| مجلات >فصلنامه معرفت>شماره 20 |
نوشته ورنر اشتارك
ترجمه حجةالاسلام حسين اژدرى زاده
كار جامعهشناسى معرفتى آن است كه مشخص كند آيا مشاركت انسان در حيات اجتماعى تاثيرى بر معرفت، انديشه و فرهنگ او دارد يا نه و اگر دارد اين تاثير چگونه تاثيرى است.
گرچه اصطلاح «جامعهشناسى معرفتى» در قرن بيستم جعل شده است، ريشههاى اين علم به دوران باستان بازمىگردد. به عنوان مثال، افلاطون (plato) تاكيد مىكرد كه طبقات پايين توانايى ندارند تا در پى انواع عالىتر معرفتباشند; زيرا حرفههاى مكانيكى آنها نه تنها بدنشان را ضايع مىكند، بلكه روح و روان آنان را نيز آشفته مىسازد. همچنين اعتقاد نكتهسنجانه افلاطون بر اين بود كه بين عالم (يا به عبارت دقيقتر، استعدادها و فعاليتهاى ذهن عالم كه تا يك اندازه جامعه به آنها تعين مىبخشد) و معلوم، همخوانى وجود دارد. نظريه اخير بخشى از سنت افلاطونى گرديد و در نهايت، بعضى از پيشگامان جديد جامعهشناسى معرفتى، بهويژه ماكس شلر (Max scheler) ، را به فعاليت واداشت. هر دو نظريه يك ادعاى ضرورى براى جامعهشناسى معرفتى پيشبينى كردند - و آن اينكه اوضاع و احوال اجتماعى از طريق شكلدادن به شناسنده دانش، به اشياى در معرض شناسايى هم تعين مىبخشند.
در قرون وسطى، الگوهاى حيات، ثابت و مشخص بود; الگوهاى انديشه نيز غالبا چنين بود. افكار، مطلق مىنمود و عواملى كه آنها را تعيين مىكرد، پنهان باقى مىماند. با اينهمه، به محض اينكه در تار و پود اجتماع شكافهايى ايجاد شد، آگاهى نسبتبه اين عوامل آشكار گرديد. اظهار نظر ماكياولى (Makiavelli) در كتاب نطقها، مبنى بر اينكه انديشه كاخى يك چيز [و] انديشه بازارى كاملا چيز ديگرى است، مجددا پرده از اين آگاهى جديد برداشت.
در قرنهاى بعد، جويبار افكار، كه مىبايستبه جامعهشناسى معرفتى جديد بينجامد، به خردگرايى و تجربهگرايى تقسيم شد. خردگرايان قضاياى رياضى را نمونههاى آرمانى حقيقت مىدانستند. از آنجا كه قضاياى رياضى به لحاظ محتوى از يك عصر تا عصر ديگر و از يك كشور تا كشور ديگر تغيير نمىكند، خردگرايان نمىتوانستند بپذيرند كه جوامع گوناگون مىتوانند نظامهاى مختلفى از افكار، كه همگى از اعتبارى يكسان برخوردارند، داشته باشند; ولى اگر قيقتيكى بود خطا مىتواند چند صورت داشته باشد و ريشههاى آن را مىتوان در حيات اجتماعى يافت; مانند توطئههاى طبقات ممتاز كه نفعشان در بىخبر نگهداشتن مردم است. اعتماد بيكن (Bacon) درباره "بتها"، يا سرچشمههاى توهم، كه در كتابش، ارغنون جديد، مشروحا بيانشدهاست، اين گرايش را نشان مىدهد. از اينرو، خردگرايان اولين «پردهبرداران» از «ايدئولوژىها» شدند.
به گفته تجربهگراها، محتويات ذهن به تجربههاى اساسى زندگى وابسته است و از آنجا كه اين تجربهها در جوامعى كه اوضاع و احوال متفاوتى دارند آشكارا متفاوت است، ناچار چنين فرض مىكردند كه واقعيت در هر جامعهاى به صورتهاى گوناگون رخ مىنماياند. از اينرو، ويكو (Vico) اصرار داشت كه هر مرحله از تاريخ داراى سبك انديشهاى [مخصوص به] خود است كه ذهنيت فرهنگى خاص و مناسب آن را فراهم مىنمايد. برخورد اين دو مكتب با گزارش كتاب مقدس از خلقت، اختلافشان را آشكار مىكند. ولتر (Voltaire) آن را آخوندبازى سخيفى مىخواند كه هيچ فرد عاقلى آن را هرگز نخواهد پذيرفت; نور پيش از خورشيد چگونه مىتواند وجود داشته باشد؟ هردر (Herder) پاسخ مىدهد كه براى يك ملتبيابانى، مانند عمرانىهاى باستان، پيش از آنكه قرص خورشيددربالاىافق نمايان شود، سپيدهدم به سر مىرسد. بنابراين، به نظر آنها نور، پيش از خورشيد وجود دارد.
