| مجلات >معرفت>شماره 66 |
يكى از مشكلاتى كه در مورد اقتصاد و به طور كلى، علوم اجتماعى طرح مى شود، عدم استفاده از تخمينهاى كمّى دقيق است. اين مشكل را نمىتوان به راحتى متوجه پيچيدگى پديدهها در تخمين نمود؛ زيرا پديدههاى فيزيكى نيز دستكم در جنبههاى اندازهگيرى، از پيچيدگىهاى غيرقابل تصورى برخوردارند. فيزيك نوين قادر است با بهرهگيرى از ابزارگرايى در خلا ل اين پيچيدگىها فعاليت نمايد. اين ابزار به ما امكان مىدهد كه تحليلهايمان را به قدرى ساده كنيم كه داراى نتايج كمّى بوده و از نظر عملى مفيد باشند. ما در اين مقاله، اين عقيده را كه ايدهگرايى در اقتصاد متفاوت از ايدهگرايى در فيزيك است (بدون آنكه تفاوت مزبور را موجب نقص بپنداريم) بررسى نموده، لزوم اتخاذ ديدگاهى خاص در مورد كاركرد كمّى اقتصاد را مورد مطالعه قرار مىدهيم.
البته ماهيت ايدهگرايى در علوم ـ و حتى در فيزيك ـ به طور كامل شناخته نشده است. اما برخى از جنبههاى آن از زمان نيوتن و لايپ نيتس به خوبى مورد شناسايى قرار گرفتهاند. براى مثال، برخى وجودهاى ذهنى همانند جرمهاى ذرّهاى، گازهاى ذهنى و سطوح بدون اصطكاك در علم فيزيك فرض مىشوند. يكى از دلايل مناسب بودن نام «ذهنى» براى اين وجودها آن است كه آنها به روشنى از هر جرم بزرگ واقعى هر نمونه گازى و يا سطح هر شىء متفاوت هستند. تفاوت مزبور محدود به اين واقعيت نيست كه جرمهاى ذرّهاى حجم كمترى از اجسام واقعى دارند. گازهاى ذهنى جاذبه بين مولكولى كمترى دارند و سطوح بدون اصطكاكْ داراى اصطكاك كمترى نسبت به نظاير واقعىشان مىباشند. اساسا داشتن جسم گسترده بدون حجم، مولكولهاى گاز بدون هرگونه كششى نسبت به يكديگر و سطوح بدون اصطكاك كاملاً غير ممكن هستند.
اين پرسش كه چرا عدم امكان تحقق اين وجودها از مطلوبيت آنها نمىكاهد، قابل تبيين مىباشد. قوانين كمّى وجود دارند كه مىتوان آن را به روشى كاملاً دقيق در مورد اين وجودهاى ذهنى به كار گرفت. ولى اين قوانين در مورد بسيارى از وجودهاى واقعى مشابه، به همان خوبى ـ و گاه به هيچ وجه ـ عمل نمىكنند، با اين وجود، چرا آنها را واقعى و ـ به گونهاى ـ اساسى قلمداد مىكنيم؟ پاسخ اين است كه اگر وجودهاى واقعى مشابهت زيادى با وجودهاى ذهنى داشته باشند، رفتار آنها به رفتار وجودهاى ذهنى ـ كه دقيقا مورد محاسبه قرار گرفتهاند ـ بسيار نزديك خواهد بود.و نهايتا اينكه اگر ما از طرفى رابطه بين درجه مشابهت وجودهاى واقعى و ذهنى و از سوى ديگر، ميزان دقت در نزديك شدن رفتار وجودهاى واقعى به رفتار وجودهاى ذهنى را بررسى نماييم، به تابعى پيوسته و احيانا ويژگىهاى مطلوب ديگر دست يافتهايم. براى مثال، فرض كنيد كه سطحى با دامنهاى گسترده از ضرايب اصطكاك را مورد آزمايش قرار داده، خطاى حاصل از به كارگيرى قانون «سطوح بدون اصطكاك» را براى آن ثبت كنيم. در اين آزمايش، مىبينيم كه هرقدر ضريب اصطكاك به عدد يك نزديك شود، خطا به آرامى به سمت صفر پيش مىرود. لايب نيتس، فيلسوف بزرگ قرن هفدهم، معتقد است كه اين واقعيت قابل توجه را مىتوان از اصل مهم متافيزيكى پيوستگى استنتاج كرد؛ هرچند كه براى فيزيكدانان همين كافى است كه اين امر واقعيت دارد.
