| مجلات >فصلنامه معرفت>شماره 20 |
يا نقد تفكر اخلاقى جوامع نوين
نوشته السدير مكاينتاير
ترجمه حجةالاسلام حميد شهريارى
تاكنون تلخيص يازده فصل از كتاب پايان فضيلت، نوشته السدير مكاينتاير به محضر اهل معرفت تقديم گرديده است. بايد توجه داشت كه از نظر بعضى از فيلسوفان معاصر تلخيص آثار او كارى بس دشوار، بلكه محال مىنمايد; زيرا جاى جاى عبارات او تلميح يا اشاره به مطلب خاصى است. اينك تلخيصگونهاى از فصل دوازدهم كتاب مزبور تقديم مىگردد.
مكاينتاير در اين فصل به آراء ارسطو درباره فضايل مىپردازد. از آنجا كه مصنف ديد تاريخنگرى دارد، پرداختن به چنين كارى را به شيوه خود، غير ارسطويى مىداند; زيرا او به ارسطو به عنوان فردى مىنگرد كه در گستره تاريخ علم اخلاق داراى اسلاف و اخلافى بوده، اين علم را از گذشتگان تلقى كرده و پس از پردازش آن با الگوهاى خويش، به فيلسوفان اخلاق پس از خود واگذار نموده است. ولى از نظر خود ارسطو، زمانى كه اثر او به انجام رسيد، مىتوان آثار اسلاف او را بىكم و كاستبه كنارى نهاد.
مكاينتاير مىگويد: اين كه گذشته هرگز چيزى نيست كه صرفا آن را به كنارى نهيم، بلكه در مقابل، حال تنها به عنوان تفسيرى از گذشته و واكنشى نسبتبه آن معقول است، براى سنتى كه من تصوير نمودم بسيار اساسى است، به نحوى كه اگر گذشته در صورت لزوم و امكان تصحيح شده و تعالى يافته، اين تصحيح و تعالى به نحوى است كه حال را در معرض اين امر قرار مىدهد كه با ديدگاههاى مناسبترى در آينده تصحيح شود و تعالى يابد. لذا، مفهوم يك سنت، نظريهاى كاملا غير ارسطويى از شناخت را مجسم مىكند كه بر طبق آن، هر نظريه خاص يا مجموعه باورهاى اخلاقى يا علمى (تا حدى كه قابل توجيه باشد) تنها به عنوان عضوى از يك سلسله تاريخى معقول و موجه است. در عين حال، ارسطو در اين گستره داراى جايگاهى ويژه است كه او را از ديگران متمايز مىكند. ممكن استخود ارسطو براى بعضى از سؤالات اساسى در سنتباستانى هيچ پاسخى نداشته باشد. با اينهمه، اين ارسطو است كه شرحش در باب فضايل، به طور قاطعانه، سنتباستانى را به صورت يك تفكراخلاقى پايهريزى نمود وبا استوار ساختن بسيارى از چيزهايى كه اسلاف شاعرگونه او تنها قادر بودند بگويند يا پيشنهاد دهند و بدون تن در دادن به بدبينى افلاطون نسبتبه دنياى اجتماعى، يك سنتباستانى را به يك سنت عقلانى تبديل نمود.
اهميت كار ارسطو را تنها مىتوان به وسيله نوعى سنت معين نمود كه وجود آن مورد تصديق خود ارسطو نبوده است و نمىتوانستباشد. درست همانگونه كه فقدان حس تاريخى ارسطو - از نظر ما - او را مانند ديگر متفكران يونان از اين تشخيص،كهاو نيز جزئى از يك سنتبوده است، محروم مىسازد; گفتنىهاى او در مورد روايت را نيز جدا محدود مىسازد.
اخلاق نيكوماخوس برجستهترين مجموعه يادداشتهاى خطابى مىباشد كه تاكنون نوشته شده است. اين مجموعه فقط به دليل اينكه يادداشتهايى خطابى است، مىتوان با تمامى معايبى كه چون ايجاز، تطويل و ارجاعات داخلى نادرستى كه داراست، از برخى كلمات آن آهنگ صداى ارسطو را شنيد. اين آهنگ، استادانه و منحصر به فرد است، ولى فراتر از صداى فقط خود ارسطو است.
ارسطو خود را ابداع كننده شرح نوينى از فضايل ندانسته است، بلكه خود را تبيينكننده شرحى مىداند كه در پندار و گفتار و كردار يك آتنى تحصيل كرده رسوخ دارد. او در صدد آن است كه صداى عقلانى بهترين شهروند در بهترين دولت - شهر باشد; زيرا او بر اين عقيده است كه دولت - شهرشكلسياسىمنحصر به فردى است كه فقط در آن مىتوان فضايل حيات انسانىرابهنحوىكامل وحقيقى ارائه نمود.
بنابر اين، يك نظريه فلسفى درباره فضايل، نظريهاى است كه موضوع بحثش عبارت است از ديدگاه ماقبل فلسفى كه قبلا در بهترين عمل كنونى به فضايل، رسوخ يافته و مسلم دانسته شده است. البته اين مستلزم آن نيست كه عمل و نظريه ماقبل فلسفى رسوخ يافته در عمل، در فلسفه و عمل، نظريهاى هنجارى محسوب گردد و ضرورتا يك سرآغاز جامعهشناختى يا آنگونه كه شايد ارسطو گفتهاستيك سرآغاز سياسى داشته باشد.
برهاناصلىارسطودراخلاقنيكوماخوس اين امر را مسلم مىگيرد كه آنچه جى. اى. مور بنا بود «مغالطه طبيعتگرايانه» بنامد به هيچ وجه، يك مغالطه نبوده و آن گزارهها درباره آنچه خير است دقيقا نوعى گزاره مربوط به واقع مىباشد. افراد بشر همچون ديگر انواع موجودات،طبيعتى خاصدارند و براساس آن طبيعت، داراى مقاصد و اهداف معينى هستند و بالذات به سوى غايتخاصى حركت مىكنند. خير نيز برحسب ويژگىهاى مميزه آنان تعريف مىشود. از اينرو، پيشفرض فلسفه اخلاق ارسطو،آن گونه كه او شرح داده، زيستشناسى متافيزيكى او است. بنابراين، ارسطو وظيفه ارائه نوعى شرح درباره خير را بر دوش خود مىگذارد كه هم محلى و هم خاص است - يعنى در شهر قرار داشته و به طور جزئى و خاص، به وسيله منشهاى شهرى تعريف شدهاند - و با وجود اين، جهانى و عمومى است. اما تنش بين اين شهرها در سراسر براهين كتاب مزبور محسوس است.
