| مجلات >پژوهشى دانشگاه امام صادق (ع)>شماره 9 |
فيروز محمودى(1)*
چكيده: يكى از قواعد مهم حقوق جزاى اسلامى كه علىرغم اهميت فراوان آن، كمتر دربارهاش
پژوهشهاى مفيد انجام شده، «قاعده درء» است. در حقوق كيفرى موضوعه نيز از «تفسير شك به
نفع متهم» كه از جهات گوناگون، به قاعده مزبور شبيه است، در دو قلمرو حقوقجزاى عمومى و
آيين دادرسى كيفرى سخن به ميان آمده است. فهم درست اين دو قاعده بويژه اولى، ما را در
درك سياست كيفرى شريعت اسلامى يارى مىدهد. در اين مقاله كوشش شده است با مراجعه به متون اصلى و معتبر، مراد شريعتاسلامى از قاعده
درء و نيز دلالت و قلمرو آن غوررسى شود. در اين قاعده كه عقل نيز بدان حكم مىكند، قضات
مخاطبان قاعده هستند. در شبهاتى كه در رسيدگى به يك پرونده براى قضات عارض مىشود -
اعم از آنكه منشأ آن شبهه عارض بر متهم باشد يا شبههاى كه رأسا براى ايشان ايجاد مىشود -
صدور حكم محكوميت و اجراى كيفر، منوط به حصول علم به حكم و موضوع براى قاضى است.
اين قاعده از اين جهات، مشابه قاعده مذكور حقوقكيفرى موضوعه است. واژههاى كليدى: 1. قاعده فقهى 2. قاعده درء 3. دلالت و قلمرو قاعده 4. تفسير شك به نفع متهم 5.حدود 6. قصاص 7. تعزيرات
تحقق عدالت كيفرى بيش از آنكه مرهون حقوق كيفرى ماهوى؛ يعنى جرمانگارى و اعمال
عقوبت، باشد، وامدار و وابسته حقوق كيفرى شكلى؛ يعنى آيين رسيدگى و دادرسى عادلانه و متضمن
صيانت از حقوق انسان و جامعه، است. پاسدارى از حقوق متهمى كه در فرايند دادرسى برچسب
مجرمانه به او زده شده، بيش از هر چيز ديگرى مهم و مشكل است. نظامهاى حقوقى دنيا، بيش و كم كوشيدهاند با وضع قوانين و مقررات عادلانه و منصفانه ونيز
تمهيد و تدارك نهادهاى كارآمد قضايى، حقوق پيشگفته را تضمين كنند. از جمله اين حقوق، «تفسير
شك به نفع متهم» است، كه در حقوق كيفرى نوين از آثار فرض برائت است. غوررسى در حقوق اسلام، ما را به مواردى رهنمون مىشود كه در بردارنده چنين تضميناتى
است. «ادرء وا الحدود بالشبهات» يا «تدرء وا الحدود بالشبهات»، از آن جمله مىباشد كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله
نقل شده است، و فقيهان بزرگ بسيارى برآن فتوا داده و عمل كردهاند و قضات فراوانى به استناد آن
رأى دادهاند. مشهور فقيهان هر دو فرقه، آن را قاعده فقهى «درء» نام نهادند و بدان استناد كردند. برخى ديگر
نيز نه با اين كليت، بلكه در مواردى خاص و به مستنداتى ديگر غير از حديث فوق آن را پذيرفتند.
اينكه آيا چنين رواياتى توان ايجاد قاعدهاى فقهى دارند و اساسا آنكه قاعده چيست، خود نيازمند
بررسى است. هر چند كسان بسيارى به اين قاعده استناد و اشاره كردهاند، ولى به صورت مضبوط و جامع كمتر
از آن بحث شده است. در كتب قواعد فقه نيز يا به اين قاعده پرداخته نشده يا به اجمال از آن گذر شده
است. مواردى چند، چون مراد از «شبهه»، دلالت قاعده و قلمرو آن، محل نزاع و اختلاف و گاه مبهم
است. نويسنده كوشيده است با مراجعه به اكثر كتب معتبر فقهى، اين موضوع را بررسى كند، و آن را با
قاعده «تفسير شك به نفع متهم» مقايسه نمايد. حاصل اين زحمت اندك، در چند گفتار تنظيم شده
است:
پيش از بررسى مفاد، محتوا، دلالت و قلمرو قاعده درء، لازم است مفهوم قاعده فقهى روشن شود
تا بتوان درك درستترى از قاعده درء به دست آورد. قاعده را پايه و اساس هر چيزى گويند (الراغب الاصفهانى، 1373، ص409). در لسانالعرب نيز
قاعده، اساس هر چيز، خواه مادى و خواه معنوى، قلمداد شده به گونهاى كه آن شىء، با انهدام قاعده از
بين مىرود. مثلاً، خانه با انهدام اساسش از ميان مىرود (ابن منظور، بىتا، ج3، ص361). در قرآن كريم نيز واژه «قاعده» و «قواعد» به همين مفهوم به كار رفته است: «و اذا يرفع ابراهيمُ
القواعد من البيت و اسماعيل و ...» (بقره، 127) و «قدمكر الذين من قبلهم فاتى اللّه بنيانهم من القواعد
...» (نحل، 26). «فقه» نيز آن گونه كه مرحوم ميرزاى قمى قدسسره بيان كرده است، در لغت به معناى فهم و در اصطلاح
عبارت از علم به احكام شرعى مستنبط از ادله تفصيلى آن است (نائينى، بىتا، ص5). قاعده فقهى از جهت اصطلاحى، «قضيهاى است كه برتمام جزئيات آن منطبق است». ابوالبقاء
كفوى نيز آن را قضيهاى كلى دانسته است، از آن جهت كه بالقوه شامل تمام احكام جزئيات موضوع
مىشود (كفوى، 1974م، ج4، ص47). تهانوى نيز در تعريف آن گفته است: «هى تطلق على معان ترادف الاصل و القانون و المسألة و الضابط المقصد؛ و عرفت بانها امر كلى
منطبق على جميع جزئياته عند تعرف احكامها منه» (تهانوى، 1383ق، ج6، ص278). همچنين، گفته شده است كه قاعده فقهى، فرمول بسيار كلى است كه منشأ استنباط احكام
محدودتر واقع مىشود و اختصاص به يك مورد خاص ندارد، بلكه مبناى احكام مختلف و متعدد قرار
مىگيرد (محقق داماد، 1374، ج1، ص21). بنابراين، همان تعريف «قاعده» در ديگر علوم، در اينجا نيز مد نظر است؛ با اين تفاوت كه اينجا
قاعده فقهى در برگيرنده احكام شرع است؛ يعنى از جهت محتوا با قواعد ساير علوم فرق مىكند، نه از
جهت تعريف و مفهوم. با اين حال برخى از فقها، بويژه فقيهان سنى، آن را امر كلى مىدانند كه بر جزئيات زيادى يا بر
اغلب جزئيات و افراد منطبق است (الندوى، 1412ق، صص40-43).
حديث: «ادرءوا الحدود بالشبهات» مهمترين دليل، حديثى است كه مشهور فقيهان اماميه و اهل سنت به نقل از حضرت محمد صلىاللهعليهوآله
بيان كردهاند. شيخ صدوق قدسسره به نقل از حضرت محمد صلىاللهعليهوآله آورده است: «ادرءوا الحدود بالشبهات»
(صدوق، 1394ق، ج4، ص74؛ حر عاملى، 1401ق، ج18، ص336). فقهاى اهل سنت نيز اين حديث را با عبارات مختلف از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و با ذكر سلسله روات بيان
كردهاند. به طور مثال، از عايشه نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرد (ترمذى، بىتا، ج2، ص438): «ادرؤا الحدود عن المسلمين ما استطعتم، فان كان لهُ مخرج فخلوا سبيله فان الامام ان يخطئ
فى العفو خير من ان يخطئ فى العقوبة.» ابن حزم اندلسى نيز (ابنحزم اندلسى، 1408ق، ج12، صص59-60)» روايات مختلفى از قول
رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه برخى از آنها عبارتند از: عن رسولالله صلىاللهعليهوآله : «ادفعوا الحدود ما وجدتم مدفعا» (ابن ماجه، ج2، ص850) عن ابن عمر قال: «ادفعوا الحدود بالشبهات.» عن عمر بن خطاب و ابنمسعود: «ادرءوا عن عباد الله الحدود فيما شبه عليكم.» وى پس از نقل احاديث مىگويد كه در هيچ حديثى كلمه «ادرءوا» را نديدم، در حالى كه ترمذى
اين حديث را با همين واژه از قول رسول خدا صلىاللهعليهوآله آورده است. اكثر فقهاى اهل سنت پس از بيان اين حديث، معتقدند كه پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام،
صحابه به آن عمل كردهاند تا جايى كه عمربن خطاب گفته بود(عودة، 1402ق، ج1، صص
334-335): «لأن اعطل الحدود بالشبهات احب الّى من ان اقميها بالشبهات.» ابوحنيفه و اصحابش، مالكيان وشافعيان به صورت مسلم و قطعى اين حديث را پذيرفته، به آن
فتوا داده و از آن به عنوان يك دليل مهم بهره جستهاند. در حالى كه برخى ديگر از فقهاى اهل سنت،
اصولاً درء حد به شبهه را با احاديثى ديگر از جمله حديث مروى از رسولالله صلىاللهعليهوآله كه فرمودند: «ان
دماء كم و اموالكم و اعراضكم و ابشار كم عليكم حرام»، مغاير دانستهاند (ابنحزم اندلسى، 1408ق،
ج12، صص57-58). همانگونه كه اشاره شد، شيخ صدوق قدسسره حديث مذكور را به صورت مرسله از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل
كرد، درحالى كه اصولاً مراسيل معتبر نيستند. برخى ديگر نيز آن را به لسان واحد نقل كردهاند. روايت
مرسله مشمول حجيت خبر واحد نمىشود، زيرا فاقد سلسله سند است. به همين جهت، برخى از فقها
مانند مرحوم آيتالله العظمى خوئى (خوئى، بىتا، ج1، صص 167و171) آن را معتبر نمىدانند، اما به
نظر عدهاى ديگر از فقها، يك دسته از مراسيل از جمله مراسيل شيخ صدوق قدسسره در حكم مسانيدند،
زيرا در هنگام نقل نمىگويد: «روى عن ...»، بلكه مىگويد: «قال ...». اين تعبير، به معناى حذف سلسله
سند رعايت اختصار است (موسوى بجنوردى، 1376، ج1، صص88-89). در توجيه پذيرش اين حديث گفته شده است، كه در حجيت خبر واحد هر چند غير از مسند
بودن روايت، موثوق الصدور بودن نيز لازم است، ولى احراز ثقه بودن روات گاه از عدالت وثاقت آنها به
دست مىآيد و گاه در عمل اصحاب و بزرگان و بويژه متقدمان. پس از آن جهت كه همه فقها به قاعده:
«ادرءوا الحدود بالشبهات» عمل و به روايت استناد كردهاند و برآن اساس فتوا دادهاند، شهرت عملى
پيدا كرده است. بنابر اين، روايت مذكور معتبر است تا جايى كه مرحوم صاحب رياض مىگويد:
«والاولى التمسك بعصمة الدم الّا فى موضع اليقين عملاً بالنص المتواتر بدفع الحد بالشبهات» (موسوى
بجنوردى، 1376، ج1، ص89). پذيرش اين استدلال، درصورتى است كه شهرت عملى را به عنوان يك دليل بپذيريم. غير از اين حديث، احاديث ديگرى مىتواند دليل اين قاعده باشد، تا جايى كه برخى از فقها
همچون مرحوم خوئى كه حديث نخست را نپذيرفتند، به استناد اين روايات اعمال قاعده دفع شبهه
در حدود را به صورت محدود پذيرفتند: امام صادق عليهالسلام فرمودند (حر عاملى، 1401ق، ج18، ص323): «اگر كسى اسلام آورد و به آن اعتراف كند سپس شراب بنوشد، زنا كند و ربا خورد درحالى كه
حلال و حرام براى او روشن نشده چنانچه جاهل است، حد بر او جارى نخواهم كرد؛ مگر اينكه
بينه اقامه شود كه سورهاى را كه در آن زنا، شراب و رباخوارى وجود دارد، خوانده است. و در
صورت جهل، در آغاز او را به اين احكام ارشاد مىكنم. چنانچه پس از آن مرتكب گناه شد، براو
حدّ يا تعزير جارى خواهم كرد.» از محمد بن مسلم روايت شده است كه گفت: از حضرت باقر عليهالسلام سؤال كردم(حر عاملى، 1401ق،
ج18، ص324): «مردى را به اسلام دعوت كرديم، قبول كرد و سپس شراب نوشيد، زنا كرد و ربا خورد در حالى كه
حلال و حرام را نمىدانست. آيا با اينكه جاهل است، حد بر او جارى كنم؟ فرمود: نه، مگر اينكه
بيّنهاى اقامه شود كه حرمت اين امور را اقرار كرده است (يعنى از حرمت اين موارد اطلاع داشته
است).» حديث: «ادرءوا الحدود بالشبهات»، هر دو نوع شبهات: حكميه و موضوعيه را در برمىگيرد، ولى
روايات ديگر اختصاص به يك نوع شبهه دارند. روايت دوم و سوم در حكميه و روايت چهارمى نيز در
شبهات موضوعيه منحصر است (خوئى، بىتا، ج1، ص168؛ موسوى بجنورى، 1376، ج1، ص91).