ايدهگرايى مورد بحث داراى اين مفهوم است كه به موازات آنكه موضوعات واقعى (در جنبههاى ذىربط) به نحوى مطلوب به موضوعات ذهنى نزديك شوند، رفتار موضوعات واقعى نيز به طور رضايتبخشى به رفتار تبيين شده بر اساس قوانين ذهنى نزديك مىشود. ما اين نوع ايدهگرايى را «ايدهگرايى استاندارد» مىناميم. اين ادعا كه ايدهگرايى استاندارد در اقتصاد نيز همانند فيزيك عمل مىكند، بسيار وسوسهانگيز است. در كتابهاى درسى (اقتصاد) مكررا تشبيههايى به سطوح بدون اصطكاك و نظاير آن به چشم مىخورد. در كتابى مىخوانيم: مصرفكنندهاى كه سود خويش را به حداكثر مىرساند، همانند مولكول ذهنى گاز مىباشد؛ يا فرض اطلاعات كامل همانند فرض خلأ كامل است، و يا تعادل عمومى اقتصاد مانند تعادل در نمونهاى از گاز مىباشد و موارد ديگر. همگان مىدانند كه افراد حداكثركننده كامل نيستند. دستيابى به اطلاعات كامل غير ممكن است و اقتصاد هيچگاه در تعادل عمومى نيست (هرچند مورد اخير تا حدى مورد اختلاف است.) اما به نظر مىرسد كه همه اين امر را نيز مفروض مىگيرند كه در شرايط معمول، كه افراد تقريبا شبيه حداكثركننده كامل رفتار مىكنند، نتايج حاصل از استدلالهاى ايدهگرايانه اقتصادى داراى تطابق كمّى خوبى با واقعيت مىباشد. به بيان ديگر، در فرض معمول، ايدهگرايى استاندارد در به كارگيرى نظريههاى اقتصادى و يا خود اين نظريهها متداول است.
ايدهگرايى علمى داراى مفهوم ديگرى نيز مىباشد كه توجه بدان حايز اهميت است، هرچند به نظر نمىرسد كه اين مفهوم نقشى در علوم فيزيكى نوين ايفا نمايد.(2) اين نوع ايدهگرايى را بايد «ايدهگرايى دكارتى» ناميد؛ زيرا اين مفهوم توسط دانشمند رياضيدان و فيلسوف بزرگ، رنه دكارت در قرن هفده ميلادى تبيين و بسط يافت. هرچند اين مفهوم توجه زيادى را جلب ننموده است، اما در ادامه نشان خواهيم داد كه اين بىتوجهى غيرموجّه است؛ چرا كه كاربرد آن (مفهوم) در اقتصاد روشن است.
دكارت در اثر خود، اصول فلسفه، سه قانون اساسى فيزيك را استنتاج نمود. اين قوانين داراى شباهتهايى با سه قانون بسيار مشهور (و موفق) نيوتن مىباشند. قوانين دكارت از اصول متافيزيكى مرتبط با ماده (ماده تنها داراى ابعاد هندسى امتداد ـ طول، عرض و ارتفاع ـ مىباشد) و خداوند (وى تغييرناپذير است) استخراج شدهاند. ما در بازنگرى، به سادگى مىبينيم كه چنين قضاوتى نسبت به اصول اساسى متافيزيكى ريشه شكست نهايى دكارت در فيزيك مىباشد. نيوتن عمدتا در اثر توجه به پديدههاى آزمون شده، به مفهوم مهم جرم و همچنين وسيله محاسباتى مركز جرم ـ كه اهميت بسيارى در موفقيت قوانين نيوتن از نظر كمى داشت ـ دست يافت.
قوانين دكارت به گونهاى اسفبار، براى كاربرد تجربى نامناسب هستند. دكارت، خودش به خوبى آگاه بود كه قوانين وى را نمىتوان براى ارائه تخمينهاى كمّى به كار گرفت. اما اين امر وى را كاملاً جسور باقى گذاشت. دستكم دو دليل براى نگرش او وجود داشت. دليل اول آنكه دكارت تصور مىكرد ارائه قوانين كمّى، كه به طور دقيق فعاليتهاى جنبشى اجسام را تبيين نمايند، كاملاً غيرممكن هستند. جهان وى مملو از اجزاى كوچك و بىشمارى است كه تأثير عملى آنها بر اجسام مورد مشاهده ما به هيچ وجه قابل چشمپوشى نيست. جهان ماشينى بسيار پيچيدهتر از آن است كه هر رفتار واقعى آن را بتوان بر اساس جزئيات كمى ـ و نه حتى به وسيله قوانينى كه درستى آنها شناخته شده است ـ توصيف نمود. اين ادعا كه قوانين دكارت را مى توان در مورد اجسام قابل مشاهده تنها در صورتى كه در شرايط سادهسازى خلأ كامل قرار گيرند، به طور دقيق و كمّى به كار گرفت، طنزآميز است. همچنين در فلسفه دكارتى خلأ كاملاً غير ممكن است و اين به دليل اظهار نظر مشهور اوست كه هرگونه امتدادى چيزى جز ماده نيست. حال علىرغم اينكه قوانين از نظر تجربى بىفايده اند، چرا آنها را داراى شأن و منزلت قانون مىدانيم؟ اين نكته ما را به دليل دوم دكارت رهنمون مىسازد. اين امر كه قوانين دكارت از نظر كمّى قابل انطباق نيستند، وى را نگران نمىكند. حتى به نظر او، چنين محاسبهاى از اهداف، كار علمى نيست. نكته اخير نيازمند تبيين است.
