگونه مى‏توان متقاعد كرد كه به برابرى تن در دهد و حريم ديگران را محترم شمارد، حقوق آنان را رعايت كند و به آنها به چشم يك ابزار نگاه نكند؟

جزميتى كه در انديشه‏هاى ليبرالى نسبت‏به اصول پذيرفته شده ليبراليسم مشاهده مى‏شود با ادعاى آنان مبنى بر اين كه بينشى انتقادى و شكاكانه و نسبى‏گرايانه دارند سازگار نيست. تقدسى كه همه ليبرالها و بخصوص فايده‏گرايان، براى اميال و خواسته‏هاى فردى قايل شده‏اند و حتى حاضر نيستند چيزى را جداى از آنچه محسوس است، بپذيرند، چه وجهى دارد؟ چرا در مقام حداكثرسازى سودمندى، ارضاى هر نياز و خواسته‏اى صرفنظر از غايات و مشروعيت اخلاقى آن بخودى خود ارزشمند تلقى مى‏شود؟ رالز گرچه در سطح اجتماعى به دلايلى كه قبلا اشاره شد فايده‏گرايى را رد مى‏كند، ولى با اين موضوع كه از نظر فردى انتخاب غايات و نحوه ارضاى اميال، دلبخواهى و تصادفى است و افراد به دنبال حداكثرسازى كاميابيهاى خود هستند و تجربه فردى محك ارزشهاى اخلاقى است، مخالفتى ندارد. يعنى نسبت‏به اخلاق فردى، فايده‏گرايى را انكار نمى‏كند. «شخص در اعمال خود لااقل وقتى كه بر ديگران تاثيرى ندارد به شيوه خاصى عمل مى‏كند تا به بالاترين حد خير براى خويش دست‏يابد و تا حد ممكن هدفهاى منطقى خود را به پيش ببرد... اصل براى فرد آن است كه تا حد ممكن رفاه خويش و نظام آرزوهاى خويش را به جلو ببرد. (48)

در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه چرا بايد تلفيق تصادفى يا دلبخواهى اين اميال در نظام خواستهاى فرد اين قدر از نظر اخلاقى جدى گرفته شود. مايكل ساندل در اين باره مى‏گويد: «... فايده‏گرايى از نظر رالز نادرست است، نه به اين علت كه فايده‏گرايى خير را ارضاى خواسته‏هاى دلخواه بى‏توجه به ارزش آنها مى‏داند (چون عدالت‏به منزله بيطرفى (49) هم همين را مى‏گويد)، بلكه از آن رو كه فايده‏گرايى سبت‏به شيوه توزيع اين ارضا شدن در ميان افراد جامعه بى‏تفاوت است... دالت‏بمنزله بيطرفى مى‏خواهد با تاكيد بر تمايز بين اشخاص و پافشارى بر جدايى «نظامهاى خواستهاى‏» متنوع كه توسط فايده‏گرايان تلفيق مى‏شود راه حلى براى اين نارساييها پيدا كند. اما زمينه‏هاى جدايى رالز از فايده‏گرايى آن قدرها هم روشن و بديهى نيست... اگر نظام خواستها چيزى بيش از مجموعه دلبخواهى تمايلات نباشد كه به تصادف در انسان معينى تجسم يافته‏اند، چرا بايد تماميت چنين نظامى از نظر اخلاقى و متافيزيكى جدى گرفته شود؟ ...تلفيق خواستها در درون يك شخص موجه‏تر از يك چنين تلفيقى در ميان افراد مختلف نبوده و آنچه كه در مورد فايده‏گرايى نادرست و مورد ايراد بود، از اين جنبه در مورد عدالت‏به منزله بيطرفى نيز نادرست و مورد ايراد است. تمايل به تلفيق خواستها چه در درون يك شخص و چه در ميان اشخاص مختلف نمايانگر شكست در سامان دادن آنها يا اعتراف به وجود تمايز كيفى ميان آنهاست... ناكامى فايده‏گرايان در جدى گرفتن تفاوتهاى فردى، نشانه ناكامى بزرگتر آنها در جدى گرفتن تفاوتهاى كيفى ارزش، ميان مراتب مختلف خواستهاست ناكامى‏اى كه ريشه در تبيين نادرست از «خير» دارد. در اين زمينه هواداران عدالت‏به منزله بيطرفى نيز دچار چنين تحليل نادرستى مى‏باشند. (50) »

