| مجلات >فصلنامه مشكوة>شماره 55 |
محمد طالبيان
دبير دبيرستانهاى مشهد
پيامبر اكرم(ص) قبل از فتح مكه در سال ششم هجرى، نامههايى به سران كشورهاى ايران، روم، يمن و مصر فرستاد و آنها را به نداى آزادىبخش اسلام نويد داد. اما پس از اين كه مسلمانان در عربستان به قدرت رسيدند. زمينه براى رساندن پيام الهى به تمامى نقاط جهان مهيا شد و مسلمين بر آن شدند تا پيام اسلام را به تمام جهانيان برسانند و به همين جهت متوجه دو امپراتورى بزرگ آن روز جهان يعنى روم و ايران شدند.
عمده فتوحات مسلمانان در زمان عمر حاصل شد كه ايران، شام و فلسطين فتح شد و در ادامه به مصر پرداخته شد كشورى كه ضمن داشتن تمدنى كهن و بىسابقه و موقعيت جغرافيايى مناسب، نقش خود را در شكلگيرى حوادث دنياى اسلام به خوبى ايفا كرد و پس از فتح به صورت سكوى حملات آتى مسلمانان به افريقا و پل ارتباطى بين شرق و غرب جهان اسلام درآمد.
اگر فتح مصر و مناطق همجوار آن اتفاق نمىافتاد، شايد تسخير اسپانيا نيز به وقوع نمىپيوست و آن تمدن عظيم و درخشان و آثار برجاى ماندنى آن مايه افتخار نمىگشت. موقعيت مسلمانان پيش از فتح مصر بسيار حساس و خطرناك بود. هر چند مسلمانان شام و بيتالمقدس را فتح نموده بودند، اما نقاط زيادى همچون صحراى سينا و مصر و تمام كشورهاى شمال افريقا در دست روميها بود و هر لحظه امكان داشت دشمن شكستخورده قواى خويش را گرد آورد و با بهرهگيرى از نيروى دريايى قوى خويش با حملهاى گسترده مسلمين را از شام و بيتالمقدس بيرون براند. اما در صورت فتح مصر، ضمن خاتمه دادن به نفوذ دشمن در مناطق ياد شده، چنان كه اشاره شد، زمينه براى گسترش اسلام به شمال افريقا نيز فراهم گرديد. بنابراين مسلمين به وضعيت دشمن واقف شدند و قبل از اين كه آنان دستبه كار شوند، خود را براى حمله آماده نمودند.
فتح مصر كارى بس شگفتانگيز بود زيرا مسلمين توانستند با لشكرى ناچيز و با سرعت و سهولت كشورى را فتح نمايند كه نفوذ به آن مشكل مىنمود. صرفنظر از اعتقاد به تقدير الهى و امداد غيبى و مژده پيامبر در مورد اين فتح به عنوان علل اصلى، برآنيم تا علل و عوامل عينى و چگونگى اين فتح و فلسفه تاريخى آن را مورد بررسى قرار دهيم.
زمينههاى تاريخى فتح مصر به دست عمروبن عاص
عمروبن عاص در دوران جاهليتبراى تجارت به مصر رفت و آمد مىكرد و آبادانى و نعمتهاى فراوان آنجا را ديده بود، از اينرو به عمر پيشنهاد كرد كه مصر كشور ثروتمندى است و نيروى دفاع ندارد و فتح آنجا را آسان جلوه داد (1) و گفت: فتح آن مايه نيرومندى مسلمانان است و اين كه اگر مصر در دست روميان باشد نفوذ عرب در شام و فلسطين پيوسته در معرض خطر خواهد بود. (2) از طرفى وضعيتسوقالجيشى مصر كه آن را به منزله دروازه شام و حجاز قرار داده بود، زمين حاصلخيز گندمزايش كه آن را انبار آذوقه فلسطين بهشمار مىآورد، اهميت پايتخت اسكندريه كه مركز نيروى دريايى روم بود و هم از اين نظر كه مدخل سواحل آفريقاى شمالى بود. همه اين ملاحظات سبب شده بود كه عربان در آغاز توسعه و پيشرفتخود به مصر توجه خاص داشته باشند و عمروبن عاص كه راههاى مصر را به خوبى مىشناختبه جستجوى ميدان عملى بود كه در آنجا از رقيب خود خالد سبقت گيرد. (3)
نكته ديگر اين كه وضع آبيارى در عربستان مختل (4) شده بود و محصولات زراعى نقصان يافته، جمعيت روزافزون را در خطر انداخته بود. از اينرو محتملا احتياج به زمين قابل كشت از جمله عواملى بود كه دستههاى مسلمانان را به جنبش درآورده بود و امپراتورى ايران و روم شرقى به سبب خسارتهاى فراوانى كه در جنگهاى پياپى به يكديگر زدند به ضعف افتاده و همين ضعف مايه تشويق اعراب در كار حمله به متصرفات ايشان بود. (5)
راجع به اين نظريات بايد گفت:
تمامى دلايلى كه مورخان در فتح مصر اقامه نمودهاند، احتمالا عللى است كه در زمان واقعه چندان مطرح نبوده است و مورخان در تحليل تاريخى بدان پرداختهاند. اما نظر ويلدورانت در اين خصوص صحيح نمىباشد، زيرا اساسا در عربستان سيستم كشاورزى و آبيارى پيشرفتهاى وجود نداشته كه مختل شود و محصولات كشاورزى نقصان يابد. البته ايشان اين عامل را احتمال فرض نموده است و در جاى ديگر علت اصلى را شهادتطلبى مسلمانان مىداند.
از طرفى مستشرقانى كه از ديد مادى به موضوع نگاه مىكنند، دلايلى از قبيل كمبود منابع درآمد و يا تصرف نقاط سوقالجيشى و حاصلخيز را مطرح مىكنند. ولى به اعتقاد ما مهمترين علتبراى تصرف مصر، همانا شور و شوق مسلمانان مخلص براى شركت در جهاد و رهايى تودههاى مردم از زير بار ستم و مالياتهاى سنگين و همچنين مهيا كردن زمينهاى مناسب به منظور گرايش آنان به اسلام بوده است.
اين كه چه بسا برخى از سران و يا فرماندهان لشكر نظراتى سودجويانه داشتهاند، اما تودههاى مسلمانى كه در اين فتوحات شركت مىكردند شور و شوق شهادت و رساندن پيام الهى آنان را به اين ميادين مىكشاند. و اين نكتهاى است كه در گفتگوى عبادة بن صامتبا مقوقس، در فتح مصر بدان اشاره شده است:
عباده گفت: «تنها چيزى كه براى ما مسلمانان اهميت دارد، جهاد در راه خدا و جلب رضايت اوست. ما هرگز با دشمن خود كه همان دشمن خداستبه خاطر رغبتبه دنيا و يا افزونطلبى نمىجنگيم. زيرا براى ما تفاوت نمىكند صاحب طلاهاى فراوان باشيم يا يك درهم مالك نباشيم. ما از دنيا فقط آن مقدار مىخواهيم كه غذايى بخوريم و سدجوعى بكنيم تا بتوانيم به جهاد در راه خدا ادامه دهيم.» (6)
مؤيد اين مطلب، گفتار ويلدورانت است، آنجا كه مىگويد:
«سرداران اسلام كه از اصحاب آيين پيامبر بودند، پيش از جنگ به نماز و نيايش مىپرداختند و به مرور زمان اين اعتقاد در پيروانشان ريشه دوانيده بود، كه مرگ به هنگام جهاد درهاى بهشت را برايشان خواهد گشود.» (7)
از آنجا كه عمروبن عاص به عنوان فاتح مصر نقش بسزايى در تصرف اين سرزمين داشته است در بررسى علل فتح مصر شخصيت و مقاصد عمرو، نيز بايد مورد بررسى قرار گيرد.
