مجلات >نقدونظر > شماره10

اقتراح

در ذيل عنوان ياد شده، دو تن از استادان و فرهيختگان دانشگاه، به سه سؤال از دوازده سؤال مجله نقد و نظر درباره «دين و عدالت‏» پاسخ داده‏اند. خواننده در اين اقتراح پاسخهاى دانشوران ذيل را خواهد خواند: حسين بشيريه(استاد دانشگاه); موسى غنى‏نژاد(استاد دانشگاه).

1

نقد ونظر: آيا تعريفى از «عدالت‏» مى‏شناسيد كه قابل اطلاق بر عدالت اخلاقى، دالت‏سياسى، عدالت قضايى و جزايى، عدالت اقتصادى، عدالت در مناسبات بين‏الملل، عدالت در مناسبات خانوادگى، و عدالت در الهيات و كلام باشد؟ تصور شما از «عدالت‏» چيست؟

غنى‏نژاد: عدالت از آن دسته از مفاهيمى است كه درك آن، بيشتر، مستلزم رجوع به مفهوم مخالف است. يعنى فهم بهتر عدل با توجه به مفهوم ملموس‏تر ظلم به وجه آسان ترى صورت مى‏گيرد. همچنان كه در واقع سلامتى به معناى فقدان بيمارى است، يا به سخن دقيق‏تر سلامتى وضعيت تعادلى مفروضى است كه به هم خوردن آن را به هر نحوى، بيمارى مى‏ناميم، عدالت نيز چنين است. ظاهرا براى اولين بار فيلسوفان يونان باستان كوشيدند تا مفهوم عدالت را به صورتى عقلانى تعريف نمايند. از نظر آنها عدالت در مرتبت و تناسب است; قرار گرفتن موجودات در منزلت «طبيعى‏» آنها، اساس مفهوم عدالت را نزد يونانيان باستان تشكيل مى‏داد، از اين رو آنها، اغلب صفات عادلانه و طبيعى را مترادف با هم به كار مى‏بردند، و از حق طبيعى سخن مى‏گفتند كه حقى ناشى از مرتبت «طبيعى‏» موجودات است. يونانيان باستان، در عين حال، وضعيت طبيعى را وضعيت مطلوب يا آرمانى نيز مى‏دانستند، از اين رو نزد آنها مفهوم عدالت ارتباط بسيار نزديكى با دو مفهوم وضع آرمانى و وضع طبيعى داشت در هر صورت دستاورد بزرگ فيلسوفان يونانى، ارائه رويكردى استدلالى و عقلانى در خصوص عدالت است، آنها عدالت را از چارچوب تنگ دستورات و موعظه‏هاى اخلاقى صرف بيرون آوردند و آن را در معرض مباحثات و مجادلات فكرى و انتقادى قرار دادند. با اين كه مفهوم تناسب در معانى گوناگون آن، نقشى محورى در مباحثات يونانيان داشت، حاصل اين مباحثات، تعريف يكپارچه و عارى از تناقضى نيست. به نظر مى‏رسد كه يكى از سرچشمه‏هاى مهم اختلاف نظر نزد فيلسوفان يونان باستان، به تصور و تعريف آنها از امكان و ويژگيهاى جامعه آرمانى باز مى‏گردد. زيرا همچنان كه پيش از اين اشاره شد، قرار گرفتن هر آنچه هست در منزلت «طبيعى‏» خود، مبناى انديشه يونانى درباره عدالت است و اين، در واقع، تعريفى بسيار كلى و صورى از وضعيت آرمانى نيز مى‏باشد. حمل اختلاف نظر، در واقع، مصداق مضمونى و ويژگيهاى انضمامى اين وضعيت (جامعه) آرمانى است. اين اختلاف نظر در مباحث مدرن عدالت نيز، به نوعى، راه پيدا كرده و در جدال فكرى مكتبهاى گوناگون امروزى حضور دارد. بحث مربوط به عدالت توزيعى، يا آنچه امروزه به آن عنوان عدالت اجتماعى يا اقتصادى داده‏اند، محل اصلى اين اختلاف نظرهاست.

اگر در انديشه كلاسيك يونانيان، به دليل رويكرد جهان‏شناختى خاص آنها، مى‏شد از عدالت در طبيعت و مستقل از انسان سخن گفت، چنين رويكردى در انديشه سوب‏ژ كتيويستى مدرن خالى از تناقض نخواهد بود. زيرا در اين شيوه تفكر همه مفاهيم، و به طريق اولى’ مفاهيم اخلاقى، صبغه انسانى دارند و بيرون از حوزه عمل انسانى بى‏معنا هستند. بنابراين سخن گفتن از طبيعت منهاى انسان، و به طريق اولى’ تصور وضعيت آرمانى مستقل از عمل انسانى، از نظر معرفت‏شناسى مدرن لغو و بيهوده است. از اين روست كه مى‏بينيم در تئورى حقوقى مدرن (جان لاك)، حق طبيعى و قانون طبيعى، همگى به معناى حق و قانون طبيعى انسانى است، و مستقل از وجود و عمل انسان قابل تصور نيست. در انديشه مدرن، براى انسان چند حق اساسى طبيعى (حقوق بشر) تعريف شده است مانند: حق حيات، حق مالكيت، حق آزادى انتخاب شيوه زندگى و غيره، كه مبناى اوليه تئوريهاى عدالت را تشكيل مى‏دهند. عدالت، ناظر به حفظ و صيانت از اين حقوق فردى است‏يا به طور مشخص‏تر، هر عمل عامدانه‏اى كه ناقض اين حقوق باشد ظالمانه است. به عقيده من اگر بخواهيم در چارچوب معرفت‏شناسى مدرن فكر كنيم كه ظاهرا امرى گريزناپذير است‏بايد عدالت را وصف افعال انسانى تلقى كنيم: عملى عادلانه است كه منطبق بر اصول و قواعد كلى ناظر به حفظ و صيانت از حقوق اساسى بشرى باشد. اين تعريف كلى، قابل اطلاق بر همه عرصه‏هاى زندگى اجتماعى انسانهاست. اما بايد توجه داشت كه مصداقهاى عملى اين تعريف بيشتر جنبه سلبى دارد تا ايجابى.

بشيريه: در آغاز بهتر است فرض اساسى خودم را مطرح كنم، و آن عدم كفايت نگرشهاى قديمى درباره عدالت است. مثلا عدالت در انديشه‏هاى يونان باستان، بويژه افلاطون، در مفهوم انتزاعى يا هندسى تعادل جستجو مى‏شود كه همچون اصلى ازلى و غير قابل بحث در حوزه‏هاى مختلف كاربرد مى‏يابد. مثال عدالت، مانند ساير مثل، حاوى حقيقت دربسته و غير قابل گفتگويى است. ظاهرا گروه كوچكى از فرزانگان، اين مثال را مى‏شناسند و يا كشف مى‏كنند و عامه مردم را حقى براى تصرف در آن معنا نيست. زيرا مثال عدالت اصل انتزاعى و از پيش داده شده‏اى است كه درباره آن بيش از اين گفتگو نمى‏توان كرد. به عبارت ديگر، مبحث عدالت همچون ساير مباحث، در اينجا خصلتى تك‏ذهنى و تك‏گفتارى دارد و با عرصه عمومى جامعه ربطى پيدا نمى‏كند. بعلاوه، عدالت در تعادل نظريه‏اى فعال و دخالتگر نيست‏بلكه وضع موجود طبيعى را بيان مى‏كند. مدينه فاضله در واقع يوتوپيا نيست، بلكه هر چيز را به جاى خود گذاشتن است. عدالت در اصل ويژگى نفس فردى است كه در جامعه انعكاس مى‏يابد. فضيلت فكر، تعقل است; فضيلت اراده، شجاعت است; و فضيلت‏شهوت، ميانه‏روى است. پس حاصل جمع اين سه فضيلت، عدالت‏خوانده مى‏شود. جامعه نيز سه نياز دارد: نياز به بقا، دفاع و رهبرى. تعادل ميان اين سه، در جامعه عدالت اجتماعى خوانده مى‏شود. پس مفهوم عدالت اساسا طبيعى و غير فعال است. دولت و جامعه افراد عادل ايجاد نمى‏كنند، بلكه افراد عادل دولت عادل را به وجود مى‏آورند. روى هم رفته، فلسفه افلاطون متافيزيك جامعه‏اى بسته است و مفهوم عدالت در آن نيز متاثر از همين ويژگى كلى است.

نظريه عدالت ارسطو، به نحو آشكارترى از افلاطون، طبيعت گرايانه است. باز هم عدالت در تعادل است. فضيلت هر چيز در حد وسط است و اين حد نيز حدى طبيعى است. طبيعت، خود نابرابر تلقى مى‏شود و عدالت در ادامه همين نابرابريهاست. پس عدالت عبارت است از رفتار برابر با افراد برابر از حيث مورد نظر، و رفتار نابرابر با افراد نابرابر باز هم از همان حيث. پس چون در طبيعت جامعه، بردگان و زنان و شهروندان نابرابرند، رفتار نابرابر با آنها عين عدالت است. در مدارج تكامل ماده و صورت، زن و برده و بيگانه و شهروند، هريك مقامى دارد. مثلا زن يك مرحله در تكامل از مرد عقب‏تر است. برداشت ارسطو از عدالت قرنهاست كه مرده و نمى‏تواند به كار امروز آيد.

