| مجلات >فصلنامه مشكوة>شماره 55 |
دكتر سيد ابراهيم سيد علوى
دانشگاه تهران
مقدمه
حكيم ناصرخسرو در ميان شاعران و سخنوران مسلمان، مقامى ويژه دارد. در بيشتر سرودهها و قصايد اين شاعر گرانمايه، از منزلت دين، كرامت انسان و مراتب ولاى بنىفاطمه و لزوم اطاعت و فرمانبردارى از رسولالله و اهلبيت طاهرين، سخن به ميان آمده است آن هم با سوز و گداز و تعبيرهايى بس شيوا و دلپذير. اصولا مهر و محبت پيامبر اكرم و آلالبيت و التزام عملى بر اطاعت و پيروى از ايشان مقولهاى دينى قرآنى است كه برخى شاعران متعهد پارسىگوى و يا عربىسرا را همواره از چشمه جوشان خويش سيراب كرده است. آنان سرمست از زلال صافى مكتب رسالت، با عشق و اشتياقى وصفناشدنى، سخن گفته و فرهنگى ناب و انسانى را رواج داده و بشر را با اصيلترين معارف و سازندهترين انديشهها، آشنا كردهاند.
آثار ولا و مهر آل رسول(ص) و فرزندان على(ع) و ذريه فاطمه زهرا(س) در ديوان بسيارى از شاعران پارسىگوى نيز، حتى آنان كه به تشيع شهره نيستند، مىدرخشد و ابياتى از سرودههاى ايشان ورد زبان ادبپژوهان و دوستداران خاندان پيامبر(ص) است.
سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد(ص) (1) خدايا بحق بنى فاطمه كه بر قول و ايمان كنم خاتمه اگر طاعتم رد كنى ور قبول من و دست و دامان آل رسول (2)
و فردوسى چنين سرود:
منم بنده اهل بيت نبى ستاينده خاك پاك وصى ابا ديگران مر مرا كار نيست جز اين مر، مرا راه گفتار نيست (3) و در يك كلام، دين و انسانيت و ولاى رسول و آل او، حقيقتى به هم آميختهاند كه تفكيك ميان آنها نامعقول است.
من معشر حبهم دين و بغضهم كفر و قربهم منجا و معتصم (4) : جمع مباركى كه مهرشان دين، بغض و دشمنيشان كفر و تقرب به ايشان دستاويز و نجاتبخش است.
اين نكته نيز ناگفته نماند همه شاعران مادح ذريه پيامبر و آل على و بنى فاطمه عليهمالصلوة والسلام كه سرمايه سخنشان ياد فضايل و ذكر مناقب اهل بيت عصمت و طهارت بوده است، در يك سطح، سخن نگفتهاند زيرا كلام برخى، از سهولت و روانى برخوردار است و همين معنى، سرودههاى ايشان را نقل مجالس و ورد محافل كرده است.
ولى در ميان برخى ديگر از شاعران چه از خيل عربىسرايان و چه پارسىزبانان، شعرايى را مىبينيم كه شعرشان صعب و دشوار و حاوى لغات غريب است و ناصرخسرو از آن سلسله است و شايد به همين سبب و اسباب ديگر، سرودههاى او در عين پرمحتوا بودن، بر سر زبانها نيست هر چند كه خود شهره آفاق است.
سخن حجتبشنو كه همى بافد نرم و با قيمت و نيكو چو خز ادكن سخن حكمتى و خوب چنين بايد صعب و بايسته و دربافته چون آهن (5)
البته ممكن است اشعار بعضى شاعران قبل و يا بعد از حكيم ما، حتى از اين نيز دشوارتر باشد ليكن ادعاى ما قرين حجت است و آن، كلام خود حكيم ناصرخسرو است. اولا: او سخنش را حكمت مىنامد و حكمت، نه متاع همگانى است. و ثانيا: آن را صعب و پرصلابت چون آهن مىخواند كه باب دندان همه كس نيست. و ثالثا: آگاهى از مقوله سهل و ممتنع از ديدگاه ادب فارسى مطلبى درخور بحث و توجه است. و رابعا: گذشته از تصريح خود شاعر به صعوبت و سختى سرودههايش، وجود واژههاى مهجور در قصايد وى اين مدعا را اثبات مىكند.
سخن چون زنگ روشن بايد از هر عيب و آلايش كه تا نايد سخن چون زنگ، زنگ از جانت نزدايد (6)
و شايد سبب ديگر نامعروفى شعر ناصرخسرو، در افتادن او با غوغاى عصر خويش باشد كه خود او در اين زمينه چنين سروده است:
اى حجت زمين خراسان، تو هر چند قهر كرده غوغايى پنهان شدى و ليك به حكمتها خورشيدوار شهره و پيدايى (7)
ما در اين مقاله، برخى اشعار اين شاعر حكيم و اين سرايشگر بلندمرتبت تشيع و ولايت علوى را تحتسه عنوان: منزلت دين، كرامت انسان و لزوم طاعت و پيروى از آل ياسين، مورد بحث و بررسى قرار مىدهيم و ريشه قرآنى و حديثى آن سرودههاى نغز و شيوا را بيان مىكنيم تا ضمن آشنايى بيشتر با آن معارف والا، حكيم قباديان را بهتر و بيشتر بشناسيم كه او در غالب قصايد خويش، مراتب سرسپردگى و اخلاص خود را به بنىفاطمه و فرزندان حضرت زهرا عليها و عليهمالسلام به اثبات رسانده است و در ابراز حقايق ضمن بيان نقش دين در تربيت انسان كامل به معارف انسانشناسى پرداخته و انصافا ادب پارسى را غنا بخشيده است.
