مجلات >فصلنامه مشكوة>شماره 55

خلافت امويان و بررسى مبانى مشروعيت آن

دكتر هادى وكيلى

عضو گروه تاريخ دانشكده ادبيات مشهد

مقدمه

پس از صلح امام حسن(ع) با معاويه در سال 41 ه . ق حكومت‏بنى‏اميه رسما آغاز شد. اين حكومت‏با اسم خلافت و رسم ملوكيت و سلطنت توانست‏بيش از 90 سال بر مسلمين خلافت كند. پس از سقوط بنى‏اميه در سال 132 ه . و روى كار آمدن بنى‏عباس، دستگاه خلافتى جديد (اين بار سلطنتى‏تر از قبل) بيش از پنج قرن تمام (656-132) بر مسلمانان حكومت راند و سرانجام به دست مغولان سرنگون شد. اما براستى اين حكومتها كه به هزاران دليل و شاهد فاصله غريبى از سنتها و حكومت نبوى(ص) داشتند، چگونه توانستند اين‏گونه دراز پاى بر چندين نسل از مسلمانان حكومت كنند؟ اين مقاله كاوش و تحليلى است در ريشه‏هاى اعتقادى - اجتماعى و روانى انديشه‏هاى مسلمانانى كه در سده‏هاى نخست تا هفتم هجرى توانستند صبورانه اين حكومتها را تحمل كنند و بپذيرند و حتى آنان را مقدس بينگارند. و البته بيشتر تلاش نويسنده بر اين خواهد بود كه نشان دهد حكومت امويان و سپس عباسيان به چه روشهايى توانستند كومت‏خويش را نزد مردمان مسلمان «مشروع و قانونى‏» جلوه دهند. نويسنده در قسمت نخست‏بحث كه به بررسى مبانى مشروعيت (يا مشروعيت‏سازى) خلافت اموى مى‏پردازد - و در اين شماره ارائه مى‏شود - سعى كرده از پرداختن به برخى علل و عوامل و دلايل فرعى صرفنظر كند و بيشتر بحث را حول محورهاى اساسى بگرداند. اميد است در نوشتارى ديگر به تحليل و تشريح جزئياتى از روشهاى مشروعيت‏ساز اين حكومت و آن گاه سلسله خلافتى عباسيان بپردازيم.

1 - توضيحى در معناى «مشروعيت‏»

اين كلمه كه در ادبيات ما بيشتر به همان معناى لغوى خود به كار مى‏رود در ادبيات سياسى معاصر تبديل به اصطلاحى خاص شده و در قلمرو سياست، مفهومى كاملا جديد افاده مى‏كند.

چنان كه مى‏دانيم «مشروعيت‏» در لغت از ريشه شرع، به معناى مشروع بودن (و «مشروع‏» به معناى «شرعى بودن‏» است و مشروعيت‏يك چيز، شرعى و دينى بودن آن) و انطباق آن با شريعت را مى‏رساند. همچون عبارتهاى فرزند مشروع و نامشروع، روابط مشروع و نامشروع، مالكيت مشروع و نامشروع و... در اين كاربرد البته مشروع به معناى «قانونى‏» و مراد از قانون، قوانين شرعى و دينى موجود در جامعه است. اما در ادبيات سياسى معاصر مشروعيت اصطلاحى است كه مراد از آن مقبوليت، به رسميت‏شناختن و وجاهت مردمى داشتن است. گمان مى‏رود اين مشروعيت‏با اين معنا، ترجمه‏اى است از اصطلاح رايج انگليسى Legitimation . شايد ترجمه اين اصطلاح به «مشروعيت‏» چندان دقيق نباشد چرا كه «مشروع‏» در ادبيات مكتوب و شفاهى ما تعريف ديگرى دارد كه محمول خود را منطبق بر دين جلوه مى‏دهد. آن چنان كه در انقلاب مشروطه گروهى از ايرانيان مسلمان به رهبرى آية‏الله شيخ فضل‏الله نورى خواهان استقرار نظام مشروطه مشروعه بودند. و البته مى‏دانيم كه اين تعبير چيزى نيست جز تعبير ديگر همان عالم دينى كه: «مشروطه، مشروطه، مشروطه اما اسلامى، اسلامى، اسلامى‏». يعنى وى مشروعه را دقيقا مترادف با اسلامى مى‏گرفت و لذا در اين كار براحتى مشروعه معناى قانونى بودن، اما قانونى غير از قانون شرع اسلام، را نيز شامل نمى‏شد. حال آن كه مراد از مشروعيت مصطلح در فرهنگ علوم سياسى - همان‏گونه كه گفته آمد - صرف توجيه‏پذير بودن و مقبوليت داشتن و موجه بودن حكومت از نظر شهروندانش است.

بنابراين به نظر مى‏رسد مناسبتر است Legitimation در ادبيات ما به «مقبوليت عامه‏» يا «وجاهت ملى‏» يا «توجيه‏پذيرى حكومت در نزد مردم‏» برگردانده شود.