البته در زمان ما هم برداشتهاى طبيعى از عدالت مطرح شده است. براى مثال، مى‏توان به هايك اشاره كرد كه نظم جامعه را خودجوش و طبيعى مى‏داند. جامعه و تمدن از اين نظر محصول طرح عقلانى نيست. بنابراين عدالت را نمى‏توان در توصيف جامعه به كار گرفت. زيرا جامعه، امرى مصنوع و حاصل عقلانيت‏سازندگى نيست. پس نابرابرى ضرورت طبيعى است. برنامه‏ريزى و دخالت در نظامهاى خودجوشى مثل جامعه اصلا ممكن نيست. بنابراين هايك مخالف عدالت توزيعى است كه به واسطه متعارض و غير قابل مقايسه بودن نيازهاى فردى (يعنى همان نابرابرى طبيعى) غير قابل اجرا خواهد بود. خلاصه اين كه بايد تسليم نيروهاى طبيعى و غير شخصى بازار شويم.

به نظر اينجانب عدالت اساسا مساله‏اى اخلاقى است، نه طبيعى. عدالت مانند ديگر نهادهاى اجتماعى، نهادى است كه بايد وضع شود. عدالت‏بايد ويژگى نهادهاى اجتماعى نيز باشد; وقتى نهادهاى اجتماعى، امكانات و توانمنديهاى خود را بر حسب قواعد «عادلانه‏» توزيع كنند، عدالت‏برقرار مى‏شود. البته بايد ديد كه «عادلانه‏» چيست. شرط عدالت‏به عنوان نهاد اجتماعى و عمل اخلاقى، فرارفتن از طبيعت است. تمدن و فرهنگ انسانى در خروج و فراروى انسان از طبيعت فراهم مى‏آيد. در طبيعت، انسان هم‏رديف ديگر جانوران است; حال آن كه عدالت، وابسته تعقل و زيست فرهنگى و جمعى انسان به شمار مى‏آيد. همه نهادهاى انسانى به واسطه خروج از طبيعت محض پيدا مى‏شوند و در آنها عنصرى از روح و ذهن و عقل هست. بنابراين عدالت، صفت نهادهاى اجتماعى است. مثلا وقتى از عدالت‏سياسى بحث مى‏كنيم، منظور آن است كه نهادهاى سياسى، امكانات مربوط يا منصبها را برحسب قواعد «عادلانه‏» توزيع كنند. استبداد، وضعى طبيعى است كه ما با محدودسازى قدرت از آن فرامى‏رويم. ممكن است اصلا استدلال كنيم كه وضع طبيعى و طبيعت، ناعادلانه است. هيچ رابطه منطقى قانع‏كننده‏اى ميان طبيعت و عدالت وجود ندارد و مدافعان طبيعى بودن عدالت، آن را از طبيعت‏به طور «منطقى‏» استنتاج نمى‏كنند، حال آن كه مى‏توان عدالت را منطقا از اصولى كه ساخته و پرداخته عقل انسان است، استنتاج كرد. بنابراين عدالت‏خواست و نهاد انسانى است. بعلاوه، عدالت‏به مفهوم طبيعى هم، معنايى تك‏گفتارى پيدا مى‏كند. طبيعت عرصه بيرون افتاده‏اى است كه از مجراى عرصه عقل عمومى نمى‏گذرد. باز هم، به طور انتزاعى، اصولى استنتاج و اعلام مى‏شوند بدون آن كه در آن گفتگويى عقلانى شده باشد.

ايراد كلى من بر نظريات قديمى و طبيعى عدالت اين است كه همگى خصلت تك‏گفتارى دارند حال آن كه عدالت‏به عنوان نهاد اخلاقى و اجتماعى بايد نهادى معقول، يعنى انديشيده شده، باشد و اين خود موكول به اين است كه ماهيت عمل عادلانه را در توافق عمومى در هر عصر به دست آوريم. نه نظرات تك‏گفتارى فلسفى و طبيعى، و نه حتى توافق‏همگان در گذشته درباره ماهيت عمل عادلانه، نمى‏تواند براى حال الزام‏آور باشد. اگر نهاد اجتماعى عقلى و معقول است پس بايد اين ويژگى همواره از نو تجديد شود. از اين رو سنت نمى‏تواند تكليف عدالت را روشن كند. اصلا بحث اصلى درباره ماهيت و محتواى عدالت نيست و حتى نمى‏تواند باشد. اين محتوا از عصرى به عصر ديگر تحول مى‏يابد. عدالت‏سياسى در عصر دموكراسى با عدالت‏سياسى در عصر بردگى تفاوت دارد. اديان هم به شيوه‏اى تك‏گفتارى نظر به محتواى عدالت دارند، اما مساله عمده، به نظر من، در شكل رسيدن به قواعد عادلانه است. ولى ذهن تك‏گفتار خواه فلسفى، خواه طبيعى و خواه دينى الگويى پيشينى براى عدالت وضع مى‏كند، كه در آن صورت به بنياد عدالت صدمه وارد مى‏شود. يعنى شرط اقل و اول عدالت اين است كه همگان در رسيدن به تعريف و معناى مشتركى از عدالت و قواعد عادلانه سهم داشته باشند. شركت همگان در برداشت مشتركى از عدالت‏شرط اوليه عدالت است. زيرا در آن صورت جايگاهى برتر براى منظرى بيرونى قايل نشده‏ايم. عدالت، هر محتوايى كه داشته باشد، شرط نخستين آن اين است كه براساس توافق حاصل شود. پس هر گونه نظريه‏پردازى درباره عدالت كه از بستر عرصه عمومى و عقل جمعى نگذرد و به صورت فرمول از پيش تعيين‏شده عرضه شود، خود طبعا ناعادلانه است. اگر اين را بپذيريم، از من انتظار نمى‏رود كه تعريف و فرمولى درباره ماهيت و معناى عدالت عرضه كنم. چراكه اين كار نهادها، نظريه‏ها و مكتبهايى است كه خود را برتر از عقل جمعى مى‏دانند. نفس اقدام تك‏گفتارى درباره عدالت، ناعادلانه است.

نقد و نظر: منظور از توافقى بودن محتواى عدالت چيست؟

بشيريه: منظور من از توافقى بودن محتواى عدالت، همان نظريه ديويد هيوم نيست كه عدالت را در پيروى از رسم و رسوم جامعه مى‏جويد. اين معنا از عدالت گرچه اجتماعى‏تر است، ولى به پذيرش محافظه‏كارانه هر وضع موجودى مى‏انجامد و رسوم را برخاسته از طبيعت جامعه مى‏داند. بعلاوه، منظور از توافقى بودن عدالت، تكرار نظريه قراردادى عدالت در انديشه كسانى چون هابز نيست، هرچند قرارداد و توافق در آن هست. زيرا در انديشه قرارداد توافق مى‏كنيم كه منافع خودمان را چگونه پيگيرى كنيم و وقتى همگان براساس توافق، منافع خود را پيگيرى كنند، عمل آنها عادلانه خواهد بود. اما به نظر اينجانب چنانكه ذكر شد عدالت اساسا مساله‏اى اخلاقى است نه منفعت‏طلبانه; هرچند هردو به واسطه قرار و توافق حاصل شوند. من در اين مورد پيرو سنت كانتى هستم كه عدالت را با انصاف و بى‏طرفى مرتبط مى‏سازد. در وجه منفعت‏طلبانه، قرارداد اجتماعى ممكن است وضع طبيعى در مورد منافع و علايق اقتصادى را پاس دارد و تسجيل كند، حال آن كه گفتيم مفهوم عدالت‏به عنوان نهاد، مستلزم فرارفتن و عمل عقلانى و اخلاقى است. عدالت نهادى است كه از حد طبيعت فراتر مى‏رود.

حال مى‏رسيم به اين مساله اساسى كه آيا مى‏توان به برداشتى از عدالت رسيد كه بر حوزه‏هاى مختلفى كه اشاره كرديد قابل اطلاق باشد؟ چنانكه ذكر شد ما مى‏توانيم در خصوص شكل رسيدن به اصول عدالت‏بحث كنيم و محتواى عدالت در هر عصرى تابعى از اين شكل خواهد بود. يعنى محتواى عدالت‏بايد در چارچوب شكل، يعنى در بستر توافق و حوزه عقل عمومى، استنتاج شود و اين بيان ديگر همان اصل اساسى است كه گفتيم; يعنى اين كه شرط اول عدالت آن است كه همگان در رسيدن به برداشت مشتركى از آن دست داشته باشند.