چه چيزى براى انسان «خير» محسوب مىشود؟ ارسطو براهين مستدلى دارد كه خير با مال يا با مقام يا با لذت يكى نيست. او آن را اودايمونيا مىنامد - كه نوعا با مشكلاتى در ترجمه به «خوشبختى»، «نيكبختى» يا «سعادت» تعبير مىشود - كه عبارت است از حالتخوب بودن و در حال خوبى، خوب عمل كردن انسانى كه خودآراسته و مرتبط با خداست. اما وقتى كه ارسطو در ابتدا اين نام را بر انسان مىنهد، مساله محتوايى اودايمونيا را به بحث نمىگذارد.
فضايلدقيقاآناوصافىاستكهتحصيل آن، فرد را قادر خواهد ساخت تا اودايمونيا را به دست آورد و فقدان آن او را از حركتبه سوى آن غايتباز مىدارد. هرچند نادرست نيست كه به كار بستن فضايل را بهوسيلهاى براىهدفى كه موجب دستيابى انسان به خير است، توصيف كنيم، اما اين توصيف مبهم است. ارسطو در مكتوباتش به صراحت، تمايزى بين دو نوع ارتباط گوناگون بين هدف و وسيله نمىگذارد:
1- وقتى ما هر حادثه يا حالتيا فعاليتى را وسيلهاى براى چيز ديگرى مىدانيم، ممكن است از يك جهت منظورمان اين باشد كه جهان به عنوان واقعيتى ممكن تا حدى منظم است كه اگر قادر باشيد حادثه يا حالتيا فعاليتى را از نوع اول ايجاد كنيد، واقعه يا حالتيا فعاليت ديگرى از نوع دوم پيش خواهد آمد. هدف و وسيله، هر يك، مىتوانند به شايستگى، بدون ارجاع به ديگرى توصيف شوند و تعدادى از وسايل كاملا متفاوت را مىتوان براى دستيابى به يك هدف واحد به كار گرفت.
2- به كار بستن فضايل در اين معنى وسيلهاى براى آن هدف - يعنى خير انسان - نمىباشد; زيرا آنچه كه خير را براى انسان به وجود مىآورد يك حيات كامل بشرىدربهترين وجهآن است وبه كار بستن فضايل،بخشى ضرورى ومحورىدر چنين حياتىبوده وفقط يك عمل مقدماتى براى تامين آن نيست. از اينرو، ما نمىتوانيم خير انسان را بدون اينكه قبلا آن را به فضايلارجاعدهيم به خوبى توصيف كنيم.
بعضى افرادسرشتى طبيعى و موروثى دارند و گاهى آنچه را كه يك فضيلتخاص اقتضا دارد، انجام مىدهند. اما نبايد اين اقبال و موهبت مبارك را با حصول فضيلت مطابق آن خلط نمود; زيرا حتى اينخوش اقبالىاشخاص نيز اسير عواطف وخواستهاىخودشاناست;چوناينعمل از روى اصول و تعليمات منظم شكل نگرفته است. فضايل تنها تمايل به عمل كردن به طرز خاصى نيست، بلكه احساس به طور خاصى نيز مىباشد. بافضيلت عمل كردن، آنگونه كه كانتبنا بود بعدها درك كند، عبارت از عمل در برابر گرايشات نيست، بلكه عبارت است از عمل كردن از روى گرايشاتى كه به وسيله پرورش فضايل به وجود آمده است.
عامل اخلاقى تربيتيافته بايد بداند كه وقتى از روى فضيلت، عمل يا حكمى مىكند چه كارى انجام داده است. او آنچه را بافضيلت است، چون بافضيلت است، انجام مىدهد. اين واقعيت است كه به كارگيرى فضايل را از به كارگيرى اوصافى كه فضيلت نبوده، بلكه فضيلت نماست، تمييز مىدهد; مثلا يك سرباز آزموده ممكن است در وضعيتخاصى كارى را كه شجاعت لازم دارد، انجام دهد، ولى نه بدان دليل كه او شجاع است، بلكه به دليل اينكه آزموده استيا شايد چون او از افسران مافوق خود بيش از دشمنش ترس دارد. اما عامل اصالتا بافضيلتبر اساس يك حكم درست و عقلانى عمل مىكند.
بنابراين، يك نظريه ارسطويى در باب فضايل بين آنچه كه يك فرد براى خود خير مىانگارد و آنچه كه واقعا براى او خير مىباشد، فرقى اساسى قايل است. به دليل دستيابى به خير نوع دوم است كه ما به فضايل عمل مىكنيم و اين كار را به وسيله گزينش وسايل براى دستيابى به آن هدف انجام مىدهيم. چنين گزينشهايى حكم لازم دارد. بنابراين، به كارگيرى فضايل، مستلزم توانايى حكم و عمل به امور صحيح در مكانىصحيح، درزمانىصحيح و به نحوى صحيح مىباشد.بهكارگيرى چنين احكامى به طور كامل، بر اساس قواعد نيست.
لذا، شايد براى يك خواننده معاصر واضحترين و عجيبترين غفلتى كه براى ارسطو رخ داده است اين باشد كه او در اخلاق نيكوماخوس توجه نسبتا كمى به قواعد مىنمايد. علاوه بر آن، ارسطو بخشى از اخلاق را، كه همان اطاعت از قواعد است، اطاعت از قوانينى مىانگارد كه به وسيله دولت - شهر به اجرا در آمده است; البته وقتى كه دولت - شهر آنگونه كه بايسته است، عمل كند. چنين قانونى اعمال مشخصى را اكيدا دستور مىدهد و يا ممنوع مىكند. چنين اعمالى در بين آنچه كه يك انسان بافضيلت انجام مىدهد يا از انجام آن خودارى مىكند نيز وجود دارد. لذا، اين امر بخشى اساسى در ديدگاه ارسطو است كه اعمال مشخصى، بدون ملاحظه شرايط يا نتايج آن، اكيدا مورد امر يا نهى قرار گرفتهاند.
