مجلات >فصلنامه مشكوة>شماره 55

فتح مصر به دست مسلمانان

محمد طالبيان

دبير دبيرستانهاى مشهد

پيامبر اكرم(ص) قبل از فتح مكه در سال ششم هجرى، نامه‏هايى به سران كشورهاى ايران، روم، يمن و مصر فرستاد و آنها را به نداى آزادى‏بخش اسلام نويد داد. اما پس از اين كه مسلمانان در عربستان به قدرت رسيدند. زمينه براى رساندن پيام الهى به تمامى نقاط جهان مهيا شد و مسلمين بر آن شدند تا پيام اسلام را به تمام جهانيان برسانند و به همين جهت متوجه دو امپراتورى بزرگ آن روز جهان يعنى روم و ايران شدند.

عمده فتوحات مسلمانان در زمان عمر حاصل شد كه ايران، شام و فلسطين فتح شد و در ادامه به مصر پرداخته شد كشورى كه ضمن داشتن تمدنى كهن و بى‏سابقه و موقعيت جغرافيايى مناسب، نقش خود را در شكل‏گيرى حوادث دنياى اسلام به خوبى ايفا كرد و پس از فتح به صورت سكوى حملات آتى مسلمانان به افريقا و پل ارتباطى بين شرق و غرب جهان اسلام درآمد.

اگر فتح مصر و مناطق همجوار آن اتفاق نمى‏افتاد، شايد تسخير اسپانيا نيز به وقوع نمى‏پيوست و آن تمدن عظيم و درخشان و آثار برجاى ماندنى آن مايه افتخار نمى‏گشت. موقعيت مسلمانان پيش از فتح مصر بسيار حساس و خطرناك بود. هر چند مسلمانان شام و بيت‏المقدس را فتح نموده بودند، اما نقاط زيادى همچون صحراى سينا و مصر و تمام كشورهاى شمال افريقا در دست روميها بود و هر لحظه امكان داشت دشمن شكست‏خورده قواى خويش را گرد آورد و با بهره‏گيرى از نيروى دريايى قوى خويش با حمله‏اى گسترده مسلمين را از شام و بيت‏المقدس بيرون براند. اما در صورت فتح مصر، ضمن خاتمه دادن به نفوذ دشمن در مناطق ياد شده، چنان كه اشاره شد، زمينه براى گسترش اسلام به شمال افريقا نيز فراهم گرديد. بنابراين مسلمين به وضعيت دشمن واقف شدند و قبل از اين كه آنان دست‏به كار شوند، خود را براى حمله آماده نمودند.

فتح مصر كارى بس شگفت‏انگيز بود زيرا مسلمين توانستند با لشكرى ناچيز و با سرعت و سهولت كشورى را فتح نمايند كه نفوذ به آن مشكل مى‏نمود. صرفنظر از اعتقاد به تقدير الهى و امداد غيبى و مژده پيامبر در مورد اين فتح به عنوان علل اصلى، برآنيم تا علل و عوامل عينى و چگونگى اين فتح و فلسفه تاريخى آن را مورد بررسى قرار دهيم.

فتح مصر

زمينه‏هاى تاريخى فتح مصر به دست عمروبن عاص

عمروبن عاص در دوران جاهليت‏براى تجارت به مصر رفت و آمد مى‏كرد و آبادانى و نعمتهاى فراوان آنجا را ديده بود، از اين‏رو به عمر پيشنهاد كرد كه مصر كشور ثروتمندى است و نيروى دفاع ندارد و فتح آنجا را آسان جلوه داد (1) و گفت: فتح آن مايه نيرومندى مسلمانان است و اين كه اگر مصر در دست روميان باشد نفوذ عرب در شام و فلسطين پيوسته در معرض خطر خواهد بود. (2) از طرفى وضعيت‏سوق‏الجيشى مصر كه آن را به منزله دروازه شام و حجاز قرار داده بود، زمين حاصلخيز گندم‏زايش كه آن را انبار آذوقه فلسطين به‏شمار مى‏آورد، اهميت پايتخت اسكندريه كه مركز نيروى دريايى روم بود و هم از اين نظر كه مدخل سواحل آفريقاى شمالى بود. همه اين ملاحظات سبب شده بود كه عربان در آغاز توسعه و پيشرفت‏خود به مصر توجه خاص داشته باشند و عمروبن عاص كه راههاى مصر را به خوبى مى‏شناخت‏به جستجوى ميدان عملى بود كه در آنجا از رقيب خود خالد سبقت گيرد. (3)

نكته ديگر اين كه وضع آبيارى در عربستان مختل (4) شده بود و محصولات زراعى نقصان يافته، جمعيت روزافزون را در خطر انداخته بود. از اين‏رو محتملا احتياج به زمين قابل كشت از جمله عواملى بود كه دسته‏هاى مسلمانان را به جنبش درآورده بود و امپراتورى ايران و روم شرقى به سبب خسارتهاى فراوانى كه در جنگهاى پياپى به يكديگر زدند به ضعف افتاده و همين ضعف مايه تشويق اعراب در كار حمله به متصرفات ايشان بود. (5)

راجع به اين نظريات بايد گفت:

تمامى دلايلى كه مورخان در فتح مصر اقامه نموده‏اند، احتمالا عللى است كه در زمان واقعه چندان مطرح نبوده است و مورخان در تحليل تاريخى بدان پرداخته‏اند. اما نظر ويل‏دورانت در اين خصوص صحيح نمى‏باشد، زيرا اساسا در عربستان سيستم كشاورزى و آبيارى پيشرفته‏اى وجود نداشته كه مختل شود و محصولات كشاورزى نقصان يابد. البته ايشان اين عامل را احتمال فرض نموده است و در جاى ديگر علت اصلى را شهادت‏طلبى مسلمانان مى‏داند.

از طرفى مستشرقانى كه از ديد مادى به موضوع نگاه مى‏كنند، دلايلى از قبيل كمبود منابع درآمد و يا تصرف نقاط سوق‏الجيشى و حاصلخيز را مطرح مى‏كنند. ولى به اعتقاد ما مهمترين علت‏براى تصرف مصر، همانا شور و شوق مسلمانان مخلص براى شركت در جهاد و رهايى توده‏هاى مردم از زير بار ستم و مالياتهاى سنگين و همچنين مهيا كردن زمينه‏اى مناسب به منظور گرايش آنان به اسلام بوده است.

اين كه چه بسا برخى از سران و يا فرماندهان لشكر نظراتى سودجويانه داشته‏اند، اما توده‏هاى مسلمانى كه در اين فتوحات شركت مى‏كردند شور و شوق شهادت و رساندن پيام الهى آنان را به اين ميادين مى‏كشاند. و اين نكته‏اى است كه در گفتگوى عبادة بن صامت‏با مقوقس، در فتح مصر بدان اشاره شده است:

عباده گفت: «تنها چيزى كه براى ما مسلمانان اهميت دارد، جهاد در راه خدا و جلب رضايت اوست. ما هرگز با دشمن خود كه همان دشمن خداست‏به خاطر رغبت‏به دنيا و يا افزون‏طلبى نمى‏جنگيم. زيرا براى ما تفاوت نمى‏كند صاحب طلاهاى فراوان باشيم يا يك درهم مالك نباشيم. ما از دنيا فقط آن مقدار مى‏خواهيم كه غذايى بخوريم و سدجوعى بكنيم تا بتوانيم به جهاد در راه خدا ادامه دهيم.» (6)

مؤيد اين مطلب، گفتار ويل‏دورانت است، آنجا كه مى‏گويد:

«سرداران اسلام كه از اصحاب آيين پيامبر بودند، پيش از جنگ به نماز و نيايش مى‏پرداختند و به مرور زمان اين اعتقاد در پيروانشان ريشه دوانيده بود، كه مرگ به هنگام جهاد درهاى بهشت را برايشان خواهد گشود.» (7)

مقاصد عمروبن عاص در فتح مصر

از آنجا كه عمروبن عاص به عنوان فاتح مصر نقش بسزايى در تصرف اين سرزمين داشته است در بررسى علل فتح مصر شخصيت و مقاصد عمرو، نيز بايد مورد بررسى قرار گيرد.