بر وفق عقلانى و اخلاقى بودن نهاد عدالت‏بايد بكوشيم تا روشى براى يافتن شكل رسيدن به اصول عدالت پيدا كنيم. به نظر من ديدگاه كانتى عدالت، بويژه در نظريه جان رالز، در تركيب با نظريه گستره عمومى يورگن هابرماس مى‏تواند چنين شكلى را مشخص كند. در هر دو مورد، مساله اصلى، چگونگى و شكل رسيدن به عدالت است. به طور كلى شكل رسيدن به اصول عدالت مستلزم دخالت عقل جمعى است. توافق بر سر عمل عادلانه، شرط عدالت است; بنابراين عدالت اعلام شده از ذهن بيرونى، به خودى خود ناعادلانه است. و يا هر اصل و فرمولى كه از حوزه‏هاى تك‏گفتارى اعلام مى‏شود، در صورتى عادلانه خواهد بود كه به طور مستمر، در بستر عقل جمعى آزمون و پذيرفته شود. البته مى‏توان استدلال كرد كه اصول عدالت‏حوزه تك‏گفتارى، خود در اصل اصول برخاسته از عقل و تجربه جمعى بوده ولى در اعصار ديگر تصلب و شيئيت‏يافته و از بالا اعلام مى‏شود. بنابراين بايد مكانيسمى پيدا كنيم كه بموجب آن در هر عصرى همگان در تعريف عدالت و اصول آن حضور داشته باشند.

نقدونظر: در واقع، طبق تحليل شما تعريف عدالت در هر عصرى به متفاهم عرفى ارجاع داده مى‏شود. بر اين اساس، ما از عدالت چيزى مى‏فهميم، در حالى كه عصر افلاطون به گونه‏اى مى‏فهميد و عصر ارسطو به گونه‏اى ديگر; در دوران ظهور اديان جورى مى‏فهميدند كه در دوران مدرن ديگر اين گونه نمى‏فهمند. اين كه اين فهمها چگونه محقق مى‏شود، و چه پيش‏زمينه‏هاى ذهنى‏اى در تحقق آن نقش دارند قاعدتا بايد قابل حث‏باشد. در واقع، بعد از تحقق مفهوم عدالت در هر عصرى، ما به شكل‏هاى اجرايى عدالت در همان عصر مى‏پردازيم. اصولا شما چه دليلى بر اين ادعا اقامه مى‏كنيد؟

بشيريه: در واقع اساس استدلال، اين است كه بين عدالت و توافق، رابطه عميقى وجود دارد. قبلا گفتيم كه، به طور منطقى، مى‏توان عدالت را از قرارداد و توافق استنتاج كرد. به سخن ديگر ميان عدالت‏با عقل جمعى، گستره عمومى و جامعه مدنى ربط وثيقى وجود دارد. اين بحث در واقع همان بحث اصلى شكل رسيدن به اصول عدالت است.

در اينجا در نظر دارم ميان نظريات هابرماس و رالز رابطه‏اى ايجاد كنم، در واقع بحث هر دو، نهايتا درباره شكل رسيدن به اصول عدالت است. كانون بحث رالز اين است كه به «وضعيت گزينشى ايده‏آل‏» برسيم تا در آن بتوانيم اصول عدالت را انتخاب كنيم. اين يكى از راههاى اصلى توافقى كردن عدالت است. منظور از اين وضعيت، تصميم‏گيرى افراد خردمند بى‏طرف درباره شكل و اصول عدالت است و اين تصميم‏گيرى نه براساس شناخت منافع، بلكه در پس پرده جهل و ناديده انگارى خصوصيات و منافع خودشان صورت مى‏گيرد. وضعيت گزينشى ايده‏آل، وضع مفروضى است كه در آن مى‏توان به اصول كلى عدالت رسيد. وضع انتخابى ايده‏آل رالز، مانند حصول اراده عمومى در فرد است كه اراده خصوصى معطوف به منافع خودش را كنار مى‏گذارد و يا در پس پرده جهل قرار مى‏دهد. فرد در وضع گزينشى ايده‏آل، واجد اراده عمومى و فارغ از توجه به خصوصيات و منافع فردى است. به اين معنا; اراده عمومى، عقل جمعى، گستره عمومى و وضعيت گزينشى ايده‏آل همه يك معنا دارند. در آن وضع مى‏توان درباره همه چيز از جمله روش اخلاقى رسيدن به اصول عدالت‏به توافق رسيد. افراد وقتى در وضع گزينشى ايده‏ال و پرده جهل قرار مى‏گيرند كه نسبت‏به منافع و خصوصيات خودشان جاهل باشند ولى از وضع كل بشر و منافع و علايق او اطلاع داشته باشند. اين در واقع همان حصول اراده عمومى به معناى روسويى است. هر اصلى كه در وضع گزينشى آرمانى انتخاب شود، منصفانه و بى‏طرفانه خواهد بود. در اين وضعيت، فرد نمى‏داند كه آزاد است‏يا برده، زن است‏يا مرد، فارس است‏يا ترك، اين بدان معنى است كه در وضع گزينشى ايده‏آل همگان حضور دارند. بنابراين، اگر بحث‏حقوق حيوانات هم پيش بيايد، فرد نمى‏داند كه آيا انسان است‏يا حيوان.

شناخت و احترام به حقوق حيوانات در دوران ما تا اندازه‏اى ناشى از همين گزينش در پس پرده ناديده‏انگارى است.

وضعيت گزينشى ايده‏آل، همانند «وضعيت كلامى ايده‏آل‏» در نظريه هابرماس است. در وضع كلامى ايده‏ال، مجالى براى عقل تك‏گفتار و حقيقت‏ياب در هر موردى نخواهد بود. در وضع كلامى ايده‏آل، عقل تفاهمى و ارتباطى و كنش تفاهمى و رابطه تام بين الاذهانى رخ مى‏نمايد. وضعيت كلامى ايده‏آل، وضعيت ارتباط و تفاهم كامل است. همين وضعيت است كه ما را از وضع تك‏گفتارى خارج مى‏سازد. برقرارى وضعيت كلامى ايده‏آل، در واقع، شرط عدالت است. تحميل الگوى عدالتى از بيرون كه در عرصه عمومى انديشيده نشده باشد، به تك ذهنى شدن وضعيت مى‏انجامد و از آنجا كه هر وضعيت تك ذهنى و تك‏گفتارى سرانجام به كاربرد زور و اجبار مى‏انجامد، نفى آن وضعيت، ناعادلانه است. اصول عدالت وقتى حقيقى، معقول و قابل پذيرش دانسته مى‏شود، كه از توافق عقلانى حاصل «وضعيت كلامى و وضعيت گزينشى ايده‏آل‏» برخاسته باشد. در اين وضعيت است كه به اصول عدالت مى‏رسيم. البته منظور از وضعيت گزينشى ايده‏آل و پرده جهل، چنانكه توضيح داديم، مجمع يا گروهى از مردم يا برگزيدگان ايشان نيست كه درباره اصول عدالت‏سخن بگويند. بلكه منظور كل جامعه است كه در يك نگاه و از يك چشم‏انداز مى‏توانند در پشت پرده جهل نسبت به منافع خصوصى خودشان قرار گيرند. يعنى مردم، وقتى در عرصه عمومى و وضع كلامى ايده‏آل هستند كه هرچه اين عرصه گسترش يابد، عرصه منافع و علايق نامعقول و اجبار و خصلت تك‏ذهنى تنگ‏تر شود. در محضر عرصه عقل عمومى نمى‏توان از هوسهاى صرفا خصوصى و يا سلطه‏طلبى بى‏وجه و نامعقول دفاع كرد. در عرصه عمومى، دست‏كم، ما علايق خصوصى خود را در پرده توجيهات عمومى پنهان مى‏سازيم و، چنانكه گفته‏اند، رياكارى احترامى است كه رذيلت در حق فضيلت مى‏گزارد.

پس در آن وضعيتهاى ايده‏آل مى‏توان به اصولى دسترسى يافت كه كل افراد جامعه در پس پرده جهل نسبت‏به منافع خصوصى خود، آن را بپذيرند. از اين ديدگاه، وضعيت گزينشى ايده‏آل همان وضعيت كلامى ايده‏آل در زمينه عدالت است.

حال، اصول عدالتى كه در پشت پرده جهل، و در پهنه اراده و گستره عرصه عمومى، و فارغ از علم به علايق و منافع و خصوصيات خاص تصميم‏گيرندگان مى‏توان اتخاذ كرد، چيست؟ تصميم‏گيرندگان، به طور طبيعى، نسبت‏به سرشت كلى و نيازهاى انسان اطلاع دارند و نيز از امكان اختلاف منافع و نابرابرى ميان انسانها آگاهند. به طور طبيعى، عدالت وقتى مطرح مى‏شود كه امكان اختلاف در منافع و بهره‏وريها وجود داشته باشد. اولين و كمترين اصل، اين است كه، چنانكه گفتيم، همگان در تعريف اصول عمل عادلانه و عدالت نقش داشته باشند; يعنى خود گسترش عرصه عمومى و وضع كلامى و گزينشى ايده‏آل، شرط اول عدالت است. عبارتى كه رالز به كار برده حق مساوى نسبت‏به آزادى است كه همين مطلب را به سخن ديگر مى‏گويد; حق همه براى آزادى يعنى حق بيان نظر. اما اين نظرها، نظرهاى خصوصى نيستند كه ما جرات بيان آنها در ملا عام را نداشته باشيم. در وضعيت كلامى ايده‏آل و يا در عرصه عقل عمومى، آن نظرى پيش مى‏رود كه با زبان عمومى و در ملا عام بتوان از آن دفاع كرد. عملى را كه ما در خلوت خصوصى خودمان مى‏پسنديم (يعنى در عرصه منافع خودمان)، تنها وقتى مى‏توان علنى و مقبول و موجه ساخت كه بتوان از آن در ملا عام دفاع كرد. عرصه خصوصى بايد در محضر عقل عمومى اعتراف كند نه در محضر عقلهاى تك‏ذهنى. هرچه عرصه عقل عمومى گسترش پيدا كند، اغراض خصوصى و قدرت‏طلبانه و خودخواهانه، كمتر قابل دفاع مى‏شوند.