و آخرين نكته قابل يادآورى در اين مقدمه آن است كه حكيم ناصرخسرو، هر چند به خلفاى فاطمى مصر عشق مىورزيده و از ديدگاه كلامى، به اسماعيليه منسوب و به «باطنيه» مربوط است، ليكن بايد توجه داشت كه اولا مقاله ما اصلا به آن مقوله وارد نشده و به آن موضوع به هيچ وجه نپرداخته است و بطور اجمال اشاره مىكنم كه صحت و سقم آنچه كه در تاريخ، به خلفاى فاطمى نسبت دادهاند، چندان روشن نيست و آن، همانند برخى پديدههاى ديگر عقيدتى عصر اموى و عباسى در هالهاى از ابهام فرو رفته است و مىطلبد كه پژوهشگران پرحوصله، آستين همتبالا زنند و در آن باره تحقيق و كنكاش بيشتر كنند تا غبار از چهره حق پاك سازند. (8)
ثانيا ما در اين فرصت، فقط به آن دسته از اشعار عنايت داريم كه شاعر در يكى از آن سه موضوع و يا هر سه، سروده است و عقايد و انديشههاى او در باب اسماعيليه مطمح نظر ما نيست.
ناصر خسرو در بيان هويت انسان به اسباب گوناگون اشاره مىكند و دين را مهمترين آنها برمىشمارد.
از ديدگاه او، دين همچون دژى است مستحكم با زيربناى راستى و درستى كه از هرگونه خلل و آسيب مصون و از هر انحراف و كژى درامان است.
جز به دين اندر نيابى راستى حصن دين را راستى شد كوتوال (9)
شاعر حكيم ما، صدق و راستى و اعتدال و درستى را از آموزههاى اصولى و روشهاى پايهاى تربيت دينى مىشمارد و بلكه ميان دين و راستى، تساوى و برابرى قايل است.
دين و دنيا هر دوان مر راست، راست راستى را دار دين راستين دين چه باشد جز كه عدل و راستى چيز باشد جز كه خاك و آب و طين؟ (10)
او در ابياتى ديگر دو مفهوم دين و خرد را با يكديگر بسيار نزديك مىبيند و به منظور درك اين رابطه از احاديث معصومين(ع) الهام مىگيرد:
امام صادق(ع): «من كان عاقلا كان له دين» (11) : خردمند دينباور است.
ناصرخسرو:
راست آن است ره دين كه پسند خرد است كه خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست (12) دين خزينه تستشايد كاندر او از بهر دين بام و بوم از علم سازى وز خرد پرهون كنى (13) دل به يقين اى پسر! خزينه دين است چشم تو چون روزن است و گوش چو پرهون (14)
بنا به مفاد ابيات ياد شده، ميان علم و عقل و دين، پيوندى متناسب و ارتباطى هماهنگ است كه با همسويى و بهرهگيرى شايسته، انسان را كارساز خواهند بود.
قرآن كريم، مردمان كافر، مشرك و بىدين را پست، و گمراهتر از چارپايان دانسته و فرموده است:
«اولئك كالانعام بل هم اضل» (15) : آنان همچون چارپايانند بل گمراهتر.
« ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا» (16) : آنان همانند چارپايانند بلكه از آنان ره گم كردهتر.
و شاعر حكيم خراسان، با الهام از اين آيات بينات، در آن باره، بىپرده، سخن رانده است:
بر ره دين رو كه سوى عاقلان علت نادانى را دين شفاست جان تو بى علم خرى لاغر است علم ترا آب و شريعت چراست جان تو بى علم چه باشد؟ سرب دين كندت زر كه دين كيمياست آنكه به دين اندر نايد خر است گرچه مر او را چو تو آدم نياست سوى خردمند ز خر، خرتر است آنكه مر او را به ستورى رضاست راه سوى دينت نمايد، خرد از پس دين رو كه مبارك عصاست (17)
ناصرخسرو در اين موضوع كه دين مايه نجات رستگارى، و وسيله رهايى در بحرانهاى زندگى است، به انسانها هشدار داده و آنان را از خطر راهزنان انسانيت و دشمنان بشر در درازناى تاريخ، آگاه كرده است. گويا مخاطبان او نسل امروز و جوانان عصر حاضرند كه آنان را به مقابله با شبيخون فرهنگى غرب فرامىخواند.
سپس دين درون شو اى خرگوش كه به پرواز بر شدهست عقاب (18)
ناصرخسرو علاوه بر سرودههايى كه طى آنها دين را تجليل و آن را با علم متحد و هماهنگ دانسته است ملازمه و توام بودن آن دو را با حصول آگاهى براى ديندار خاطرنشان مىسازد:
دين گرامى شد به دانا و به نادان خوار گشت پيش نادان دين چو پيش گاو باشد ياسمن مرد بى دين گاو باشد تا ندارى بانكش مر تو را پورا! همى مردم به دين بايد شدن آن سخن باشد سخن نزديك من كز دين بود آن سخن كز دين برون باشد چه باشد هين وهن گه به دل بينا شدستى راه دينى پيش توست گاه از اين سو گاه از آنسو چونتبايد تاختن؟ (19)
با وجود اين، او با نقادى از دينهاى باطل و مذهبهاى پوشالى و ساخته و پرداخته دنياداران، پرده از روى حقايقى كنار زده و چهره دين حق و مذهب راستين را از گرد و غبار اوهام خيالات واهى و عقايد بىاعتبار، زدوده است.
