| مجلات >فصلنامه مشكوة>شماره 55 |
نويسنده هاشم الموسوى مترجم محمدصادق واحدى دانشگاه پيام نور
مقدمه
(لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين ومن يفعل ذلك فليس من الله فى شىء الا ان تتقوا منهم تقاة ويحذركم الله نفسه و الى الله المصير). (1)
(و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم ايمانه...). (2)
(من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان ولكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله ولهم عذاب عظيم). (3)
از مفاهيم اعتقادى كه همه مسلمانان به اتفاق بر وارد شدن آن در قرآن كريم و سنت پاك (پيامبر) معتقدند مفهوم «تقيه» است، چنان كه اين حقيقت از بيان خداى متعال: (الا ان تتقوا منهم تقاة) و (الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان) و (يكتم ايمانه) روشن مى شود.
از سيره عملى پيامبر اسلام(ص) نيز در موضعگيرى آن حضرت نسبتبه قضيه عماربن ياسر اين مفهوم آشكار است; با اين حال، اين اصطلاح عقيدتى درست فهميده نشده، و برخى از غرضورزان و تفرقهجويان كوشيدهاند تا در ميان مسلمانان شبهاتى برانگيزند و تقيه را نوعى نفاق فكرى بنمايانند و آن را از مفاهيم متشابه و پيچيده نشات گرفته از انديشه مكتب اهل بيت(ع) بدانند، آن گاه كه پيروان اين مكتب در شرايط ارعاب و فشار جدى سياسى، به تقيه پناه بردند.
هدف مقاله حاضر رفع پيچيدگيها و شبهه مربوط به اينمفهوم و روشنكردن جوانب آن است.
«وقايه» نگهدارى چيزى است از آنچه آن را آزار دهد و يا به آن ضرر رساند. گفته مىشود: «وقيت الشى اقيه وقاية و وقاء...» (4) يعنى آن را نگاه داشتن، آن را نيك نگاه مىدارم. يا: و وقى الشى وقيا وقاية وواقية: او را از آزار و اذيت نگاه داشت و از او دفاع كرد. «تقيه» به معناى خشيت و ترس است.
تقيه - نزد برخى از فرقههاى اسلامى: پوشاندن حق براى حفظ جان در حكومت مخالف است و اظهار آنچه خلاف باور است تا اعتقاد باطنى آشكار نشود. (5)
اصل آن «تقاة» «وقاة» است و به دليل ثقيل بودن ضمه بر (واو) در تلفظ «واو» مضموم تبديل به «تاء» شده، زيرا عرب براى فرار از «واو» گاهى به همزه و گاه به «تاء» رو آورده است.
«تقاة» بر وزن «فعله» است، مانند: تؤده و تخمه و نكاه و آن مصدر «اتقى تقاة و تقية و تقوى و اتقاء» است. (6)
بنابراين در نزد ما معناى روشن تقيه در لغت همان محافظت و نگهدارى چيزى از ضرر و زيان، است.
«تقيه» اصطلاحى اسلامى است كه وحى الهى لفظ و معناى آن را مقارن حادثهاى تفسيركننده، به كار برده است.
شيخ طوسى در تفسير آيه 28 سوره آلعمران - كه در ابتداى مقاله ذكر كرديم - چنين مىگويد: «حسن روايت كرده است كه مسيلمه كذاب دو تن از اصحاب رسول خدا(ص) را دستگير كرد و به يكى از آن دو گفت آيا گواهى مىدهى كه محمد رسول خداست؟ گفت: آرى، گفت آيا گواهى مىدهى كه من رسول خدايم؟ گفت: آرى، ديگرى را طلبيد و گفت: آيا گواهى مىدهى كه محمد فرستاده خداست؟ گفت: آرى، به او گفت: آيا شهادت مىدهى كه من فرستاده خدايم؟ گفت: من ناشنوايم - سه بار آن را تكرار كرد و هر سه بار تقيه بود - او در ادعاى ناشنوايى دروغ گفت، و مسيلمه او را گردن زد، آن (خبر به محمد(ص)) رسيد، فرمودند: اما آن كه كشته شد بر سر صدق و تقيه جان داد و به دليل فضيلتى كه داشت مجازات شد، پس گوارايش باد، اما ديگرى تقيه كرده است رخصت پروردگار را پذيرفته و عقوبتى بر او نيست. (7)
شيخ طوسى در تعليقى كه بر اين روايت نوشته، مىگويد: بنابراين تقيه رخصت است و آشكار كردن حق، فضيلت است. ظاهر روايات ما (اماميه) دلالتبر وجوب تقيه دارد و مخالفتبا آن اشتباه است. (8)
قرطبى آيه شريفه تقيه را به اين گفته خداوند: «الا ان تتقوا منهم تقاة» تفسير كرده است، معاذبن جبل و مجاهد گويند: تقيه در آغاز اسلام پيش از نيرومند شدن مسلمانان بود، اما امروز خداوند اسلام را قدرت بخشيده كه مسلمانان از دشمنان خود تقيه نكنند; ابنعباس گويد: تقيه آن است كه به زبان بگويد در حالى كه قلب وى به ايمان آرامش يافته است و با اين كار نه كشته شود و نه گنهكار باشد. حسن گفته است: تقيه براى انسان تا روز قيامت جايز است، اما اگر كشته شدن (ديگران) در كار باشد تقيه جايز نيست، جابربن زيد و مجاهد و ضحاك آيه شريفه را چنين خواندهاند: «الا ان