اصل دوم عدالت راجع به نابرابرى است. مساله اساسى در بحث عدالت اين است كه نابرابريها را معقول سازيم، ولى نمى‏توان نابرابريها را از بين برد. برداشتهاى نادرست از عدالت، مساله اصلى را رفع نابرابريها مى‏دانند. وقتى نابرابرى معقول و موجه مى‏شود كه برقرارى هر نابرابرى به نفع همگان باشد. نابرابرى عادلانه آن است كه رفع يا كاهش آن موجب بدتر شدن وضع گروههاى نازل جامعه شود. بنابراين نابرابريهاى اجتناب‏ناپذير مثل نابرابرى در پاداشها و درآمدها كه خود انگيزه كار و فعاليت هستند پاس داشته مى‏شوند. تنها نابرابرى موجه و قابل قبول، آن است كه به مصلحت همگان باشد. غير از اين و بيش از اين پذيرفتنى نيست. بدين سان توجيه عقلانى نابرابرى، نيازمند عرصه عمومى و توافق عقلى است.

با توجه به آنچه گفتيم بحث معروف برابرى در فرصتها هيچ گونه راه حلى براى رسيدن به عدالت‏به دست نمى‏دهد. بحث‏برابرى فرصتها باز متضمن نگرشى طبيعى به عدالت است كه جنبه اخلاقى و عملى و تجويزى عدالت را ناديده مى‏گيرد. برابرى در فرصتها به عنوان اصل عدالت هيچ گاه قابل تحقق نخواهد بود و مساله، تسلسلى مى‏شود. مى‏توان در يك مقطع مفروض، مثلا در حوزه حقوقى، برابرى در فرصتها را برقرار كرد اما بلافاصله در پشت اين قضيه، مشكل نابرابريهاى اقتصادى يا سياسى مطرح مى‏شود. مشكل اصلى اين است كه انسانها از بدو تولد در وضعيت نابرابرى در فرصتها قرار گرفته‏اند. هيچ گاه به نقطه صفر و به آغاز خط مسابقه و عزيمت نمى‏رسيم. افراد از آغاز از حيث وراثت، تربيت‏خانوادگى، وضع طبقاتى و...، داراى فرصتها و امكانات نابرابر بوده‏اند. نمى‏توان به نقطه تساوى رسيد و گفت از آن پس، همه نابرابريها استحقاقى است. پس مجموعه پيچيده‏اى از نابرابريها وجود دارد كه محصول عواملى تصادفى است، و در بحث عدالت‏به عنوان بحثى اخلاقى نمى‏توان و نبايد عوامل تصادفى و طبيعى را در نظر گرفت و يا در واقع حذف كرد. تنها كارى كه مى‏توان كرد اين است كه نابرابريهاى ناشى از تصادف را ناديده بگيريم، چون نمى‏توانيم درباره آنها كارى بكنيم. بايد كل عوامل تصادفى مؤثر در بهره‏منديهاى گوناگون افراد را در پس پرده جهل، ناديده بگيريم و تنها نابرابريهاى موجه را كه همگان در هرحال از آن سود خواهند برد حفظ كنيم. اراده عمومى مندرج در وضعيت گزينشى و كلامى ايده‏آل، تنها درباره اين مساله مى‏تواند به صورتى مؤثر به تعقل و چاره‏انديشى بپردازد.

حال مى‏توانيم وجوه مختلفى را كه مطرح فرموديد براساس اصولى كه گفتيم در نظر بگيريم. در مورد عدالت اخلاقى، برحسب اصل اول عدالت‏يعنى حق مساوى همگان در آزادى، اصول اخلاقى و ارزشها وقتى عادلانه‏اند كه در وضعيت كلامى آزاد و در گستره عقل عمومى حاصل شوند. پس اخلاقيات يكجانبه‏اى كه از جانب مقامات صاحب قدرت تحميل گردد به خودى خود، ضد عدالت است. در مورد حوزه سياسى نيز وقتى عدالت‏حاصل مى‏شود كه نهادهاى سياسى، منابع و ارزشهاى خود را براساس آن دو اصل، توزيع كنند. يعنى اولا: همگان در تعريف عدالت‏سياسى به اين معنى نقش داشته باشند، به اين ترتيب كه اصول توزيع در محضر عرصه عقل عمومى قابل دفاع و پذيرش باشد. ثانيا: نابرابريها نيز در همان عرصه، معقول و موجه بنمايند يعنى به نفع همگان باشند. مثلا نابرابرى در منصبها كه شرط ادامه كار دولت است تا آنجا كه در عرصه عقل عمومى معقول و موجه باشد، پذيرفتنى است. بايد معلوم شود كه شيوه رايج توزيع منابع، به نفع همگان است و اين امر بايد در فضاى آزادى فكر و انديشه محرز گردد، تا مآلا توافقى حاصل شود.

در مورد عدالت قضايى معمولا گفته مى‏شود كه قاضى عادل كسى است كه براساس قانون و بى‏طرفانه عمل كند. اما مساله، عادلانه بودن خود قوانين است. قانونى كه ريشه در گستره عمومى ندارد و يكجانبه و تك‏ذهنى است، خودش مظهر بى‏عدالتى است. عدالت قضايى به معناى عدالت اجرايى است و خود جزئى از قضيه بزرگتر عدالت قوانين است. هايك هم گفته است كه هر فرمان حكومتى‏اى قانون نيست. به نظر او قانون محصول تكامل اخلاقى جامعه است، نه وضع و تاسيس و اراده دولتى.

نقد و نظر: هايك از نظمهاى خودجوش شروع مى‏كند و اين نظمها، روابط و مناسبات اجتماعى موجود در بازار را سامان مى‏دهد و هرگونه دخالت‏خارج از چارچوب بازار، نظير دخالت دولت، بر هم زدن عرصه‏هاى اقتصادى است كه ناشى از آن نظمهاست. او به طور كلى، قوانين دولت را برهم زننده نظمهاى خودجوش مى‏داند كه در افراطى‏ترين حالتش به حذف دولت منجر مى‏شود. البته او، برخلاف تصور مخالفينش، اين حالت را آنارشيسم نمى‏داند.

بشيريه: درست است. هايك به شيوه‏اى كانتى حدود توانايى عقل را مطرح مى‏كند. به نظر او، البته ذهن تابع قواعدى است، اما نمى‏توان آنها را فهميد. پس نمى‏توان رشد ذهن و تاريخ را پيش‏بينى كرد و بنابراين، اتخاذ موضعى بيرونى نسبت‏به جامعه از لحاظ معرفت‏شناسى ناممكن است. نظم جامعه محصول عقل نيست و بنابراين نمى‏توان در مورد جامعه برنامه‏ريزى و طراحى كرد. تمدن حاصل طرح نيست، بلكه نظمى خودجوش است. در اين ميان بازار، خود نظامى معرفتى و ضامن در نظر گرفتن كلى شناخت پراكنده در سراسر جامعه است. پس هر گونه برنامه‏ريزى، ضد نظم خودجوش و به زيان آزادى است. البته من قبلا انتقادى بر نظريه عدالت هايك وارد كردم. و در اينجا درباره عدالت اقتصادى تكرار مى‏كنم كه اگر عدالت را نهادى اخلاقى و اجتماعى و غير طبيعى بگيريم، در آن صورت ضد نظم خودجوش خواهد بود. نظامهاى اجتماعى و اقتصادى امروز، ديگر نظمهاى خودجوش نيستند و نمى‏توانند هم باشند. البته قبلا گفتيم كه نابرابريها لازمه پيشرفت اجتماع هستند. رسيدن به نابرابرى با ديگران يكى از انگيزه‏هاى عمل انسانهاست. اگر قرار باشد به‏رغم سعى و كوشش، همه برابر باشيم، انگيزه كار از ميان مى‏رود. انگيزه اصلى انسان برترى است نه برابرى. به هر حال عدالت، بنيادى اخلاقى و انسانى دارد نه طبيعى. نظم خودجوش طبيعى در سياست‏به كجا مى‏انجامد؟ جز به استبداد و سلطه‏گرى و خودكامگى؟ دموكراسى و حكومت قانون، حدى است كه ما بر نظم خودجوش سياست مى‏گذاريم. همين نكته را مى‏توان درباره بازار و اقتصاد هم گفت. مادر عدالت از حد طبيعت فرا مى‏رويم.

