مجلات >نقدونظر > شماره10

حقوق و عدالت

ناصر كاتوزيان

الف: مفهوم عدالت

تعريف عدالت

«عدالت‏» مفهومى است كه بشر از آغاز تمدن خود مى‏شناخته و براى استقرار آن كوشيده است. مشاهده طبيعت و تاريخ رويدادها، و انديشه در خلقت از ديرباز انسان را متوجه ساخت كه جهان، بيهوده آفريده نشده است; هدفى را دنبال مى‏كند و نظمى بر آن حكمفرماست (2) . انسان نيز در اين مجموعه منظم و با هدف قرار گرفته است و با آن همگام و سازگار است. بنابراين، هرچه در راستاى اين نظم طبيعى باشد، درست و عادلانه است. حقوق نيز از اين قاعده بيرون نيست و مبناى آن در مشاهده موجودات و اجتماعهاى گوناگون است. پس، از ملاحظه «آنچه هست‏» مى‏توان به جوهر «آنچه بايد باشد» دست‏يافت. به بيان ديگر، در شيوه ارسطويى جستجوى عدالت نيز واقع‏گرايى ديده مى‏شود و پايه آن مشاهده و تجربه است. (3)

اين مقاله جاى تفصيل براى ملاحظه سير تاريخى عقايد نيست، ولى تعريفهاى مهمى كه از عدالت‏شده است‏بدين گونه خلاصه مى‏شود:

افلاطون; عدالت اجتماعى

افلاطون در كتاب «جمهور» به تفصيل از عدالت‏سخن مى‏گويد. (4) به نظر او عدالت آرمانى است كه تنها تربيت‏يافتگان دامان فلسفه به آن دسترسى دارند و به يارى تجربه و حس نمى توان به آن رسيد. عدالت اجتماعى در صورتى برقرار مى‏شود كه «هركس به كارى دست زند كه شايستگى و استعداد آن را دارد، و از مداخله در كار ديگران بپرهيزد». پس، اگر تاجرى به سپاهيگرى بپردازد يا يك فرد سپاهى حكومت را به دست گيرد، نظمى كه لازمه بقا و سعادت اجتماع است‏به هم خواهد ريخت و ظلم جانشين عدل خواهد شد.

حكومت، شايسته دانايان و خردمندان و حكيمان است و عدل آن است كه اينان بر موضع خود قرار گيرند و، به جاى پول و زور، خرد بر جامعه حكومت داشته باشد.

بى‏گمان، مقصود افلاطون طبقاتى كردن جامعه به شيوه خوانسالاران نبوده است. زيرا، در جامعه آرمانى او اوصاف سپاهيگرى و حكمت و تجارت اكتسابى است نه ذاتى يا ارثى، و معيار توصيف اشخاص به هنگام اشتغال است نه ولادت. با وجود اين، بر آن خرده گرفته‏اند كه چرا وضع شغل و معلومات شخص او را به حكم طبيعت تنها سزاوار كارى معين مى‏كند، چندان كه تجاوز از آن ستمگرى باشد. وانگهى، تقسيم ميان آزادمردان و بردگان نيز در اين طبقه‏بندى مى‏گنجد: چنانكه ارسطو بر همين پايه ادعا كرد كه بعضى از مردم به حكم طبيعت‏خود برده‏اند و بايد در همين وضع باقى بمانند. (5)

اشكال ديگر چنين خلاصه مى‏شود كه پايه حكومت آرمانى افلاطون استبداد دانايان و روشنفكران است كه تنها چند تن از حكيمان شايسته آنند نه همه مردم، (6) و قانون در آن نقشى ندارد.

نفس آدمى نيز به عدالت نيازمند است، و هنگامى اين فضيلت‏به دست مى‏آيد كه هر يك از قوا در جاى خود قرار بگيرد و نظمى خاص بر روابط آنها حكمفرما باشد. تمام قواى انسانى، مانند خشم و شهوت، بايد زير فرمان عقل قرار گيرد و هر كدام عهده‏دار وظيفه خود شود. (7)

مانند اين مضمون را در ادبيات و حكمت و فقه نيز فراوان مى‏توان ديد، كه نشانه نفوذ افكار حكيم داناى يونانى است. از جمله درمثنوى مولوى مى‏خوانيم:

عدل چه بود وضع اندر موضعش

ظلم چه بود وضع در ناموقعش

نيست‏باطل هرچه يزدان آفريد

از غضب و ز حلم و ز نضج و مكيد

خير مطلق نيست زينهار هيچ چيز

شر مطلق نيست زينها هيچ چيز

نفع و ضر هر يكى از موضع است

علم از اين رو واجبست و نافعست (8)

همچنين از شيخ طوسى در مبسوط نقل شده است كه مى‏نويسد: «ان العدل فى اللغة، ان يكون الانسان متعادل الاحوال متساويا». (9) در تفسير «الميزان‏» (ج‏1، ص‏371) عدالت‏با اين عبارت تعريف شده است: «وهى اعطاء كل ذى حق من القوى حقه، و وضعه فى موضعه الذى ينبغى له‏» و اين مضمونها نفوذ انديشه‏هاى افلاطون را در اين زمينه نشان مى‏دهد.

چنانكه گفته شد، افلاطون، كه مفهوم عدالت را در جامعه‏اى با فضيلت جستجو مى‏كند، عدالت اجتماعى را در حكومت دانشمندان و خردمندان مى‏بيند و تجاوز به اين تخصيص را ظلم مى‏شمارد.

ارسطو; اعطاى حق به سزاوار آن

به نظر ارسطو، عدالت داراى دو معنى خاص و عام است: (10) عدالت‏به معنى عام شامل تمام فضايل است. زيرا هركس به كار ناشايسته‏اى دست زند ستم كرده است. سعادت واقعى از آن كسى است كه با فضيلت‏باشد و از دستورهاى عقل اطاعت كند. فضيلت انسان دو آفت‏بزرگ دارد: افراط و تفريط، كه بايستى از هر دو پرهيز كرد. ميانه‏روى و اعتدال، ميزان تشخيص رذايل از فضايل است. پس تهور و ترس هر دو مذموم و حد وسط بين آنها يعنى شجاعت فضيلت است، همچنان كه سخاوت ميانه بخل و تبذير، و مناعت و تواضع، اعتدال ميان تكبر و زبونى است. در آخرين تحليل، مى‏توان گفت: عدالت‏به معنى عام، «تقواى اجتماعى‏» است. (11)

در نظر ارسطو، انسان، به حكم طبيعت، نه خواهان فضيلت و كمال است نه گريزان از آن. فطرت انسان بسيط است و فضيلت و عدالت، اكتسابى. منتها، طبيعت او به گونه‏اى است كه مى‏تواند خود را با آنچه كسب كرده سازگار كند و با خو كردن به آن كمال يابد. (12)

اين مفهوم عدالت نيز در اخلاق و حكمت اسلامى نفوذ كرده است: از جمله در اخلاق عالم آرا (محسنى) مى‏خوانيم كه: «عدالت جامع فضايل است و مانع رذايل‏» و در توجيه آن مى‏نويسد: «به جهت وحدت تناسبى است كه در ميان اجزاى متباينه به هم مى‏رسد و كثرت را به صورت وحدانى جلوه مى‏دهد و آنجا كه حضرت خير الانام به كلام معجز نظام «خير الامور اوسطها» به خيريت اوساط تصريح فرموده، شرف عدالت را بر وجهى ابلغ بيان نموده...» (ص‏34). خواجه نصيرالدين طوسى نيز در كتاب اخلاق ناصرى مى‏نويسد: «اما انواعى كه در تحت جنس عدالت است دوازده است: اول صداقت، دوم الفت، سوم وفا، چهارم شفقت، پنجم صلت رحم، ششم مكافات، هفتم حسن شركت، هشتم حسن قضا، نهم تودد، دهم تسليم، يازدهم توكل، دوازدهم عبادت...». (13)

عدالت، به معنى خاص كلمه، برابر داشتن اشخاص و اشياء است. هدف عدالت هميشه تامين تساوى رياضى نيست. مهم اين است كه بين سود و زيان و تكاليف و حقوق اشخاص، تناسب و اعتدال رعايت‏شود. پس، در تعريف عدالت مى‏توان گفت: «فضيلتى است كه به موجب آن بايد به هر كس آنچه را كه حق اوست داد.» (14)