تتقوا منهم تقية» گفته شده هر گاه مؤمن در ميان كافران باشد، جانش در خطر باشد و قلبش به ايمان آرامش دارد مىتواند به زبان با كافران موافقت و مدارا كند، تقيه جز در صورت ترس از مرگ يا مثله شدن يا آزار و شكنجه طاقتفرسا، جايز نيست. كسى كه مجبور به كفر گرديده درست آن است كه استوار و محكم باشد و كلمه كفر را بر زبان نياورد، البته بنابر آنچه بيانش در سوره نحل (9) مىآيد تقيه براى وى جايز است، آنجا كه قول خداى تعالى: (الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان) (10) را چنين تفسير كرده، گويد: بنا به گفته مفسران اين آيه شريفه درباره عماربن ياسر نازل شده است، زيرا عمار به پارهاى از خواسته آنها نزديك شد. ابنعباس گويد: مشركان عمار، پدر و مادرش سميه و صهيب و بلال و خباب و سالم را گرفتند و شكنجه كردند، سميه از دو سو به شتر بسته شد و شرمگاه او با آلت قتاله دريده شد به او گفته شد تو به خاطر مردان اسلام آوردى، سپس او و شوهرش ياسر كشته شدند و آن دو اولين كشتهشدگان در راه اسلام هستند. آنچه را از عمار خواسته بودند با بىميلى بر زبان آورد، پس از آن عمار به پيامبر عرض كرد كه با بىميلى آن كار را كرده است، پيامبر(ص) فرمودند: قلب خود را چگونه مىيابى؟ پاسخ داد: آرميده به ايمان است، پيامبر فرمودند: اگر مشركان دوباره آمدند و از تو همان را خواستند، انجام بده.
منصور بن معتمر از مجاهد روايت كرده، گويد: اولين زنى كه در اسلام شهيد شد مادر عمار بود. ابوجهل وى را كشت. و اولين مردى كه شهيد شد مهجع غلام عمر بود.
نيز از همان منبع گويد: اولين كسانى كه اسلام خويش را آشكار كردند هفت تن بودند: رسول خدا(ص)، ابوبكر، بلال، خباب، صهيب، عمار و سميه مادر عمار. در برابر آزار كفار، از رسول خدا ابوطالب، و از ابوبكر قبيلهاش حمايت كرد. اما ديگران را زرههاى آهنى پوشاندند و سپس آنان را در برابر تابش خورشيد قرار دادند تا با داغ شدن زره به آفتاب بدنشان بسوزد و رنجببرند، چون شب شد، ابوجهل با آلت قتاله نزد آنان آمد سپس شروع به سرزنش و دشنام كرد، و به سوى سميه آمد و به او بدزبانى و فحاشى كرد، سپس او را كشت (خداوند از او خشنود باد). راوى مىگويد: ديگران به آنچه آنها خواستند اقرار كردند جز بلال كه او در راه خدا اين شكنجه را به آسانى تحمل كرد، پس مشركان سخت او را شكنجه مىدادند و به وى مىگفتند: از آيين خويش بازگرد در حالى كه او مىگفت: احد، احد، تا به ستوه آمدند آنگاه دو ستبلال را به پشتبستند و طنابى از ليف خرما بر گردنش آويختند و او را در اختيار كودكان خودشان قرار دادند تا با او بر روى زمينهاى سخت و سنگلاخ شهر مكه بازى كنند. سرانجام بچهها از بازى با او خسته شدند و رهايش كردند. راوى گويد: عمار گفت همه ما به آنچه خواسته بودند اقرار كرديم - اگر خداوند از ما درنگذرد - جز بلال كه او در راه خدا آن را به آسانى تحمل كرد پس در نظر قوم خود خوار شد تا آنجا كه از او به ستوه آمده رهايش ساختند. به نقل صحيح ابوبكر بلال را خريد و آزادش ساخت.
ابن ابىنجيح از مجاهد روايت كرده كه گروهى از مردم مكه ايمان آورده بودند پس بعضى از ياران رسول خدا در مدينه به آنان نامه نوشتند و از آنان خواستند به مدينه مهاجرت كنند و گفتند تا به سوى ما هجرت نكنيد شما را از خودمان نمىدانيم. اين گروه به قصد مدينه، مكه را ترك كردند. قريشيان آنان را در ميان راه ديدند، پس ايشان را فريفتند و آنان به اكراه كافر شدند، سپس آيه تقيه درباره آنان نازل شد. اسحاق هر دو روايت را از مجاهد نقل كرده است.
ترمذى از عايشه روايت كرده كه گفت: رسول خدا(ص) فرمودند: عمار ميان دو چيز مخير نشد مگر آن كه بهترين آن را برگزيد. اين روايتى حسن و غريب (11) است. و از انس بن مالك روايتشده كه گفت: رسول خدا(ص) فرمود: بهشت مشتاق سه نفر است، على، عمار و سلمان بن ربيعه ترمذى گويد: اين حديثى غريب است و تنها شناخت ما به آن از حديثحسن بن صالح حاصل شده است.
چون خداوند (عزوجل) در حال اجبار و اكراه كفر را روا دانسته و از براى آن بنده را عقوبت نمىكند (در حالى كه توحيد اساس شريعت است، و عالمان دينى تمامى فروع شريعت را بر آن بنا كردهاند) پس هر گاه بنده در امر شريعتبه اجبار واداشته شود، مؤاخذه نمىشود و هيچ حكمى بر آن مترتب نمىگردد.