عمروبن عاص منسوب به قبيله بنى‏سهم يكى از قبايل قريش بود. در صحت نسب وى سخنهاى زيادى نقل كرده‏اند كه شايد باعث عقده و احساس حقارت اين مرد شده بود تا بيش از حد معمول براى خود حسب و نسب قائل شود و در اين خصوص يك نوع حساسيت از خود به خرج مى‏داد، وى مردى شجاع و جنگجو و بى‏باك و خوش‏سخن و بديهه‏گو، موقع‏شناس، فرصت‏طلب، تيزهوش و مآل‏انديش و مدير و نقشه‏كش و مال‏دوست و رياست‏طلب و بلندپرواز بود و در كارهايش سرسختانه مقاومت مى‏كرد و در قاموس حيات او درماندگى و شكست مفهومى نداشت و از طرفى همواره درصدد بود آنچه را عملى و شدنى است تعقيب نمايد و به اصطلاح واقع‏بين باشد و نه خيال‏پرداز و در تشخيص خود اشتباه نمى‏كرد. (8)

عمروبن عاص از ابتدا در صف مخالفان اسلام قرار گرفت و با تمام تلاش خويش در پى ضربه‏زدن بر اسلام برآمد حتى هنگامى كه مسلمانان به حبشه مهاجرت نمودند وى به عنوان نماينده كفار بدانجا رفت تا مسلمانان را برگرداند. (9) وى تا آن گاه كه فكر مى‏كرد مبارزه با اسلام امكان‏پذير است‏به مخالفت‏خود ادامه داد اما هنگامى كه دريافت اسلام به عنوان يك واقعيت ترديدناپذير تمامى عربستان را فراخواهد گرفت، اندكى پيش از فتح مكه با خالدبن وليد به مدينه آمد و اسلام آورد. (10)

عمرو مسلمان شد اما شخصيت او تغيير نكرده و اسلام در دل و جان او رسوخ ننموده بود وى از آنجا كه فردى جاه‏طلب بود بر آن شد به طريقى خود را با مسلمانان هماهنگ نمايد تا به نيات و مقاصد پليد خويش دست‏يابد. بدين‏منظور براى مطرح شدن، قبول مسؤوليت نمود و فرماندهى جنگ را به عهده گرفت. پيامبر وى را مامور شكستن بت صواع نمود عمرو بدانجا شتافت و آن را از بين برد و همچنين پيامبر فرماندهى غزوه ذات‏السلاسل را به وى سپرد. (11)

عمرو پس از رحلت پيامبر از خود لياقتهايى نشان داد و نظر عمر را به خود جلب نمود و فرماندهى جنگ فلسطين را به عهده گرفت.

از طرفى عمروبن عاص با مصر آشنايى كامل داشت. وى براى تجارت بدان ديار مى‏رفت وضعيت مصر و ثروتهاى فراوان و آبادانى آن سرزمين را از نزديك مشاهده نموده بود و تا اندازه‏اى از روحيات مردم مصر اطلاع داشت و مى‏دانست كه آنان از حاكميت روم بر خويش به شدت ناراضى‏اند و نيز احتمالا از اختلاف مذهبى كه بين حاكميت مصر و توده مردم وجود داشته است واقف بود و توانست‏حدس بزند كه مردم مصر آمادگى دفاع در برابر چنين تهاجمى را ندارند.

عمروبن عاص با يهوديان و مسيحيان تماس حاصل كرده و مى‏دانست كه به خصوص يهود كه جماعتى انبوه از ايشان در اسكندريه و ساير نقاط مصر پراكنده بودند دل خوشى از هرقل امپراتور روم ندارند زيرا آنگاه كه امپراتور از غلبه بر سپاه ايران به بيت‏المقدس آمد در سر راه يهوديان با او تماس برقرار كرده و از او تعهد گرفتند كه در قبال نصارا از مال و جان ايشان حمايت كند و او به ايشان قول داد. اما در بيت‏المقدس كشيشهاى مسيحى نظر او را برگردانيدند و براى خروج از تعهدى كه سپرده بود كلاه شرعى درست كردند و بالاخره او را وادار كردند كه دست‏به قتل عام يهود بزند.

عمروبن عاص كه خود را رقيب خالدبن وليد - كه هم‏اكنون در جبهه شرق فتوحات ارزنده‏اى كسب كرده بود - مى‏دانست‏بر آن شد كه با توجه به شناختى كه از مصر دارد آنجا را فتح نمايد. بخصوص كه وعده الهى فتح مصر را نيز از پيامبر شنيده بود بنابراين مى‏خواست افتخار فتح مصر را به نام خويش ثبت نمايد.

اما با همه اين تفاسير همچنان كه گفته شد عمرو در فتح مصر در واقع به دنبال ارضاى حس رياست‏طلبى خود و در پى فرصتى بوده است تا به آرزوى خويش در امارت بر مصر دست‏يابد. دلايلى چند نشان مى‏دهد كه حاكميت مصر براى او ارزش و اهميت فراوانى داشته است. از جمله وقتى عثمان او را از امارت مصر عزل كرد ناراحت‏شد. (12) عثمان از او خواست كه عهده‏دار امور جنگ باشد و عبدالله دريافت‏خراج را برعهده گيرد. عمروبن عاص نپذيرفت (13) بديهى است كه خراج مصر چيزى نبود كه عمرو به راحتى از آن بگذرد. ديگر اين كه معاويه از عمروبن عاص خواست كه با او بيعت كند. عمرو گفت: نه به خدا دينم را به تو نمى‏دهم تا از دنياى تو نصيبى ببرم. گفت: چه مى‏خواهى؟ گفت: مصر طعمه‏اى است. معاويه نيز پذيرفت و نامه‏اى نوشت و عمروبن عاص در اين باره شعرى گفت‏به اين مضمون: «اى معاويه بدون اين كه از دنياى تو نصيبى بيابم دينم را به تو نمى‏دهم... اگر مصر را به من بدهى معامله خوبى كرده‏اى و پيرى را كه به كار خواهد خورد به دست آورده‏اى‏». (14)

براى تكميل بحث علل و عوامل فتح مصر توسط مسلمانان ضرورى است‏به شرايطى اشاره كنيم كه فتح اين كشور را تسهيل كرد:

1 - اختلافات شديد مذهبى بين حاكميت مصر و توده مردم وجود داشت‏به طورى كه امپراتوران روم و رجال سياسى مى‏گفتند مسيح دو طبيعت و دو مشيت دارد، ولى مسيحيان يعقوبى كه بيشتر در شام و مصر مى‏زيستند، براى مسيح يك طبيعت و يك مشيت قائل بودند. اختلاف بين مسيحيت ملكانى كه حاكميت در دست آنان بود با عامه مردم مصر كه مذهب مسيحيت‏يعقوبى داشتند سبب شد كه آنان مورد اذيت و آزار حاكمان رومى مصر قرار گيرند.

