| مجلات >ميقات حج>شماره 28 |
علي دواني
از زمانى كه شمارههاى عربى و فارسى مجله گرامى فصلنامه «ميقات حج» را ديده و خواندهام، در صدد بودم كه من نيز طبق مناسبت ها، مقالاتى بنويسم و تقديم كنم، ليكن گرفتاريها اين توفيق را از من گرفته است. تا اينكه اخيرا در شماره 25 «ميقات حج» (فارسى) مقالهاى خواندم كه لازم دانستم درباره آن توضيحى بدهم و به شبههاى كه براى خوانندگان ايجاد مىكند، پاسخ دهم.
در آن مقاله دو قسمت بود كه هر يك را جداگانه مىآورم و دربارهاش توضيح مىدهم:
در شماره مزبور (25) فصلنامه، صفحه 84 در مقالهاى با عنوان «جامه كعبه معظّمه در طول تاريخ»، نوشته دكتر السيد محمّد الدقن وترجمه آقاى دكتر هادى انصارى، سابقه پوشش كعبه در زمان پيغمبر و خلفا (ابوبكر و عمر و عثمان) مطالبى آورده و نوشته است كه آن را در كجا مىبافتند و چگونه به مكّه مىآوردند و كعبه را پوشش مىدادند.
پس از آن چنين آورده است:
«امّا [حضرت] على بن ابى طالب عليهالسلام را هيچ يك از مورّخان ياد نكردهاند كه جامهاى را بر كعبه قرار داده باشد. آنان علّت اين مطلب را درگيرى آن حضرت در جنگها و فتنههاى داخلى، كه دولت اسلامى را پس از قتل عثمان گرفتار نمود، دانستهاند.»(1)
مأخذ اين نقل را در «پىنوشتها» به شماره 30 «اخبار مكّه» ازرقى، ج1، ص252 و 253» يادداشت كرده است.(2)
ازرقى مورّخ مكّه گفته است: «هيچ يك از مورّخان يادنكردهاند كه حضرت امير المؤمنين عليهالسلام جامهاى بر كعبه پوشانده باشد»، در حالى كه در روايات درباره اهل بيت عليهمالسلام عكس آن است.
در كتاب نفيس و معتبر «قرب الاسناد» تأليف محدّث ثقه بزرگوار عبداللّه بن جعفر حميرى از دانشمندان بزرگ ما در اواخر سده سوّم هجرى و زنده در سنه 300 هجرى، به سند خود از امام جعفر صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرش امام محمّد باقر عليهالسلام روايت كرده است كه فرمود:
«على عليهالسلام پرده كعبه را همه ساله از عراق مىفرستاد.»(3)
كتاب قرب الاسناد حميرى نخستين بار به امر آيت اللّه العظمى بروجردى رحمهالله مرجع مطلق عصر، چاپ و منتشر گرديد.
مىدانيم كه على عليهالسلام در زمان خلافتش در عراق بوده است و «درگيرى آن حضرت در جنگها و فتنههاى داخلى، كه دولت اسلامى را پس از قتل عثمان گرفتار نمود»، مانع از آن نبوده است كه آن حضرت ارسال پرده خانه خدا را فراموش كند، بلكه با همه شورشها و سركشىهاى مخالفان و جنگهايى كه بر ضد حضرت راه انداختند، آن امام عظيم الشأن هر سال پرده كعبه را از عراق مىفرستاد تا كعبه را با آن پوشش دهند.
جاى تأسّف است كه نويسنده محترم چنين كتابى از «پوشش كعبه در طول تاريخ» سخن بگويد و اظهار كند كه تمام خلفا و امراى اسلامى در اين انديشه بودهاند غير از على عليهالسلام ! و از اين خبر مهمّ و جالب بىخبر باشد!
