مجلات >ماهنامه كوثر>شماره 44

فرهنگ نصيحت(3) - كيفيت عمل به «النصيحة لائمة المسلمين‏» در عصر غيبت

محمد خوش نظر

اشاره:

دربخش اول اين مبحث گفته شد، در سالهاى اخير در گفتارها و نوشتارها با استناد به روايات «النصيحة لائمة‏المسلمين‏» از لزوم نصيحت رهبر توسط ديگران سخن به ميان مى‏آيد و دو سؤال مطرح شد كه اولا مقصود از «ائمه‏» واجب النصيحة كيست؟ ثانيا منظور از «نصيحت‏» ائمه چيست؟

در پاسخ به سؤال اول با استناد به ادله و شواهد عقلى و نقلى روشن شد كه مقصود از ائمه، اهل‏بيت عليهم السلام و كسانى هستند كه منصوب از جانب خداوند مى‏باشند. و در پاسخ به سؤال دوم بيان شد كه برداشت رايج از روايت، مردود است و به دلايل زير نمى‏توان نصيحت ائمه را ارشاد، راهنمايى و ارائه شيوه مملكت‏دارى دانست:

1- لازمه آن معنا، نفى علم، عصمت و تقدم ايشان در تمام امور است.

2- عمل به آن معنا آن هم از هر مؤمن مكلف، نه عقلا ممكن است و نه عرفا.

3- هيچ يك از اصحاب متعهد پيامبر و ائمه عليهم السلام به آن معنا از نصيحت عمل نكرده‏است.

4- استقبال پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام از نظرات ديگران، دليل بر وجوب نصيحت ايشان نيست.

5- نصيحت، در روايات مشابهى به كار رفته كه نمى‏تواند به معناى ارشاد و راهنمايى باشد.

در بخش دوم، برداشت صحيحى از آن مستدلا بيان شد و گفته شد كه معناى اصلى و عام «نصيحت‏» ، خلوص و صفا و صميميت است كه به حسب موارد، معناى خاص و مصداق معين پيدا مى‏كند و از شواهد و قرائن مشخص مى‏شود. و معلوم شد كه صيحت‏خدا، رسول، كتاب و امام توسط مؤمنين، همان خيرخواهى و اطاعت‏خالصانه است.

در اين بخش خواهيم گفت كه روايت مورد بحث در عصر غيبت چگونه پياده مى‏شود و آيا ولى فقيه مشمول اين روايت مى‏شود ياخير؟ براى خوانندگان كه بخش‏هاى قبلى اين نوشتار را نديده‏اند، قسمتى از آن روايت را مجدد يادآور مى‏شويم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

«... ثلاث لايغل عليهن قلب‏امرء مسلم: اخلاص العمل لله و النصيحة لائمة‏المسلمين و اللزوم لجماعتهم...» (1)

در مباحث قبل روشن شد كه نصيحت ائمه مسلمين، به معناى خلوص محبت و اطاعت ايشان است نه راهنمايى و ارشاد آنان، و همچنين قدر مسلم از ائمه، اهل‏بيت عليهم السلام است; مناسب است اين معنا را در عصر غيبت امام معصوم عليه السلام نيز بررسى كنيم و ببينيم دراين عصر كه امامت مسلمين برعهده فقيه عادل است، مؤمنين چگونه مى‏توانند به اين حديث عمل كنند؟

با توجه به اين كه: اولا لفظ «ائمه مسلمين‏» اطلاق دارد وعلاوه بر دوازده امام عليهم السلام شامل فقهاى عادل كه منصوب به نصب عام در زمان غيبت هستند، نيز مى‏شود. ثانيا پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به زمان غيبت نيز توجه داشته‏اند و مخاطبانشان فقط مسلمانان و مؤمنين زمان حضور معصومين عليهم السلام نبوده است. با اين حال آيا در اين عصر نصيحت ائمه به معناى عاميانه و رايج آن، يعنى ارشاد و راهنمايى است‏يا به همين معنا كه براى امام معصوم عليه السلام گفته شد؟