مسيحيان مصر كه حاضر نبودند از عقيده خويش دست‏بردارند و از مظالم پيشوايان سياسى و مذهبى روم به تنگ آمده بودند، با سپاهيان اسلام همدست‏شدند.

2 - علاوه بر اختلافات مذهبى، دولت‏بيزانس نظامى بسيار ظالمانه در مصر برقرار كرد به طورى كه، در دوره تسلط روم، مصريان حق نداشتند به مقامات عالى برسند و مالياتهاى سنگين مى‏پرداختند.

به گفته سلن، از اشخاص و اشيا (صاحبان حرفه‏ها، چارپايان و اراضى) ماليات گرفته مى‏شد. ماليات به زندگان منحصر نبود، هر كه مى‏مرد براى اجازه دفن او ماليات دريافت مى‏شد. مصريان موظف بودند از مستخدمان كشورى و لشكرى روم كه از مصر مى‏گذشتند، پذيرايى كنند و لوازم آسايش آنان را فراهم سازند، عاقبت كار به جايى رسيده بود كه ناچار بودند غذاى سپاهيان را تامين كنند و اين هزينه‏هاى كمرشكن مايه ضعف مصريان شد و آنها را از دولت‏خشمگين كرد. (15)

خبر آمدن خليفه به بيت‏المقدس و سپس رفتار خوب او با مردم آنجا در مقايسه با چهره خشن حاكمان روم براى مردم مصر بسيار پرجاذبه بود. مثلا هنگامى كه خليفه از كليساى قيامت‏بازديد كرد، اسقف تقاضا كرد كه در آنجا نماز گزارد. خليفه گفت: اگر من اينجا نماز بخوانم بعدا مسلمانان خواهند گفت‏خليفه مسلمين اينجا نماز گزارد، و اين مكان را تبديل به مسجد مى‏نمايند. من مايل نيستم كليسا از دست‏شما بيرون رود لهذا در جاى ديگرى نماز خواند. ديگر اين كه خليفه همراه غلام خود با يك شتر به راه افتاد تا به بيت‏المقدس بيايد گاهى عمر سوار مى‏شد و غلام زمام ناقه را مى‏كشيد و گاه به عكس غلام سوار شتر مى‏شد و خليفه با پاى پياده زمام را به دست مى‏گرفت از قضا هنگامى كه به دروازه شهر رسيدند آنانى كه براى استقبال آمده بودند ديدند كه چگونه خليفه زمام شتر را مى‏كشد و بسيار تعجب نمودند.

اين نكته‏اى است كه مورخان نيز بدان اشاره نموده‏اند.

عمروبن عاص با مسيحيان به نهايت مروت و تساهل مذهبى رفتار نمود. قبطيان براى تعيين اسقف اعظم جديد كه از ديرباز ميان آنها بود رخصت‏خواستند. عمرو فورا آنها را پذيرفت و با مذهب عيسوى تا اين درجه همدردى نشان داد كه اجازه داد در شهرهايى كه خود بانى آن بود كليساهاى جديد بنا نمودند. (16)

سرتوماس آرتولد درباره انتشار اسلام در مصر مى‏گويد:

موفقيت‏سريع و فتوحات درخشان نيروهاى مسلمان بيشتر مرهون استقبال گرم مسيحيان از مسلمانان بود زيرا مسيحيان مصر علاوه بر آن كه به علت فشارهاى سياسى از بيزانسها نفرت داشتند به علت تضادها و اختلافات معنوى و دنيوى نمى‏توانستند آنان را تحمل كنند... فتوحات اسلامى براى اين قبطيها آزادى حيات دينى را كه مدت يك قرن از آن محروم بودند به ارمغان آورد و نيز اسلام براى اولين بار به وسيله سپاه مسلمانان عرب به سركردگى عمروبن عاص كه در سال بيست هجرى مصر را فتح كرد به افريقا معرفى شد.

در واقع سازمان مالى بيزانس در مصر سازمانى بسيار پيچيده و ماهيتا ظالمانه بود. اين سيستم آشفته و غير متمركز عملا دچار بيمارى بوروكراسى بود و تنها طبقه اربابان املاك (پراك) از آن بهره‏مند مى‏شدند كه داراى قدرت و نفوذ سياسى نيز بودند. انقلاب امكان نداشت و اصلاحات هم ممكن نبود، مگر اين كه نيرويى مقتدر از خارج دنبال آن باشد و اجراى آن را تامين نمايد چنين نيرويى نه در اختيار امپراتورى كه در دست عربها بود. (17)

3 - عامل سوم بيشتر جنبه روانى داشت. پيروزى مسلمانان در تصرف شام و فلسطين و مخصوصا بيت‏المقدس همان قدر كه براى مسلمانان شادى‏آفرين و اميدبخش بود مسيحيان را دچار ياس كرده بود. اين پيروزيها براى مسلمانان نويد آن بود كه يكى پس از ديگرى بتوانند به فتوحات خويش ادامه دهند و شكست امپراتورى روم در شام و فلسطين و تصرف بيت‏اللحم زادگاه حضرت مسيح سبب ترس و اضطراب در ميان لشكريان امپراتورى شد.

شكست‏هاى پى‏درپى امپراتورى به مصريان نويد انقراض امپراتورى را مى‏داد. بدين‏ترتيب زمينه براى فتح مصر مهيا شده بود.

4 - مصريان از رفتار مدبرانه مسلمانان با مسيحيان در فلسطين و شام باخبر بودند. آوارگان و فراريان روم نيز كه به مصر مى‏آمدند مصريان را از رفتار و اخلاق نيكوى مسلمانان آگاه نمودند.

اما در بيان چگونگى فتح مصر در منابع اوليه آمده است كه:

هنگامى كه عمر به بيت‏المقدس آمد، عمروبن عاص فرصت را مناسب ديد كه آرزوى ديرين خويش يعنى فرماندهى جنگ با مصر را به دست آورد. عمر مردد ماند چرا كه بيم داشت مسلمانان به فتح مصر كامياب نشوند زيرا چون سپاه مسلمانان در شام و عراق و ايران پراكنده بود، نمى‏توانست نيروى كافى براى فتح مصر فراهم آورد، (18) به علاوه هنوز مسلمانان در كشورهاى فتح شده مستقر نشده بودند و عمر نمى‏خواست‏بلافاصله براى فتح سرزمين‏هاى ديگر اقدام نمايد اما عمرو فتح مصر را برايش آسان جلوه داد. (19)

عمر به عمروبن عاص فرمان داد كه به سوى مصر حركت كند و به او گفت: نامه‏اى براى تو مى‏نويسم، اگر نامه پيش از آن كه به مصر درآيى رسيد و به تو فرمان دادم برگردى از همان‏جا برگرد، اگر پيش از آن كه نامه من به تو برسد به سرزمين مصر قدم نهادى پيش برو و از خداوند كمك و ظفر بخواه. (20)

گويند نامه عمر در رفح (21) به عمرو رسيد، اما از قاصد نگرفت تا نزديك عريش رسيد و نامه را گشود و خواند، عمر در نامه به او نوشته بود كه اگر به سرزمين مصر قدم ننهاده‏اى بازگرد. اما عمرو به حدود مصر رسيده بود و فرمان داد به سوى مصر حركت كنند. (22)

البته در اجازه خواستن عمروبن عاص از عمر براى فتح مصر ظاهرا سه قول با كمى اختلاف ذكر شده است، قول اكثر همان است كه به آن اشاره شد اما دو قول ديگر:

عمروبن عاص خودسرانه با سه هزار و پانصد سپاهى به مصر رفت، اين كار عمر را خشمگين كرد و به وى نامه‏اى نوشت و به سبب خودسرى او در قبال خويش وى را مورد توبيخ و عتاب قرار داده بود و به او گفت: «اگر قبل از رسيدن به مصر نامه به او رسد به جاى خود بازگردد». (23)

عمر وقتى به مدينه آمد با عثمان و ديگران مشورت نمود، عثمان گفت: عمرو براى رسيدن به حكمرانى مصر حمله نموده است و مسلمانان را به كشتن مى‏دهد.