در همين صفحه كتاب «قرب الاسناد»، حميرى باز به سند خود از امام صادق و آن حضرت از پدرش امام باقر عليهماالسلام روايت مىكند كه: «على عليهالسلام اجازه داد امان نامه برده مسلمان براى مردم قلعهاى (كه در آن متحصّن بودند) نافذ باشد و فرمود: او هم از مسلمانان است.»(4)
اين را داشته باشيد و نگاه كنيد به نوشته ياقوت حموى در «معجم البلدان» در لفظ «سُهرياج» كه مىنويسد: شهرى در فارس بوده است. از فضيل بن زيد رقّاثى روايت شده كه گفت: در زمان حكومت عبداللّه بن عامر بن كريز، سُهرياج را محاصره كرديم. او به فارس رفت تا آن جا را فتح كند. روزى تصميم گرفتيم آن را فتح كنيم، رفتيم و جنگيديم و به لشكرگاه برگشتيم. بردهاى از ما در محلّ ماند. او پس از بازگشتِ ما امان نامهاى نوشته و به تيرى بسته و براى آنها به درون قلعه رها كرده بود. روز ديگر كه به جنگ رفتيم ديديم اهل قلعه بيرون آمدند و گفتند: «اين امان نامه شماست كه به ما دادهايد، و ديگر نبايد با ما جنگ كنيد.»
ما موضوع را نوشتيم و براى عمر به مدينه فرستاديم. او هم جواب داد: «برده مسلمانان از مسلمانان است و امانى كه داده است مثل امان نامه خود شماست، امان او را نافذ بدانيد. ما هم آن را تنفيد كرديم.»(5)
وقتى اين را در «معجم البلدان» ياقوت ديدم، مانند موارد مشابه ديگر، حدس نزديك به يقين زدم كه خليفه عمر، موضوع را در شوراى صحابه مطرح كرده و جوابى كه داده است، همان سخن باب مدينه علم پيغمبر، حضرت امير مؤمنان على عليهالسلام است.(6) و سالها بعد كه اين حديث را در قرب الإسناد ديدم، متوجه شدم مطلب همان است كه حدس زده بودم، و اينك شما آن را به نقل از امام صادق و امام باقر عليهماالسلام نوادگان معصوم آن بزرگوار مىبينيد كه آن را على عليهالسلام فرموده است. قطعا مورخان از آنها بىاطلاع نبودهاند، ولى چقدر حق كشى نمودهاند كه آن را به تبع عمل حكام بنىاميّه و بنىعبّاس كه سعى در خاموش ساختن فضائل و مناقب آن حضرت داشتهاند، ناديده گرفته و كتمان كردهاند!
به مناسبت «الكلام يجرّ الكلام» مىگويم: در جايى ديدم كه روزى منصور خليفه عبّاسى نشسته بود و مگسى مرتب روى صورت او مىنشست و مزاحم بود. منصور از مقاتلبن سليمان مفسّر پرسيد: مىتوانى بگويى خداوند اين مگس را براى چه خلق كرده است؟ مقاتل گفت: «ليذلّ الظالمين»؛ «براى اينكه ستمگران را به ستوه آورد!»
من همان موقع خيلى بعيد مىدانستم كه اين سخن مقاتل بن سليمان مفسّر در محضر خليفه مهيبى چون منصور باشد و مقاتل چنين جرأتى از خود نشان دهد و چنين سخنى در جواب خليفه بگويد. بعدها در شرح حال امام صادق عليهالسلام ديدم كه منصور اين پرسش را از آن حضرت كرده و آن وجود مقدّس اين پاسخ را داده است، آن هم بدين گونه: «ليذلّ به الجبابرة»؛ «براى اين كه جبّاران را ذليل كند.»(7)
فقط ذوات مقدّس ائمّه معصومين بودهاند كه چنين برخوردهاى بىمهابايى با طواغيت داشتهاند. ببينيد تاريخ و مورّخان چه بىانصافىها نمودهاند و چه حقكشىها كردهاند!
بخش نخست مقاله «جامه كعبه معظّمه در طول تاريخ» را كه در شماره 25 فصلنامه «ميقات حج» فارسى خواندم، صبر كردم تا شماره بعد برسد و ببينم درباره دو قسمت از خلاف واقع كه در اين مقاله و شماره آمده، توضيح داده شده است يا نه امّا متأسفانه در شماره 26 هم ملاحظه شد كه توضيحى ندادهاند، و جبران نشده است، آن دو قسمت را در اين مقاله آوردم تا درباره آنها توضيحى بدهم كه معلوم شود هر دو خلاف واقع بوده است.
قسمت اوّل راجع به نفرستادن جامه كعبه در زمان خلافت ظاهرى حضرت امير المؤمنين على عليهالسلام توسّط آن وجود مقدّس به مكّه بود كه توضيح داديم خلاف واقع است.
