مجلات >پژوهشى دانشگاه امام صادق (ع)>شماره 9

مرورى اجمالى برساختار انديشه سياسى عنصرالمعالى در قابوس نامه

اصغر افتخارى(1)*

چكيده: در اين نوشتار مؤلف سعى دارد با تأمل در ابواب مختلف كتاب قابوس‏نامه، اثر گرانسنگ عنصرالمعالى، ساختارهاى حاكم بر انديشه سياسى او را رسم نمايد. از اين رو، مجموع ملاحظات مؤلف كتاب، در قالب هفت بخش جداگانه (اخلاقى، حكومتى، حقوقى، اقتصادى، فرهنگى، نظامى و تربيتى) آمده، و سپس ارتباط منطقى ميان هفت ركن فوق توضيح داده شده است. نتيجه آنكه ضمن معرفى شدن ديدگاه سياسى عنصرالمعالى، خواننده مى‏تواند بسادگى ارتباط آن را با ساير عناصر فكرى مؤلف كتاب دريابد.

واژه‏هاى كليدى: 1.عنصرالمعالى2. اخلاق 3. سياست4. اقتصاد5. حكومت6. فرهنگ

مقدمه

در ديار ما گرايش ملى تأليف در عرصه «انديشه سياسى»، «برونگرا» است. همّ و غم نويسندگان ما درشناساندن «خداوندان انديشه سياسى»، در غرب خلاصه مى‏شود و تأليف - و بيشتر از آن ترجمه - معمولاً در اين باره است. اگر چه هنوز راه نارفته و زواياى ناشناخته بسيار مى‏باشد، اما به گوهر درياى انديشه خودى چندان توجهى نشده و «يك از هزاران» به بيان نيامده است. با قبول اين «ضرورت»، قابوس‏نامه را پيش روى خود نهاديم و در كار فهم انديشه‏سياسى مؤلف توانمند آن برآمديم.

البته، غرض از چنين غورى فقط «ترسيم تمام عياربناى انديشه عنصرالمعالى» نيست، بلكه مهم شناساندن «طريق تأمل» و ورود به دنياى آراى عنصرالمعالى است؛ زيرا پراكندگى مطالب، زيادى موضوعات بحث شده و سياق كلام مؤلف، مجموعه‏اى را پديد آورده كه اگرچه با ارزش و غنى است، ولى انسجام و وضوح لازم را ندارد و امر را برجويندگان معرفت مشتبه مى‏سازد. بنابراين، يافتن محورى واحد و چيدن دقايق نظرى عنصرالمعالى برحول آن، راه رابراى «نظريه پردازى» و تأملات نظرى و عملى بعد هموارتر مى‏سازد.

از بررسى آثار مؤلفانى كه گوشه چشمى به قابوس‏نامه داشته‏اند، معلوم مى‏شود كه اكثر ايشان مفتون قلم تواناى مؤلف و ظرافتهاى ادبى قابوس نامه شده‏اند. به عبارتى رساتر، زيبايى سخن عنصرالمعالى اديبان را به خود فرا خوانده و اين جذبه آنقدر زياد بوده، كه قابوس‏نامه را بكلى به عرصه ادبيات وابسته كرده است.

آقاى محمد معين در مجموعه مقالات (معين، 1367، ج2، صص276-284)، ادوارد براون در تاريخ ادبى ايران(براون، 1358، ج2، صص473-484) و هرمان‏اته در تاريخ ادبيات فارسى (اته، 1356، ص266)، كلاً بربعد ادبى قابوس‏نامه انگشت گذارده و سخن سراييها كرده‏اند.حتى در كارسترگ آقاى ذبيح‏الله صفا(صفا، 1366، ج2، صص898-902) نيز كه از اوضاع اجتماعى، سياسى، تاريخى واقتصادى آن زمان در حد مقبولى سخن رفته است، باز هم از تحليل انديشه سياسى عنصرالمعالى اثرى ديده نمى‏شود و خواننده فقط به مجموعه‏اى از اطلاعات تاريخى مربوط به زمان حيات عنصرالمعالى آگاه مى‏شود. با همه اين احوال، تلاش آقاى صفا از تأملات امين عبدالمجيد بدوى در كتاب بحث درباره قابوس‏نامه(بدوى، 1335)، ارزشمندتر ومفيدتر به نظر مى‏رسد، زيرا بدوى در نهايت به بيان سرفصلهاى قابوس‏نامه - كه در فهرست كتاب معمولاً مى‏آيد - بسنده مى‏كند.