در اين مقاله هر جا - چه در عنوان و چه در متن - سخن از مشروعيت رفته، مراد همين مشروعيت‏سياسى مصطلح در علوم سياسى است و به هيچ روى نويسنده در پى آن نيست كه نشان دهد حكومت امويان يا عباسيان تا چه حد شرعى و اسلامى بوده است (كه در اين صورت بهتر آن بود كه عنوان مقاله به «بررسى مبانى عدم مشروعيت امويان و عباسيان‏» تغير نام مى‏داد) بلكه در پى آن است كه نشان دهد اين زمامداران چگونه حكومت‏خويش را براى مردم توجيه مى‏كردند تا اكثريت مردم بپذيرند و با آن كنار آيند.

2 - امويان و مشكل مشروعيت

مرورى هر چند به اجمال بر حوادث تاريخ صدر اسلام بروشنى تمام نشان مى‏دهد كه در بيشتر دوره بيست و سه ساله نبوت رسول اكرم(ص)، يكى از بزرگترين گروههاى دشمن اسلام، خاندان بنى‏اميه از قبيله قريش بوده‏اند. اين واقعيت چه در مكه و چه در مدينه، بويژه از سال دوم تا هشتم هجرت (از غزوه بدر تا فتح مكه) آنچنان هويداست كه هر محقق شكاكى را بى‏نياز از مراجعه به منابع مى‏كند.

ابوسفيان، رهبر بنى‏اميه، بويژه پس از جنگ بدر رهبر بلامنازع شهر مكه و قبيله قريش شده بود و به همين دليل رهبرى و سردمدارى مبارزه با اسلام و پيامبر را نيز در دست داشت. پسرش معاويه و همسرش هند و ديگر اعضاى تيره اموى همچون حكم و فرزندش مروان و عقبه بن ابى‏معيط و فرزندش وليد و... نيز موضعى جز اين نداشتند و بلكه برخى از آنان مشوق ابوسفيان براى مقاومت‏بيشتر بودند. اما اين تلاش بى‏فايده بود و سرانجام در سال هشتم، مكه توسط پيامبر و مسلمين فتح شد و ابوسفيان و خاندانش، با فرمان عفو پيامبر و در رديف «طلقاء» قرار دادن آنها، ناگزير مسلمان شدند. (1) اما به نظر مى‏رسد كه پس از مسلمان شدن امويان نه آنان چندان دلبستگى به اسلام نشان مى‏دادند و نه مسلمانان آنان را و اسلامشان را باور داشتند و لذا پيامبر با قرار دادن آنان در جمع «مؤلفة قلوبهم‏» در تقسيم غنايم جنگ حنين و مواردى از آن دست، سعى كرد دل آنان را با اسلام انس و الفت دهد. اما روشن بود كه فاصله بين سران شرك با اسلام بيشتر از آن بود كه در ظرف زمانى كوتاه قابل ترميم باشد. اين التيام غيرقابل‏قبول‏تر مى‏نمايد آن گاه كه تصور كنيم همين سران شرك، در سالهاى بعد مدعى رهبرى اسلام و مسلمين و نشستن بر جايگاه و مسند پيامبر شوند. (اما حوادث سالهاى بعد از رحلت رسول‏اكرم(ص) بزودى توانست اين زمينه نامتصور را فراهم كند).

نوشتار كوتاه حاضر فرصت‏بررسى يكايك رفتارهاى متقابل امويان و مسلمانان پس از پيامبر را ندارد. اما اشارتى كوتاه بدين نكته ضرورت دارد كه نوع مناسبات خاص خليفه عمر (23-13 ه ) با امويان و قرار دادن حاكميت‏شام در اين خاندان و برداشتن انواع نظارتها و امر و نهى‏ها استثنائا از ايشان، موجب شد كه بنى‏اميه احساس كند در درون اسلام و مسلمين هم مى‏تواند جايى براى به دست گرفتن قدرت - از همان نوع عهد جاهليتش و البته با نام اسلام - بيابد. اين احساس آنگاه به يك عقيده جدى تبديل شد كه تنها صحابى سابقه‏دار پيامبر از امويان يعنى عثمان‏بن عفان پس از عمر به خلافت رسيد. عثمان (35-24 ه ) بويژه در نيمه دوم حكومتش از يك‏سو تمامت امپراتورى مسلمين را انحصارا در اختيار امويان نهاد و از ديگر سو دست آنان را در هر نوع تعرض و تعدى به دين و مسلمين باز گذاشت. اين تعديها منجر به قتل خليفه در پايان سال 35 و بيعت مسلمانان با على(ع) گرديد.

سياستهاى شريعتمدارانه و عدالتخواهانه على(ع) مخالفت و عزل بنى‏اميه و از جمله معاوية‏بن ابى‏سفيان حاكم شام را در پى داشت. صفين بدر مكرر بود، البته نه بر سر تنزيل كه اين بار بر سر تاويل. در اين نبرد پيشرويهاى على(ع) با مكر معاويه و به دست نسل جديد مسلمان تربيت‏شده دست‏خلفا كه «بصيرت‏» نداشت و دين نمى‏فهميد متوقف شد و سرانجام على با شمشير جهل و عصبيت جاهلى خوارج به شهادت رسيد. اينك شام بسى قويتر و يكدست‏تر و كوفه بسى ضعيفتر و پراكنده‏تر گرديد و اين بود كه خطابها و عتابهاى خليفه بعدى، اميرالمؤمنين حسن بن على(ع) كارى پيش نبرد و امام را مجبور به صلح تحميلى كرد و حكومت، مشروط به شرايطى به معاويه تفويض شد.