امّا قسمت دوّم كه بيش از قسمت نخست باعث تأسّف و تعجب است، حديثى است كه باز ازرقى از پيغمبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمود:
«امروز عاشورا است، روزى است كه سال به پايان مىرسد و بر كعبه جامه پوشانده مىشود، در اين روز است كه اعمال بندگان به آسمان برده مىشود و من در چنين روزى روزه هستم، پس هر يك از شما دوست دارد اين روز را روزه بگيرد!»
سپس از ابن جريح روايتى نقل مىكند كه:
«در روزگار گذشته معمول چنين بوده كه پس از رفتن آخرين نفرات حاجيان از مكّه، جامههاى ديبا بر كعبه مىپوشاندند تا مردم شكوه و زيبايى را بر كعبه نظاره كنند و سپس در روز عاشورا جامه اصلى آن را قرار مىدادند.»(8)
آوردن چنين مطلبى از كتابى كه نويسنده آن غير شيعه است و مطلب را هم از ازرقى نقل كرده، چندان تعجب ندارد و جاى تأسف نيست، ولى مناسب آن بود كه مترجم محترم در مجلّهاى كه به دست شيعيان فارسى زبان مىرسد، اين مطلب را توضيح دهد كه اين روايات مجعول است و ما اعتقادى به آن نداريم؟!
پس از آن هم آمده است: «اين مراسم در روزگار بنىهاشم معمولاً روز هشتم ذىالحجّه (= روز ترويه) بوده است.»(9)
در احاديث، عموما روز عاشورا را روز غم و اندوه دانستهاند و روزى بوده كه بنىاميّه بعد از فاجعه كربلا و شهادت حضرت ابا عبداللّه نواده رسول خدا و ياران باوفايش، آن را جشن مىگرفتند و به شكرانه قتل اولاد پيغمبر كه به امر يزيد بن معاويه به شهادت رسيدند، به آن تبرك مىجستند و براى آنها بزرگترين عيد بوده است!
در همان زمانها روايات مجعول زيادى ساختند و از زبان پيغمبر گفتند كه روز عاشورا مبارك است و نوشتند كه رسول خدا در آن روز روزه گرفته و سفارش كرده است كه مسلمانان هم در آن روز روزه بگيرند!
در زيارت عاشورا كه از امام محمّد باقر عليهالسلام روايت شده، مىخوانيم: «انّ هذا يوم تبرّكت به بنو اميّة» وعجب است كه تاكنون هم پيروان بنىاميّه روز عاشورا را عيد مىگيرند و به آن تبرّك مىجويند.
لازم به يادآورى است كه ما روايات زيادى داريم مبنى بر حرام بودن روزه در روز عاشورا. محدّث نامى، حاج شيخ عباس قمى، در مفاتيح الجنان، در «اعمال روز عاشورا» از جمله از صاحب كتاب «شفاء الصدور» نقل مىكند كه بنىاميّه پس از واقعه كربلا چگونه روز عاشورا را بزرگترين و باسابقهترين اعياد اسلامى دانستند و چه روايتها كه در فضائل و قبولى اعمال در آن روز نساختند! بنابر اين عاشورا در نزد ائمّه اهل بيت روزى مصيبتبار بوده است. براى اطلاع بيشتر نگاه كنيد به كتاب وسائل الشيعه، «باب حرمت روزه در روز عاشورا»، و كتاب بحار الانوار (ج40، چاپ جديد)، و... سفينة البحار و مجمع البحرين هر دو در لفظ «عشر» و معناى «عاشورا».
دو مورد حق كشى و ناسپاسى تاريخ و برخى از مؤرخين درباره ائمّه اهل بيت عليهمالسلام مطالبى را يادآور شديم. اينك موردى ديگر را كه با سوء نيّت در اذهان برخى از مردم جاى داده و آن را دستاويزى براى ملكوك ساختن طايفه بزرگى از مسلمانان يعنى شيعيان و پيروان صديق ائمه اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام عنوان كرده و مىكنند، مىآوريم و در اطراف آن، مقدارى توضيح مىدهيم، باشد كه افراد منصف وبىغرض را به كار آيد:
در بعضى از كتب ديدهايم و از بعضى شنيدهايم كه مىگويند: شيعيان بعد از هر نماز سه بار دستها را تا بناگوش بالا مىآورند و مىگويند: «خان الأمين» يعنى جبرئيل امين خيانت كرد! و توضيح دادهاند كه شيعيان عقيده دارند كه پروردگار متعال جبرئيل را فرستاد تا على را به پيامبرى اختيار كند، ليكن او خيانت كرد و محمّد صلىاللهعليهوآله را به عنوان پيغمبر برگزيد!