عمر ترسيد از اين كه مسلمانان به هلاكت دچار شوند و پشيمان شد. عثمان گفت نامه‏اى بنويس و از او بخواه كه اگر نامه پيش از آن كه به مصر برسى به تو رسيد و فرمان دادم كه بازگردى از همان‏جا بازگرد و اگر پيش از آن كه نامه من به تو برسد به سرزمين مصر رسيدى، پيش برو و از خداوند كمك و پيروزى بخواه. (24)

عبدالمنعم حماده در كتاب خود مصر و الفتح الاسلامى روايات مختلف را كه بيان آن گذشت جمع نموده و هر كدام را مربوط به مرحله‏اى از مراحل فتح مصر و اقدامات عمروبن عاص دانسته و چنين بيان مى‏كند:

«فاتح فلسطين عمروبن عاص بود كه بنا به تقاضاى اسقف اعظم بيت‏المقدس از خليفه خواست كه شخصا از مدينه به بيت‏المقدس بيايد و شهر را تحويل بگيرد و هنگامى كه خليفه آمد از او خواست اجازه بدهد به مصر لشكركشى نمايد و استدلال نمود فراوانى و ثروت مصر را و اين كه توان مقابله ندارند. خليفه روى خوش نشان نداد اما او مرتبا تكرار نمود و اصرار ورزيد و خليفه سرانجام قبول كرد. و چهار هزار نفر و به قولى سه هزار و پانصد سرباز را با او همراه نمود و گفت نامه‏اى براى تو مى‏نويسم...

خليفه پس از تحويل گرفتن بيت‏المقدس به مدينه بازگشت. اما به شدت نگران بود زيرا فتح شام و فلسطين موقعيت مسلمانان را مهم كرده بود و اگر آنان در مصر شكست مى‏خوردند همين فتوحات را نيز از دست مى‏دادند. سرانجام خليفه مساله را با صحابه در ميان گذاشت چنان كه عادت او بود. عثمان در دسته مخالفان قرار داشت و دسته ديگر خليفه را تشويق نمودند كه راه درستى را در فتح مصر انتخاب كرده است و آن را ادامه بدهد. در همين اثنا عمروبن عاص آمد و گفت روميان و در راس آن ارطبون سردار معروف رومى كه سالها در جنگهاى شام و فلسطين با مسلمانان نبرد كرده بود پس از شكست‏به مصر گريخته است و سپاهى گردآورى نموده تا بيت‏المقدس را بازپس گيرد. در اين هنگام خليفه تصميم خود را گرفت و در آن نهايت احتياط را به كار بست.» (25)

فتح بابليون

بيان شد كه، عمروبن عاص براى ورود به مصر به طرف عريش (26) رفت و آنجا را به آسانى گشود چرا كه عريش برج و باروى محكمى نداشت.

اما براى تصرف بابليون بايد نقاطى چند مانند: فرما، بلبيس، ام دنين و عين شمس (27) را تصرف مى‏نمود. بدين‏منظور وى فرما را محاصره نمود و مسلمانان پانزده روز تا يك ماه شهر را محاصره كردند و در اوايل محرم سال نوزده آن را گشودند. (28)

سپس عمرو راه بلبيس را در پيش گرفت و ارطبون فرمانده رومى را آنجا يافت و پس از يك ماه جنگ و محاصره او را فرارى داد و شهر را به تصرف درآورد. (29) پس از فتح بلبيس سپاه مسلمانان به سوى ام‏دنين حركت كرد و در آنجا جنگ سختى بين مسلمانان و سپاه روم كه در قلعه بابليون محصور شده بودند درگرفت كه چند هفته به درازا كشيد و پيروزى حاصل نشد. بنابراين عمرو به عمر نامه نوشت و كمك خواست.

سپاهى كه به كمك عمرو آمده بود به عين شمس رسيد و عمرو به استقبال آن شتافت و در همان جا تيودور فرمانده سپاه روم با بيست هزار سپاهى به جنگ با مسلمانان آمد. عمرو يك دسته از سپاه خود را در كوه احمر و دسته ديگر را در ام دنين در نزديكى نيل جاى داد و با بقيه سپاه به سوى روميان شتافت. وقتى جنگ ميان دو سپاه درگرفت دسته‏اى كه در كوه احمر بود بيرون تاخت و به سوى روميان حمله برد و نظام آنها را درهم ريخت، به ناچار روميان به سوى ام دنين عقب نشستند. در آن هنگام گروهى كه در ام دنين كمين كرده بودند بيرون تاختند و دشمن را در ميان سپاه مسلمانان محصور كردند كه از آنها فقط گروه اندكى نجات يافتند. (30)

بدين‏گونه موقعيت مسلمانان در ام دنين و عين شمس مستحكم شد اما هنوز قلعه بابليون فتح نشده بود.

در مورد فتح بابليون اقوال گوناگون نقل شده است:

1 - هنگامى كه عمروبن عاص بابليون را محاصره نمود و نتوانست‏بر آن فايق آيد، نامه‏اى به عمر نوشت و از او يارى خواست. عمر چهار كس يعنى زبيربن عوام، عبادة بن صامت، مسلمة بن مخلد، مقدادبن اسود را با سپاهيانى گسيل داشت، كه تعداد اين سپاهيان چهار هزار نفر بودند و عمر گفت: «براى تو چهار هزار نفر گسيل داشتم كه هر هزار نفر را مردى مسئول است كه مقام هزار نفر را داراست‏». و گفت: «بدان با تو دوازده هزار نفر است كه از يك گروه كم، شكست نمى‏خورند و مغلوب نمى‏شوند». (31)

بلاذرى در اين مورد مى‏گويد: «زبيربن عوام بن خويلد با ده هزار سپاهى به عمروبن عاص ملحق شد و به قولى با دوازده هزار نفر به يارى وى شتافت‏». (32)

از طرفى ابومريم جاثليق مصر با اسقف و مردم مصر به دفاع از بابليون پرداخته و آماده مقابله بودند.

عمرو نماينده‏اى فرستاد كه شتاب نكنيد، تا با هم مذاكره كنيم، آنها پذيرفتند. عمرو به آنها گفت: «خدا، محمد(ص) را به حق برانگيخت... و از جمله چيزهايى كه به ما دستور داده است، اين كه حجت‏بر شما تمام كنيم، پس شما را به اسلام مى‏خوانيم، هر كه بپذيرد همانند ماست و هر كه نپذيرد جزيه بر او عرضه مى‏كنيم. پيامبر ما گفته كه ما سرزمين شما را فتح مى‏كنيم و به سبب خويشاوندى كه با هم داريم، سفارش شما را نموده است و دستور داده با قبطيان نيكى كنيم‏».