اگر اين دين خداى است و حق اين است و صواب نيست اندر همه عالم نه محال و نه مجاز آن كه بر فسق تو را رخصت دادهست و جواز! سوى من شايد اگر سرش بكوبى به جواز (20)
ناصر خسرو به صراحتبيان مىكند كه دين حق و مذهب صحيح در دلهاى ناپاك همانند مايع پاكيزه و زلال، در ظرف آلوده است. چنان كه قرآن، بىايمانان را كورى و ضلالت افزايد و خسران بىدينان را مضاعف گرداند.
«ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين» (21) : آن كتاب، كه شكى در او نيست، رستگارى استبراى پرهيزگاران و پاكدلان.
دين يكى جامهست چون داناش پوشد پاك و نو باز چون نادانش پوشد چون گليمى پر درن دين ز فعل بد نماند پاك، جز در پاك دل شير پاكيزه كجا باشد در آلوده لگن (22)
ناصرخسرو مردى حكيم و شاعرى متفكر و عالمى شيعى است، خميرمايه علم و دانش او را مضامين آيههاى قرآنى، سخنان وحى و سروش آسمانى تشكيل مىدهد. او در بسيارى از سرودههايش به هويت انسان توجه داشته و به ماهيت مركب او اشارت دارد و با الهام از سوره «تين» اشعار مىدارد كه انسان از عالم زبرين و بالا و جهان فرودين و پست تركيب يافته است كه جزيى از وجود او جان و روح و نفخه رحمانى است و جزء ديگر كالبد خاكى است كه از زمين تيرهوتار برآمده است. «و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين...» (23) : و ما همانا انسان را از پارهاى آفريديم و آنگاه او را با آفرينشى ديگر، انشاء كرديم. «و بدء خلق الانسان من طين... ثم سواه و نفخ فيه من روحه» (24) : آفرينش انسان را از گل آغاز كرد و سپس او را كامل ساخت و از روح خويش در او بدميد.
جان و تن تو دو گوهر آمد يكى زبرين دگر فرودين (25)
بلكه به جان است نه بتن شرف مرد نيست جسدها همه مگر گل مسنون تن صدف است اى پسر به دين و به دانش جانتبپرور در او چو لؤلؤ مكنون (26)
ناصرخسرو انسان را به تهذيب نفس و جهاد براى خلاص و رهايى از شر عفريتى كه در درون او منزل دارد و ممكن است او را بر خاك مذلت و روز سياه بنشاند، فراخوانده و در اين راستا انسان را ره نموده است و در اين دعوت اصلاحى و رسالى با تلميحى زيبا از ذكر حكيم الهام گرفته است.
غافل منشين ز ديو و برخوان بر صورت خويش سورة التين زى حرب تو آمدهست ديوى بدفعلتر از همه شياطين اين. آن تن توست ازو حذر كن وز مكر و فريب اين بنفرين (27)
حيكم در اين چند بيت از يك قصيده غرا، به هويت واقعى انسان براساس آيههاى قرآن اشارت دارد همان كه در سوره كوچك «تين» با بلاغت و رسايى كامل، آمده است:
«لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم» (28) : همانا، ما انسان را در نيكوترين اندازه و قامت، بيافريديم.
استوارى خلقتواستقامت صورتانسان و كمال آفرينش بشر كه در اشعار ناصرخسرو، تكرار شده همان، هويت و ماهيت دوگانه اوست كه در قرآن كريم بخصوص در سوره تين، آمده است.
تقويم صورت ما، كردند باغبانان برخوان اگر ندانى آغاز سورة التين (29)
و در اشاره به بعد تيرگى انسان و امكان انحطاط و سقوط او باز با الهام از همان سوره مباركه، كه فرمود:
«ثم رددناه اسفل سافلين» (30) : سپس او را به مرتبه پستترين و نازلترين، برگردانديم. چنين سرود:
اين صورت خوب را نگه دار تا نفگنىاش به قعر سجين (31)
تعبير «احسن تقويم» از نكات علمى، اخلاقى و تربيتى قرآن كريم است و بدون ترديد به دنبال حسن ظاهر و در پس اندام زيبا و موزون، استعدادهاى مثبت فراوان در باطن و درون انسان نهفته است كه زيبايى او را صدچندان كرده است و همين معنا سبب شده كه وجود او را آينه عالم بزرگ دانستهاند.
ا تزعم انك جرم صغير و فيك انطوى العالم الاكبر (32)
يعنى: آيا تو خود را جسمى كوچك و موجودى ناچيز مىپندارى؟ در حالى كه در وجود تو، جهان بزرگ پيچيده شده است.
اين عالم بزرگ براى چه كردهاند؟ از خويشتن بپرس تو اى عالم صغير! (33)
راز سعادت و شقاوت انسان به نص آيات قرآن مجيد در وجود خود او نهفته است كه اگر ايمان و عمل صالح داشته باشد بر كليد خوشبختى و رستگارى دستيافته است و اگر كفر و تباهى پيشه سازد به دره پست و گودال آتش، سقوط خواهد كرد.