ديدگاه ارسطو يك ديدگاه غايتگرايانه است، ولى نتيجهگرايانه نيست. گذشته از آن، مثالهايى كه ارسطو در باب آنچه اكيدا ممنوع است، ارائه مىدهد هماننداندرزهايى است كه در نظر اول، نوعى نظام اخلاقى كاملا متفاوت يعنى نظام اخلاقى آيين يهود را ارائه مىدهد. آنچه او درباره قانون مىگويد بسيار خلاصه است، هرچند اصرار دارد كه در باب عدالت قواعدى طبيعى و عام و نيز قواعدى قراردادى و محلى موجود است. احتمالا چنين به نظر آيد كه مقصود او اصرار بر اين مساله است كه عدالت طبيعى و عام، اعمال مشخصى را اكيدا ممنوع مىكند; اما اينكه براى هر جرمى چه مجازاتى را در نظر بگيريم، ممكن است در هر شهر نسبتبه شهرى ديگر متفاوت باشد. با اينهمه، آنچه او در اين باب گفته آنقدر خلاصه است كه اسرارآميز مىنمايد.
بنابر اين، مناسب است كه به جاى نسبت دادن چيزى به ديدگاه ارسطو، كه بيش از حد فراتر از محتواى متن است، به نحو كلىترى بپرسيم كه چگونه ممكن است ديدگاههايى مانند ديدگاه ارسطو در باب جايگاه فضايل در حيات بشرى محتاج ارجاعاتى به ممنوعيتهاى اكيد در عدالت طبيعى باشد. اين نكته با ارزش را نيز درباره اين مساله بايد به خاطر آوريم كه ارسطو اصرار داشت فضايل جايگاه خود را نه فقط در حيات فردى، بلكه در حيات كل شهر بيابند و اينكه افراد تنها به عنوان حيوان سياسى (1) معقولاند.
اين نكته اخير نشان مىدهد كه از يك سو، يك راه براى توضيح ارتباط بين فضايل و از سوى ديگر، اخلاقيات قوانين اين است كه بررسى كنيم اگر مجتمعى تاسيس شود تا به خيرهايى دستيابد، چه لازم مىآيد. به عنوان مثالى جديد براى چنين طرحى، مىتوان تاسيس و تامين يك مدرسه، يك بيمارستان يا يك نمايشگاه هنرى را مد نظر قرار داد. در جهان باستان مىتوان مثالهاى ويژهاى چون يك فرقه مذهبى يا يك هئيت اعزامى يا يك شهر را مثال زد. لازم است آنان كه در چنين مجتمعى فعاليت مىكنند دو نوع كاملا متفاوت از اعمال ارزشى را انجام دهند; لازم استخصوصيات روحى و منشى را كه به تحقق خير يا خيرهاىمشتركشانكمكمىكند،ارزيابى نمايند و آن امور خير را به عنوان حسنات ستايش كنند; يعنى لازم است فضايل را از رذايل تمييز دهند.
ولى علاوه بر اين، همچنين لازم است اعمالى را به عنوان فعل يا محصول مضرى بدانند كه موجب از بين بردن تعهدات درون جامعه مىشود، به طورى كه عمل يا دستيابى به خير را از بعضى جهات و دست كم، براى مدتى ناممكن مىسازد. مثال براى چنين جرمهايى مىتواند اعمالى چون قتل نفس زكيه، دزدى، شهادت به دروغ و خيانتباشد. فهرستى از فضايل كه در چنين جامعهاى ترويجيافته استبه شهروندانش مىآموزد كه كدام قسم از اعمال موجب كسب شايستگى و شرف است. فهرست جرمهاى قانونى نيز به آنان مىآموزد كه كدام قسم از اعمال نه تنها صرفا بد، بلكه غير قابل تحمل مىباشد.
واكنش نسبتبه چنين جرمهايى اين است كه مرتكب شونده آن جرم را طورى تلقى كنند كه گويا او با اين كار، خود را از آن جامعه اخراج كرده است. جامعه در صورتى كه خود در اشتباه نباشد بايد نقض تعهدات به وسيله افراد متخلف را تشخيص دهد. لذا، متخلفانى كه با عمل خويش، خود را از جامعه اخراج كردهاند با اين كار عقوبتى را جلب نمودهاند. اينكه آيا اخراج آنها دايمى باشد (از طريق اعدام يا تبعيد برگشتناپذير) يا موقتى (از طريق حبس يا تبعيد در مدتى معين) بستگى به سنگينى آن جرم خاص دارد.
هر يك از اعضاى چنين جامعهاى مىتواند در نقش خود به عنوان عضوى از اين جامعه به دو نحو كاملا متفاوت با شكست مواجه شود: از يك سو، ممكن است صرفا به حد كافى خوب نباشد; يعنى ممكن است تا آن حد كمبودهايى در فضايل داشته باشد كه يارى او به جامعه براى تحصيل خير مشترك، ناچيز باشد. بدين ترتيب، ممكناست فردىشكستبخورد، بدون اينكه مرتكب جرم خاصى شود كه در قوانين آن جامعه معين گرديده است. در واقع، ممكن استيك فرد دقيقا به دليل رذايلشاز ارتكاب جرم سرباز زند.
در مقابل، شكستخوردن به دليل ارتكاب جرمى بر خلاف قانون با شكستخوردن به دليل اينكه فرد به حد كافى خوب نيست متفاوت است. اين دو شكست كاملا با هم متفاوتاند. در واقع، هرچند فردى كه به حد اعلايى فضايل را كسب كرده است آمادگى بسيار كمى نسبتبه ديگران براى ارتكاب جرمهاى سنگين دارد، ولى يك انسان شجاع و فروتن نيز گهگاه مىتواند مرتكب قتل شود و جرم او درستبه اندازه جرم يك بزدل يا يك لافزن باشد. هر دو، تا حدى به جامعه لطمه وارد آوردهاند و احتمال موفقيت طرح مشترك در آن جامعه را كمتر مىكنند و هر دو به دليل محروميت از خير بد هستند، اما اين محروميتها با هم كاملا متفاوتاند. ارسطو مىداند كه شرحش در باب فضايل بايد به وسيله شرحى در مورد آن نوع افعال كه اكيدا ممنوع است، تكميل گردد، هرچند آن تكمله مختصر باشد.
ولى پيوند اساسى ديگرى بين فضايل و قانون وجود دارد; زيرا اينكه بدانيم چگونه قانون را به كار ببنديم تنها براى فردى ممكن است كه داراى فضيلت عدالتباشد. عادل بودن عبارت است از اينكه به هر فرد آنچه را استحقاق دارد عطا كنيم. بنابراين، شكوفايى فضيلت عدالت داراى دو پيشفرض اجتماعى است:
1-استحقاقداراى ملاكهاى عقلانى است.