هرچند منشا خطا و منشا حقيقت را بايد از يكديگر جدا دانست، تمايز بىنهايت دقيق بين آنها و بحث تعصبآميز درباره آنها پيش از پايان قرن هيجدهم، مانع هر پيشرفت ملموسى بود. به رغم اينكه كانت (Kant) به آميزهاى از خردگرايى و تجربهگرايى دستيافت، جامعهشناسى معرفتى موفق نگرديد تا از مساعدتهاى وى نفعى برد. رويكرد كانت، به طور كامل، مانع از چنين نفعى بود. به نظر كانت، مساله معرفت از ملاقات ذهن «فرد» و جهان «طبيعت» ناشى مىشود. عنصر اجتماعى در هر دو قطب مفقود بود.
جامعهشناسى معرفتى كوتهنظرى كانت را به عنوان امرى كه اجتماع به آن تعين بخشيده است، تبيين مىكند. فروپاشى جامعه فئودالى و ظهور يك طبقه توليدكننده مستقل (دهقانان و صنعتگران)، ميل به «آزادكردن» انسان از «تضييقات مصنوعى» حيات اجتماعى را به وجود آورد. تصور مىشد كه تحقق انسان ماقبل اجتماعى، غير اجتماعى و ضد اجتماعى ممكن و حتى نسبتبه انسان اجتماعى برتر است. اولويت هستى براى افراد بود و جامعه بيش از مجموعه افرادى كه قرارداد آنها را به هم پيوند مىداد، تلقى نمىشد. در اين اوضاع و احوال هيچكس قادر نبود كه تاثير عوامل اجتماعى را بر ذهن انسان بنگرد.
قرن نوزدهم واكنشى شديد عليه اين فردگرايى افراطى به همراه آورد. همانگونه كه نيروهاى كنترل اجتماعى مجددا ظاهر مىشدند، انسان نيز بار ديگر مخلوقى ذاتا اجتماعى پنداشته شد. نتيجه اين گرايش جديد برچسب نادرست «تفسير ماديتگرايانه تاريخ» ماركس بود. ماركس در كتاب درآمدى بر نقد اقتصاد سياسى مىنويسد: «اين آگاهى انسانها نيست كه به وجودشان تعين مىبخشد، بلكه بعكس، وجود اجتماعى آنهاست كه به آگاهىشان تعين مىبخشد.» به نظر ماركس، «زيرساخت» واقعى، كه «روساخت» فكرى بر آن مبتنى است، مجموعه خاصى از روابط انسانى است. با اينكه تعريف وى از اين روابط بيش از حد محدود است و با اينكه تفسيرهاى گوناگونى از آن شده است، اين صورتبندى ماركس در تحول و تكامل جامعهشناسى معرفتى جديد، نقطه آغازى را فراروى نهاد.
در حالى كه اتفاق عام دانشمندان اين حوزه بر آن است كه روابط اجتماعى كليد فهم پيدايش افكار را در اختيار مىنهد، مخالفتهاى دامنهدارى نيز در ميان مكاتب متمايز و متعدد وجود دارد كه در درون آنها، نيز فرقهاى فردى وجود دارد. در اينجا كوشش خواهم كرد تا سه نگرش اساسى را، كه از مهمترين آنهاست، فقط توصيف كنم.
