مجلات >فصلنامه مشكوة>شماره 55

خراسان از آغاز تا اسلام

محمدرضا قصابيان

مركز آموزش عالى فرهنگيان ثامن الحجج (ع)

وجه تسميه

خراسان يا سرزمين خورشيد. نام ولايتى كهن است كه از ديرباز همچون خورشيد در مشرق ايران پهناور مى‏درخشيده است و به سبب موقعيت‏خاص جغرافيايى‏اش كه مطلع‏الشمس ايران به شمار مى‏آمده، اكثر دانشمندان متاخر و متقدم بر اين باورند كه كلمه «خراسان‏» از همين مفهوم گرفته شده است. لذا اين واژه را به جايگاه طلوع خورشيد منسوب دانسته و در اين‏باره نظرهاى مختلفى ابراز كرده‏اند.

در لغت‏نامه دهخدا آمده است كه كلمه «خراسان‏» واژه‏اى پهلوى است كه در متون قديمى به معنى مشرق (خاور) در مقابل مغرب (باختر) به كار رفته است. (1) و در منابع ديگر نيز خراسان در زبان قديم فارسى به معنى خاورزمين مورد استفاده قرار گرفته است. (2)

مسعودى در معرفى خراسان مى‏نويسد: «ايرانيان نقاط شرقى مملكت‏خود و مناطق مجاور آن را خراسان ناميده‏اند كه خر همان خورشيد است و اين نواحى را به طلوع خورشيد منسوب داشته‏اند و جهت ديگر را كه مغرب است‏خر بران ناميده‏اند...». (3)

ياقوت حموى نيز در تاييد اين نظر نوشته است: «خر به فارسى درى، نام خورشيد و آسان گويا اصل و جاى شى‏ء است و سپس در شرح وجه تسميه خراسان به نقل از دغفل النسابه چنين مى‏نويسد: [خراسان و هيطل دو پسر عالم بن سام بن نوح، هر يك در شهرى كه منسوب به آنها شد وارد شدند، هيطل در شهرى معروف به هياطله در بالاى رود جيحون و خراسان در شهرهايى كه در زير رود جيحون بود فرود آمدند و هر قطعه‏اى به نام كسى كه در آن فرود آمد نامگذارى شد... ].» (4)

حافظ ابرو جغرافيدان و سفرنامه‏نويس مشهور تعبير ديگرى به كار برده و خوراسان را «آفتاب مانند» معنى نموده و نقل كرده است كه بعضى گفته‏اند خورآسان، يعنى به آسانى بخور. (5) و بعضى نيز خراسان را سرزمين نورانى يا طالع نوشته‏اند و آن را كلمه‏اى مركب از لفظ «خور» به معنى خورشيد و «آسان‏» به معنى شرق دانسته‏اند. (6)

نظر ديگر اين است كه «آس‏» در واژه خراسان از فعل آستن يا آسدن به معنى چرخيدن و برآمدن و حركت كردن اخذ شده است. (7) و خراسان را كلمه‏اى مركب از دو واژه خور به معنى خورشيد و آسان را به معنى برآمدن دانسته‏اند، يعنى، خراسان مكانى است كه خورشيد به آسانى طلوع مى‏كند.

از بررسى نظرات ارائه شده چنين استنباط مى‏شود كه صورت درست واژه «خراسان‏»، خورآسان بوده است كه بر اثر تطور زمان و شايد از باب تطابق نگارش با تلفظ خراسان شده است. (8) و نظر مورخان و جغرافى‏نويسانى كه وجه تسميه خراسان را موقعيت جغرافيايى اين سرزمين مى‏دانند از صحت‏بيشترى برخوردار است.