برخى از فقيهان دليل ديگر اين قاعده را تسالم اصحاب دانستهاند؛ يعنى همه اصحاب اماميه،
بلكه فقهاى اسلام، به اين قاعده استناد كرده ومطابق آن فتوا دادهاند. بنابر اعتقاد ايشان، تسالم از
اجماع بالاتر است؛ زيرا اگر فقها، متقدمان و كسانى كه قريب العصر به معصوم عليهالسلام هستند، همگى
متفقا به امرى فتوا دهند، خود مهمترين دليل محسوب مىشود حتى اگر روايتى بر طبق آن فتوا
نباشد يا روايت ضعيف باشد، زيرا اين اتفاق دليلى بزرگتر است (موسوى بجنوردى، 1376، ج1،
ص91). ظاهرا قصد نويسنده از تسالم اصحاب، «شهرت عملى» يا «شهرت در استناد» است. در توجيه
حجيت شهرت عملى گفته شده است كه وقتى روايت ضعيفى مورد عمل و استناد بزرگان فن قرار
مىگيرد، همان استناد جبران ضعف سند مىكند؛ همانگونه كه اعراض آنان در يك روايت صحيح
موجب ترك آن روايت مىشود، زيرا اطمينان داريم كه اقدام آنان بدون دليل نبود و نيست؛ و همين،
اطمينان حجت است. پس ملاك حجيت در شهرت عملى، حصول وثوق و اطمينان است. طبعا براى
هر كسى كه چنين اطمينانى حاصل شد، حجت خواهد بود؛ والّا خير (ولايى، 1374، ص225). مبناى حجيت شهرت عملى، اطمينانى است كه به فقيهان درهنگام فتوا دادن مىرود؛ مبنى بر
اينكه اقدام آنان بدون دليل نبوده است. به نظر مىرسد چنانچه فقيهان به روايت ضعيفى استناد
كنند، اين استناد نمىتواند ضعف روايت را بپوشاند. فتوا دادن و اعلام حكم شرع، نيازمند دليل است.
چنانچه فقيهى فتوايى مىدهد، دليل خود را هم بيان مىكند. ذكر نكردن دليل در حالى كه در مقام
استدلال است، حكايت از فقد دليل مىكند. بنابراين، چرا بايد صرفا به استدلال «عمل فقها و استناد
آنها به دليلى ضعيف»، آن را حجت تلقى نمود و همين عمل را دليل اثبات يك دليل ديگر تلقى كرد؟
به نظر مىرسد اصولاً چنين اطمينانى حاصل نمىشود، كه حتما اقدام فقيه بدون دليل نبوده است. بهتر است فتاواى فقيهان در اين موارد، به عنوان مؤيد تلقى شود، و نه دليل. در محل بحث نيز
علت اينكه اكثر فقها به قاعده درء در ابواب مختلف جزايى استناد كردند، اثبات اين قاعده از ادله روايى
مختلف است؛ و نه چيز ديگر. برفرض هم كه حجيت شهرت عملى را بپذيريم، در قاعده درء كاربردى
ندارد، زيرا دليل پذيرش قاعده نزد فقهايى كه به آن استناد كردهاند، روايات متعددى بود كه شرح آن
گذشت.
براى احراز حكم و صدور آن، تحقق موضوع و تمام جزئياتش ضرور است، زيرا نسبت حكم با
موضوع مانند نسبت معلول با علت است. بنابراين، در صورت احراز موضوع، حكم به مرحله اثبات
مىرسد. در امور قضايى تا قاضى تحقق واقعه خارجى را - كه به آن وقايع مادى دعوا مىگويند - احراز
نكند، نمىتواند اقدام به صدور حكم كند. در غير اين صورت، بايد بپذيريم كه با وجود شك و ترديد در
تحقق موضوع، اصدار حكم امكانپذير است؛ درحالى كه ما به چنين امرى قايل نيستيم. از ويژگيهاى
عمده نظام اثبات در حقوق اسلام اين است كه تا براى قاضى «علم» ايجاد نشود، حكم صادر نمىكند.
تحقق عدالت، منوط به علم قاضى به وقايع مادى هر دعوا و سپس احراز رابطه سببيت ميان جرم و
فعل متهم است. در اين صورت، قاضى بر مبناى علم محصل از جميع دلايل و قراين موجود در
پرونده، اقدام به صدور حكم مىكند. محورى بودن علم در صدور حكم، با وجود شبهه در تحقق موضوع يا در رابطه سببيت، منافات
دارد؛ اگرچه اين دليل عقلى اختصاص به شبهات موضوعيه دارد - در حالى كه شمول قاعده، شبهات
موضوعيه، حكميه، مفهوميه و ... را در برمىگيرد-، ولى اصولاً عقل اقتضا مىكند مادامى كه شبههاى
در احراز حكمى شرعى يا غيرشرعى و نيز در تحقق موضوع يا مفهومى كه حكم برآن بار مىشود و
سرانجام در احراز رابطه سببيت مانع شده باشد، نمىتوان نتايج شرعى و عقلى را برآن تحميل كرد.
مثلاً شبهه در احراز حكم شرعى، جز در مواردى خاص مجراى اصل برائت است. درتحقق موضوع نيز شبهه مانع مهمى تلقى مىشود. چگونه ممكن است در جرايم بويژه حدود و
قصاص كه با جان، مال و نواميس مردم ارتباط دارد، با وجود شبهه در تحقق موضوع، قاضى دادگاه
بتواند حكم محكوميت صادر كند؛ حال آن كه اثبات در امور جزايى بايد «بدون هرگونه شك و ترديد
معقولى» (Beyond all reasonable doubt) انجام شود. اثبات موضوع و احراز رابطه سببيت، عقلاً
با وجود شبهه امكانپذير نيست.از سوى ديگر لازمه پذيرش صدور حكم محكوميت با وجود شبهه در
تحقق حكم و موضوع، صدور حكم خلاف علم است و اين خلاف اصول حقوقى اسلام است.
نخستين واژهاى كه در «ادرءوا الحدود بالشبهات» به كار رفته، «درء» است. «درء» در لغت به معناى
«دفع» است. همه نويسندگان كتب مشهور لغت عرب، «دفع» را اولين معناى «درء» ذكر كردهاند
(ابنمنظور، بىتا، ج1، ص71؛ علايلى، 1974م، ج1، ص393؛ زبيدى، 1306ق، ج1، ص63). در قرآن كريم نيز واژه درء، به همين معنا به كار رفته است: اتفاقا، از جمله مستندات اهل سنت، «ادفعوا الحدود ما وجدتم مدفعا» و «ادفعواالحدود بالشبهات»
است، كه در آنها از واژه «دفع» استفاده شده است. ماده «درء» در هيئت و صيغه امر «ادرءوا» به كار رفته است، و آنگونه كه درعلم اصول در مبحث
الفاظ گفته مىشود، صيغه امر دلالت بر وجوب مىكند (آخوند خراسانى، 1409ق، صص61-63).
حدّ معانى گوناگونى دارد. نخستين معناى حد، فصل يا حاجز ميان دو چيز است كه
با يكديگر مختلط نشوند. معناى دوم، انتهاى هر چيز، و سوم به معناى منع است
(ازهرى، بىتا، ج3، صص 419-420؛ زبيدى، 1306ق، ج1، ص331؛ ابنمنظور، بىتا، ج3،
صص140-141). همچنين «جامع و مانع» را از آن جهت «حد» مىنامند، كه معناى چيزى
را در برمىگيرد و مانع ورود افراد ديگر در تعريف است. حدود شرع را نيز موانع
و زواجر از ارتكاب اسباب حدود مىگويند (جزيرى، 1419ق، ج5، صص13-14).آيات شريفه:
«تلك حدودالله فلا تقربوها» (بقره، 187) و «و من يتعدَّ حدوداللهِ فقد ظلم نَفْسَهُ»(طلاق، 1)
بدين معناست.