دكارت دانشمندى ماشينانگار بود؛ يعنى در نظر او، تمام پديدههايى را كه به گونهاى قابل تبيين علمى هستند، بايد تنها بر اساس ماده و حركت آن تبيين نمود. علم ماشينانگارى تا حدى واكنش در برابر فلسفه مدرسهاى بود كه در آن نيروها و تأثيرات متعددى ـ كه در نظر ماشينانگاران نيروهاى غيبى قلمداد مى گرديد ـ فرض مىشد. يكى از چالشهاى عمده فراروى گرايش ماشينانگارانه وجود پديدههايى همچون «جاذبه»، «مغناطيس» و «كاركرد اعضاى حسى» بود كه به نظر مىرسيد تبيين صرف ماشينانگارانه را نقض نمايد. دكارت در نوشتهها و مكاتباتش از اينكه بتواند داستانى ماشينانگارانه در مورد چنين پديدههايى ارائه نمايد و نشان دهد كه چگونه اين پديدهها نيز نوعى حركت هستند، خشنود بود. از اينرو، بنا به پيشنهاد وى، علت جذب آهن توسط آهنربا آن است كه آهنربا ذرات پيچمانند نامرئى و كوچكى از خود منتشر مىسازد كه به سوراخهايى كه به گونهاى مناسب روى آهن شكل گرفتهاند، پيچ مىشود. وى اين دليل را ـ بر اساس حتميت كامل دكارتى ـ كاملاً صحيح مىداند. به دليل آنكه دكارت برهانى متافيزيكى را بر صحّت اين نوع داستانهاى ماشين انگارانه و گونههاى ديگر آن پذيرفته بود، در نظر وى كافى است براى رد اين ادعا كه ماشين نمىتواند اين پديده يا آن پديده را تفسير نمايد، صرفا امكانپذيرى ارائه توجيهى خاص را اثبات نماييم.
يكى از دلايل پيشرفت انقلاب ماشينانگارانه در علوم، آن است كه فيزيك دكارتى دو مسير را به دنبال هم طى نمود: مسير اول مشتمل بر قوانينى است كه درستى آنها در مورد جهان شناخته شده است؛ زيرا آنها با قطعيت كامل، از اصول متافيزيكى اوليه استنتاج شدهاند. اين قوانين ـ به معناى واقعى كلمه ـ ذهنى مىباشند؛ چرا كه از آرمانهاى مورد تضمين الهى و فطرى ما در مورد جسم و خداوند استنتاج شدهاند. آرمانهاى مزبور بر اساس واژگان فلسفى اخير، پيشينى هستند. همانگونه كه قبلاً گفته شد، حتى قوانين درست نيز در تخمين دقيق رفتار موضوعات فيزيكى، كاملاً بىفايده هستند. به دليل آنكه اين قوانين ذهنى به طور مستقيم چيزى را تبيين نمىكنند، علوم دكارتى نيازمند پيمودن مسير ديگرى هستند. اين مسير مشتمل بر محاسبات كيفى و كلى سازوكارهايى است كه مى توانند شالوده پديدههاى مورد نظر را تشكيل داده، با قوانين ذهنى نيز كاملاً ناهماهنگ نباشند.(3)
نكات مزبور را مىتوان چنين خلاصه نمود كه بر اساس ايدهگرايى دكارتى قوانين بنيادين كاملاً درست هستند؛ زيرا با اطمينان از آرمانهاى درست استخراج شدهاند. اما درست بودن اين قوانين بدان معنا نيست كه مىتوان آنها را براى ارائه توصيفهاى كمّى دقيق به كار گرفت.هندسه اقليدسى در مورد اشكال سه بعدى درست است، اما كسى آن را براى توصيف دقيق شكل گل رز به كار نمىگيرد. در واقع، موضوع فيزيكى كه به طور كامل جامد اقليدسى باشد، از نظر فيزيكى غيرممكن است. همچنين هيچكس قوانين حركت را براى توصيف دقيق جهان ماشينى به كار نمىگيرد. در عوض، در مورد ساز و كارها توصيفهاى كيفى سازگار با قوانين حركت ارائه مىگردد. علاوه بر اين در فيزيك دكارتى، ارائه نتايج كمّى دقيق توسط قوانين بنيادين فيزيك غيرممكن است.