عمروبن عاص منسوب به قبيله بنىسهم يكى از قبايل قريش بود. در صحت نسب وى سخنهاى زيادى نقل كردهاند كه شايد باعث عقده و احساس حقارت اين مرد شده بود تا بيش از حد معمول براى خود حسب و نسب قائل شود و در اين خصوص يك نوع حساسيت از خود به خرج مىداد، وى مردى شجاع و جنگجو و بىباك و خوشسخن و بديههگو، موقعشناس، فرصتطلب، تيزهوش و مآلانديش و مدير و نقشهكش و مالدوست و رياستطلب و بلندپرواز بود و در كارهايش سرسختانه مقاومت مىكرد و در قاموس حيات او درماندگى و شكست مفهومى نداشت و از طرفى همواره درصدد بود آنچه را عملى و شدنى است تعقيب نمايد و به اصطلاح واقعبين باشد و نه خيالپرداز و در تشخيص خود اشتباه نمىكرد. (8)
عمروبن عاص از ابتدا در صف مخالفان اسلام قرار گرفت و با تمام تلاش خويش در پى ضربهزدن بر اسلام برآمد حتى هنگامى كه مسلمانان به حبشه مهاجرت نمودند وى به عنوان نماينده كفار بدانجا رفت تا مسلمانان را برگرداند. (9) وى تا آن گاه كه فكر مىكرد مبارزه با اسلام امكانپذير استبه مخالفتخود ادامه داد اما هنگامى كه دريافت اسلام به عنوان يك واقعيت ترديدناپذير تمامى عربستان را فراخواهد گرفت، اندكى پيش از فتح مكه با خالدبن وليد به مدينه آمد و اسلام آورد. (10)
عمرو مسلمان شد اما شخصيت او تغيير نكرده و اسلام در دل و جان او رسوخ ننموده بود وى از آنجا كه فردى جاهطلب بود بر آن شد به طريقى خود را با مسلمانان هماهنگ نمايد تا به نيات و مقاصد پليد خويش دستيابد. بدينمنظور براى مطرح شدن، قبول مسؤوليت نمود و فرماندهى جنگ را به عهده گرفت. پيامبر وى را مامور شكستن بت صواع نمود عمرو بدانجا شتافت و آن را از بين برد و همچنين پيامبر فرماندهى غزوه ذاتالسلاسل را به وى سپرد. (11)
عمرو پس از رحلت پيامبر از خود لياقتهايى نشان داد و نظر عمر را به خود جلب نمود و فرماندهى جنگ فلسطين را به عهده گرفت.
از طرفى عمروبن عاص با مصر آشنايى كامل داشت. وى براى تجارت بدان ديار مىرفت وضعيت مصر و ثروتهاى فراوان و آبادانى آن سرزمين را از نزديك مشاهده نموده بود و تا اندازهاى از روحيات مردم مصر اطلاع داشت و مىدانست كه آنان از حاكميت روم بر خويش به شدت ناراضىاند و نيز احتمالا از اختلاف مذهبى كه بين حاكميت مصر و توده مردم وجود داشته است واقف بود و توانستحدس بزند كه مردم مصر آمادگى دفاع در برابر چنين تهاجمى را ندارند.
عمروبن عاص با يهوديان و مسيحيان تماس حاصل كرده و مىدانست كه به خصوص يهود كه جماعتى انبوه از ايشان در اسكندريه و ساير نقاط مصر پراكنده بودند دل خوشى از هرقل امپراتور روم ندارند زيرا آنگاه كه امپراتور از غلبه بر سپاه ايران به بيتالمقدس آمد در سر راه يهوديان با او تماس برقرار كرده و از او تعهد گرفتند كه در قبال نصارا از مال و جان ايشان حمايت كند و او به ايشان قول داد. اما در بيتالمقدس كشيشهاى مسيحى نظر او را برگردانيدند و براى خروج از تعهدى كه سپرده بود كلاه شرعى درست كردند و بالاخره او را وادار كردند كه دستبه قتل عام يهود بزند.
عمروبن عاص كه خود را رقيب خالدبن وليد - كه هماكنون در جبهه شرق فتوحات ارزندهاى كسب كرده بود - مىدانستبر آن شد كه با توجه به شناختى كه از مصر دارد آنجا را فتح نمايد. بخصوص كه وعده الهى فتح مصر را نيز از پيامبر شنيده بود بنابراين مىخواست افتخار فتح مصر را به نام خويش ثبت نمايد.
اما با همه اين تفاسير همچنان كه گفته شد عمرو در فتح مصر در واقع به دنبال ارضاى حس رياستطلبى خود و در پى فرصتى بوده است تا به آرزوى خويش در امارت بر مصر دستيابد. دلايلى چند نشان مىدهد كه حاكميت مصر براى او ارزش و اهميت فراوانى داشته است. از جمله وقتى عثمان او را از امارت مصر عزل كرد ناراحتشد. (12) عثمان از او خواست كه عهدهدار امور جنگ باشد و عبدالله دريافتخراج را برعهده گيرد. عمروبن عاص نپذيرفت (13) بديهى است كه خراج مصر چيزى نبود كه عمرو به راحتى از آن بگذرد. ديگر اين كه معاويه از عمروبن عاص خواست كه با او بيعت كند. عمرو گفت: نه به خدا دينم را به تو نمىدهم تا از دنياى تو نصيبى ببرم. گفت: چه مىخواهى؟ گفت: مصر طعمهاى است. معاويه نيز پذيرفت و نامهاى نوشت و عمروبن عاص در اين باره شعرى گفتبه اين مضمون: «اى معاويه بدون اين كه از دنياى تو نصيبى بيابم دينم را به تو نمىدهم... اگر مصر را به من بدهى معامله خوبى كردهاى و پيرى را كه به كار خواهد خورد به دست آوردهاى». (14)
براى تكميل بحث علل و عوامل فتح مصر توسط مسلمانان ضرورى استبه شرايطى اشاره كنيم كه فتح اين كشور را تسهيل كرد:
1 - اختلافات شديد مذهبى بين حاكميت مصر و توده مردم وجود داشتبه طورى كه امپراتوران روم و رجال سياسى مىگفتند مسيح دو طبيعت و دو مشيت دارد، ولى مسيحيان يعقوبى كه بيشتر در شام و مصر مىزيستند، براى مسيح يك طبيعت و يك مشيت قائل بودند. اختلاف بين مسيحيت ملكانى كه حاكميت در دست آنان بود با عامه مردم مصر كه مذهب مسيحيتيعقوبى داشتند سبب شد كه آنان مورد اذيت و آزار حاكمان رومى مصر قرار گيرند.