مهم‏ترين دليلى كه معمولا براى ضرورت نقد و راهنمايى ولى فقيه - علاوه بر استناد غلط به روايت مورد بحث - مطرح مى‏كنند، اين است كه ايشان معصوم نيستند و عصمت، خاص انبياء و چهارده معصوم عليهم السلام است. درحالى كه نه عصمت معصومين عليهم السلام ذاتى ايشان است; يعنى طبيعتا امكان گناه و خطا برايشان هست ولى مرتكب نمى‏شوند و نه باب عصمت‏به روى غير ايشان بسته است. علاوه بر اين كه عصمت داراى مراتب است; همان‏گونه كه تقوا داراى مراتب است. عصمت، ذاتى هيچ بشرى نيست و اگر معصومين عليهم السلام ذاتا معصوم بودند، ديگر نمى‏توانستند بر ساير افراد بشر حجت‏باشند و خود ايشان نيز چنين ادعايى ندارند و از سخنان و دعاهايشان عكس اين بر مى‏آيد.

خداوند از قول حضرت يوسف عليه السلام مى‏فرمايد:

«و ما ابرء نفسى ان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربى‏» (2)

«نفس انسان همواره به بدى امر مى‏كند، مگر آنچه خدايش رحم كند.»

يعنى مشمول رحمت و حفاظت‏خداوند شود و از تحت امر نفس در آيد. چنان كه اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه صفين فرمود:

«... فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل فانى لست فى‏نفسى بفوق ان اخطى‏ء و لاآمن ذلك من فعلى الا ان يكفى الله من نفسى ما هو املك به منى فانما انا و انتم عبيد مملوكون لرب لارب غيره يملك منا مالا نملك من انفسنا...» (3)

«... از گفتار حق بانظرات عادلانه خوددارى نكنيد. زيرا من به خودى خود برتر ازآن كه خطا كنم، نيستم و در كار خود از آن در امان نيستم، مگر آن كه خداوند آنچه را از من برخودم مالك‏تر و مسلطتر است، كفايت و محافظت كند; پس همانا من و شما بندگان مملوك و تحت تسلط پروردگارى هستيم كه پروردگارى جز او نيست و هر قدر از نفسمان را كه واگذاريم، او دراختيار و تسلط خود مى‏گيرد.»

همه اين‏ها و نمونه‏هاى فراوان ديگر، گوياى اين است كه عصمت، اكتسابى و نيز داراى مراتب است و تفضلى است از جانب پروردگار كه به ميزان پناهندگى هربنده به سوى او به وى اعطا مى‏شود. پس امكان اين كه ولى فقيه نيز به نسبت تقوا و عدالتش داراى مرتبه‏اى از عصمت‏باشد، هست; اما مساله اساسى‏تر اين است كه ضرورت عصمت درباره رسولان الهى چيست؟ يعنى چرا آن‏ها بايد معصوم باشند و معصوم بودن آن‏ها تاچه ميزان در حكومتشان دخيل است؟

ضرورت عصمت

يكى از جاهايى كه مقام «عصمت‏» ضرورت دارد، مقام دريافت و تلقى وحى از عالم غيب و ابلاغ آن به افراد بشر است. اگر خداوند رسول خود را دراين مقام از خطا و اشتباه حفظ نفرمايد، يعنى اگرعصمت در اينجا ضرورى نباشد، احتمال دارد پيام خداوند به گونه‏اى خلاف واقع ابلاغ گردد. با چنين احتمالى - هرچند ضعيف - هرگز نمى‏توان به صحت رسالت‏يك رسول الهى اطمينان پيدا كرد و ايمان آورد. دراين صورت غرض پروردگار كه ايمان به رسول و كتاب او است، حاصل نمى‏شود.

جاى ديگرى كه عصمت ضرورت دارد، بيان و تفسير احكام الهى است كه به عنوان احكام واقعى مطرح است. در اين مقام نيز اگر عصمت نباشد، ممكن است عمل به حكمى به عنوان حكم خدا به جاى اين كه بنده را به خدا نزديك كند، دور كند و اين باغرض تشريع سازگار نيست.