روايتى مشهور از رسول اكرم(ص) در همان مورد وارد شده است: چند چيز از امت من برداشته شده است: 1 - اشتباه; 2 - فراموشى;3 - مجبور شدن به كارى. اين حديث گرچه از نظر سند صحيح نيست ليكن به اتفاقنظر همه علما مفاد و مفهوم آن صحيح است. قاضى ابوبكربن عربى اين حديث را بيان كرده و ابومحمد عبدالحق گويد، اسناد آن صحيح است و ابوبكر الاصيلى در فوائد و ابنالمنذر در كتاب الاقناع آن را آوردهاند.
دانشمندان اجماع كردهاند بر اين كه اگر كسى برخلاف ميلش به كفر مجبور شود تا آنجا كه بيم كشته شدنش برود كافر شدنش در حالى كه قلبش به ايمان مطمئن باشد، جايز است. موجب جدايى زنش از او نشود و بر او حكم كافر جارى نمىشود. (12)
بدينسان بر ما روشن مىشود كه قرآن كريم از تقيه سخن گفته; و بيان نموده كه تقيه خاص فردى است كه مجبور شده و كسى كه ضرورت وى را به دفاع از خويشتن و مال و آبرو واداشته. بعد از آن كه از دوستى با كفار و دشمنان اسلام منع كرده و خبر داده كه رابطهاى ميان خداوند و كسى كه دوستى با دشمنان او را برگزيده، وجود ندارد.
وقتى عمار و عدهاى از صحابه رسول خدا(ص) در معرض شكنجه و آزار قرار گرفتند، ناچار شدند خواسته دشمنان خدا مبنى بر ستايش از بتها را اجابت كنند و بر زبان آورند و از رسول خدا(ص) به بدى ياد كنند. پس از آن عمار نزد رسول خدا(ص) آمد و آنچه براى او اتفاق افتاده بود عرض كرد. پيامبر(ص) كردار او را تصديق كرد و فرمود: اگر آنان دوباره خواسته خود را تكرار كنند تو همان كار خود را تكرار كن.
بيان مفسران پيرامون شان نزول آيه شريفه «الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان» را بررسى كرديم و فرمايش رسول خدا(ص) مبنى بر جواز تقيه هماهنگ با اجازه قرآن كريم در وقت اضطرار را دانستيم.
همچنان كه رسول خدا پيرامون تقيه سخن گفتند و تقيه را براى شخص ناگزير و مجبور به روشنى مورد قبول قرار دادند، در حديث رفع، كه ميان همه مسلمانان مشهور است، به طور ضمنى عذرى براى عمل به تقيه براى شخص ناگزير و مجبور نيز مىيابيم. از رسول اكرم(ص) روايتشده كه: «نه چيز از امت من برداشته شد. [به سبب آن عقوبت نمىشوند]، اشتباه، فراموشى، بر آنچه به اجبار واداشته شوند، آنچه را آگاهى بدان ندارند، آنچه را قدرت انجامش را ندارند، در آنچه اضطرار پيدا كنند، حسد [آرزوى زوال نعمت از فردى و برخوردار شدن خود او از آن نعمت را حسد گويند]، فال بد زدن و گمان و فكر بد براى ديگران تا وقتى بر زبان نياورده است. (13)
همچنان كه اين حديثشريف قانون عمومى رفع مسئوليت را از فردى كه در اضطرار و اجبار قرار گرفته به اثبات مى رساند، در بيان رسول اكرم(ص) يعنى «لاضرر و لاضرار» حكم رفع ضرر از جان، مال و آبرو را نيز مىيابيم، آن گاه كه رفع واقع با اظهار موافقتبا وضع سياسى يا فكرى و مانند آن كه خطرى واقعى بر جان و مال و آبرو متوجه شود، ممكن باشد و تا وقتى كه قلب به حق مطمئن و بر ايمان و اخلاص براى خدا ثابتباشد.
براساس قرآن و سنت پيامبر(ص) امامان اهل بيت(ع) و فقيهان پيرو ايشان در زمينههاى سياسى و فكرى آنگاه كه مبتلا به مصايبى همچون ستم، فشار، كشتار، شكنجه و آوارگى مىشدند، تقيه مىكردند. مصايبى كه پيامبر ايشان را با اين گفتار خود از آن مطلع ساخته بودند: «ما خاندانى هستيم كه خداوند براى ما آخرت را به جاى دنيا برگزيده است و اهلبيتم پس از من گرفتار مصيبت، آوارگى و دربدرى خواهند شد.» تقيه آنان براى دفاع از جان و حمايت از وجوديتسياسى و فكرى ناب بود كه ائمه اهلبيتبه عنوان مخالف حكومت امويان و عباسيان - دو سلسلهاى كه به دشمنى با ائمه اهل بيت(ع) تفكرات، و پيروانشان شناخته شدهاند - آن را رهبرى مىكردند; انديشهاى كه از آگاهى بىپيرايه و فهم عميق و موضعگيرى در نپذيرفتن استيلاى ستمگر، حكايت داشت; فقيهان اهلبيت موضع تقيه و زمينههاى بهكارگيرى آن را بيان كردهاند.