ارسطو عدالت را به معاوضى و توزيعى تقسيم مى‏كند: مقصود از عدالت معاوضى، تعادل ميان دو عوض در معامله است، به گونه‏اى كه يكى از دو طرف قرارداد نتواند به بهاى فقر ديگرى ثروتمند شود يا هر دو عوض را به دست آورد. اين مفهوم عدالت‏خود به خود در قرارداد به دست مى‏آيد، ولى ضمانت اجراى آن جبران خسارتى است كه زيان ديده را به وضع متعادل بازگرداند و برابرى را تامين كند. برعكس، عدالت توزيعى، مربوط به تقسيم ثروت و مناصب اجتماعى است و ناظر به زندگى عمومى و نقش دولت است. (15)

روميان; نفع مشترك

تعريف ارسطو در نوشته‏هاى اولپين (16) و در كتاب ديژست مورد قبول قرار گرفته و سيسرون عامل ديگرى بر آن افزوده است و مى‏گويد «بايد به هركس آنچه را سزاوار است داد، مشروط بر اين كه به منافع عمومى زيان نرسد». اصطلاح «نفع مشترك‏» يا «نفع عموم‏» كه در تعريف سيسرون آمده است، از آن پس در بيشتر رساله‏هاى حقوق و اخلاق تكرار شده است و مى‏توان گفت كه ساير تعريفها، با اندك تفاوت، همان است كه ارسطو فيلسوف يونانى گفته و حقوقدانان رومى كامل ساخته‏اند. (17)

ترجيح منافع قابل احترام‏تر

پاره‏اى از نويسندگان، عدالت را نظامى دانسته‏اند كه برترى منافع قابل احترام‏تر را تامين مى‏كند. مقصود از اين گفته اين است كه، نظم اجتماعى بر مبناى زور و قدرت قرار نگيرد و، به جاى منافع قوى‏تر، منافع قابل احترام‏تر رجحان داده شود.

عدالت صورى و ماهوى

برخى «عدالت‏» را به صورى و ماهوى تقسيم كرده‏اند. (18) عدالت صورى به معنى برابرى است و تنها مفهومى از عدالت است كه با همه معيارهاى پيشنهاد شده براى تميز «عدالت‏» سازگار است و همگان درباره آن به توافق رسيده‏اند. و گروهى عدالت ماهوى را نيز برابرى مطلق همگان شمرده‏اند. (19) بر مبناى عدالت صورى، اگر قاعده‏اى به همه موقعيتها و اشخاصى كه موضوع آن قرار مى‏گيرد يكسان حكومت كند و تبعيض روا ندارد، عادلانه است، خواه مفاد آن درست‏باشد يا نادرست.

برعكس، در عدالت ماهوى به مضمون و محتواى قاعده نيز توجه مى‏شود و «برابر داشتن‏» كفايت نمى‏كند; كيفيت نيز مطرح است و «سزاوار بودن‏» نيز شرط اجراى عدالت‏به شمار مى‏آيد.

براى مثال، عدالت اين نيست كه هر قاتلى بدون توجه به وضع روحى و جسمى و سن ويژه‏اش، به اعدام محكوم شود يا كيفر نوعى ديگرى ببيند. ولى، برابر داشتن تمام كسانى كه در موقعيت‏يكسان قرار گرفته‏اند لازمه عدالت است. به طور معمول، عدالت‏به معنى كامل خود به كار مى‏رود، مگر اين كه با قيد «صورى‏» همراه باشد.

عدالت طبيعى و حقوقى

ارسطو در كتاب اخلاق خود، «عدالت‏» را به طبيعى و قانونى تقسيم مى‏كند. مقصود او از عدالت طبيعى قواعد همگانى و نوعى است كه از طبيعت اشياء سرچشمه مى‏گيرد و ارتباطى به عقايد اشخاص و قوانين حاكم بر جامعه ندارد. برعكس، عدالت قانونى وابسته به اوامر و نواهى قانون است و ضابطه نوعى ندارد. براى مثال، نرخ بازخريد زندانى را قانون معين مى‏كند و اجراى عدالت قانونى، منوط به پرداخت همان نرخ است. بدين ترتيب، برخلاف عدالت طبيعى كه چهره آرمانى و الهى دارد، عدالت قانونى همانند حسن و قبح شرعى نزد متكلمان و عالمان اصول اسلامى است و از داده‏هاى قانون استنباط مى‏شود.

اين تقسيم، الهام‏بخش نويسندگانى است كه از بيم تجاوز دادرسان به آرمانهاى ملى و اختلاط صلاحيتهاى قوه قانونگذارى و قضايى، اجراى عدالت را به طور مقيد و در چارچوب قوانين براى دادرسان مجاز شمرده‏اند: بدين ترتيب كه دادرس، در مقام تفسير قوانين، مى‏تواند از عدالتى كه مجموعه قوانين به او تلقين مى‏كند الهام بگيرد و پا را از آن حدود فراتر ننهد. به بيان ديگر، قاضى بايد همچون اسيرى در بند، حرمت زنجيرهاى قانون را كه بر پاى اوست نگاهدارد و قدم در «سياست قانونگذارى‏» ننهد. ولى، واقع اين است كه تنها بخشى از اين توصيه جامه عمل مى‏پوشد:

بى‏گمان دادرس، اسير انديشه‏ها و اصولى است كه خواندن و تفكر در قوانين به او القا كرده است. عادت به اجراى قانون و رعايت آيين دادرسى و شغلى نيز به وجدان اكتسابى او افزوده مى‏شود و از او انسانى مى‏سازد كه به دشوارى مى‏تواند اين زنجيرهاى روانى را پاره كند و آزاد بينديشد. به همين دليل است كه در همه نظامهاى حقوقى سرزمينى آزاد نيز پيش‏بينى شده تا مردمى به حكم وجدان اجتماعى و ذهن زلال خود داورى كنند و با نام «هيات منصفه‏» جاى قاضى حرفه‏اى و مقيد را بگيرند.

ولى، وجدان دادرس و آرمانهاى او را تنها قوانين و آيينهاى دولتى آبيارى نمى كند. او، هم انسانى مستقل است و هم عضوى از جامعه، و هر دو عنوان از اركان شخصيت او است: به عنوان انسان از نژاد و وراثت و تربيت‏خانوادگى و باورهاى اخلاقى و مذهبى و موقعيت تاريخى و جغرافيايى خود متاثر است، و به عنوان عضوى از اجتماع، انديشه او از وجدان توده مردمى كه با آنان ارتباط خويشى و اقتصادى و قومى دارد تاثر مى‏پذيرد. پس، آنچه او عدالت مى‏بيند بازتابى از تركيب عوامل پيچيده روانى و اجتماعى گوناگون است و آنگاه كه در خلوت خويش به عدالت مى‏انديشد نمى‏تواند در چارچوبى كه دولت‏براى او فراهم كرده است‏باقى بماند و روح خود را در حصار «عدالت قانونى‏» نهد. ممكن است چنين وانمود كند كه تنها قانون را به كار مى‏بندد، ولى واقعيت اين است كه، در فرض سكوت و نقص قانون، او به نداى وجدان خود بيش از هدف قانونگذار، حساس است و مى‏كوشد، تا آنجا كه ابزارهاى منطقى انتساب فكر به قانونگذار كارايى دارد، عدالتى را كه محترم مى‏دارد رعايت كند و حتى جانب انصاف را نگه دارد.

تامل در رويه‏هاى قضايى (20) نشان مى‏دهد كه بسيارى از آراء دادگاهها از نظر منطقى قابل توجيه نيست و چه بسا مخالف با قانون است. همه اين انحرافها را به اشتباه يا سوء نيت قاضى نمى‏توان نسبت داد; گاه وجدانى بيدار و آگاه است كه به سوى عدالت گام برمى‏دارد و نظريه‏هاى حقوقى را در استخدام مى‏گيرد.