اين معنى به قدرى در ميان طوايفى ازمسلمانان رسوخكرده است كه حتّى بعضى از علماى آنها نيز به چنين باورى رسيدهاند.
در سفر نخست كه مىخواستم به زيارت خانه خدا و حج بيتاللّه بروم، استاد فقيدمان مرحوم آيتاللّه سيد محمّد باقر طباطبايى معروف به «سلطانى» عموزاده مرحوم آيتاللّه العظمى بروجردى مرجع مطلق تقليد شيعيان در ربع قرن گذشته، مرا خواست و فرمود: شنيدهام مىخواهيد به حج برويد؟ گفتم آرى.
فرمود: من در سفر حج كه چند سال پيش توفيق يافتم، پس از بيرون آمدن از احرام، لباس روحانيم را به تن داشتم و در كنار بيت نشسته بودم و ذكر مىگفتم. يكى از علماى شافعى كه مدرس حرم بود نزد من آمد و نشست و سر سخن را باز كرد. موضوعاتى از موارد اختلاف بين فريقين را مطرح نمود و گرم بحث شديم.
او خود را معرفى كرد و گفت: من شيخ زكريااستاد معانى وبيان و اصول فقه هستم. من همگفتم: من سيد محمد باقر طباطبايى استاد سطح عالىِ فقه و اصول در حوزه علميه قم مىباشم. در ضمنِ بحث، از من پرسيد: درستاست كهمىگويندشما شيعيان بعد از هر نماز سه بار دستها را تا بناگوش بالا مىبريد و مىگوييد: «خان الأمين»؟!
گفتم: جاى بسى تعجّب است كه اين افسانه به قدرى رسوخ يافته كه حتى در دانشمندى مانند شما نيز اثر گذاشته است، با اين كه شما در همين مكه و موسم حج وسيله براى تحقيق داريد. آنگاه به وى گفتم: آن مرد را نگاه كن كه مشغول نماز است. اويكنفرروستايىاستو از روستاهاى اصفهان آمده است. من او را از لباسش مىشناسم. همينحالابرويد كنار او بنشينيد، ببينيد بعد از نماز كه سه مرتبه دستها را تا بناگوش بالا مىبرد، چه مىگويد.
شيخ زكريا رفت و برگشت و گفت: چيز عجيبى است! سه مرتبه گفت: «اللّه اكبر!» گفتم خوب، ببينيد چقدر درباره ما شيعيان و پيروان اهل بيت حقكشى و ظلم شده است؟! وقتى شخصى مانند شما در محيطى مانند مكه، با اين كه راه براى تحقيق اين مطلب داريد، تا كنون چنين باورى درباره ما داشتهايد، ديگر از عوام الناس شما چگونه انتظار داشته باشيم كه ما شيعيان را آنگونه كه هستيم بشناسند و چنيننسبتهاىناروا ودروغى را به ما ندهند؟
استاد فقيد آيت اللّه سلطانى سپس افزود: پس از آن، تا در مكه بوديم روزها در وقت معين در مسجد الحرام با شيخ زكريا ملاقات نموده، مباحثاتى داشتيم و خوب يكديگر را از نظر علمى و اخلاقى و عقيدتى شناختيم. او از من خواست كتابهايى را براى آگاهى او از عقايد شيعه، از قم توسط حجاج برايش بفرستم. من هم كتاب «المراجعات» و «اصل الشيعه و اصولها» را برايش فرستادم. نوشته است كه اين دو كتاب چقدر روى او اثر گذاشته است.
استاد فقيد افزود كه او از من خواست 3 جلد كتاب بزرگ «وافى» محدث فيض كاشانى و «النص والاجتهاد» مرحوم سيد شرف الدين عاملى را هم براى او بفرستم، شما اين زحمت را تقبّل كنيد.
گفتم: حاضرم. استاد نامهاى نوشت و همراه كتابها به من داد كه در مكه به خانه شيخ زكريا رفته، به او تحويل دهم.