اما امويان چگونه و با چه توجيهى مى‏توانستند شجره سلسله ملوكانه نودساله‏اى را بر زمين جسم و جان مسلمانان بكارند. حجاز و قبايلش، يمن، عراق، شام، ايران و مصر چگونه مى‏توانستند پس از پيامبر و پس از خلفاى راشدين آنان را بپذيرند؟

3 - عربيت، مبناى نخست مشروعيت‏خلافت امويان

حكومت معاويه حكومت عربى تمام‏عيار بود آنچنان كه جاحظ نويسنده پرآوازه قرن سوم هجرى (255-160 ه ) آن را حكومت «عربى اعرابى‏» مى‏خواند. (2) امويان در تمام دوره حكومتشان مجرى نظريه «برترى عرب بر عجم‏» بودند و اين عربگرايى در طى اين دوره نودساله روزبروز شديدتر و پررنگ‏تر شد.

براى درك روشنتر ميزان كارايى «عربگرايى‏» امويان براى مشروعيت مردمى يافتن لازم است چند نكته مورد توجه قرار گيرد. نخست آن كه توسعه حكومت مسلمانان در دوره خلفاى راشدين آنچنان سريع بود كه اقوام مغلوب عمدتا به همراه پذيرش اسلام، رهبرى سياسى اعراب را نيز پذيرفتند. چنان كه حاكميت كلان سياسى در شام، ايران و مصر به دست اعراب افتاد و حكومتهاى بزرگ محلى سقوط كردند. اين بدان معنا بود كه لااقل براى چند دهه، مسلمانان غيرعرب، به خواست‏خود يا بناچار اسلام را به همراه حاكمان عربى پذيرفتند و اطلاعى از وجود روحيه و گرايش جدى در بين اين دسته از مسلمانان براى داشتن حكومتى غيرعربى اما مسلمان در دست نيست. بنابراين خودبخود حكومت عربى - اسلامى براى آنان بنوعى پذيرفته شده بود و اين يعنى داشتن نوعى از مشروعيت. البته خواهيم ديد كه امويان، بسيارى از مسلمانان از جمله مسلمانان غيرعرب را با ابزارهاى ديگرى از مشروعيت‏به پذيرش وضع موجود و اطاعت‏خود درآورده بودند و برش تيغ عربيت‏بيشتر براى كسب مشروعيت در بين همان گروه عربهايى بود كه حكومت را حق خود مى‏دانستند.

نكته دوم آن كه از آنجا كه حكومت اعراب بر مسلمانان در اين دوره بطوركلى پذيرفته شده بود، اينك اين حكومت عربى بايد به شكلى با عنصر غالب يعنى عرب رفتار مى‏كرد كه موجبات رضايت آنها را فراهم آورد; چرا كه پشتيبانى عرب يعنى پشتيبانى عنصر غالب و حاكم. و اگر امويان موفق مى‏شدند پشتيبانى آنان را به دست آورند براى حاكميت‏بر مجموعه جهان اسلام مشكل چندانى نمى‏داشتند. اما اعراب، بيش از هر چيز، جتى اسلام، به عربيت‏خود اهميت مى‏دادند تا آنجا كه حكم صريح دينى مبنى بر برترى دين بر نژاد را وقعى ننهادند و پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) بر سر همان عقيده كهن جاهلى بازگشتند. به نظر مى‏رسد نخستين‏بار، اين خليفه دوم بود كه دريافت اگر مى‏خواهد به استظهار اعراب حكومت كند، بايد اين فرهنگ جاهلى را بپذيرد. لذا على‏رغم برخى سختگيريهايش در امور دينى، به صراحت در مقابل حكم قرآن و سنت مبنى بر برابرى و برادرى همه مسلمانها ايستاد و فرمان برترى عرب بر عجم را صادر و اجرا كرد.

اينك امويان كه از سويى خود يكى از اهرمهاى اصلى فشار در دوره راشدين براى احياى جاهليت عربى بودند و از ديگر سو بخوبى با اين خصلت ديرينه قبايل عرب و شيوخ آنها آشنا بودند، به صراحت تمام با دفاع از عرب و برنشاندن آن بر صدر، خود بر امواج احساسات و تعصبات عرب سوار شدند و پشتيبانى عنصر غالب را به دست آوردند.