آنان در جواب گفتند ما را امان بده تا پيش تو بازآييم. عمرو گفت: «كسى مانند من فريب نمى‏خورد، سه روز مهلت مى‏دهم كه با قوم خويش سخن گوييد و سپس با شما مى‏جنگيم از عمرو خواستند كه مدت را افزايش دهد، كه او قبول كرد». (33)

نمايندگان، پيام عمرو را به مقوقس گفتند كه او مى‏خواست قبول كند اما ارطبون نگذاشت و گفت‏بايد جنگ كرد. آنان از مهلت امان استفاده كرده و ناگهان حمله نمودند. اما عمرو آماده بود و آنان را شكست داد. نهايتا جنگ درگرفت. زبير از يك سو و عمرو بن عاص از سوى ديگر مى‏جنگيدند. سپس زبير نردبانى آورد و از آن بالا رفت و بر فراز دژ شد به حالتى كه فقط شمشير با خود داشت، آن گاه تكبير گفت و مسلمانان تكبير گفته به دنبال او آمدند و چون مصريان زبير را ديدند دژ را به روى عمرو گشودند و از او درخواست صلح نمودند كه وى پذيرفت. (34)

پيمان صلح (35)

بنام خداوند بخشنده و مهربان

اين امان‏نامه است كه عمروبن عاص به مردم مصر مى‏دهد:

(1) نفوس و احوال و كليسا و صليب و دشت و درياى مصريان در امان است و چيزى از آن كم نمى‏شود و نوبيان با آنها ساكن نمى‏شوند.

(2) خطاى دزدانشان به عهده خود آنها است و ما در اين مورد تعهدى نداريم.

(3) هر كس از نوبيان و روميان اين صلح را بپذيرد از حقوق يكسان مانند مصريان برخوردار است و كسانى كه نپذيرند درامان هستند كه از سلطه ما خارج شوند تا به جايگاه خويش رسد.

(4) مردم مصر پس از پيمان صلح، اگر افزايش نهرشان به پنجاه هزار رسيد بايد جزيه دهند. اگر كسانى از مردم اين پيشنهاد را نپذيرند به اندازه ايشان از ميزان جزيه كاسته مى‏شود و عهد و ذمه ما از آنان برداشته شود و اگر آب نيل فروكش كند از آن مقدار كمتر شود به همان اندازه از جزيه ايشان كاسته خواهد شد.

(5) آنچه بر عهده مصريان است، بايد در سه نوبت و هر بار يك سوم آن را بپردازند.

به هنگام محاصره مصر (بابليون) مقوقس نامه‏اى به عمروبن عاص نوشت و تقاضاى صلح نمود.

نامه مقوقس به عمروبن عاص:

«شما به سرزمين ما آمده‏ايد و اقامتتان طولانى شده است. شما گروهى اندكيد و بيم آن هست كه روميان ناگزير بر شما بتازند و پشيمان شويد، اكنون چند نفر از مردان خود را به نزد ما بفرستيد تا سخنان شما را بشنويم، شايد كار به دلخواه ما و شما تمام شود». (36)

عمرو فرستادگان را پذيرفت و گفت: بدانيد، ميان ما و شما جز يكى از سه راه نخواهد بود يا مسلمان شويد تا برادران ما باشيد و حقوق و وظايف شما همانند ما باشد. اگر از اين كار ابا داريد جزيه بپردازيد و اگر هيچ يك از اين دو كار را نمى‏پذيريد جنگ مى‏كنيم تا خداوند ميان ما و شما داورى كند.

هنگامى كه فرستادگان مقوقس نزد وى بازگشتند از ديدارشان خرسند و راجع به سپاه مسلمانان پرسيد. آنان گفتند:

«آنان مردمى هستند كه مرگ را از زندگى دوست‏تر دارند و تواضع را از رفعت‏خوشتر، به دنيا رغبت ندارند و حريص نيستند، روى خاك مى‏نشينند و سرداران آنها مانند يكى از آنها است‏بزرگ و كوچك و آقا و بنده آنها از يكديگر شناخته نمى‏شوند. وقتى هنگام نماز فرا مى‏رسد هيچكس از آنان تخلف نمى‏كند و دست و پاى خود را به آب مى‏شويند و با خشوع نماز مى‏خوانند». (37)

اين جملات بهترين گواه بر حالات مسلمانان در جنگ‏ها و صداقت و اخلاص آنهاست كه به خاطر ترويج و اشاعه كلام توحيد مى‏جنگيده‏اند.

مقوقس وقتى سخنان فرستادگان را شنيد، از سپاه عرب بيمناك شد و به افراد خود گفت صلح كنيد و پس از آن از مسلمانان خواست تا نمايندگان خويش را بفرستند.

عمرو ده كس از مسلمانان را كه عبادة‏بن صامت از آن جمله بود فرستاد و دستور داد گفتگو را عباده انجام دهد. اين هيات هنگامى كه با مقوقس روبرو شدند، نخست مقوقس آنان را ترسانيد و گفت از شرايط (قبول اسلام، دادن جزيه، جنگيدن) چشم‏پوشى كنيد و شرايط ديگر تعيين نماييد.

سپس عباده شروع به سخن گفتن كرد كه مقوقس اعتراض نموده و گفت اين سياهپوست را از من دور كنيد و به جاى او يك نفر ديگر صحبت نمايد. مسلمانان گفتند: او سرپرست ماست و بايد او سخن گويد. مقوقس گفت: چگونه راضى شديد كه اين سياهپوست‏سرپرست‏شما باشد. گفتند: او از نظر سابقه و عقل و درايت از همه ما برتر است و براى ما رنگ پوست ابدا مطرح نيست.

مقوقس رو به عباده كرد و گفت: حال كه چنين است، اى سياهپوست‏با من به ملايمت‏حرف بزن، زيرا كه من از قيافه تو نفرت دارم.

خلاصه گفتگوى عباده با مقوقس

عباده با كمال متانت آغاز سخن كرد و مطرح نمود آنچه براى ما مسلمانان اهميت دارد جهاد در راه خدا است و ما از دنيا فقط آن قدر مى‏خواهيم كه بتوانيم به جهاد در راه خدا ادامه دهيم و شرط ديگرى را نمى‏پذيريم. (38)

سپس مقوقس پيش عباده آمد و ضمن ترساندن مسلمانان به عباده گفت: شما طاقت مقابله با روميان را نداريد. ما به خاطر وضع رقت‏انگيزتان (ضعف و كمى نيرو) بر شما ترحم مى‏كنيم و حاضريم با شما مصالحه نماييم و براى هر مردى چهار دينار و اميرتان صد دينار و خليفه‏تان هزار دينار مى‏پردازيم. بگيريد و از جنگيدن منصرف شده و به ديارتان بازگرديد.

عباده در جواب گفت: ما را به لشكريانت مى‏ترسانى و در حالى كه جنگيدن با شما براى ما لذت‏بخش است و ما به يكى از دو نيكى، شهادت در راه خدا يا پيروزى مى‏رسيم.

مقوقس به اطرافيانش گفت: از من و اين قوم به يكى از سه شرطى كه شما را فرامى‏خوانند اطاعت كنيد. اگر اكنون از آنان اطاعت نكنيد، نهايتا مجبور مى‏شويد كه به بدتر از آن نيز رضايت‏بدهيد:

گفتند: كدام شرط را قبول نماييم؟

مقوقس گفت: شما دين آنها را قبول نمى‏كنيد، قدرت جنگيدن نيز نداريد، ناچار بايد به پرداخت جزيه تن دهيد.

گفتند: در اين صورت ما بنده آنها هستيم؟

گفت: بلى.