خراسان در عهد باستان

شواهد تاريخى بيانگر آن است كه سرزمين خراسان در طول تاريخ، هيچ گاه داراى مرز ثابت جغرافيايى نبوده و تحت تاثير عوامل مختلف، محدوده‏اش همواره كاهش يا گسترش يافته است. به گونه‏اى كه اكثر مورخان و جغرافى‏نويسان در اين زمينه اشتراك نظر ندارند و قولهاى متعددى اظهار كرده‏اند. اما به طور مسلم سرزمين قديم خراسان به مراتب گسترده‏تر از خراسان كنونى بوده و در دوره‏هاى قبل و بعد از اسلام به تدريج تغييراتى در مرزهاى آن حاصل شده تا به صورت كنونى درآمده است. (9)

به طور كلى مى‏توان خراسان خاص را سرزمينى طولانى دانست; گسترده از نزديك كرانه‏هاى جنوب شرقى درياى خزر تا بلنديهاى حصار مانند پامير و هندوكش; كه در نظريه‏اى ديگر و در مقطعى از تاريخ، مرزهاى آن از حلوان يارى تا شرق (آنجا كه خور برآيد) گسترده بوده است. و در واقع خراسان گاهى شامل سرزمين پرنعمت جنوب درياى آرال (خوارزم) و نواحى آن سوى جيحون (ماوراءالنهر) و بسيارى از فلات ايران مى‏شده است كه حدود شرقى آن تا چين مى‏رسيد ولى عملا اين مرز از بلخ و بخش معروف به طخارستان (باختر باستانى) آن‏سوتر مى‏رفت، و در مغرب به همين گونه حدود خراسان كمتر به مرزهاى زاگرس مى‏رسيد اما گاهى شامل قوس، جرجان، رى و بخشهايى از طبرستان مى‏گشت و با آن كه ماوراءالنهر غالبا با خراسان يكى گرفته مى‏شد ولى عملا آمودريا همان مرز شمالى خراسان شناخته مى‏شد و گاهى عملا تا اين حدود هم نمى‏رسيد. (10)

راجع به قدمت‏خراسان جاى بسى سخن است، چرا كه بعضى دانشمندان به استناد تحقيقات باستان‏شناسى احتمال داده‏اند كه نقطه سكونت در خراسان به دوره پالئوليت (عصر حجر) مربوط باشد. (11) و تحقيقات باستان‏شناسى اخير نيز ثابت كرده است كه سرزمين خراسان از ديرباز محل سكونت انسانهاى اوليه بوده است و انسانهاى عهد حجر كه تازه از كوه به دشت فرود آمده بودند، بر روى مسير كمانى شكل اطراف كوير نمك استقرار يافته‏اند. (12)

در طى هزاره دوم ق. م. با ظهور عناصر هند و اروپايى، در ميان بوميان ايرانى و مهاجرتهاى آنان در داخل سرزمين ايران قديم، بخشى عمده از قبايل جنبش هند و اروپايى به طرف شرق پيش رفته و پس از عبور از جيحون در حوالى رود كابل ساكن شده‏اند. (13)

گيرشمن درباره مهاجرت شعبه شرقى مهاجران آريايى كه او آنها را هند و ايرانى مى‏نامد، مى‏نويسد:

«عاقبت‏بخش عمده قبايلى كه تشكيل دهنده شعبه شرقى جنبش هند و اروپايى هستند به‏تدريج‏به سمت مشرق رفتند و از ماوراءالنهر و جيحون (آمودريا) عبور كردند و سپس بعد از توقف كوتاهى در دشت‏بلخ، از معابر هندوكش بالا رفتند و جاده باستانى مهاجمان را به سوى هند تعقيب نمودند و در طول پنديشير و رودهاى كابل فرود آمدند، ممكن است كه در طى عبور از باكتريا (بلخ) بعضى قبايل را به سوى مغرب رانده باشند. آيا آنان در اين زمان لايق بودند كه اشغال ناحيه حصار را به پايان رسانند؟ اختلاف عقيده مربوط به تاريخ پايان آخرين استقرار در اين موضع، مساله مذكور را همچنان در معرض تحقيق دانشمندان گذاشته است. زيرا چنان كه حفاريها نشان مى‏دهد، بر اثر حمله‏اى شديد اين ناحيه منهدم شده است، كه اگر تاريخ آن نيمه دوم هزاره (منظور هزاره دوم ق. م.) باشد، علت اين تخريب ممكن است‏به جنبش هند و اروپايى مذكور در فوق نسبت داده شود. و اگر آن را تا قرنهاى آخر همان هزاره پايين آوريم ممكن است علت مزبور موج جديدى از هند و اروپاييان باشد كه در اين زمان ايرانيان را به نجد ايران آورد. و شعبه شرقى ايرانيان كه از ماوراءالنهر آمده بودند، نمى‏توانست‏به طرف هندوكش گسترده شود زيرا همه ناحيه رخج و پنجاب قبلا در دست‏شعبه‏اى از آرياييان - هندوان افتاده بود و آنان در دوران مهاجمه قديم هند و ايرانيان، در آن حدود مستقر شده بودند. بنابراين تازه‏واردان مجبور بودند به مغرب به سوى نجد ايران و در طول جاده طبيعى كه از بلخ به طرف قلب ايران پيش مى‏رود حركت كنند. (14)