اما طبيعى بود كه اگر قرار مى‏بود سنتهاى جاهلى و تفاخرهاى نژادى احيا شود، اعراب در درون خود نيز نمى‏توانستند از رقابتها و برترى‏طلبى‏هاى قبيله‏اى و تيره‏اى بگذرند. نزاع كهنه عرب شمالى و جنوبى كه گاه در شكل و اسم قبايل و مراكز جغرافيايى مختلف ظاهر مى‏شد نيز زنده مى‏شد و اين بيمارى در دوره اموى، همچون خوره‏اى بتدريج پيكره عربى امويان را آسيب‏پذير كرد كه در مقالى ديگر بايد بدان پرداخت. امويان بشدت تعصبات قبيله‏اى داشتند. آنان در تمام دوره حكومتشان بر «قرشى بودن‏» خود و «فضيلت قريش بر ديگر قبايل عرب‏» پاى فشردند. حتى براى اثبات برترى قريش دست‏به كار جعل زدند كه در بحثى ديگر از همين مقاله بدان خواهيم پرداخت. در واقع امويان و قريش با همبستگى سياسى بر سر برترى عرب شمالى قرشى اموى آنچنان به هم پيوستند كه مشكل بتوان گفت كدام يك بيشتر به ديگرى خدمت كرده است.

قريش بزرگترين دشمن پيامبر بود كه با فتح مكه به بزرگترين شكست‏خورده عصر تنزيل تبديل شد و بسختى توانست در دوره سه خليفه نخست پس از پيامبر(ص) بتدريج تجديد قوا كند و اين‏بار با حذف عملى بنى‏هاشم از قريش با به قدرت رساندن عثمان اموى و آنگاه معاويه فرزند ابوسفيان بزرگ بنى‏اميه به موقعيتى برتر از موقعيت عصر جاهلى ست‏يابد. حضرت اميرالمؤمنين على(ع) بارها بر اين نكته اصرار دارد كه اين قريش بودند كه به عنوان بزرگترين دشمن چه در عصر تنزيل و نبوت و چه در عصر تاويل و وصايت و خلافت‏به مبارزه با دين و پيامبر و على برخاستند، تا آنجا كه مى‏فرمايد: «مالى و لقريش والله لقد قاتلتهم كافرين و لاقاتلنهم مفتونين و اني لصاحبهم بالامس كما انا صاحبهم اليوم. والله ما تنقم منا قريش الا ان الله اختارنا عليهم... مرا چه با قريش، به خدا سوگند، آن روز كه كافر بودند با آنان پيكار نمودم و اكنون كه فريب خورده‏اند آماده كارزارم. من ديروز هماورد آنان بودم و امروز هم پاى پس نمى نهم. به خدا قريش از ما كينه نكشيد جز براى آن كه خدا ما را بر آنان برگزيد. (3) » آرى قريش زنده شد و معاويه را زنده كرد و بر تخت نشاند، آن گاه معاويه و ديگر حاكمان اموى تلاش وسيعى براى اثبات برترى قريش به كار بردند تا نشان دهند مسلمانان - و مضحكتر آن كه حتى كفار - بايد تابع قريش باشند. (4)

به هر روى هر چند حكومت امويان، حكومت قريش بود اما چون بشدت بر پايه تعصبات جاهلى بنا شده بود رقابت در بين تيره‏هاى قريش هم احيا شد. بويژه امويان هيچ مجالى براى عرض‏اندام به تيره رقيب يعنى بنى‏هاشم نمى‏دادند. چنان كه در وصيت‏نامه معاويه به وليعهدش يزيد مى‏خوانيم: «هذا ما عهده معاوية بن ابي‏سفيان اميرالمؤمنين الى ابنه يزيد... و ان يحفظ هذا الحي من قريش خاصة... و ان يقدم بنى‏امية و آل عبد شمس على بنى‏هاشم و ان يقدم آل المظلوم المقتول اميرالمؤمنين عثمان بن عفان على آل ابى‏تراب و ذريته...» (5)

اينها همه به همان نسبت كه انحصارى بودن و قبيله‏اى بودن حكومت را مى‏رساند، به عيان نشان مى‏دهد كه اين حكومت‏بشدت مبتنى بر سنتهاى عربى بود و لذا هر چند حكومتى منحصر در دست تيره‏اى از قريش بود اما مورد پذيرش كلى جامعه عربى غالب و حاكم بود.

4 - تلاش براى كسب مشروعيت دينى توسط بنى‏اميه

بنابر توضيحى كه در بخش نخست مقاله آمد، اينك روشن است كه منظور ما از مشروعيت دينى، به دست آوردن وجاهت و مقبوليت مردمى با استفاده از ابزار دينى است. شواهد فراوانى در دست است كه نشان مى‏دهد بنى‏اميه تلاش گسترده‏اى به كار بردند تا حكومت‏خود را مورد تاييد دين، و منصب خلافت را دينى و شرعى و الهى بنمايانند. گستردگى اين شواهد و محدوديت اين نوشتار نويسنده اين سطور را بناچار بر آن مى‏دارد تا صرفا برخى از شواهد مهمتر و صريحتر را در اين جا بياورد.