(4) حال ممكن است اين پيشنهاد كه ايدهگرايى دكارتى مىتواند ما را در مواجهه با سؤال از چگونگى فهم اقتصاد يارى نمايد، نادرست به نظر بيايد. فيزيك دكارتى، علىرغم محبوبيتى كه در قرن هجدهم كسب كرد قادر به رقابت با فيزيك نيوتن نبود. حتى امروزه ممكن است در اطلاق واژه محترمانه «علم» بدان نيز ترديد كنيم؛ چرا كه به طور آشكار، به اصول متافيزيكى وابسته است. با اين همه، شكست فيزيك دكارتى ضرورتا تأثير زيادى بر مفهوم ايدهگرايى ملازم آن ندارد، جز اينكه چون ما به اين فرض متعهد شدهايم كه هر علمى بايد در تمام جنبههاى روششناختى شبيه فيزيك باشد، بايد مستقلاً ملاحظه كنيم كه چه مفهوم يا مفاهيمى از ايدهگرايى، هماهنگى بهترى با اقتصاد دارد.فرايند شناخت اقتصاد بر اساس ايدهگرايى دكارتى آنچنان كه به نظر مىرسد، عجيب و غريب نيست و در واقع، حتى در برخى جنبههاى آن كاملاً بديع نمىباشد. اقتصاددان و روششناس برجسته، ليونل رابينز، را مىتوان طرفدار چيزى كاملاً مشابه آن قلمداد كرد. رابينز را "افلاطونى" و "پيشينى" (و بدتر!) توصيف نمودهاند. اكنون مىتوان دريافت كه اين نسبتها تا حدى منصفانهاند، هرچند مىتوان دلسوزانهتر به درك كوشش وى همت گماشت. حال اجازه دهيد به بازنگرى ديدگاه رابينز بپردازيم.
يكى از جنبههاى برجسته نظريه روششناسانه رابينز اصرار وى بر اين نكته بود كه اقتصاد بايد از نظام قياسى استفاده كند.(5) به همين دليل، گاه وى را اثباتگراى منطقى دانستهاند. رابينز در چاپ دوم «مقالهاى در ماهيت و مفهوم علم اقتصاد» (1935) مىنويسد: «همانگونه كه ديديم، قضاياى اقتصاد از فروض سادهاى استنتاج شدهاند كه همان واقعيتهاى اساسى تجربه عمومى را منعكس مىكنند. اگر فروض بتوانند با واقعيت ارتباط برقرار كنند، استنتاج از آنها نيز چنين خواهد بود.» (رابينز، 1935، ص 104)
نظامهاى قياسى در علوم، داراى مزيّت «دقت» و «وضوح» مىباشد، اما شايد عمدتا به سبب عاملى كه رابينز در اينجا بدان اشاره كرد، مورد ترغيب قرار مىگيرند. اگر ما نسبت به درستى اصول موضوعه و يا فروض مطمئن باشيم، به همان صورت، نسبت به آنچه از آنها استنتاج شده است نيز مطمئن خواهيم بود. در علم اقتصاد، به طور خاص، اين نگرانى وجود دارد كه آيا استنتاجهاى صورت گرفته از فروض با واقعيت ارتباط برقرار مىكنند؟ چرا كه اقتصاد در زمينه تخمينهاى كمّى به گونه بسيار بدى عمل مىكند.
اين نگرانى با پيچ و تابى جالب توجه، منجر به نظريه روششناسانه ميلتون فريدمن مىگردد. در اين نظريه، وظيفه نظريه اقتصادى يافتن فروضى براى استنتاج است كه در واقع منجر به تخمينهاى خوبى گردد. از اينرو، موجّه بودن اين مقدّمات و يا فروض، ابزارى است، خواه واقعى باشند و يا نباشند. در اينجا، واژه «واقعى» معنايى همچون «داراى كاربرد كمّى» دارد. در مفهوم ايدهگرايى دكارتى، بين داشتن كاربرد كمّى (واقعى بودن) و واقعيت تفكيك مىشود. از اينرو، ممكن است اقتصاددانان متأثر از فريدمن، كه ايدهگرايى استاندارد را مورد استفاده قرار مىدهند، فروض نادرست را فروض اقتصادى خوب قلمداد كنند. اقتصاددان متأثر از ايدهگرايى دكارتى در پى فروض اوليه درست مىباشند، هرچند اين فروض ممكن است داراى كاربرد كمّى نباشند.
