مجلات >فصلنامه مشكوة>شماره 55

آيينه در مثنوى معنوى

سيد محمود خسروانى شريعتى

گروه فرهنگ و ادب و اسلامى

آيينه فلز صيقلى يا قطعه شيشه‏اى است كه پشت آن را پوششى داده‏اند تا شى‏ء مقابل خود را به كمال نشان دهد، مايعات راكد و هر سطح صيقلى كه به‏راحتى نور را منعكس سازد در واقع آيينه‏اى است كه تصاوير اجسام مقابل را به وضوح نشان مى‏دهد. ضرورت استفاده از آيينه در زندگى موجب شده است تا آدمى از نقش‏پذيرى آيينه در زمينه‏هاى هنرى نيز استفاده كند. آيينه‏كارى به سبب تعدد شكست نور در سطوح بيشمار نقش چشمگيرى در زيباسازى و شكوهمندى فضاهاى مذهبى بر عهده دارد، از جمله قديمترين و جالبترين اين آثار «آيينه‏كارى زير قله گنبد حرم حضرت رضا(ع)ست كه به گونه مذهب‏» (1) در دوران صفويه انجام گرفته است.

شاعران مضمون‏آفرين از صفا، شفافيت، درخشندگى، صداقت تصوير و ديگر ويژگيهاى آيينه الهام گرفته و تصاويرى بديع آفريده‏اند، با جستجوى شواهد شعرى در مثنوى معنوى برآنيم كه در حد مقدور كيفيت‏بهره‏گيرى مولوى را از آيينه در هدايت‏به سوى حق نشان دهيم:

آيينه و حضرت آدم(ع)

ذكر واقعه شكوهمند سجده فرشتگان به آدم و تمرد شيطان كه به رانده شدن او از درگاه حق انجاميد، خود دلالت‏بر مقام والاى خليفة‏اللهى و آيينه‏گون بودن آدم دارد، (خلق الله آدم على صورته)، (2) اين ماجرا مايه تاويلها و تفسيرهاى گسترده شده است از جمله تقابل ظلمت درونى ابليس با سينه صافى آدم كه به آب ولايت آيينه‏گون شده بود چهره سياه شيطان را ظاهر نمود و از ازل تا به ابد او را مظهر استكبار و مهتر گمراهان قرار داد و به بركت «و علم ادم الاسمآء كلها» (بقره 2 / آيه 31) جمله صورتها در آيينه غيبى آدم منعكس گرديد.

پس خليفه ساخت صاحب سينه تا بود شاهيش را آيينه پس صفاى بى‏حدودش داد او وآنگه از ظلمت ضدش بنهاد او دو علم برساخت اسپيد و سياه آن يكى آدم دگر ابليس راه

(دفتر ششم، ص 395) (3)

آيينه و حضرت محمد(ص)

حضرت محمد(ص) آيينه حق و ميزان خدايى است. چهره مشعشع حضرت به چشم آدميان خفاش‏صفت زشت مى‏نمايد ولى در دل صديقان و حق‏باوران تابشى فوق آفتاب دارد.

از جمله ابوجهل مهجور از خرد، در آيينه «خوش‏كيش محمدى‏»، جز نقش زشت‏خويش نمى‏بيند. و يكى از صحابه، حضرت محمد(ص) را آيينه خوش‏كيش توصيف مى‏كند.

ديد احمد را ابوجهل و بگفت زشت نقشى كز بنى‏هاشم شگفت ديد صديقش بگفت اى آفتاب نى ز شرقى نى ز غربى خوش بتاب گفت من آيينه‏ام مصقول دست ترك و هندو در من آن بيند كه هست

(دفتر اول، ص‏146)

من چو ميزان خدايم در جهان وا نمايم هر سبك را از گران او گمان دارد كه با من جور كرد بلك از آيينه من روفت گرد

دفتر دوم، ص‏361

چون ترا ديدم بديدم خويش را آفرين آن آينه خوش كيش را چون ترا ديدم محالم حال شد جان من مستغرق اجلال شد چون تو را ديدم خوداى روح‏البلاد مهر اين خورشيد از چشمم فتاد