از امام باقر(ع) روايتشده: تقيه براى هر ضرورتى است و عامل به تقيه بيش از ديگران به ضرورتى كه واقع شده، آگاهى دارد. (14)
و نيز از آن حضرت روايتشده: تقيه براى جلوگيرى از خونريزى است و هر گاه به خونريزى منجر شود، تقيه جايز نيست. (15)
و باز از آن حضرت روايتشده: تقيه در هر چيزى است كه انسان به آن مجبور شود، در اين صورت خداوند آن را حلال كرده است. (16)
بنابراين امام باقر(ع) تقيه را چنين بيان مىفرمايند: موضعگيرى دفاعى در حالت ضرورت و اضطرار براى حفظ جان.
تقيه چنان كه بيان شد از اجتهاد تفكر شيعى نيست، بلكه يكى از نصوص اسلامى است كه قرآن به صراحتبيان كرده است، و رسول خدا(ص) آن را تقرير نموده، اصحاب رسول خدا بدان عمل كردهاند، مفسران قرآن با طرز تفكر متفاوت آن را براى رفع ضرر و رويارويى درستبا ضرورت و جلوگيرى از خونريزى تبيين كردهاند.
بر اين اساس فقيهان اماميه فتوا به وجوب تقيه دادهاند، پس بر هر مسلمان واجب است تا عقيده و موضع سياسى حق و يا اعتقاد فقهى و عبادى خود را نهان دارد، و براى حفظ جان، و مال و آبروى خود برخلاف آنچه باور دارد اظهار كند، چنان كه قرآن و سنتبه وى اين اجازه را داده است.
شيخ طوسى گويد: آنجا كه بيم جان برود تقيه به اعتقاد ما واجب است، و اجازه به اظهار حق در وقت تقيه نيز روايتشده. (17)
شيخ مفيد تقيه را چنين تعريف كرده: تقيه پنهان كردن حق و پوشاندن اعتقاد به حق و پنهانكارى با مخالفان حق، و پشتيبانى نكردن از آنان در آنچه ضرر دين و دنيا را در پى دارد. هر گاه به ضرورت تقيه علم يا ظن قوى پيدا كنيم، تقيه واجب است و هر گاه ندانيم يا ظن قوى نداشته باشيم كه در آشكار كردن حق ضررى است، تقيه واجب نيست.
امامان راستگو گروهى از پيروان خود را به آشكار نكردن حق و پنهانكارى و پوشاندن حق از دشمنان دين فرمان دادهاند و نيز فرمان همكارى با آنان را دادهاند به گونهاى كه به مخالفت آنها با خودشان مشكوك نشوند، زيرا براى آنان مناسبتر بوده است. و از طرف ديگر گروهى از پيروان خويش را فرمان دادهاند تا با مخالفان به بحث و گفتار بپردازند و آنان را به حق دعوت كنند، زيرا ائمه هدى: مىدانستند كه در آن كار ضررى متوجه ايشان نمىشود. پس تقيه برحسب آنچه بيان داشتيم واجب مىشود و در ساير مواردى كه ذكرش گذشت، وجوب تقيه از ميان برداشته مىشود. (18)
وقتى مىتوانيم شرايط تقيه سياسى و فكرى را درك كنيم كه از مشقتهاى ائمه اهلبيت(ع) و پيروان آنان در دو دوره حكومت امويان و عباسيان به درستى آگاه شويم، رنجى كه آنان در مبارزه فكرى و سياسى در مقابل ستم سياسى، هدر دادن ثروت امت اسلامى به دست اين دو سلسله و انحرافهاى حكام و كارگزاران از مسير حق، تحمل كردند.
مورخان گونههاى وحشتناكى از سياست تعقيب و دستگيرى، ارعاب، كشتار و زندان را نقل كردهاند كه از دوره معاويةبن سفيان شروع شد. وى شمارى از پيروان امام على(ع) و فرزندانش (حسن و حسين(ع)) را به قتل رساند، همانند صحابى بزرگ حجربن عدى كه حاكم در مستدرك از وى به عنوان راهب اصحاب رسول خدا(ص) ياد كرده است (19) و شريك بن شداد حضرمى و صيفى بن شداد شيبانى و عمرو حمق خزاعى و رشيد هجرى و عبداللهبن يحيى حضرمى و عبدالرحمن ابن حسان عنزى و دهها نفر نظير آنان.
چون يزيدبن معاويه قدرت را به دست گرفت، به فجيعترين جنايات در تاريخ اسلام عليه اهلبيت نبوت و اصحاب رسول خدا و پيروان آنان دست زد. فاجعه هولناك كربلا به وجود آمد، امام حسين(ع) به همراه هفده نفر از خاندان خود و شصت نفر از يارانش كه همگى در ركاب حضرت حضور داشتند، كشته شدند. آنگاه پيكر پاك آن حضرت براى تشفى خاطر و انتقامجويى زير سم اسبها پايمال شد. در حادثه كربلا اعمال دشمنى در حد كشتار لشكريان و غارت اموال آنان نبود بلكه كودكان را سر بريدند و آنان را از نوشيدن آب بازداشتند. خيمههاى آل محمد(ص) به آتش كشيده شد، زنانشان از عراق تا شام به اسيرى رفتند و سرهاى بريده شهيدان بر سر نيزهها و چوبها تا دمشق برده شد.
مبارزه مسلمانان پيشگام و مخالفان حزب اموى استمرار يافت. مدينه پيامبر(ص) پس از شهادت امام حسين(ع) عليه حكومتيزيد به رهبرى عبداللهبن حنظله ملقب به غسيل الملائكه قيام كرد. قواى امويان در حادثه «حره» به سوى مدينه پيشروى و اقدام به خونريزى كردند، به مقدسات توهين شد و به نواميس بىحرمتى و اموال غارت گرديد.