مسيحيان مصر كه حاضر نبودند از عقيده خويش دستبردارند و از مظالم پيشوايان سياسى و مذهبى روم به تنگ آمده بودند، با سپاهيان اسلام همدستشدند.
2 - علاوه بر اختلافات مذهبى، دولتبيزانس نظامى بسيار ظالمانه در مصر برقرار كرد به طورى كه، در دوره تسلط روم، مصريان حق نداشتند به مقامات عالى برسند و مالياتهاى سنگين مىپرداختند.
به گفته سلن، از اشخاص و اشيا (صاحبان حرفهها، چارپايان و اراضى) ماليات گرفته مىشد. ماليات به زندگان منحصر نبود، هر كه مىمرد براى اجازه دفن او ماليات دريافت مىشد. مصريان موظف بودند از مستخدمان كشورى و لشكرى روم كه از مصر مىگذشتند، پذيرايى كنند و لوازم آسايش آنان را فراهم سازند، عاقبت كار به جايى رسيده بود كه ناچار بودند غذاى سپاهيان را تامين كنند و اين هزينههاى كمرشكن مايه ضعف مصريان شد و آنها را از دولتخشمگين كرد. (15)
خبر آمدن خليفه به بيتالمقدس و سپس رفتار خوب او با مردم آنجا در مقايسه با چهره خشن حاكمان روم براى مردم مصر بسيار پرجاذبه بود. مثلا هنگامى كه خليفه از كليساى قيامتبازديد كرد، اسقف تقاضا كرد كه در آنجا نماز گزارد. خليفه گفت: اگر من اينجا نماز بخوانم بعدا مسلمانان خواهند گفتخليفه مسلمين اينجا نماز گزارد، و اين مكان را تبديل به مسجد مىنمايند. من مايل نيستم كليسا از دستشما بيرون رود لهذا در جاى ديگرى نماز خواند. ديگر اين كه خليفه همراه غلام خود با يك شتر به راه افتاد تا به بيتالمقدس بيايد گاهى عمر سوار مىشد و غلام زمام ناقه را مىكشيد و گاه به عكس غلام سوار شتر مىشد و خليفه با پاى پياده زمام را به دست مىگرفت از قضا هنگامى كه به دروازه شهر رسيدند آنانى كه براى استقبال آمده بودند ديدند كه چگونه خليفه زمام شتر را مىكشد و بسيار تعجب نمودند.
اين نكتهاى است كه مورخان نيز بدان اشاره نمودهاند.
عمروبن عاص با مسيحيان به نهايت مروت و تساهل مذهبى رفتار نمود. قبطيان براى تعيين اسقف اعظم جديد كه از ديرباز ميان آنها بود رخصتخواستند. عمرو فورا آنها را پذيرفت و با مذهب عيسوى تا اين درجه همدردى نشان داد كه اجازه داد در شهرهايى كه خود بانى آن بود كليساهاى جديد بنا نمودند. (16)
سرتوماس آرتولد درباره انتشار اسلام در مصر مىگويد:
موفقيتسريع و فتوحات درخشان نيروهاى مسلمان بيشتر مرهون استقبال گرم مسيحيان از مسلمانان بود زيرا مسيحيان مصر علاوه بر آن كه به علت فشارهاى سياسى از بيزانسها نفرت داشتند به علت تضادها و اختلافات معنوى و دنيوى نمىتوانستند آنان را تحمل كنند... فتوحات اسلامى براى اين قبطيها آزادى حيات دينى را كه مدت يك قرن از آن محروم بودند به ارمغان آورد و نيز اسلام براى اولين بار به وسيله سپاه مسلمانان عرب به سركردگى عمروبن عاص كه در سال بيست هجرى مصر را فتح كرد به افريقا معرفى شد.
در واقع سازمان مالى بيزانس در مصر سازمانى بسيار پيچيده و ماهيتا ظالمانه بود. اين سيستم آشفته و غير متمركز عملا دچار بيمارى بوروكراسى بود و تنها طبقه اربابان املاك (پراك) از آن بهرهمند مىشدند كه داراى قدرت و نفوذ سياسى نيز بودند. انقلاب امكان نداشت و اصلاحات هم ممكن نبود، مگر اين كه نيرويى مقتدر از خارج دنبال آن باشد و اجراى آن را تامين نمايد چنين نيرويى نه در اختيار امپراتورى كه در دست عربها بود. (17)
3 - عامل سوم بيشتر جنبه روانى داشت. پيروزى مسلمانان در تصرف شام و فلسطين و مخصوصا بيتالمقدس همان قدر كه براى مسلمانان شادىآفرين و اميدبخش بود مسيحيان را دچار ياس كرده بود. اين پيروزيها براى مسلمانان نويد آن بود كه يكى پس از ديگرى بتوانند به فتوحات خويش ادامه دهند و شكست امپراتورى روم در شام و فلسطين و تصرف بيتاللحم زادگاه حضرت مسيح سبب ترس و اضطراب در ميان لشكريان امپراتورى شد.
شكستهاى پىدرپى امپراتورى به مصريان نويد انقراض امپراتورى را مىداد. بدينترتيب زمينه براى فتح مصر مهيا شده بود.
4 - مصريان از رفتار مدبرانه مسلمانان با مسيحيان در فلسطين و شام باخبر بودند. آوارگان و فراريان روم نيز كه به مصر مىآمدند مصريان را از رفتار و اخلاق نيكوى مسلمانان آگاه نمودند.
اما در بيان چگونگى فتح مصر در منابع اوليه آمده است كه:
هنگامى كه عمر به بيتالمقدس آمد، عمروبن عاص فرصت را مناسب ديد كه آرزوى ديرين خويش يعنى فرماندهى جنگ با مصر را به دست آورد. عمر مردد ماند چرا كه بيم داشت مسلمانان به فتح مصر كامياب نشوند زيرا چون سپاه مسلمانان در شام و عراق و ايران پراكنده بود، نمىتوانست نيروى كافى براى فتح مصر فراهم آورد، (18) به علاوه هنوز مسلمانان در كشورهاى فتح شده مستقر نشده بودند و عمر نمىخواستبلافاصله براى فتح سرزمينهاى ديگر اقدام نمايد اما عمرو فتح مصر را برايش آسان جلوه داد. (19)
عمر به عمروبن عاص فرمان داد كه به سوى مصر حركت كند و به او گفت: نامهاى براى تو مىنويسم، اگر نامه پيش از آن كه به مصر درآيى رسيد و به تو فرمان دادم برگردى از همانجا برگرد، اگر پيش از آن كه نامه من به تو برسد به سرزمين مصر قدم نهادى پيش برو و از خداوند كمك و ظفر بخواه. (20)
گويند نامه عمر در رفح (21) به عمرو رسيد، اما از قاصد نگرفت تا نزديك عريش رسيد و نامه را گشود و خواند، عمر در نامه به او نوشته بود كه اگر به سرزمين مصر قدم ننهادهاى بازگرد. اما عمرو به حدود مصر رسيده بود و فرمان داد به سوى مصر حركت كنند. (22)
البته در اجازه خواستن عمروبن عاص از عمر براى فتح مصر ظاهرا سه قول با كمى اختلاف ذكر شده است، قول اكثر همان است كه به آن اشاره شد اما دو قول ديگر:
عمروبن عاص خودسرانه با سه هزار و پانصد سپاهى به مصر رفت، اين كار عمر را خشمگين كرد و به وى نامهاى نوشت و به سبب خودسرى او در قبال خويش وى را مورد توبيخ و عتاب قرار داده بود و به او گفت: «اگر قبل از رسيدن به مصر نامه به او رسد به جاى خود بازگردد». (23)
عمر وقتى به مدينه آمد با عثمان و ديگران مشورت نمود، عثمان گفت: عمرو براى رسيدن به حكمرانى مصر حمله نموده است و مسلمانان را به كشتن مىدهد.