در مورد عدالت در مناسبات بين‏المللى، البته رالز در اين خصوص هم بحثى دارد مبنى بر اين كه نمايندگان دولتها در پس پرده جهل و بى‏اطلاعى از وضعيت‏خاص كشور خود تصميم‏گيرى مى‏كنند. در نتيجه نابرابريهاى ناشى از تصادفات ناديده مى‏ماند و اين شرط عدالت‏بين‏المللى است. البته اين وضعيت گزينشى ايده‏آل در زمينه مناسبات بين‏المللى آرمانى است و با وضع موجود فاصله بسيار دارد. اما نكته‏اى كه بايد بر بحثهاى رالز اضافه كرد اين است كه اين وضعيت گزينشى، تنها حول مجامع دولتى بين‏المللى نمى‏تواند شكل بگيرد، بلكه شرط حصول آن گسترش عرصه عمومى بين‏المللى است. اخيرا جنبشهايى مثل محيط زيست، خلع سلاح، حقوق بشر و...، در گسترش عرصه عمومى در سطح بين‏الملل و حركت‏به سوى وضع كلامى بهتر نقشهاى مهمى ايفا كرده‏اند. با گسترش عرصه عمومى در حوزه بين‏المللى، دولتها به عنوان دارندگان مصالح و منافع خصوصى ملى و عاملان اجبار نمى‏توانند در عرصه خصوصى خود يكه‏تازى كنند.

نقدونظر: با توجه به اين كه نهادهاى قدرت‏در عرصه بين‏الملل فعاليت مى‏كنند و با حاكم كردن مناسبات اقتصادى‏اجتماعى و حفظ اين مناسبات براساس قدرت و كنترل افكار عمومى و حتى پيام عمومى توسط ماهواره و رايانه و...، چگونه انديشه دالت‏به عرصه عمومى مى‏رسد؟ اصولا نقش اين مناسبات را در شكل‏گيرى عدالت در مناسبات بين‏الملل با توجه به آن بحثى كه مطرح كرديد، چگونه مى‏بينيد؟

بشيريه: ماهيت وضع طبيعى هابزى، چه در وجه سياسى آن و چه در شكل اقتصادى‏اش، در حوزه بين‏الملل از حيث نتايج توفيرى نمى‏كند. هردو، مانع گسترش عرصه عمومى در اين حوزه هستند. قدرت، شفافيت گستره عمومى و جامعه مدنى را از ميان مى‏برد و مانع تفاهم بين‏الاذهانى بين‏المللى مى‏شود. به اصطلاح، دو حركت مى‏توان در سطح بين‏المللى مشاهده كرد: يكى در جهت‏سيستم و، ديگرى در جهت جهان زيست. مثل تشكلهاى نظامى، سياسى، اقتصادى از يك سو، و جنبشهاى اعتراض و اصلاح از سوى ديگر.

بازگرديم به سؤال اول; در مورد مناسبات خانوادگى هم مى‏توان دو اصل مذكور را به كار برد. نخست آن كه معيار عدالت، يكجانبه و استدلال نشده نباشد و دوم آن‏كه نابرابريها، مثلا در توزيع درآمد و امكانات خانواده و تخصيص آنها، به نفع همگان باشد و بدين سان معقول گردد. در الهيات نيز چنانكه قبلا اشاره شد عدالت، تك‏گفتارى است و در صورتى شرط اول عدالت احراز مى‏شود كه با ذهن عمومى در هر عصرى پيوند يابد. به اصطلاح هگل، تنها وقتى كه خدا روح آزاد شناخته شود، اين حال ممكن است. برعكس، در اديان گوهرى مانند دين هندو، خدا و چيزهاى جزئى كاملا از هم جدا هستند. خداى يگانه كثرت را از خود مى‏راند و عالم كثرت از نظم عقلى محروم است و صرفا عرصه هوس است. وقتى كه خدا، گوهرى نامتعين باشد، رابطه‏اش با جهان گسيخته مى‏شود. اما وقتى كه خدا روح آزاد و انضمامى تلقى شود، عقل انسان نيز جايگاهى پيدا مى‏كند. برعكس، در دين گوهرى، جهان مخلوق انسانى عرصه رها شده‏اى است كه تنها وابسته به لطف الهى است. انسان صرفا بنده خدا است. در اينجا عدالت، طبعا، تك‏گفتارى خواهد بود. تصور اديان مختلف درباره خدا، طبعا تعيين‏كننده عرصه و جايگاهى است كه عقل انسان مى‏تواند داشته باشد. وقتى خدا به عنوان روح آزاد تلقى شود، آنگاه عقل و جزئيت انسان يكى از دقايق آن به شمار مى‏رود.

نقد و نظر: بر اساس يك نظريه، دين به آنچه ذهنيت عمومى از عدالت مى‏فهمد و عادلانه مى‏داند، توصيه مى‏كند نه برعكس. در واقع احكام و قواعد فقهى بايد با ذهنيت عمومى تطبيق پيدا بكند. طبق اين ديدگاه، از تفكر كلامى اشعرى گرى به تفكر عقلانى معتزلى كشيده مى‏شويم. پس، عدالت‏يك بحث فرادينى است. يعنى آنچه را عادلانه هست دين مى‏گويد و نه اين كه آنچه دين مى‏گويد عادلانه باشد. به تعبيرى، عدالت در سلسله علل احكام قرار مى‏گيرد نه در سلسله معلولات.

بشيريه: در واقع همان بحث ديالتيك هگلى در دين مطلق است. به طور كلى تصور ما درباره خدا بر تصور ما درباره فرد و جامعه تاثير تبيين كننده دارد.

نقدونظر: شما فرق بين نظريه رالز و هايك را در چه مى‏بينيد؟

بشيريه: چنانكه پيشتر اشاره كردم نظريه هايك نظريه‏اى طبيعى است و عدالت را به عنوان يك نهاد اجتماعى و يك مساله اخلاقى نمى‏پذيرد در حالى كه از نظر رالز عدالت عملى اخلاقى و عقلانى است و نهادى است كه به حكم اخلاق و عقل بايد تاسيس شود. به نظر او انسان در سراسر زندگى، دستخوش نابرابريهايى است كه ناشى از عوامل تصادفى و طبيعى هستند. اما رسيدن به اصول عدالت، نيازمند توسل به وضعيت گزينشى آرمانى است. عدالت چون ديگر نهادهاى انسانى مانند سياست و غيره به حكم فراتر رفتن از طبيعت تحقق پيدا مى‏كند.

نقدونظر: اگر براى مناسبات اقتصادى اجتماعى در تحقق مفهوم عدالت نقشى قايل شويم همان گونه كه نظريه‏پردازانى مانند ماركس به آن توجه داده‏اند ممكن است مفهومى در ذهن ما شكل بگيرد كه غير عادلانه باشد يعنى جنبه طبقاتى و بورژوايى در ذهن ما جاى‏گير شده باشد. با توجه به اين مناسبات غلط اقتصادى اجتماعى، چگونه به يك ذهنيت جمعى و اصل اوليه رالز منتقل مى‏شويم؟