بدين ترتيب، به جاى «عدالت قانونى‏» كه مفهومى بيهوده و خنثى را به ذهن مى‏آورد، بايد از عدالت قضايى يا حقوقى سخن گفت تا نمودار تمام واقعيتهاى قانونى و اجتماعى و روانى باشد و گوياى نظمى شود كه سلسله مراتب دادگاهها و تكليف اجراى قانون به آن مى‏بخشد. قاضى در خدمت قدرتى كه او را برگزيده نيست; در خدمت عدالت است و از قانون به عنوان ابزار راهيابى به آرمان خود سود مى‏برد. (21)

نقد تعريفها; دشوارى اعمال ضابطه‏ها

همه اين تعريفها به جاى خود درست است و چهره‏اى از آن توازن مطلوب و فضيلت والايى را كه انسان در جستجوى آن است نمايش مى‏دهد. زيرا، اگر در اجتماع هر چيز به جاى خود قرار گيرد، يا به هركس آنچه سزاوار است داده شود و مساوات رعايت گردد، يا از منافعى حمايت‏شود كه بيشتر قابل احترام است، ريشه ظلم و فساد كنده خواهد شد و در اين بهشت‏برين، تنها عدل حكومت مى‏كند. ولى تمام اشكال در اين است كه، هر كس در اجتماع چه جايى دارد و چه چيز را سزاوار است و منافع قابل احترام‏تر كدام است؟ در واقع، عدالت‏به امورى تعريف شده كه خود بر اجمال آن افزوده است و هيچ معلومى به دست نمى‏دهد. حد عدالت را به سادگى نمى‏توان معين ساخت، و اشكال حكيمان در اين كار به همان اندازه است كه در تعريف «حقيقت‏» و «جمال‏» گرفتار آنند:

به عنوان مثال، با اين كه تعريف ارسطو فريبنده است، گاه اجراى آن به وسيله خود او چهره‏اى كريه مى‏يابد: حكيم دانا، در اجراى همين تعريف و با الهام گرفتن از نوشته‏هاى افلاطون، استدلال مى‏كند كه «بعضى از مردم برحسب طبيعت‏خود برده‏اند و در نتيجه شايسته بندگى هستند». در واقع، تلخى اين استنتاج را او حس نمى‏كرده است، چرا كه زاده محيط خود بوده و بر پايه روابط اجتماعى و اقتصادى آن روزگار داورى كرده است.

در مفهوم كلى «عدالت‏» گفتگوى مهمى وجود ندارد، ولى همين كه بخواهند از اين مفهوم كلى قواعد جزئى بسازند و آن را با وقايع خارجى منطبق سازند، اختلاف سليقه‏ها شروع مى‏شود. دليل اصلى اين اختلافها تعارض دو چهره عام و خاص عدالت است و همين امر سبب مى‏شود كه دادرس گاه به قانون متوسل شود و گاه به انصاف. (22) گروهى قانونى را با مفهوم «مساوات و دادن حق به صاحب آن‏» منطبق مى‏دانند و جمعى ديگر آن را ظالمانه مى‏شمرند. چنانكه ديديم، درباره مبادله اموال و توزيع ثروت، به نظر پيروان حقوق فردى، عدالت اقتضا مى‏كند كه بين ارزش كار و كالاهايى كه مبادله مى‏شود تساوى برقرار باشد و بهترين وسيله تامين اين عدالت احترام به اراده طرفين است. ولى، طرفداران حقوق اجتماعى مى‏گويند، اين روش با انصاف منطبق نيست، زيرا در آن، وضع بدنى و موقعيت اجتماعى افراد به حساب نيامده است و دالت‏حكم مى‏كند كه تمام ثروت ملى بين مردم به تناسب لياقت آنان تقسيم شود. در چگونگى اين تناسب نيز اختلاف شده است كه آيا ثروت بايد به تساوى بين همه تقسيم شود، يا به نسبت نياز يا، سرانجام، به نسبت ارزش و مقدار كارى كه انجام مى‏دهند. (23)

با وجود اين، بايد پذيرفت كه مفهوم «برابرى‏» به عنوان جوهر و اساس عدالت در همه اين اختلاف سليقه‏ها حفظ مى‏شود. براى مثال، آنان كه مايلند امتيازها و ثروتها به تناسب لياقت‏يا نياز تقسيم شود، اين قاعده را مى‏پذيرند كه سهم كسانى كه داراى لياقت‏يا نياز يكسان هستند «برابر» باشد. به همين جهت، برابرى را عدالت صورى و مجرد نيز ناميده‏اند تا نمودار اشتراك آن در همه ديدگاهها باشد. (24) پس، به اعتبارى مى‏توان گفت كه همه اختلافها در چگونگى «اداره عدالت‏» است نه در مفهوم آن.

نتيجه

عدالت مفهومى است اخلاقى. آموزشهاى مذهبى و وضع اقتصادى و سياسى در هر قومى اخلاقى به وجود مى‏آورد، كه بر حسب آن درباره داد و ستم، داورى مى‏كنند. اين احساس عدالت نزد همه بيش و كم وجود دارد، ولى بيشتر احكام عرفى ساده و ناقص است و همگان درباره مسائل حقوقى و اقتصادى، عدالت را تشخيص نمى‏دهند. همان گونه كه در اخلاق بايد عرف پاكان و پرهيزكاران را مبنا قرار داد، مفهوم عدالت را نيز بايد در نوشته‏هاى دانايان حقوق و اخلاق جستجو كرد.

به طور خلاصه، انسان طالب اجراى عدالت است. سخت‏ترين دلها نيز وانمود مى‏كند كه چنين شوقى را در درون خود دارد. تاريخ زندگى بشر را تلاش در راه تميز و اجراى عدالت تشكيل مى‏دهد. با وجود اين، در جستجوى اين گمگشته نزاعها برمى‏خيزد و ستيزها رخ مى‏دهد، چندان كه گاه ستمگران و زورمندان، ظلمها مى‏كنند تا اثبات نمايند كه منشى عادلانه دارند. عدالت پيوسته از اين ابهام درونى رنج مى‏برد و قربانى آزادى خود از تعلقها مى‏شود. پس، آخرين چاره اين است كه با اخلاق پيوند خورد و همگام با آن تحول يابد.

بدين ترتيب، آرمان عدالت و مصداقهاى آن ثابت نيست و به جاى عدالت معقول و جاودانه، بايد از «عدالت زمانه‏» سخن گفت. دادرسان، هنرمندان تميز اخلاق و عدالت و تواناترين حاميان اين ارزشها هستند و پايبندى روانى آنان به رعايت‏حرمت قانون و آراء گذشته خود و همچنين سلسله مراتب قضايى كه به وحدت رويه‏ها مى‏انجامد، از مهمترين عوامل ايجاد نظم در اجراى عدالت و جلوگيرى از آشفتگى راه‏حلها در اين زمينه است. (25)

چنانكه گفته شد، در نظر گروهى از نظريه‏پردازان، جوهر عدالت در دنياى كنونى «برابرى‏» است. اجراى عادلانه قانون بدين معنى است كه درباره غنى و فقير و وضيع و شريف و در هر موقعيتى يكسان اجرا شود. (26) ولى، بايد پذيرفت كه در اين مفهوم صورى و خشك هيچ گونه كيفيتى راه ندارد و نقص در همين جا است. بى‏گمان، عدالت ايجاب نمى‏كند كه درباره هر مجرمى، قطع نظر از ويژگيهاى فردى او، مجازاتى يكسان مقرر شود و كيفر به اعمال تعلق گيرد نه به اشخاص. عدالت صورى و مجرد براى صورت بخشيدن به اين مفهوم اخلاقى و اداره آن كافى نيست و حكم دل و احساس و شرايط، در آن نقش مؤثرى دارد. به گفته هيوم «اين عقل نيست كه معيار اخلاقى را معين و تحميل مى‏كند، احساس ما است‏». وانگهى، انصاف نيز بايد وسيله نرمش و انعطاف عدالت‏شود و از ناروايى در اجرا و اداره عدالت‏بكاهد و ارزشهاى متعارض را جمع كند.

براى مثال، در موردى كه شخصى نيازمندتر و ديگرى لايق‏تر يا مفيدتر است‏براى توزيع عادلانه نفعى كه ميان آن دو صورت پذيرد، چاره‏اى جز توسل به انصاف نيست.

همچنين است در تقسيم خسارت ميان توانگرى كه خطايش كوچكتر است‏با نيازمندى كه خطاى بزرگترى مرتكب شده است... و مانند اينها.

به بيان ديگر، گاه اجراى قانون و قواعد عادلانه و مجردى كه انديشيده‏ايم مانند كيفر جرم در موردى خاص، وجدان عدالت‏خواه را قانع و راضى نمى‏كند و ناچار به انصاف روى مى‏آوريم تا تمام حقيقت موجود و ويژگيهاى آن را نيز به حساب آوريم و از تعارض ارزشها بكاهيم. در واقع، انصاف، عصاى عدالت است تا به حركت مستقيم آن كمك كند و تكيه‏گاه آن به هنگام خطر سقوط باشد.

ب: شناخت عدالت و منابع آن

اختلاف در تشخيص عدالت

اگر قواعد عدالت، به صورت نوعى و كلى، مبناى حقوق قرار گيرد و از داوريهاى فردى ممتاز شود، اشكال مهم، تشخيص راه استنباط و احراز اين قواعد است: يعنى بايد ديد چگونه مى‏توان احكام عادلانه را به دست آورد و چه مقامى براى اين تشخيص صلاحيت دارد؟

در برابر اين پرسش، پاسخ مسلم و قاطعى وجود ندارد و شايد بتوان ادعا كرد كه از پيچيده‏ترين مسائل فلسفه حقوق است:

1. بعضى گفته‏اند قواعد عدالت‏بايد، به حكم عقل و از راه تحليل مسائل اجتماعى و آرمانها، استخراج شود. اساس اين نظر را كه بر پايه طبيعت اشياء و نظم عمومى جهان و هدف آفرينش قرار دارد، در آغاز گفتار آورديم و ديديم كه چگونه مى‏توان از آنچه هست‏به مفهوم عدالت دست‏يافت.