نويسندگان ماترياليست تاكيد دارند كه انسانها پيش از آنكه مخلوقات جامعه باشند، مخلوقات طبيعتاند و معمولا انسانها را مقهور سايقهاى ژنتيكى، با پيامدهاى حتمى براى توانايىهاى ذهنى در حال تكوين مىدانند; مثلا، نيچه ( Nietzsche) نوعى تمايل ابتدايى نسبتبه قدرت را به انسان نسبت مىداد كه اگر مانعى اين ميل را سرخورده كند افكار خودتسلىبخش آماده ظهور مىشوند. مسيحيتيكى از اين افكار است. مسيحيت ذاتا يك فلسفه «انگورهاى ترش»، [و] يك «اخلاق بردهگى» است. مسيحيتبه مغلوبان و شكستخوردگان اطمينان مىبخشد; زيرا در واقع آنان از غالبان برترند.
كتاب رسالهاى در باب جامعهشناسى عمومى اثر ويلفردو پارتو (Vilfredo Pareto) مشروحترين بيان اين موضع است.
به گفته پارتو انسانها ابتدا عمل مىكنند و تنها پس از آن درباره دلايل عمل خود مىانديشند. او اين دلايل را [يا] «مشتقات» مىخواند; زيرا آنها از «بازماندهها» مشتق مىشوند و نسبتبه آنها فرعىاند يا شبه غرايز كه در حقيقت، شيوههاى رفتار انسانى و از خلال آنها، شيوههاى انديشه انسانى را هم تعين مىبخشند. اين مكتب طرحى را كه خردگرايان آغاز كردند، استمرار بخشيد. در حقيقت، در باره ايدئولوژىها سخن مىگويند و در حالى كه شكلگيرى انديشه را توجيه مىكنند، آن را از ارزش مىاندازند.
گروه دوم از نويسندگان اظهار مىدارند كه هر جامعهاى بايد سرنوشت مطلق را مشخص كند (2) و اينكه اين تصميم به عنوان فرضى اساسى، كه محتواى فرهنگ را معين مىكند، عمل خواهد كرد. خوان دونوزو كورتيس ( JvanDonosoCortes) كوشيد تا جهانبينى يونان باستان را به عنوان نتيجه پيشپندارىهاى بتپرستانه از مطلق و جهانبينى قرون وسطايى را به عنوان نتيجه پيشپندارىهاى مسيحى - كاتوليكى تبيين كند.
ارائه بلندپروازانه اين نظريه كتاب پويايى اجتماعى و فرهنگى پيتريم سوروكين (Pitirimsorokin) است. او سه مابعدالطبيعه اساسى را، كه در جوامع مفروض، متداول است و به تمام تفكراتشان رنگ مىبخشد، تفكيك كرد. اگر قلمروى كه فراسوى مكان و زمان است مطلق فرض شود، چنان كه در هند باستان فرض مىكردند، يك ذهنيت «معنوى» پديدار خواهد گشت. اگر اين قلمرو، كه در درون مكان و زمان است، مطلق فرض شود، چنان كه در غرب جديد فرض مىكنند، يك ذهنيت «حسى» به وجود خواهد آمد و سرانجام، اگر واقعيت هم به اين مكان و اين زمان اسناد داده شود و هم به جهان ديگر، چنانكه در قرون وسطاى عالى اسناد مىدادند، نتيجه، ذهنيتى «معنويت مآبانه»خواهدبود.خود اعتقاد سروكين خصيصه معنويتمآبانه دارد و الهام نهايىاش را در يك طرزتلقى دينى مىيابد.
سومين گروه از نويسندگان، زمينه ميانهاى اختيار كردهاند. اين نويسندگان از حوزه انسانى فراتر نمىروند; اما آن را به نيمه اوليه و شرطىكننده و نيمه ثانويه و شرطىشده تقسيم مىكنند. اما درباره اينكه دقيقا واقعيت اجتماعى را بايد شرطىكننده انديشه دانست، اختلاف آراء شديدى وجود دارد; مثلا، ماركس معتقد بود كه روابط توليد، كه خود نيز روابط مربوط به مالكيت اساسىتر را منعكس مىكند، اوليهاند، ولى ديگر متفكران، بسيارى از عوامل ديگر همچون روابط قدرت را برگزيدهاند. با اينهمه، ديگران به طور كلى، ساخت اجتماعى را زيرساخت معرفت، انديشه و فرهنگ تلقى مىكنند.