حكيم نكتهسنج ما با الهام از قرآن كريم و احاديث نبوى و روايات امامان معصوم و پيشوايان برحق به نقش ديو نفس و تن خاكى و هوا و هوس سركش و نفس اماره به سوء، اشارت دارد و انسان را از شر و مكر آنها برحذر داشته است.
زى حرب تو آمدهست ديوى بد فعلتر از همه شياطين
و رسول اكرم(ص) فرمود: «اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك» (34) : متجاوزترين و دشمنترين دشمن تو، نفس تو است كه در ميان سينهات جاى دارد.
«و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقويها» (35) : و سوگند به جان و آن كه آن را به كمال آفريد پس فجور و تقوا را به وى الهام فرمود.
نكته ديگر در شناخت موقع انسان كه جنبه كلامى دارد و در قصيدههاى ناصرخسرو هم انعكاسى وسيع يافته است، نقش عنصر اختيار در عملكرد اوست.
قرآن كريم در اين باره آيههايى روشن و روشنگر دارد و با ملاحظه مجموعه آيات و سنجش آنها با يكديگر، انسان به يكى از مفاهيم روشن مىرسد; هر چند در ميان مسلمانان در اين خصوص، مذاهب گوناگون است. «انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا» (36) : ما انسان را ره نموديم و او سپاسگزار و يا ناسپاس است.
«و هديناه النجدين» (37) : و ما او را با راههاى خيروشر آشناساختيم و هردو را بهوى نشان داديم.
راه تو، زى خير و شر هر دو گشادهست خواهى ايدون گداى و خواهى ايدون (38)
ناصرخسرو در نقد مذهب جبر و در انتقاد از اشعرىگرى و در تفسير صحيح قضا و قدر و در توجيه عملكرد آدمى نظرى حكيمانه و مدققانه دارد و بيان او در اين زمينه، بسيار لطيف و روان است و محتوى دليل سهل و ممتنع مىباشد.
نام قضا خرد كن و نام قدر سخن ياد است اين سخن ز يكى نامور مرا و كنون كه عقل و نفس سخنگوى خود منم از خويشتن چه بايد كردن حذر مرا اى گشته خوش دلت ز قضا و قدر بنام چون خويشتن ستور گمانى مبر مرا (39)
حكيم ناصرخسرو در رد پندار برخى عوام كه اعمال بد خود را به گردن قضا و قدر مىاندازند و شانه از بار مسؤوليتها خالى مىكنند مىگويد:
چند بنالى كه بد شدهست زمانه عيب تنتبر زمانه برفگنى چون؟ تو شدهاى ديگر، اين زمانه همان است كى شود اى بيخرد زمانه دگرگون (40)
نكته ديگر در شناخت انسان، فهميدن نقش غرايز و ميزان تاثير آنها به عنوان عامل رفتارى است. آيا ما مانند بهايم غريزى زيست مىكنيم و يا عقل و خرد مبناى اختيار و گزينش ما است؟ بدون ترديد اگر ما همانند ستوران محكوم غرايز مىبوديم فرقى ميان ما و آنها نبود و تكليف و مسؤوليتى نداشتيم. ناصرخسرو در قصايد خويش به جد بدين تفكر پرداخته و آشكارا گفته است:
«چون خويشتن، ستور گمانى مبر مرا» و در قصيدهاى ديگر به طرز زيبا و رسا چنين سرود:
بهترين راه گزين كن كه دو ره پيش تو است يك رهتسوى نعيم است و دگر سوى بلاست از پس آن كه رسول آمده با وعد و عيد چند گويى كه بد و نيك به تقدير و قضاست گنه كاهلى خود به قضا بر چه نهى؟ كه چنين گفتن بى معنى، كار سفهاست گر خداوند قضا كرد گنه بر سر تو! پس گناه تو به قول تو خداوند توراست
ناصرخسرو در قصايد حكيمانه خود عقايد قدريه و اشاعره را در مورد افعال عباد به شدت مورد انتقاد قرار مىدهد و سخنى مستدل مطرح مىكند:
اينت گويد همه افعال، خداوند كند كار بنده همه خاموشى و تسليم و رضاست وانت گويد همه نيكى ز خداى است و ليك بدى اى امتبدبخت همه كار شماست وآنگه اين هر دو مقرند كه روزى استبزرگ هيچ شك نيست كه آن، روز مكافات و جزاست چون مرا كار نباشد نبوم اهل جزا اندرين قول خرد را بنگر راه كجاست؟ چون بود عدل بر آنك او نكند جرم، عذاب؟ زى من اين هيچ روانيست اگر زى تو رواست حاكم روز جزاى تو شدهست مستسدوم نه حكيماست كه سازنده گردنده سماست (41)
ناصرخسرو در اشعار مربوط به بيان قضا و قدر و در ياد از عقيده حق درباره افعال عباد و نفى جبر و تفويض، مرام عدليه را تقرير كرده و در ابياتى حكيمانه، «امر بين الامرين» و حال اعتدال ميان خوف و رجا در عملكردها را خاطرنشان كرده است.
امام صادق(ع) فرمود: «لاجبر ولاتفويض بل امر بين الامرين» (42) : نه، جبر و نه تفويض بلكه امرى ميانه آن دو است. و ناصرخسرو هم مىكوشد در عين حال كه قدرت مطلقه خداوند را در همه كائنات ملحوظ كند اختيار و اراده انسان را كه به مشيت الهى يك واقعيت در عالم هستى و در كارهاى بشرى است، ناديده نگيرد و تكليف و عقاب و ثواب را در آن چارچوب بگنجاند و توجيه نمايد.