معناى حد در لسان شارع مقدس، متفاوت است. فقها و متشرعه حدّ را در برابر تعزير تعريف
كردهاند، در حالى كه تعريف شارع اعم از آن دو است. اين بيان در موارد مختلفى از جمله: «ادرءوا
الحدود بالشبهات» و «انه لاكفالة فى الحدود، اى لايمكن لاحد ان يكفل عمن ارتكب حدا» (حر عاملى،
1401ق، ج18، ص323) ظهور مىيابد. از مجموع روايات درباب حدّ فهميده مىشود كه حدّ به معنايى عام به كار رفته، كه عبارت است از:
«هر عقوبتى كه برمعاصى مترتب مىشود، چه آن عقوبت مقدر باشد چه غير مقدر». از جمله اين
روايات، روايتى است كه داود بن فرقد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كردند كه
فرمودند (حر عاملى، 1401ق، ج18، صص309-310): «ان اللّه قد جعل لكل شىء حدا و جعل لمن تعدى ذلك الحد حدا.» حد در اين روايت تمام عقوبات را در برمىگيرد. على بن حسن بن رباط، همين روايت را با اندكى
تغيير لفظى از امام صادق عليهالسلام وايشان هم از حضرت محمد صلىاللهعليهوآله نقل كردند (حر عاملى، 1401ق،
ج18، ص310). روايات ديگرى نيز دليل بر اين ادعا وجود دارد (حر عاملى، 1401ق، ج18، صص310-311 و
صص 363-364). پس در مفهوم عام، حد عقوبتى است كه شارع براى گناهكار جعل كرده است. اين
معناى اصطلاحى با مفهوم لغوى حد به معناى «منع» سازگار است، زيرا مرتكب را از تكرار گناه منع
مىكند و ديگران را از ارتكاب آن. اين، همان هدفى است كه در حقوق كيفرى موضوعه براى كيفر در
نظر گرفتهاند، كه يكى بازدارندگى خاص است و ديگرى بازدارندگى عام.
برخى روايات ديگر حد را در مقابل تعزير قرار داده است، كه همان معناى خاص حدّ است. از
جمله اين روايات، روايت معاوية بن عمران است كه از امام پرسيد(حر عاملى، 1407ق، ج18،
ص365): «المرأتان تنامان فى ثوب واحد. فقال: تضربان. فقلت: حدا؟ قال: لا. قلت: الرجلان ينامان فى ثوب
واحد. قال: يضربان. قلت: الحد؟ قال: لا.» ديگرى، روايت حمادبن عثمان از امام صادق عليهالسلام است كه گفت(حر عاملى، 1401ق، ج18،
ص584): « قلت له: كم التعزير؟ فقال: دون الحد.» چون ظاهر اين روايات تعارض دارند، برخى از فقها گفتهاند كه بعيد نيست كه قبول كنيم تعزير و
حدّ از الفاظى هستند كه «اذا اجتمعا افترقا و اذا افترقا اجتمعا». پس اگر حد به تنهايى به كار برده شود،
جميع مصاديق حتى تعزير را هم در برمىگيرد و اگر در مقابل تعزير به كاربرده شود، به معناى خاص
است (مكارم شيرازى، 1418ق، ج1، ص325). ولى بهتر است بگوييم كه حد به معناى عام به كار
مىرود، مگر اينكه قرينهاى آن را از عام بودن خارج كند تا مفهوم خاص از آن فهميده شود. بنابر همين تعريف خاص، فقها در مقام تعريف حد و تعزير به اين تعريف دوم دقت نموده و در
تعريف به «فصل» ميان تعزير و حد توجه كردهاند.
شُبهه از «شَبَه» گرفته شده و به معناى التباس آمده است (زبيدى، 1306ق، ج9، ص393). از اين
جهت، برخى آن را «تلبيس الحلال بالحرام، و الحق بالباطل» معنا كردهاند. (سماوى، 1409ق، ج2،
ص55). در زبان فارسى نيز تلبيس به معناى «آميختن و پنهان داشتن مكر و عيب از كسى» و
«پوشيدن حقيقت و اظهار در خلاف ماهيت چيزى» است (دهخدا، 1373، ج4، ص6072). بنابراين،
آنگاه كه يقين به حرام يا حلال بودن چيزى نرود و حلال وحرام به هم در آميزد چندان كه نتوان يكى
را ازديگرى تشخيص داد، شبهه عارض مىشود. در قرآن كريم نيز آيه كريمه: «منه اياتٌ محكماتٌ هن
ام الكتاب و اخر متشابهات» (آل عمران، 7) به همين معنا آمده است. آيات محكمات تفسير و مفهوم
روشنى دارند، ولى در آيات متشابه معنا و مراد حقيقى خداوند متعال چنان دشوار و مبهم است كه
نفس آدمى آرام نمىگيرد و همواره در پى كشف حقيقت مىكوشد. التباس و اشتباه، معناى نخست وحقيقى شبهه است كه همه لغويان بدان اشاره كردهاند. به همين
جهت، برخى در مقام تعريف شبهه در بيان شرع، آن را وسط ميان حلال و حرام تلقى كردهاند و
مستند خويش را روايتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ذكر مىكنند كه فرمودند(زركشى، 1405ق، ج2،
ص228): «الحلال بين والحرام بيّن و بينهما مشتبهات لايعلمها كثير من الناس.» برخى نيز در تعريف شبهه گفتهاند(زحيلى، 1409ق، ج5، ص82): «هى ما يشبه الثابت و ليس بثابت» حضرت على عليهالسلام نيز در تعريف شبهه فرمودند(على عليهالسلام ، 1374، ص53): «انما سميّت الشبهة شبهةً لِأنها تشبِه الحقَّ ...» (به اين دليل شبهه را شبهه نامند، كه حق را ماننده
نمايد. با توجه به مجموع مطالب پيشگفته، شبهه به معناى در هم آميختگى و پوشيدن حقيقت است؛
به طورى كه آدمى نتواند آن را دريابد. در زبان شرعى نيز شبهه به اين معنا بسيار نزديك است؛ هم در
آيات قرآن بدين معنا به كار رفته است، و هم در روايات. در برخى از روايات توصيه شده است كه در
شبهات بايد توقف كرد، زيرا سبب سقوط آدمى در مهلكه مىشود. براى درك دقيقتر معناى شبهه، لازم است واژههاى ديگرى كه گاه در كلام فقيهان مترادف شبهه
به كار رفته است، بررسى شود. شك و جهل واژههاى مهمىاند كه هم اصوليان در مبحث «اصول عمليه
و شك» از آن ياد كرده و گاهى نيز به جاى شك از شبهه سخن راندهاند (انصارى، بىتا، ج1، ص310؛
آخوند خراسانى، 1409ق، ص337) و هم فقها در كتب فقهى از جهل به جاى شبهه استفاده كردهاند.
آيا اينها با يكديگر متفاوتند؟ درك درستتر اين واژهها، منوط به تأملى در «يقين» و «ظن» است.
در صحاح (جوهرى، 1956م، ج6، ص2219) و لسان العرب (ابنمنظور، بىتا، ج13، ص457) از
آن به «علم و زوال شك» و «ضد شك» و در جاى ديگر لسان العرب از آن به «نقيض شك» تعبير شده
است. ابوالبقاء آن را اعتقاد جازم وثابت مطابق واقع تعريف كرده است (كفوى، 1974م، ج5، ص116)
و برخى آن را «سكون و آرامش فهم آدمى همراه ثبات حكم» دانستند (راغب اصفهانى، 1373،
ص552). ابوهلال عسكرى در تفاوت ميان «علم» و «يقين»، علم را اعتقاد به چيزى دانسته است كه از باب
ثقه و امين بودن ايجاد مىشود، در حالى كه يقين آرامش نفس است نسبت به آنچه دانسته مىشود
(عسكرى، 1413ق، صص63-64). بنابراين، يقين كيفيتى است از استقرار و اطمينان برحقيقت
چيزى به طورى كه ترديد و دو دلى در آن راه ندارد. و به قول منطقيان، يقين آن است كه آدمى خبرى
را تصديق كند و احتمال كذبش را ندهد، و چيزى را تكذيب كند و احتمال صدقش را ندهد. (مظفر،
1402ق، ص16). نكتهاى كه در پايان بايد درباره مطلب آمده در لسان العرب تذكر داده شود، آن است كه «ضد» و
«نقيض» در منطق با يكديگر تفاوت دارند. ضدّين - همچون سفيدى و سياهى - به دو عرض وجودى
گفته مىشود كه ضد و معاند يكديگر باشند، تصور يكى به تصور ديگرى بستگى نداشته باشد، و امكان
اجتماع آنها در محل واحد نيز نباشد. ولى نقيضين (يا ايجاد و سلب) به دو چيزى گويند كه يكى
وجودى و ديگرى عدمى است و شايستگى كه در عدم و ملكه مطرح است، در آن مطرح نباشد (مظفر،
1402ق، ص46). بنابراين، «يقين» و «شك» ضديناند نه نقيضين. اما گاهى شك در مقابل يقين به كار
مىرود و مقابل آن دو، نقيضين است: «ولاتنقض اليقين بالشك» يا «تعرف الاشياء باضدادها».
ظن بر دو قسم است: يكى، «ظن متآخم به يقين» يا «غلبة الظن» مىباشد، كه عبارت است از رجحان يك طرف خبر يا
امرى بر طرف ديگر؛ به طورى كه اين رجحان مطلق است و جانب ديگر دور گذاشته مىشود و به
جهت شدت ضعفش به آن توجهى نمىكنيم. حكم اين نوع ظن، به مثابه يقين است. حقوقدانان از آن به «علم عادى» ياد مىكنند و قضات در
رسيدگى به يك پرونده، حصول اين نوع علم را مد نظر دارند. قسم دوم ظن، ظن مطلق است. اين نوع ظن وقوف بين دو چيز است، به طورى كه جانب يك
طرف را ترجيح مىدهيم، بى آنكه طرف ديگر را دور اندازيم و از نظر دور بداريم (كفوى، 1974م، ج4،
ص79). همين تعريف را نيز علماى منطق از ظن كردهاند (حموى، 1357ق، ج1، ص84). جانب
مرجوح درظن را وهم گويند.
شك ضد يقين است (زبيدى، 1306ق، ج7، ص150؛ ابنمنظور، بىتا، ج10، ص451). در
اصطلاح حالتى از نفس است كه بين وجود يا عدم وجود، و وقوع يا عدم وقوع چيزى، احتمال مساوى
داده مىشود (مظفر، 1402ق، ص17؛ زبيدى، 1306ق، ج10، ص679). بنابراين، انسان نمىتواند
يكى از دوطرف را برگزيند و به آن اعتماد كند. صاحب شرح تاجالعروس، شك را قسمى از جهل تلقى
كرده است، بلكه اخص از آن؛ زيرا جهل عدم علم به نقيضين است. بنابراين، هر شكى جهل است،
درحالى كه هر جهلى شك نيست (زبيدى، 1306ق، ج10، ص679). بنابراين، نسبت اين دو عموم
وخصوص من وجه است. بنابراين، شك از نظر لغت به معناى ترديد است. عرف نيز همين معنا را نشان مىدهد و در اصول
و منطق نيز همين مراد است. ولى اگر ترديد نبود و حالت نفسانى بالاتر از ترديد بود، جانب راجح را
ظن و جانب مرجوح را وهم گويند. برخى از فقهاى اهل سنت معتقدند كه مراد فقها - برخلاف ديگران
- از شك، تردّد بين وجود چيزى و عدم آن است؛ چه دوطرف مساوى در ترديد باشند، و چه يكى
برديگرى ترجيح داشته باشد (نووى، بىتا، ج1، ص451؛ ابننجيم، 1403ق، ص82). به نظر مىرسد اين كلام به صورت مطلق درست نباشد و مراد فقها از شك همانند ديگران باشد؛
هر چند مطالعه كتب فقهى نشان مىدهد كه فقها با وسواس وشدت زيادى اين واژهها را در
محل خود استعمال نكردهاند و اندكى تسامح نمودهاند (زركشى، 1405ق، ج2، ص255؛ حموى،
1357ق، ج1، ص104).