نخست آن كه بايد بدين حقيقت توجه داشت كه امويان پيش از خلافت رسمى، حكومت محلى تابع خلافت را در شام آغاز كردند. شام منطقه‏اى گسترده و قابل اهميت‏بود كه در زمان خلافت عمربن خطاب فتح شده بود. نخستين حاكم آن يزيدبن ابى‏سفيان بود. آن گاه در سال 18 ه پس از مرگ يزيد برادرش معاوية‏بن ابى‏سفيان حاكم اين منطقه شد. عمر به‏رغم سياست تعويض واليانش، تا پايان عمر در مديريت اين منطقه تغييرى نداد با آن كه حكومت پادشاهانه معاويه را به چشم ديده بود و خود او معاويه را به قيصر و كسرى تشبيه مى‏كرد. (6) پس از آن وقتى قدرت در مدينه به عثمان كه از خاندان بنى‏اميه بود رسيد، معاويه همچنان در حكومت‏شام ابقا شد، تا آنگاه كه عثمان كشته شد و مردم حكومت را به على‏بن ابى‏طالب(ع) انتقال دادند.

مى‏دانيم كه امام بويژه پس از بيعت نكردن معاويه و بيعت نگرفتن از شاميان تصميم به عزل معاويه گرفت كه تمرد معاويه از اين فرمان موجب جنگ صفين و بسيارى از مسايل دوره حكومت امام شد. شاميان در موضع متحدان معاويه بخوبى و يكدست از او حمايت كردند. حمايتى بمراتب بيش از حمايت كوفيان از اميرمؤمنان و خليفه رسمى مسلمانان. (7) اين موضع شاميان، هر چند بر پايه عقايد قومى و جاهلى آنان و در رقابت كهنه شام - عراق بود، اما به لحاظ دينى هم بسيارى جنگ خود را مشروع مى‏شمردند. آنان از آغاز، اسلام خود را از بنى‏اميه گرفته بودند. تمام ابعاد دين اعم از احكام و عقايد و اخلاق را از معاويه آموخته بودند و معاويه البته اسلامى از آن نوع كه توجيه‏گر و بلكه مدافع و مبلغ او و اهوا و اميال و رفتار او باشد ارائه مى‏كرد. دقيقا به همين دليل بود كه وقتى عثمان ابوذر را به شام تبعيد كرد و ابوذر در آنجا شروع به نقل احاديث نبوى نمود - احاديثى كه با آنچه تاكنون مردم از بنى‏اميه شنيده بودند متفاوت و متضاد بود - معاويه دستور داد - هيچ كس با او نشست و برخاست نكند و سرانجام هم ناچار شد او را به مدينه نزد عثمان بازگرداند. (8) اين وضعيت البته در تمام دوره خلافت‏بنى‏اميه ادامه يافت تا آنجا كه شاميان به گفته خودشان تا زمان سقوط بنى‏اميه و به قدرت رسيدن بنى‏عباس خبر نداشتند كه پيامبر خويشاوندان ديگرى هم غير از بنى‏اميه داشته است! (9)

اما امويان نه تنها در شام كه در مجموعه سرزمينهاى تحت‏حكومت‏خود سعى كردند با به كارگيرى اصطلاحات و مفاهيم دينى در معنا و مراد موردنظر خود و بويژه با جعل گسترده احاديثى كه به پيامبر اكرم(ص) نسبت داده مى‏شد، كومت‏خويش را كاملا شرعى جلوه دهند. در بخش استخدام مفاهيم دينى در جهت اغراض خود بنى‏اميه بويژه با مفاهيمى از دين كه به رابطه بين امت و حاكمشان ارتباط داشت‏بيشتر توجه داشتند. مثلا اصطلاح «خليفه‏» آنچنان در دوره بنى‏اميه دچار تغييرات فراوان در معنا شد كه ديگر به تنها چيزى كه نمى‏شد آن را معنى كرد «جانشين‏» بود. كافى است توجه كنيم كه تغيير معناى خليفه از جانشين به حاكم آنچنان مقبول و پذيرفته شد كه تا زمان ما در زبان و قلم نويسندگان و ديگر مردمان به همين معناى حاكم به كار مى‏رود. تغيير فاحش معنوى پس از تبديل اصطلاح «خليفه رسول‏الله‏» به «خليفه‏» و تغيير معناى خليفه به «حاكم‏» و آنگاه تبديل اين حاكم «خليفه‏» به «خليفة‏الله‏» آنقدر معناى آن را عوض كرد كه در معناى نخست، مصداق آن مى‏بايست پيرو سنت رسول‏الله(ص) باشد، حال آن كه در كاربرد دوم با حذف مضاف‏اليه، حاكم از اين قيد رها مى‏شد و بالاخره در كاربرد خليفة‏اللهى، حاكم در كنار خدا مى‏نشست و جانشين او در روى زمين مى‏شد و همان معناى كهن ملوكانه «ظل‏اللهى‏» را ارائه مى‏داد. (10) روشن بود كه در معناى اخير خليفه آن قدر مشروعيت و بلكه قداست مى‏يافت كه نه تنها حكومتش مشروع و قابل پذيرش بود بلكه مخالف با حكومتش، مخالف با خدا بود و همچنين اطاعت از او اطاعت از خدا.