دفتر ششم، ص‏335

آيينه و مؤمن

آدم زبده مخلوقات و بركشيده پروردگار است، و نفخه الهى جوهر حقيقى وجود انسان است، آدمى دلى دارد كه آيينه‏دار طلعت‏خداوند و تجليگاه جمال اوست. به مدلول حديث‏شريف «لايسعنى ارضى و لاسمائى بل يسعنى قلب عبدى المؤمن‏» (4) گنجايش دل مؤمن از فوق و تحت و ارض و سماء بيشتر است، موحدى كه با مشعل شريعت نبوى از لمت‏شك گذشته و با طى مراحل ايمانى زنگار جهل از دل زدوده است وجودش به نور هدايت و ولايت علوى منور مى‏شود (و من يؤمن بالله يهد قلبه) (تغابن 64 / آيه 11) دل او عيب و غيب، و آشكار و نهان را آيينه‏وار نشان مى‏دهد، و به مضمون حديث «المؤمن مرآة المؤمن‏» (5) مؤمنان آيينه يكديگرند و از سويى دل آنان همچون آيينه، تجليگاه عجايب غيب است «الهى تو آيينه‏اى و دوستانت آينه، آينه در آينه بتوان ديد هر آينه‏» (6) .

آنك او بى‏نقش ساده سينه شد نقشهاى غيب را آيينه شد سر ما را بى‏گمان موقن شود زآنك مؤمن آيينه مؤمن بود

دفتر اول، ص‏194

چونك مؤمن آينه مؤمن بود روى او زآلودگى ايمن بود يار آيينه است جان را در حزن در رخ آيينه‏اى جان دم مزن

دفتر دوم، ص‏248

زين حكايت كرد آن ختم رسل از مليك لايزال و لم‏يزل كه نگنجيدم در افلاك و خلا در عقول و در نفوس با علا در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف بى ز چون و بى‏چگونه بى‏ز كيف بى چنين آيينه از خوبى من برنتابد نه زمين و نه زمن

دفتر ششم، ص‏447

آيينه و پير

پير در ادبيات عرفانى به معنى پيشوا، رهبر، شيخ و قطب و ... به كار رفته است و در باور اهل تصوف نظر كيميا اثر او سبب تبديل و تكميل مريد است و به اهتمام و تربيت اوست كه درون سالك چون آيينه تابناك مى‏شود. مولوى، پنهان شدن اديب خوش‏زبان در پس آيينه و سخن گفتن با طوطى را تمثيلى از جسم آيينه‏گون ولى دانسته كه بدين طريق سخن حق را تعليم مى‏دهد. البته بينايى و احاطه پير فراگير است آنچه مرد عامى در آيينه روشن مى‏بيند او موبه‏مو در خشت‏خام ديده است.

طوطيى در آينه مى‏بيند او عكس خود را پيش او آورده رو در پس آيينه آن استا نهان حرف مى‏گويد اديب خوش‏زبان همچنان در آيينه جسم ولى خويش را بيند مريد ممتلى

دفتر پنجم، ص‏92

آنچه بيند آن جوان در آينه پير اندر خشت مى‏بيند همه

دفتر پنجم، ص‏208

از پس صد سال آنچ آيد ازو پير مى‏بيند معين موبه‏مو اندر آيينه چه بيند مرد عام كه نبيند پير اندر خشت‏خام

دفتر ششم، ص‏388

آيينه و دل

دل پاك و روشن، جام‏جهان نماى و آيينه غيب است و صاحب دل چون آيينه‏اى شش‏رو از هر سو نقشهاى غيب را منعكس مى‏سازد و تابش نور عشق و صور عرش و فرش را در آيينه بى‏رنگ و بى‏حد خويش مى‏بيند اما به مضمون حديث نبوى دل كافر «اسود منكوس‏» (7) سياه‏سرنگون است كه زشت و زيبا را تميز نمى‏دهد زيرا (فانه اثم قلبه; بقره 2 / آيه‏283) ولى دل مؤمن كامل آيينه گيتى‏نماست «آنچه از عالم غيب غيب روانه مى‏شود بر دل انسان كامل پيدا مى‏آيد». (8)

صورت بى‏صورت بى‏حد غيب ز آينه دل دارد آن موسى به جيب گرچه آن صورت نگنجد در فلك نه به عرش و كرسى و نى بر سمك زآنك محدود است و معدودست آن آينه دل را نباشد حد، بدان