اين دو مقام هيچ يك از شئون ولى فقيه نيست و مختص پيغمبر و امام است. اما در امور حكومتى و اجتماعى كه توسط حاكم منصوب از جانب پروردگار اداره مى‏شود، پس از تشخيص، اثبات و دوام منصوب بودن وى از جانب خداوند، هيچ ملاك و معيار ديگرى معتبر نيست. همين كه بدانيم اين حاكم، مصداق آن مفهوم است، كافى است كه محور جامعه قرار گيرد و فرمانش بى‏چون و چرا اطاعت‏شود. در اين مورد مرتبه اعلاى عصمت ضرورت ندارد. و عدالت و اين كه حاكم فقط مصالح شرعى و رضاى الهى را مراعات كند، كافى است. گرچه عصمت درتشخيص مصلحت اولى، مفيدتر است، همچنان كه عدالت‏براى تشخيص آن ضرورى است و مصالح اجتماعى وحكومتى براساس ظواهر مشخص مى‏گردد و حكم نيز براساس ظواهر صادر مى‏شود. اين روال در حكومت معصومين عليهم السلام نيز جارى بوده است كه شواهد تاريخى و روايى و قرآنى آن فراوان است. از جمله حكم به مسلمان بودن كسى كه شهادتين را به زبان بگويد ولو دردل ايمان به آن نياورد. و مثل قضيه «بئرمعونه‏» كه پيامبر صلى الله عليه و آله به شخصى اعتماد كرد و حدود چهل نفر حافظ قرآن را براى تبليغ اسلام با او روانه كرد، ولى همه را در بين راه شهيد كردند. (4) و مثل قضيه‏اى كه در شان نزول آيه «ان جاءكم فاسق بنباء فتبينوا» (5) نقل شده است. و ازجمله از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود:

«ابلغونى حاجة من لايستطيع ابلاغى حاجته فانه من ابلغ سلطانا حاجة من لايستطيع ابلاغها ثبت الله قدميه على الصراط يوم القيامة.» (6)

حاجت كسى را كه نمى‏تواند حاجتش را به من برساند، برسانيد كه هركس حاجت ناتونى را به حاكم برساند، خداوند روز قيامت پاهايش را بر صراط نگاه مى‏دارد.

آنچه از بيان اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه 207 گذشت،

«... فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل...» ،

نيز نشانه به كارگيرى طرق عادى و عرفى در امور حكومت‏حضرت است.

امور خارق العاده و امدادهاى غيبى نيز آن چنان كه از قرآن به دست مى‏آيد، غالبا به سبب شرايطى مثل ايمان، استقامت، صبر، نصرت ولى خدا و اطاعت او توسط مردم واقع مى‏شود و اين اختصاص به حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله و امام عليهم السلام ندارد. به هرحال، ايشان در امور اجتماعى و حكومتى خود متكى به ظواهر امور بودند و بر اين اساس هيچ تفاوتى بين حكومت و ولايت پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام با حكومت و ولايت فقيه عادل نيست. همچنان كه امام خمينى‏قدس سره معتقد به آن بودند. (7)

لزوم عصمت كه از اطلاق و بى‏چون و چرايى اطاعت ولى امر استفاده مى‏شود، صرفا به جهت تناقضى است كه در صورت احتمال صدور حكمى برخلاف حكم خدا پيش مى‏آيد.

يعنى اگر «ولى امر» معصوم نباشد، ممكن است‏حكمى بر خلاف حكم خدا صادر كند و لازمه آن، اين است كه خداوند امر به اطاعت نكردن و مخالفت‏خود نموده باشد.

در صورتى كه چنين تناقضى با وجود انتصاب از جانب خداوند عملا محال است. چون اولا حكم ولى امر مثل حكم پيامبر و امام معصوم عليهم السلام برتمام احكام فرعيه اوليه مقدم است. ثانيا مصاديق مخالفت‏با خدا در كتاب و سنت روشن است و ولى امر در صورت ارتكاب هريك از آن‏ها به خودى خود از ولايت‏ساقط است و علاوه بر آن علماء عادل مجلس خبرگان آن را به خوبى تشخيص مى‏دهند.

البته براى خواننده با فراست واضح است كه جريان عادى و عرفى در امر حكومت، جامعه بشرى را بى‏نياز از امام معصوم عليهم السلام و حكومت او نمى‏كند. زيرا بيان احكام واقعى و تفسير كتاب خدا نيازمند مفسر واقعى است كه منحصر در وجود مقدس امام زمان عليه السلام مى‏باشد و به علاوه درصد اطمينان و اطاعت عامه مردم و ذهنيت جامعه نسبت‏به امام معصوم عليه السلام متفاوت است وهرگز فقيه عادل از نظر شخصيت معنوى به مرتبه امام معصوم عليه السلام نمى‏رسد و از نظر حكومتى نيز براى هميشه نمى‏تواند خلا حكومت امام معصوم عليه السلام را پركند. واين برهه غيبت - هرچند خداى ناكرده طول بكشد. - موقتى است.