2. بعض ديگر داورى عقل را در اين باب نمى‏پذيرند و معتقدند كه تنها از راه ايمان و اشراق مى‏توان به اين قواعد دست‏يافت، و عواطف انسانى و حكم دل است كه مبناى تميز داد و ستم قرار مى‏گيرد. جمعى نيز اراده خداوند و مذهب را به عنوان ضابطه برگزيده اند. (27)

3. از سوى ديگر، جامعه‏شناسان بر اين باورند كه عدالت ناشى از وجدان عمومى است. و آنها كه نخواسته‏اند مفهوم مجرد «وجدان عمومى‏» را بپذيرند، مى‏گويند قاعده اى عادلانه است كه وجدان گروه بزرگى از مردم آن را درست‏بداند. (28) برتراند راسل، در تعريف عدالت مى‏نويسد: «عدالت عبارت از هر چيزى است كه اكثريت مردم آن را عادلانه بدانند» يا به بيان ديگر، «عدالت عبارت از نظامى است كه آنچه را كه، به تصديق عموم، زمينه‏هايى براى نارضايى مردم فراهم مى‏كند به حداقل برساند». (29)

هيوم، حكيم انگليسى را نيز بايد در زمره اين گروه آورد، زيرا او عدالت‏خواهى را تا مرز فايده‏گرايى محض پايين مى‏آورد. از گفته‏هاى اوست كه: «قواعد عدالت طبيعى نيست; ساختگى است، نه بدين معنى كه پايه درستى ندارد، چرا كه آن قواعد بر حسب ذات خود مفيد است‏». (30)

4. ولى، در برابر آنها بسيارى از نويسندگان، عدالت را تابع راى عمومى نمى‏دانند. به نظر آنان، همان گونه كه قواعد طبيعى را به نيروى اكثريت نمى‏توان تغيير داد و حقيقت وابسته به نظر عموم نيست، عدالت را نيز نبايد با راى اكثريت مردم تعيين كرد. ارسطو در اين باب مى‏گويد: «عدالت امرى است كه انسان عادل فكر مى‏كند» و لوفور، استاد فرانسوى، در توضيح آن تاييد كرده است، كه به جاى توجه به شمار اشخاص، بايد نظر بهترين و صالحترين مردم را مبنا قرار داد. (31)

روبيه نيز در پايان تحليل خود نتيجه مى‏گيرد كه براى يافتن قواعد عدالت‏بايد به جامعه حقوقدانان، كه در جستجوى اين قواعد و در مقام ستايش آن هستند، رجوع كرد. عرف عمومى و قوانين دولتى نمى‏تواند ضابطه تشخيص عدالت قرار گيرد، و به همين سبب است كه گاه بين قواعد حقوق و عدالت تعارض ايجاد مى‏شود. (32)

5. هگل و پيروان او هم دولت را تنها مقام صالح براى تشخيص عدالت دانسته‏اند. به نظر اين گروه، مبناى عدالت اراده دولت است و هيچ تفاوتى بين «آنچه هست‏» و «آنچه بايد باشد» وجود ندارد (ش‏52). ريشه اين بى‏اعتمادى به عدالت را بايد در عقايد سوفسطائيان يونانى ديد كه مى‏گفتند «عدالت آن است كه مفيد به حال قويتر باشد». (33) و همچنين از پاسكال كه مى‏گفت «خطرناك است‏به مردم گفته شود كه قوانين عادلانه نيست‏».

چهره اخلاقى عدالت و هنر شناخت آن

آنچه درباره مبناى حقوق و اخلاق گفته شده است، ما را از ورود در اين بحث‏بى‏نياز مى‏سازد، ولى يادآورى دو نكته بى‏فايده نيست:

1. عدالت مفهومى است اخلاقى، پس تمام عواملى كه در اخلاق هر قوم مؤثر است، در تميز داد و ستم اثر دارد. قواعد عدالت فطرى و ثابت نيست، ولى در تشخيص آنها تنها به نيروى عقل نبايد اعتماد كرد. زيرا اعتقادهاى مذهبى و عواطف نيز در اين راه سهم مؤثرى دارد.

2. راست است كه هر انسان متمدنى در برابر حوادث اجتماعى در خود احساس عدالت مى‏كند، و نيز درست است كه گاه، داوريهاى خصوصى و پراكنده چنان به هم شبيه است كه از مجموع آنها مى‏توان قواعدى نوعى استخراج كرد، ولى نبايد افكار عمومى را ميزان تشخيص عدل و ظلم قرار داد. ذهن ساده عرف، قادر به تحليل تمام مسائل اجتماعى نيست و گاه نيز گرفتار احساساتى مى‏شود كه از عقل بدور است. نيروى عقل را بايد به يارى تجربه و مطالعه آبيارى كرد، و ذهن كسانى قادر به تشخيص عدالت است كه در امور اجتماعى بينش و تجربه كافى اندوخته باشند. همان گونه كه براى ارزيابى آثار هنرى به كسانى رجوع مى‏شود كه ذهنشان آماده تميز زشتى و زيبايى است، در جستجوى عدالت نيز بايد در پى اشخاصى بود كه صلاحيت تميز درست از نادرست را دارند. داوريهاى عاميانه ممكن است در پاره‏اى از امور ساده و ابتدايى رست‏باشد، ولى هميشه به آن اعتماد نمى توان كرد:

براى نمونه، در روزنامه‏ها مى‏نويسند كه مردى با كمال بيرحمى زن ناتوانى را كشته است; احساسات عمومى تحريك مى‏شود و همه او را در وجدان خود محكوم مى‏سازند; ولى دادرسى كه اثر محيط را در اراده افراد دريافته و مى‏داند كه بى‏نظمى اجتماع عامل اساسى وقوع جرم است، به زودى مردم حكم نمى‏كند. بيشتر از آن كه درصدد انتقامجويى و تسكين احساس آنى خود باشد، در پى اصلاح مجرم و درمان اوست. وضع زندگى بزهكار، رابطه او با مقتول، اوضاع و احوالى كه قتل در آن اتفاق افتاده است، سبق تصميم و درجه بدانديشى مجرم، شخصيت طرفين و دهها مساله ديگر در تصميم او مؤثر است. عدالتى كه او مى‏بيند با ديگران متفاوت است، همچنانكه ديد يك هنرمند با نظر عوام تفاوت دارد.

به اضافه، عدالتى كه در جامعه ناپاكان و هرزگان محترم است، با آنچه در جمع پرهيزكاران و دورانديشان عدالت ناميده مى‏شود يكسان نيست. همين اختلاف سليقه است كه پاره‏اى از محققان را واداشته كه «عدالت و اخلاق مذهبى‏» را جانشين «عدالت اجتماعى‏» سازند. (34) بنابراين، در تشخيص عدالت، ملاك داورى عمومى نيست; بايد از مجموع عقايد علماى اجتماعى و رويه‏هاى قضايى آنها را در هر دوره‏اى استخراج كرد.

ج: قلمرو حقوق و عدالت

گرايش قواعد حقوق به سوى عدالت

حقوق و عدالت دو همزاد تاريخى‏اند: يونانيان اين اتحاد را پيش از ديگران دريافتند و روميان دنباله انديشه آنان را گرفتند. (35)

ژوستينين، حقوق را هنر دادگسترى و پندار نيك مى‏ناميد. (36) به گفته مشهور، دولتى پايدار مى‏ماند كه اقامه عدل كند و در رفتار خود جانب انصاف را از دست ندهد. ولى امروزه عدالت‏براى حقوقدان آرمانى است كه قوانين بايد از آن الهام بگيرد. يعنى، دو مفهوم حقوق و عدالت، در عين حال كه با هم پيوند نزديك دارند، از هم جدا شده‏اند. به بيان ديگر، نظمى كه به وسيله حقوق برقرار مى‏شود، پيوسته در حال حركت و تحول است و به سوى كمال مى‏رود: كمالى كه غايت آن عدالت و نيكى است.

قاعده‏اى را كه مردم با عدالت و انصاف منطبق ندانند به ميل و رغبت اجرا نمى‏كنند و براى فرار از آن به انواع وسيله‏ها و حيله‏ها دست مى‏زنند. پس دولت‏براى حفظ نظام عمومى و ايجاد آرامش اجتماعى، ناگزير است كه، تا حد امكان، قواعد حقوق را با عدالتى كه نزد مردم، محترم است‏سازگار كند.