وقوف بر اين كه ارزشها و خوبيها همگى خودسرانه و تصادفى و غير عقلانى‏اند لازمه‏اش احساس پوچى و بى‏معنايى است. اگر راه معقولى براى نيل به حقيقت نيست و آنچه به نظر ما خوشايند است‏برخاسته از شرايط اجتماعى و عوامل بيرونى يا حادثه و اتفاق يا اميال خودسرانه و مانند اينهاست، چگونه مى‏توانيم به اينها دل ببنديم! چگونه مى‏توان احساس شرافت و رسالت و تعهد داشت! چگونه مى‏توان به اصول اخلاقى پذيرفته شده پايبند بود؟ چگونه مى‏توان ضمانت اجراى قابل دوامى براى شرافت اخلاقى در اختيار داشت؟

نتيجه اين طرز تفكر احساس بى‏ريشگى و بى‏معنايى و احساس بى‏هويتى است. انكار حقيقت ماورايى و ارزشهاى ذاتى، و محور قرار دادن تصميم دلبخواهى انسان براى اخلاقيات، به معنى رها كردن انسان است در دريايى از سرگشتگى، بدون اين كه هيچ قطب‏نما و نقشه‏اى براى رسيدن به ساحل نجات در اختيار او بگذاريم.

آكرمن مى‏گويد: «حقيقت‏سر سخت اين است: هيچ معناى اخلاقى در كائنات نهفته نيست... اما نيازى به اين نيست كه احساس خلا و بى‏مايگى كنيم، ما خود، معنى را خلق مى‏كنيم. (51) » به نظر مى‏رسد كه بى‏مغزى اين سخن واضح است. زيرا ما وقتى بر ساختگى بودن آنچه ايجاد كرده‏ايم واقفيم، چطور مى‏توانيم به آن دل ببنديم و دغدغه حق‏طلبى خود و نياز به احساس اصالت و تعهد را در خود ارضا كنيم؟ كسانى چون سارتر كه بازيابى هويت انسان را در انقطاع از هر امر متعالى و جهت‏دهنده قبلى دانسته‏اند و انتخاب خود انسان را آفريننده حقايق ارزشى دانسته‏اند، درست‏بعكس آنچه تصور كرده‏اند، انسان را از درون بى‏هويت مى‏سازند. زيرا دست آفرينش، جوهر وجود انسان را با چاشنى‏اى از حق سرشته است كه تا عقربه وجودش همسو با حق نباشد، احساس شرافت نمى‏كند. حق‏جويى وجدان در اعماق وجود ما گواه اين مدعاست.

با التزام به نسبيت معرفت‏شناختى و كثرت‏گرايى اخلاقى، دفاع پايدار از مبادى هر نظريه اخلاقى به نحوى كه براى يك انسان منطقى شايسته تعلق خاطر و فداكارى در راه آن باشد ناممكن است. اصول موضوعه‏اى كه نظريه عدالت رالز، ناگزير از پذيرش آن شده است نيز از اين قاعده مستثنا نيست.

بخش دوم معضلات نظريه رالز مربوط به استفاده از الگوى قرارداد اجتماعى در طرح بحث عدالت است. از ديرباز ايراداتى نسبت‏به قراردادگرايى كلاسيك طرح شده است كه در اينجا نيازى به تكرار آنها نيست. بطور عمده اين سؤال مطرح است كه آيا تصور فردگرايانه اين ايده از طبيعت انسان و آنچه در جوامع انسانى عينيت دارد، واقع‏بينانه است‏يا خير؟ منتقدان در مقابل، معتقدند كه انسان بطور طبيعى اجتماعى است و حتى هويت و فرديت‏خودش، در قالب عضوى از جامعه، براى او معنادار و قابل شناخت است. يعنى قبل از اينكه بداند كيست و در چه موقعيتى است و چه خواسته‏هايى دارد، متاثر از جامعه است. فردگرايان، بدبينانه تنها تمايزها و جداييها و بيگانگيها را ملاحظه كرده‏اند و از مشتركات و عواطف نوعدوستانه و همدليها و خيرخواهيها و ديگر مقومات طبيعى حيات جمعى چشم پوشيده‏اند.