رابينز كاملاً متوجه اين نگرانىها در مورد تخمين كمّى بود، اما تصور نمىكرد كه اين امر تأثير بدى بر پيشفرضها و يا استنتاجهاى اقتصاد بر جاى گذارد. او مىنويسد: «اما تصديق اين امر، كه قانونهاى اقتصادى داراى ماهيتى عام و كلى هستند، بدان معنا نيست كه واقعى بودن ضروريات توصيف شده توسط آنها را انكار نماييم... ممكن است ما با محدود نمودن ماهيت و قلمرو چنين تعميمهايى، تا آنجا پيش رويم كه در آن قلمرو با اطمينان بيشترى ضرورت كامل را در مورد آنها ادعا نماييم.
قانونهاى اقتصادى مفاهيم اجتنابناپذيرى را توصيف مىكنند. اگر دادههايى كه آنها به عنوان اصل موضوع مىگيرند، مسلّم باشند، نتايج تخمينى از آنها ضرورتا به دنبال مىآيد... به شرط مطابقت [روشهاى تحليلى] فروض اوليه با واقعيت، نتايج آنها اجتنابناپذير و حتمى مىباشد.» (رابينز 1935، ص 2ـ121)
از اينرو، قانونهاى اقتصادى در مورد پديدههاى واقعى اقتصاد كاملاً درست هستند. اما منظور رابينز اين نبود كه آنها را مىتوان در هر حالتى به صورت كمّى و به شكلى دقيق به كار گرفت. اين انتظار تنها به سبب مقايسه نادرست فيزيك (و ايدهگرايى استاندارد) و اقتصاد (و ايدهگرايى دكارتى) ايجاد مىشود. اگر فردى ايدهگرايى استاندارد را در ذهن داشته باشد، در نظر او قانونهاى درستى كه كاربرد كمّى ندارند، داراى تناقض مىباشند، اما پس از مطالعه ايدهگرايى دكارتى، برداشت بهترى داريم. دكارت نشان داد كه در چه شرايطى مىتوان قانونهاى درستى داشت كه از نظر كمّى تقريبا بىفايده باشند.
رابينز اين امر را به شكل بهترى شناسايى كرده است. وى براى نمونه در مورد «پول» مىنويسد: «اما ما علىرغم اظهارات ارائه شده در سالهاى اخير، توجيهى بر اين ادعا كه كاهش مبادلات ارزى، ضرورتا به تورّم مىانجامد، نمىيابيم... ما مىدانيم كه دولتمردان غالبا احمق و كودن هستند و ديدگاههاى نادرست در مورد كاركردهاى پول به طور گستردهاى رايج هستند. اما ارتباط اجتنابناپذيرى بين كاهش در مبادلات و تصميم به چاپ اسكناس وجود ندارد. اراده جديد بشرى زنجيره عليّت را متوقف مىنمايد.»(6) (رابينز، 1935، ص 128)
اين مثال نشان مىدهد كه به طور كلى تخمين كمّى دقيقى از اهداف علم اقتصاد وجود ندارد. در مقابل، سه هدف ذيل را مىتوان به عنوان اهداف واقعى اقتصاد در نظر گرفت:1. استنتاج از قضايا و گزارههاى كاملاً درست در مورد جهان؛
2. ارائه تخمينهاى كيفى كه در بيشتر اوقات درست (دقيق) باشند؛
و شايد:
3. بازسازى رو به عقب وقايع تاريخى و به طور معمول، وقايع اخير.
گاه مىتوان انتظار داشت كه اين بازسازىها با دقت كمّى قابل ملاحظهاى بر سابقه تاريخى منطبق گردند.
به نظر نمىرسد كه خود رابينز (و همچنين دكارت) مورد سوم را تشخيص داده باشد، اما اين مورد با مفهوم «ايدهگرايى» ناسازگار نيست و چون بخش بسيار بزرگى از تحقيقات در اقتصاد را توصيف مىكند، بايد آن را از جمله مفاهيم گسترش يافته در روششناسى توصيفى قلمداد نمود. رابينز در مورد هدف دوم نيز چيز زيادى براى گفتن ندارد، هرچند همانگونه كه ديديم دكارت در اين مورد سخن گفته است، اما به نظر مىرسد هدف مهم دكارت از ارائه تبيينهاى ماشينانگارانه كيفى در اينجا، نظاير روشنى در بخش زيادى از اقتصاد معاصر دارد. در بخش زيادى از اقتصاد كلان، تبيين و تخمين كيفى به عنوان يكى از اهداف روشن قلمداد مىشود. در خصوص مواجهه اقتصاد خرد با انتقادها نيز غالبا اين نكته بيان مىگردد كه گاه اقتصاد خرد تخمينهاى كيفى مفيدى ارائه مىدهد كه به همان خوبى تخمينهايى كه در علومى همچون هواشناسى و زلزلهشناسى ارائه مىگردند، مىباشند.