گفتند: مرگ براى ما آسان‏تر است و خود را براى مقابله با مسلمانان آماده نمودند و بدين‏منظور تعداد زيادى از روميان و قبطيان در جزيره جمع شده و پل بين بابليون (فسطاط) و آنجا را (جزيره) از بين بردند.

مسلمانان نسبت‏به كسانى كه در جزيره تجمع نموده، پافشارى بر كارزار نمودند تا اين كه بر آنها پيروز شدند و تعدادى را كشته و عده‏اى را اسير نمودند. كشتى‏هاى مصريان را محاصره كردند، به طورى كه راه فرارى براى آنها نبود.

مقوقس گفت: آيا شما را نترسانده و هشدار لازم را ندادم، قبل از اين كه پشيمان شويد از آنان اطاعت نماييد. آنها راضى به صلح شدند و جزيه را پذيرفتند. (39)

در مورد سال فتح مصر بين مورخان اختلاف است:

محمدبن اسحاق سال فتح را بيست هجرى مى‏داند و واقدى نيز فتح مصر و اسكندريه (40) را به سال بيست هجرى دانسته، در حالى كه ابومعشر فتح آنجا را به سال شانزده و فتح اسكندريه را به سال بيست و پنج مى‏داند و سيف گفته است مصر و اسكندريه به سال شانزده فتح شده است. (41)

ابن‏اثير فتح مصر را در سال بيست مى‏داند، در عين حال اقوال مختلف را نقل نموده و گفته است كه بايد فتح آن قبل از سال رماده يعنى سال هيجده هجرى باشد. زيرا در آن سال قحطى شديد در مدينه به وجود آمد و عمروبن عاص از قلزم مصر خواربار براى مدينه فرستاد. (42) طبرى سال فتح مصر را بيست هجرى مى‏داند. (43)

در مورد افراد برجسته‏اى كه در فتح مصر شركت نموده‏اند آمده است كه:

شخصيت‏هايى همچون زبيربن عوام، سعدبن ابى‏وقاص، عمروبن العاص، عبدالله‏بن عمروبن عاص، خارجة بن حذافة العدوى، عبدالله بن عمربن الخطاب، مقدادبن الاسود، عبدالله بن سعد بن ابى‏سرح، در فتح مصر شركت داشته‏اند. (44)

در مورد چگونگى فتح مصر، اين كه به صلح و يا جنگ فتح شده است، در منابع اوليه اختلاف‏نظر است. رواياتى دال بر فتح به جنگ و نيز رواياتى دال بر فتح به صلح ذكر شده است، كه به نمونه‏هايى از آن اشاره مى‏شود.

روايات مبنى بر فتح به جنگ

1 - ابوعبيد روايت كرد كه وى نامه عمربن عبدالعزيز به حيان - عامل وى در مصر - را قرائت كرده كه نوشته بوده است: «مصر به جنگ و بى‏عهد و عقدى گشوده شد». (45)

2 - عثمان بن صالح گفت: «مصر فتح شد بدون هيج عهد و عقدى‏». (46)

3 - عمرو ناقد روايت كرد كه مصر به جنگ فتح شد. (47)

روايات مبنى بر فتح به صلح

1 - ابوعبيد روايت كرد كه معاويه به وردان آزاد كرده عمر نوشت تا بر هر مردى از قبطيان قيراطى بيفزايد. وى نوشت: «چگونه بر آنان بيفزايم، حال آن كه در عهد ايشان است كه چيزى بر ايشان افزوده نشود». (48)

2 - محمدبن سعد گفت: از عروة‏بن زبير شنيدم كه مى‏گفت: «هفت‏سال در مصر ماندم و در آنجا ازدواج كردم و اهل آن بلد را مردمى ديدم كه رمق خود را از دست داده و وفوق طاقتشان بر ايشان تحميل شده بود. عمرو آنجا را به صلح و قبول پرداخت جزيه گشوده بود». (49)

در روايتى ديگر از عبدالله بن عمروبن عاص نقل شده است كه گفت: كار مصر بر مردم مشتبه شد. گروهى گفتند به جنگ فتح شده است و ديگران گفتند به صلح گشوده شده است. خبر مطمئن آن است كه پدرم آن بلد را به قهر گشود. حاكم بلد به پدرم گفت كار شما در شام و اين كه اهالى را باقى گذارده‏ايد كه آن را كشت كرده و خراجش را ادا كنند به ما رسيده است، با ما نيز چنين كنيد. پس عمروبن عاص قبول نمود و بر هر محتلم شونده‏اى دو دينار جزيه مقرر داشت... و در اين باب براى ايشان عهدنامه‏اى نوشت و بر آنان شرط كرد كه اگر بدان وفا كنند زنان و فرزندانشان فروخته نخواهد شد و چون اين شروط به جا آمد و عهدنامه نوشته شد، برخى از مردمان پنداشته‏اند كه به صلح گشوده شده است. چون شاه اليونه از كار خود و كسانى كه با وى در شهرش بودند فراغت‏يافت، از سوى همه مردم مصر به صلحى از گونه صلح اليونه مصالحه كرد و آنان بدان رضا دادند. (50)

ظاهرا با اين روايات متناقض، تصوير درستى از چگونگى فتح به دست نمى‏آيد و نمى‏توان نظر قطعى در اين مورد ابراز داشت، مگر با توجه به گفتار، عبدالله بن عمرو بن عاص چنين برداشت‏شود كه فتح مصر به جنگ بوده است، منتهى چون عهدنامه‏اى در ميان بوده، برداشت‏به صلح شده است.

اما محمدبن جرير طبرى درباره چگونگى فتح مصر مى‏گويد:

... جنگ آغاز شد، زبير از يك سو و عمروبن عاص از سوى ديگر جنگيدند، زبير نردبانى آورد و از آن بالا رفت و بر فراز دژ شد، آنگاه تكبير گفت و مسلمانان تكبير گفته به دنبال او آمدند و چون مصريان زبير را ديدند، دژ را به روى عمروبن عاص گشودند و به صلح پيش وى آمدند. (51)

در كتاب النجوم الزاهره، ذيل بحث چگونگى فتح مصر آمده است كه:

«در مورد فتح مصر به صلح و جنگ اختلاف است. اكثر علما عقيده دارند كه مصر به صلح فتح شده است و امر فتح انجام نگرفت مگر با مذاكره عباده با مقوقس. گروه ديگر گفته‏اند به جنگ فتح شده است، زيرا فسطاط به جنگ فتح شد و بنابراين حكم تمام مصر چنين است و گروهى را عقيده بر آن است كه برخى از نقاط به صلح و برخى از نقاط به جنگ گشوده شد». (52)

فتح اسكندريه

اسكندريه در واقع دومين پايتخت روم شرقى محسوب مى‏شد و نيز پادگان نيرومند نيروى دريايى روم بود، كه در اين بندرگاه پنجاه‏هزار (53) مرد جنگى داشت و تمام نيروى دريايى روم در اين شهر بود. در عين حال از شهرهاى مهم تجارى جهان محسوب مى‏شد و امپراتورى روم به يقين دانست كه اگر اسكندريه به دست‏سپاه عرب افتد، نفوذ روم از سرزمين مصر محو مى‏گردد.

توصيف عمروبن عاص به هنگام فتح اسكندريه، بيانگر اهميت آن است:

«شهرى را گشوده‏ام كه به وصف آن چيزى نمى‏گويم، جز اين كه چهار هزار ساختمان و چهار هزار حمام و چهل هزار يهودى جزيه‏پرداز دارد و چهار هزار تفرجگاه آنجا به دست من افتاده است‏» (54) .