اين الگوى ساده كه تشكل مدنى جامعه را مانند يك شركت‏سهامى ناشى از انتخاب از پيش طراحى شده شهروندان و توافق و قرارداد آنها در يك موقعيت‏خاص تلقى مى‏كند، بسيار دور از واقعيت جوامع است. البته مقصود قراردادگرايان اين نيست كه لزوما در يك برهه تاريخى افراد چنين توافقى صورت داده‏اند. براى رفع اين اشكال آنها يك وضعيت طبيعى فرضى (52) را در نظر مى‏گيرند كه در آن وضعيت، نهادهاى جامعه مدنى وجود نداشته است. آن گاه در مقايسه با آن وضعيت، بررسى مى‏شود كه فرد با مشاركت در حيات جمعى چه چيزى از دست داده و چه چيز به دست آورده است. به بيان بهتر تن دادن فرد به آن دسته از بنائات جارى در جامعه كه مبناى حقوق و قوانين و ترتيبات نهادينه ديگر جامعه است، در شرايطى كه شخص مى‏تواند از پذيرش آنها و عضويت در جامعه خوددارى كند، به منزله مشاركت در قرارداد به حساب مى‏آيد. اين همدلانه‏ترين تاويلى است كه مى‏توان براى اين الگو در نظر گرفت. در عين حال، معضلات زيادى بر سر راه باقى است; آيا مى‏توان گفت كه افراد، آگاهانه و آزادانه و مستقلانه ورود به جامعه را انتخاب مى‏كنند و ترتيبات آن را مى‏پذيرند؟ آيا ضعفا و محرومين با طيب خاطر بر سر نظام موجود توافق كرده‏اند؟ تكليف افراد نابالغ يا معلولان ذهنى و امثال ايشان كه به نظر ما هنوز منافعشان را از مضارشان تشخيص نمى‏دهند چيست؟ آيا مى‏توان اينها را از مشاركت‏كنندگان در توافق به حساب آورد؟ با اينها چه برخوردى بايد داشته باشيم؟ تداوم قرارداد براى نسل نو چگونه تبيين مى‏شود؟ مسلما آموزش كودكان و برنامه‏ريزى جامعه براى تربيت آنها جهت‏دار است و در اين مورد ناچاريم وجوهى را بر وجوه ديگر ترجيح دهيم. اين سياستگذاريها چگونه قابل توجيه است؟ در امثال اين موارد چگونه مى‏توانيم بگوييم كه نقش دولت اين است كه صرفا اوضاع و احوال را براى دستيابى افراد خودآيين به خواسته‏هايشان سامان مى‏دهد و راجع به غايات و ارزشهاى اخلاقى بكلى بى‏طرف است؟ آيا اساسا بى‏طرفى سياستهاى دولت نسبت‏به ارزشها و غايات اخلاقى، و فردى تلقى كردن آنها عملى است؟ ايجاد چارچوبى كه بناست‏سامان‏بخش فعاليتهاى فردى باشد، بدون داشتن استانداردهاى معينى از درستى اخلاقى، كه مبناى تشخيص انتظارات و ادعاها و حقوق مشروع از موارد غير مشروع باشد، ميسر نيست.

گذشته از ايرادهاى عام الگوى قرارداد اجتماعى، در خصوص ابتكار رالز در تطبيق اين الگو بر بحث عدالت نيز مسائلى قابل طرح است. چكيده سخن او اين است كه براى تشخيص بنيادهاى عدالت هيچ استاندارد مطلق قبلى در اختيار نداريم، هر قضاوت و برداشتى در اين زمينه، شخصى و فاقد اعتبار اجتماعى است. حكم هيچ منبع و مرجع پيشينى را نمى‏توان در اين باره به رسميت‏شناخت. همه چيز بستگى به توافق و قرارداد خود اشخاص دارد و عدالت همان است كه بر سر آن توافق مى‏شود. و بالاخره مصلحت‏انديشى طرفهاى قرارداد ايجاب مى‏كند كه آنها همان نظامى را كه رالز به عنوان عدالت پيش‏بينى مى‏كند، براى تنظيم روابط اجتماعى طرح‏ريزى كنند.