عمر ترسيد از اين كه مسلمانان به هلاكت دچار شوند و پشيمان شد. عثمان گفت نامهاى بنويس و از او بخواه كه اگر نامه پيش از آن كه به مصر برسى به تو رسيد و فرمان دادم كه بازگردى از همانجا بازگرد و اگر پيش از آن كه نامه من به تو برسد به سرزمين مصر رسيدى، پيش برو و از خداوند كمك و پيروزى بخواه. (24)
عبدالمنعم حماده در كتاب خود مصر و الفتح الاسلامى روايات مختلف را كه بيان آن گذشت جمع نموده و هر كدام را مربوط به مرحلهاى از مراحل فتح مصر و اقدامات عمروبن عاص دانسته و چنين بيان مىكند:
«فاتح فلسطين عمروبن عاص بود كه بنا به تقاضاى اسقف اعظم بيتالمقدس از خليفه خواست كه شخصا از مدينه به بيتالمقدس بيايد و شهر را تحويل بگيرد و هنگامى كه خليفه آمد از او خواست اجازه بدهد به مصر لشكركشى نمايد و استدلال نمود فراوانى و ثروت مصر را و اين كه توان مقابله ندارند. خليفه روى خوش نشان نداد اما او مرتبا تكرار نمود و اصرار ورزيد و خليفه سرانجام قبول كرد. و چهار هزار نفر و به قولى سه هزار و پانصد سرباز را با او همراه نمود و گفت نامهاى براى تو مىنويسم...
خليفه پس از تحويل گرفتن بيتالمقدس به مدينه بازگشت. اما به شدت نگران بود زيرا فتح شام و فلسطين موقعيت مسلمانان را مهم كرده بود و اگر آنان در مصر شكست مىخوردند همين فتوحات را نيز از دست مىدادند. سرانجام خليفه مساله را با صحابه در ميان گذاشت چنان كه عادت او بود. عثمان در دسته مخالفان قرار داشت و دسته ديگر خليفه را تشويق نمودند كه راه درستى را در فتح مصر انتخاب كرده است و آن را ادامه بدهد. در همين اثنا عمروبن عاص آمد و گفت روميان و در راس آن ارطبون سردار معروف رومى كه سالها در جنگهاى شام و فلسطين با مسلمانان نبرد كرده بود پس از شكستبه مصر گريخته است و سپاهى گردآورى نموده تا بيتالمقدس را بازپس گيرد. در اين هنگام خليفه تصميم خود را گرفت و در آن نهايت احتياط را به كار بست.» (25)
بيان شد كه، عمروبن عاص براى ورود به مصر به طرف عريش (26) رفت و آنجا را به آسانى گشود چرا كه عريش برج و باروى محكمى نداشت.
اما براى تصرف بابليون بايد نقاطى چند مانند: فرما، بلبيس، ام دنين و عين شمس (27) را تصرف مىنمود. بدينمنظور وى فرما را محاصره نمود و مسلمانان پانزده روز تا يك ماه شهر را محاصره كردند و در اوايل محرم سال نوزده آن را گشودند. (28)
سپس عمرو راه بلبيس را در پيش گرفت و ارطبون فرمانده رومى را آنجا يافت و پس از يك ماه جنگ و محاصره او را فرارى داد و شهر را به تصرف درآورد. (29) پس از فتح بلبيس سپاه مسلمانان به سوى امدنين حركت كرد و در آنجا جنگ سختى بين مسلمانان و سپاه روم كه در قلعه بابليون محصور شده بودند درگرفت كه چند هفته به درازا كشيد و پيروزى حاصل نشد. بنابراين عمرو به عمر نامه نوشت و كمك خواست.
سپاهى كه به كمك عمرو آمده بود به عين شمس رسيد و عمرو به استقبال آن شتافت و در همان جا تيودور فرمانده سپاه روم با بيست هزار سپاهى به جنگ با مسلمانان آمد. عمرو يك دسته از سپاه خود را در كوه احمر و دسته ديگر را در ام دنين در نزديكى نيل جاى داد و با بقيه سپاه به سوى روميان شتافت. وقتى جنگ ميان دو سپاه درگرفت دستهاى كه در كوه احمر بود بيرون تاخت و به سوى روميان حمله برد و نظام آنها را درهم ريخت، به ناچار روميان به سوى ام دنين عقب نشستند. در آن هنگام گروهى كه در ام دنين كمين كرده بودند بيرون تاختند و دشمن را در ميان سپاه مسلمانان محصور كردند كه از آنها فقط گروه اندكى نجات يافتند. (30)
بدينگونه موقعيت مسلمانان در ام دنين و عين شمس مستحكم شد اما هنوز قلعه بابليون فتح نشده بود.
در مورد فتح بابليون اقوال گوناگون نقل شده است:
1 - هنگامى كه عمروبن عاص بابليون را محاصره نمود و نتوانستبر آن فايق آيد، نامهاى به عمر نوشت و از او يارى خواست. عمر چهار كس يعنى زبيربن عوام، عبادة بن صامت، مسلمة بن مخلد، مقدادبن اسود را با سپاهيانى گسيل داشت، كه تعداد اين سپاهيان چهار هزار نفر بودند و عمر گفت: «براى تو چهار هزار نفر گسيل داشتم كه هر هزار نفر را مردى مسئول است كه مقام هزار نفر را داراست». و گفت: «بدان با تو دوازده هزار نفر است كه از يك گروه كم، شكست نمىخورند و مغلوب نمىشوند». (31)
بلاذرى در اين مورد مىگويد: «زبيربن عوام بن خويلد با ده هزار سپاهى به عمروبن عاص ملحق شد و به قولى با دوازده هزار نفر به يارى وى شتافت». (32)
از طرفى ابومريم جاثليق مصر با اسقف و مردم مصر به دفاع از بابليون پرداخته و آماده مقابله بودند.
عمرو نمايندهاى فرستاد كه شتاب نكنيد، تا با هم مذاكره كنيم، آنها پذيرفتند. عمرو به آنها گفت: «خدا، محمد(ص) را به حق برانگيخت... و از جمله چيزهايى كه به ما دستور داده است، اين كه حجتبر شما تمام كنيم، پس شما را به اسلام مىخوانيم، هر كه بپذيرد همانند ماست و هر كه نپذيرد جزيه بر او عرضه مىكنيم. پيامبر ما گفته كه ما سرزمين شما را فتح مىكنيم و به سبب خويشاوندى كه با هم داريم، سفارش شما را نموده است و دستور داده با قبطيان نيكى كنيم».