2- در اينكه آن ملاكها كداماند، توافق اجتماعى ريشهدارى وجود دارد.
البته بخش فراوانى از تعيين خيرها و مجازاتهاى مطابق استحقاق، تابع قاعدهاند; هم تقسيم وظايف عمومى درون شهر و هم كيفرهاى مطابق با افعال جنايى بايد توسط قوانين شهرى معين گردند. (بايد توجه داشت كه از نظر ارسطو قانون و اخلاقيات، آنگونه كه اكنون در دنياى جديد وجود دارد، دو حوزه مجزا از هم نيستند.) اما چون قوانين تا حدودى، عامهستند،هميشه مواردخاص به صورتى پديد مىآيند كه چگونگى تطبيق قانون نسبتبه آنها واضح نبوده و مقتضاى عدالت روشن نيست. از اينرو، در بعضى مواقع، محدوديتى داريم كه پيشاپيش راه حلى براى آنها نيست. در چنين مواقعى بايد بر طبق عقل سليم عمل كنيم.
در واقع، حكم كردن بر طبق «عقل سليم» عبارت است از حكم كردن در مورد كمتر يا بيشتر. ارسطو سعى دارد تا مفهوم يك حد وسط بين كمتر و بيشتر را به كار ببرد تا يك توصيف كلى از فضايل ارائه دهد; شجاعتبين شتابزدگى و بزدلى، عدالتبين ظلم كردن و مظلوم بودن و سخاوت بين اسراف و بخل قرار دارد. بنابر اين، براى هر فضيلتى دو رذيلت متقابل وجود دارد و آنچه بايد تحتيك رذيلت مندرج باشد بدون در نظر گرفتن اوضاع و احوال، به خوبى قابل تشخيص نيست. همان فعلى كه مىتواند در يك وضعيتسخاوت باشد در وضعيتى ديگر، اسراف و در وضعيتسوم بخل است. لذا، داورى، نقشى حياتى در زندگى يك انسان بافضيلت داراست كه مثلا آن را يك انسان صرفا قانونمدار يا قاعدهمند دارا نيست.
بنابراين، يك فضيلت اصلى، فرونسيس (بصيرت، عقل نظرى) است. فرونسيس مثلسوفرسون (خويشتندارى، عقل عملى) در اصل يك واژه تحسين اشرافى است. اين ويژگى كسى است كه مىداند چه چيزى حق است و به گرفتن حق مباهات مىكند. به طور كلىتر، بدان معناست كه او مىداند چگونه در موارد خاص داورى كند. فرونسيس يك فضيلت عقلانى است; اما فضيلتى كه بدون آن هيچيك از فضايل اخلاقى را نمىتوان به كار بست. تمايزى كه ارسطو بين اين دو نوع فضيلت قايل است در اصل از تقابل بين روش تحصيل آنها به دست مىآيد. فضايل عقلانى از طريق آموزش و فضايل اخلاقى از سرعادت بهدست مىآيد.
بر طبق نظر ارسطو، علو اخلاقى و عقلى را نمىتوان از هم جدا نمود. در اين مورد، ارسطو نظرى ابراز مىدارد كه به نحو بارزى با نظرى كه اكنون بر دنياى جديد حاكم است، متضاد مىباشد. نزد كانتيك فرد مىتواند هم خوب باشد و هم احمق; اما نزد ارسطو نوع خاصى از حماقت مانع خوب بودن است. به علاوه آنكه عقل عملى اصيل، كه به نوبه خود محتاج شناخت «خوب» است، در واقع، خودمحتاج همان نوع خوبى در صاحبش مىباشد: «...روشن است كه يك انسان نمىتواند داراى عقل عملى باشد، مگر اينكه خودش خوب باشد.» (2)
قبلا ذكر كردم كه تعجبى ندارد كه در اين امر نظريات و اعمال اجتماعى دنياى جديد بيشتر تابع كانتباشد تا ارسطو. ارسطو استدلال نمود كه يك فرد نمىتواند يكى از فضايل اخلاقى را به صورتى ريشهدار كسب كند، مگر اينكه تمامى فضايل ديگر را نيز كسب نمايد. (3)
ولى واضح است كه فرد مىتواند واقعا شجاع باشد، بدون اينكه از لحاظ اجتماعى، فردى خوشمشرب باشد، با اينكه ارسطو خوشمشربى را درست مانند شجاعت از فضايل شمرده است. با اينهمه، آسان مىتوان فهميد كه چرا ارسطو عقيده دارد كه فضايل اصلى عميقا به هم متصلاند.
اين اتصال بين فضايل توجيه مىكند كه چرا اين فضايل به جاى معيارهاى واضحى كه به وسيله آن بتوانيم به خوب بودن يك فرد خاص حكم كنيم يك مقياس پيچيده در اختيار ما قرار مىدهد. كاربرد اين مقياس در جامعهاى كه هدف مشتركش تحقق خير انسان مىباشد پيشفرض آن حتما توافق دامنهدارى در مورد فضايل و امور خير در آن جامعه است. اين توافق نوعى تعهد را بين همشهريانى كه در نظر ارسطو يك شهر را تشكيل مىدهند، ممكن مىسازد. اين تعهد عبارت از تعهد نسبتبه دوستى است ودوستى خوديكفضيلت مىباشد. ارسطومىگويد:«بهنظرمىرسدقانونگذاران، دوستى را هدفى مهمتر از عدالت قرار مىدهند.» (4) دليلآنهمروشناست.عدالت فضيلتى است مبتنى بر جزاى استحقاق و جبران قصور در جزاى استحقاق در اجتماعى كه قبلا تشكل يافته و دوستى براى اين تشكيل اوليه لازم است.
در نظر ارسطو، بايد دوستى را شركت همه در طرح مشترك براى ايجاد و ادامه حيات يك شهر دانست. مفهوم اين جامعه سياسى در قالب يك طرح مشترك در جهان فردگراى آزاديخواه جديد مفهومى غريب است. ما دست كم، گاهى درباره مدارس، بيمارستانها يا سازمانهاى امور خيريه اينگونه فكر مىكنيم، ولى هيچ تصورى از چنين جامعهاى كه مرتبط با سراسر زندگى باشد - آنگونه كه ارسطو شهر را مرتبط با سراسر زندگى مىدانست نداريم. لذا، تعجبى ندارد كه دوستى به زندگىخصوصىتنزليافتهودرمقايسهباآنچه كه در روزگارى بوده، تضعيف شده است.