پيوند حقوق و عدالت را در بسيارى از قواعد مى‏توان ديد. براى مثال، نظم در معاملات ايجاب مى‏كند كه اشخاص در اعتبار و نفوذ قراردادها ترديد نكنند و مطمئن باشند كه دولت مفاد پيمانشان را محترم مى‏دارد، و در صورت لزوم، مديون را به اجراى آن ملزم مى‏كند. با وصف اين، قانونگذار لزوم اجراى عدالت را نيز از ياد نبرده است و به حاكم اجازه مى‏دهد تا به مديون «مهلت عادله يا قرار اقساط بدهد» (ماده 277 قانون مدنى) و گاه نيز در مفاد تعهدات طرفين تجديد نظر كند (ماده‏4 قانون روابط مالك و مستاجر) (37) و در مقام اجراى حكم، توقيف اسباب كار و لباس و اشياء ضرورى مديون و خانواده او را ممنوع مى‏سازد (ماده 65 قانون اجراى احكام مدنى). مرور زمان دعاوى راجع به برات و سفته و چك در امور تجارتى پنج‏سال است، ولى دارنده برات مى‏تواند وجه آن را از كسى كه به ضرر او استفاده بلاجهت كرده است، تا ده سال مطالبه كند (مواد 318 و 319 قانون تجارت). همچنين اگر سند تجارتى، به سبب نداشتن يكى از شرايط اساسى، اعتبار برات و سفته و چك را از دست‏بدهد، در دعواى دارنده آن به طرفيت استفاده‏كننده بلاجهت پذيرفته مى‏شود (تبصره ماده 319 قانون تجارت).

رعايت تناسب در تعهدات مالياتى سبب شده است كه درآمدها تا ميزان معينى از ماليات معاف گردد و از آن پس نيز، نرخ ماليات به صورت تصاعدى محاسبه شود. در حقوق كيفرى نيز، معاف شدن از مجازات در مورد شخصى كه در مقام دفاع مشروع به ديگرى صدمه زده است از مفهوم «عدالت‏» سرچشمه گرفته است.

وانگهى، يكى از اوصاف حقوق اين است كه كلى و مجرد از خصوصيتهاى فردى باشد و به شكل «قاعده‏» ظاهر شود (ش‏157 تا 159). قاعده بر مصداقهاى خارجى يكسان حكومت مى‏كند، پس در درون هر قاعده حقوقى، جوهر عدالت‏يعنى برابرى به چشم مى‏خورد و مانع تبعيضهاى ناروا و خودسرانه مى‏شود. بى‏گمان چنين عدالتى صورى است و احتمال دارد كه ماهيت قاعده حقوقى، ظلم محض باشد. ولى، دست‏كم، صورت عدالت در هر قاعده‏اى ديده مى‏شود و از همين جاست كه مى‏گويند: «ظلم بالسويه نيز عدل است‏». (38)

با وجود اين، پاره‏اى از نويسندگان، مانند هيوم و ماركس، به اين دليل كه عدالت، مفهومى مبهم و آرمانى و تخيلى است و نمى‏تواند موضوع تحقيقهاى علمى قرار بگيرد، آن را واژه‏اى توخالى و بى‏محتوا پنداشته‏اند و كلسن كوشيده است كه حقوق را از آلايش عدالت پاك سازد.

از هابز (Hobbes) نقل شده است كه معيار تميز عدالت را قانون مى‏داند. بر اين مبنا، قانون هميشه عادلانه است و عدالت اعتبار خود را از قانون مى‏گيرد. اين گفته، نظر كسانى را به ياد مى‏آورد كه حسن و قبح عقلى را انكار مى‏كنند وحسن و قبح شرعى را جايگزين آن مى‏سازند. در هر حال، اين يگانگى در فرضى قابل قبول به نظر مى‏رسد كه عدالت‏به معنى صورى خود در نظر باشد.

جدايى دو قلمرو

براى تامين عدالت معاوضى در قراردادها، قواعد و احكامى به چشم مى‏خورد كه تمايل طبيعى حقوق را به سوى عدالت نشان مى‏دهد: براى مثال، در قراردادهاى معوض، قانون ماليت داشتن هر يك از دو عوض متقابل را شرط درستى عقد مى‏داند تا تعادلى كه دو طرف در نظر داشته‏اند محفوظ بماند. لزوم تعادل ارزش دو عوض نيز از نظر قانونگذار پوشيده نمانده است: به مغبون حق مى‏دهد تا قرارداد نامتعادل را فسخ كند (ماده 416ق. م) و به خريدار كالاى معيب اختيار مى‏دهد كه يا كمبود عوض را با گرفتن «ارش‏» جبران سازد يا عقد نامتعادل اقتصادى را برهم زند (ماده 422ق.م.). منع از تملك دو عوض نيز قاعده ديگرى است كه در حفظ توازن دو عوض ضرورى است: چنانكه در طلاق خلع گفته شده است كه زن در صورتى مى‏تواند به فديه رجوع كند كه براى شوهر نيز رجوع از طلاق ممكن باشد و زن نتواند، بدون پرداختن فديه، شوهر را از حق رجوع محروم سازد و تعادل معهود در طلاق خلع را برهم زند. (39) همچنين، پاره‏اى از محققان، از بيم جمع شدن دو عوض در ملك يكى از دو طرف قرارداد، شرطى كه تلف مبيع پيش از تسليم به خريدار را بر عهده او قرار دهد، خلاف مقتضاى معاوضه پنداشته‏اند. (40)

در قواعد مربوط به همبستگى خانوادگى نيز بعضى از نويسندگان، بحق، دريافته‏اند كه تكليف فرزند، در انفاق به پدر و مادر ،عوض متعادل تكاليفى است كه آنان در زمان كودكى فرزند بر عهده داشته اند. (41)

در حقوق انتقالى (تعارض قوانين در زمان)، گفته شده است كه قانون جديد بر قرارداد در حال جريان حكومت ندارد، به اين منظور كه تعادل قراردادى و مطلوب دو طرف برهم نخورد. (42) همچنين، در مسؤوليت مدنى، لزوم حفظ تعادل قراردادى مانع از آن است كه زيان‏ديده در انتخاب مبناى دعوى آزاد باشد و در رابطه خود با طرف ديگر، از قرارداد چشم بپوشد و به قواعد مسؤوليت قهرى استناد كند. (43)

در مورد حوادث پيش‏بينى نشده‏اى كه طبيعت دو عوض و تعادل قراردادى را در زمان اجراى آن برهم مى‏زند قوانين و انديشه‏هاى حقوقى متمايل به جبران اين وضع و امكان فسخ قرارداد است و حرمت‏سنتى قرارداد را در برابر عدالت، ناچيز مى‏شمارد. (44)

سرانجام، برهم خوردن توازن موقعيتهاى خريدار و فروشنده، در موردى كه مبيع تسليم نشده و ثمن نقد به تاخير افتاده است، به فروشنده حق مى‏دهد كه با اعمال «خيار تاخير ثمن‏» قرارداد را فسخ كند و خود را از آن وضع نجات دهد (ماده 402ق.م.). (45)

اگر اين استقرا را به مواردى كه به حكم قانون مى‏توان شرايط قرارداد را به منظور ايجاد تعادل بين دو عوض تعديل كرد (مانند تعديل اجاره‏بها در فرضى كه تراضى شده است كه اجرت‏المثل برابر با اجاره‏بها باشد) گسترش دهيم، (46) بخوبى درمى‏يابيم كه يكى از هدفهاى اصلى حقوق، اجراى عدالت است. گاه، گرايش طبيعى حقوق به سوى عدالت در نتيجه ضرورتهاى حفظ نظم و امنيت‏حقوقى برهم مى‏خورد، ولى اين موارد استثنايى نبايد در قاعده، ترديد ايجاد كند.

با وجود اين، قلمرو حقوق و عدالت از دو جهت از هم متمايز مى‏شود:

1. هدف حقوق در درجه نخست ايجاد نظم اجتماعى است. فنون قانونگذارى نيز گاه، قواعدى را اقتضا مى‏كند كه عدالت در آن باره حكمى ندارد. براى مثال، در اين كه اتومبيلها از كدام سمت‏خيابان برانند يا در چه محلى توقف كنند; و اجازه مكره، كاشف از انتقال موضوع معامله است‏يا ناقل آن; و ضمان تلف مبيع پيش از تسليم بر عهده فروشنده است‏يا خريدار; و دادگاه صالح براى رسيدگى، محكمه محل اقامت مدعى ست‏يا مدعى’ عليه، عدالت اقتضاى حكمى ندارد و حقوق، به دلايل خاص ديگر، آنها را مقرر داشته است. عدالت ايجاب مى‏كند كه همه در برابر قانون مساوى باشند و بر تمام موارد مشابه، يك قاعده حكومت كند، ولى خود قاعده را نمى‏توان نتيجه اجراى عدالت‏يا مخالف آن شمرد.