برخى از لغويان جهل را «خلاف العلم» (علايلى، 1974م، ج1، ص219) و برخى «نقيض العلم»
(ابنمنظور، بىتا، ج11، ص129) معنا كردهاند. مرحوم مظفر نيز آن را «عدم العلم ممن
له الاستعداد للعلم و التمكن منه» تعريف كرده است (مظفر، 1402ق، ص17). راغب
اصفهانى جهل را سه دسته كرده است: نخست، خالى بودن نفس آدمى از علم كه اين اصل و مهمترين جهل است. دوم، «اعتقاد الشى، بخلاف ماهو عليه» اعتقاد به چيزى، به خلاف آنچه كه برآن است. سوم، «فعل الشىء بخلاف ما حقّه ان يفعل سواء اعتقد فيه اعتقاداصحيحا ام فاسدا» مانند تارك
عمدى نماز (زبيدى، 1306ق، ج8، ص368). در منطق، جهل به دو قسم تقسيم شده است: جهل بسيط يا ساده و جهل مركب (جهل به واقع و
جهل به جهل) كه نوع دوم داخل علم نيست. اصوليان و فقها نيز جهل را به دو قسم: قصورى و تقصيرى تقسيم كردهاند. در جهل قصورى مكلف
نمىتواند حكم شارع را بيابد يا به چيزى علم پيدا كند، و مرتكب هيچ تقصيرى در فراگيرى احكام
نمىشود. ولى در جهل تقصيرى، مكلف با اينكه مىتوانسته است حكم شرع را بيابد و بدان علم پيدا
كند، چنين كارى نكرده و در فراگيرى، تقصير ورزيده است. به اختصار مىتوان گفت كه جهل قصورى
«شدنى» است و جهل تقصيرى «كردنى». جاهل مقصر دو گونه است؛ يكى به جهل خويش التفات دارد، و ديگرى به آن توجه ندارد. هر كدام
حكم جداگانه دارند (خوئى، بىتا، ج1، ص169). حال كه مفاهيم واژههاى قاعده تبيين شد، ملاك در عروض شبهه و مخاطب حكم بررسى
مىشود.
يكى از موضوعات مهم در بررسى و تحليل مفاد اين قاعده، اين است كه شبهه مورد نظر شارع
براى چه كسى ايجاد شود؛ قاضى، متهم يا هردو؟ از سوى ديگر در جستجوى مراد شارع، بحث ديگرى
به ميان مىآيد كه به سؤال نخست بسيار مرتبط، و تفكيك نكردن آن دو موجب سر در گمى است. اين
بحث، آن است كه مخاطب «ادرءوا الحدود بالشبهات» كيست؟. برخى بدون تفكيك ميان اين دو سؤال، پاسخ دادهاند كه همين موضوع موجب اختلاف نظر ميان
آنان شده است. برخى معتقدند كه شبهه نزد متهم، مراد شارع است. برخى شبهه عارض بر قاضى در
حين رسيدگى، و كسانى ديگر شبهه عارض بر هر دو را مشمول حكم تلقى كردهاند. كسانى همچون مرحوم سيد اسماعيل صدر معتقدند كه مراد شبهه عارض برمتهم است و چنين
استدلال مىكنند كه به دلالت ظاهر كلام شارع: «تدرءوا الحدود بالشبهات»، سبب حد ثابت است و
شبهه رافع آن مىگردد، در حالى كه شبهه نزد حاكم مانع تحقق موضوع حد در خارج مىشود. ناچار،
بايد گفت كه مراد، شبهه در مقام عمل است. دليل دوم آن است كه چنانچه حد با دليل شرعى مانند بيّنه و اقرار نزد قاضى ثابت شد، ديگر
شبهه عارض برقاضى نمىتواند مانع اجراى حد شود. اين ادعا را منتسب به جميع علماى مسلمان
مىكنند و مىگويند كه چنانچه شبهه نزد متهم و قاضى يا صرفا قاضى ملاك باشد، بايد بپذيريم كه
قاضى مىتواند علىرغم اقامه ادله شرعى، حد را ثابت نداند و آن را اجرا نكند (عودة، 1402ق، ج1،
صص325-326). اين استدلال مخدوش است، زيرا: اولاً، روايت مذكور چه به صورت: «ادرءوا الحدود بالشبهات» مستند ما باشد و چه به نحو: «تدرءوا
الحدود بالشبهات»، ظهور در اين ندارد كه سبب ثابت است. نه تنها اين ظهور از روايت فهميده
نمىشود، بلكه ظاهر در اين است كه با شبهه سبب حدّ ثابت نمىشود. ثانيا، مبناى دليل دوم اين است كه ما براى ادله اثبات دعوا، قايل به موضوعيت يا سببيّت شويم.
در اين صورت، بيان ايشان موجّه است. در حالى كه به نظر مىرسد ادله اثبات دعوا حتى ادله شرعى
طريقيت دارند. رسيدن به واقع، ملاك صدور حكم است. صرف ابراز دليل، موجب اثبات جرم
نمىشود، والّا بايد بپذيريم كه متهم مثلاً به جهت اقاريرش محكوم مىشود و حد مىخورد، و نه به
خاطر عملى كه انجام داده است. تعيين و تحديد ادله شرعى در اثبات جرايم، مستوجب حد و قصاص
به معناى تحديد طرق اثبات جرم ونهايتا تحديد طريق تحصيل علم است (محمودى جانكى، 1376،
ص30 به بعد). براى يافتن پاسخى مناسب، لازم است ابتـدا مخاطب حديث را بيابيم. خطاب فعل امر «ادرءوا»
كيست؟ چه كسانى مىتوانند حدود را اجرا يا دفع كنند؟ اصل بر اين است كه موضوع حكم، در دليل دخالت دارد. مثلاً، اگر در روايت آمده است: «اقامة
الحدودِ الى مَنْ اليه الحكم» (اجراى كيفرهاى شرعى به دست كسى است كه حكم در دست او است)،
فهميده مىشود كه منحصرا كسى مىتواند كيفرها را اجرا كند كه حق حكومت دارد؛ و چنين كسى، جز
معصوم عليهمالسلام يا منصوب او نيست. در اين صورت نمىتوان قيد را ناديده گرفت تا بتوان اجراى حدود را
از دست اينان گرفت و به ديگران سپرد. البته، در مواردى كه در دليل حكم قيدى اخذ شده كه مورد
سؤال بوده يا از باب نمونه ذكر شده، يا فرد غالب مطلق بوده است، در اين صورت نمىتوان از اخذ اين
قيود، دخالت آن را در حكم استفاده كرد،بلكه برعكس مىتوان به عدم دخالت آن در حكم اطمينان
كرد (گرجى،1372، ج1، صص297-298). در حديث مورد بحث نيز طبق اصل كلى، موضوع در دليل دخالت دارد. اجراى حدود و دفع آنها،
در اختيار كسى است كه حق حكومت دارد كه آن قاضى منصوب حكومتاسلامى است و خطاب
حديث به او است. حال كه معلوم شد مخاطب قاضى است، بايد پرسيد كه شبهه مورد نظرى كه قاضى بايد به واسطه
آن حدود را دفع كند، شبهه عارض بر چه كسى است؟ به نظر مىرسد شبهه عارض بر هر دو نفر، متهم
و قاضى، مد نظر است، زيرا گاهى متهم در هنگام انجام دادن عملى دچار شبهه بوده و عمل را با شبهه
مرتكب شده است، و در دادرسى براى دفع عقوبت از خويش به اين دفاع متوسل مىشود. بديهى است
در اين موارد، وجود شبهه نزد متهم موجب عروض شبهه بر قاضى نيز مىشود؛ و اين دو، ملازم
يكديگرند. در اين فرض، قاضى براى كشف واقع، اقدام به تحقيق و جستجو مىكند. و چون نتيجه
تحقيق شبهه نزد متهم در هنگام عمل را اثبات كند، قاضى حد را دفع مىكند. مثلاً اگر متهم ادعاى
نسيان، خطا و اضطرار كند وحاكم احتمال صدق متهم را بدهد، براى وى نيز شبهه ايجاد مىشود و
سبب رفع حد از متهم مىگردد. در اين مورد، اصول عقلايى همچون: عدم خطأ، عدم اضطرار وعدم
اكراه، جارى نمىشوند، زيرا موضوع قاعده، عبارت است از حدوث شبهه، به نحوى كه نفس شبهه، تمام
موضوع فعليت و جريان قاعده باشد؛ بر خلاف استصحاب كه اثر به نفس واقع مشكوك فيه، مترتب
است نه برنفس شك. پس به مجرد حدوث شبهه، موضوع قاعده فعليت مىيابد، و محل جريان
استصحابات عدمى نيست؛ زيرا اگر اين استصحابات جارى شود، هيچگاه نوبت به اين قاعده نمىرسد
و حكم لغو تلقى مىشود. نتيجه اينكه، اين قاعده براستصحابات عدمى حكومت دارد (موسوى
بجنوردى، 1376، ج1، صص94-95). گاهى شبهه بهطور مستقيم نزد قاضى عارض مىشود؛ يعنى بىآنكه متهم ادعاى شبهه در عمل
كند - و مثلاً دفاع، اضطرار، اكراه، جهل به موضوع و ... را طرح كند - مجموعه ادله و قراين موجود در
پرونده، نمىتواند موجب اثبات سبب حد شود. در اين وقت قاضى علم به وقوع عمل ندارد، زيرا بر او
شبههاى عارض شده است ونمىتواند با قناعت وجدانى حكم دهد. اين، شبيه همان قاعده حقوق
انگلستان است كه در دعاوى كيفرى، قاضى بايد «بدون هيچ شك وترديد معقولى» رأى
دهد. از مصاديق ديگر عروض شبهه نزد قاضى، شبهات مفهوميه است كه قاضى علىرغم احراز موضوع،
حكم آن را نمىداند (موسوى بجنوردى، 1376، ج1، ص96). نكته مهم كه نتيجه بحث نيز مىباشد، اين است كه مخاطب قاعده، قاضى است؛ او است كه در
مقام اجراى احكام خداوند است. حال، چنانچه در اثبات حدود الهى شبههاى عارض شود، حكم حد
دفع مىشود. ملاك شبهه دارئه، شبهه عارض نزد قاضى است. و تا نزد قاضى شبهه ايجاد نشود، حد
دفع نمىگردد. ولى منشأ اين شبهه ممكن است شبههاى باشد كه در هنگام عمل بر مرتكب (متهم)
عارض شده بود يا منشأ شبهه دفاعياتى باشد كه وى از خود به عمل آورده است. همچنانكه منشأ
شبهه قاضى مىتواند شبهات مفهوميه وغير آن باشد كه بهطور مستقيم عارض بر قاضى مىشود. حال كه ملاك عروض شبهه و مخاطب قاعده معين شد، دلالت قاعده تحليل مىشود.