نماينده نمونه اين گروه متعدد آقاى آقاى سامنر (W.G.Sumner) است. او در كتاب كلاسيكاش، شيوههاى قومى، مىگويد كه هرجا انسانها سعى مىنمايند تا با هم زندگى كنند، سازگارىهاى متقابلى را كه در مجموعهاى از آداب و رسوم قرص و محكم مىشوند، توسعه مىبخشند [و اين] آداب و رسوم، كه آنها را تاييد و تصويبهاى اجتماعى حمايت و حفظ مىكند، دايما رفتار آنها را هماهنگ و كنترل مىكند. اين عادات كنشى با عادات ذهن، يعنى روحيه تعميميافته، كه بر حيات ذهنى جامعه مورد نظر سايه افكنده، ملازم است. تدوين اين نظريه در اصطلاحات ارزشى مىتواند آن را مشخص و تدقيق كند. جامعه، جامعه است; به اين علت و تا اندازهاى كه به بعضى از ارزشهاى برگزيده - و به لحاظ سلسله مراتبى منظم و مرتب - خو گرفته است، اين ارزشها خطوط و مسيرهاى تلاش و كوشش را، كه در عمل و نظر دنبال خواهد شد، معين مىكنند.
اين گروه سوم، جامعهشناسى معرفتى را در معناى اخص و صحيح كلمه نشان مىدهند. اين نظريه، كه به دقت تلخيص شد، پارهاى از تاييدهاى تجربى را از خلال اين كشف به دست داده است كه جوامع به هر ميزان كه بهتر به هماهنگى و همبستگى انسانى دستيابند، به سازگارى ذهنى مىرسند.
مسالهاى كه به لحاظ اهميت پس از شناسايى زيرساخت معرفت قرار دارد تبيين ارتباط زيرساختبا روساخت است. در اين زمينه نيز سه مكتب وجود دارد و احتمالا - نه كاملا با مكاتبى كه مورد بحث قرار گرفت، منطبقاند:
گرايش مكتب اول به سوى عليتگرايى است. اثباتگرايانى چون گوستاو راتزن هوفر (GustavRatzenhofer) و اپوليتتان (HippolyteTaine) از آيندگان، علمى فرهنگى را، كه به لحاظ جبرگرايى از علوم مادى كمتر نباشد، انتظار دارند. ولى با اينكه اصطلاح «تعين» غالبا و عموما در تمامى نوشتههاى اين مكتب به كار مىرود، تقريبا هرگز معناى دقيق تعين را ندارد. در حالى كه مكتب اول، اصولا، هيچ استقلالى براى ذهن و محتوايش مسلم فرض نمىكند، مكتب دوم گرايش افلاطونى استقلال كاملى به ذهن نسبت مىدهد. به نظر شلر، فلوريان زنانيهكى ( Florianznaniecki) و ديگران معناى «تفكر»، سهيمشدن در افكار ابدى و ازلى است. اگر لازم است كه اين افكار در جهان فعال شوند بايد با يك فعاليت اجتماعى طالب افكار مناسب و مربوط متحد گردند. ماكس وبر (Maxwebr) اين نظريه را نظريه «قرابت انتخابى» خوانده است.
مكتب سوم به لحاظ وابستگى متقابل [امور اجتماعى] بحث مىكند و ظاهرا به طور متناسبى با كاركردگرايى پيوند دارد. (3) اگر جامعه بايد به عنوان يك امر واحد عمل كند شيوههاى عمل و تفكرش بايد موافق يا در جهت موافق باشد; نه به زيرساخت تقدم وجودشناختى داده مىشود و نه به روساخت. البته گرايشى وجود دارد كه انديشه عملى را بر انديشه نظرى مقدم مىداند.
مساله ديگر به گستره تاثير عوامل اجتماعى بر افكار مربوط است. در اينجا با آرائى از اين دست، كه اين عوامل فقط بر چند شعار سياسى تاثير مىكند، [آغاز مىشود] و تا اين راى، كه تاثير اين عوامل فراگير است، امتداد مىيابد; يك خط فاصل مهم و نظاممند نويسندگانى را كه اظهار مىدارند مقولات انديشه، خود در اجتماع تعين مىيابند، از نويسندگان منكر اين امر جدا مىسازد.