دفتر اول، ص‏214

آينه دل چون شود صافى و پاك نقشها بينى برون از آب و خاك

دفتر دوم، ص‏250

آينه دل صاف بايد تا درو واشناسى صورت زشت از نكو

دفتر دوم، ص‏360

صاحب دل آينه شش‏رو شود حق از او در شش جهت ناظر بود

دفتر پنجم، ص‏56

آيينه و ابليس

ابليس آيينه عبرت مخلوقات حضرت بارى همواره در كمين بنى‏آدم دام گسترده است و پيوسته هيزم شهوات پيشكش نفس اماره مى‏كند تا تف و دود آن چهره جان را سياه و زشت نمايد چون نفس شوم اسير شيطان به آب بى‏رنگى مرگ فرو رود در عرصه حشر به سيماى مجرمان برانگيخته شود و در آيينه قهر «اسماء جلالى‏» (9) چهره كريه ابليسى خويش را رؤيت كند.

خويش در آيينه ديد آن زشت مرد رو بگردانيد از آن و خشم كرد خويش بين چون از كسى جرمى بديد آتشى در وى ز دوزخ شد پديد

دفتر اول، ص‏206

خوب را من زشت‏سازم رب نه‏ام زشت را و خوب را آيينه‏ام سوخت هندو آيينه از درد را كين سيه‏رو مى‏نمايد مرد را

دفتر دوم، ص‏395

از جهان دو بانگ مى‏آيد به ضد تا كدامين را تو باشى مستعد آن يكى بانگ نشور اتقيا و آن يكى بانگ فريب اشقيا حاضرى‏ام هست چون مكر و كمين نقش آخر ز آيينه اول ببين

دفتر چهارم، ص‏374

روى بايد آيينه‏وار آهنين تات گويد روى زشت‏خود ببين

دفتر پنجم، ص‏222

آيينه و فنا

«كل شى‏ء هالك الا وجهه‏» (سوره قصص 28 / آيه 88) فنا به معنى نيستى و در اصطلاح اهل عرفان «نهايت‏سير الى‏الله‏» (10) است و فانى كسى است كه «خود و بندگى خويش را در برابر حق نيست انگارد» (11) در اين صورت او به منزله آيينه بى‏نقش و ساده‏اى است كه زيباييها و زشتيها را آنچنان كه هست منعكس نمايد.

اى زده بر بيخودان تو ذوالفقار بر تن خود مى‏زنى آن هوش‏دار زانك بى خود فانيست و ايمنست تا ابد در ايمنى او ساكنست نقش او فانى و او شد آينه غير نقش روى غير آنجاى نه گر كنى تف سوى روى خود كنى ور زنى بر آينه بر خود زنى ور ببينى روى زشت آن هم تويى ور ببينى عيسى و مريم تويى او نه اينست و نه آن او ساده است نقش تو در پيش تو بنهاده است

دفتر چهارم، ص‏403

هر كه بى من شد همه منها خود اوست دوست جمله شد چو خود را نيست دوست آينه بى‏نقش شد، يا بد بها ز آنك شد حاكى جمله نقشها

دفتر پنجم، ص‏170

آيينه و ذكر

ياد حق تعالى بهترين عبادت و برترين اسباب آرامش دل پريشان است «الا بذكر الله تطمئن القلوب‏» (رعد13 / آيه 28) زنگار دل با صيقل ذكر زدوده شده و لطيفه ايمان قويتر مى‏شود و شوق عبادت و اطاعت افزون مى‏گردد ذكر حق تعالى «جلاء الصدور و طمانينة القلوب‏» (12) است، چون تيرگى زايل گردد و درون به صيقل ذكر جلا يابد، دل آينه‏وار نقش پذيرد و صور غيبى از هر جانب جلوه كند و در افق قلب پرتو افكند شايد مقصود از حديث‏شريف نبوى «من رانى فقد راى الحق‏» (13) ذكر مراتب عالى مشاهدات اهل الله در مرآت قلب باشد و گرنه مشاهدات درونى هر كس در خور درجه معرفت اوست، «ان ذكرى لك بقدرى لا بقدرك‏» (14) دل مؤمن پارسا كه به صيقل ذكر كثير تابناك شده آيينه‏وار نقوش مقابل را منعكس مى‏سازد در اين باب تمثيل مولوى در نقشهاى هوشرباى چينيان و تقابل آن با ديوار صيقل‏زده روميان كه تمام را منعكس نمود شاهدى مناسب است.