لزوم اطاعت و ضرورت مشاوره

اگر فرض براين است كه در عصر غيبت، امامت و رهبرى مسلمين با فقيه جامع الشرايط است و او از جانب پروردگار عالم ماموريت رهبرى دارد، پس در لزوم اطاعت چه فرقى با ائمه عليهم السلام دارد؟ اگر گفته شود، اطاعت امام معصوم عليه السلام بايد بى‏چون و چرا باشد، ولى اطاعت امام عادل مى‏تواند چون و چرا داشته باشد، معناى اين حرف اين است كه تشخيص درستى يا نادرستى فرمان امام عادل با خودمان است. هرگاه آن را به جا تشخيص داديم، اطاعت كنيم و هرجا تشخيص نداديم، اطاعت نكنيم! اين گونه اطاعت را هيچ عاقلى «اطاعت‏» نمى‏داند. اگر اظهار نظرها، ارشادات و به اصطلاح «نصايح‏» ديگران براى ولى فقيه (فقط) ضرورت دارد، پس چرا پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام آن همه برمشاوره باديگران تاكيد داشتند؟ و اگر ضرورت مشاوره ربطى به عصمت ندارد، پس چرا در معناى نصيحت‏براى ولى فقيه با پيامبر و امام معصوم عليهم السلام تفاوت قايل شويم؟

همان طور كه از جهت لزوم اطاعت تفاوتى ميان حكومت پيامبر و امام معصوم عليهم السلام با حكومت فقيه عادل نيست، از جهت لزوم مشاوره و نظرخواهى و موارد و حدود آن نيز تفاوتى ميان حكومت ولى فقيه و پيامبر و امام معصوم عليهم السلام نيست و اين امور نيز به خودى خودنصيحت محسوب نمى‏شود. اگر محسوب مى‏شد، بريك يك مؤمنين واجب بود.

حال كه هيچ تفاوتى بين ولى فقيه با پيامبر صلى الله عليه و آله و امام معصوم از نظر لزوم اطاعت و امور حكومتى نيست، تفاوتى بين ايشان در نصيحت‏به معناى خلوص محبت و اطاعت هم نيست. يعنى اين چنين نيست كه نصيحت امام معصوم عليه السلام اطاعت او باشد و نصيحت ولى فقيه، مثلا راهنمايى و ارشاد باشد. اگر نياز به گفتارى بحق يا مشورتى عادلانه داشته باشد، از همان باب است كه اميرالمؤمنين عليه السلام و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله بدان تاكيد مى‏كنند و نام آن را نه نصيحت مى‏نهند و نه راهنمايى و ارشاد. گرچه منافاتى ندارد كه گفتار حق و مشورت عادلانه از سر نصيحت و خلوص محبت‏باشد; يعنى اين مقدار را مى‏توان پذيرفت كه گاهى اين‏ها هم مصداق نصيحت‏باشند. اما اين را نمى‏توان پذيرفت كه ولى فقيه از ائمه مسلمين باشد ولى نصيحت در مورد او، ارشاد و راهنمايى توسط ديگران باشد.

علاوه بر اين‏ها در خود روايت نيز نكاتى است كه دقت در آن‏ها مانع از سوء برداشت مى‏شود.

با توجه به جمله «ثلاث لايغل عليهن قلب امرء مسلم...» (سه چيز است كه دل هيچ مسلمانى بر آن‏ها خيانت نمى‏كند.) همان طور كه درباره امام‏معصوم عليه السلام گفته شد، نصيحت‏به معناى عوامانه و رايجش، امرى است محال و عملا وعرفا امكان تحقق ندارد. زيرا