ابنقتيبه دينورى شمهاى از اين فاجعه را چنين بازگو مىكند: نقل كردهاند كه در روز حادثه «حره» هشتاد نفر از اصحاب رسول خدا(ص) به قتل رسيدند و پس از آن هيچ يك از لشكريان جنگ بدر زنده نبودند، از انصار مدينه و قريش هفتصد نفر و از بردگان و اعراب و تابعين ده هزار نفر كشته شدند. اين حادثه در روز بيست و هفتم ذىحجه سال شصت و سه هجرى اتفاق افتاد. (20)
حكومت امويان همچنان در دوران استيلاى خود سياست ارعاب و خونريزى را ادامه داد. تاريخ حوادث ديگرى را به ثبت رسانده كه از وحشيانهترين نوع ارعاب و توهين به ارزشهاى حقيقى و عدالتبهويژه در دوران حكومت عبدالملك بن مروان و كشتن سعيدبن جبير حكايت مىكند. در نامهاى كه عبدالملك بن مروان، خالدبن عبدالله قسرى را به عنوان والى منصوب كرد، چنين آمده است:
پس از حمد و ثنا، خالدبن عبدالله قسرى را به حكومتشما منصوب مىكنم، خواستههاى او را بشنويد و از وى فرمانبردارى كنيد، هيچ كس از فرمان وى سرپيچى نكند كه در آن صورت مجازاتش تنها مرگ است، نه چيز ديگر. امان خود را از كسى كه سعيدبن جبير را پناه داده، برداشتم، والسلام.
سپس خالد رو به آنان كرد و گفت، قسم به كسى كه به او سوگند ياد مىكنيم و به سوى او خانه او نماز مىگزاريم در خانه هر كس سعيدبن جبير را بيابم، او را مىكشم خانهاش و خانه هر كه همسايه اوست، ويران مىكنم، عرض و ناموس وى را مباح مىشمارم، و سه روز به شما مهلت مىدهم... (21)
سعيدبن جبير كه از پيشگامان مواليان اهلبيت پيامبر(ص) بود، دستگير و تسليم حجاج شد. حجاج، سفاك مشهور تاريخ اسلام، وى را به قتل رسانيد، وى دهها هزار نفر از مخالفان حكومت را از ميان برد.
سياستستم بر مردم و بر پيشكسوتان مبارزه علوى همچنان ادامه يافت. مصائب و ايجاد ترس در ميان مردم رو به افزايش بود. در سال 121 ه زيدبن على بن حسين بن علىبن ابىطالب در دوران استيلاى هشام بن عبدالملك نهضتخود را آغاز كرد. زيد با شمارى از يارانش كشته شد، پيكر پاك او را آتش زدند و خاكسترش را به آب و ميان باغها ريختند.
نتيجه قيام زيدبن على به برادرش امام باقر و فرزندش امام صادق8 برگشت. دو امام زيرنظر و مراقبت قرار گرفتند. زير نظر داشتن و مراقبتبراى جلوگيرى از اقدامات سياسى و فكرى آنان برقرار گرديد.
سند ديگرى كه درباره يكى از رهبران مبارز از پيروان اهلبيتبه جاى مانده، ژرفاى فاجعه و مصيبتى را كه به جناح علويان و پيروان آل محمد(ص) رسيده به تصوير مىكشد. اين فرد ضمن دعوت ياران خويش به پايدارى و بر دوش كشيدن پرچم مبارزه و ولايت آل محمد(ص) به آنان گفت: شما كشته مىشويد و دست و پايتان قطع مىگردد، چشمهايتان از حدقه بيرون آورده مىشود. اجساد شما در راه دوستى اهلبيت پيامبر بر تنههاى درختخرما آويخته مىشود، در حالى كه شما در خانههايتان نشسته، از دشمن خود فرمان مىبريد. (22)
در دوره استيلاى عباسيان ائمه اهلبيت(ع) و پيروان ايشان چندان مصايب از جمله كشتار و آوارگى را تحمل كردند كه اعمال وحشيانه امويان در برابرش خرد و ناچيز بود.
امام صادق(ع) تحت مراقبت جدى قرار گرفت، به طورى كه نفسهاى حضرت كنترل مىشد.
اقدامات حكومت و ارعاب عباسيان عليه اهلبيت و پيروانشان در عهد امام موسىبن جعفر(ع)، حسين بن على بن حسن را واداشت تا به ناحيه فخ برود و نهضتى پرماجرا و فراگير بر ضد موسى هادى حاكم عباسى برپا كند و اهلبيت نبوت دستخوش فاجعهاى ديگر شوند. حسين كه رهبرى نهضت را بر عهده داشتبه همراه گروهى از ياران خويش به قتل رسيد. امام محمد جواد اين مصيبت را چنين توصيف مىكنند: فخ براى ما پس از حادثه طف بزرگترين مقتل بوده است. (23)
امام موسى بن جعفر(ع) ساليان متمادى روانه زندانهاى مخوف رشيد خليفه عباسى گرديد و سرانجام در بيستم ماه رجب سال183 ه در اثر شكنجه و مسموميتبه دستشاهك بن سندى فرمانده نيروهاى امنيتى رشيد در زندان به شهادت رسيد.
تحمل رنج و سختى امامان اهلبيت و پيروان ايشان از سوى حاكمان عباسى در اين حد متوقف نشد، بلكه به بدترين اشكال ادامه يافت. امام على ملقب به هادى و فرزندش حسن عسكرى(ع) پس از پدر از سوى حاكمان عباسى كه معاصر آن دو حضرت بودند، سختترين مشقات را تحمل كردند.