البته دوستى در نظر ارسطو متضمن «محبت» است. اما اين محبت در ارتباطى پديد مىآيد كه بر حسب يك وفادارى مشترك نسبتبه امور خير و تعقيب مشترك آن تعريف شود. اين محبتيك امر ثانوى است كه به هيچ وجه نمىتوان آن را بىاهميت دانست. از چشمانداز عصر جديد، محبت غالبا مسالهاى اساسى است. «دوستى» بيشتر اسم نوعى حالت احساسى است تا نوعى ارتباط سياسى و اجتماعى. يك روز، فورستر اظهار داشت كه اميدوارم اگر در معرض انتخاب بين خيانتبه كشورم و خيانتبه دوستم قرار گيرم، شجاعت آن را داشته باشم تا به كشورم خيانت كنم. از نظرگاه ارسطو، هركس چنين تقابلى را بيان كند متعلق به هيچ كشورى نيست و شهرى ندارد; او تبعه هيچ جانيست، هرجازندگىكنددريكتبعيد درونى به سر مىبرد. در واقع، از ديدگاه ارسطويى، يك جامعه سياسى آزاديخواه متجدد فقط به صورت تودهاى از مردم ظاهر مىشود كه تبعه هيچ جا نيستند. البته در جوامع آزاديخواه فقدان تعهد دوستى، كاملاباكثرتانگارىاخلاقى،كهخود بدان معترفاند، پيوند خورده است. آنها وحدت اخلاقى ارسطوگرايانه را به شكل باستانى و قرون وسطايىاش رها كردهاند.
مدافع نظرات آزاديخواهانه جديد در نظر اول، يك جواب ساده به ارسطوگروى خواهد داد: ارسطو صرفا نظرى بيش از حد ساده و وحدت يافته از پيچيدگىهاى خير انسان ارائه مىدهد. اگر به واقعيات جامعه آتن بنگريم آنچه مىيابيم شناختى است از اختلاف در ارزشها و از تعارض بين امور خير، لكن تصوير ارسطو يك تصوير ايدهآل است و او همواره به مبالغهگويىدر باره وحدت و هماهنگى اخلاقى تمايل دارد. بنابراين، مثلا، در باب وحدت فضايل به نظر نمىرسد بحثى كه او بايد درباره انواع ارتباط متقابل بين فضايل و رذايل گوناگون مطرح مىنمايد وحدت و جداناپذيرى تمامى فضايل را توجيه كند.
شايد آنگونه كه قبلا بيان نمودم، به سختى، بتوان با اين اشكال اخير مخالفت نمود. اما بايد بپرسيم كه چرا ارسطو در اين مورد خاص، اصرار بر نتيجهگيرى تندى داشته است كه حتى از ديدگاه خودش غير لازم مىنمايد. اعتقاد ارسطو به وحدت فضايل، يكىازچند بخش فلسفه اخلاق او مىباشدكه مستقيماازافلاطون به ارث برده است. نزدافلاطوناينعقيده يكحالتتنفر نسبتبه نزاع و ردآن در حياتفردى انسان خوب و يادر حيات يك شهر خوب است.
افلاطون و ارسطو، هر دو، نزاع را يك شر تلقى مىكردند; ارسطو آن را شرى رفعشدنىمىدانست. فضايل همه با هم سازگارند و سازگارى اخلاق افراد در سايهسازگارىدولتحاصل مىگردد.
نتيجه آنكه نزاع صرفا يا حاصل نواقص اخلاقى افراد و يا حاصل برنامههاى سياسى غيرمعقول است. اين مساله نه تنها براى علم سياست ارسطو، بلكه براى صناعتشعر او و حتى شناختشناسى او پيامدهايى دارد. در هر سه، آگون (مبارزه) جايگاه محورى عهد هومر را از دست داده است. ديگر، نزاع براى حيات شهرامرى اساسى نيست، بلكه به خطرى براى آن حيات تنزل مقام يافته است. قهرمان تراژدى در نظر ارسطو، به آن دليلشكستمىخوردكهخودداراىنواقصى است، نه به دليل اينكه موقعيت انسان گاهى به نحوى علاجناپذير، فاجعهآميز است. به هيچ وجه، جدل راه به سوى حقيقتنبرده، بلكهبيشتر يك دستورالعمل نيمه رسمىوثانوىبراى تحقيق است. جايى كه سقراط به نحوى جدلى با افراد خاص به استدلال مىپردازد و افلاطون مكالمات را مىنگارد، ارسطو رسالهها وگفتارهاىتفصيلىخود را ارائه مىدهد.
بين ديدگاه ارسطو درباره خداشناسى و بينديدگاه آسخيلوس يا سوفوكلس تقابلچشمگيرى وجوددارد. نزد ارسطو توسل به خدا، كه در (آثار) آسخيلوس و سوفوكلس،هردو،بهشناسايى بنبستى فاجعهآميز اشاره دارد، نمىتواند هيچ معناى واقعبينانهاى داشته باشد.
اشكال ديگر در تفكر ارسطو آن است كه چون چنين تاملاتى غايت نهايى بشر استبين نظر ارسطو در باره انسان ضرورتا سياسى و نظر او در باره انسان ضرورتا مابعدالطبيعى، تنش مسلمى وجود دارد. براى سعادتمند شدن، وضعيت مادى و وضعيت اجتماعى ضرورىاند. خانواده و دولت - شهر برنامه مابعدالطبيعى انسان را ممكن مىسازند; اما امور خيرى كه فراهم مىآورند هر چند ضرورى و هر چند خود بخشى از كل آن حيات بشرىاند، ولى نسبتبه ديدگاه مابعدالطبيعى در رتبه دوم قرار دارند. با اينهمه، در بسيارى از عباراتى كه ارسطو از فضايلفردى بحث مىكند، اين تصور كه كسبفضايلوعمل بهآنها درنهايت، نسبتبه تاملات مابعدالطبيعى در رتبه دوم قرار دارد،بهطورعجيبى، بىموردبهنظرمىرسد.
مثالى كه مىتوان براى اين مورد ذكر كرد بحث ارسطو درباره دوستى است. ارسطو سه نوع دوستى را از هم تمييز داده است: دوستى ناشى از منفعت طرفينى، دوستى ناشى از لذت طرفينى و دوستى ناشى از يك علقه مشترك به امور خيرى كه براى هر دو خير است و از اينرو، به طور انحصارى براى هيچكدام خير نيست. دوستى نوع سوم دوستى اصيلى بوده و سرمشق خوبى براى رابطه بين زن و شوهر در خانواده و نيز براى رابطه بين دو شهروند در يك شهر است.