بشيريه: نابرابرى در جامعه بشرى استمرار دارد مساله اساسى اين است كه آن را معقول و در صحنه عقل جمعى قابل پذيرش سازيم، ولى البته منظور من توجيه تراشى سياسى و ايدئولوژيك براى نابرابرى نيست و هدف نهايى هم رفع همه نابرابريهاست مگر آنهايى كه حفظشان به سود همگان باشد. به نظر من جوهر نظريه ماركس با آنچه گفتيم تباينى ندارد. اصولى كه گفتيم، راجع به نابرابريها در هر نظامى است. حتى وقتى نظام سوسياليستى يا كمونيستى پديد آيد و بفرض، نابرابريهاى فاحش عصر سرمايه‏دارى به وسيله ابزارهاى قدرت سياسى از ميان برداشته شوند، بازهم مساله نابرابرى و عدالت‏باقى خواهد بود. اتفاقا در همين جاست كه بحث عدالت ظريف‏تر و فلسفى‏تر مى‏شود. اگر منظور از سوسياليسم، نه حكومت دولت مقتدر يا توتاليتر، و نه تصميم‏گيريهاى يكجانبه و تك‏گفتارى حزب كمونيست‏حاكم، و نه راى مسلط روشنفكران يا سرامدان مسلط، بلكه شيوه‏اى دموكراتيك‏تر از دموكراسى بورژاويى باشد و عنصر آزادى مكتب در عصر مبارزات دموكراتيك را حفظ كند، در آن صورت سوسياليسم، خود به مفهوم همان عرصه عمومى باز و وضعيت كلامى آرمانى خواهد بود كه در آن اراده عمومى حاكم خواهد شد. بحث هابرماس هم اساسا تعبيرى از نظريه ماركس است. فعلا در جوامع سرمايه‏دارى به اصطلاح او «سيستم‏» يعنى عرصه‏هاى خصوصى و تاريك منفعت، قدرت و ايدئولوژى، در مقابل جهان زيست و عرصه عمومى و گستره همگانى مقاومت مى‏كنند و آن را مخدوش مى‏سازند. بنابراين سيستم مانع از آن است كه ما به وضعيت كلامى آرمانى برسيم اما اين كه بگوييم در داخل چنين سيستمهايى هر نظريه‏اى كه در باب عدالت داده شود به عنوان روبنا مقيد به مقتضيات همان سيستم است و از درون منطقى آن بيرون نخواهد رفت، به نظر مى‏رسد كه نادرست‏باشد. با چنين وصفى امكان هر گونه نقدى از ميان مى‏رود، حال آن كه نقد اساسى ممكن بوده است. بعلاوه، در چنين نظامهايى نظريات عدالت گوناگونى عرضه شده است، مانند هايك و رالز كه با يكديگر تفاوتهايى بنيادى دارند. و همچنين خود ماركس نقد راديكال خود را در متن سرمايه‏دارى ليبرال قرن نوزدهم مطرح مى‏كرد. به هر حال نفس طرح بحث عدالت مستلزم نقد وضع مستقر و گذر از آن است. چنانكه قبلا گفتيم مساله اساسى، ايجاد شرايط امكان مشاركت همگان يعنى ذهن عمومى در تعريف اصول عدالت‏به عنوان شرط اوليه عدالت است. اما اگر منظور جناب‏عالى از سؤال اين باشد كه چگونه ذهن عمومى ممكن است از تقيدات سيستم و نظام نابرابر رهايى يابد، طبعا اين مساله بسيار مهمى است. تا آنجا كه من مى‏دانم فكر نمى‏كنم چارچوب نظرى رالز، مستعد طرح چنين پرسشى بوده باشد. اما البته هابرماس در اين باره سخن گفته است. براى رسيدن به امكان عقلى تفاهمى و وضعيت كلامى آرمانى بايد تواناييهاى كلامى گسترش يابد و اين، مستلزم حوزه عمومى است و شرط اين تحول، زدودن شايبه‏هاى ايدئولوژى، منفعت و اجبار از عرصه عمومى است. وقتى عرصه عقلانى عمومى گسترش يابد ايدئولوژى، اجبار و منفعت‏طلبيهاى خودخواهانه نمى‏توانند به سهولت آفتابى شوند و بتدريج مجبور به هزيمت مى‏شوند. با طلوع آفتاب عقلى و حجت و عرصه عمومى، ظلمت قدرت و منفعت‏خصوصى كم‏رنگ مى‏شود.

2

نقدونظر: آيا در طول تاريخ فرهنگ بشرى، مفهوم «عدالت‏» تحول يافته است‏يا مصاديق آن دگرگون شده‏اند؟ و در هر حال، آيا «عدالت اجتماعى‏» با برداشتى كه در آن روزگار از آن داريم، مورد تاييد و توصيه و تاكيد دين هست؟

غنى‏نژاد: تعريف صورى عدالت و مفهوم عقلانى آن، به صورتى كه فيلسوفان يونان باستان مطرح نمودند، از آن زمان تاكنون مبناى اصلى تقريبا تمام مباحثات و مناقشات راجع به عدالت‏بوده است. ارسطو با تكيه بر ركن اساسى عدالت نزد يونانيان، يعنى اصل «تناسب طبيعى‏»، به دو شكل از عدالت در روابط اجتماعى ميان انسانها قايل شد: عدالت توزيعى و عدالت تعويضى. اولى گوياى چگونگى توزيع منابع و مواهب، ميان اعضاى جامعه است و دومى ناظر بر چگونگى داد و ستد ميان دو طرف مبادله. از ديدگاه ارسطو، عدالت توزيعى زمانى برقرار خواهد شد كه سهم هر كدام از اعضاى جامعه برحسب منزلت و شايستگى‏هايش معين گردد; و عدالت تعويضى بدين معناست كه هر مبادله بايد در عين حال يك معادله باشد، يعنى آنچه داده مى‏شود با آنچه ستانده مى‏شود بايد برابر باشد. اين دو مفهوم از عدالت، قرنهاى متمادى تا آغاز دوران جديد بر انديشه بشرى، بخصوص متفكران قرون وسطى در اروپا، حاكم بود و كمتر كسى به خود جرات مى‏داد كه آنها را مورد ترديد قرار دهد. اما با آغاز انديشه سوب‏ژ كتيويستى جديد بسيارى از مبانى تفكر ارسطويى، از جمله انديشه‏هاى وى در خصوص عدالت، مورد نقادى و ارزيابى مجدد قرار گرفت. بيش از هزار سال بحث درباره «قيمت عادلانه‏»، بر مبناى اصل ارسطويى تساوى در مبادله، آشكارا به بن‏بست انجاميد، به طورى كه گروهى از متالهان مسيحى، بخصوص از ميان يسوعيون، به اين نتيجه رسيدند كه تعريفى مضمونى از قيمت عادلانه نمى‏توان به دست داد و محاسبه و تعيين چنين قيمتى از سوى مقامات ديوانى (دولتى) غير ممكن است. آنها قيمتى را عادلانه دانستند كه در شكل‏گيرى آن در بازار، «قواعد بازى‏» رعايت‏شده باشد، يعنى برخلاف عرف معمول و قوانين حاكم، اعمال نفوذى در تعيين آن صورت نگرفته باشد. عطف توجه به قواعد بازى (زندگى اجتماعى) به جاى تاكيد بر نتيجه آن، يكى از ويژگيهاى مهم تحول در مفهوم عدالت را تشكيل مى‏دهد. اين تحول شامل مفهوم عدالت توزيعى نيز مى‏گردد، يعنى عدالت‏به جاى آن كه معطوف به تعيين سهم هر كدام از اعضاى جامعه تلقى گردد، بيشتر ناظر به چگونگى انجام «بازى‏» توزيع و قواعد حاكم بر آن تصور مى‏شود. «حكومت قانون‏» به عنوان آرمان اصلى انقلابهاى ضد استبدادى دوران جديد (انقلاب شكوهمند انگليس در اواخر قرن هفدهم و انقلاب فرانسه و نهضت استقلال‏طلبانه آمريكا در اواخر قرن هيجدهم)، در واقع، مبتنى بر چنين مفهومى از عدالت است. از ديدگاه انديشمندان دوران جديد، استبداد، تحميل اراده و عقيده و به طور كلى نفى آزادى و اختيار فردى، بارزترين مصداق بيدادگرى است; و تنها راه رفع اين بيدادگرى و استقرار عدالت اين است كه همه اراده‏هاى فردى، صرف‏نظر از مقام و منزلتشان، تابع قواعد كلى و قوانينى گردند كه شمول عام دارند و همه در مقابل آنها برابرند. البته نبايد اين تحول در مفهوم عدالت را فرايندى يكسويه وبرگشت‏ناپذير تلقى نمود. زيرا آرمان عدالت توزيعى با اين كه در دوره‏اى از تجدد به طور موقت، تحت‏الشعاع مفهوم جديد عدالت قرار مى‏گيرد، اما به علت ريشه بسيار قديمى و قوى آن در فرهنگ بشرى، دوباره به اشكال مختلف ظهور مى‏يابد. «عدالت اجتماعى‏» مصداق ظهور دوباره آرمان بسيار قديمى عدالت توزيعى است.

اصطلاح عدالت اجتماعى ظاهرا براى اولين بار در نيمه دوم قرن نوزدهم مورد استفاده قرار گرفت، اما شيوع بلامنازع آن به طور يقين در قرن حاضر جامه عمل پوشيد. عدالت اجتماعى در واقع يكى از شعارهاى اصلى همه ايدئولوژيها و نهضتهاى سوسياليستى و شبه سوسياليستى است. سوسياليستها در انتقاد از جامعه بورژوايى يا نظام مبتنى بر حكومت قانون (ليبراليسم) مى‏گويند: آرمان دالت‏خواهى اين نظام تنها محدود به جنبه خاصى از زندگى سياسى يعنى ناظر به لغو امتيازهاى طبقات اشراف و استقرار برابرى همه در برابر قانون است، و مساله اجتماعى بسيار مهم ديگرى، يعنى نابرابرى اقتصادى (درآمدى) ميان افراد و گروههاى گوناگون جامعه، در آن جايى ندارد. سوسياليستها معتقدند كه عدالت‏سياسى (برابرى همگان در برابر قانون) اگرچه لازم است اما كافى نيست و براى تكميل آن بايد عدالت اقتصادى، يا به اصطلاح عدالت اجتماعى، نيز تامين گردد. به سخن ديگر آنها بر اين راى هستند كه آزادى سياسى (آزادى از قيد استبداد)، بدون آزادى اقتصادى (آزادى از اضطرار و نياز معيشتى) شكل بدون محتواست، بنابراين تا زمانى كه عدالت اجتماعى (اقتصادى) برقرار نشود، عدالت‏به معناى واقعى آن تحقق نخواهد يافت. نكته مهمى كه اغلب مورد غفلت قرار مى‏گيرد، اين است كه عدالت اجتماعى على‏رغم اين كه قرابت زيادى با عدالت توزيعى دارد و در واقع شكل يا نسخه جديد آن است، در عين حال از لحاظ مفهومى و مصداقى، تفاوتهاى اساسى نيز ميان آنها وجود دارد. مفهوم قديمى عدالت توزيعى مبتنى بر تصور سلسله مراتبى يا «ارگانيك‏» جامعه‏اى است كه در آن، افراد هر كدام در مرتبه معينى قرار دارند و عدالت در حقيقت‏به معنى تناسب ميان زندگى واقعى و منزلت «طبيعى‏» افراد و گروههاى اجتماعى است. در حالى كه عدالت اجتماعى، مفهوم جديدى است كه پيش‏فرض اوليه آن عبارت است از برابرى همه افراد جامعه، يا تصور «اتميزه‏»اى از اجتماع كه در آن هيچ گونه پيوند ارگانيك و سلسله مراتبى‏اى ميان افراد تشكيل‏دهنده جامعه وجود ندارد. بنابراين مفهوم عدالت اجتماعى قابل اطلاق بر جوامع سنتى كه داراى ساختار قبيله‏اى و ارگانيك هستند، نمى‏باشد. اگر در يك جامعه سنتى، عدالت توزيعى مى‏تواند مضمون كم و بيش مشخصى مبتنى بر معيارهاى منبعث از سنت داشته باشد، چنين چيزى در جامعه مدرن و در خصوص مفهوم عدالت اجتماعى امكان‏پذير نيست، زيرا سنت جايى در اين مفهوم از عدالت ندارد.