اولين اشكالى كه در اين باره به ذهن مى‏رسد اين است كه توافق لزوما منافع و حقوق طرفين قرارداد را تامين نمى‏كند. در بسيارى از موارد، قراردادهايى منعقد شده است كه طرف ضعيف به واسطه عدم توانايى در احقاق حقوق خود، براى احتراز از نابودى كامل، به آن تن داده است. مثل قرارداد صلحى كه طرف مغلوب در خاك خود با اشغالگران امضا مى‏كند و همه شرايط آنان را در ازاى بقاى حيات خود مى‏پذيرد. اينكه اقويا و ضعفا بطور منصفانه بر سر عدالت‏به توافق مى‏رسند، خيال بسيار خوشبينانه‏اى است. توافق، ختم نزاع و صلح را در پى دارد، ولى لزوما وضعيت عادلانه‏اى را ايجاد نمى‏كند.

على‏القاعده در پاسخ به اين ايراد گفته مى‏شود كه ما هر گونه قراردادى را منباى عدالت تلقى نمى‏كنيم. روند توافق بايد منصفانه باشد. لذا رالز هم براى وضعيت اوليه شرايطى را در نظر مى‏گيرد، از جمله: برخوردارى همه طرفها از آزادى انتخاب و برابرى و مانند آن، و نتيجه قرارداد را تنها در چنين وضعيتى قابل قبول مى‏داند.

گذشته از اين كه شرايط مناسب مذاكره چيست و آيا صرفا اجبار سياسى، تهديدكننده آزادى انتخاب است‏يا امور ديگرى را هم بايد در نظر گرفت، معضلى كه در اينجا مطرح است اين است كه هر آنچه را در نظريه قراردادگرايانه عدالت‏به عنوان شرايط منصفانه بودن روند توافق در نظر بگيريم خود نوعى ارزشداورى است و ترجيح آن محتاج توجيه و تبيين عقلانى است و كسانى مثل رالز اين امر را ميسر نمى‏دانند.

اگر تنها راه توجيه الزامات و تحميل آن به ديگران، قرارداد و توافق قبلى خود آنهاست‏شرايط تعيين شده براى اين كه روند توافق قابل قبول باشد، چگونه قابل دفاع است؟ همان گونه كه رالز بر فايده‏گرايى انتقاد مى‏كند كه خير جمعى و طريقه معرفتى نيل به آن را بر تمايلات فردى مقدم داشته است‏بر نظريه خود او هم اين انتقاد وارد است كه شرايط وضعيت اوليه و نحوه ساماندهى نظرها در روند توافق، بر اميال دلبخواهى فردى برتر و مقدم در نظر گرفته شده است، در حالى كه اين ساماندهى خالى از قضاوت ارزشى قبلى نيست.

در خصوص اصل برابرى اوليه افراد، گاهى گفته مى‏شود كه برابرى، خود، قاعده است. يعنى محتاج به دليل نيست. آنچه نيازمند استدلال و توجيه است نابرابرى است، كه آن هم بدون نقض اصل بى‏طرفى و انصاف در داورى قابل وصول نيست. در نتيجه اصل برابرى، غيابا برنده خواهد بود. (53)

ولى اين سخن مغالطه آشكار است; اعتقاد به تساوى افراد در استحقاق از اين جهت‏با اعتقاد به استحقاقهاى نابرابر تفاوتى ندارد. چرا كه هر دو مدعايى است كه نيازمند استدلال است و ترجيح يكى بر ديگرى بدون دليل، تحكم است. مجرد فقدان دليل براى نابرابرى استحقاقها دليل براى برابرى آنها نمى‏شود. اين كه ما همه انسانها را در حقوق انسانى اوليه برابر مى‏دانيم مبتنى بر مبانى ارزشى‏اى است كه درباره انسان و طبيعت و جامعه داريم. همين طور است‏برداشتى كه راجع به حق آزادى يا نيازهاى اساسى انسانها و شرايط يك زندگى شرافتمندانه انسانى داريم.