بارتولد با وجود آن كه نظريه مهاجرتهاى اقوام هند و اروپايى و چگونگى انشعاب آنان را مورد ترديد قرار مى‏دهد اما در عين حال قديم‏ترين مركز تمدن ايران را باختر (15) يا بلخ كنونى مى‏داند كه در جنوب آمودريا (جيحون) واقع بوده است و مى‏نويسد:

«راجع به اين كه آرينها (اجداد مشترك هنديها و ايرانيها، و شعبه اول از شاخه بزرگ مردمان هند و اروپايى) كى و از كجا به باختر (كه بعدها بلخ ناميده شد) آمدند و شهر باختر را بنا كردند، ما را آگهى نيست.» (16) و گيرشمن حاصلخيزى فوق‏العاده اطراف مخرج رود باكتروس (بلخ‏آب امروز) را علت انتخاب و مهاجرت آرينها مى‏داند; كه بر ساير واحدهاى سرزمين مزبور برترى داشته است.

او سپس در تشريح كامل مطلب مى‏افزايد: «... باختر به عنوان شهر عمده اين سرزمين مركز تجارت با هندوستان بوده است و هر چند كه بعضى از قطعات آباد با طرق مناسبتر و سهلترى با حوضه رود هند متصل بودند، و از طريق جلگه خلم با هندوستان ارتباط داشتند، و آب تعدادى از رودهاى دامنه شمالى هندوكش به آمودريا مى‏ريخت. اگر به قول نويسندگان قديم بتوان اعتماد كرد، آب رود بلخ‏آب (باكتروس) هم به آمودريا مى‏ريخت، و براى حمل و نقل مال‏التجاره هند مورد استفاده بود كه اين نظر هم سخت مشكوك است. و بنا به گفته آميان مارسلين حتى كشتى‏ها از هرات تا بحر خزر پيش مى‏رفتند، البته بعيد است در ظرف هزار سال كه بين جغرافيدانان يونان و عرب فاصله بود وضع آبها در ايران به اين اندازه تغيير يافته باشد.» (17)

درباره مسير مهاجرت و چگونگى استقرار اقوام آريايى در ايران، بارتولد با ترديد چنين اظهار مى‏كند: «مشخص نيست كه مهاجرت آرينها فقط از راه شمال يعنى همان راهى كه مديها رفته بودند به عمل آمده يا از راه جنوب هم كه از سيستان به كرمان و از آنجا به فارس مى‏رفت صورت گرفته است.» و بعد چنين اضافه مى‏كند: «ظاهرا هدروس‏ها و كرمان‏ها جزو ايرانيان به شمار مى‏روند كه در فارس سكونت اختيار كرده بودند، يعنى تمام قسمتهاى جنوبى ايران كنونى را يك شاخه از ايرانيانى كه خود را پارسى مى‏ناميدند اشغال كرده بودند، چون مديها در ورود به عرصه تاريخ بر ايرانيان سبقت جستند، پس احتمال كلى مى‏رود كه مهاجرت از راه شمال زودتر به وقوع پيوسته است.

حركت آرينها از قسمت‏شمالى ايران، از همان راهى بود كه در قديم شاهراه عمده از آسياى غربى به شرقى بود. يعنى از طول دامنه جنوبى جبالى بوده كه سرحد شمال فلات ايران را تشكيل مى‏دهند.» (18)

بنابراين از مجموع نظريات چنين برمى‏آيد كه طوايف گوناگون آريايى از راه خراسان به فلات ايران وارد شده و به طرف جنوب خراسان تا سيستان سرازير شده و سپس چون به نواحى خشك رسيده‏اند به سوى غرب متوجه شده و فلات ايران را اشغال كرده‏اند.