مقصود از شبهات در حديث چيست؟ آيا مقصود جهل است؟ نسبت آن با شك و ظن چيست؟
ديگر اينكه آيا مختص شبهات موضوعيه است يا شامل شبهات حكميه نيز مىشود؟ آيا شبهه، عمد،
خطأ، اكراه و اضطرار را نيز در بر دارد؟
گفتيم شبهه به معناى اشتباه، در هم آميختگى درست از نادرست و حق از باطل است، به طورى
كه آدمى نتواند حقيقت و واقع را تشخيص دهد. در اين معنا، شك به مفهومى كه توضيح داده شد،
داخل شبهه است؛ زيرا انسان ميان اطراف امرى به نحو مساوى مردّد است و نمىتواند يك طرف را بر
ديگرى ترجيح دهد. به همين دليل، اصوليان در مبحث شك - كه مجراى اصول عمليه است - فراوان
از واژه «شبهه» مانند شبهه بدويّه، شبهه در تكليف و شبهه مقرون به علم اجمالى استفاده كردهاند. بنابراين، هر شك به معناى فلسفى داخل شبهه قرار دارد، و رابطه آن دو، عموم و خصوص مطلق
است، شك به معناى ديگر (غيرفلسفى)، رابطه تساوى با شبهه دارد.
با توجه به مطالب پيشگفته، دانسته شد كه جهل به معناى «عدم العلم» است. جهل، بسيط يا
مركب مىباشد، و در موضوع يا حكم است. در جهل موضوعى، اصوليان معتقدند كه فحص لازم نيست،
ولى در جهل حكمى فحص از دليل واجب است. بنابراين، عدهاى از فقيهان در جهل حكمى ميان
جاهل قاصر و مقصر تفاوت افكندهاند، و در دومى نيز برخى ميان جاهل ملتفت و غير ملتفت قايل به
اختلاف شدهاند. گاهى مكلف اعتقاد به جواز عملى در شبهات حكميه دارد و آن را انجام مىدهد، در حالى كه واقع
چنين نيست؛ مانند اينكه بامرضعه به اعتقاد جواز نكاح ازدواج مىكند. در اين فرض، مكلف جهل
مركب دارد. فرض ديگر اينكه، اگر به حكمى جهل بسيط داشته باشد و آن را انجام دهد در حالى كه
واقع امر خلاف آن است، چه بايد كرد؟ بىترديد، شبهه موضوعيه مشمول اين قاعده است، زيرا حتى اگر اين قاعده و روايت هم نبود، به
مقتضاى اصول اوليه و قاعده عقلى، تا موضوع احراز نشود، حكم برآن جارى نمىشود. از اين جهت
فقها در شبهات موضوعيه بحثى ندارند. اما در شبهات حكميه گروهى قايل به تفصيل شدهاند؛ به اين
معنا كه وقتى جهل قصورى باشد، مشمول قاعده مىشود واگر جهل تقصيرى وناشى از كوتاهى متهم
در فراگيرى احكام باشد، جارى نمىشود. «الشبهات» مندرج در مستند قاعده به جهت «ال» كه مفيد عموم است، افاده عموم مىكند و شامل
هر شبههاى، چه موضوعيه و چه حكميه، اعم از جهل تقصيرى و قصورى مىشود. ولى ادلهاى كه
وجوب فراگيرى احكام اسلام را، به حكم عقل به نحو تحصيل مقدمات مفوته يا به حكم شرع، ثابت
مىكند، عموم فوق را تخصيص مىزند؛ يعنى مكلف مقصّر، مشمول اين قاعده نمىشود. جاهل مقصرى كه براى درك حكم شارع تفحص نكرده است، هميشه به يك گونه جاهل نيست.
گاهى چنين جاهلى متوجه است كه حكم قضيه را نمىداند و سؤال هم نمىكند و بىتوجه به اين
موضوع عملى را انجام مىدهد يا ترك مىكند. چنين فردى، جاهل مقصّر ملتفت به حكم و مسئله
است. ولى گاهى اين فرد علىرغم عدم فحص از دليل و حكم، عمل حرام را مرتكب مىشود يا فعل
واجبى را ترك مىكند. در اين مورد، وى جاهل مقصّر غيرملتفت است. به نظر مىرسد در صورتى كه غيرملتفت است، عموم مفهوم «شبهه» شامل آن مىشود و مىتوان
مورد را از مصاديق اين شبهه تلقى كرد. ولى چنانچه ملتفت باشد، نمىتوان آن را داخل شبهه دانست؛
زيرا چنين فردى مىداند امر مشتبه است و با اندكى فحص مىتواند شبهه را زايل كند ولى با علم به
اين امر، مرتكب مىشود. در اين صورت، وى قابل عقوبت است. مرحوم خوئى در تحليل اين ادعا
مىگويد كه چنين فردى، عالم به حكم ظاهرى است و با وجود حكم ظاهرى، نمىتواند عمل را انجام
دهد. حكم ظاهرى در اين مسائل كه دماء، و اعراض و اموال بزرگ است، اصل احتياط است نه اصالة
البرائة. بنابراين، صرف جهل به واقع، عذرى براى مكلف محسوب نمىشود (خوئى، بىتا، ج1،
ص169). هر چند مرحوم خوئى اين استدلال را در بحث حد زنا مطرح كرده است، ولى اطلاق تعليل
شامل همه موارد مىشود. ظاهرا مقصود ايشان، تمام حدود است. دليل سوم براى اثبات اين ادعا، صحيحه يزيد كناسى است. وى از امام صادق عليهالسلام درباره زنى كه
درايام عده ازدواج نمود، سؤال كرد. حضرت عليهالسلام فرمودند: هيچ زنى در جامعه مسلمانان نيست كه نداند بايد عده طلاق يا مرگ نگاه
دارد. سپس از امام سؤال كرد: اگر بداند عده براو واجب است ولى مقدار آن را نداند، چه بايد كند؟ حضرت عليهالسلام فرمودند: اگر مىداند عده براو واجب است، حجت براو تمام است و بايد سؤال كند تا
بداند (حر عاملى، 1401ق، ج18، ص396). به اعتقاد مرحوم خوئى، به دلالت اين حديث كسى كه براو حجتى است، بايد سؤال كند. بنابراين،
چنين عذرى موجب سقوط حد نمىشود (خوئى، بىتا، ج1، ص169). عدهاى از فقها اين نظر را نپذيرفتند و اين نوع جهل را نيز مشمول شبهه تلقى كردند. به اعتقاد
ايشان، ذيل حديث يزيد كناسى، صرفا دلالت بر لزوم سؤال كردن دارد. حال اگر كسى سؤال نكرد و در
ايام عده با ديگرى ازدواج كرد، حكم زنا براو جارى نمىشود؛ زيرا اكتفا به اين ميزان تكليف و صدور
حكم به زنا و اجراى حد، محل اشكال است (مكارم شيرازى، 1418ق، ج1، ص50). به نظر مىرسد اين بحث، يكى از فروع يا آثار بحث مهم ديگرى است كه آيا «جهل به قانون يا
حكم شرع، رافع مسئوليت است يا نه»؟ هر نظرى در اين بحث پذيرفته شود، در محل مورد نزاع نيز اثر
خواهد داشت. غير از حدود - كه در آن جهل به حكم عذر محسوب مىشود - در موارد ديگر شارع بنا
به دلايلى فحص را در شبهات حكميه واجب دانسته است و مكلف بايد بكوشد كه حكم هر قضيه را در
شرع بيابد ولى در صورت يأس معذور است. ولى اگر بدون فحص و در عين التفات به جهل حرامى
مرتكب گردد، معاقب است. بنابراين، لازمه تخلف از دستور حديث فوق، عقوبت مرتكب است. در غير اين صورت، به صرف هر
ادعاى جهلى، احكام تعطيل مىشوند. بنابر آنچه گذشت، جهل به صورت مطلق، ازموارد شبهه است. با اين حال برخى از موارد جهل به
دلايل ديگر، از شمول شبهه بودن خارج است. به اين دليل، مرحوم صاحب جواهر ملاك را «جهل
مغتفره» مىداند. وى در تعريف شبهه مىگويد (نجفى، 1981م، ج29، ص244): «وطى به شبهه آن است كه شخص در واقع و نفس الامر استحقاق عمل ندارد، ليكن فاعل معتقد
به استحقاق است. يا اينكه عمل به علت جهالتى كه از نظر شرع مقبول و پذيرفته شده است، از
فاعل صادر مىشود. يا اينكه شبهه از آن جهت است كه فاعل تكليف ندارد و تكليف به سببى كه
حرام نيست، از او برداشته شده است.» جهالت مغتفره به تعريف ايشان، جهالتى است كه شخص به استحقاق يا عدم استحقاق خود
جاهل است و نمىداند كه حق دارد يا نه (نجفى، 1981م، ج29، ص245). بنابراين اگر كسى جاهلى
باشد كه معذور نيست، جهل او پذيرفته نمىشود؛ هر چند شخص گمان به استحقاق خويش داشته
باشد، مانند موردى كه در صحيحه يزيد كناسى ذكر شده است. صاحب جواهر موردى را مشمول شبهه قرار مىدهد و مىگويد كه اگر در صور فوق - يعنى
شخصى كه عالم به عدم استحقاق است و عملى را انجام مىدهد و نيز جاهلى كه معذور نيست يعنى
جهل غير مغتفره دارد - به سبب شبههاى كه برشخص مذكور عارض شده، معتقد به صحت نكاح باشد
- يعنى در واقع گمان استحقاق ندارد، بلكه اعتقاد به صحت و درستى نكاح دارد-، ازدواج او صحيح
است (نجفى، 1981م، ج29، ص245) و نزديكى به «شبهه» با عنايت به اعتقاد صحت، صدق مىكند و
با عروض اين «شبهه»، حد از وى دفع مىشود. در واقع اين شبهه ناشى از جهل مغتفره نيست، بلكه
ناشى از اعتقاد به استحقاق خويش است. در خصوص اين مورد، ذكر نكتهاى مهم ضرور به نظر مىرسد. چنانچه مكلف با اعتقاد به حليت
عملى را انجام دهد، در واقع علم به استحقاق خويش داشته است؛ مثل اينكه اعتقاد و علم پيدا كند كه
اين زن شوهر ندارد، و با زن ازدواج كند، ديگر مشمول شبهه نيست، زيرا مكلف درهنگام انجام عمل
دچار دو دلى و سر در گمى نبوده است. شبهه جايى است، كه فرد نتواند حق را از باطل
تشخيص دهد. در موضوع بحث فرد علم دارد، ولى اين علم خلاف واقع است. در اين باره،
درء حدّ نه به علت شبهه عارض بر متهم، كه به جهت شبههاى است كه با شنيدن
اين دفاع از سوى متهم، براى قاضى ايجاد مىشود.