آنان در جواب گفتند ما را امان بده تا پيش تو بازآييم. عمرو گفت: «كسى مانند من فريب نمىخورد، سه روز مهلت مىدهم كه با قوم خويش سخن گوييد و سپس با شما مىجنگيم از عمرو خواستند كه مدت را افزايش دهد، كه او قبول كرد». (33)
نمايندگان، پيام عمرو را به مقوقس گفتند كه او مىخواست قبول كند اما ارطبون نگذاشت و گفتبايد جنگ كرد. آنان از مهلت امان استفاده كرده و ناگهان حمله نمودند. اما عمرو آماده بود و آنان را شكست داد. نهايتا جنگ درگرفت. زبير از يك سو و عمرو بن عاص از سوى ديگر مىجنگيدند. سپس زبير نردبانى آورد و از آن بالا رفت و بر فراز دژ شد به حالتى كه فقط شمشير با خود داشت، آن گاه تكبير گفت و مسلمانان تكبير گفته به دنبال او آمدند و چون مصريان زبير را ديدند دژ را به روى عمرو گشودند و از او درخواست صلح نمودند كه وى پذيرفت. (34)
بنام خداوند بخشنده و مهربان
اين اماننامه است كه عمروبن عاص به مردم مصر مىدهد:
(1) نفوس و احوال و كليسا و صليب و دشت و درياى مصريان در امان است و چيزى از آن كم نمىشود و نوبيان با آنها ساكن نمىشوند.
(2) خطاى دزدانشان به عهده خود آنها است و ما در اين مورد تعهدى نداريم.
(3) هر كس از نوبيان و روميان اين صلح را بپذيرد از حقوق يكسان مانند مصريان برخوردار است و كسانى كه نپذيرند درامان هستند كه از سلطه ما خارج شوند تا به جايگاه خويش رسد.
(4) مردم مصر پس از پيمان صلح، اگر افزايش نهرشان به پنجاه هزار رسيد بايد جزيه دهند. اگر كسانى از مردم اين پيشنهاد را نپذيرند به اندازه ايشان از ميزان جزيه كاسته مىشود و عهد و ذمه ما از آنان برداشته شود و اگر آب نيل فروكش كند از آن مقدار كمتر شود به همان اندازه از جزيه ايشان كاسته خواهد شد.
(5) آنچه بر عهده مصريان است، بايد در سه نوبت و هر بار يك سوم آن را بپردازند.
به هنگام محاصره مصر (بابليون) مقوقس نامهاى به عمروبن عاص نوشت و تقاضاى صلح نمود.
نامه مقوقس به عمروبن عاص:
«شما به سرزمين ما آمدهايد و اقامتتان طولانى شده است. شما گروهى اندكيد و بيم آن هست كه روميان ناگزير بر شما بتازند و پشيمان شويد، اكنون چند نفر از مردان خود را به نزد ما بفرستيد تا سخنان شما را بشنويم، شايد كار به دلخواه ما و شما تمام شود». (36)
عمرو فرستادگان را پذيرفت و گفت: بدانيد، ميان ما و شما جز يكى از سه راه نخواهد بود يا مسلمان شويد تا برادران ما باشيد و حقوق و وظايف شما همانند ما باشد. اگر از اين كار ابا داريد جزيه بپردازيد و اگر هيچ يك از اين دو كار را نمىپذيريد جنگ مىكنيم تا خداوند ميان ما و شما داورى كند.
هنگامى كه فرستادگان مقوقس نزد وى بازگشتند از ديدارشان خرسند و راجع به سپاه مسلمانان پرسيد. آنان گفتند:
«آنان مردمى هستند كه مرگ را از زندگى دوستتر دارند و تواضع را از رفعتخوشتر، به دنيا رغبت ندارند و حريص نيستند، روى خاك مىنشينند و سرداران آنها مانند يكى از آنها استبزرگ و كوچك و آقا و بنده آنها از يكديگر شناخته نمىشوند. وقتى هنگام نماز فرا مىرسد هيچكس از آنان تخلف نمىكند و دست و پاى خود را به آب مىشويند و با خشوع نماز مىخوانند». (37)
اين جملات بهترين گواه بر حالات مسلمانان در جنگها و صداقت و اخلاص آنهاست كه به خاطر ترويج و اشاعه كلام توحيد مىجنگيدهاند.
مقوقس وقتى سخنان فرستادگان را شنيد، از سپاه عرب بيمناك شد و به افراد خود گفت صلح كنيد و پس از آن از مسلمانان خواست تا نمايندگان خويش را بفرستند.
عمرو ده كس از مسلمانان را كه عبادةبن صامت از آن جمله بود فرستاد و دستور داد گفتگو را عباده انجام دهد. اين هيات هنگامى كه با مقوقس روبرو شدند، نخست مقوقس آنان را ترسانيد و گفت از شرايط (قبول اسلام، دادن جزيه، جنگيدن) چشمپوشى كنيد و شرايط ديگر تعيين نماييد.
سپس عباده شروع به سخن گفتن كرد كه مقوقس اعتراض نموده و گفت اين سياهپوست را از من دور كنيد و به جاى او يك نفر ديگر صحبت نمايد. مسلمانان گفتند: او سرپرست ماست و بايد او سخن گويد. مقوقس گفت: چگونه راضى شديد كه اين سياهپوستسرپرستشما باشد. گفتند: او از نظر سابقه و عقل و درايت از همه ما برتر است و براى ما رنگ پوست ابدا مطرح نيست.
مقوقس رو به عباده كرد و گفت: حال كه چنين است، اى سياهپوستبا من به ملايمتحرف بزن، زيرا كه من از قيافه تو نفرت دارم.
عباده با كمال متانت آغاز سخن كرد و مطرح نمود آنچه براى ما مسلمانان اهميت دارد جهاد در راه خدا است و ما از دنيا فقط آن قدر مىخواهيم كه بتوانيم به جهاد در راه خدا ادامه دهيم و شرط ديگرى را نمىپذيريم. (38)
سپس مقوقس پيش عباده آمد و ضمن ترساندن مسلمانان به عباده گفت: شما طاقت مقابله با روميان را نداريد. ما به خاطر وضع رقتانگيزتان (ضعف و كمى نيرو) بر شما ترحم مىكنيم و حاضريم با شما مصالحه نماييم و براى هر مردى چهار دينار و اميرتان صد دينار و خليفهتان هزار دينار مىپردازيم. بگيريد و از جنگيدن منصرف شده و به ديارتان بازگرديد.
عباده در جواب گفت: ما را به لشكريانت مىترسانى و در حالى كه جنگيدن با شما براى ما لذتبخش است و ما به يكى از دو نيكى، شهادت در راه خدا يا پيروزى مىرسيم.
مقوقس به اطرافيانش گفت: از من و اين قوم به يكى از سه شرطى كه شما را فرامىخوانند اطاعت كنيد. اگر اكنون از آنان اطاعت نكنيد، نهايتا مجبور مىشويد كه به بدتر از آن نيز رضايتبدهيد:
گفتند: كدام شرط را قبول نماييم؟
مقوقس گفت: شما دين آنها را قبول نمىكنيد، قدرت جنگيدن نيز نداريد، ناچار بايد به پرداخت جزيه تن دهيد.
گفتند: در اين صورت ما بنده آنها هستيم؟
گفت: بلى.