گيرشمن به گونه‏اى دقيقتر درباره اين مهاجرت مى‏نويسد:

«نفوذ ايرانيان در آغاز هزاره اول ق. م. به وضعى جزء مهاجمه (19) نخستين در هزار سال پيش مؤثر افتاد. مهاجمان به زور و با امواج متوالى وارد مى‏شدند و ظاهرا همان جاده‏اى را كه در نخستين مهاجمه سپرده بودند، اين بار نيز طى كردند، يعنى قفقاز و ماوراءالنهر...» و در ادامه مى‏نويسد كه در آغاز هزاره اول ق. م. دو واقعه بسيار مهم و غير مرتبط در تاريخ ملل آسياى غربى مؤثر بوده است كه عبارتند از مهاجمه هند و اروپاييان و استعمال روزافزون آهن. (20) بنابراين به استناد حكايات اسطوره‏اى، خراسان بزرگ و كهن، در دوران ماقبل تاريخ كانون مستقل حوادث زندگى نژاد آريا بوده است و در آستانه ورود ايران به دوران تاريخى، ابتدا با تشكيل دولت ماد در 800 ق. م. در غرب و سپس هخامنشى در 600 ق. م. اين كانون حوادث ابتدا به غرب و سپس به جنوب منتقل شده است. به اعتقاد ادوارد مى‏ير. دولت ايران در دنياى قديم اهميت داشته و اولين امپراتورى جهانى به شمار مى‏آمده است و چندين ملت و مملكت را تحت لواى خود داشته است. (21) و ايران در اين دوران (هخامنشيان) به كشورهاى تابعه (ملوك الطوايفى) تقسيم مى‏شده و هر كشورى تحت فرماندهى حاكمى به نام خشترپاون (به زبان پارسى باستان) يا شترپاون (به زبان پهلوى) اداره مى‏شده است كه نام آن در فهرست ايالات ايران در شش كتيبه آمده است. و اين نام به يونانى ساتراپ نيز ذكر گرديده است كه ساتراپى پرشوه، با نام يالت‏شانزدهم (شامل پاربتها، خوارزميها، سغديها و هراتيها) با خراسان شمالى امروز منطبق است و از نظر موقعيت جغرافيايى از طرف مغرب در دربند درياى گرگان با ساتراپى ماد همسايه بوده است و خوار اولين ناحيه پارت از سمت مغرب بوده است كه يونانيان آنجا را پارتيا يا پارتوآ نوشته‏اند و مقر ساتراپى پرثو، شهر طوس بوده است كه ويشتاسب پدر داريوش ساتراپ آنجا بوده و در اين شهر مستقر بوده است. (22)

اما بارتولد مى‏نويسد كه ساتراپ پارت در عهد هخامنشيان اهميت زيادى نداشته است. (23) به گفته هرودوت، پارتها و خوارزميان و سغديها و آرينها در يك ساتراپى قرار داشته‏اند و در تمام كتيبه‏هاى ميخى در ذكر اسامى ولايات مملكت، پارت جدا نام برده شده و ايرانيان در موقع سياحت و گردش در ممالك خود سعى مى‏كردند حتى‏الامكان زودتر از پارت بگذرند. زيرا ولايات مزبور به واسطه فقر و بى‏چيزى قادر نبودند آذوقه موكب پرجمعيت‏شاهان را فراهم سازد. (24)

اما بعد از سقوط دولت هخامنشى پارتها همان عناصر سالمى بودند كه موفق شدند مجددا دولت ايرانى مقتدرى تشكيل دهند و حتى با احراز موفقيت، حملات جهانگيرانه رم شرقى را دفع كنند. (25)

همزمان با روى كار آمدن داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشى، اسكندر پسر فيليپ در يونان به قدرت رسيد و پس از عبور آسياى صغير، قسمت غربى شاهنشاهى هخامنشيان را به تصرف درآورد و پس از فتح تخت‏جمشيد به سمت‏شرق حركت كرد و به تصرف شهرهاى خراسان بزرگ پرداخت. و به نوشته گيرشمن همه جا شهرهاى جديدى به نام اسكندريه بنا كرد. در هرات، زرنگ، رخج، در دامنه جنوبى هندوكش و... او دو سال براى سركوبى عصيان سغديان جنگيد. (26)