در اين جا مجال آن نيست كه به ارائه مصاديق بس فراوان اين قداست و ميزان كارآيى و مشكل‏گشايى‏هاى آن براى خلفاى اموى بپردازيم. تنها به سه جنايت‏بس فجيع و غيرقابل توجيه عصر يزيدبن معاويه بن ابى‏سفيان اشاره مى‏كنيم. مى‏دانيم كه وى در دوره كوتاه چهارساله خلافتش «قتل القرة و اباح الحرمة وحرق الكعبه‏». (11) در سال نخست (محرم 61) حسين فرزند پيامبر را كشت و دختران پيامبر را به اسارت به كوفه و شام برد. در ذى‏حجه سال‏63 هجرى شهر مدينه پايگاه معنوى دين را به غارت رسمى و آزادانه سپاه شام گذارد كه در طى سه روز هزاران مسلمان به شهادت رسيدند و هزاران زن و دختر مورد هتك و تعرض واقع شدند... و چند ماه بعد كه ابن‏زبير در مكه قيام كرده بود براى سركوب او اقدام به آتش زدن خانه كعبه و تخريب آن نمود.

بدون ترديد اين حوادث امروز براى هيچ يك از مسلمانان بلكه هيچ انسانى قابل توجيه نيست. يعنى هيچ مشروعيتى براى اين رفتارهاى ضد دينى و ضد انسانى وجود ندارد. اما آيا امويان هم در شرايطى اين اعمال را مرتكب شدند كه براى جامعه مسلمين قابل توجيه و تحمل نبود؟ ما نمى‏خواهيم اثبات كنيم كه مسلمانان آن دوره با اين رفتارها موافق بوده‏اند اما مى‏خواهيم نشان دهيم كه اولا كسانى كه اين جنايات را مرتكب شدند كار خود را شرعى و دينى مى‏دانستند و ثانيا خلفاى اموى با زيركى تمام توانستند براى اين جنايات مبناى دينى بتراشند، مبنايى آنقدر نيرومند كه توانست مانع رخ برتافتن مسلمين از آن تا حدود هفتادسال بعد شود.

براى نشان دادن ادعاى نخست كافى است منابع تاريخى فراوانى كه همين حوادث را گزارش كرده‏اند مرور كنيم. از اكثر منابع مهمى كه در اختيار ما است‏برمى‏آيد كه در هر سه حادثه ياد شده، سپاه شام وقتى با اين پرسش برخورد كرد كه آيا كشتن پسر پيامبر يا قتل و غارت و تجاوز به مال و عرض و ناموس مسلمين يا تخريب و تحريق كعبه خلاف شرع يست‏يك پاسخ داشت و آن اين كه اين اعمال در اطاعت امر اميرالمؤمنين و خليفه انجام مى‏شود. آنگاه وقتى اين شبهه و سؤال جدى‏تر مطرح مى‏شد كه در شرايطى كه اطاعت از خليفه موجب ترك حرمت و نفى اطاعت از خداوند شود، كدام يك را بايد ترجيح داد و پذيرفت و عمل كرد، به صراحت و بسادگى پاسخ مى‏دادند: ان الحرمة والطاعة اجتمعتا فغلبت الطاعة الحرمة. (12) اطاعت از خليفه بر حكم خدا ترجيح و غلبه دارد.

پس مى‏بينيم كه امويان با تحريف مفاهيمى چون «خليفه‏» تا چه حد توانستند براى خود مشروعيت‏به دست آورند. اما ممكن است اين پرسش پيش آيد كه امويان چگونه توانستند مقامى اين چنين آسمانى و دست نيافتنى براى خليفه تعريف كنند و امت هم بپذيرند. پاسخ اين پرسش مهم را - كه به واقع خواهد توانست عمق تزوير بنى‏اميه را براى كسب مشروعيت دينى نشان دهد - بايد در سياست «حديث‏سازى‏» امويان جستجو كرد. اين سياست‏بويژه در دوره معاويه با تمام قدرت و با نهايت ظرافت و زيركى انجام شد و سرمشق ديگر خلفاى اموى گرديد.

بسيارى از نويسندگان و محدثان متقدم معترف هستند كه معاويه عده‏اى را استخدام كرده بود به منظور جعل حديث از زبان يا رفتار پيامبر. (13) اينان كه متاسفانه عمدتا از به اصطلاح اصحاب و درك‏كنندگان محضر پيامبر بودند در واقع با معاويه وارد يك معامله سخيف شده بودند. دين خود را به دنياى معاويه مى‏فروختند و معاويه دنياى آنان را تامين مى‏كرد. ابوهريره از مشاهير اين گروه دين‏فروش بود كه تا به حال پژوهشهاى بسيارى درباره وى انجام شده است. (14)

در دوره‏هاى بعد كه شمار اصحاب رو به كاهش نهاد بنى‏اميه از تابعين و از تابعين تابعين كمك مى‏گرفتند و اينان از زبان اصحاب - گاه از زبان اصحاب بسيار باتقوا و پاكدامن پيامبر - خواسته‏هاى خلفا را بيان مى‏كردند.