ظن متاخم به يقين (علم عادى)، محلِ بحث نيست. مرحوم محقق حلى در تعريف شبهه مىگويد
(جبعى عاملى، 1419ق، ج14، ص329): «كل موضع يتوهم الحل كمن وجَدَ على فراشه امرأةً، فظنها زوجته فوطئها.» مرحوم شهيد ثانى در مسالك نيز آورده است (جبعى عاملى، 1419ق، ج14، ص329): «ضابط الشبهة المسقطة للحدّ توهم الفاعل أوالمفعول ان ذلك فعل سائغ له، لعموم: «ادرءوا
الحدود بالشبهات» لامجرد وقوع الخلاف فيه مع اعتقاده تحريمه.» هر چند مرحوم محقق از واژه «يتوهم» كه مادون شك است استفاده كرده، ولى در بيان مثال،
مطلق ظن را به كار برده و ملاك شبهه آورده است. به نظر مىرسد مقصود ايشان همان ظن مطلق
است، و نه صرف وهم. بنابر اين، استعمال اين واژه به جهت مسامحه در كلام بوده، والّا توهم - كه حالت نفسانى مادون
شك است - نمىتواند مصداق شبهه باشد. همين مدعا در خصوص سخن مرحوم شهيد ثانى نيز
صادق است. شهيد ثانى در شرح لمعه، شبهه موجب اعتقاد حليت را شبهه دارئه تلقى كرده است (جبعى
عاملى، ج9، صص14-15). مرحوم صاحب جواهر مىگويد: در عبارات فقها صرفا از «ظن»؛ يعنى مطلق ظن يا ظن مطلق،
سخن به ميان آمده است. ولى وى معتقد است كه «شبهه» فقط در صورتى حد را ساقط مىكند، كه
عامل «علم و اعتقاد» به استحقاق خود داشته باشد يا اينكه با وجود «ظن معتبرى»، خويش را مستحق
مىداند. به گفته صاحب جواهر، جمع كثيرى از فقها شبهه را در وطى به شبهه اين گونه تعريف كردند
(نجفى، 1981م، ج29، ص248): «نزديكى به شبهه آن است كه شخص مستحق نيست، با گمان وظن به اينكه استحقاق دارد.»
وى مىگويد كه شهيد ثانى در مسالك معتقد است كه شبهه آن است كه شخص هم استحقاق و هم
علم به تحريم ندارد. روشن است كه غرض از عبارت: «عدم علم به تحريم»، احتمال استحقاق است. و شايد بتوان گفت
كه مورد از مرحله «ظن» هم پايينتر است، و صرف «شك» هم موجب شبهه دارئه است (نجفى،
1981م، ج29، ص248). مرحوم شيخ در نهايه و ابنادريس در سرائر نيز مثالهايى نقل مىكنند كه دلالت براين دارد كه
صرف ظن مطلق، براى درء حد كافى است(نجفى، 1981م، ج29، ص248 به بعد). به نظر مىرسد كه اعتقاد به حليت و ظن معتبر به حليت عملى، موجب درء حد مىشود؛ نه به اين
جهت كه اين موارد داخل شبهه است، زيرا تعريف شبهه اين مصاديق را در برندارد، بلكه چنين ادعايى
از طرف متهم كه وى اعتقاد يا ظن معتبر داشته كه عمل حلال است، چنانچه موجب ايجاد شبهه نزد
قاضى شود يا ادعاى او اثبات شود، دارئه است؛ والّا صرف اين ادعا، موجب سقوط حد نمىشود. البته،
وقتى شك مكلف در هنگام عمل به تكليف يا شك در موضوع موجب سقوط حد است، به طريق اولى
ظن معتبر دارء حد است. چنانچه مكلف (متهم) ظن مطلق به حليت پيدا كند يا ظن به استحقاق خويش نسبت به موضوع
داشته باشد، مصداق شبهه عارض برمتهم است؛ زيرا هر چند او يك طرف امرى را ترجيح داده بود،
ولى هنوز طرف مرجوح را از نظر دور نداشته و به آن نيز التفات داشته است. اين حالت مىتواند از
مصاديق شبهه باشد، چرا كه متهم در هنگام ارتكاب عمل، علم و اعتقاد به حليت فعل نداشت. در اين صورت نيز ادعاى متهم مىتواند موجب عروض شبهه در قاضى شود. و اگر قاضى اين
ادعاى متهم را ثابت تشخيص دهد، حد رفع مىگردد. حال كه دلالت قاعده توضيح داده شد، قلمرو آن بررسى مىشود.
آيا قاعده مورد بحث، مختص به حدود الله است يا شامل قصاص و تعزيرات هم مىشود؟
برخى معتقدند چون قصاص حقالناس است و مبناى حقالناس نيز مداقّه و تدقيق است، چنانچه
شبههاى درباب قصاص عارض شود، نمىتوان به اين قاعده تمسك كرد و اصالت عدم النسيان، عدم
الغفلة، عدم الاشتباه، عدم الاكراه و غيره، مانع از جريان آن است. اين اصول عقلايى در حدود الله
جارى نمىشود. به همين دليل مبناى حدود الله برتخفيف است، ولى در قصاص چنين نيست. برخى نيز اعتقاد دارند كه اين قاعده شامل قصاص مىشود. اولاً، همانگونه كه قبلاً توضيح داده شد، حد دو معناى عام و خاص دارد. چنانچه قرينهاى در
دست نباشد، حد به معناى عام است؛ يعنى عقوبتى كه خداوند براى گناه بندگان جعل كرده است.
قصاص نيز از جمله اينهاست. بنابراين، حدّ در مستند قاعده به مفهوم عام است. ثانيا، صحيح است كه حقوقالناس مبنى برمداقّه است، اما اين دقت نظر، مربوط به مسائل حقوقى
و مالى صرف است، ولى در مسائل كيفرى چون دماء و نفوس، تا آنجا كه ممكن است بايد احتياط كرد
(موسوى بجنوردى، 1376، ج1، ص97). ثالثا، اين قاعده بويژه در شبهات موضوعيه، مبناى عقلى و عقلايى هم دارد. رابعا، به عنوان مؤيد، مىتوان به نظر فقهايى اشاره كرد كه اين قاعده را در قصاص جارى كردهاند.
مرحوم شهيد ثانى در مسالك الافهام نوشته است: «اگر كسى اقرار به قتل عمدى شخصى كند و فرد ديگرى هم اقرار به قتل همان شخص مقتول
نمايد. آنگاه اقرار كننده اولى از اقرار خويش برگردد، قصاص از هر دو برداشته مىشود، و ديه
مقتول از بيتالمال پرداخت مىشود.» وى دليل مسئله را روايت على بن ابراهيم از امام صادق عليهالسلام مىداند (جبعى عاملى، 1419ق،
ج15، صص175-176). مرحوم نجفى نيز درباره دو نفر كه مدعى ابوت يك فرزند باشند، اگر قبل از آنكه بر اساس قواعد
مقرر در باب نسب بچه به يكى از آن دو ملحق شود، يكى از دو مدعى فرزند را بكشد، مىفرمايد كه
شخص قاتل قصاص نمىشود، زيرا در مسئله اين شبهه پيش مىآيد كه قاتل پدر فرزند باشد و
مىدانيم كه پدر در برابر قتل فرزند، قصاص نمىشود (نجفى، 1981م، ج 40، ص249) مورد ديگرى را نيز شهيد ثانى در شرح لمعه ذكر مىكند (جبعى عاملى، بىتا، ج10،
صص121-122):
اولاً، همانطور كه گذشت، مجازاتهاى تعزيرى نيز به معناى عام كلمه «حدود»، مشمول قاعده درء
هستند. ثانيا، اين قاعده براى رعايت عدالت، منافع و مصالح متهمان وضع شده است. متهم به هر نوع
كيفرى كه باشد، تفاوتى ندارد؛ چه مستوجب حد (به معناى خاص) باشد وچه مستوجب تعزير. «اصل ترجيح خطا در عفو بر خطا در كيفر» كه از سخن پيامبر استنباط مىشود، شامل همه
كيفرها مىشود، زيرا دليل اطلاق دارد و تخصيصِ دليل به مورد خاص «حدود»، ترجيح بلامرجح و
تخصيص بىدليل است. همين استدلال در خصوص هر نوع كيفر ديگرى كه خارج از عناوين بالا مىباشد - مانند
مجازاتهاى بازدارنده كه در واقع از باب احكام حكومتى به شمار مىرود - نيز صادق است.
در دو مبحث مهم حقوق كيفرى، از قاعده «تفسير شك به نفع متهم» سخن به ميان مىآيد؛ يكى
در حقوق جزاى عمومى، و ديگرى در آيين دادرسى كيفرى. اينك، شرح مختصرى از هر كدام مىتواند
ما را در تطبيق اين قاعده با آنچه در حقوق اسلام از آن سخن به ميان آمده است، يارى كند. الف: تفسير شك به نفع متهم: اثر اصل قانونى بودن جرم و مجازات هر عمل برخلاف نظم عمومى الزاما جرم تلقى نمىشود، مگر آنكه قانونگذار به موجب يك متن
قانونى آن را جرم بشمارد و مرتكبان را مستوجب واكنش اجتماعى بداند. بديهى است، لازمه اين
جرمانگارى تصريح است؛ يعنى قانونگذار با عبارات و واژههاى صريح و خالى از ابهام، مراد خويش را به
شهروندان تفهيم مىكند تا شبههاى در عمل به قوانين كيفرى به وجود نيايد، شهروندان با هر بهانهاى
از اجراى آن شانهخالى نكنند و قضات ومجريان عدالت كيفرى نيز در انجام وظايف خويش وعمل به
قانون، دچار سردرگمى و ابهام نگردند. حال چنانچه دادرسان كيفرى در اجراى قانون نيازمند تفسير متون جزايى باشند - كه اغلب
چنين است - اصل قانونى بودن جرم ومجازات ايشان را وا مىدارد كه متون را تفسير محدود كنند.