همچنان كه در احاديث امامان اهل بيت درباره افعال عباد به امر بين امرين رسيدهاند و به تقدير الهى نقش اراده و اختيار انسان را فراموش نكردهاند از نظر روانى نيز خوف مطلق و رجاى بىقيد و شرط را براى بشر زيانبار دانستهاند.
امام صادق(ع) فرمود: از نصايح لقمان به فرزندش اين است كه گفت: از خداى عزوجل، آنچنان بترس كه اگر به اندازه طاعت و نيكوكارى انس و جن نزد او آيى عذابت كند و آن گونه به او اميدوار باش كه اگر گناهان انس و جن را به دوش كشى، مغفرت او تو را شامل شود. آنگاه از پدرش امام باقر(ع) نقل فرمود كه گفتند: انه ليس من عبد مؤمن الا و فى قلبه نوران: نور خفيه و نور رجاء...» (43) : هيچ بنده باايمانى نيست مگر آن كه در دل او دو نور وجود دارد: نور بيم و نور اميد كه اگر وزن شوند، اين بر آن و آن بر اين فزونى نداشته باشد.
به ميان قدر و جبر رود اهل خرد راه دانا به ميانهى دو ره خوف و رجاست به ميان قدر و جبر ره راستبجوى كه سوى اهل خرد جبر و قدر درد و عناست (44)
موضوع ماهيت مزدوج انسان و دو بعدى بودن وجود او و اثبات اراده و اختيار و انتخابى بودن خير و شر براى او در غالب قصايد ناصرخسرو با تنوع بيان و گونهگونى شيوه استدلال و خردمندى تمام مطرح است.
از ديدگاه شاعر حكيم، جان و روح از عالم برين با تن خاكى از جهان فرودين با هم شدهاند و از اجتماع آن دو، افعال انسان صدور مىيابد و آن، نوعى زايش به حساب مىآيد و اين تمثيل زيبا را نگارنده، فقط در قصايد حكيم ناصرخسرو يافت كه او معيت جان و تن را زناشويى تعبير كرده و اعمال او را مواليد اين ازدواج دانسته است.
اى پسر! جان و تنت هر دو زناشويند شوى جان است و زنش تنت و خرد كابين چو نمودم كه تن و جانت زن و شويند عمل و علم پديد آمده زان و زين اينكه شد زرد و كهن پيرهن جان است پيرهن باشد جان را و خرد را، تن (45)
در كلام الهى است كه: «هن لباس لكم و انتم لباس لهن» (46) : زنان جامهاى براى شمايند و شما جامهاى براى ايشان. بدون ترديد، الهامبخش ناصرخسرو در ابيات مزبور، آيه مذكور بوده است.
چنان كه ملاحظه مىكنيد زايش علم و عمل از تركيب و ازدواج جان و تن آدمى تعبير زيبايى است و شاهكار اين سراينده حكيم علوى است زيرا روح مبناى علم و آگاهى است و عمل اثر اعضا و جوارح اندام مىباشد و در وجود انسان كه روح بر مركب تن سوار است اگر ايمان و عمل صالح بزايد ايدهآل و آرمان خلقت است و گرنه خسارت است و تباهى.
ناصرخسرو با الهام از حديث «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة» (47) : مردم كانهايى همچون كانهاى طلا و نقرهاند، انسانها را همانند معادن كه در درازناى زمان با تركيب اجزاى مختلف، شكل مىيابند، مىداند.
تنت كان و جان گوهر علم و طاعت بدين هر دو بگمار تن را و جان را نگه كن كه چون كرد بى هيچ حاجت به جان سبك جفت جسم گران را (48)
حكيم با بهرهجستن از واژه «جويد» به اين نكته ظريف اشاره كرد كه انسان به رفتار و عملكرد خويش از عنصر اختيار برخوردار است و او راهى كه پيش مىگيرد به انتخاب و گزينش خود است.
بلبل و هدهد مرغند بلى ليكن گل همى جويد يكى و يكى سرگين (49)
منزلت آل ياسين، مودت اهل بيت و لزوم طاعت و فرمانبردارى و تاكيد بر التزام به شريعت، در ديوان حكيم ناصرخسرو برجستگى خاصى دارد.
از ديدگاه اين قصيدهسراى حكيم، مهر و محبت عترت رسول الله(ص) و دوستى بنىفاطمه و فرزندان حضرت زهرا عليها و عليهمالسلام و اطاعت از على و آل او سلامالله عليهم فريضه دينى و تكليف شرعى است. او در اينباره از قرآن كريم بهره جسته و در كمتر قصيدهاى به ضرورت طاعت و گامسپارى به دنبال على و فرزندان او نپرداخته و در آن مقوله سخن نگفته است.
ناصرخسرو آزادى مطلق و افسارگسيختگى را شان انسان نمىداند بلكه به نظر او، آزادى مشروط است و انسانى كه تقيد و وابستگى به اصول شريعت و پايههاى اخلاقى داشته باشد شايسته و برازنده مقام انسان است و اطاعت و پيروى از اسوههاى نيكو، خود اصل است.