گفتند: مرگ براى ما آسانتر است و خود را براى مقابله با مسلمانان آماده نمودند و بدينمنظور تعداد زيادى از روميان و قبطيان در جزيره جمع شده و پل بين بابليون (فسطاط) و آنجا را (جزيره) از بين بردند.
مسلمانان نسبتبه كسانى كه در جزيره تجمع نموده، پافشارى بر كارزار نمودند تا اين كه بر آنها پيروز شدند و تعدادى را كشته و عدهاى را اسير نمودند. كشتىهاى مصريان را محاصره كردند، به طورى كه راه فرارى براى آنها نبود.
مقوقس گفت: آيا شما را نترسانده و هشدار لازم را ندادم، قبل از اين كه پشيمان شويد از آنان اطاعت نماييد. آنها راضى به صلح شدند و جزيه را پذيرفتند. (39)
در مورد سال فتح مصر بين مورخان اختلاف است:
محمدبن اسحاق سال فتح را بيست هجرى مىداند و واقدى نيز فتح مصر و اسكندريه (40) را به سال بيست هجرى دانسته، در حالى كه ابومعشر فتح آنجا را به سال شانزده و فتح اسكندريه را به سال بيست و پنج مىداند و سيف گفته است مصر و اسكندريه به سال شانزده فتح شده است. (41)
ابناثير فتح مصر را در سال بيست مىداند، در عين حال اقوال مختلف را نقل نموده و گفته است كه بايد فتح آن قبل از سال رماده يعنى سال هيجده هجرى باشد. زيرا در آن سال قحطى شديد در مدينه به وجود آمد و عمروبن عاص از قلزم مصر خواربار براى مدينه فرستاد. (42) طبرى سال فتح مصر را بيست هجرى مىداند. (43)
در مورد افراد برجستهاى كه در فتح مصر شركت نمودهاند آمده است كه:
شخصيتهايى همچون زبيربن عوام، سعدبن ابىوقاص، عمروبن العاص، عبداللهبن عمروبن عاص، خارجة بن حذافة العدوى، عبدالله بن عمربن الخطاب، مقدادبن الاسود، عبدالله بن سعد بن ابىسرح، در فتح مصر شركت داشتهاند. (44)
در مورد چگونگى فتح مصر، اين كه به صلح و يا جنگ فتح شده است، در منابع اوليه اختلافنظر است. رواياتى دال بر فتح به جنگ و نيز رواياتى دال بر فتح به صلح ذكر شده است، كه به نمونههايى از آن اشاره مىشود.
1 - ابوعبيد روايت كرد كه وى نامه عمربن عبدالعزيز به حيان - عامل وى در مصر - را قرائت كرده كه نوشته بوده است: «مصر به جنگ و بىعهد و عقدى گشوده شد». (45)
2 - عثمان بن صالح گفت: «مصر فتح شد بدون هيج عهد و عقدى». (46)
3 - عمرو ناقد روايت كرد كه مصر به جنگ فتح شد. (47)
1 - ابوعبيد روايت كرد كه معاويه به وردان آزاد كرده عمر نوشت تا بر هر مردى از قبطيان قيراطى بيفزايد. وى نوشت: «چگونه بر آنان بيفزايم، حال آن كه در عهد ايشان است كه چيزى بر ايشان افزوده نشود». (48)
2 - محمدبن سعد گفت: از عروةبن زبير شنيدم كه مىگفت: «هفتسال در مصر ماندم و در آنجا ازدواج كردم و اهل آن بلد را مردمى ديدم كه رمق خود را از دست داده و وفوق طاقتشان بر ايشان تحميل شده بود. عمرو آنجا را به صلح و قبول پرداخت جزيه گشوده بود». (49)
در روايتى ديگر از عبدالله بن عمروبن عاص نقل شده است كه گفت: كار مصر بر مردم مشتبه شد. گروهى گفتند به جنگ فتح شده است و ديگران گفتند به صلح گشوده شده است. خبر مطمئن آن است كه پدرم آن بلد را به قهر گشود. حاكم بلد به پدرم گفت كار شما در شام و اين كه اهالى را باقى گذاردهايد كه آن را كشت كرده و خراجش را ادا كنند به ما رسيده است، با ما نيز چنين كنيد. پس عمروبن عاص قبول نمود و بر هر محتلم شوندهاى دو دينار جزيه مقرر داشت... و در اين باب براى ايشان عهدنامهاى نوشت و بر آنان شرط كرد كه اگر بدان وفا كنند زنان و فرزندانشان فروخته نخواهد شد و چون اين شروط به جا آمد و عهدنامه نوشته شد، برخى از مردمان پنداشتهاند كه به صلح گشوده شده است. چون شاه اليونه از كار خود و كسانى كه با وى در شهرش بودند فراغتيافت، از سوى همه مردم مصر به صلحى از گونه صلح اليونه مصالحه كرد و آنان بدان رضا دادند. (50)
ظاهرا با اين روايات متناقض، تصوير درستى از چگونگى فتح به دست نمىآيد و نمىتوان نظر قطعى در اين مورد ابراز داشت، مگر با توجه به گفتار، عبدالله بن عمرو بن عاص چنين برداشتشود كه فتح مصر به جنگ بوده است، منتهى چون عهدنامهاى در ميان بوده، برداشتبه صلح شده است.
اما محمدبن جرير طبرى درباره چگونگى فتح مصر مىگويد:
... جنگ آغاز شد، زبير از يك سو و عمروبن عاص از سوى ديگر جنگيدند، زبير نردبانى آورد و از آن بالا رفت و بر فراز دژ شد، آنگاه تكبير گفت و مسلمانان تكبير گفته به دنبال او آمدند و چون مصريان زبير را ديدند، دژ را به روى عمروبن عاص گشودند و به صلح پيش وى آمدند. (51)
در كتاب النجوم الزاهره، ذيل بحث چگونگى فتح مصر آمده است كه:
«در مورد فتح مصر به صلح و جنگ اختلاف است. اكثر علما عقيده دارند كه مصر به صلح فتح شده است و امر فتح انجام نگرفت مگر با مذاكره عباده با مقوقس. گروه ديگر گفتهاند به جنگ فتح شده است، زيرا فسطاط به جنگ فتح شد و بنابراين حكم تمام مصر چنين است و گروهى را عقيده بر آن است كه برخى از نقاط به صلح و برخى از نقاط به جنگ گشوده شد». (52)
اسكندريه در واقع دومين پايتخت روم شرقى محسوب مىشد و نيز پادگان نيرومند نيروى دريايى روم بود، كه در اين بندرگاه پنجاههزار (53) مرد جنگى داشت و تمام نيروى دريايى روم در اين شهر بود. در عين حال از شهرهاى مهم تجارى جهان محسوب مىشد و امپراتورى روم به يقين دانست كه اگر اسكندريه به دستسپاه عرب افتد، نفوذ روم از سرزمين مصر محو مىگردد.
توصيف عمروبن عاص به هنگام فتح اسكندريه، بيانگر اهميت آن است:
«شهرى را گشودهام كه به وصف آن چيزى نمىگويم، جز اين كه چهار هزار ساختمان و چهار هزار حمام و چهل هزار يهودى جزيهپرداز دارد و چهار هزار تفرجگاه آنجا به دست من افتاده است» (54) .