جالب است كه وقتى بدون اطلاع قبلى در خانهاش را زديم، او در حالى كه «اصل الشيعه واصولها» را در دست داشت، و انگشت در لاى آن گذاشته بود، در را به روىمان گشود و ما را به خانهاش برد. استاد فقيد آيت اللّه سلطانى فرموده بود كه شيخ زكريا، طبقه بالاى منزلش را به بعضى از حجاج ايرانى اجاره مىدهد.
آنروز به رفقاى همراه؛ آيتاللّه مكارم شيرازى، آيتاللّه جعفر سبحانى و چند نفر از روحانيون آبادانى گفتم من بايد اين كتابها و نامه را طبق نشانى به شيخ زكريا برسانم. خوب است همگى با هم به ديدن او برويم. آقايان هم پيشنهاد بنده را پذيرفتند و آمدند. شيخ زكريا كه مردى نسبتا كوتاه قد و سبزه رو بود و محاسنى كوسه مانند داشت، با خوشرويى ما را پذيرفت.
آقاى سنابادى از علماى آبادان و سرپرست كاروان ما، همراهان را معرفى كرد. شيخ زكريا گفت: ماشاءاللّه با اين مقام علمى كه داريد همه جوان هستيد!
سپسنامهاستادسلطانىراخواند وگفت:
«من با سيد محمّد باقر طباطبايى (سلطانى) جلساتى داشتم. او را انسانى به تمام معنى كامل يافتم. (رجلٌ آدمىّ) ضمن صحبت متوجه شدم افزون بر علم و كمال، عموزاده (آيتاللّه) آقاى بروجردى فقيه بزرگ شما هم هست. واقعا چه اخلاقى دارد و چه انسان دوست داشتنى است.»
اينجا بود كهنامه و كتابهاى ارسالى استاد فقيد را به او دادم و مشغول خواندن نامه شد.
گفتنى است آيتاللّه سلطانى رحمهالله كه دو ـ سه سال پيش مرحوم شد واقعا چنين بود. از لحاظ اخلاق و ادب اسلامى و آداب معاشرت، خُلق و خوى محمّدى داشت. او از استادان بزرگ حوزه علمى قم و عالمى به تمام معنى وارسته و آراسته بود.
شيخ زكريا پس از خواندن نامه، از اين كه حامل نامه و كتابها بودم تشكر كرد و گفت: «كتاب وافى را كه جامع كتب اربعه شيعه است با معرفى آقاى طباطبايى از او خواستم كه برايم بفرستد. با اين كه به گفته ايشان محدّث فيض كاشانى با آن مقام عالى علمى كه در معقول و منقول داشته، آن را تأليف كرده است، و مىبايد كتابى گران قدر باشد، مع الوصف سيد طباطبايى نوشته است من اين كتاب را به درخواست شما مىفرستم ولى ما ملتزم نيستم كه آنچه در اين كتاب است همه صحيح و معتبر است، نه، بلكه مانند هر كتاب ديگرى اخبار ضعيف و غير قابل اعتماد هم در آن هست كه ما در عمل آنها را مأخذ قرار نمىدهيم.»
سپس افزود: «اين در حالى است كه ما اصرار داريم آنچه در «صحاح ستّه» آمده، معتبر و قطعى الصدور است! ببينيد تفاوت فكر چقدر است؟!»
شيخ زكريا ادامه داد: «سيد طباطبايى خيلى بر من حق دارد، مرا از بسيارى از آنچه درباره شيعه اماميّه مىپنداشتم نجات داد و در گفتگو با او و مطالعه كتاب «اصل الشيعه واصولها» و چند كتاب ديگر كه به من داده است، متوجه شدم كه چه حق كشى بر ضدّ شيعه شده است!»
سپس درباره ماجراى «خان الأمين» كه استاد فقيد او را متوجه اشتباهش كرده بود، شرح داد.
شيخ زكريا گفت: «اين كتاب «اصل الشيعه» راهميشه با خود دارم. مرحوم كاشف الغطاء چقدر آن را خوب و فشرده نوشته است. وقتىزوّار طبقه بالا را در اجاره ندارند، بهآنجامىروموبهمطالعهواستراحت مىپردازم كتابخانهام هم در طبقه پايين است. زنم كه مىبيند من پيوسته كتاب «اصل الشيعه» را در دست دارم، مىگويد: اين چه كتابى است كه تو دست از آن برنمىدارى، بالا مىروى در دست دارى، پايين مىآيى به همراه خود مىآورى، و آن را از خود دور نمىكنى؟!»