پس از مرگ اسكندر. ديورتوس، حاكم يونانى بلخ راه استقلال در پيش گرفت و پارت و گرگان استقلال يافتند. (27) به نوشته بارتولد دولت تاسيس شده پارتها كه اولين دولت ايرانى در ولايات شرقى در قرن سوم ق. م. بوده است، از جهات مختلف با دولت هخامنشيان تفاوت داشته و نفوذ عناصر ايرانى شمال و شرق در آن قوت داشته است و جنبه‏هاى ملى دولت اشكانى بيش از هخامنشيان بوده است. (28)

به اين ترتيب پارتها كه دسته برجسته آنها آپارن (29) ناميده مى‏شوند، در سرزمين كوهستانى قديم جنوب‏شرقى درياى خزر ساكن شدند. اين منطقه محدود مى‏شد از شمال به دشت‏حاصلخيز استرآباد و صحراى تركستان و از جنوب به كوير نمك و از جنوب از سلسله‏هاى البرز به طرف مشرق تا هرات امتداد داشت و اين محدوده كشور پارت به گفته مون‏گيت تا ظهور اردشير بابكان سرزمين دولت اشكانى بود. (30) مركز خراسان باستان يا ايالت پارت در آغاز شهر نيسايه (نساء) بوده است كه يونانيان آن را نيسا مى‏خواندند، ايزيدرو خاراكسى در ذكر يكى از راههاى ارتباطى قديم، از استا و يا ارساكا، شهر قديمى واقع در محل خبوشان يا قوچان كنونى نام مى‏برد كه مدتها كانون حوادث عهد پارتها بوده است. (31)

در دوره پادشاهى ساسانى، خراسان باستانى يا ساتراپى پارت به شكل يكى از استانهاى مهم ايرانشهر درآمد و اداره هر يك از استانهاى كلان بر عهده حكمرانى بود كه او را سپهبند مى‏ناميدند. و شهرهاى استان خراسان عبارت بودند از نيشابور، هرات، مرو، مروالرود، فارياب، طالقان، بلخ، بخارا، بادغيس، باورد (ابيورد)، غرجستان، طوس، سرخس و گرگان كه تحت فرمان حاكمى بود كه او را اسپهبد خراسان مى‏گفتند. (32) و به گفته ابن خردادبه، ملقب به پادوسيان بود و چهار مرزبان در تحت فرمانش بود كه بر چهار ربع خراسان بزرگ حكومت مى‏راندند. (33)

التون. ل. نيل درباره تشكيلات سياسى ساسانيان و وضعيت‏خراسان در عهد ساسانى مى‏نويسد:

«ساسانيان خراسان را يكى از چهار استان كشور مى‏دانستند و آن را سرزمين شرق مى‏گفتند و اين استان به چهار بخش تقسيم مى‏شد. بنا به روايت اين بخشها عبارت بودند از مرو، نيشابور، هرات و بلخ (كه گويا شامل ماوراءالنهر و باختر مى‏شد). اين مطلب شايد بيشتر از وضع سكونت و دستگاه ديوانى ريشه گرفته باشد.

نخست آن كه در سده ششم ميلادى بيشتر خراسان زير فرمان هپتاليان درآمده بود كه مردمى بودند از ديدگاه نژادى نامعلوم و تنها به ظاهر مطيع ساسانيان بودند.

دوم آن كه كانونهاى دستگاه ديوانى، زمان تا زمان دگرگون مى‏شد و شايد از چهار مركز بيشتر بوده است. جايگاه شهرهاى كهن غالبا عوض مى‏شد و ساسانيان شهرهاى جديدى بنياد مى‏كردند مانند نيشابور و مروالرود. بدين‏گونه شهرى مانند نساء كه شهر گورستان پادشاهان پارتى بود در زمان ساسانيان بسيار تنزل كرد و از اهميت آن كاسته شد و امروز جايگاه تختگاه ديگر پارتيان يعنى شهر صد دروازه شناخته نيست او معقتد است اوضاع و احوال خراسان در آستانه پيروزى عربهاى مسلمان آشكار نيست اما منابع برجسته پهلوى كه از زمان عباسيان مانده است از دوازده پايتخت در خراسان ياد مى‏كنند كه عبارتند از سمرقند و نوارك كه شهرى است گمنام در خوارزم، مروالرود، مرو، هرات، بوشنج (يا پوشنگ)، طوس، نيشابور، قاين، جرجان و قومس و چه بسا شهرهاى ديگر كه به آن بتوان افزود. (34)