اگر اهداف 1ـ3 را به عنوان اهداف اقتصاد بپذيريم، اقتصاددانان نبايد به دليل ناكامى در ارائه تخمينهاى كمّى بر فيزيك (پست دكارتى) غبطه خورده، دلسرد شوند. رابينز نيز اين نكته را خاطر نشان مىكند: «اين امر پذيرفته است كه شناخت ما از واقعيتهايى كه پايه استنتاجهاى اقتصادى را تشكيل مىدهند، از جنبههاى مهمى متفاوت از شناخت ما از واقعيتهايى مىباشند كه پايه استنتاج در علوم طبيعى راتشكيل مىدهند. همچنين به همين دليل اين امر را نيز مىتوان پذيرفت كه روشها در علم اقتصاد ـ البته بجز آزمونهاى سازگارى منطقى آن ـ غالبا متفاوت از روشها در علوم طبيعى هستند.
همانگونه كه ديديم، ما مؤلّفههاى نهايى در تعميمهاى بنيادى در اقتصاد را بر اساس آشنايى بىواسطه درمىيابيم... در مقايسه با فرض الكترون، دليل كمترى براى ترديد در وجود نظير واقعى براى فرض ترجيحات فردى مىيابيم.» (رابينز، 1935، ص 5 ـ104)
از اينرو، اقتصاد در زمينه فروض بنيادى خويش، واقعا وضعيت بهترى نسبت به فيزيك دارد. حتى نيازى به موجّه جلوه دادن اين فروض با آزمون تجربى مستقيم و يا روش فريدمن در ارجاع به مفيد بودن نظريههاى برخاسته از آنها نيست.
«اينها (اغلب اصول موضوعه اقتصاد) اصول موضوعهاى نيستند كه وجود نظاير واقعى آنها به صورت گسترده قابل مناقشه باشد؛ چرا كه ماهيت آنها به طور كامل شناخته شده است. ما نيازى به آزمايشهاى تأييد شده براى اثبات صحت آنها نداريم: آنها آن چنان موضوع تجربه روزمرّه ما شدهاند كه تنها مىتوان گفت: آنها روشن و واضح هستند.» (رابينز، 1935، ص 79)
علاوه بر اين، به دليل آنكه ساختار اقتصاد قياسى است، نتايج حاصل از استنتاج قياسى از فروض نيز از نظر روششناختى بر فيزيك برترى دارد. فيزيك تنها در زمينه كاركردهاى كمّى (نسبت به اقتصاد) برترى دارد. رابينز مكرّر در مورد دورنماى قوانين كمّى در اقتصاد هشدار مىدهد. او مىنويسد: «شايد اين امر يكى ديگر از تفاوتهاى روششناختى بين علوم طبيعى و اجتماعى باشد. در علوم طبيعى، انتقال از كيفى به كمّى آسان و اجتنابناپذير است. اين انتقال در علوم اجتماعى، به سبب دلايلى كه قبلاً گفته شدند، در برخى موارد تقريبا غير ممكن هستند و در بيشتر موارد، با مخاطره و دشوارى همراهند.» (رابينز، 1935، ص 111)
حال اجازه دهيد تا بخش مورد اطمينان در استدلال اين مقاله را خلاصه نماييم. در نظر بگيريد كه اقتصاد در چه زمينههايى مسلما قوىتر است. ممكن است كسى استنتاج قياسى بسيار دقيقى از فروض رياضى دقيق، تخمينهاى كيفى كه گاه توسط دولتمردان و بنگاهها با تأثيربخشى خوبى مورد استفاده قرار مىگيرند و تخمين كمّى از وقايع گذشته را برشمارد. اگر بپذيريم كه اقتصاد از ايدهگرايى دكارتى استفاده مىكند، موارد مزبور كاملاً قابل انتظارند. حال مواردى را كه اقتصاد مسلما در آنها ضعيفتر بوده و يا دستكم به قوّت فيزيك نيست، در نظر بگيريد.