«اصل تفسير محدود»(poenalia sunt restringenda)، نتيجه مستقيم اصل فوق است؛ يعنى
قاضى حق ندارد به وقتِ تفسير، خودسرانه عمل كند و متون جزايى را با تفسيرى موسع - كه
خصوصيت متون حقوق مدنى است - عليه متهم اعمال نمايد. لازمه تفسير موسع متون جزايى،
جرمانگارى پارهاى ديگر از افعال يا ترك افعالى است، كه خواست صريح مقنن نبوده است. بنابراين،
چنانچه در بيان واقعى مقنن مردّد بماند، مقتضاى اصل تفسير محدود متون جزايى اين است كه شك
و ترديد را به نفع متهم تفسير كند. درغير اين صورت، جرمانگارى را به قضات سپردهايم كه هم خلاف
اصول حقوق عمومى از جمله تفكيك قواست، و هم خلاف اصول حقوق جزايى. اين قاعده، قاضى را مكلف مىكند كه قوانين جزايى نامساعد به حال متهم را؛ يعنى قوانينى را كه
مربوط به عناصر تشكيل دهنده جرم و تعيين ميزان كيفر است، تفسير محدود كند. بر عكس، منعى
نيست كه قوانين مساعد به حال وى را تفسير موسع كند، زيرا در اين حال اصل قانونى بودن جرم و
مجازات نقض نشده است(استفانى، 1377، ج1، ص174). اگر قانون جزايى تاب چندين تفسير را دارد، قاضى بايد بكوشد معناى واقعى آن را بيابد. طى اين
مسير، با توسل به اقدامات معمولى تفسير، از جمله تفسير معقول و منطقى ميسر است. ولى اگر اين
گام اثر نداد، با وجود ترديد در معنا و مراد حكم قانونگذار، حق صدور حكم محكوميت را ندارد. اين
همان تفسير شك به نفع متهم (In dubito pro reo) است، كه اثر اصل تفسير محدود قلمداد
مىشود. قلمرو اين اصل تكليفى، هم در جرمانگارى و هم در تعيين نوع و ميزان مجازات و اقدامات
تأمينى و تربيتى است.
نظرگاه پيشين به قاعده موضوع بحث مربوط به حقوقجزاى ماهوى است كه به جرم و مجازات
مىپردازد. قانونى بودن جرم و مجازات و آثار آن، از جمله مباحث اين گرايش حقوق كيفرى است. ولى
از منظرى ديگر نيز اين قاعده قابل مشاهده است و چشمانداز آن در قوانين آيين دادرسى كيفرى، زيبا
و چشمنواز است. فرض برائت، سنگ زيربناى آيينرسيدگى و تشريفات دادرسى است كه متضمن حقوق متهمان
در طول فرايند تعقيب، تحقيق و دادرسى كيفرى است. هيچ فردى گناهكار و مجرم شناخته نمىشود،
مگر اينكه جرم او به اثبات برسد. به عبارت ديگر، هر متهمى بيگناه فرض مىشود، مگر جرم او به
اثبات برسد. اين مفهوم، اين اصل مهم حقوق كيفرى است كه در گذر زمان و با فراز و نشيبهاى
بسيار، از معركه آراى موافقان و مخالفان به در آمد تا جايى كه هم در اسناد بين المللى مانند اعلاميه
جهانى حقوقبشر و ميثاق بينالمللى حقوق مدنى و سياسى، و هم در قوانين ملّى از جمله قوانين
اساسى و قوانين آييندادرسى كيفرى كشورهاى بسيار پذيرفته شده است. از جمله، در اصل 37 قانون
اساسى جمهورى اسلامى ايران، به اين فرض توجه و تصريح شده است. البته، اصل برائت مورد نظر حقوقدانان با آنچه كه در حقوق اسلامى در اصول عمليه با عنوان
«اصالة البراءة» آمده، متفاوت است. مقايسه اين دو، بحثى جداگانه را مىطلبد. فرض برائت به معنايى كه گفته شد، آثار بسيار مهمى در آييندادرسى كيفرى دارد. تضمين حق
دفاع متهم، تضمين و تمهيد دادرسى عادلانه، بيطرفانه و منصفانه، از جمله آنهاست. يكى ديگر از آثار مهم اين فرض، تفسير شك به نفع متهم است. اگر قاضى كيفرى در مقام اثبات
دچار ترديد و شبهه شود، بايد شك را به نفع متهم اعمال كند و به استناد اصل برائت و عدم كفايت
دليل، رأى به برائت متهم دهد. نپذيرفتن اين مهم، به معناى پذيرش اصل مجرميت است. بنابر اين،
قضات دادگاهها فقط در صورتى مىتوانند اقدام به صدور حكم محكوميت كنند، كه به بزهكارى متهم
علم پيدا كرده باشند. اقناع وجدانى قاضى يا علم عادى، مبناى صدور حكم است. به عبارت ديگر،
مجرميت و مسئوليت كيفرى متهم، بايد بدون هرگونه شك و ترديد معقولى اثبات شود؛ در غير اين
صورت، بايد رأى برائت داد. نكته مهم اين است كه در حالت دوم - كه قاعده نتيجه اصل برائت حقوقى است - تفسير به معناى
تفسير متون جزايى آنگونه كه در حالت نخست گفته شد، نيست؛ بلكه تفسير شك به نفع متهم به
معناى اعمال شك به نفع متهم است. در حالت دوم؛ يعنى در شبهات مصداقيه، اگر قاضى بر مجرميت
متهم ادله كافى تحصيل نكند و در نتيجه قانع نشود، شك را دور نمىاندازد، بلكه به علت وجود آن از
صدور حكم محكوميت خوددارى مىكند، زيرا فرض برائت با وجود شبهات مصداقيه رفع نمىگردد.
ولى در حالت اول، شبهات حكميه و مفهوميه در هنگام اجراى قوانين براى قاضى ايجاد مىشود. در
اينجا تفسير شك به نفع متهم، همان قاعده تفسير محدود يا مضيق قوانين جزايى است. بنابراين،
تفسير به معناى واقعى حقوقى مورد نظراست. بنابر آنچه گذشت، تفسير شك به نفع متهم، اثر دو اصل مهم حقوقكيفرى ماهوى و شكى است؛
يكى اصل قانونى بودن جرم و مجازات، و ديگرى اصل برائت حقوقى. اولى ناظر به شبهات حكميهاى
است كه در اجراى متون جزايى براى قضات پيش مىآيد،و دومى به شبهات موضوعيه و اثبات دعواى
جزايى مربوط است. اثبات بزهكارى متهم منوط به اثبات وقايع مادى دعوا، مجرميت و مسئوليت
كيفرى وى است وتا اينها اثبات نشود،به مقتضاى اصل برائت،قاضى نمىتواند اقدام به صدورحكم كند. قلمرو اين قاعده نيز همه جرايم و مجازاتهاى موضوعه را در برمىگيرد.
«شك» مورد نظر حقوقدانان، همان «شبهه» است؛ يعنى حالتى كه موجب اشتباه در فرد مىشود. اين دو قاعده از جهات متعدد قابل مقايسهاند: ملاك در عروض شك و مخاطبان قاعده قاعده درء هم شبهه عارض برمتهم، و هم شبهه عارض بر قاضى را در برمىگيرد. شبهه متهم كه به
عنوان دفاع نزد قاضى بيان مىشود چنانچه اثبات گردد، موجب درء حدّ است. همچنين شبههاى كه
در روند بررسى دعواى كيفرى برقاضى عارض مىشود نيز بىآنكه منشأ آن شبهه نزد متهم باشد،
مشمول اين قاعده است. از اين نظرگاه نيز شك و ترديد عارض بر هردو نفر متهم و قاضى، مىتواند ملاك عمل باشد. مخاطبان هر دو قاعده قضاتند؛ يعنى فقط قاضى دادگاه است كه با وجود شبهه - منشأ آن هر چه
باشد - مكلف است كه حكم برائت بدهد و شك را به نفع متهم تفسير كند.
شبهه در قاعده درء، عام است و شامل شبهات حكميه، مفهوميه و موضوعيه است. ولى در قاعده
ديگر به اين كليت نيست، زيرا گاهى شارع مقدس اسلام جهل به حكم شرع را به عنوان شبهه پذيرفته
است؛ يعنى متهم مىتواند به استناد اينكه به حكم شرع - به شرحى كه گذشت - جاهل بوده يا نسبت
به وجوب و حرمت امرى شبهه داشته است، به استناد عذر عقلايى از خود دفاع كند و خواستار دفع
مجازات از خويش گردد. ولى در حقوق موضوعه، جهل به قانون رافع مسئوليت كيفرى تلقى نشده
است. هر چند اخيرا گامهايى براى انعطاف اين فرض قانونى در برخى كشورها برداشته شده است
(استفانى، ج1، صص 530-531)، ولى اين ميزان محدوديتهاى وارد بر اين فرض، موجب نشده است
كه فعلاً بتوان گفت قاضى مىتواند به استناد آن، قاعده تفسير شك به نفع متهم را اعمال كند. پس اثر
اين قاعده در مسائل حكمى اين است كه قاضى كيفرى، مكلف است در تفسير و برداشت خود از متون
جزايى، ترديد و شك را به نفع متهم تفسير كند و نه بيشتر.
هر دو قاعده تمام جرايم ومجازاتها را در برمىگيرد؛ يعنى همانگونه كه قاعده درء شامل حدود،
قصاص و ديات است، قاعده ديگر نيز تمام جرايم و مجازاتها را در بردارد.