لذا، خير نهايى انسان، كه دستاوردش خودكفايى در تاملات او در باب استدلال مدام است، مستلزم آن نيست كه انسان خوب، احتياج به دوست نداشته باشد، همانگونه كه مستلزم آن هم نيست كه او احتياج به حد خاصى از رفاه مادى نداشته باشد. به همين نحو، شهرى كه بر اساس عدالت و دوستى بنيان يافته است تنها در صورتى مىتواند بهترين نوع شهر باشد كه شهروندانش را قادر سازد تا از حيات همراهبا تاملات مابعدالطبيعى لذت ببرند.
درايننظاماجتماعى ومابعدالطبيعى جايگاه آزادى كجاست؟ در ساختار برهان طولانى ارسطو، اين امر بسيار مهم است كه فضايل براى بردگان يا بربرها قابل وصول نيست و بنابراين، خير انسان نيز همينطور است. يك بربر چه كسى است؟ او تنها يك غير يونانى نيست (كه زبانش براى گوشهاى يونانيان صدايى چون «با،با،با» مىدهد.) بلكه فردى فاقد شهر است و از نظر ارسطو، به همين دليل در روابط سياسى ناتوان مىباشد. روابط سياسى چيست؟ روابط انسانهاى آزاد با يكديگريعنى روابط بين اعضاى جامعهاى كه هم حكمرانى مىكنند و هم بر آنان حكمرانى مىشود. نفسآزاد تواما فرمانبر سياسى و فرمانرواى سياسى است. لذا، درگير روابط سياسى شدن، مستلزم رهايى از هر موضعى است كه تنها از روى فرمانبردارى باشد. آزادى، پيشفرض به كارگيرى فضايل و دستيابى به خير است.
آنچه كه ما را شرمسار مىسازد بىارزش دانستن غير يونانيان (بربرها و بندگان) نه فقط به عنوان غير واجدين روابط سياسى، بلكه به عنوان عاجزان از آن روابط است. مىتوان اين سخن ارسطو را با اين نظر او پيوند داد كه فقط اغنيا و والامقامان مىتوانند به فضايل كليدى مشخصى دستيابند; آنان كه داراى سخاوت و كرامت هستند. صنعتگران و دكانداران هرچند برده نيستند، ولى طبقه مادون را تشكيل مىدهند. لذا، مزيتبه كاربستنمهارت درصنعت و كارهاى دستى در فهرست فضايل ارسطو ديده نمىشود.
البته اين بىدقتى اختصاص به ارسطو نداشت، اين بخشى از بىدقتى عمومى - و نه كلى - فرهنگش بود. اين امر عميقا به يك شكل، با نقطه ضعف ديگرى مرتبط بود. ارسطو درباره بربرها و يونانيان چنان مىنويسد كه گويى هر دو داراى طبيعتى ثابتاند و او با اين تفكر، يكبار ديگر ويژگى غيرتاريخى فهم خود از طبيعتبشر را براى ما معلوم مىدارد. افراد، به عنوان اعضاى يك نوع، داراى غايتى هستند، ولى هيچ تاريخى درباره شهر يا درباره يونان يا درباره بشرى كه به سوى يك غايت در حركت است، وجود ندارد. در واقع، تاريخ شكل معتبرى از تحقيق نيست، كمتر از شعر، فلسفى است; چون اصالتا تاريخ در صدد آن است كه به افراد بپردازد، در حالى كه از نظر ارسطو حتى شعر به انواع مىپردازد.
ارسطو خوب متوجه بود كه آن نوع معرفتى كه او واقعا علمى مىانگارد و اپيستمه را تشكيل مىدهد (يعنى معرفت ماهيات اصلى كه از طريق حقايق كلى ضرورى فهميده مىشود و منطقا از اصول اوليه خاصى قابل اقتباس است) به هيچ وجه نمىتوان آن را به نحو بارزى در باب مسائل بشرى دارا شد. او مىدانست كه تعميمات مناسب آنهايى هستند كه فقط در «اپىتو پلو» (بيشتر موارد) معتبرند و آنچه او درباره آن تعميمات مىگويد با آنچه من قبلا درباره تعميمات دانشمندان علوم اجتماعى جديد بيان داشتم وفق دارد.امابهرغماينتشخيص او، بهوضوح هيچ نيازى براى تعقيب بيشتر مساله ماهيت اين تعميمات احساس نمىكرد.
احتمالا منشا اين امر متناقضنما آن بود كه ارسطو، كه شكلهاى حيات اجتماعى دولت - شهر را براى ماهيت ذاتى انسان بهنجار مىديد، خود خدمتگزار آن قدرت سلطنتى مقدونى بود كه دولت - شهر را به عنوان يك جامعه آزاد از بين برد. ارسطو به موقتى بودن شهر پى نبرد; چون عموما او فهمى از اصالت تاريخ (5) نداشتيا فهم اندكى داشت. از اينرو، به طور كلى، يك سلسله مسائل نمىتوانستبراى او بروز كند; از جمله مسائلىكهبه راههايى مىپردازد كه انسانها مىتوانند از بردگى يا بربريت گذر كنند و شهروند يك شهر شوند. از نظر ارسطو، بعضى انسانها «ذاتا» بردهاى بيش نيستند.
ولى هنوز اين امر صادق است كه اين نقاط ضعف در شرح ارسطو در باب فضايل، لزوما آسيبى به طرح كلى او در باره درك جايگاه فضايل در حيات بشرى نمىرساند تا چه رسد به اينكه نظراتمتعددخاصتر او را معيوب كند. در اينجا مناسب استبه دو مورد از اين نظرات اشاره شود; اولين آن مربوط به جايگاه لذت در حيات بشر و دومين آن مربوط به تفسير عقل عملى است.