مطلب ديگرى كه هر چند مختصر است و شايد چندان مهم هم نباشد، ليكن در عين حال لازم به ذكر است و من آن را هم حق كشى و بىانصافى نسبت به طايفه شيعه اماميّه مىدانم، اين است كه همه مىبينيد و مىشنويد كه در بسيارى از كشورهاى اسلامى وقتى قاريان قرآن كريم قسمتى از آيات قرآن را مىخوانند، در پايان ميگويند: «صدقاللّه العظيم» امّا شيعيان مىگويند: «صدق اللّه العلىّ العظيم».
آنها كه «صدق اللّه العظيم» مىگويند، چنين مىپندارند كه مراد شيعه از «العلى»، على عليهالسلام خليفه چهارم (به اعتقاد آنها) است و اين را نمونهاى از موارد مخالفت شيعه با اكثريت مسلمين يعنى اهل سنّت مىدانند! در حالى كه اين هم از موارد حق كشى نسبت به شيعيان است؛ و نظير همان «خان الأمين»! است؛ زيرا:
اوّلاً: شيعيان به هيچ وجه در نظر ندارند كه «العلى» يعنى على عليهالسلام و اگر كسى چنين تصوّرى دارد تهمتى بيش نيست و «هذا بهتان عظيم»
ثانيا: «صدق اللّه العلى العظيم» كه ما پس از قرائت هر قسمتى از قرآن مجيد مىگوييم، همگى الفاظ قرآنى است. در حالى كه «صدق اللّه العظيم» چنين نيست! براى اين كه در تمام آيات قرآنى، شبه جمله و دو صفت پيوسته «اللّه العظيم» در حالت رفع را نداريم ولى در دو جاى قرآن مجيد به «العلى العظيم» به حالت رفع هست.
1 ـ در سوره بقره، آيه 255: اَللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَهُ مَا فِي السَّمَوَاتِ وَمَا فِي الاْءَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَىْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَوَاتِ وَالاْءَرْضَ وَلاَ يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِيمُ.
2 ـ در سوره شورى، آيه 4: لَهُ مَا فِي السَّمَوَاتِ وَمَا فِيالاْءَرْضِوَهُوَالْعَلِىُالْعَظِيمُ.
«اللّه العظيم» در حالت مجرور بودن هر دو صفت هم هست (باللّه العظيم ـ الحاقّه آيه 34) ولى سخن در اين است كه «اللّهُ العظيم» به حالت رفع هر دو صفت در قرآن كريم نيست!
حال به جاست هر مسلمانى كه اين توضيح را مىخواند، به دفاع از شيعيان و پيروان اهلبيت عصمت برخيزد و غافلان را مطلع سازد كه اين تهمت را به ما روا ندارند، و نيز شهامت داشته باشد كه او هم مانندمادرپايانقرائت قرآن كريم سه واژهاى را كه در قرآن آمده، به كار گيرد تا به فرمان خداوند كه فرمود: فَبَشِّرْ عِبَادِي* الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ عمل كرده باشد. وَ السَّلامُ عَلى مَنْ اتَّبَعَ الْهُدى
1 ـ ميقات حج، شماره 25، ص91
2 ـ ميقات حج شماره 25، ص97
3 ـ قرب الاسناد، چاپ سنگى، ص65
4 ـ إنّ عليّا عليهالسلام اجازه امان عبد لأهل حصن وقال هو من المسلمين.
5 ـ «انّ العبد المسلم من المسلمين ذمّته كذمّتهم فلينفذ امانه فانفذناه».
معجم البلدان، چاپ دار صادر بيروت، ج3، ص260. ياقوت در آخر مىگويد: بعضى گفتهاند كه عرب قعله يراف را «سُهرياج» مىناميد.
6 ـ اين سخن از خليفه عمر معروف است كه بارها گفته است: «لا ابقانى اللّه فى معضلة ليس لها ابوالحسن»؛ «خدا نكند مشكلى براى من پيش بيايد كه على نباشد آن را حل كند.»
7 ـ كشف الغمّه، ج2، ص158
8 ـ ميقات حج، فارسى شماره 25، ص92
9 ـ ميقات حج، فارسى شماره 25، ص92