بهر زخمى گر تو پر كينه شوى پس كجا بى صيقل آيينه شوى

دفتر اول، ص‏183

سينه صيقلها زده در ذكر و فكر تا پذيرد آينه دل نقش بكر

دفتر اول، ص‏194

همچون آهن ز آهنى بى‏رنگ شو در رياضت آينه بى‏ژنگ شو خويش را صافى كن از اوصاف خود تا ببينى ذات پاك صاف خود

دفتر اول، ص‏213

آن صفاى آينه لاشك دلست كو نقوش بى عدد را قابلست صورت بى‏صورت بى حد غيب ز آينه دل دارد آن موسى به جيب

دفتر اول، ص‏214

پس چو آهن گرچه تيره هيكلى صيقلى كن صيقلى كن صيقلى تا دلت آيينه گردد پر صور اندرو هر سو مليحى سيم بر گر تن خاكى غليظ و تيره است صيقلش كن زآنك صيقل گيره است تا در او اشكال غيبى رو دهد عكس حورى و ملك در وى جهد

دفتر چهارم، ص‏424

مولوى با هنرمندى خاص خود، مراتب كمال سعدا و زبونى نقش اشقيا را به كمك تشبيه و تمثيل پرتوان و مفاهيم عميق در آيينه كردار نشان مى‏دهد. دسته ديگرى از ابيات مثنوى كه گوياى لطف تشبيه و عمق تعبير در زمينه مفاهيمى چون: ما و منى، فقر، فنا، ميزان، بلا، عشق، غم، نفاق، حق و باطل، اتحاد كه مرتبط با آيينه است‏به عنوان شاهد نقل مى‏كنيم.

آيينه و ما و منى:

نردبان خلق اين ما و منيست عاقبت زين نردبان افتادنيست هر كه بالاتر رود ابله‏ترست كاستخوان او بتر خواهد شكست اين فروعست و اصولش آن بود كه ترفع شركت‏يزدان بود چون نمردى و نگشتى زنده زو ياغيى باشى به شركت ملك جو.. شرح اين در آينه اعمال جو كه نيابى فهم آن از گفت‏وگو

دفتر چهارم، ص‏441

آيينه و فقر:

روى خوبان ز آينه زيبا شود روى احسان از گدا پيدا شود چون گدا آيينه جودست هان دم بود بر روى آيينه زيان پس گدايان آينه جود حق‏اند و آنك با حقند جود مطلق‏اند

دفتر اول، ص‏169

آيينه و ميزان:

آينه و ميزان كجا بندد نفس بهر آزار و حياى هيچ كس آينه و ميزان محكهاى سنى گر دو صد سالش تو خدمت مى‏كنى كز براى من بپوشان راستى بر فزون بنما و منما كاستى اوت گويد ريش و سبلت‏برمخند آينه و ميزان و آنگه ريو و بند

دفتر اول، ص‏218

آيينه و كمال:

هيچ آيينه دگر آهن نشد هيچ نانى گندم خرمن نشد چون ز خود رستى همه برهان شدى چونك بنده نيست‏شد سلطان شدى

دفتر دوم، ص‏318

چون به مطلوبت رسيدى اى مليح شد طلب‏كارى علم اكنون قبيح آينه روشن كه شد صاف و ملى جهل باشد بر نهادن صيقلى

دفتر سوم، ص‏79

آيينه و بلا:

صبر با نااهل، اهلان را جليست صبر صافى مى‏كند هر جا دليست آتش نمرود ابراهيم را صفوت آيينه آمد در جلا

دفتر ششم، ص‏389

آيينه و عشق:

عشق خواهد كين سخن بيرون بود آينه غماز نبود چون بود آينه‏ات دانى چرا غماز نيست زآنك زنگار از رخش ممتاز نيست

دفتر اول، ص‏4

عاشق آيينه باشد روى خوب صيقل جان آمد و تقوى القلوب

دفتر اول، ص‏194

آيينه و غم:

غم چو آيينه‏ست پيش مجتهد كاندرين ضد مى‏نمايد روى ضد بعد ضد رنج آن ضد دگر رو دهد يعنى گشاد و كر و فر

دفتر سوم، ص‏214

آيينه و منافق:

آينه كو عيب رو دارد نهان از براى خاطر هر قلتبان آينه نبود منافق باشد او اين چنين آيينه تا توانى مجو

دفتر چهارم، ص‏506

آيينه و نيستى:

لايق آن ديدم كه من آيينه پيش تو آرم چو نور سينه آينه هستى چه باشد نيستى نيستى برگر تو ابله نيستى هستى اندر نيستى بتوان نمود مال‏داران بر فقير آرند جود

دفتر اول، ص‏197

چيست معراج فلك اين نيستى عاشقان را مذهب و دين نيستى گشته بى‏كبر و ريا و كينه حسن سلطان را رخش آيينه

دفتر ششم، ص‏285

آيينه و حق و باطل:

وصف تصويرست‏بهر چشم هوش صورت آن چشم دان نه زآن گوش جهد كن كز گوش در چشمت رود آنچ كان باطل بدست آن حق شود بلكه جمله تن چو آيينه شود جمله چشم و گوهر سينه شود

دفتر پنجم، ص‏249

آيينه و اتحاد:

نقش جان خويش مى‏جستم بسى هيچ مى‏ننمود نقشم از كسى گفتم آخر آينه از بهر چيست تا بداند هر كسى كو چيست و كيست؟ كينه آهن براى پوستهاست آينه سيماى جان سنگى بهاست آينه جان نيست الا روى يار روى آن يارى كه باشد ز آن ديار گفتم اى دل آينه كلى بجو رو به دريا كار برنايد به جو آينه كلى ترا ديدم ابد ديدم اندر چشم تو من نقش خود نقش من از چشم تو آواز داد كه منم تو، تو منى در اتحاد

دفتر دوم، ص‏252

مآخذ:

1- دايرة‏المعارف تشيع، ج‏1، تهران، بنياد اسلامى طاهر،1366، ص‏255.

2- بديع‏الزمان فروزانفر، احاديث مثنوى، انتشارات دانشگاه تهران، 1324، ص‏115.

3- جلال‏الدين محمد مولوى، مثنوى، به تصحيح رينولد ا. نيكلسون، تهران، مؤسسه مطبوعاتى على‏اكبر علمى، بى‏تا.

4- امام خمينى-ره، چهل حديث، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى-ره، 1371، ص‏480.

5- بديع‏الزمان فروزانفر، همان كتاب، ص‏41.

6- خواجه عبدالله انصارى، مجموعه رسائل فارسى، تصحيحى، محمد سرور مولايى، تهران، انتشارات توس، 1372، ج‏2، ص‏695.

7- عزيزالدين محمودبن على كاشانى، مصباح الهداية و مفتاح الكفاية، تصحيح جلال‏الدين همايى، تهران، نشر هما، چاپ سوم،1367، ص‏99.

8- عزيزالدين نسفى، كتاب الانسان الكامل، تصحيح ماريژان موله، تهران، چاپخانه تابان، 1341، ص‏238.

9- محمد لاهيجى، شرح گلشن راز، با مقدمه كيوان سميعى، تهران، كتابفروشى محمودى، ص‏119.

10- سيد جعفر سجادى، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، تهران، كتابخانه طهورى، 1370، ص‏628.

11- احمدعلى رجايى بخارايى، فرهنگ اشعار حافظ، تهران، انتشارات علمى، چاپ دوم، ص‏525.

12- عبدالواحد بن محمد تميمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، تصحيح، ميرجلال‏الدين حسينى ارموى، انشتارات دانشگاه تهران، چاپ سوم،1366، ص‏29.

13- المعجم المفهرس لالفاظ الحديث النبوى، جزء ثانى، رتبه و نظمه، اى ونسنك، مطبعة ليدن، سنة‏1943، جلد 2، ص 200.

14- باقر شريف قرشى، تحليلى از زندگانى امام سجاد(ع)، ترجمه محمدرضا عطايى، مشهد، كنگره جهانى حضرت رضا(ع)1، 1372، ج‏2، ص‏415.