دو چيز استبند جهان علم و طاعتاگر چه گشاد است مر هر دوان را (50)
ناصرخسرو از اطاعت عالمانه و تبعيت و پيروى آگاهانه، سخن گفته زيرا طاعت كوركورانه و دنبالهروى جاهلانه و نسنجيده گرچه احيانا ممكن است اسقاط تكليف كند ليكن تعالى روح و ارتقاى رتبه را موجب نمىشود و اين، كلامى استبسيار سنگين و پرمايه كه ريشه در ذكر حكيم دارد.
«قال مترفوها انا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثار هم مقتدون...» (51) : مترفين گفتند ما پدرانمان را بر آيينى يافتيم و ما بر نشانهاى ايشان، راه پيدا مىكنيم و همچنين پيش از تو در هيچ شهرى پيامبرى بيمدهنده نفرستاديم مگر آن كه توانگران خوشگذران، گفتند ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و ما از ايشان پيروى مىكنيم. پيامبر گفت: اگر چه براى شما دينى هدايتكنندهتر از آنچه پدرانتان را بر آن يافتيد آورده باشم؟!
در آيه ديگر فرمود: اگر چه پدرانشان چيزى نفهمند و راه به سوى حق نپويند؟! (52)
خداى از تو طاعتبه دانش پذيرد مبر پيش او طاعت جاهلانه (53)
ناصرخسرو در اين زمينه ديدى نقاد دارد و كسانى را كه با برداشت غلط از قضا و قدر اطاعت از پيشوايان حق و مردمى را تضعيف و سلطه جاهطلبان و قدرتپرستان را تقويت مىكنند مىگويد:
چون گريزم ز قضا يا ز قدر من چو همى به هزاران بصر ايشان به سوى من نگرند خرد و جان سخن گوى، كه از طاعت و علم پريانند بر اين گنبد پيروزه پرند اين چراگاه دل و جان سخنگوى تو است جهد كن تا بجز از طاعت و دانش نچرند (54)
از ديدگاه ناصرخسرو، انسان در اين جهان گذرا و در اين سراى ناپايدار در پرتو طاعت و در اثر تحمل رنج اطاعت و فرمانبردارى، در آن عالم جاويد و خانه پايدار آخرت، به حيات راستين و سعادت مطمئن خواهد رسيد.
اگر نارى سر اندر زير طاعت به محشر جانتبيرون نارى از نار برنجان تن به طاعتها كه فردا به رنج تن شود جانتبىآزار (55)
اصولا اطاعت از بزرگتر و تاسى به اسوههاى نيكو و صالح و به اصطلاح روح قهرمانگرايى و كمالدوستى از بعد روانشناسى از مسايل محرز و مسلم دانش بشرى است و در عرفان و اخلاق عملى نيز به طور جد مطرح است. انسان سالك بدون معلم مرشد و استاد راهنما نمىتواند به سير و سلوك ادامه دهد. قرآن كريم پيامبران را به طور عموم و رسول اكرم(ص) را بخصوص اسوه و سرمشق و آموزگار بشر دانسته است.
«لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة...» (56) : همانا براى شما در رسول خدا، سرمشق نيكويى است.
ناصرخسرو همچون حكيمى دردآشنا و طبيبى حاذق، ابتدا به شناسايى هويت وجودى انسان پرداخته و عاملهاى سعادت و شقاوت او را در حوزه اراده و اختيار او و نه جبر و خارج از حق انتخاب او، معين مىسازد و از جمله وفا و هوش و مهر و محبت و طاعت رسول(ص) و آل ياسين را نام مىبرد.
از عهد و وفا زه و كمان ساز از فكرت و هوش تير و ژوبين يارى ندهد تو را بر اين ديو جز طاعت و حب آل ياسين گرد دل خود ز دوستيشان بر ديو حصار ساز و برچين (57)
بىشك، انسان بعد حيوانى دارد تنها تعاليم پيامبران او را به عالم انسانى بالا مىبرد. قرآن به صراحت مىگويد كه مخصوص پارسايان، و شفاى آلام و امراض روحى انسانهايى است كه خواهان اصلاح و درمان هستند و گرنه همين قرآن كريم، كافران و ستمگران را جز خسران نمىافزايد و برايشان جز كورى و ضلالت، نتيجه نمىبخشد.
«و ننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنين ولايزيد الظالمين الا خسارا» (58) : و ما از قرآن آنچه را كه موجب شفا و درمان و رحمت استبراى مؤمنان، فرو مىآوريم و ستمگران را جز خسارت نمىافزايد.
«قل هو للذين آمنوا هدى وشفاء والذين لايؤمنون فى آذانهم وقر و هو عليهم عمى اولئك ينادون من مكان بعيد» (59) : بگو، قرآن رهنما و شفا و بهبود استبراى مؤمنان ولى كسانى كه ايمان ندارند، گوشهايشان سنگين است و آن (قرآن) برايشان كورى است «گويا» ايشان از جاى دوردستى، صدا مىشوند. از آنجا كه ملاحظه مىكنيم زندگى دنيوى و حيات حيوانى براى كافران احيانا فراهمتر است معلوم مىشود كه قرآنكريم و تعاليم وحى حيات و زندگانى ديگرى را براى انسان به ارمغان آورده است.
«يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم» (60) : اى كسانى كه ايمان داريد براى خدا و رسول آن هنگام كه شما را به چيزى فرامىخوانند كه زندهتان گرداند، پاسخ دهيد.