عمروبن عاص هنگامى كه مصر را گشود در آن اقامت كرد، سپس به عمربن خطاب نامه نوشت و از وى اجازه لشكركشى به اسكندريه را خواست و عمر دستور فتح اسكندريه را به عمروبن عاص داد. عمرو به سال بيست و يك هجرى عازم اسكندريه شد و خارجه را به جاى خود بر مصر گمارد.

روميان و قبطيانى كه اين سوى اسكندريه بودند، بر ضد وى گرد آمدند و گفتند پيش از آن كه به اسكندريه برسد، با وى در فسطاط مى‏جنگيم. وى با آنان در كريون (55) روبرو شد و آنان را شكست داد و بسيارى از ايشان را كشت. در بين آنها جماعتى از مردم سخا، بلهيت، خيس، سلطيس (56) و ديگران بودند كه آنها را يارى مى‏كردند. (57)

سپس عمروبن عاص به طرف اسكندريه رفت و اهل آنجا را آماده نبرد يافت. اما قبطيان (58) ميل به صلح داشتند و مقوقس نماينده‏اى سوى عمروبن عاص فرستاد و خواستار صلح و معاهده براى چند سال شد. عمرو آن را نپذيرفت و مقوقس دستور داد تا زنان بر ديوار شهر بالا رفته و به طرف داخل نگاه كنند، تا بدين‏وسيله مردان را تحريك كرده و هراسى به دل مسلمانان افكنند.

عمرو به وى پيام داد: «آنچه انجام دادى ديديم، لكن ما بر هر كه پيروز شديم، به خاطر زيادى نيرو نبود. ما با امپراتور شما هرقل جنگيديم كه بر او آن ماجرا گذشت‏».

مقوقس به ياران خود گفت: اين جماعت راست مى‏گويند، امپراتور ما را از ملكش بيرون راندند و به قسطنطنيه فرستادند، ما نيز بايد سر تسليم فرود آوريم. مردم آنجا جز جنگ قبول نكردند. بنابراين جنگ سختى درگرفت‏به طورى كه اسكندريه را سه ماه محاصره نمودند. تا آن‏گاه كه عمروبن عاص اسكندريه را به شمشير گشود و هر چه در آن يافت‏به غنيمت گرفت، اما مردمش را اجازه داد در آنجا بمانند و آنها را نكشت و برده نساخت و آنها را مانند مردم بابليون در زمره اهل ذمه قرار داد و فتح‏نامه نوشت و به معاوية بن حديج‏سكونى داد تا به عمر برساند. (59)

اما در مورد چگونگى فتح اسكندريه، اكثر روايات دلالت‏بر فتح به صورت جنگ دارد، چنان كه در فتح اسكندريه ياد شد عمرو آن را محاصره نمود و به شمشير گشود و نيز در روايت ديگر آمده است كه: «عمرو ناقد نقل كرد كه مقوقس با عمروبن عاص بر اين قرار صلح كرد كه از روميان هر كه خواهد برود و هر كه خواستار اقامت‏باشد به شرايطى كه وى معين كرده بماند، و بر قبطيان دو دينار مقرر گردد. چون اين خبر به پادشاه روم رسيد خشمناك شد و سپاهى گسيل داشت.

بنابراين دروازه شهر را بستند و به عمرو اعلان نبرد كردند... برخى از قريه‏هاى مصر به جنگ پرداختند، وى از آنان اسير گرفت. اين قريه‏ها، بلهيت، خيس و سلطيس بودند ،عمرو در باب فتح اسكندريه به عمر نوشت: «اما بعد، خداوند اسكندريه را به جنگ و قهر و بدون عهد و عقدى بر ما گشود». (60)

فتح ديگر شهرهاى مصر

عمروبن عاص چون فسطاط را گشود عبدالله بن حذافة سهمى را به عين شمس فرستاد و او بر آن سرزمين چيره شد و با اهل شهرهايش همانند فسطاط مصالحه كرد و خارجة بن حدافه عدوى را به فيوم و اسمونيق و اخميم و البسرودات و شهرهاى الصعيد مصر گسيل داشت و او رفتارى به همان‏سان كرد و عميربن وهب جمعى را به تنيس و دمياط و تونه و دميره وسطا و دقهله بنا و بوصير فرستاد و وى نيز همان كار را كرد و عقية‏بن عامر جهنى و به قولى وردان آزاد كرده خود صاحب بازار وردان در مصر را به ساير شهرهاى ارض سفلى فرستاد و او نيز به همان شيوه عمل كرد. پس عمروبن عاص كار فتح مصر را كامل كرد و آن سرزمين ارض خراج شد. (61 )

نتيجه

داستان فتح مصر شيرين و در عين حال بيانگر شهامت و ايثار و اقتدار مسلمانان در مبارزه با دشمنان است. سرزمين مصر و ثروتهاى فراوان آن و همچنين اسكندريه به عنوان مركز نيروى دريايى روم اهميت‏بسزايى داشته است. اما مسلمانان با همت و تلاش خويش اين دژ مستحكم و تسخيرناپذير روم شرقى را به تصرف خويش درآوردند و صفحه‏اى درخشان در تاريخ فتوحات اسلامى رقم زدند. فتح مصر با سرعت و سهولت انجام گرفت و هر چند كه دست تقدير و نصرت الهى را در اين پيروزى مشاهده مى‏نماييم علل و عوامل و شرايط مساعد و زمينه‏هاى تسهيل پيروزى مسلمانان قابل بررسى است.

در فتح اين سرزمين ما در كنار فداكارى و ايمان و از خودگذشتگى و صداقت و ايثار مسلمانان با يكى از چهره‏هاى دساس تاريخ اسلام يعنى عمروبن عاص آشنا مى‏شويم كه چگونه به دنبال نيات پليد و مقاصد خويش در دست‏يافتن به امارت مصر بوده است او كه مصر را بخوبى مى‏شناخت‏بر آن شد كه آنجا را از آن خود نمايد و عملكرد عمروبن عاص در طول حيات خويش مخصوصا در دوران معاويه در به دست آوردن دوباره مصر مؤيد اين مطلب است. عمروبن عاص به عنوان فاتح و اولين حاكم مصر مبلغ و نماينده اسلام هم بود. و بديهى است كه اسلامى را كه او به مردم مصر معرفى نمايد با فرهنگ اصيل اسلامى مغايرت دارد و الگويى كه وى در رفتار خويش از اسلام ترسيم مى‏نمايد با الگوهاى اسلامى تفاوت آشكار دارد.

قضيه فتح مصر از ديدگاهى ديگر شگفتى به همراه دارد و آن اين كه هر چند كشور مصر در طول تاريخ خويش شاهد هجوم اقوام بيگانه بوده است و چه بسا قوم غالب سالهاى مديد بر آنجا حكومت نموده‏اند اما مصريان در تمدن فاتحان هضم نگرديدند و فرهنگ و زبان و اعتقادات آنان عوض نشد. بلكه از آنان چيزهايى ياد گرفته و فرهنگ خود را غنى‏تر نمودند اما با اين همه چگونه اسلام كه نه تمدنى داشت و نه ثروتى، توانست تا اين اندازه بر فرهنگ و تمدن و مذهب و زبان اين مردم تاثير بگذارد و چگونه آنان با آغوش باز پذيراى اين تفكر شدند و دانشمندان برجسته‏اى را به فرهنگ و تمدن اسلامى عرضه نمودند كه آثار ارزنده‏اى از آنها به يادگار مانده است. بى‏ترديد كشور مصر در فرهنگ و تمدن ملل اسلامى نقش بسزايى داشته است.