اصلىترين اهميت فلسفى جامعهشناسى معرفتى عبارت از اين است كه ادعا دارد نه جانشين، بلكه مكمل شناختشناسى سنتى است. اگر جامعه، به طور جزئى يا به طور كلى، دانش و تفكر را تعيين مىكند چگونه بر اعتبارشان تاثير مىگذارد؟ تمامى جامعهشناسان معرفتى تاكيد دارند كه ذهن انسان، در آغاز، فقط بر بخشى از واقعيت آگاهى دارد و گزينش بخشى كه بايد بدان رسيدگى شود به يك نظام ارزشى وابسته است كه جامعه مفروض اختيار كرده است. آنها از اين نقطه، بار ديگر، به سه مكتب منشعب مىشوند و هيچ همبستگى سادهاى نيز با گرايشهايى كه قبلا شناختهايم، ندارند.
نويسندگانى چون پارتو (parto) معتقدند كه در تحليل نهايى فقط حسها منابع موثق معرفتاند. آنها معمولا عالم ذهن را به بخش علمى و غير علمى تقسيم مىكنند و به افكارى كه به بخش دوم تعلق دارند حداكثر شانى قراردادى مىدهند، ولى به معناى دقيق كلمه، كارى به صحت و سقم آنها ندارند و نظام ارزششناختى جامعه را، به اندازه عدم مشغوليتاش با فعاليتهاى علمى و تكنولوژيكى، به عنوان يك واسطه مات و منحرفكننده، كه بين متفكر و واقعيت قرار دارد، مىنمايانند. بنابراين، تاثير جامعه بر ذهن تا حدى منفى است و بايد بر آن افسوس خورد و در صورت ممكن، بر آن غالب آمد.
در حالى كه اين گروه عنصر اجتماعى را در انسانها و بنابراين، در معرفت انسانى بىارزش جلوه مىدهند، گروه ديگر، از جمله اميل دوركيم (EmileDurkheim) و كارل مانهايم (KarlMannheim) ، آن را عالى مىبينند. گروه اخير، افراد را محتملترين منبع براى خطا و جامعه را هرچند فقط به اين دليل كه اشتباههاى بزرگ شخصى در يك طرز تلقى عمومى و مشترك خنثى مىشوند موثقترين منبع براى حقيقت مىپندارند. آنها جامعه را آزمون اعتبار يك باور تلقى مىكنند:
باور، معتبر است، آنگاه كه معتقدان بدان درون نظام اجتماعىشان به راحتى عمل كنند. اما اگر حقيقت آن است كه در جريان است و اگر جوامع گوناگون متفاوت عمل مىكنند (كه آشكارا مىكنند)، پس حقيقتبار ديگر صرفا قراردادى مىشود. در هر حال، ممكن است هيچ حقيقت عامى در كار نباشد.
سومين گروه، از جمله ماكس وبر و شلر، معتقدند كه كار تاثير اجتماعى بر فعاليت ذهنى، اساسا، جهتدهى است. اينكه در يك جامعه درپى چه معرفتى خواهيم بود، به نظام ارزششناختىاى، كه در آن جامعه حكمفرما مىباشد، وابسته است. طبق اين نظريه، در افراطىترين شكلاش، خود آگاهى ما نسبتبه واقعيات در اجتماع تعين مىيابد و تنها آن جنبههايى از واقعيت كه داراى ارزشى برخاسته از اجتماعاند، مورد توجه قرار خواهند گرفت و ملاك معرفت را درك خواهند كرد. با اينهمه، چنين مىنمايد كه هيچ پاسخ قانعكنندهاى در كار نيست كه چرا يك فرد چيزى را كه اينچنين بر اساسى ارزش - شناختى براى مطالعه گزيده شده است نبايد واقعيتبداند.
از اينرو، مىتوان گفت كه هر جامعه حقيقتخود را دارد، بدون اينكه به اين كلمه نشانى نسبيتگرايانه بدهيم. هر انسانى كه به لحاظ واقعيات يا به لحاظ فكرى، با جامعه معينى هماهنگ مىشود و ارزشهاى قوامبخش آن را مىپذيرد، به ناچار قبول خواهد كرد كه از اين زاويه برگزيده، جهان را آنگونه كه جستجوگران و انديشهورزان آن جامعه توصيف مىكنند، ببيند و بايد ببيند. بنابراين، اجتماعى بودن نه مخرب حقيقت است و نه ضامن آن، بلكه فقط عامل محدودكننده حقيقت است. اصولا از طريق آميختن بينشهاى معتبر و «لحاظى» همه جوامع و تبديل آن به يك كل جامع و فراگير، مىتوان بر محدوديتهاى حاصل، غالب آمد.