ما در اين مقاله درصدد نيستيم كه نشان دهيم اين سياست‏با دين چه كرد. تنها مى‏خواهيم تاثير قسمتى از اين احاديث جعلى و «اخبار دخيله‏» را در زمينه روابط متقابل مسلمانان و حاكمانشان بويژه در عصر اموى دريابيم. لذا در اين جا به ارائه چند نمونه از اين احاديث اشاره مى‏كنيم:

الف: از زبان حذيفة بن يمان، يار باوفاى پيامبر نقل كرده‏اند كه از قول پيامبر گفته: «يكون بعدى ائمة لايهتدون بهداي ولايستنون بسنتي و سيقوم فيهم رجال قلوبهم قلوب الشياطين في جثمان انس. قال: قلت: كيف اضع يا رسول‏الله ان ادركت ذلك؟ قال: تسمع و تطع للامير و ان ضرب ظهرك و اخذ مالك فاسمع واطع. پس از من پيشوايانى خواهند بود كه بر راه من نمى‏روند و به روش من عمل نمى‏كنند. پاره‏اى از ايشان دلهايى همچون دل شياطين دارند، اگر چه به ظاهر انسانند. حذيفه مى‏گويد: گفتم: يا رسول‏الله اگر من آن زمان را دريابم چه كنم؟ فرمود: بشنو و اطاعت كن از آن امير. اگر او بر پشتت‏بكوبد و مالت را ببرد تو بايد فرمان ببر و گوش به دستورش بسپارى!» (15)

ب: از قول ابن‏عباس نقل كردند كه از آن حضرت شنيده: «ليس احد من الناس خرج من السلطان شبرا فمات عليه الا مات ميتة جاهلية. اگر كسى از مردم از اطاعت‏حاكم و حتى يك وجب بيرون رود و بر اين حال بميرد به مرگ جاهليت مرده است.» (16)

ج: مجموعه‏اى از روايات مرتبط و هماهنگ با هم درباره قريش از زبان پيامبر نقل شده است كه در آنها قريش - اين بزرگترين گروه دشمن دين - به عنوان بهترين قبايل و سادات و رهبران و امامان مسلمانان معرفى شده‏اند و تبعيت از آنان بر همه واجب شمرده شده و تخطى از فرمان و خواست آنها نافرمانى خدا و پيامبر دانسته شده است. چند نمونه از اين روايات را كه علامه سيد مرتضى عسكرى در كتاب خود به نقل از منابع مهم اهل سنت همچون صحيح بخارى، صحيح مسلم و مسند احمدبن حنبل آورده است، در اينجا نقل مى‏كنيم تا مشروعيتى كه اين خلفاى اموى قرشى از طريق اين روايات به دست آورده‏اند روشن شود: (17)

1 - در روايتى از زبان پيامبر آمده است: لايقتل قرشى صبرا بعد هذا اليوم الى يوم القيامه. بعد از اين - فتح مكه - تا روز قيامت فردى از قريش را نبايد با شكنجه كشت.

2 - من اهان قريشا اهانه الله: هر كه به قريش توهين كند، خدا به او اهانت كند.

3 - الناس تبع لقريش فى هذا الشان، مسلمهم تبع لمسلمهم و كافرهم تبع لكافرهم. مردم در امر حكومت تابع قريشند، مردم مسلمان تابع قريشيان مسلمانند و مردم كافر تابع قريشيان كافر!

4 - لايزال هذا الامر فى قريش ما بقى فى الناس اثنان، حكومت هميشه از آن قريش است‏حتى اگر دو نفر روى زمين باشند قريش بايد بر آنها حكومت كند.

5 - خذوا بقول قريش و دعوا فعلهم. امر و سخن قريش را فرمان بريد و كارى به كارهايشان نداشته باشيد.

رسول جعفريان نيز در برخى از پژوهشهاى خود به احاديثى ازين نوع اشاره مى‏كند. از جمله به حديثى منسوب به پيامبر كه: «قدموا قريشا ولاتقدموها» (18) «قريش را مقدم بداريد و از آنان پيشى نگيريد.» و يا اين روايت كه: ان الخلفاء من قريش الى ان تقوم الساعة (19) «خلفا و حاكمان تا روز قيامت از قريش هستند» و يا اين روايت كه «الخلافة لقريش والحكم للانصار» (20) «خلافت از آن قريش و قضاوت از آن انصار است.»

آرى با اين‏گونه روايات اولا امويان كه از قريش بودند، حكومت‏خود را حكومتى الهى جلوه مى‏دادند و ثانيا به جامعه مسلمانان القا مى‏كردند كه آنها بايد اين خلفاى قرشى را بپذيرند و تابع آنان باشند هر چند آنان شيطان‏صفت‏باشند و عليه سنت و دين عمل كنند. مسلمانان وظيفه‏اى جز پذيرش و اطاعت ندارند. براستى با اين تفكر آيا مى‏شد عليه خليفه قيام كرد؟ و آيا اگر شخصى چون حسين(ع) قيام مى‏كرد آيا مى‏شد با او همراهى كرد؟ و بالاخره اگر خليفه فرمان جنگ با او را مى‏داد آيا مى‏شد از او اطاعت نكرد؟ شايد آن علماى عصر اموى كه كار را بدانجا كشاندند كه گفتند: «خلفا در نزد خداوند و روز قيامت‏حساب و كتاب و محاكمه ندارند»، نظر خود را از همين روايات اخذ كرده باشند.