لازم است تعدادى از صفحات تاريخ عهد سلسله عباسيان را مطالعه كنيم تا شيوههاى جور و ستم و ارعاب آنان بر ضد ائمه را بشناسيم و به بخشى از دوران شكنجه و ظلم و ارعابى كه ائمه و پيروان آنان را ناچار به تقيه در آن دوران نمود، آگاهى يابيم.
على بن ابراهيم يكى از ياران حسن عسكرى گوشهاى از آن مشقات را چنين توصيف كرده است: روزى كه ابومحمد(ع) سواره بيرون آمد، در محله عسكر شهر سامرا گرد آمده بوديم و منتظر ابومحمد بوديم تا دستنوشتحضرت رسيد كه: هان هيچ كس به من سلام ندهد، و هرگز كسى با دستش به من اشاره نكند، زيرا شما امنيت جانى نداريد. (24)
ابوهاشم جعفرى از داودبن اسود مامور روشن كردن حمام ابومحمد(ع) روايت مىكند و گويد: سرورم ابومحمد مرا خواست، تكه چوبى به من داد، گويا پاشنه در بود داراى خميدگى بلند و ضخامت آن به قدر پركردن كف دست، فرمود: اين چوب را نزد عمرى ببر. رفتم. چون كمى از راه را پيمودم سقايى به همراه قاطرش به من برخورد، قاطر راه را بر من گرفت. سقا مرا فرياد داد قاطر را بران! با چوبى كه همراه داشتم بر قاطر فرود آوردم، چوب شكست، ناگهان درون آن نامههايى يافتم، با شتاب چوب را به آستين برگرداندم سقا بر من فرياد زد و به من و مولايم ناسزا گفت، بازگشتم چون نزديك خانه شدم جلو در عيسى خادم به استقبالم آمد و گفت: سرورم مىگويد چرا قاطر را زدى و پايه در را شكستى، عرض كردم: از داخل پايه در بىخبر بودم، فرمود: چرا كارى كنى كه از انجامش پوزش بخواهى، از تكرار آن بپرهيز، هرگاه شنيدى كسى ما را دشنام مىدهد به همان راهى كه مامور شدهاى برو، از جواب گفتن به كسى كه ما را دشنام مىدهد و يا معرفى خويش كه چه كسى هستى، خوددارى كن ما در بد شهرى به سر مىبريم، راهت را برو، پس بدان كه اخبار و احوال تو به ما مىرسد. (25)
محمدبن عبدالعزيز بلخى روايت مىكند: روزى در بازار مالفروشان نشسته بودم، ناگهان امام عسكرى را ديدم كه مىخواستبه دارالعامه (مجمع عمومى مردم) برود، با خود گفتم، آيا اگر فرياد برآورم اى مردم اين حجت پروردگار بر شماست، او را بشناسيد، مردم مرا مىكشند؟ و چون امام به من نزديك شد انگشتسبابه را به دهانش گذاشتيعنى سكوت كن، همان شب ايشان را ديدم مىفرمود: يا بايد امامت را مكتوم و پنهان بدارى يا كشته شوى، براى خداوند بر جان خود تقيه كن. (26)
شايد از مهمترين اسناد تاريخى كه مصايب اهلبيت و فشار و شكنجه امويان و عباسيان را گزارش مىكند كتاب مقاتل الطالبيين اثر ابوالفرج اصفهانى (284 تا356 ه ) باشد. مجموع اين كتاب حجيم به سخن پيرامون رنج و مشقت اهلبيت، قيامهاى آنان، زندانها و شيوههاى به شهادت رسيدن آنان، اختصاص دارد. ابوالفرج اصفهانى در سطورى چند از اين كتاب رفتار متوكل عباسى با اهلبيت(ع) را اينگونه بيان مىكند: رفتار متوكل با خاندان ابوطالب فوقالعاده سختبود. نسبتبه آنان سختگير بود. به كارهاى آنان بيش از اندازه توجه داشت. حقد و كينه او نسبتبه اين خاندان بسيار بود. به آنان سوءظن داشت و متهمشان مىكرد. برحسب اتفاق عبيدالله بن يحيى بن خاقان وزير متوكل نيز نسبتبه اهلبيت(ع) بدانديش بود. در رفتار متوكل با اهلبيت، زشت را براى وى نيكو جلوه مىداد، لذا اعمال خشونت نسبتبه اهلبيت را به جايى رساند كه هيچ يك از خلفاى عباسى قبل از وى مرتكب نشده بودند. از آن جمله مدفن امام حسين(ع) را با خاك يكسان و بر روى آن كشت كرد و آثار آن را از ميان برد. در راههاى منتهى به آن پاسگاههايى ايجاد كرد و هر كس به زيارت مرقد آن حضرت مىآمد دستگير و به نزد وى برده مىشد. متوكل او را مىكشتيا سختشكنجه مىكرد. متوكل مردى از افراد خود را به نام ديزج كه يهودى بود و مسلمان شد به سوى مرقد حسين(ع) فرستاد و به وى فرمان داد تا قبر حضرتش را با خاك يكسان كند و هر چه در اطراف آن هست از ميان بردارد. مرد به آن ناحيت رفت هر چه در اطراف قبر حسين(ع) بود، خراب كرد. بارگاه آن حضرت را منهدم كرد و تا محدوده دويست جريب اطراف آن را به طورى هموار كرد كه آماده كشتشد. و چون به خود قبر نزديك شد هيچ كس جلو نرفت، گروهى از يهوديان را آورد قبر را هموار كردند و بر اطراف آن آب بستند. پاسگاههايى را براى حراست ايجاد كرد كه فاصله ميان هر پاسگاه يك ميل (چهار هزار زرع) بود، هر كس قصد زيارت قبر حسين(ع) را مىكرد نيروهاى پاسدار وى را بازداشت مىكردند و نزد متوكل مىبرند.