خلاصه كلام، ناصرخسرو اطاعتخدا و رسول و حب خاندان پيامبر و فرزندان زهرا(س) را رمز رسيدن به كمال و رشد آدمى مىداند و ديگر راهها و مذهبها را كژراهههايى مىشناسد كه انسان را به تباهى و پوچى مىكشانند. او مودت اولاد پيغمبر را ملجا و ماواى خود در روز محشر مىشمارد (61) و خود را در ولاى بنىفاطمه متفانى و مشتهر مىداند.
اندر جهان به دوستى خاندان حق چون آفتاب كرد چنين مشتهر مرا (62)
و در قصيدهاى ديگر به ذكر نعمت عظماى ولايت پرداخته و آن را با نعمتهاى مادى و حسى قابل سنجش ندانسته است.
در بهشت ار خانه زرين بود قيصر اكنون خود به فردوس اندر است اين همه رمز و مثلها را كليد حجله اندر خانه پيغمبر است گر به خانه در، ز راه در شوى اين مبارك خانه را در، حيدر است (63)
رسول اكرم(ص) در حديث معروف فرمود: انا مدينة العلم و على بابها و خود مولا در نهجالبلاغه فرمود: «... نحن الشعار و الخزنة و الابواب و لايؤتى البيوت الا من ابوابها...» (64) : دل خردمند دورنگر و ژرفبين است، فراخوانى است و حكمرانى، فراخوان را پاسخ دهيد و از حاكم اطاعت كنيد ماييم شعار و گنجوران دين و درها و به خانهها جز از در وارد نشوند و هر كه از ديوار بالا رود دزد نامندش.
على و عترت اويست مر آن را در خنك آن كس كه در اين ساخته دار آيد (65)
از نظر ناصرخسرو اطاعت و پيروى اهلبيت موجب شكوفايى استعدادهاست و سبب چيرگى بر ديو نفس:
خط خداى زود بياموزى گر در شوى به خانه پيغمبر گر در شوى به خانهش بر خاكت شمشاد و لاله رويد و سيسنبر ندهد خداى عرش در اين خانه راهت مگر به راهبرى حيدر (66)
در طلب دانش و دين چند گاه دامن مردان به كمر در زنم گرد كسى گردم كز بند جهل طاعتش آزاد كند گردنم تا دل من طاعت او يافته طاعت من آرد آهرمنم پيش رو خلق پس از مصطفى كز پس او فخر بود رفتنم بوالحسن آن معدن احسان كزو دل به سخنش گشتست آبستنم (67)
ناصرخسرو در بيان مزيت معارف مكتب اهلبيت و ضرورت تولى ايشان و اين كه آن اقتضاى سرشتسالم و پاك است قصايد و ابيات مستدلى دارد.
گر از علم و طاعتبرآريم سر از اينجا به چرخ برين بر پريم به دشمن نماييم روشن كه ما به دنيا و دين بر سر دفتريم ازيرا سر دفتريم اى پسر كه ما شيعه اهل پيغمبريم (68)
و در جاى ديگر خط بطلان بر تعصب مىكشد و معارف جعفرى را زر و طلاى ناب و ديگر آموختهها را سكه تقلبى مىشمارد و چه زيبا مىسرايد.
حجت پيش آورد و برهان مرا جنگ چه پيش آرى و مستكبرى خير بينداز به يك سو پشيز تا بدلت زر بدهم جعفرى هيچ نيارى كه ز بيم پشيز سوى زر جعفريم بنگرى (69)
ناصرخسرو با الهام از آيه «و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا» (70) : همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد. چنين سرود:
آل رسول خداى، حبل خدايند چونش گرفتى ز چاه جهل برآيى (71)
چنان كه در اشاره به حديثسفينه: «مثل اهل بيتى مثل سفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق (72) : مثل اهل بيت من، كشتى نوح است كه هر كس سوار شد نجات يافت و هر كه عقب ماند هلاك گرديد، گفت:
در بحر ضلال كشتيى نيست جز حب على به قول مطلق (73)
از نظر حكيم ناصرخسرو اسلام با منطق و جهاد پيش رفته است و در جهان بشرى هيچ سخنى بدون ضمانت اجرا و هيچ سياستى بدون فرهنگ خاص خود، موفق نبوده است. او قرآن را تجليگاه فرهنگ سليم و حكمت مىداند و ذوالفقار على(ع) را سمبل جهاد در راه حاكميت آن فرهنگ ناب، برمىشمارد.
اصل اسلام اين دو چيز آمد قرآن و ذوالفقار نه مسلمان و نه مشرك را در اين پيكار نيست همچنان كاندر سخن جز قول احمد نور نيست تيز تيغى جز كه تيغ ميرحيدر نام نيست احمد مختار شمس و حيدر كرار نور آن بى اين موجود نى و اين بى آن انوار نيست بر سر گنجى كه يزدان بر دل احمد نهاد جز على گنجور نى و جز على بندار نيست (74)
در اين جا سخن خود را به پايان مىبريم و خواننده مشتاق را به تفرج در گلستان ديوان ناصرخسرو دعوت مىنماييم.
پىنوشتها و مآخذ:
1- كليات سعدى شيرازى، به تصحيح محمدعلى فروغى، تهران، اميركبير، ص15.
2- همان، بوستان، ص6; اقبال آشتيانى، ادب،1317ش، تهران.
3- شاهنامه، ج1، ص6، خاور، تهران، 1312 ش.