در مورد حدود و موقعيت‏خراسان در عهد ساسانى، كريستن‏سن بر طبق كاوشهاى هرتسفلد چنين مى‏نويسد: «دروازه‏هاى كاسپين نزديك رى، كوههاى البرز، گوشه جنوب شرقى بحر خزر، دره اترك. خطى كه از صحراى تجن گذشته و در زير قرقى به جيحون مى‏رسد موافق مسكوكات سكايى ساسانى كه به دست آمده اين خط سرحدى از قلل سلسله جبال حصار گذشته و به پامير مى‏رسد و از آنجا به سمت جنوب مايل گشته و به امتداد قطعه‏اى از جيحون كه بدخشان را در ميان گرفته سير كرده به قطعه هندوكش مى‏رسيده است از آن نقطه سرحدى به سمت مغرب برگشته و در امتداد سلسله هندوكش و ملحقات آن به جنوب هرات رسيده و در ناحيه جنوب ترشيز (35) و خاف و قهستان (كوهستان) را قطع كرده، باز به دروازه‏هاى كاسپين مى‏پيوسته است.» (36)

بنابراين ساتراپ‏نشين‏هاى عهد ساسانى هم مانند زمان هخامنشيان داراى حدود ثابتى نبوده است و شاهنشاه به اقتضا مرزبانانى را به ايالات و ولايات مى‏فرستاده است و بنابر مصالح وقت‏حدود حكمرانى آنان را بزرگ و كوچك مى‏كرده كه هرات، مرو، سرخس، نيشابور و طوس از جمله اين ايالتها بوده‏اند. (37)

از جهت طبيعى نيز سرزمين خراسان از ويژگيهايى برخوردار است كه موقعيت و استعدادهاى خاص اقتصادى و اجتماعى را براى ساكنان آن فراهم آورده است.

رشته كوههاى درهم فرورفته به صورت زنجير، ستون فقرات اين استان را تشكيل مى‏دهد كه با دره‏ها و گدارهاى بى‏شمار و از هم جدا افتاده اين ولايت را از سرزمينهاى اطراف مشخص ساخته است و جاذبه‏هاى محيطى و همجوارى اين سرزمين با استپهاى ميانه آسياى ميانه و دشت هموار فلات ايران باعث گرديده است تا پيوسته اين ايالت كه در سر راه مشرق قرار دارد گرفتار تهاجم بسيار بوده و ضرورت دفاع از اين سرزمين باعث‏شده است كه خراسانيان به جنگاورى بلندآوازه گردند و بيشتر مردم آن در دورانهاى مختلف پيوسته مسلح بوده‏اند. (38)

در اين خصوص التون. ل. نيل. مى‏نويسد: شگفتى نيست كه خراسانيان به سرعت‏سازمانى سپاهى پديد مى‏آوردند مؤثر و كارآمد; و اين حال از روزگار پيش از اسلام تا زمان حكومت اسلامى ادامه يافت. به طورى كه در عهد اسلامى در خراسان مسلمانان اجازه داشتند جنگ‏افزار داشته باشند. تا خراسانيان براى وجود حكومتى استوار و پايدار بتوانند امنيت‏برقرار كنند و اين امور در تاريخ خراسان همواره مطرح بوده و مايه يگانگى بخشهاى مختلف آن استان و گرد آمدن در پيرامون هدفى واحد شده است.

پى‏نوشتها و مآخذ:

1- لغت‏نامه دهخدا، ذيل ماده خراسان.

2- لسترنج، گ. جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت‏شرقى، ترجمه محمود عرفان، چاپ دوم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1364، ص‏408.

3- مسعودى، ابوالحسن، على‏بن الحسين، التنبيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده، چاپ دوم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1365، ص 30.

4- ياقوت حموى، معجم‏البلدان، انتشارات داراحياء التراث العربى، بيروت،1399 ه . ق،1979 م، 350/2.