سپس ابوالفرج گويد: متوكل عمربن الفرج رخجى را بر مدينه و مكه گمارد. او خاندان ابوطالب را از پرداختن به مسائل مردم بازداشت و مردم را نيز از احسان به آنان منع كرد. هر كس به يكى از افراد خاندان ابوطالب نيكى روامىداشت هر چند ناچيز بود، خبرش به عمربن الفرج رخجى نمىرسيد مگر آن كه او را سخت مجازات مىكرد و يا جريمه سنگينى از او مىگرفت. تا آنجا كه زنان علوى به نوبتبا يك پيراهن نماز مىگزاردند و چون كهنه مىشد آن را وصله مىزدند و بر اثر فقر بدون روسرى بر چرخهاى ريسندگى مىنشستند تا اين كه متوكل كشته شد و منتصر علويان را مورد توجه و احسان قرار داد. (27)
ابوالفرج در جاى ديگر درباره يكى از اشكال كشتار و شكنجه كه ابوجعفر منصور عباسى عليه خاندان علىبن ابىطالب اعمال كرده مىگويد: ابوجعفر علويان را حاضر كرد و به محمدبن ابراهيمبن حسنبن حسنبن علىبن ابىطالب نگاهى كرد و گفت: ديباج اصفر (28) (ديباى زرد) تو هستى؟ گفت: آرى.
ابوجعفر گفت: سوگند به خدا به گونهاى تو را بكشم كه هيچ يك از اهل بيت تو را چنان نكشتهام. سپس فرمان داد محمدبن ابراهيم را ميان شكاف پايه ساختمان بگذارند و در حالى كه زنده بود ساختمان بر او بنا شد. (29)
اگر بخواهيم به روشنى از علت تقيه ائمه: و پيروانشان و موضع سياسى و فكرى ضد سياستحاكم و پنهان داشتن خطمشىهاى آنان بيشتر آگاه شويم، لازم است نگاهى تحليلى و بررسى علمى صادقانه به صفحات تاريخ و نمونههاى تاريخى بيندازيم كه تنها بخش ناچيزى است از سياست ظلم و كشتار و زندان و ايجاد وحشت و آوارگى، تعقيب و دستگيرى عمال امويان و عباسيان عليه اهلبيت و ياران و هوادران جريان فكرى و سياسى ايشان.
هرگاه حوادث تاريخ گذشته را پشتسر گذاريم و به مبارزه فكرى و سياسى معاصر كه نهضتهاى اسلامى مبازر با آن سروكار داشتهاند و تمسك آنان به پنهانكارى و ايجاد تشكيلات زيرزمينى و پنهان داشتن طرحها و خطمشىهاى خود براى حفاظت از جان مبارزان بپردازيم، شايد اسباب تقيه فكرى و سياسى را روشنتر درك كنيم.
همه نهضتهاى اسلامى در طول تاريخ گذشته و معاصر كه خواستار تغيير شرايط و اصلاح ساختار نظام سياسى حكومت و اجتماع بوده، روش تقيه سياسى را برگزيده و تفكرات ستيزهجويانه با جريانهاى ستمگر و منحرف از طريقت قرآن و سيره جاودانه نبوى، همواره خود را پنهان داشته است.
از مجوعه مطالبى كه گفته شد، مىفهميم، تقيه يكى از ابزارهاى دفاعى بر ضد ستم و ارعاب و شيوهاى عقلى و منطبق بر شرع براى حمايت از حق و مراقبت از موازين اصيل ديانت است.
گاهى به ذهن بعضى افراد كه از مفاهيم قرآنى در نظام قانونگذارى اسلام در مراعات ارتباط ميان احكام و مواضع شريعت و واقعيت موجود، آگاهى تمام ندارند، متبادر مىشود كه تقيه نوعى طرز فكر است كه مسلمان را به فردى سازگار با واقعيت موجود بدل مىكند، گرچه در شرايط موجود، ستم و فساد و گمراهى حاكم باشد. تقيه نوعى تربيت است كه نتيجهاش دوگانگى در شخصيت و توافق ساختگى است و فرد را به نفاق مىكشند، و به آنچه پيرامون اوستخشنود مىسازد، و زير پوشش ترس از جان و مال و كرامت انسانى از رويارويى با ستم و مبارزه با فساد و گمراهى رو برمىتابد. اما هدف تقيه كاملا برخلاف چنين نگرش و برداشت است. تقيه در قانون اسلام وضع شده تا به مسلمان در موقعيتهاى قهر و ارعاب فكرى و فضاى انحراف و گمراهى تحميل شده بر او، نيرو ببخشد. تقيه وضع شده تا به دور از چشم نيروهاى مسلط و حاكم، امكان ايستادگى و كوشش در جهت دگرگون كردن اوضاع موجود را براى مبارزان فراهم آورد. پس تقيه به يك مفهوم مخفى نگاه داشتن و رازدارى در مبارزه سياسى و فكرى است كه هرگز قدرتمندان گمراه و قواى درگير با حق از آن خشنود نيستند.