خلاصه، نقصان موجود در اين زمينه نه متوجه نويسندگان فوق‏الذكر، بلكه دامنگير سياست شناسان ما نيز است؛ زيرا از اديبان توقعى جز تأمل ادبى نمى‏رود. البته، جا دارد كه به اثر ارزشمند آقاى سعيد نفيسى وهمچنين غلامحسين يوسفى اشاره شود. اگر چه اين دوكتاب كاملاً جنبه ادبى دارند، امّا از آنجا كه مؤلفان زحمت تصحيح قابوس‏نامه را برخود هموار نموده و گام اول را در زمينه قرائت صحيح كتاب برداشته‏اند، قابل تقدير است. همچنين، لازم است به سلسله مقالات نگاشته شده درباره قابوس‏نامه در روزنامه كيهان (آذر و دى 1372) نيز اشاره‏اى شود، كه جوانه‏هاى تأملات سياسى در قابوس‏نامه در آن اوراق و در لابلاى انبوه تأملات ادبى، قابل رؤيت است.

امير عنصرالمعالى كيكاووس بن اسكندر بن قابوس وشمگيربن زيار (412-475ق)، معروف به «عنصرالمعالى»، از شاهزادگان خاندان زيارى است كه در قرن چهارم و پنجم‏هجرى در شمال ايران و بويژه در گرگان، طبرستان، گيلان و ديلمستان حكمرانى داشته‏اند. امير عنصرالمعالى، دختر سلطان محمود غزنوى را به همسرى گرفت و از او فرزندى به نام گيلانشاه آورد كه قابوس‏نامه را براى وى نگاشته است (يوسفى، 1371، ج6، ص13). درباره جلوس او و گيلانشاه برتخت شاهى، ميان انديشمندان و مورخان اختلاف است. گروهى عقيده دارند كه اميرزاده زيارى را حقيقتا حكمرانى دست نداد. امّا به اعتقاد برخى محققان، حكومتى - هرچند كوچك و محدود - براى آن دو بوده است (يوسفى، 1371، مقدمه). اگر چه نتيجه اين بحث در درك هر چه صحيحتر گفتار صاحب كتاب مؤثر است، امّا نقل شواهد تاريخى از هر طرف، ما را در تصديق يكى از اين دو قول با مشكل مواجه مى‏سازد. لذا براى خروج از اين بن‏بست، به نظر سومى معتقد مى‏شويم و تلاش مى‏كنيم تا به نحوى آن دو نظر را جمع نماييم: اگر چه حكمرانى عنصرالمعالى و فرزندش از حيث تاريخى مسلم هم نباشد، ولى اين مطلب قطعى است كه مؤلف حتما از مسائل حكومتى آگاه بوده است. علاوه بر قول متين او، ولادتش در يك خاندان اشرافى و حكمران، مى‏تواند اين نظر را تأييد كند.

عنصرالمعالى از حيث علمى نيز معروف و سرآمد بود. استاد بديع‏الزمان فروزانفر درباره او مى‏گويد (يوسفى، 1371، ص302):

«كيكاووس از كليه علوم و آداب متداول آن عصر مطلع بود وحتى حرف وصنايع را نيز آموخته، بلكه در بعضى از آنها استاد بود. در كليه فنون علمى از قبيل: طب و فلسفه و نجوم و رياضى و شعب هر يك مهارت داشته، و ظاهرا خط پهلوى را نيز مى‏خوانده است و به زبان طبرى و پارسى در هر دو شعر مى‏ساخته.»