مستندات «درء الحدود بالشبهات» احاديث مختلفى بود، كه مهمترين آنها «ادرءوا الحدود
بالشبهات» است كه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده است. اكثر فقيهان فريقين روايت مذكور را معتبر
مىدانند و برخى نيز كه آن را ثابت نمىدانند، به استناد روايات ديگرى، قاعده مذكور را نه به صورت
عام كه در موارد خاص مثل حد زناپذيرا شدهاند. از مجموع مباحث چنين برمىآيد كه مدلول و محتواى اين احاديث بويژه احاديث مذكور در بالا،
قاعده فقهى بودن آن را ثابت مىكند، زيرا قاعده درء يك قضيهاى كلى است كه برتمام جزئيات آن
منطبق است و منشأ استنباط احكام محدودتر مىباشد. خطاب قاعده به قضات است وملاك در اعمال حد يا دفع آن، عدم حصول يا حصول شبهه نزد
قاضى است. با اين حال ممكن است منشأ شبهه عارض برقاضى، شبهه عارض برمكلف (متهم) در
حين عمل باشد، كه در مرحله دادرسى، از آن به عنوان يك دفاع استفاده مىكند. به نظر مىرسد
چنانچه ادعاى شبهه از سوى متهم به اثبات برسد، قاضى نيز حد را دفع مىكند. ولى چنانچه ادعاى
اين شبهه به اثبات نرسد، اگر قاضى به جهات ديگرى شبهه در اثبات موضوع و حكم نداشته باشد،
حكم محكوميت خواهد داد. از اين منظر، قاعده درء با قاعده تفسير شك به نفع متهم يكسان است. چنانچه شبهه عارض برمتهم منشأ شبهه قاضى باشد، اين شبهه، شك متهم را در موضوع و حكم
در برمىگيرد. مطلق ظن نيز به معناى شبهه است. و نيز جهل مغتفره نيز مشمول آن است، زيرا در
تمام اين اصول مكلف نمىتواند حق را از باطل تشخيص دهد. البته اگر در شك، مقتضاى حكم
ظاهرى احتياط باشد و او نيز عالم به اين حكم باشد ولى خلاف احتياط عمل كند، مورد از موارد
شبهه نيست. چنانچه متهم ادعا كند در هنگام انجام دادن عمل اعتقاد به حليت داشته است، موجب درء حد
مىشود؛ ولى نه به آن جهت كه چنين اعتقادى داخل شبهه است، زيرا اين فرد مردّد در تكليف نبوده،
بلكه به آن جهت كه وقتى مطلق ظن اباحه كه داخل در شبهه است موجب درء حد مىشود، به طريق
اولى اين مورد موجب دفع حد است. اينها همه مشروط بر اين است كه اين ادعاها موجب عروض
شبهه نزد قاضى شود و شبهه نيز دفع نگردد. حال اگر شبهه برقاضى عارض شود، نمىتواند حكم به اجراى حد بدهد؛ زيرا قاضى بايد بدون
شك و ترديد دعواى كيفرى را ثابت كند و سپس رأى دهد. در اين فرض، زمانى قاضى مىتواند رأى
دهد كه علم (عادى) به وقوع فعل از جانب متهم داشته باشد. در غير اين صورت؛ يعنى اگر علم - كه
همان ظن متاخم به يقين است - براى او ايجاد نشود، مورد از موارد شبهه تلقى مىشود. در اين مورد،
حتى مطلق ظن - نه ظن معتبر شرعى - نيز داخل در شبهه است. در شبهات حكميه، اثبات اعتقاد به
جواز يا حليت عمل از طرف متهم هم موجب دفع حد مىشود، چرا كه شارع مقدس جهل به حكم
شرعى را در برخى موارد رافع مسئوليت قلمداد كرده است. قاعده تفسير شك به نفع متهم در حقوق
موضوعه، در امور حكمى صرفا در تفسير محدود متون جزايى اعمال مىشود. ولى ادعاى جهل به
قانون، رافع مسئوليت نيست؛ هر چند كه به نظر مىرسد اگر متهم بتواند اشتباه خود را در درك حكم
قانون اثبات كند، بتوان مجازات را از او دفع كرد. در شبهات موضوعيه، قلمرو و دلالت هر دو قاعده يكسان است. قاعده درء عام است و به دليل
عموم «الحدود» كه شامل هر نوع عقوبتى مىشود - مگر قرينه خلاف آن را داشته باشيم كه در اينجا
چنين قرينهاى نيست - قصاص و تعزيرات را نيز در برمىگيرد. قاعده تفسير شك به نفع متهم نيز عام
است و هر نوع كيفرى را شامل مىشود.
نهجالبلاغه، ترجمه: عبدالمجيد معاديخواه، تهران؛ نشر ذره، چ1، 1374 1. آخوند خراسانى، محمد كاظم، كفايةالاصول، قم: مؤسسة آلالبيت لاحياء التراث،
ط1، 1409ق 2. ابنحزم الاندلسى، ابومحمد على بن احمد بن سعيد، المحلّى بالآثار، بيروت:
دارالكتبالعلمية، 1408ق 3. ابنمنظور، جمالالدين محمد بن مكرم، لسان العرب، بيروت: دارصادر، بىتا 4. ابننجيم، زينالدين بن ابراهيم، الاشباه والنظائر، تحقيق: محمد مطيع الحافظ، دمشق:
دارالكفر، ط1، 1403ق 5. الازهرى، ابومنصور محمد بن احمد، تهذيب اللغة، تحقيق: الدكتور عبدالحليم
النجار و محمدعلى النجار، القاهرة: الدار المصرية للتأليف والترجمة، بىتا 6. استفانى، گاستون و ديگران؛ حقوق جزاى عمومى، ترجمه:دكتر حسن دادبان، تهران: انتشارات
دانشگاه علامه طباطبائى، چ1، 1377 7. الانصارى، مرتضى، فرائد الاصول، ج1، قم: مؤسسة النشرالاسلامى، بىتا 8. الترمذى، محمد بن عيسى، سنن ترمذى، تحقيق وشرح: احمد محمد شاكر، بيروت:
داراحياء التراث العربى، بىتا 9. التهانوى، محمدبنعلى، كشاف اصطلاحات الفنون، ج6، تحقيق: لطفى عبدالبديع، قاهرة:
مكتبة النهضة المصرية، 1383ق 10. الجزيرى، عبدالرحمن و ديگران، كتاب الفقه على المذاهب الاربعة و مذهب اهل البيت،
بيروت: دارالثقلين، ط1، 1419ق 11. الجبعى العاملى، زينالدين بن على، مسالك الافهام فى شرح شرائع الاسلام، ج14،قم:
مؤسسة المعارف الاسلامية، ط1، 1419ق 12. همو، زينالدين بن على، الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقية، بيروت: مؤسسة
الاعلمى للمطبوعات، بىتا 13. الجوهرى، اسماعيل بن حماد، الصحاح: تاج اللغة و صحاح العربية، بيروت: دارالعلم
للملايين، 1956م 14. الحرالعاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعة، ج18، تهران: المكتبة الاسلامية،
ط5، 1401ق 15. الحموى، احمد بن محمد، غمز عيون البصائر: شرح الاشباه و النظائر، القاهرة: دارالطباعة
العامرة، 1357ق 16. الخوئى، السيد ابوالقاسم، مبانى تكملة المنهاج، ج1، بيروت: دارالز هراء، بىتا 17. همو، المحاضرات فى اصول الفقه، محمد اسماعيل الفياض، بىجا: انتشارات
امام موسى الصدر، بىتا 18. دهخدا، علىاكبر، لغت نامه دهخدا، تهران: دانشگاه تهران، چ1، از دوره جديد، 1373 19. الراغب الاصفهانى، حسين بن محمد، معجم مفردات لألفاظ القرآن (معجم المفردات فى
غريب القرآن)، تهران: مرتضوى، 1373 20. الزبيدى، محمد مرتضى، شرح تاج العروس من جواهر القاموس، بيروت: داراحياء التراث
العربى، ط1، 1306ق 21. الزحيلى، وهبة، الفقه الاسلامى و ادلته، دمشق: دارالفكرة، ط2، 1409ق/1989م 22. الزركشى، بدرالدين محمد بن بهادر الشافعى، المنثور فى القواعد، ج2، كويت: دارالكويت
للصحافة، ط2، 1405ق 23. السماوى اليمانيى، محمد، الموسوعة العربية فى الالفاظ الضديه و الشذرات اللغوية، ج2،
بيروت: مركز الدراسات والبحوث، ط1، 1409ق 24. الصدوق، ابوجعفر محمد، من لايحضره الفقيه، تهران: مكتبة الصدوق، 1394ق 25. العلايلى، عبدالله، الصحاح فى اللغة و العلوم، بيروت: دارالحضارة العربية، ط1، 1974ق 26. العسكرى، ابوهلال، معجم الفروق اللغوية، مؤسسة النشر الاسلامى، ط1، 1413ق 27. العودة، عبدالقادر، التشريع الجنايى الاسلامى، ج1، تحقيق: السيد محمداسماعيل الصدر،
تهران: موسسة البعثة، ط2، 1402ق 28. الفاضل اللنكرانى، محمد، القواعد الفقهية، ج1، قم: مهر، ط1، 1416ق 29. الكفوى، ابوالبقاء ايوب بن موسى الحسينى، الكليات، ج4، فهرسه: عدنان درويش، دمشق:
منشورات وزارة الثقافة و الارشاد العربى، 1974م 30. گرجى، ابوالقاسم، مقالات حقوقى، ج1، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چ2، 1372 31. محقق داماد، سيدمصطفى، قواعد فقه بخش مدنى(2)، تهران: انتشارات سمت،
چ1، 1374 32. محمودى جانكى، فيروز، طريقيت يا موضوعيت ادله اثبات دعوا در حقوق كيفرى
ايران ومصر، پايان نامه كارشناسى ارشد معارفاسلامى و حقوق جزا، دانشگاه
امام صادق عليهالسلام ، 1376 33. المظفر، محمدرضا، المنطق، بيروت: دارالتعارف للمطبوعات، 1402ق 34. المكارم الشيرازى، ناصر، انوارالفقاهة، ج1، قم: مؤسسة الامام علىبنابىطالب عليهالسلام ،
ط1، 1418ق 35. موسوى بجنوردى، سيدمحمد، فقه تطبيقى (بخش جزايى)، ج1، تهران: نشر ميعاد،
چ1، 1376 36. النائينى، محمد حسن، قوانين الاصول 37. النجفى، محمدحسن، جواهر الكلام، بيروت: داراحياء التراث العربى، ط1، 1981قدن 38. الندوى، علىاحمد، القواعد الفقهية، دمشق: دارالقلم، ط2، 1412ق 39. النوويى، ابوزكرياء محىالدين بن شرف، المجموع شرح المهذب، مصر: مطبعة الامام،
الناشر: زكريا على يوسف، بىتا 40. ولايى، عيسى، فرهنگ تشريحى اصطلاحات اصول، تهران: نشر نى، چ1، 1374
* مسؤول دفتر مطالعات و تحقيقات حقوقى مركز تحقيقات دانشگاه امام صادق عليهالسلام و دانشآموخته رشته
حقوق دانشگاه امام صادق عليهالسلام و دانشجوى دكترى حقوقجزا و جرمشناسى دانشگاه تهران
قاعده درء و تطبيق آن با تفسير شك به نفع متهم در حقوق موضوعه
مقدمه
1. قاعده فقهى
2. مستندات قاعده درء
الف: احاديث
ب: تسالم اصحاب برحجيت قاعده
ج: احراز موضوع شرط تنجّز حكم
3. مفاهيم و واژههاى قاعده
الف: درء
ب: حدّ
معناى لغوى
معناى اصطلاحى
1. مفهوم عام
2. مفهوم خاص
ج: شبهه
د: يقين
ه: ظـن
و: شك
ز: جـهل
4. ملاك در عروض شبهه و مخاطب حكم
5. دلالت قاعـده
الف: مفهوم «شبهه» در حديث درء چيست؟
رابطه «شك» و «شبهه»
رابطه شبهه و جهل
رابطه شبهه و ظن
6. قلمرو قاعده
الف: آيا قاعده شامل قصاص هم مىشود؟
ب: دامنه شمول قاعده نسبت به تعزيرات
7. قاعده تفسير شك به نفع متهم در حقوق موضوعه
ب: تفسير شك به نفع متهم: نتيجه فرض برائت
ج: مقايسه «تفسير شك به نفع متهم» و «قاعده درء»
دلالت دو قاعده
قلمرو دو قاعده
نتيجـه
كتابنامه
قرآن كريم