تمايز مهمى، كه گاه و بيگاه در نظر گرفته مىشود، تمايز بين معرفت طبيعى و معرفت فرهنگى است. امور طبيعى از عصرى تا عصرى و از كشورى تا كشورى تغيير نمىكنند، اين امور فرهنگىاند كه تغيير مىكنند. از اينرو، مجبور نيستيم كه معرفت طبيعى را نسبى بدانيم. نظريه پارتويى، چون معرفت طبيعى را الگوى تمامى معرفتها مىداند، در رسيدگى به فرهنگها ناكام است; نظريه مانهايم و دوركيم نيز، چون معرفت فرهنگى را الگوى تمامى معرفتها مىداند، مهياى سقوط در اشتباه متقابل است (هرچند بهترين مبلغان اين نظريه موفق شدهاند از آن اجتناب كنند.) نظريه ماكس وبر و شلر از هر دو ضعف مىگريزد.
در نظام ارزششناختى هر جامعه، دلبستگىهايى به طبيعت، بويژه به روشهاى تحتسلطه درآوردن آن، وجود دارد و بينشهايى كه به دنبال اين سلطه به دست مىآيند مقايسهكردنى، قابل انتقال، به معنايى الزامآور و براى همه انسانها مطلق خواهند بود. ديگر ارزشها از يك جامعه تا جامعهاى ديگر متفاوتاند; بينشهايى كه به دنبال آنها به دست مىآيند، به همين نسبت، غير قابل انتقال و نسبى خواهند بود (هرچند آنها را مىتوان به عنوان زمينههاى بالقوه بديل و فعليتيافتهاى كه فطرى يك مخلوق، يعنى انسان است، جمع كرد.)
از آنجا كه انسان امور طبيعى را چنان كه مىيابد، تفسير مىكند و مىفهمد، در حالى كه امور فرهنگى كار خود اوست، تعين اجتماعى معرفت در اين دو نمونه متفاوت خواهد بود. در تحقيقات علمى، عامل اجتماعى فقط منشا يك بينش را تعين خواهد بخشيد (يك نياز فورى و فوتى اجتماعى); ولى در مطالعات فرهنگى هم منشا و هم محتوا در اجتماع تعين خواهند يافت. در مورد علم، گرايشهايى كه از قلمرو اجتماعى ناشى مىشوند، شخص را وامىدارند تا چشمانش را باز كند و ببيند. در مورد مطالعات فرهنگى، آنها او را وامىدارند كه چشمانش را باز كند و معين مىكنند كه چه بايد ببيند. اين ملاحظات تا حد زيادى كمك مىكند تا بر تعارض بين روايات بيش از اندازه منفى و بيش از اندازه ثبتشناختشناسانه ناظر به جامعهشناسى معرفتى فايق آييم و تفوق رويكرد سوم را نيز نشان مىدهد.
در مقام نتيجهگيرى بايد تاكيد كنم كه جامعهشناسى معرفتى يك رشته گوهرين فلسفى نيست، بلكه ابزارى تحليلى است كه براى علوم توصيفى مرتبط با توليدات قابل مشاهده ذهن نيز قابل استفاده است. از آنجا كه جامعهشناسى معرفتى مىتواند بر منشا و غالبا بر محتواى ساختارهاى مادى انديشه پرتو افكند، احتمالا تاريخدانان يا انسانشناسان را قادر خواهد ساخت تا به فهم عميقتر واقعيات پيش از خود برسند. اگر جامعهشناسى معرفتى را از اين زاويه ملاحظه كنيم، به خصوص، روشى تشريحى به نظر مىرسد و نيازى ندارد تا با مسائل سخت وجود شناختىاى درگير شود كه از جهات ديگر، «تعين» اجتماعى معرفت، انديشه و فرهنگ آنها را به ناچار مطرح مىكند.
پىنوشتها:
1- اينمقاله برگردانىاست ازمدخل جامعه - شناسىمعرفتى (SoeilogyofKnowledy) نوشته ورنراشتارك ( Wercer Stark) از منبع ذيل:
The Encycloedia of philosphy, ed. in Chief:paul Edwarsds (New York, Macmillan, Pudlishing co., Inc. andThe Free Press, 1972), Vol. 7& 8
2- Absolute (اسم الهى)
3- ر. ك. به: كاركردگرايى در جامعهشناسى