عدالت اجتماعى ناظر به توزيع «عادلانه‏» امكانات و ثروت ميان افرادى است كه، طبق تعريف، داراى حقوق برابرند. در اينجا، مساله اين است كه چه معيارى براى عدالت در توزيع وجود دارد؟ واضح است كه تقسيم مساوى ميان همه افراد راه حل نيست: زيرا شايستگى، توانايى، تلاش، ذائقه، نياز و... هر فردى با فرد ديگرى متفاوت است. در چنين شرايطى، عدالت مستلزم شناسايى جزئيات مربوط به ويژگيها و خصلتهاى همه افراد است. اما لازم به توضيح نيست كه جمع‏آورى اطلاعاتى از اين نوع در جوامع گسترده (ميليونى) امروزى امرى ناممكن به تمام معناست. از اين گذشته، حتى اگر بر فرض محال قادر به جمع‏آورى چنين اطلاعاتى باشيم، باز با گره‏ناگشودنى معيار عدالت مورد قبول همگان رو به رو خواهيم شد. زيرا هركس بنا به شيوه تفكر، نظام ارزشى، سليقه و خلقيات خود ممكن است معيار مشخص متفاوتى از ديگرى داشته باشد. از اين رو، مفهوم عدالت اجتماعى على‏رغم تصور عمومى، مفهومى بغايت ذهنى و سيال است، به طورى كه مضمونى عينى و مشخص براى آن نمى‏توان قايل شد. به عنوان مثال، اغلب گفته مى‏شود كه عدالت اجتماعى مستلزم كاستن از شكاف درآمدى ميان افراد و گروههاى اجتماعى است، اما هيچ كس معلوم نمى‏كند كه حد مطلوب اين كاهش چه ميزان است. نكته مهم ديگر اين است كه مكانيسمهاى توزيع درآمد و ثروت، مستقل از نظام توليد ثروت نيست، و در اغلب موارد سياستهاى توزيع مجدد درآمد بر روى فرايند توليد ثروت اثر كاهنده مى‏گذارد. بدين ترتيب هدف نهايى توزيع عادلانه، يعنى افزايش سهم كم‏درآمدها، به علت پايين آمدن سطح توليد ثروت، عملا نقض مى‏گردد.

بشيريه: شايد بتوان گفت كه مفاهيم دو الگوى عمده حاكم بر انديشه و فلسفه سياسى در طى تاريخ بر روى مساله عدالت هم، سايه افكنده است. وقتى پديده‏هاى اجتماعى و دولت، بر طبق الگوى ارگانيسم، انداموار تلقى مى‏شوند و تابع نظمى طبيعى و تكاملى به شمار مى‏روند، انديشه عدالت تنها در تطبيق با اين نظم،معنا مى‏دهد. در اين الگو، مثلا در انديشه‏هاى ارگانيكى يونان باستان، چون نظم «طبيعى‏» عادلانه است پس عدالت تنها به عنوان صفت عمل فردى مثل عمل حاكم يا قاضى معنى مى‏دهد. نزد افلاطون، فيلسوفان عمل عادلانه انجام خواهند داد، چون نظم و توزيع طبيعى استعدادها در ميان طبقات را پاس خواهند داشت.

در مقابل، در حكومت تيرانى، حاكم ظالم است; چون وضع طبيعى را به هم مى‏ريزد و يا در دموكراسيها هدايت جامعه به دست جهال مى‏افتد. اما در الگوى مكانيكى يعنى وقتى دولت و نهادهاى سياسى، ابزارگونه و محصول تاسيس و وضع تلقى مى‏شوند، معناى عدالت هم دگرگون مى‏شود و بحث عدالت متوجه وضعيتها مى‏گردد. اكنون مى‏توان پرسيد كه آيا جامعه عادلانه است‏يا نه. در اينجا چون مى‏گوييم نهادهاى اجتماعى، وضعى هستند مى‏توان پرسيد كه آيا خوب تاسيس شده‏اند و يا اين‏كه مى‏توان به شكل بهترى آنها را بنا كرد.

نقدونظر: همانگونه كه مى‏دانيم طبق جهان‏بينى فيلسوفان يونانى، نظير افلاطون و ارسطو، جهان در يك نظم هندسى قرار داشت و عادلانه و ناعادلانه بودن هر چيز، بستگى به وضعيت قرار گرفتن در آن وضع هندسى داشت. و بنابراين عدالت را هم به قرار گرفتن هر چيزى در موضعش معنى مى‏كردند. در واقع در دوران جديد، اين جهان‏بينى قديم شكسته شده و ما وارد يك وضع جديدى شده‏ايم. در اين وضعيت، عدالت چگونه تصور مى‏شود؟

بشيريه: در اين وضعيت، قطع نظر از تئوريهاى مختلف در عصر جديد، عدالت نهادى اجتماعى و اخلاقى تلقى مى‏شود كه مى‏توان آن را تاسيس كرد. در يك تعبير، يعنى تعبير راديكال، عدالت نه در نابرابريهاى طبيعى بلكه در برابرى به حد مقدور تلقى مى‏شود. خود مفهوم قرارداد اجتماعى در عصر جديد چنانكه قبلا توضيح دادم شرط اوليه عدالت‏به يك معنا تلقى مى‏شود. عمل به قرارداد و همه تبعات آن در مورد ايجاد محدوديتها و يا عرضه امكانات عادلانه است. در عصر روشنگرى و ترقى تصورى از جامعه بهتر و قراردادى پيدا شد كه گمان مى‏رفت قابل اجرا در عمل باشد. گمان مى‏رفت كه انسان مى‏تواند بر طبيعت غلبه كند و با مفاهيمى چون قرارداد اجتماعى و آزادى و برابرى كه عناصر جامعه آرمانى تجدد بودند، جامعه عادلانه تاسيس كند. به هر حال نكته اين است كه ديگر عدالت، مفهومى طبيعى نيست‏بلكه تحول يافته است. هر جا الگوى اساسى،ارگانيكى باشد بحث عدالت هم بحثى غير تاسيسى از كار در مى‏آيد. كاتالاكسى و نظم خودجوش در نظريه هايك هم، چنين نتيجه‏اى دارد. او مى‏گويد: نمى‏توان درباره جامعه و وضعيتها گفت كه عادلانه‏اند يا نه. چون وضعيتها محصول عمل آگاهانه انسان نيستند و تنها درباره عمل مى‏توان گفت كه عادلانه است‏يا نه.

نقدونظر: نقش انديشه‏هاى سياسى را در متحول ساختن مفهوم عدالت چگونه مى‏بينيد؟ مثلا در انديشه‏هاى سياسى قديم، قبل از ماكياولى، عدالت نقشى محورى بازى مى‏كند، اما در دوران جديد، قدرت نقش اساسى بازى مى‏كند. يعنى شما اگر عدالت‏بورزيد قدرت را از دست مى‏دهيد. آيا شما در اين زمينه، تحولى مشاهده مى‏كنيد؟

بشيريه: در تاريخ انديشه سياسى، تصورات گوناگونى درباره ماهيت و كارويژه سياست پيدا شده است. در انديشه‏هاى سياسى دوران يونان باستان برداشتى اخلاقى از سياست وجود داشت. سياست، وسيله‏اى براى اخلاقى كردن زندگى، حد وسط فضيلت و عدالت تلقى مى‏شد. بنابراين، بحث عدالت در كانون برداشت اخلاقى از سياست قرار دارد. در دورانى ديگر در غرب، در انديشه سياسى رومى، برداشتى حقوقى از سياست رايج‏شد و بحث اصلى اين بود كه حدود اختيارات و وظايف و حقوق امپراتور و كليسا نسبت‏به هم چگونه است. در اينجا بحث عدالت جزئى است، و به رعايت قوانين كليسا كه نماينده مذهب است محدود مى‏شود. چنانكه قبلا اشاره شد، انديشه سياسى قرون وسطى در آن حد باقى نماند و با بروز بحران در روابط كليسا و دولت، اتكا به مردم به عنوان پايه سومى پيدا شد و با اين اتكا، بحث از حقوق طبيعى مردم و رعايت آنها به وسيله حكام نيز پيش آمد. در نتيجه مى‏بينيم كه عنصر عدالت كاملا غايب نيست.