توصيف ارسطوازلذتبه «رويدادى بر اثر كارى موفقيتآميز»، ما را قادر مىسازد تا هم بفهميم كه چرا مجازيم لذت (يا مسرت يا خوشى) را غايتحيات بشر تلقى كنيم و هم بفهميم كه چرا با اين حال، اين امر مىتواند يك اشتباه باشد. لذتى كه ارسطو مىشناسد همان است كه به طور مشخص همراه دستيابى به مزيت در يك عمل است. چنين عملى مىتواند داراى انواع گوناگون و بسيارى باشد; مانند: سرودن يا توضيح اشعار، انجام بازىها و اجراى طرحهاى پيچيده اجتماعى. ما سعى داريم كارى را انجام دهيم كه ما را مسرور مىكند و بنابر اين، آن لذت يا مسرت يا خوشى غايت كار ماست. اما اين نيز مهم است كه توجه كنيم دقيقا همان ملاحظات ارسطويى كه ما را به سوى اين نتيجه رهنمون ساخت ما را از پذيرش هر نظرى كه لذت يا مسرت يا خوشى را معيارى براى هدايت افعال ما تلقى كند، باز مىدارد. تنها به اين دليل كه يك نوع لذت خاص بر اثر نوعى كار خاص، كه با موفقيتبهدستآمدهاست،روىمىدهددليل مبادرتبهكارى كهكردهايم نمىشود. علاوه بر آن، آنچه من شخصا از آن لذت مىبرم، بستگى به اين دارد كه من چه جور آدمى هستم واينكه منچهجور آدمى هستم قطعا مربوط به فضايل و رذايل من مىشود.
پس از رختبر بستن ارسطوگروى از فرهنگ ما، دورهاى در قرن هجدهم پيش آمد كه اين نظر، كه فضايل چيزى نيست جز اوصافى كه ما عموما آن را خوشايند يا مفيد مىيابيم، امرى عادى شد. غرابت اين نظر در اين واقعيت نهفته است كه آنچه ما همه خوشايند يا مفيد مىيابيم بستگى به اين دارد كه ما عموما چه فضايلى را دارا هستيم و در فرهنگمانترويج مىكنيم.لذا، نمىتوان فضايل را بر حسب خوشايندى يا مفيد بودن تعريف نمود يا تشخيص داد.
مىتوان به اين اشكال پاسخ گفت كه مطمئنا اوصافى وجود دارد كه براى بنىآدم به عنوان اعضاى يك نوع خاص زيستشناختىبا يك نوع محيط خاص، خوشايند يا مفيد باشد. معيار منفعتيا لذت به انسان جايگاه يك موجود حيوانى مىدهد، انسانى كه قبل از هر فرهنگخاصى، فاقد آن لحاظ گرديده است. ولى انسان بدون فرهنگ يك اسطورهاست. قطعا ماهيت زيستشناختى ما محدوديتهايى بر تمامى امكانات فرهنگى ما قرار مىدهد.
مطمئنا شرح ارسطو از عقل عملى در كليات درست است. اين شرح داراى چند ويژگى مهم مىباشد. اول اينكه ارسطو نتيجه يك قياس عملى را يك نوع فعل خاص مىانگارد. البته اين تصور، كه يك برهان مىتواند به يك عمل منتهى شود، برخلاف پيشداورىهاى فلسفى هيوم و ماقبل هيوم است كه بر طبق آن، تنها گزارهها مىتوانند داراى ارزش صدقباشند و در نسبتسازگارى و ناسازگارى، كه تا حدىبراهينقياسىرامشخصمىكند،داخل شوند. خود گزارهها، چون قابليت ابراز باورها را دارند، داراى اين ويژگىها مىگردند وقطعا افعال هرچند همواره نه به روشنى و وضوح اقوال، ولىباقطعيتى به اندازه اقوال مىتوانند باورها را ابراز دارند.
درستبه همين دليل است كه ناسازگارى بين افعال يك عامل مفروض است و گزارههايش مىتواند ما را متعجب سازد; مثلا، بايد از كسى كه درباره او سه چيز را مىدانيم متعجب شويم: اول اينكه او مىخواهد سلامتخود را حفظ كند. دوم اينكه او صادقانه ابراز داشته است كه خيسشدن و يخكردن در يك زمان، مىتواند براى سلامتى او مضر باشد و نيز ابراز نموده است كه تنها راه گرم و خشك ماندن در زمستان اين است كه پالتويش را بپوشد. و سوم اينكه او عادتا در زمستان بدون پالتويش بيرون مىرود; چون ظاهرا فعل او باورى را ابراز مىدارد كه با ديگر باورهاى ابراز شدهاش ناسازگار است.
اگر فردى به طور منظم بدين نحو، در ناسازگارى باشد به زودى، نزد اطرافيانش فردى نامعقول جلوه خواهد كرد.ما نخواهيم دانست اينگونه افراد چه كارى انجام مىدهند يا مقصودشان از آنچه گفتهاند چيست و يا هر دو.
پس در نظر ارسطو استدلال عملى داراى چهار ركن اساسى است: پيش از همه، خواستها و اهداف عامل است كه در استدلال او مسلم فرض شده، ولى بيان نشده است. بدون اينها هيچ زمينهاى براى استدلال وجود نخواهد داشت و مقدمات كبرى و صغرى نمىتوانند به خوبى تعيين كنند كه عامل مىخواهد چه نوع كارى را انجام دهد. ركن دوم، مقدمه كبرى است. بيانى كه ابراز مىدارد انجام فلان كار يا داشتن فلان چيز يا در جستجوى آن بودنكارىاست كهبراى فلان چيز خوب يا لازم است. ركن سوم مقدمه صغرىاستكهدرآنعاملبااتكابهيكحكمنظرى بيان مىكند كه اين يك مصداق يا يك مورد از آن نوع لازم است و همانگونه كه قبلا گفتم نتيجه آن فعل است.
اين شرح ما را به اين سؤال ارجاع مىدهد كه ارتباط بين عقل عملى و فضايل چيست; زيرا احكامى كه مقدمات قياس را براى عقل عملى يك عامل فراهم مىآورد شامل احكامى مىباشد مانند اينكه براى شخصى چون او، خوب است چه كارى انجام دهد و چگونه باشد. قابليت عامل نيز براى تغيير و عمل بر طبق اين حكم بستگى به فضايل و رذايل اخلاقى و عقلانى او دارد. ماهيت دقيق اين ارتباط را تنها مىتوان به وسيله شرحى از عقل عملى تبيين نمود كه از آنچه ارسطو به ما ارائه داده است كاملتر باشد.