فتح مصر براى مسلمانان مايه بركت و نعمت فراوان شد زيرا همان‏گونه كه اشاره شد نفوذ امپراتورى روم شرقى در آن منطقه كاملا از بين رفت و شام و فلسطين از خطرات احتمالى مصون ماندند و زمينه براى فتح آفريقا مهيا شد و از آنجا كه اسكندريه پايگاه مهم دريايى روم بود مسلمانان با فتح آن به اهميت و ضرورت تشكيل نيروى دريايى واقف شدند و به تقويت نيروى دريايى خويش پرداختند و از طرفى ثروت و فراوانى مصر مخصوصا در سالهاى قحطى براى مسلمانان مدينه و مركزيت اسلام مشكل‏گشا بود واحتياجات آنان را برطرف مى‏نمود.

به هر حال روزگارى بر اين عالم گذشت كه مسلمانان در اوج اقتدار و قدرت با دشمنان خويش برخورد مى‏نمودند و فردى همچون عباده بن صامت‏بدون هيچ ترسى با مقوقس حاكم مصر گفتگو مى‏كرد و اى كاش مسلمين از تاريخ پرافتخار خويش درس مى‏گرفتند و آن مجد و عظمت ديرينه را تجديد مى‏نمودند.

پى‏نوشتها و مآخذ:

1- ابن عبدالحكم، فتوح مصر، ص‏76.

2- ابراهيم حسن، تاريخ اسلام، ج‏1، ص‏234.

3- حتى، فيليپ، تاريخ عرب، ابوالقاسم پاينده، آگاه، ص‏250.

4- سد مارب در حاصلخيزى زمينهاى يمن تاثير به سزايى داشته است‏به طورى كه برخى انقراض تمدن يمن را معلول ويرانى سد مارب مى‏دانند. به هر حال ويرانى سد مارب در 120 سال پيش از ميلاد مسيح رخ داد. اما ظاهرا يل‏دورانت‏خرابى سد مارب را در زمان پيامبر اكرم(ص) مى‏داند كه مى‏گويد وضع آبيارى در عربستان مختل شده بود.

5- ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج‏4، ص‏242.

6- واعظزاده خراسانى، مجله دانشكده الهيات مشهد، سال 54 شماره‏19، ص‏365 به نقل از كتاب عمروبن عاص، محمود عقاد.

7- ابن اثير، تاريخ كامل، ج‏2، ص‏79.

8- همان منبع، ج‏2، ص‏231.

9- ابن اثير، كامل، ج‏2، ص‏232.

10- طبرى، تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏256.

11- ابن اثير، كامل، ج‏3، ص‏88.

12- مسعودى، مروج‏الذهب، ج‏2، ص‏363.

13- ويل‏دورانت، تاريخ تمدن، ج‏3، ص‏775-765.

14- ابراهيم حسن، تاريخ اسلام، ج‏1، ص‏233.

15- گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص‏279.

16- آرتولد، سرتوماس، تاريخ گسترش اسلام، ابوالفضل عزتى، دانشگاه تهران، 1358، ص‏76.

17- جمعى از نويسندگان، جهان در عصر بعثت، نشر فرهنگ اسلامى، ص‏364.

18- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏98.

19- ويل‏دورانت، تاريخ تمدن، ج‏4، ص‏242.

20- ابراهيم حسن، تاريخ اسلام، ج‏1، ص‏234.

21- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏81.

22- همان، ص‏82; طبرى، محمدبن جرير، تاريخ طبرى، دارالمعارف مصر،1363 ه . ق، ج‏4، ص‏107-106; بلاذرى، احمدبن يحيى بن حابر، فتوح‏البلدان، مصر سال‏1319 ه . ق، ص‏214; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏6.

23- محلى در مسير راه شام به مصر و در نزديكى مصر (معجم‏البلدان).

24- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏82.

25- همان، ص‏83; بلاذرى، فتوح البلدان، ص‏214.

26- واعظزاده خراسانى، مجله دانشكده الهيات مشهد، شماره‏19، ص‏223.

27- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏82; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏6.

28- اولين شهر مصر در مسير راه شام به مصر است (معجم‏البلدان).

29- فرما: شهرى بر ساحل دريا است (معجم‏البلدان); بلبيس: شهرى در ده فرسخى بين اسكندريه و فسطاط است (معجم‏البلدان); ام‏دنين: روستايى بين قاهره و نيل است. (معجم‏البلدان); عين شمس: شهر فرعون كه با فسطاط سه فرسخ فاصله دارد (معجم‏البلدان).

30- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏85، ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏7; بلاذرى، فتوح‏البلدان، ص‏214; فتوح مصر و المغرب فتح فرما را در سال‏19 هجرى مى‏داند. و منابع ديگر در اين باب سخن ندارند.

31- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏87.

32- ابراهيم حسن، تاريخ اسلام، ج‏1، ص‏236.

33- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏87; دوازده هزار نفر چنين محاسبه مى‏شود با خود عمرو چهار هزار نفر بودند و چهار هزار نفر به كمك آنها فرستادند كه همراه آنان چهار مرد بود كه هر كدام هزار نفر بودند كه جمعا دوازده هزار نفر مى‏شود.

34- بلاذرى، فتوح‏البلدان، ص‏214.

35- طبرى، تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏107-106.

36- بلاذرى، فتوح‏البلدان، ص‏214.

37- طبرى، تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏107-106; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏14; دكتر حميدالله، وثائق، ص‏370.

38- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏97-96; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏12-11.

39- ابن عبدالحكم، ص‏97-96; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏12-11.

40- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏98-97; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏12; مقريزى، احمدبن على، خطط، دار صادر بيروت، ج‏1، ص‏291.

41- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏101-98; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏17-12.

42- فتح مجدد اسكندريه در سال بيست و پنج هجرى بوده است.

43- ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏20.

44- ابن اثير، عزالدين، تاريخ كامل، دارصادر بيروت، 1385 ه . ق، ج‏2، ص‏564.

45- طبرى، تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏105.

46- ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏20.

47- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏131; بلاذرى، فتوح البلدان، ص‏220.

48- ابن عبدالحكم، ص‏131.

49- بلاذرى، فتوح البلدان، ص‏218.

50- ابن عبدالحكم، ص‏126; بلاذرى، ص‏221.

51- بلاذرى، ص‏221.

52- همان، ص‏216.

53- طبرى، تاريخ طبرى، ج‏4، ص‏107-106.

54- ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج‏1، ص‏19.

55- حتى، فيليپ، تاريخ عرب، ص‏211.

56- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏82.

57- كريون: محلى در نزديكى اسكندريه است. (معجم‏البلدان).

58- سخا: قريه‏اى است در پايين سرزمين مصر و در دو طرف نيل (تقويم‏البدان); بلهيت: روستايى در راه اسكندريه، معجم‏البلدان بلهيت ضبط نموده است; خيس: روستاى حوف غربى (تقويم‏البدان); سلطيس: روستايى از مصر قديم (معجم‏البلدان).

59- بلاذرى، فتوح‏البلدان، ص‏223.

60- اسقف اسكندريه از اول سفارش كرده بود كه با عربان مقاومت نكنيد ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص‏58.

61- بلاذرى، فتوح البلدان، ص‏224.