در دوران سوم تحول انديشه سياسى، برداشتى ادارى از سياست غالب مى‏شود. از زمان ماكياولى سياست، وسيله‏اى براى حسن اداره جامعه و حفظ قدرت سياسى تلقى مى‏شود و سياست‏به علم موفقيت تبديل مى‏گردد. ملاح كشتى سياست نيازى به اخلاق ندارد. زيرا رهسپار دنياى فضيلت نيست، بلكه فقط مى‏خواهد سرنشينان را از خطر گردابها و بادهاى نامساعد برهاند. پس سياست، در اين برداشت، از اخلاق جدا مى‏شود. يا در واقع، سخن از دو نوع اخلاق است: اخلاق عمومى و اخلاق سياسى. با غير اخلاقى شدن سياست، طبعا جايى هم براى طرح بحث عدالت‏باقى نمى‏ماند.

در دوران جديد، برداشتى علمى از سياست رواج يافت و علم به مفهوم جديد بر جدايى ارزش و واقع تاكيد گذاشت. واكنشهايى كه نسبت‏به برداشتهاى علمى، بويژه پوزيتيويستى، در دوره‏هاى اخير پيدا شده،بويژه در نگرشهاى انتقادى، بر رابطه سياست و اخلاق مجددا تاكيد گذاشته‏اند. در نتيجه، بحث عدالت هم مجددا در انديشه‏هاى سياسى در اشكال پيچيده‏ترى ظاهر شده است. قبلا در تحول مفهوم عدالت، به اين مساله اشاره كرديم.

3

نقدونظر: آيا عدالت و آزادى يكديگر را تهديد و يا تحديد مى‏كنند يا نه؟ اگر بلى، دين در موارد تعارض اين دو، چه مى‏گويد؟ آيا دين عدالت را مبناى تفكيك ميان آزادى و بى‏بندوبارى تلقى مى‏كند و اساسا آزادى معارض با عدالت را آزادى نمى‏داند و، به تعبير ديگر، «آزادى ناعادلانه‏» را مفهومى متنافى الاجزاء (Paradoxical) قلمداد مى‏كند؟

بشيريه: به نظر مى‏رسد كه عدالت و آزادى و برابرى، مثلث فلسفه اخلاقى‏سياسى را تشكيل مى دهند. به نظر من، براساس استدلال گذشته، ميان اين سه مفهوم پيوند عميقى وجود دارد و هرسه مكمل و لازم و ملزوم يكديگرند. عدالت‏بى‏آزادى يعنى بدون عرصه عمومى، چنانكه گفتيم، به عدالت تك‏گفتارى مى‏انجامد. ميان عدالت و آزادى، در هر دو مفهوم منفى و مثبت آن، رابطه اساسى هست. آزادى منفى، به معنى فراغت از اراده خودسرانه ديگرى به مفهوم كلى، شرط بنياد عدالت‏يعنى مشاركت در تعريف اصول عدالت است و آزادى مثبت، يعنى شركت در تعيين سرنوشت‏خود و حضور در عرصه كنش آزاد و برابر سياسى نيز در همان شرط، مندرج است. شرط تحقق هر معنايى از آزادى، بهره‏مندى از امكانات لازم براى اعمال آن است. توزيع نابرابر امكانات و به طور كلى نابرابرى، بر انديشه آزادى و امكان اجراى آن آسيب مى‏رساند. آزادى، تا حدى ،به معنى قدرت اعمال آن است. وقتى مقولاتى مثل عدالت و آزادى و برابرى را به طور انتزاعى در نظر بگيريم ناسازگاريهايى به چشم مى‏خورد. اما اگر آنها را انضمامى و منضم به يكديگر ببينيم، تعارضى در كار نيست. آنچه درباره شكل رسيدن به اصول عدالت گفتيم خود متضمن مقوله آزادى و برابرى (يعنى توجيه عقلانى نابرابريهاى حذف‏ناپذير) بود. و اين در واقع، خلاصه كل بحث ماست.

غنى‏نژاد: در انديشه مدرن، دو مفهوم عدالت و آزادى نه تنها يكديگر را تهديد و يا تحديد نمى‏كنند بلكه به نوعى لازم و ملزومند و تصور يكى بدون ديگرى امكان‏پذير نيست. در چارچوب معرفت‏شناسى مدرن، عدالت‏به طور منطقى و ناگزير، معطوف به افعال انسانى است. معيار افعال عادلانه يا ناعادلانه، قواعد كلى و قوانين همه شمول ناظر به حفظ حقوق اساسى انسانى است. البته فعل يا عملى را مى‏توان از زاويه عدالت مورد داورى قرار داد كه ناشى از اختيار آگاهانه (تصميم مسؤلانه) باشد. از اين رو افعال ديوانگان را، على‏رغم نتايج فاجعه‏بار يا مطلوب آنها، نمى‏توان از جهت عدالت‏يا اخلاق، مورد داورى قرار داد. بايد روى اين نكته تاكيد ورزيد كه در انديشه مدرن منظور از عمل انسانى در واقع انتخاب يا تصميم آگاهانه است و نه هر فعلى كه در هر شرايطى از انسان سر مى‏زند. اما اگر توجه كنيم كه آزادى در معناى جديد آن همان امكان انتخاب و عمل مستقل از اراده تحميل شده از سوى ديگران است، به پيوند ناگزير و ناگسستنى ميان آزادى و عدالت پى مى‏بريم. آزادى، به معناى اختيار و انتخاب فارغ از هر گونه اراده تحميل شده خاص، نه تنها شرط ضرورى تحقق افعال عادلانه است، بلكه از سوى ديگر خود، محصول رعايت قواعد رفتارى عادلانه مى‏باشد. آزادى انتخاب زمانى وجود دارد كه نظم اجتماعى ميان انسانها ناشى از رعايت قواعد رفتارى كلى باشد و نه محصول تبعيت از اراده يا اراده‏هاى خاص (روابط استبدادى). بدين ترتيب ملاحظه مى‏شود كه قواعد رفتارى يا قوانين همه شمول، در حقيقت، فصل مشترك ميان عدالت و آزادى است. آنچه موجب سوء تفاهم در خصوص مفهوم جديد آزادى [آزادى سياسى، آزادى انتخاب] و رابطه آن با عدالت‏شده و مى‏شود، تصور نادرستى از آزادى است كه آن را معادل اراده آزاد و بدون هيچ قيد و بند قرار مى‏دهد.

آزادى در انديشه مدرن، اساسا معطوف به زندگى سياسى انسانهاست، و ربط چندانى به بحث فلسفى بسيار قديمى جبر و اختيار ندارد. آزادى سياسى نه تنها به معناى فراغت از همه قيود و، به اصطلاح، بى‏بند و بارى نيست‏بلكه درست‏برعكس به معناى محصور نمودن عمل انسانى در چارچوب قواعد كلى همه شمول و نظم بخشيدن به روابط ميان انسانها و زندگى اجتماعى از اين طريق است. آزادى، در اينجا، به مفهوم مصونيت از تحميل اراده يا اراده‏هاى شخصى است و تنها راه نيل به اين هدف عبارت است از مقيد نمودن افعال انسانى به قوانين كلى. اغلب گفته مى‏شود كه قانون، حدود آزادى را معين مى‏سازد، اما شايد درست‏تر و دقيق‏تر اين باشد كه بگوييم آزادى، قائم به حكومت قانون است، يا به سخن ديگر، حكومت قانون، شرط امكان و تحقق آزادى است. قانون، حوزه حفاظت‏شده‏اى براى حقوق انسانى ايجاد مى‏كند و آزادى انتخاب، در واقع، آزادى عمل انسانى در چنين حوزه‏اى از جامعه مدنى است. با اين تفصيل معلوم مى‏شود كه آزادى در جامعه‏اى مى‏تواند تحقق يابد كه اداره امور و روابط اجتماعى ميان انسانها توسط قواعد كلى همه شمول تنظيم گردد و نه توسط راى نامحدود حاكم و دستورالعملهاى ديوانى; و كردار عادلانه (اعمال منطبق با قواعد كلى)، انسانها را به آزادى نزديكتر مى‏سازد. بدين ترتيب، آزادى نمى‏تواند معارض با عدالت‏باشد. زيرا هرگونه عمل «آزادانه‏» مغاير با رفتار عادلانه در واقع نافى خود آزادى خواهد بود.