4- ديوان فرزدق، ج2، دار صادر بيروت، ص180; در اين قصيده ميميه فرزدق، و در بيتبيت آن، پيوند دين، انسانيت و ولاى اهلبيت، به چشم مىخورد.
5- ديوان ناصرخسرو، به تصحيح مينوى و محقق، انتشارات دانشگاه تهران. خز ادكن خز بسيار نرم و تيرهرنگ.
6- همان، قصيده19. زنگ نخستبه معناى نور ماه و پرتو آفتاب، و زنگ دوم به معناى زنگار و چركى باشد كه بر روى فلزات و آهن نشيند. نگ: دهخدا، لغتنامه.
7- همان، قصيده3. اميرالمؤمنين على(ع) در وصف غوغا فرمود: هم الذين اذا اجتمعوا غلبوا و اذا تفرقوا لم يعرفوا: [غوغا و فرومايگان] آنانند كه چون فراهم آيند پيروز گردند و اگر پراكنده باشند شناخته نشوند. و گفته شده: غوغا، مردمانىاند كه چون فراهم آيند زيان رسانند و اگر پراكنده بوند، سود دهند. نگ: سيد رضى، نهجالبلاغه، قصار،199.
8- همانند ماجراى شگفت تاريخى، كلامى كيسانيه. نگ: مجله كلام اسلامى; كيسانيه، افسانه يا حقيقت؟ شماره19 و شمارههاى بعد و كتاب تاريخ و عقايد اسماعيليه از فرهاد دفترى درخور مطالعه است.
9- همان، قصيده 34. كوتوال: دژبان و نگهبان قلعه.
10- همان، قصيده53.
11- محمد حسين مظفر، سيد علوى، امام جعفر صادق(ع)، تهران،1367، ص420.
12- ديوان ناصر خسرو، قصيده 10.
13- همان، قصيده 12.
14- همان، قصيده 4. پرهون: طوق، گردنبند، دايره.
15- سوره اعراف، آيه179.
16- سوره فرقان، آيه 44.
17- همان، قصيده 45. و نگ قصيده49: به دين از خرى دور باش و بدان كه بيدينى اى پور بيشك خرى است
18- همان، قصيده13.
19- همان، قصيده123.
20- همان، قصيده 50. جواز اول به فتح به معناى تجويز و روا و جواز دوم به ضمه يعنى سنگ هاون.
21- سوره بقره، آيه 2.
22- ديوان ناصر خسرو، قصيده123.
23- سوره مؤمنون، آيههاى 12 تا 14.
24- سوره سجدة، آيههاى7 تا9.
25- ديوان ناصر خسرو، قصيده 24.
26- همان، قصيده 4. و نگ به ابياتى از قصيدههاى 5 و 8 و3 و123.
27- همان، قصيده 24.
28- سوره تين، آيه 4.
29- ديوان ناصر خسرو، قصيده109.
30- سوره تين، آيه 5.
31- ديوان ناصر خسرو، قصيده 24.
32- ديوان منسوب به اميرالمؤمنين(ع)، ص45، چاپ سنگى،1283ق، تبريز.
33- ديوان ناصر خسرو، قصيده46.
34- ابوالقاسم پاينده، نهجالفصاحة، ص66، جاويدان علمى،1346 ش، تهران و نظير آن نگ: آمدى، محدث ارموى، فهرست غرر و درر، دانشگاه تهران، ص393: «لا عدو اعدى على المرء من نفسه».
35- سوره شمس، آيه7 تا 10.
36- سوره انسان، آيه3.
37- سوره بلد، آيه 10.
38- ديوان ناصر خسرو، قصيده 4 و نگ: قصايد33 و 144.
39- همان، قصيده6.
40- همان، قصيده 4.
41- همان، قصيده 10 و همان مضمون، بنگريد: قصيده 30. سدوم: شتر به هيجان آمده و خشمگين.
42- محمدبن على، صدوق، الاعتقادات، ص29، هزاره شيخ مفيد، قم.
43- محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج2، ص 71 و67، مكتبة الصدوق، تهران.
44- ديوان ناصر خسرو، قصيده 10.
45- همان، قصيده133.
46- سوره بقره، آيه187.
47- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج61، ص65، چاپ جديد.
48- ديوان ناصر خسرو، قصيده 5.
49- همان، قصيده133.
50- همان، قصيده 5.
51- سوره زخرف، آيههاى 22 تا 24.
52- سوره بقره، آيه 170.
53- ديوان ناصر خسرو، قصيده 20.
54- همان، قصيده3. مراد از خرد و جان سخنگوى، نفس ناطقه انسانى است.
55- همان، قصيده9.
56- سوره احزاب، آيه 21.
57- ديوان ناصر خسرو، قصيد 24.
58- سوره اسراء، آيه 12.
59- سوره فصلت، آيه 44.
60- سوره انفال، آيه 24.
61- همان، قصيده 2.
62- همان، قصيده6.
63- ديوان ناصرخسرو، قصيده16.
64- نهجالبلاغه، خطبه153. و نگ سوره بقره، آيه189.
65- ديوان ناصرخسرو، قصيده 22.
66- همان، قصيده 74.
67- همان، قصيده 144.
68- همان، قصيده 241.
69- همان، قصيده26.
70- سوره آلعمران، آيه 104.
71- ديوان ناصرخسرو، قصيده 42.
72- نهجالفصاحة، ص560.
73- ديوان ناصرخسرو، قصيده216.
74- همان، قصيده147.