اينكه رالز تئورى‏اش را به مفهومى از عدالت محدود مى‏كندكه در جوامع ليبرال دموكراتيك پيشرفته مورد نظر او مانند ايالات متحده آمريكا جارى است، (54) مشكل را حل نمى‏كند. زيرا انگشت گذاشتن بر آنچه در جامعه خاصى عينيت دارد با ادعاى كليت و اطلاق براى نظريه سازگار نيست. رواج اجتماعى چيزى در يك جامعه خاص دليل درستى و معقوليت آن بطور كلى نيست.

ممكن است در جواب اين ايراد گفته شود كه در هر جامعه‏اى اين اصول مقدم بر قرارداد را براساس اشتراك نظرهاى اتفاقى طرفها در ابتداى كار پى‏ريزى مى‏كنيم. وقتى طرفين گفتگو بر سر آزادى و برابرى همگانى متفق‏القولند، ديگر مشروعيت اين اصول مورد سؤال واقع نمى‏شود تا عدم امكان طريق عقلانى براى اثبات آن، به عنوان يك حقيقت مطلق، مشكل‏آفرين باشد. از نظر رالز روند گفتگو تلاشى است كه از مشتركات اوليه آغاز مى‏كند تا به توافق بيشتر و نتايج روشن‏تر و منضبط ترى براى نيل به جامعه خوب تنظيم يافته برسد. (55)

هرچند وقوع چنين وحدت نظرى نامعقول نيست ولى بايد توجه داشت كه مسائل عمده مورد نظر در اينجا آن دسته از ضوابط اخلاقى است كه از تجاوز به حقوق ديگران و پيگيرى مقاصد شخصى، بدون اعتنا به شئون ديگران منع مى‏كند. يعنى محدودكننده است و مهارى ست‏براى زياده‏طلبى‏هاى شخصى. موكول كردن اين موضوع به اشتراك نظر تصادفى افراد نسبت‏به چنين مسائلى در عمل چندان اميدواركننده به نظر نمى‏رسد. در جامعه‏اى كه منابع بالقوه قدرت و ثروت در دست عده خاصى است تنها اميد افراد فرودست، به عادلانه بودن قوانين و نظامات اجتماعى است. اگر بنا باشد خود عدالت هم كه معيار سنجش حقانيت امور است منوط به قرارداد طرفينى باشد آن هم بدون وجود هيچ معيار قبلى براى ارزيابى منصفانه بودن مفاد قرارداد، انتظار اين كه قوى و ضعيف خودشان بر سر اصول، اشتراك نظر داشته باشند و طرف قوى، بدون اينكه هيچگونه اهرم اجباركننده‏اى او را تهديد كند و حتى هيچ محذور اخلاقى‏اى در كار باشد، به ميل خودش على رغم منافع شخصى به عدالت تن بدهد و قرارداد حاصل، عدالت را عادلانه تفسير كرده باشد، خوشبينى بيش از حد خواهد بود.

بر فرض كه بپذيريم كه توافق و قرارداد، منافع طرفين را تضمين مى‏كند و مانع از تعدى اعضا به حقوق يكديگر مى‏شود، اشكال دومى كه مطرح است اين است كه اين امر منحصر به اعضاى اين مجموعه است و دليل بر اين نيست كه رويه‏اى كه در پيش گرفته مى‏شود بطور كلى صحيح و عادلانه باشد. فرض كنيد باند دزدان و تبهكاران در شروع كار بدور هم جمع شوند و قرار بگذارند كه هرچه از اموال مردم غارت كردند، بطور مساوى و عادلانه ميان خود تقسيم كنند. آيا مى‏توان گفت كه اين قرارداد عدالت را تامين كرده است؟ بنا بر قراردادگرايى كه بنياد جامعه هم ساختگى و مبتنى بر قرارداد است همين ايراد در سطح كليت جامعه مطرح است; توافق اعضا اگرچه مصالح اكثريت و حتى اقليت آنان را تامين كند، اما نسبت‏به رفتار بيرونى آنها و منصفانه بودن برخورد آنان با انسانها و ملل ديگر بى‏تفاوت است.