اولا مخاطب روايت، فردفرد مسلمين است. چون - به اصطلاح طلبگى - نكره در سياق نفى، افاده عموم مى‏كند. يعنى اسم نكره بعد از فعل منفى، آن فعل را از همه افراد نفى مى‏كند. بنابراين همه افراد مسلمان بايد ملتزم به آن امور باشند و حال آن كه ممكن نيست ولى فقيه عادل بنشيند تا يك يك مسلمانان اعم از بى‏سواد و با سواد بيايند و در امور كلى و جزئى حكومت، او را راهنمايى و ارشاد و به اصطلاح «نصيحت‏» كنند! چنين چيزى حتى در مورد يك مدير مدرسه يا يك چوپان عقلانى نيست، چه رسد به ولى فقيه. البته اگر ايشان خاضعانه به تذكرات و حرف‏هاى كوچك و بزرگ، پيروجوان و زن و مرد گوش فرا مى‏دهد و حتى از يك كودك مى‏خواهد كه «چه خوب بود كه نصيحتى را كه در نظر داشتيد مى‏نوشتيد.» (8) اين از باب تواضع و اخلاق اسلامى و ادب پيامبرگونه اواست و ربطى به مفاد روايت ندارد.

ثانيا ارشاد و راهنمايى، شرايطى لازم دارد كه اكثريت مردم داراى آن شرايط نيستند.

براى ارشاد و راهنمايى ولى فقيه كه از نظر علم، عدالت، سياست و تقوا بالاتر از فقهاى زمان خود است، يقينا عده انگشت‏شمارى مى‏توانند در مقام اظهار نظر و مشاوره با او برآيند. در اين صورت نمى‏توان تك تك مسلمانان را ملزم به رعايت مفاد حديث دانست و اين، خلاف ظاهر آن است. پس بايد به معنا و مفهوم ملتزم شد كه در عصر غيبت نيز ازعهده همه برآيد و آن، همان اخلاص محبت و اطاعت است.

ممكن است پاسخ داده شود كه چنان كه قبلا گفته شد، معناى نصيحت معناى عام است كه مصاديق آن به حسب حال و موقعيت هركس متفاوت مى‏شود. يعنى عموم مردم كه موقعيت و شرايط راهنمايى ولى فقيه را ندارند، وظيفه شان خلوص در اطاعت و محبت و افراد خبره انگشت‏شمار در بين علماء و فقها نيز وظيفه‏شان راهنمايى و ارشاد است.

بر فرض قبول كليت اين مطلب، آن را از وجوب نصيحت ائمه نمى‏توان استفاده كرد. چون لازمه آن، اين است كه يك مفهوم عام را از بين تمام معانى به معنايى اختصاص دهيم كه تعداد ناچيزى از مخاطبين، قادر به انجام آن هستند و مراد گوينده را منحصر در مفهومى كنيم كه در مقابل مفاهيم ديگر غير معتنابه است و اين هم باظاهر روايت ناسازگار است و هم مضحك و دور از آداب بلاغت و فصاحت!

خلاصه اين كه:

- طرح عدم عصمت ولى فقيه، بهانه‏اى است‏براى فرار از اطاعت.

- اثبات عصمت‏براى ائمه و انبيا عليهم السلام، آن را از ديگران نفى نمى‏كند.

- شيوه حكومتى معصومين عليهم السلام شيوه‏اى عادى وعرفى و برمبناى امور عادى بوده نه خرق عادت.

- پياده كردن حديث‏با برداشت رايج از نصيحت امكان ندارد و محذور عقلايى و اخلاقى دارد.

با توجه به آنچه بيان شد «ولى فقيه‏» نيز در عصر غيبت امام زمان عليه السلام در زمره ائمه مسلمين است و نصيحت هر مؤمن براى او نيز مانند نصيحت‏براى معصومين عليهم السلام به معناى «خلوص محبت و اطاعت‏» از او است.

پى‏نوشتها:

1- اصول كافى با ترجمه، ج 2، ص 258. «... سه چيز است كه دل هيچ مسلمانى بر آن‏ها خيانت نمى‏كند. 1- كار را براى خدا خالص كردن. 2- خيرخواهى و خلوص دراطاعت از رهبران مسلمانان. 3- همراهى با جماعت ايشان...»

2- سوره يوسف، آيه 53.

3- كافى، ج 8، حديث 550 و نهج البلاغه فيض، خطبه 207.

4- مغازى، واقدى، ترجمه دكتر محمود مهدوى، ج 1، ص 254 و 261 وفروغ ابديت، آيت الله سبحانى، ص 498.

5- سوره حجرات، آيه 6 و الميزان، ج 18، ص‏318.

6- تحف العقول، ص 58، حديث 184.

7- كتاب ولايت فقيه، ص 55.

8- صحيفه نور، ج 16، ص 54.