5- حافظ ابرو، جغرافياى تاريخى خراسان، مصحح غلامرضا ورهرام، انتشارات اطلاعات، چاپ اول، 1370، ص‏10.

6- مديرشانه‏چى، كاظم، مقاله «حدود خراسان در طول تاريخ‏»، مجله دانشكده معقول و منقول (الهيات مشهد)، زمستان‏1347، ص‏113.

7- بينش، تقى، «هزاره شيخ طوسى‏»، نشريه آموزش و پرورش خراسان، ش‏3 و4، دوره هفتم، سال‏1349.

8- بينش، تقى، «خراسان‏» نشريه فرهنگ خراسان، سال دوم، ص‏3 و 4، آذر1329.

9- رنجبر، احمد، خراسان بزرگ، تهران، اميركبير، چاپ اول،1363، ص‏16.

10- التون. ل. نيل، تاريخ سياسى و اجتماعى خراسان، ترجمه مسعود رجب‏نيا، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ص 8 تا 11.

11- دياكونوف. م. م. تاريخ ايران باستان، مترجم روحى ارباب، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب،1346، ص‏45.

12- گيرشمن، ر. ايران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معين، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، چ‏9، 1372، ص‏7.

13- همان ماخذ، ص‏52.

14- همان، ص 52،53،66 و67.

15- باكتريا.

16- بارتولد. و. تذكره جغرافياى تاريخى ايران، ترجمه حمزه سردادور، تهران، انتشارات طوس، چاپ دوم، 1358، صص 45 تا49. (اولين دفعه كه نام مديها ذكر مى‏شود در سال 835 ق. م. در كتيبه سالمانسار دوم پادشاه آشور است).

17- همان، ص‏49، 50 و117.

18- (مهاجمه اول در حدود اواخر هزاره سوم ق. م. صورت گرفته است كه البته اين نظريه قابل‏قبول براى عموم صاحبنظران نمى‏باشد) رك. گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، ص‏65.

19- همان.

20- بارتولد، تذكره جغرافياى تاريخى ايران، ص‏22.

21- پيرنيا، حسن، تاريخ ايران باستان، چاپ پنجم، دنياى كتاب، 1370، جلد دوم، ص‏1467.

22- بارتولد، تذكره جغرافياى تاريخى ايران، ص‏118.

23- ستوده، قلمرو شاهنشاهى هخامنشى، مجله بررسيهاى تاريخى، سال‏6، ش‏33، مهرماه 1350 ص‏96; و نيز مديرشانه‏چى، «حدود خراسان در طول تاريخ‏»، ص‏115.

24- بارتولد، تذكره جغرافياى تاريخى ايران، ص‏119.

25- گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، ص‏247.

26- همان، ص‏256 و257.

27- بارتولد، تذكره جغرافياى تاريخى ايران، ص‏27.

28- (در بعضى كتابها، پرنى يا پارنى آمده است. گيرشمن پارتها را از قبيله پرنى از قوم دهه مجموعه‏اى از قبايل سكايى، ساكن حد فاصل بحر خزر و درياى آرال مى‏داند). رك: گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، ص‏268.

29- مصاحب، غلامحسين، دائرة‏المعارف مصاحب، ذيل ماده پارت.

30- بارتولد، تذكره جغرافياى تاريخى ايران، ص‏117.

31- يعقوبى، احمدبن ابى‏واضح، تاريخ يعقوبى، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، چ پنجم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1366، جلد اول، ص‏218.

32- ابن خردادبه، المسالك و الممالك، ترجمه دكتر حسين قره‏چانلو، بى جا، چ اول، 1370، ص‏17; و نيز طاهرى، ابوالقاسم، جغرافياى تاريخى خراسان از نظر جهانگردان، انتشارات شوراى مركزى جشن شاهنشاهى ايران، چاپ اول، 1348، ص‏2.

33- التون. ل. نيل، تاريخ سياسى و اجتماعى خراسان، ص‏12.

34- كاشمر.

35- كريستين سن، آرتور، ايران در زمان ساسانيان، ترجمه رشيد ياسمى، تهران، دنياى كتاب. 1372، چاپ هشتم، ص‏202.

36- همان، ص‏203.

37- التون. ل. نيل، تاريخ سياسى و اجتماعى خراسان، صص 8 تا 11.

38- همان، ص‏12.