همچنين، قانون نمى‏تواند جزئيات و خصوصيتهاى هر مورد را پيش‏بينى كند، و بناچار احكام خود را بر مبناى مصالح و مفاسد نوعى معين مى‏كند، در حالى كه اجراى آن در پاره‏اى موارد با «عدالت‏» موافق نيست: چنانكه برابرى ميراث پسران از نظر نوعى عين دادگرى است، ولى همين قاعده در مورد دو برادر، كه يكى پارسا و نيازمند و ديگرى فاسد و بى‏نياز است، عادلانه به نظر نمى‏رسد. يا اجبار مديون به پرداختن مالى كه خود به عهده گرفته است، از نظر مصالح نوعى، درست است; ولى الزام كسى كه، به دليل اضطرار، دين نامتناسبى را به عهده گرفته يا در اثر حوادث اجتماعى ،تعهد او چند برابر گشته است‏ستمكارى است.

2. گاه، حفظ نظم قاعده‏اى را ايجاب مى‏كند كه مخالف عدالت است. چنانكه نشنيدن درخواست طلبكارى كه در مدت معين اقامه دعوى نكرده يا ظرف مدت معين، از حكم نادرست ابتدايى، تجديدنظر نخواسته عادلانه نيست; ولى قانون، به خاطر حفظ نظم دادرسى و كاستن از شمار دعاوى، آن را مقرر مى‏دارد. همچنين عدالت اقتضا مى‏كند كه، اگر در اثر جنگ يا بروز بحرانهاى اقتصادى ارزش پول تنزل فاحش كند، دادگاه بتواند تعهد اشخاص را به همان تناسب تعديل كند، ولى در بيشتر كشورها اين اقدام را مجاز نمى‏شمرند.

عدالت‏حكم مى‏كند كه خطاكار بايد كيفر اعمال زشت‏خود را ببيند، و هيچ كس را نمى‏توان، براى جرمى كه ديگرى مرتكب شده است، مجازات كرد. فرزندى كه از رابطه نامشروع به دنيا آمده است هيچ گناهى ندارد، پس بى‏عدالتى است اگر او را از حمايت قانون محروم كنند و در شمار ساير فرزندان نياورند. ولى تساوى حقوق او با فرزندان مشروع، با حفظ و سلامت‏خانواده مخالف است. زيرا در اين صورت، تشكيل خانواده و نكاح ديگر ضرورى نيست و اشخاص مى‏توانند، به جاى قبول تعهدهاى ناشى از ازدواج، با هر كه مى‏خواهند به سر برند; و اين همان خطرى است كه قانونگذار از آن بيم دارد و در حمايت از اطفال طبيعى او را به احتياط وادار مى‏سازد. (47)

از اين گونه مثالها زياد است، ولى بايد به خاطر داشت كه ترجيح منافع عموم بر حقوق فردى نيز، اگر به صورت خشن و غير انسانى درنيايد، خود نوعى عدالت است. بايد اين دو مصلحت را با هم جمع كرد: شخصيت انسان و حرمت جان و آزادى او را از ياد نبرد، و اجتماع را جولانگاه خودسريها و سودپرستيها نكرد. از رعايت تناسب بين حق فردى و منافع عمومى است كه «عدالت اجتماعى‏» به معناى واقعى خود تامين مى‏شود.

د: عدالت و نظام ارزشها

معيار نيك و بد حقوق

امروزه همه، كم و بيش، پذيرفته‏اند كه قواعد حقوق زاده اراده دولت است; گاه اين اراده به رغبت‏يا به اضطرار، آفريدگار حقوق است و گاه قواعدى را كه عرف يا وجدان عمومى آفريده است‏به صراحت‏يا از راه رويه قضايى، تضمين و جذب مى‏كند. ولى، در هر حال قانونگذارى عملى معقول، ارادى و با هدف است. برمبناى اين واقع‏گرايى، آنچه به حقوق اعتبار و توان مادى مى‏بخشد اراده دولت است، هرچند كه از راه مستقيم دادگرى منحرف شده باشد. به بيان ديگر، قانون بد نيز همانند قانون خوب الزام اجتماعى ايجاد مى‏كند.

ولى، اين نكته را يادآور مى‏شويم كه اين واقع‏بينى اجتماعى به معناى ستايش قدرت دولت و چشم‏پوشى از معيار اخلاقى نيك و بد قوانين نيست: عدالت اگر وصف جوهرى حقوق نباشد، بى‏گمان ترازوى ارزش و مهمترين وصف كمالى آن است. مردمى كه طرف خطاب احكام دولتى هستند يا دادرسانى كه مامور اجراى قواعد حقوق شده‏اند در پيشگاه وجدان خود، يعنى دادگاهى كه دولت در آن اقتدارى ندارد، با ترازوى عدالت، ارزش و اعتبار واقعى قانون را تعيين مى‏كنند. اين داورى، و اثر و بازتاب آن در نفوذ و اعتبار قوانين، واقعيت ديگرى است كه بايد در كنار اقتدار دولت پذيرفت. اگر واقع‏گرايى نخست (دولتى) را صورى و واقع‏گرايى دوم (اخلاقى) را ماهوى بناميم، شايد در بيان مقصود به حقيقت نزديكتر شويم.

بنابراين، نظامى كه براى حقوق فراهم آورديم به معناى مرسوم اين واژه «تحققى دولتى يا اجتماعى‏» نيست; بلكه با آرمانهاى اخلاقى و مذهبى و سياسى و احكام دل نيز آميخته است و هنر دادگسترى و حق‏طلبى هم در آن جاى شايسته دارد. در واقع، كوشيده‏ايم انسان را كه در مركز اين نظام قرار گرفته است، آن چنانكه هست، در نظر آوريم و به منابع پنهانى حقوق نيز دست‏يابيم.

عدالت، ارزش نخستين در حقوق

در نظر حكيمان، والاترين ارزشها «آزادى‏» و «برابرى‏» و «عدالت‏» است. مقايسه اين ارزشها و تميز ارزش برتر، از دشوارترين داوريهاست. زيرا هر سه مفهوم چندان عزيز و گرانبهاست و چنان با روح آدمى سازگار، كه ترجيح يكى بر ديگرى ناگوار است و به سختى پذيرفته مى‏شود; همان اندازه سخت كه اديبان بخواهند شعر سعدى و حافظ و يا فردوسى و مولوى را با هم بسنجند و بهترين شاعر را انتخاب كنند. با وجود اين، تامل در نظام ارزشها مى‏تواند ارزش حاكم و برتر را معين كند:

1. به گفته بسيارى از حكيمان، «آزادى‏» مركز و قطب همه ارزشهاى انسانى است، تا جايى كه كانت در تعريف خود از حقوق مى‏گويد: «قواعدى است كه به موجب آن آزادى هركس با آزادى ديگران جمع مى‏شود» و روسو از قيدهايى كه تمدن براى آزادى طبيعى انسان به وجود آورده، متاثر است و آنها را منشا همه رنجها و تيره‏بختيها مى‏بيند و بنيان اجتماع را پذيرش آزادانه آن مى‏داند. هگل نيز، با وجود همه ستايشهايى كه از قدرت مى‏كند، هدف حقوق را تامين آزادى اراده انسان مى‏داند.

تحليلها و ستايشها درباره آزادى فراوان است و اوج آن را در اگزيستانسياليزم سارتر مى‏توان ديد. با وجود اين، آزادى از درون محصور ست‏يا، دست كم، در جهان حقوق چنين است. زيرا، اگر وجود اجتماع به عنوان ضرورتى مورد نياز پذيرفته شود، لازمه تشكيل آن محدود ساختن آزادى هركس به رعايت آزادى ديگران است.

به بيان ديگر، نظم و امنيتى كه در اجتماع ضرورى است، خواه ناخواه آزادى را در قفسى طلايى محصور مى‏كند. به همين جهت، ايرينگ، حقوقدان بزرگ آلمانى، عدالت را برتر از آزادى مى‏داند. (48)

از سوى ديگر، تجربه و تاريخ نشان داده است كه آزادى بيش از اندازه، خود حصارى براى آزادى مى‏شود: زرنگتران همه مزايا را در اختيار مى‏گيرند و هرچه نيرومندتر شوند، از آزادى ديگران مى‏كاهند. به همين دليل است كه نياز به برابرى احساس مى‏شود و همه خواهان آن مى‏شوند كه از آزاديها كاسته شود تا برابرى به دست آيد.