عمروبن عاص هنگامى كه مصر را گشود در آن اقامت كرد، سپس به عمربن خطاب نامه نوشت و از وى اجازه لشكركشى به اسكندريه را خواست و عمر دستور فتح اسكندريه را به عمروبن عاص داد. عمرو به سال بيست و يك هجرى عازم اسكندريه شد و خارجه را به جاى خود بر مصر گمارد.
روميان و قبطيانى كه اين سوى اسكندريه بودند، بر ضد وى گرد آمدند و گفتند پيش از آن كه به اسكندريه برسد، با وى در فسطاط مىجنگيم. وى با آنان در كريون (55) روبرو شد و آنان را شكست داد و بسيارى از ايشان را كشت. در بين آنها جماعتى از مردم سخا، بلهيت، خيس، سلطيس (56) و ديگران بودند كه آنها را يارى مىكردند. (57)
سپس عمروبن عاص به طرف اسكندريه رفت و اهل آنجا را آماده نبرد يافت. اما قبطيان (58) ميل به صلح داشتند و مقوقس نمايندهاى سوى عمروبن عاص فرستاد و خواستار صلح و معاهده براى چند سال شد. عمرو آن را نپذيرفت و مقوقس دستور داد تا زنان بر ديوار شهر بالا رفته و به طرف داخل نگاه كنند، تا بدينوسيله مردان را تحريك كرده و هراسى به دل مسلمانان افكنند.
عمرو به وى پيام داد: «آنچه انجام دادى ديديم، لكن ما بر هر كه پيروز شديم، به خاطر زيادى نيرو نبود. ما با امپراتور شما هرقل جنگيديم كه بر او آن ماجرا گذشت».
مقوقس به ياران خود گفت: اين جماعت راست مىگويند، امپراتور ما را از ملكش بيرون راندند و به قسطنطنيه فرستادند، ما نيز بايد سر تسليم فرود آوريم. مردم آنجا جز جنگ قبول نكردند. بنابراين جنگ سختى درگرفتبه طورى كه اسكندريه را سه ماه محاصره نمودند. تا آنگاه كه عمروبن عاص اسكندريه را به شمشير گشود و هر چه در آن يافتبه غنيمت گرفت، اما مردمش را اجازه داد در آنجا بمانند و آنها را نكشت و برده نساخت و آنها را مانند مردم بابليون در زمره اهل ذمه قرار داد و فتحنامه نوشت و به معاوية بن حديجسكونى داد تا به عمر برساند. (59)
اما در مورد چگونگى فتح اسكندريه، اكثر روايات دلالتبر فتح به صورت جنگ دارد، چنان كه در فتح اسكندريه ياد شد عمرو آن را محاصره نمود و به شمشير گشود و نيز در روايت ديگر آمده است كه: «عمرو ناقد نقل كرد كه مقوقس با عمروبن عاص بر اين قرار صلح كرد كه از روميان هر كه خواهد برود و هر كه خواستار اقامتباشد به شرايطى كه وى معين كرده بماند، و بر قبطيان دو دينار مقرر گردد. چون اين خبر به پادشاه روم رسيد خشمناك شد و سپاهى گسيل داشت.
بنابراين دروازه شهر را بستند و به عمرو اعلان نبرد كردند... برخى از قريههاى مصر به جنگ پرداختند، وى از آنان اسير گرفت. اين قريهها، بلهيت، خيس و سلطيس بودند ،عمرو در باب فتح اسكندريه به عمر نوشت: «اما بعد، خداوند اسكندريه را به جنگ و قهر و بدون عهد و عقدى بر ما گشود». (60)
عمروبن عاص چون فسطاط را گشود عبدالله بن حذافة سهمى را به عين شمس فرستاد و او بر آن سرزمين چيره شد و با اهل شهرهايش همانند فسطاط مصالحه كرد و خارجة بن حدافه عدوى را به فيوم و اسمونيق و اخميم و البسرودات و شهرهاى الصعيد مصر گسيل داشت و او رفتارى به همانسان كرد و عميربن وهب جمعى را به تنيس و دمياط و تونه و دميره وسطا و دقهله بنا و بوصير فرستاد و وى نيز همان كار را كرد و عقيةبن عامر جهنى و به قولى وردان آزاد كرده خود صاحب بازار وردان در مصر را به ساير شهرهاى ارض سفلى فرستاد و او نيز به همان شيوه عمل كرد. پس عمروبن عاص كار فتح مصر را كامل كرد و آن سرزمين ارض خراج شد. (61 )
داستان فتح مصر شيرين و در عين حال بيانگر شهامت و ايثار و اقتدار مسلمانان در مبارزه با دشمنان است. سرزمين مصر و ثروتهاى فراوان آن و همچنين اسكندريه به عنوان مركز نيروى دريايى روم اهميتبسزايى داشته است. اما مسلمانان با همت و تلاش خويش اين دژ مستحكم و تسخيرناپذير روم شرقى را به تصرف خويش درآوردند و صفحهاى درخشان در تاريخ فتوحات اسلامى رقم زدند. فتح مصر با سرعت و سهولت انجام گرفت و هر چند كه دست تقدير و نصرت الهى را در اين پيروزى مشاهده مىنماييم علل و عوامل و شرايط مساعد و زمينههاى تسهيل پيروزى مسلمانان قابل بررسى است.
در فتح اين سرزمين ما در كنار فداكارى و ايمان و از خودگذشتگى و صداقت و ايثار مسلمانان با يكى از چهرههاى دساس تاريخ اسلام يعنى عمروبن عاص آشنا مىشويم كه چگونه به دنبال نيات پليد و مقاصد خويش در دستيافتن به امارت مصر بوده است او كه مصر را بخوبى مىشناختبر آن شد كه آنجا را از آن خود نمايد و عملكرد عمروبن عاص در طول حيات خويش مخصوصا در دوران معاويه در به دست آوردن دوباره مصر مؤيد اين مطلب است. عمروبن عاص به عنوان فاتح و اولين حاكم مصر مبلغ و نماينده اسلام هم بود. و بديهى است كه اسلامى را كه او به مردم مصر معرفى نمايد با فرهنگ اصيل اسلامى مغايرت دارد و الگويى كه وى در رفتار خويش از اسلام ترسيم مىنمايد با الگوهاى اسلامى تفاوت آشكار دارد.
قضيه فتح مصر از ديدگاهى ديگر شگفتى به همراه دارد و آن اين كه هر چند كشور مصر در طول تاريخ خويش شاهد هجوم اقوام بيگانه بوده است و چه بسا قوم غالب سالهاى مديد بر آنجا حكومت نمودهاند اما مصريان در تمدن فاتحان هضم نگرديدند و فرهنگ و زبان و اعتقادات آنان عوض نشد. بلكه از آنان چيزهايى ياد گرفته و فرهنگ خود را غنىتر نمودند اما با اين همه چگونه اسلام كه نه تمدنى داشت و نه ثروتى، توانست تا اين اندازه بر فرهنگ و تمدن و مذهب و زبان اين مردم تاثير بگذارد و چگونه آنان با آغوش باز پذيراى اين تفكر شدند و دانشمندان برجستهاى را به فرهنگ و تمدن اسلامى عرضه نمودند كه آثار ارزندهاى از آنها به يادگار مانده است. بىترديد كشور مصر در فرهنگ و تمدن ملل اسلامى نقش بسزايى داشته است.