معضل اساسى‏تر در اين قبيل نظريات اين است كه وقتى قرارداد، مبتنى بر انتخاب خودسرانه طرفين است معلوم نيست كه مفاد آن با خير و صلاح واقعى فرد و جامعه مطابقت داشته باشد. بنابراين نمى‏توان آن را به عنوان يك الزام اخلاقى كه ارزش ذاتى دارد پذيرفت و پايبندى ما به آن به جهت‏حقانيت آن نيست، بلكه صرفا جنبه مصلحت‏انديشانه دارد كه براى جلب منافع ناشى از مشاركت ديگران يا دفع ضرر ناشى از تعرض آنان به آن تن مى‏دهيم. ما كه از ساختگى بودن اين عدالت قراردادى مطلعيم نمى‏توانيم قلبا به عنوان يك وظيفه اخلاقى به آن پايبند باشيم. انسان طبيعى آن طور كه همفكران رالز ترسيم مى‏كنند تنها به خاطر اينكه در شرايط حاضر مفاد توافق، بهترين سيستم براى تامين اميال و منافع شخصى اوست آن را پذيرفته است. او چون عاقل و حسابگر (56) است‏باطنا به اين عدالت‏ساختگى دل نمى‏بندد و تا وقتى كه از ناحيه ديگران احساس خطر نكرده، به زحمت انداختن خويش را در رعايت آن حماقت مى‏بيند. مصلحت‏انديشى او اقتضا مى‏كند كه فقط تظاهر به عدالت‏ورزى كند، آن هم تا جايى كه براورد او از نفع و ضرر شخصى‏اش چنين نتيجه‏اى به دست‏بدهد.

واضح است كه جامعه متشكل از اين افراد چقدر از نظر اخلاقى شكننده خواهد بود البته بيشتر مواقع اينطور نيست كه جامعه از هم بپاشد بلكه واقعيت نابرابريها خود را به براورد افراد از بهترين وضعيتى كه برايشان دست‏يافتنى است تحميل خواهد كرد. يعنى پشتوانه نظم موجود و تعيين‏كننده نتيجه مذاكره، «زور» خواهد بود. همان چيزى كه اساسا مساله عدالت و اصلاح‏طلبى عدالتخواهانه براى مقابله با آن موضوعيت پيدا مى‏كند. اما متاسفانه مى‏بينيم مبانى فلسفه اخلاقى نادرست‏با ميان تهى كردن عدالت، محورى‏ترين خاصيت آن را از آن سلب كرده است.

معمولا براى توجيه نفوذ قرارداد و ضرورت التزام به آن يا صحيح بودن الزام ديگران به رعايت آن، بر اصل لزوم وفاى به عهد تكيه مى‏شود. ولى اين هم مشكل ديگرى فراروى نظريه قرارداد است; سؤال اين است كه چگونه شما انتظار داريد كه ديگران هميشه به قراردادهايشان وفادار بمانند؟ اگر بعد از قرارداد، تحولى در موقعيت‏شخص پيش آمد كه پايبندى به قرارداد قبلى را به ضرر خود ديد، نفع‏طلبى شخصى او و حسابگرى عاقلانه او! ايجاب مى‏كند كه به توافق قبلى پشت پا بزند. شما مى‏گوييد اين عمل غير اخلاقى است و مخالف شرافت انسانى است. اما او در جواب مى‏گويد كه داورى شما يك برداشت‏شخصى خودسرانه است و حق نداريد آن را به ديگران تحميل كنيد.

كسانى كه تنها راه توجيه الزامات اجتماعى را قرارداد و توافق قبلى خود اشخاص مى‏دانند، اصل لزوم وفاى به عهد را نمى‏توانند بر قرارداد، مبتنى سازند. چون هر قرارى كه بر وفادارى و عدم نقض تعهدات بسته شود لزوم التزام به خود آن قرار مورد سؤال خواهد بود. اين اصل هم مانند شرايط وضعيت اوليه، اصلى مقدم بر قرارداد است و توجيه ارزشى آن براى نظريات مبتنى بر قرارداد امكانپذير نيست.