مفهوم تقيه وجوب امر به معروف و نهى از منكر را از ميان نمىبرد و بلكه اقدام و عمل فرد و گروهى كه فساد سياسى و فكرى را مشاهده مىكند و قدرت ابراز برخورد با آن را ندارد به فعاليت زيرزمينى و ايجاد آمادگى به دور از چشم زورمندان، تبديل مىكند و هر گاه قدرت براى تغيير وضع موجود فراهم شود مبارزه علنى براى دگرگون كردن ساختار سياسى، فكرى و اجتماعى مبتنى بر شيوه و دعوت قرآن، اعلام مىشود.
هرگاه در راه دفاع از حق حاكميت اسلام بذل مال و جان ثمربخش باشد جانفشانى واجب است و تقيه جايز نيست، زيرا از اهداف جهاد با مال و فكر و جان و نيز امر به معروف و نهى از منكر مقابله با شرايط غيرطبيعى جامعهاى است كه انسان مسلمان در آن زندگى مىكند. اگر همكارى و به عهده گرفتن مسؤوليت در نظام جائر و فاسق نابودى اسلام و خونريزى در پى داشته باشد فقه اسلام اين همكارى را حرام كرده، گرچه عدم همكارى سبب نابودى جان و مال او شود.
به همين دليل در بيان امام باقر(ع) آمده است: «هرگاه مبارزه منجر به ريخته شدن خون شود تقيه جايز نيست.» يعنى مسلمان تحتستم و مجبور حق دارد در شرايط اجتماعى و توام با رعب و وحشت همكارى با نظام حاكم را در محدوده دفع ضرر بزرگتر از خود نسبتبه ضرر كوچكتر بپذيرد، اما هر گاه پذيرش و همكارى با چنين نظامى ريختن خون ديگران و نابودى اسلام را در پى داشته باشد به مسلمان اجازه همكارى با طاغوت و ستمگر داده نمىشود، هر چند نپذيرفتن وى به كشته شدن و ريخته شدن خونش و مصادره اموالش منتهى شود.
خلاصه آن كه در تعريف تقيه روشن مىشود كه تقيه يكى از قوانين اسلامى است كه در عصر رسالت رسول خدا(ص) تشريع شده و در كتاب آسمانى و سنتبه صراحت آمده است. براى آن علل و انگيزههاى عمل در طول حيات بشر وجود داشته و همانهاست كه ائمه اهلبيت(ع) به آن دعوت كردهاند و در حركت انقلابى خود در عمل به تقيه خاطرنشان ساختهاند كه هدف از آن مقابله با نظام سياسى ستمگر و برخورد با انحراف از خطمشى قرآن و ارزشهاى آن بوده است و چنان كه بعضى از مردم گمان كردهاند، تقيه بدعت تفكر شيعى و از ويژگيهاى اين مكتب نيست.
پىنوشتها و مآخذ:
1- مؤمنان نبايد كافران را اولياى خويش قرار دهند، و كسى كه چنين كند پس او از خدا نيست جز آن كه سخت از ايشان پرهيز كنيد و پروردگار، شما را از خود بيم مىدهد و بازگشتبه سوى خداوند است. (آلعمران /28)
2- مردى با ايمان از كسان فرعون كه ايمان خويش را نهان مىداشت، گفت... (مؤمن /28).
3- آن كس كه پس از ايمان به خداوند كافر شود مگر آن كه ناخواسته وادار گردد و قلبش مطمئن به ايمان باشد. اما آن كه سينهاش به كفر گشاده باشد، از خداوند خشمى بر آنان است و براى ايشان عذابى بزرگ است. (نحل /106)
4- راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن.
5- المعجم الوسيط.
6- طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، ج 2، ص432.
7- معانى آن سه به ترتيب: وزين و موقر بودن، دردى كه از سنگينى غذا به كسى رسد، اداى دين [مترجم].
8- طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، ج2، ص435.
9- قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج4، ص38.
10- نحل /106.
11- حديثى است كه تنها از يك طريق نقل شده باشد ولى متن آن به طريق ديگرى معروف باشد. رك: علمالحديث، شيخالاسلام بن تيميه، ص100، دراية الحديث، كاظم مديرشانهچى، ص53 و 52 [مترجم].
12- قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج10، ص119.
13- شيخ صدوق، خصال، باب 98، ص417.
14- كلينى، اصول كافى، ج2، ص219.
15- همان ماخذ، ص220.
16- همان ماخذ.
17- طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، ج2، ص435.
18- شيخ مفيد، شرح عقائد الصدوق، ص241.
19- حاكم، المستدرك على الصحيحين، ج3، ص468.
20- ابن قتيبه، دينورى، الامامة و السياسة، ج1، ص185.
21- همان ماخذ، ج2، ص42.
22- تاريخ طبرى، ج7، ص104 حوادث سال 65 هجرى.
23- علامه مجلسى، بحارالانوار، ج48، ص165.
24- همان ماخذ، ج50، ص269.
25- ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج4، صص427-428.
26- على بن عيسى بن ابىالفتح الاربلى، كشف الغمة فى معرفة الائمة، ج3، صص 218-219.
27- متوكل عباسى معاصر امام هادى(ع) بود.
28- ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص470-478.
29- محمدبن ابراهيم را به خاطر زيبايى و حسنى كه داشتحرير زرد مىناميدند. رك: مقاتلالطابيين [مترجم].