فتح مصر براى مسلمانان مايه بركت و نعمت فراوان شد زيرا همانگونه كه اشاره شد نفوذ امپراتورى روم شرقى در آن منطقه كاملا از بين رفت و شام و فلسطين از خطرات احتمالى مصون ماندند و زمينه براى فتح آفريقا مهيا شد و از آنجا كه اسكندريه پايگاه مهم دريايى روم بود مسلمانان با فتح آن به اهميت و ضرورت تشكيل نيروى دريايى واقف شدند و به تقويت نيروى دريايى خويش پرداختند و از طرفى ثروت و فراوانى مصر مخصوصا در سالهاى قحطى براى مسلمانان مدينه و مركزيت اسلام مشكلگشا بود واحتياجات آنان را برطرف مىنمود.
به هر حال روزگارى بر اين عالم گذشت كه مسلمانان در اوج اقتدار و قدرت با دشمنان خويش برخورد مىنمودند و فردى همچون عباده بن صامتبدون هيچ ترسى با مقوقس حاكم مصر گفتگو مىكرد و اى كاش مسلمين از تاريخ پرافتخار خويش درس مىگرفتند و آن مجد و عظمت ديرينه را تجديد مىنمودند.
پىنوشتها و مآخذ:
1- ابن عبدالحكم، فتوح مصر، ص76.
2- ابراهيم حسن، تاريخ اسلام، ج1، ص234.
3- حتى، فيليپ، تاريخ عرب، ابوالقاسم پاينده، آگاه، ص250.
4- سد مارب در حاصلخيزى زمينهاى يمن تاثير به سزايى داشته استبه طورى كه برخى انقراض تمدن يمن را معلول ويرانى سد مارب مىدانند. به هر حال ويرانى سد مارب در 120 سال پيش از ميلاد مسيح رخ داد. اما ظاهرا يلدورانتخرابى سد مارب را در زمان پيامبر اكرم(ص) مىداند كه مىگويد وضع آبيارى در عربستان مختل شده بود.
5- ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج4، ص242.
6- واعظزاده خراسانى، مجله دانشكده الهيات مشهد، سال 54 شماره19، ص365 به نقل از كتاب عمروبن عاص، محمود عقاد.
7- ابن اثير، تاريخ كامل، ج2، ص79.
8- همان منبع، ج2، ص231.
9- ابن اثير، كامل، ج2، ص232.
10- طبرى، تاريخ طبرى، ج4، ص256.
11- ابن اثير، كامل، ج3، ص88.
12- مسعودى، مروجالذهب، ج2، ص363.
13- ويلدورانت، تاريخ تمدن، ج3، ص775-765.
14- ابراهيم حسن، تاريخ اسلام، ج1، ص233.
15- گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص279.
16- آرتولد، سرتوماس، تاريخ گسترش اسلام، ابوالفضل عزتى، دانشگاه تهران، 1358، ص76.
17- جمعى از نويسندگان، جهان در عصر بعثت، نشر فرهنگ اسلامى، ص364.
18- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص98.
19- ويلدورانت، تاريخ تمدن، ج4، ص242.
20- ابراهيم حسن، تاريخ اسلام، ج1، ص234.
21- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص81.
22- همان، ص82; طبرى، محمدبن جرير، تاريخ طبرى، دارالمعارف مصر،1363 ه . ق، ج4، ص107-106; بلاذرى، احمدبن يحيى بن حابر، فتوحالبلدان، مصر سال1319 ه . ق، ص214; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص6.
23- محلى در مسير راه شام به مصر و در نزديكى مصر (معجمالبلدان).
24- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص82.
25- همان، ص83; بلاذرى، فتوح البلدان، ص214.
26- واعظزاده خراسانى، مجله دانشكده الهيات مشهد، شماره19، ص223.
27- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص82; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص6.
28- اولين شهر مصر در مسير راه شام به مصر است (معجمالبلدان).
29- فرما: شهرى بر ساحل دريا است (معجمالبلدان); بلبيس: شهرى در ده فرسخى بين اسكندريه و فسطاط است (معجمالبلدان); امدنين: روستايى بين قاهره و نيل است. (معجمالبلدان); عين شمس: شهر فرعون كه با فسطاط سه فرسخ فاصله دارد (معجمالبلدان).
30- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص85، ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص7; بلاذرى، فتوحالبلدان، ص214; فتوح مصر و المغرب فتح فرما را در سال19 هجرى مىداند. و منابع ديگر در اين باب سخن ندارند.
31- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص87.
32- ابراهيم حسن، تاريخ اسلام، ج1، ص236.
33- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص87; دوازده هزار نفر چنين محاسبه مىشود با خود عمرو چهار هزار نفر بودند و چهار هزار نفر به كمك آنها فرستادند كه همراه آنان چهار مرد بود كه هر كدام هزار نفر بودند كه جمعا دوازده هزار نفر مىشود.
34- بلاذرى، فتوحالبلدان، ص214.
35- طبرى، تاريخ طبرى، ج4، ص107-106.
36- بلاذرى، فتوحالبلدان، ص214.
37- طبرى، تاريخ طبرى، ج4، ص107-106; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص14; دكتر حميدالله، وثائق، ص370.
38- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص97-96; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص12-11.
39- ابن عبدالحكم، ص97-96; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص12-11.
40- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص98-97; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص12; مقريزى، احمدبن على، خطط، دار صادر بيروت، ج1، ص291.
41- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص101-98; ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص17-12.
42- فتح مجدد اسكندريه در سال بيست و پنج هجرى بوده است.
43- ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص20.
44- ابن اثير، عزالدين، تاريخ كامل، دارصادر بيروت، 1385 ه . ق، ج2، ص564.
45- طبرى، تاريخ طبرى، ج4، ص105.
46- ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص20.
47- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص131; بلاذرى، فتوح البلدان، ص220.
48- ابن عبدالحكم، ص131.
49- بلاذرى، فتوح البلدان، ص218.
50- ابن عبدالحكم، ص126; بلاذرى، ص221.
51- بلاذرى، ص221.
52- همان، ص216.
53- طبرى، تاريخ طبرى، ج4، ص107-106.
54- ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره، ج1، ص19.
55- حتى، فيليپ، تاريخ عرب، ص211.
56- ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص82.
57- كريون: محلى در نزديكى اسكندريه است. (معجمالبلدان).
58- سخا: قريهاى است در پايين سرزمين مصر و در دو طرف نيل (تقويمالبدان); بلهيت: روستايى در راه اسكندريه، معجمالبلدان بلهيت ضبط نموده است; خيس: روستاى حوف غربى (تقويمالبدان); سلطيس: روستايى از مصر قديم (معجمالبلدان).
59- بلاذرى، فتوحالبلدان، ص223.
60- اسقف اسكندريه از اول سفارش كرده بود كه با عربان مقاومت نكنيد ابن عبدالحكم، فتوح مصر و المغرب، ص58.
61- بلاذرى، فتوح البلدان، ص224.