وانگهى، ستايش بى‏قيد از آزادى به آن جا مى‏رسد كه هركس براى خود جزيره و جهانى باشد نكوهش‏ناپذير و همه مبانى اخلاقى و مذهبى، چهره نسبى پيدا كند; امرى كه به هرج و مرج اخلاقى مى‏انجامد و مخالفان فراوان دارد. (49)

2. گفته شد كه نابرابريهاى اقتصادى و اجتماعى سبب مى‏شود تا نياز به مفهوم «برابرى‏» به عنوان ارزش والا و برتر بشدت احساس شود و بر «آزادى‏» حكومت كند: روسو، در قرارداد اجتماعى ناچار شد كه آزادى را فداى برابرى كند و پيشنهاد كرد كه براى رسيدن به حكومت مردمى بايد همه از حقوق و مزاياى ويژه خود بگذرند و آن را به دولت همگانى واگذارند و بدين گونه به «برابرى‏» دست‏يابند.

در فلسفه‏هاى اجتماعى نيز هدف اصلى حكومت و قانون، تامين برابرى اقتصادى و اجتماعى است و آزادى تا جايى محترم است كه به اين هدف لطمه نزند و نفوذ همين فلسفه‏ها باعث‏شده است تا در جامعه‏هاى آزاد نيز قانون از آزاديها بكاهد ،تا برابرى از دست نرود.

در واقع، نياز به برابرى نياز به «عدالت‏» است. چرا كه تساوى و تعادل در ذات و جوهر عدالت وجود دارد كه به «عدالت صورى‏» تعبير مى‏شود و تامين برابرى مردم در مقابل قانون يكى از چهره‏هاى آشكار آن است.

با وجود اين، برابرى مطلق و رياضى مطلوب نيست و اين مفهوم نيز در درون خود قيودى دارد و در حصارى ويژه «ارزش‏» است: مردم از جهت نياز و نفعى كه به جامعه مى‏رسانند و ميزان كار مفيدى كه انجام مى‏دهند برابر نيستند. پس، اين سؤال هميشه مطرح است كه ميزان بهره‏مند شدن آنان از مزاياى اجتماعى و اقتصادى بايد به تناسب نيازشان باشد يا با ميزان كارشان و فايده اجتماعى آن بستگى داشته باشد؟ به همين جهت‏سخن از تناسب و تعادل مى‏رود و به عنوان مثال مى‏گويند: در برابر كار مساوى بايد مزد يكسان پرداخت.

بدين ترتيب، عدالت ماهوى چهره مى‏نمايد و فرمان مى‏دهد كه حق هر كس را چنانكه سزاوار است‏بايد داد.

3. برخلاف «آزادى‏» و «برابرى‏» كه در حصار ناشى از طبيعت‏خود و برخورد با ساير ارزشها قرار دارند، عدالت هرچه زلالتر و خالى از قيد باشد مطلوبتر است. چرا كه اوج درجه ارتقا است و انسان، اگر به عدالت‏خدايى دسترسى ندارد، نمى‏خواهد چهره خاكى آن را از دست‏بدهد و آن را فداى آزادى يا نظم كند.

در نظام حقوق، گاه عدالت فداى استقرار نظم و امنيت‏حقوقى مى‏شود، جمعى نيز فريفته اين ترتيب و شيفته قدرت شده‏اند و چنين مى‏پندارند كه قواعد حقوق در مرحله نخست‏به استقرار نظم توجه دارد، ولى اين اقدام در جهان ارزشها به عنوان «بد ضرورى‏» انجام مى‏پذيرد. گفته مى‏شود كه ايجاد نظم مقدمه اجراى عدالت است و بر اين پايه پذيرفتنى است، وگرنه در نظام ارزشهاى اخلاقى هرگز نمى‏توان نظم را بر عدالت ترجيح داد. از همين روست كه كانت، بزرگترين حكيم پشتيبان نظم و آزادى، در آخرين تحليل خود مى‏گويد: «اگر عدالتى نباشد زندگى به زحمتش نمى‏ارزد».

در قرآن كريم نيز نخستين دستور خداوند در مقام دادرسى و داورى حكومت‏به عدل است، (50) كه نزديكتر به تقوى (معيار برترى انسانها نزد خداوند) است. (51)

بدين ترتيب، هرچند از ارزشهاى والاى «آزادى‏» و «برابرى‏» نمى توان به سادگى دست كشيد، در آخرين تحليل بايد عدالت را به عنوان نخستين ارزش برگزيد و آن را معيار نيك و بد قوانين ساخت. (52)

بايد افزود كه بعضى از حكيمان از راه واقع‏گرايى بدين نتيجه رسيده‏اند كه حقوق، هنر دادگسترى است. يعنى نه تنها اجراى عدالت هدف غايى حقوق است، موضوع كار و وظيفه دادرسان است. به گفته ويلى، وظيفه دادرس در دعاوى اين است كه سهم متناسب هر يك از دو طرف نزاع را در مالكيت و حقوق و تعهدات يا صلاحيتها تعيين كند و به هركس آنچه را شايسته است‏بدهد. قانونگذار و ساير حقوقدانان، معاونان و دستياران قضات در اين توزيع عادلانه هستند. (53) پس حقوق را بايد «هنر توزيع‏» ناميد.

پى‏نوشت‏ها:

1. براى مطالعه درباره رابطه حقوق و عدالت، از ميان كتابهاى فارسى، رجوع شود به: جلد اول كتاب مبانى حقوق، تاليف آقاى دكتر موسى جوان، تهران 1336، و از ميان كتابهاى فرانسوى زبان، دو كتاب زير توصيه مى‏شود: 1.روبيه: نظريه عمومى حقوق، چاپ دوم، پاريس ،1951.2.پل اسمن: مقام حقوق در زندگى اجتماعى (مقدمه بر مطالعه حقوق، ج‏1، پاريس ،1951).

2. «ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى‏»: آيه 8 از سوره روم;

همچنين، ر.ك: آيه 44 از سوره عنكبوت، آيه‏3 از سوره الرحمن، آيه‏3 از سوره تغابن، آيه 16 از سوره انبياء، آيه 27 از سوره ص.

3. قرآن كريم نيز بدين شيوه تجربى براى هدايت انديشه‏ها در جستجوى عدالت فرمان مى‏دهد: آيه 109 از سوره يوسف، آيه‏44 از سوره فاطر.

4.جمهور، ترجمه فؤاد روحانى، ص‏38 به بعد. در اين كتاب بين سفالوس و سقراط و ديگران اين مباحثه مطرح مى‏شود كه عدالت چيست؟ آيا اداى دين است‏يا نيكى در حق دوستان و بدى درباره دشمنان، يا اساس آن نيكوكارى است، يا سرانجام عدالت عمل به نفع طبقه حاكم است؟

5. دنيس لويد، مفهوم حقوق، ص‏118 و119; پوپر، جامعه باز و دشمنانش، ترجمه على اصغر مهاجر، ص‏100 به بعد.

6. دكتر بهاءالدين پازارگادى، تاريخ فلسفه سياسى، ج‏1، ص‏109.

7. دنيس لويد، همان، ص‏118; امام محمد غزالى، احياء العلوم، ج‏3، جزء8، ص‏98 به بعد.

8. مولانا جلال‏الدين رومى: مثنوى، دفتر ششم، بيت‏شماره 2560 به بعد.

9. نقل از: شيخ مرتضى انصارى، رساله عدالت، مكاسب، ص‏326.

10. ر.ك: ويلى، فلسفه حقوق، ج‏1، معانى و هدفهاى حقوق، ش‏30 به بعد.

11. همان، ش‏31.

12.

13. جلال الدين همايى، منتخب اخلاق ناصرى، ص‏24.

14. درباره مفهوم عدالت نزد افلاطون و ارسطو، رك: ژرژ دل وكيو; عدالت‏حقوق دولت، مطالعات فلسفه حقوق، ص‏8 به بعد; ويلى، همان، ش‏35 كه بر مبناى همين تعريف، حقوق را هنر توزيع مى‏داند; هنرى كه سهم شايسته هركس را از اموال به او مى‏دهد.

15. در اين باره، رك: ش‏168 و173; همچنين ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ش‏23 و27.

16. Ulpien.

17. نقل از روبيه، نظريه عمومى حقوق، ص‏213 تا 216; خواجه نصيرالدين طوسى، در تعريف عدالت مى‏نويسد: [لفظ عدالت از روى دلالت مبنى است از معنى مساوات و تعقل «مساوات‏» بى‏اعتبار «وحدت‏» ممتنع] (اخلاق ناصرى، ص‏72).