شرح او به حد قابل توجهى گنگ بوده و محتاج بازنويسى و تفسير است، ولى او به خوبى به ما نشان داده است كه از ديدگاه ارسطويى، چگونه عقل نمىتواند خادم احساسات باشد; زيرا تربيت احساسات در انطباق با طلب چيزى كه عقل نظرى آن را غايت مىداند و عقل عملى آن را فعلى صواب مىداند، كه در هر زمان و مكان خاصىانجاممىگيرد، همانچيزى است كه اخلاق درباره آن سخن مىگويد.
ما در جريان اين شرح چند نكته را مشخص كرديم كه مىتوان در شرح ارسطو از فضايل، زير سؤال برد. بعضى از آنها مربوط به بخشهايى از نظريه ارسطو است كه بايد آنها را رد كرد; مانند دفاع توجيهناپذير ارسطو از بردگى. ولى دست كم، در سه مورد اعتراضاتى پيش مىآيد كه اگر نتوان به نحو مناسبى، بدانها پاسخ گفت كل نظام ارسطو به خطر مىافتد:
اولاينكه زيستشناسى متافيزيكى ارسطو زمينهساز غايتگروى او مىشود. آيا اگر ما آنگونه كه بايسته است، آن زيستشناسى را رد كنيم راهى براى حفظ آن غايتگروى داريم؟
بعضى از فيلسوفان اخلاق جديد، كه عميقا با شرح ارسطو از فضايل موافقاند، هيچ مشكلى در اينجا نمىبينند. لذا، دليل آوردهاند كه آنچه لازم استبراى توجيه شرحى از فضايل و رذايل فراهم آوريم، شرحى استبسيار كلى درباره چيزى كه شكوفايى و بهبود بشر را در بر دارد. پس به خوبى مىتوان فضايل را به اوصافى كه براى ترقى چنين شكوفايى و بهبودى لازم است، توصيف نمود; زيرا اختلاف نظر ما در جزئيات آن موضوع، هر چه باشد، بايد بتوانيم به طور معقولى، درباره آنچه فضيلت و رذيلت است توافق داشته باشيم. اين نظر، جايگاه اختلاف عميق موجود در تاريخ فرهنگ ما بر سر آنچه كه واقعا شكوفايى و بهبود بشر را در بر دارد و شيوهاى كه در آن باورهاى رقيب و ناسازگار در اين موضوع، فهرستهاى رقيب و ناسازگار از فضايل را به وجود مىآورند، ناديده مىگيرد.
ارسطو و نيچه، هيوم و عهد جديد نامهايى هستند كه نماينده قطبهاى مخالف در اين مسايلاند. لذا، هر شرح غايتگرايانه خوبى بايد براى ما شرحى واضح و قابل دفاع از غايت فراهم آورد و هر شرح خوبى كه در مجموع ارسطويى هستبايد شرحى غايتگرايانه تهيه كند كه بتواند جايگزين زيستشناسى متافيزيكى ارسطو شود.
دوم، درباره رابطه اخلاق با نظام شهر، اگر ارسطو در موارد بسيارى در شرح خود از فضايل، زمينه روابط اجتماعى را كه مدتها پيش در دولت - شهر باستانى از بين رفته است، پيشفرضمىگيرد، چگونه ارسطوگروى مىتواند به نحوى تدوين شود كه در دنيايى كه هيچ دولت - شهرى وجود ندارد حضور اخلاقى داشته باشد؟
سوم، وارثان ارسطو، كه داراى فكرى افلاطونى بودند، اعتراضاتى در مورد وحدت و هماهنگى بين نفوس افراد و دولت - شهر و در مورد فهم عقلانى ارسطو از تعارضات به عنوان چيزى كه بايد از آن اجتناب كرد يا آن را كنترل نمود مطرح كردهاند. اشكالى كه در صدد طرح آن هستيم در اصل به بهترين وجه، در طى يك برخورد بين ارسطو و سوفوكلس بيان شده است. همانگونه كه قبلا بيان داشتم، نزد ارسطو تنها وقتى شكل سوگناك يك روايت تثبيت مىشود كه قهرمانى همراه با نقصى باشد، نقصى در عقل عملى كه از در اختيار داشتن يا به كار بستن نامناسب يك فضيلت ناشى مىشود. بنابراين، در دنيايى كه هر كس به حد كافى خوب باشد هيچ قهرمان سوگبارى تصوير نمىشود.
ارسطو به وضوح، بخشى از اين نظر را از روانشناسى اخلاقى خود اقتباس كرده است، ولى بخشى را هم خود از خواندن نمايشنامههاى سوگناك و بخصوص از پادشاه اوديپوس اقتباس نموده است. با اين حال، اگر شرح قبلى من از سوفكلس درستباشد، روانشناسى اخلاقى ارسطو موجب سوء تعبير او از سوفوكلس شده است; چون قطعا تعارضات سوگنامه مىتواند تا حدى شكلى به خود بگيرد كه به دليل نقايص آنتيگون و كروئن، اديسه و فيلوكتتوس به خود گرفته بودند. ولى آنچه موجب اختلاف و تعارض سوگبار آن افراد مىشود تعارض خير با خير در برخوردهايشان است كه سابق بر هر خصوصيت فردىو مستقل از آن مىباشد و ارسطو نسبتبه اين جنبه سوگنامه در مجموعه سرودهها ديد درستى ندارد و نبايد داشته باشد. فقدان اين ديد نسبتبه محور بودن اختلاف و تعارض در حيات بشرموجب گرديده كه يك منبع مهم دانش بشرى درباره فضايل و يك زمينه مهم عمل به فضايل نيز از ارسطو مخفى بماند.
فيلسوف بزرگ استراليايى، جان اندرسون اصرار مىورزد كه «درباره يك نهاد اجتماعى سؤال نكنيم كه چه غايتيا هدفى را برآورده مىسازد، بلكه به جاى آن، بايد سؤال كنيم كه اين نهاد چه اختلافاتى را در بردارد؟» (6) اگر ارسطو اين سؤال را هم درباره شهر و هم درباره فرد عامل بپرسد، مىتواند منبع ديگرى براى فهم ويژگى غايتگرايانه فضايل و نيز شكلهاى اجتماعى، كه زمينهاى براى آن فضايل فراهم مىآورد، داشته باشد; چون ديد اندرسون، سوفوكلسى بود كه مىگفت: ما از طريق تعارضات مىآموزيم كه غايات و اهدافمان چيست.
پىنوشتها:
1- politikon zآon
2- (37 a 1144)
3- اخلاق نيكوماخوس، a 1145
4- (24 a 1155)
5- historicity
6- (پسمور 1962، ص 22)