اقتصاد در ارائه تخمينهاى كمّى دقيق در مورد پديدههاى مورد علاقه عاملان اقتصادى ضعيفتر است. بنا به فرض ايدهگرايى استاندارد؛ اين امر اشكالى جدّى و مسألهساز براى تمام فعاليتها در علم اقتصاد خواهد بود. اما در ايدهگرايى دكارتى، تخمين كمّى دقيق مورد انتظار نيست. در مقابل، ما مىتوانيم استدلال قوى ارائه شده (توسط رابينز و بسيارى ديگر)، بر اينكه چرا نبايد انتظار تخمين كمّى دقيق داشته باشيم، بپذيريم: تغيير غيرقابل پيشبينى عاملهاى بسيار مهم، ورود اجتنابناپذير عوامل علّى برونزا و... .
خلاصه آنكه به نظر مىرسد ايدهگرايى دكارتى به عنوان يك ابزار توصيفى براى فهم اينكه اقتصاددانان عملاً چه مىكنند، كاملاً فراگير باشد. منظور از «ابزار توصيفى» آن است كه ايدهگرايى دكارتى به فعاليتهاى اقتصاددانان معنا مىدهد. ايدهگرايى مزبور بيانگر دليل علاقه اقتصاددانان به (الف) يافتن مقدّمات دقيقى كه اجازه استنتاج قياسى نظريههاى موردنظر را بدهد و (ب) ترسيم سازوكارهاى كلى كه به ما قدرت تخمين كيفى بدهد، مىباشد. اظهار اين نكته كه ايدهگرايى دكارتى اقتصاد را توصيف مىكند، بدان معنا نيست كه اين امر با خودانگاره بيشتر اقتصاددانان هماهنگ است و يا بدان معنا نيست كه بيشتر اقتصاددانان در پاسخ به اين سؤال مصاحبهگر كه «شما به چه فعاليتى اشتغال داريد؟» آن را به طور طبيعى در پاسخ اظهار مىدارند. بسيارى و شايد بيشتر اقتصاددانانى كه به صراحت اين سؤال را مورد بررسى قرار مىدهند، به طور طبيعى تصويرى از ايدهگرايى استاندارد، كه فيزيك را نيز توصيف مىكند، ارائه مىدهند.
همچنين ممكن است كسى تصور كند كه فهم ايدهگرايى دكارتى مىتواند داراى ارزش تجويزى براى اقتصاد باشد. ايدهگرايى مزبور مىتواند به ما كمك كند تا تلاشهاى اقتصاددانان را به زمينههايى معطوف كنيم كه در آنها بايد پيشرفت صورت گيرد. اين زمينهها عبارت از ارائه نظريههاى جالب توجه و پيشنهاد سازوكارهايى است كه به ما تخمينهاى كيفى دقيق ارائه دهند. اما كسانى كه دوران زندگىشان در درجه اول صرف تلاش براى پرداختن به اين امر شده كه لازمه مفهوم دكارتى (ارائه تخمينهاى كيفى) بخشى از هدف اقتصاد نيست، با چنين تخمينهايى مهربانانه برخورد نمىكنند.
ممكن است ما چرخشى منفى در استدلال مقاله صورت دهيم. در تفكر دكارت و نيز رابينز، بين اين عقيده كه علم به استنتاج (قياسى) از اصول كاملاً ساده و روشن مىپردازد و اين واقعيت كه اصول به هيچ وجه پيش پا افتاده نيستند كه بتوان آنها را به سادگى كشف نمود، تنش وجود دارد. دكارت چندان متقاعد نشده بود كه براى مثال عقيده فطرى، دروننگرانه و يقينى ما از ماده نشان مىدهد كه ماهيت ماده چيزى جز امتداد هندسى نيست. بدتر آنكه ما در بازنگرى تاريخى مىبينيم كه فيزيك او توسط فيزيكى كنار گذاشته شد كه نشان داد عقيدهاى كه براى دكارت آنچنان قطعى و فطرى به نظر مىرسيد، كاملاً غلط است.