18. دنيس لويد، مفهوم حقوق، ص‏117 به بعد.

19. در اين زمينه، رك: پرلمن (ch. Perelman) ، آرمان عدالت و مساله بحث و استدلال درباره آن، ص‏12.

20. رك: ناصر كاتوزيان، توجيه و نقد رويه قضايى، انتشارات يلدا.

21. ارسطو نيز انصاف را عدالتى برتر مى‏داند كه وسيله تصحيح و تعديل عدالت قانونى مى‏شود و بر آن حكومت دارد: پير بوله (Bellet) ، قاضى و انصاف: مقاله در يادنامه رودير، ص‏9.

22. عدالت را كه مفهوم نوعى دارد با انصاف كه احساسى از چهره لطيف‏تر عدالت در موارد خاص است نبايد اشتباه كرد. رجوع به انصاف زمانى مورد پيدا مى‏كند كه اجراى قاعده‏اى عادلانه در فرضى خاص نتايج نامطلوب به بار مى‏آورد و وجدان اخلاقى تمايل به اصلاح آن پيدا مى‏كند: چنانكه ارسطو نيز انصاف را عدالتى برتر از عدالت قانونى توصيف مى‏كرد و ژنى نيز آن را احساسى غريزى مى‏نامد كه راه حل بهترى را از عقل متعارف القا مى‏كند (شيوه‏هاى تفسير، ج‏2، ص‏488). همچنين رك: پير بوله ( Bellet) ، قاضى و انصاف: مقاله در يادنامه رودير، ص‏10.

23. براى ديدن مفهومهاى عدالت و اختلافى كه در اين باره وجود دارد، رك: پرلمن ( Perelman) عدالت و مساله بحث و استدلال درباره آن، با مقدمه A.Hart ص‏7 به بعد.

24. همان كتاب، ص‏16 كه در تعريف عدالت مى‏خوانيم:

.........

25. رك: ناصر كاتوزيان، مقدمه علم حقوق، ش‏166.

26. پرلمن، همان; دنيس لويد، همان، ص‏119.

27. رنار، در كتاب «حقوق، منطق، ذوق سليم‏» مى‏نويسد: «مفهوم عدالت در وجدان هركس نگاشته شده است. براى شناختن آن هم در ذات خود و هم در نفس ديگران و هم در تاريخ بايد جستجو نمود. از اين راه فكر عدالت نتيجه و محصولى از تكامل اجتماعى است. همچنانكه فكر نويسنده در كتاب او نقش بسته، حقوق طبيعى نيز در ضمير انسان پديد آمده‏» ( مبانى حقوق، ترجمه دكتر موسى جوان، ج‏1، ش‏115، ص‏190); همچنين، رك: گستن و گوبو، رساله حقوق مدنى، مقدمه، ش‏12 درباره عقايد سن توماس داكن در تلفيق حكمت ارسطو و مذهب مسيح.

28. دوگى: رساله حقوق اساسى، ج‏1، ص‏126 به بعد.

29. برتراند راسل، اخلاق و رسالت در جامعه، ترجمه دكتر محمود حيدريان، ص‏43. با وجود اين، همو در جايى ديگر مى‏نويسد: «بنابراين، اخلاق تنها در اين حكم خلاصه نمى‏شود كه مى‏گويد، آنچه را كه اجتماعت مى‏پسندد انجام بده و از آنچه اجتماعت ناپسند مى‏دارد پرهيز كن‏» (همان كتاب، ص‏54) و اين دو حكم، اگر عدالت را مفهومى اخلاقى بدانيم، متعارض مى‏نمايد.

30. هيوم، رساله طبيعت انسانى، ترجمه لوراى Leroy ، 1945، ص‏601: نقل از، باتيفول، مسائل مبنايى فلسفه حقوق، ص‏401، پاورقى ش‏333.

31. لويى لوفور: حقوق و ساير قواعد زندگى اجتماعى، آرشيو فلسفه حقوق، سال 1935، ش‏34. ص‏19; هدف حقوق: آرشيو فلسفه حقوق، سال 1937، ش‏12، ص‏11.

32. روبيه: نظريه عمومى حقوق، ص‏221.

33. همان كتاب، ص‏90.

34. ريپر: قاعده اخلاقى در تعهدات مدنى، ش‏16 و17; نيروهاى سازنده حقوق ص‏414; عدالت مذهبى ملاك روشن و ثابت دارد. زيرا عادل كسى است كه مرتكب گناهان كبيره نشود و اصرار بر ارتكاب گناهان صغيره نداشته باشد: شيخ مرتضى انصارى، رساله عدالت، ضميمه مكاسب، ص‏326; اين يكى از تعريفهاى عدالت در فقه است و مشهور در اين باره مى‏گويد: «انها كيفية نفسانية باعثة على ملازمة التقوى او عليها مع المروة‏» و دو مفهوم «تقوا» و «مروت‏» را لازمه عدالت مى‏بيند و بر ابهام مى‏افزايد. از وسيله ابن حمزه نقل شده است كه مى‏گويد عدالت‏به چهار چيز حاصل مى‏شود: ورع، امانت، وثوق، و تقوا (همان كتاب).

اصطلاح «عدالت اجتماعى‏» نيز از علماى جامعه‏شناسى است كه عقيده دارند تمام قواعد حاكم بر افراد را بايد در وجدان عمومى جستجو كرد، و كسانى كه از عدالت‏سخن مى‏گويند، بايد از اين پس «عدالت اجتماعى‏» را مبناى قواعد حقوقى بدانند.

35. درباره رابطه دو مفهوم Jus و Justitia در حقوق روم و يونان و فضيلت عدالت نزد ارسطو، ر.ك: ميشل ويلى Villey ، فلسفه حقوق، معانى و هدفهاى حقوق، چاپ دوم، ش‏25 تا 36، ص‏51 به بعد; گستن وگوبو، مقدمه، ش‏10; سنت آگوستين حكيم مسيحى، حكومت‏بدون عدالت را گروه دزدان مى‏نامد: دنيس لويد، انديشه حقوق، ص‏79.

36. رنار (Renard) بر پايه همين تعريف، در كتاب «حقوق، عدالت، اراده‏» (ص‏68 به بعد) در تعريف حقوق مى‏نويسد: «نظمى است كه منظور از آن فعليت دادن به عدالت و نيكى است‏» (ترجمه و نقل از: مبانى حقوق، ترجمه دكتر موسى جوان، ج‏1، ش‏112، ص‏187).

37. اين امر در حقوق ما جنبه استثنايى دارد و، به بهانه رعايت عدالت، دادرس حق تجديد نظر در قراردادها را ندارد (دوره مقدماتى حقوق مدنى، چاپ اول، ص‏168).

38. دنيس لويد، مفهوم حقوق، ص‏131.

39. ر.ك: ناصر كاتوزيان، حقوق مدنى، خانواده، ج‏1، ش‏265.

40. ميرزاى نايينى و شيخ موسى خوانسارى، منية الطالب، ج‏2، ص‏190.

41. كاربونيه، حقوق مدنى، ج‏1، مقدمه، ش‏1، ص‏6.

42. ناصر كاتوزيان، حقوق انتقالى، تعارض قوانين در زمان، ش‏149.

43. ناصر كاتوزيان، ضمان قهرى و مسؤوليت مدنى، ج‏1، ش‏52 و53.

44. ناصر كاتوزيان، قواعد عمومى قراردادها، ج‏3، ش‏534 به بعد.

45. ناصر كاتوزيان، عقود معين، ج‏1، ش‏152.

46. همان كتاب، ش‏343 و382.

47. ناصر كاتوزيان، حقوق مدنى، خانواده، ش‏311.

48. باتيفول، مسائل مبنايى فلسفه حقوق، ص‏401، پاورقى ش‏333.

49. ر.ك: دايس Dias ، علم حقوق، ص‏112.

50. «... واذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل‏» (آيه 58 از سوره نساء); «ان الله يامر بالعدل والاحسان‏» (آيه 90 از سوره نحل).

51. «اعدلوا هو اقرب للتقوى‏» (آيه 8 از سوره مائده); «ان اكرمكم عندالله اتقيكم‏» (آيه 13 از سوره حجرات).

52. در تاييد ترجيح عدالت‏بر همه ارزشها، ر.ك: باتيفول، مسائل مبنايى فلسفه حقوق، ص‏401 به بعد; گونو (Gounot) ، اصل حكومت اراده در حقوق خصوصى، ص‏388.

53. ويلى (Villey) ، فلسفه حقوق، ج‏1، معانى و هدفهاى حقوق، ص‏206، ج‏2، ش‏131.