سؤال ديگرى كه قابل طرح است اين است كه اگر در روند گفتگو و مذاكره، مدعيان رقيب به توافق نرسيدند چه بايد كرد؟ در اجتماعاتى كه بواسطه اشتراك در زمين و زبان و امثال اين امور بطور طبيعى بوجود آمده و ما بطور غير اختيارى درگير روابطى با ديگران شده‏ايم در حالى كه هنوز قراردادى منعقد نشده و تكليف عدالت معلوم نشده است، در اين شرايط چه بايد كرد؟ معيار درستى طرز برخورد ما با ديگران چيست؟ آيا شما هر رفتارى را كه برخاسته از اميال شخصى است مشروع مى‏دانيد؟ نظريه قرارداد، طرز عمل افراد را هرقدر هم ناجوانمردانه و ظالمانه باشد نمى‏تواند نامشروع قلمداد كند. زيرا مبناى مشروعيت اجتماعى را تنها قرارداد و توافق قبلى مى‏داند و فرض اين است كه چنين امرى هنوز واقع نشده است.

به نظر ما اصول عدالت والاتر از آن است كه تابع قرار و مدار خود خواسته اشخاص باشد. بلكه حقيقتى است ماورايى كه خود، معيار درستى و نادرستى طرز رفتار آدميان است و ارتباط قرارداد با عدالت اين است كه قرارداد هم بخشى از اعمال انسانهاست كه آن هم در صورت انطباق با عدالت نافذ است. در عرصه معاملات ميان افراد يا مناسبات بين‏المللى گرچه قرارداد به عنوان يك راه حل عملى براى رسيدن به اهداف و منافع مشترك قابل پذيرش است، اما مشروعيت اين قراردادها خود تابع معيارهاى قبلى است، نه اينكه هيچ معيارى مقدم بر آن و محك حقانيت آن نباشد و همه چيز حتى نفس حق و عدالت هم تابع قرار و مدار طرفينى باشد.

منتقدان رالز ايراد ديگرى را مطرح كرده‏اند كه ما به عنوان آخرين سخن در اينجا بيان مى‏كنيم. بر فرض آن كه الگوى قرارداد و شرايط رالز براى وضعيت اوليه را بپذيريم قابل پيش‏بينى نيست كه طرفهاى آزاد و برابر بر سر چه چيز توافق مى‏كنند. چه بسا اصول ديگرى را غير از آنچه كه رالز پسنديده، بپذيرند. مثلا رالز معتقد ست‏براى كسانى كه به سطح معينى از رفاه و بهزيستى اقتصادى رسيده‏اند آزادى اولويت اول را دارد و ترجيح بهبود وضع اقتصادى بر آزادى بيشتر غير عاقلانه است ولى ممكن است اين مساله براى ديگران مسلم نباشد و در شرايطى براى بهزيستى اقتصادى، اولويت قايل شوند. رالز چگونه مى‏تواند استدلال كند كه اين عقيده عاقلانه نيست. يعنى در راستاى پيشبرد اميال شخصى افراد قرار ندارد و پذيرفته نمى‏شود. (57)

همين طور احتمال مى‏دهيم كه افراد در وضعيت اوليه براساس ايده فايده‏گرايانه، ميانگين سودمندى را بر اصل تفاوت رالز ترجيح دهند. رالز در اين سخنش كه مى‏گويد افراد آمادگى پذيرفتن خطر در اين زمينه را ندارند دليل واقع‏بينانه‏اى ارائه نداده است. (58)

همچنين مجموعه اصولى كه به نظر رالز چارچوب عادلانه براى يك جامعه خوب تنظيم يافته تلقى مى‏شوند، مورد نقادى قرار گرفته است و توجيه‏پذيرى آنها براساس مبانى رالز معضلاتى دارد كه اينها از بحث ما در اين نوشتار خارج است. آنچه در نظر داشتيم بررسى نظريه رالز درباره مبناى عدالت و چگونگى توجيه اعتبار و حقانيت آن به عنوان اساسى‏ترين ارزش اجتماعى بود. به همين جهت در شرح نظريه رالز هم به بخش دوم كه تصوير رالز از ساختار عادلانه جامعه است نپرداختيم. البته اين بخش از نظريه رالز نيز براى علاقمندان به مباحث فلسفه سياسى و اقتصادى و كسانى كه مطالعه الگوهاى مختلف عدالت اجتماعى را در نظر دارند موضوعى با اهميت و قابل تامل است.