اميدواريم در قسمت دوم مقاله بتوانيم جهاتى ديگر از بحث مشروعيت‏خلفاى اموى و سپس عباسى را بررسى كنيم.

پى‏نوشتها و مآخذ:

1- حضرت اميرالمؤمنين على(ع) درباره اسلام امويان مى‏فرمايند: «فو الذى فلق الحبه و برا النسمه ما اسلموا و لكن استسلموا و اسروا الكفر، فلما وجدوا اعوانا عليه اظهروه. به خدايى كه دانه را كفيده و جاندار را آفريده، اسلام را نپذيرفتند بلكه از بيم تسليم شدند و كفر را نهفتند. چون يارانى بيابند كفر آشكار كنند.» نهج‏البلاغه، ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى، (تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1370)، ص‏281، نامه‏16.

2- ابوعثمان جاحظ، البيان و التبيين، به تصحيح عبدالسلام هارون (مصر، 1948) ج‏3، ص‏367. مى‏دانيم كه اصطلاح «اعرابى‏» شدت و غلظت عربيت آن هم عربيتى از نوع اعراب صحراگرد باديه‏نشين دور از تمدن و اخلاق مدنى را مى‏رساند.

3- نهج‏البلاغه، همان، خطبه‏33.

4- در بخش پايانى همين مقاله متن كامل اين حديث و احاديثى از اين نوع را آورده‏ايم.

5- ابن اعثم كوفى، الفتوح (بيروت، دارالكتب العلميه،1406) ج‏4، ص‏353.

6- محمدبن على‏بن طباطبا (ابن طقطقى)، تاريخ فخرى، ترجمه محمدوحيد گلپايگانى (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى،1367)، ص‏144.

7- اميرالمؤمنين على(ع) بارها با تاسف و تلخى اين ويژگى شاميان را با كوفيان مقايسه مى‏كند. از جمله ن. ك. به: خطبه‏هاى 25 و27 از همان ترجمه.

8- ابن سعد، الطبقات الكبرى (بيروت، دار بيروت، 1405)، ج‏4، ص‏229.

9- «... انهم ما علموا لرسول الله صلى‏الله عليه و سلم قرابة ولا اهل بيت‏يرثونه غير بنى‏اميه...« ابوالحسن مسعودى، مروج‏الذهب و معادن الجوهر (ايران، قم، 1404 ه )، ج‏3، ص‏22.

10- پژوهشى درباره اين اصطلاحات را ببينيد در: و. بارتولد، خليفه و سلطان، ترجمه سيروس ايزدى، (تهران، اميراكبير، 1358)، صص‏17-7.

11- اين عبارت بخشى از خطبه استعفاى معاوية‏بن يزيدبن معاويه بن ابى‏سفيان در سال 64 هجرى است كه در آن بصراحت اعتراف به جنايات پدر و خاندانش دارد. ن. ك. به: يعقوبى، تاريخ يعقوبى (بيروت، دارصادر) ج‏2، ص‏254. (و در ترجمه فارسى محمدابراهيم آيتى تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1362)، ج‏2، ص‏5-194.

12- همان، متن عربى، ص‏252، ترجمه فارسى، ص‏192. عبارات و داستانهاى پس و پيش اين جمله هم در كتاب يعقوبى بسيار خواندنى است.

13- ابن ابى‏الحديد در اين‏باره مى‏نويسد: «... ان معاويه وضع قوما من الصحابه و قوما من التابعين على رواية اخبار قبيحه فى على(ع) تقتضى الطعن فيه و البراءة منه، و جعل لهم على ذلك جعلا يرغب فى مثله، فاختلفوا ما ارضاه، منهم ابوهريره و عمروبن العاص و المغيرة بن شعبه و من التابعين عروة بن الزبير...» شرح نهج‏البلاغه، (قم، اسماعيليان) ج‏4، ص‏63.

14- از جمله مى‏توان مراجعه كرد به كتابهاى ابوهريره، سيد عبدالحسين شرف‏الدين و ابوهريره محمود ابوريه مصرى.

15- مسلم نيشابورى، صحيح مسلم، تصحيح محمدعلى صبيح، (مصر، ميدان الازهر، 1334 ه ) باب الامر بلزوم الجماعه، ج‏6، ص‏22-20.

16- همان، ص‏22.

17- سيد مرتضى عسكرى، نقش ائمه در احياى دين تهران، مجمع علمى اسلامى، 1371، ج‏14 ص 100-99. براى آگاهى از ويژگيهاى دقيق منابع احاديث‏به پاورقيهاى كتاب مراجعه شود.

18- رسول جعفريان، تاريخ سياسى اسلام تهران، وزارت ارشاد،1369 ج‏3، ص‏320 به نقل از: خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج‏2، ص‏61.

19- همان نويسنده، تاريخ تحول دولت و خلافت (قم، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى،1373)، ص‏198.

20- همان.