رابينز در مورد اين واقعيت ساده، كه افراد ترجيحات معقولى دارند، مىنويسد: «كار كشف، صرفا مبتنى بر توضيح فروض معلوم (يا داده شده) نيست، بلكه منوط به درك واقعياتى است كه زيربناى اين فروض را تشكيل مىدهند. فرايند كشف عناصرى در تجربه عمومى كه شالوده و پايه سلسله استدلالهاى (استنتاجى) قياسى ما راتشكيل مىدهند، همانند استنباط از فروض قديمى، يك نوع اكتشاف اقتصادى است... اما كشف بزرگ، انقلاب منگورينى (mengerian) كه اين دوره پيشرفت را آغاز نموده، كشف خود فروض مىباشد... درك و انتخاب پايه و شالوده براى تحليل اقتصادى، اقتصادىتر از خود تحليل مىباشد.» (رابينز 1935، ص 6-105)
به نظر من، اين امر درست است كه كشف اصولى كه كاملاً روشن دانسته مىشوند، بسيار دشوار است، اما فرضيه رقيبى نيز وجود دارد. همواره مىتوان گفت: روشنى اصولى كه با سختى فراوان كشف شدهاند، به جاى آنكه به واقعيت مطلق وابسته باشد، بيشتر به نظام اعتقاد و تلقين بستگى دارد. سيصد سال بعد مىتوانيم نسبت به انديشه دكارت اظهارنظر كنيم. شايد ما نيز بايد در مورد فروض پايهاى اقتصاد همان نوع سؤالهاى جدّى را از خود بپرسيم كه نيوتن در مواجهه با فروض پايهاى فيزيك دكارت پرسيد. قضايايى را كه رابينز آنها را ضرورى قلمداد مىكرد، در نظر بگيريد. آيا افراد واقعا ترجيحاتى دارند كه بتوان آن را به شكل موردنياز در اقتصاد، رتبهبندى نمود؟ آيا ما مىتوانيم عوامل توليد را به يك اندازه مجزّا نموده و به حساب آوريم و سپس ببينيم كه آيا آنها بايد در معرض بازده نزولى باشند؟ بررسى مفهوم ايدهگرايى دكارت و رابينز در نهايت، مجددا به تحقيقات روششناسانه در مورد اين نوع سؤالها معطوف خواهد بود.(7)
1ـ اين نوشتار ترجمه مقاله "Two Models of idealization Economics"مىباشد كه در مجموعه مقالاتى تحت عنوان
The Economic World View: Studies in the Ontology of Economics ed. by: U. Maki(Cambridge University press, 2001)
منتشر شده است.
2ـ به نظر مىرسد كه اين قوانين براى مثال، تخمين مىزنند كه هندوانه رسيده گلوله داراى سرعت بسيار زياد را به عقب مىراند. البته مشكل دكارت به مفهوم «ماده» در نظر او، كه عبارت از امتداد مىباشد، برمىگردد. اين بدان معناست كه وى از رسيدن به مفهوم چگالى (ميزان ماده در هر واحد حجم) عاجز است و به همين دليل، به مفهوم مهم «جرم» نيز نمىتواند دست يابد.
3ـ اين تفسير از دكارتىها در Nelson, 1995 به تفصيل وارد شده است.
4ـ قوانين را تنها در صورتى مىتوان به طور دقيق و كامل به كار گرفت كه ماده مورد مطالعه به طور كامل از تمام موارد ديگر جدا شده (يعنى در خلأ)، كاملاً انعطافپذير (يعنى كاملاً محكم) باشد. اين دو شرط از نظر فيزيكى غيرممكن هستند. در واقع، اين دو متضمن تناقض منطقى هستند. (ر.ك: Nelson, 1995)
5ـ متأسفانه رابينز به طور مستقيم تحت تأثير نحوه ارائه فيزيك توسط دكارت قرار گرفته بود. بلانگ ارتباط آثار روششناسانه رابينز و افرادى همچون ج.ا. ميل و بخصوص ج. ا. كايرنز را بررسى نموده است. (Blaug, 1980,pp. 86-91)
6ـ ارجاع به اراده بشرى در اينجا شباهت بسيارى با يكى از زمينههاى غيرقابل مهار پيچيدگى، در فيزيك دكارتى دارد. دكارت مادههاى ذهنى و مادههاى فيزيكى را كاملاً تفكيك مىكند؛ اما در نظريات او، تأثير متقابل اين دو نوع ماده بر يكديگر بسيار مبهم است. تا هنگامى كه مادههاى فيزيكى تحت تأثير اذهان (بشرى) قرار دارند، قانونهاى فيزيك در كاربردهاى خاص دقيق نخواهند بود.
7ـ يكى از شيوههاى پاسخ به اين سؤالها درnelson,1990بهتفصيلارائه شده است.
··· منابع
- Mark Blaug, The Methodology Of Economics (Cambridge: Cambridge University journalists, 1980).
- R. Descartes, (1944-1983) Principles of Philosophy, Trans. V. Miller,(Dordrecht: Reidel Publishing Company).
- B. Hamminga and N. de Marchi (eds.) Idealization in Economics special issue of Pozan Studies in the philosophy of Sciences and the Humanities (1994).
- Alan Nelson, (1190) "Are economics Kinds Natural?" Minnesota Studies in the Philosophy of Since, vol 14, pp. 35-102.
- "Micro - chaos and idealization in Cartesian Phycisc "Philosophical Studies (1995), 77: 377-910.
- Robbins Lionel, An Essay on the Natur and Significance of Economic Since 2nd edn. (London: Macmilan, 1935).