پى‏نوشت‏ها:

1. 8.P ),Rawls,John, A Theory of Justice, (Oxford University Press, 1971)P.8

در ارائه مقاله از اين كتاب با عنوان اختصارى رالز (1971) ياد مى‏كنيم.

2. همان، ص‏911.

3. theological.

4. deontological.

5. utilitarianism.

6. utility.

7. در اين زمينه نگاه كنيد به:

Campbell, Tom, D,Justice(1988),ch.5: Justice as Efficiency

8. نگاه كنيد به: آنتونى آربلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ترجمه عباس مخبر، ص‏43 و542.

9. ايمانوئل كانت، بنياد مابعدالطبيعه اخلاق، ترجمه حميد عنايت و على قيصرى، انتشارات خوارزمى، 1369، ص‏60.

10. نگاه كنيد به: همان، ص‏72 و81.

11. self- determination.

12. رالز چنان كه خواهد آمد از نظر فردى مبانى فايده گرايانه را رد نمى‏كند.

13. رالز (1971) ص‏3.

14. Rational Choice.

15. مايكل ساندل، ليبراليسم و منتقدان آن، ترجمه احمد تدين، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1374، مقاله رويارويى حق با خير به نقل از رالز، نظريه عدالت. همچنين در اين زمينه نگاه كنيد به اثر ديگرى از همين نويسنده:.....

16. an organisation for mutual benefits.

17. نگاه كنيد به رالز (1971) ص‏446.

18. همان، ص‏183.

19. همان، ص‏3.

20. Primary goods.

21. Pluralism.

22. تام كمپل، عدالت، ص‏74. به نقل از رالز، سازندگرايى كانتى، (ص‏518).

23. Kantian canstructivism.

24. cagnitive.

25.

26. نگاه كنيد به نقل قولهاى ساندل از رالز در كتاب ليبراليسم و منتقدان آن، ترجمه احمد تدين، ص‏278 به بعد.

27. رالز (1971) ص‏11.

28. همان، ص‏16.

29. State of nature.

30. Original Position.

31. Pure procedural justice.

32. رالز (1971) ص‏10.

33. نگاه كنيد به رالز (1971) ص‏85.

34. The veil of ignorance.

35. همان، ص‏136.

36. Rationality.

37. egoist.

38. نگاه كنيد به رالز (1971)، ص‏142.

39. رالز (1971)، ص‏14.

40. آربلاستر، آنتونى، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ترجمه عباس مخبر، چاپ دهم، سال 1368، ص‏50و51.

41. رالز (1971)، ص‏15.

42. نگاه كنيد به رالز (1971)، ص‏14.

43. همان، ص‏60.

44. همان، ص‏60.

45. همان، ص‏83.

46. fair equality of apporthunity.

47. the maximin strategy.

48. مايكل ساندل،ليبراليسم و منتقدان آن، ترجمه احمد تدين، ص‏265 به نقل از رالز (1971)، ص‏416.

49. Justice as Fairness عنوانى است كه رالز در رساله منتشر شده‏اش در سال 1958 و نيز در فصل اول كتاب نظريه عدالت، براى طرح خودش قرار داده است و مترجم محترم در اينجا معادل فارسى فوق را براى آن در نظر گرفته است.

50. همان.

51. همان، ص‏291 به نقل از:

Ackerman, B. A. Social Justice in the liberal state(1980)P.36

52. hypothetical state of nature.

53. نگاه كنيد به نقد سخن آكرمن در:

Campbell, Tom D. Justice,P.108.

54. See Rawels (1980) P.518.

55. See campbell, Tom,D. Justice, P.74.

56. مقصود عقلانيتى است كه رالز، به تبع اسلافش تعيين نموده است.

57. نگاه كنيد به:آنتونى آربلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ترجمه عباس مخبر، ص‏517; همچنين نگاه كنيد به:

Campbell,Tom, Justice,P.83.

58. Ibid,P.82.