اين مهارت فقط به حوزه علم محدود نبود، بلكه شامل: سواركارى، شمشيربازى، سپردارى و شناورى نيز مى‏شد (آهى، 1372).

باتوجه به وضعيت علمى - فرهنگى آن زمان، مى‏توان تصويرى جامعتر از سيماى علمى كيكاووس رسم كرد. بنابر نقل مورخان، اگرچه سرزمين ايران در آن زمان دچار نوعى هرج و مرج و آشفتگى بود - به طورى كه در همه جا شعله‏هاى آتش بر اثر تاخت و تاز سلسله‏هاى گوناگون زبانه مى‏كشيد - و ليكن از حيث علمى و فرهنگى شميم دانش و معرفت به طور گسترده‏اى به مشام مى‏رسيد. در احوال سلجوقيان آورده‏اند كه ايشان افرادى دانشمند نبودند، وليكن دانشمندان بسيارى را- بويژه از نيشابور - به كار گرفتند. از اين‏رو، آثار تأليفى بسيارى در اين زمان - و از آن جمله قابوس‏نامه - به جامعه علمى عرضه شد؛ به طورى كه مى‏توان آن را زمان ثمربخشى زحمات نويسندگان پيشين لقب داد(فروزانفر، 1354، صص252و295؛ مجدى، 1354، صص252-295).

حال با در نظر گرفتن دو مؤلفه شخصيت كيكاووس و وضعيت مترقى علم و دانش در قرن پنجم هجرى، مى‏توان به مشكل موجود در راه بازخوانى قابوس‏نامه و كتابهايى از اين نوع پى برد؛ كه كليد درك ماهيت اين گونه آثار را نيز به ما مى‏دهد.

1. ماهيت قابوس‏نامه

به نظر مى‏رسد كه تغيير درعلوم و رشد فزاينده آنها در دوران كنونى، به طور ضمنى موجب بروز تحولى بنيادين در نحوه نگارش كتابها و نگرش مؤلفان شده است. مقايسه آثار پيشينيان با كتابهاى دوران كنونى، درك اين مطلب را براى خواننده ساده خواهد كرد. متون جديد به طور تخصصى و در حوزه‏اى معين نگاشته مى‏شوند، در حالى كه متون قديم به گونه دائرة‏المعارف و حاوى مطالب گوناگونى است كه در نگاه اول چندان هم با يكديگر مرتبط نيستند. پيچيدگى معارف و محدوديت زمانى، ديگر امكان نگارش اين گونه كتابها را به ما نمى‏دهد. همچنين، اذهان «تخصصى شده» امروزى، چنين متونى را به زحمت پذيرايند. به عنوان مثال، رسيدن به يك انديشه سياسى منسجم در كتابى همانند قابوس‏نامه كه دارنده ابواب مختلفى همچون: احترام به والدين، آداب خوردن، پيرى و جوانى است، به آسانى يافتن نظريات نويسندگان معاصر - كه به طور مستقيم به سراغ موضوع مى‏روند و نظر خود را بيان مى‏دارند - نيست. اين، همان تحول عظيمى مى‏باشد كه در سبك نگارش رخ داده است. روش پيشنهادى براى مطالعه اين‏گونه آثار، آن است كه خواننده مى‏بايست با تأمل ابواب متفرقه را ببيند، سپس با راهيابى به معانى موجود در وراى اين جملات و كنار هم چيدن آنها، نظريه منسجمى را بنيان نهد.

قابوس‏نامه از اين حكم كلى مستثنا نيست. اين كتاب تحث تأثير حوزه معرفتى بسيار وسيع مؤلف و جامعه علمى قرن پنجم هجرى، شامل محورهاى عمده و در هم پيچيده‏اى همچون: عرفان، آداب و رسوم(اخلاق)، اقتصاد، سياست ونظامى است. با عنايت به همين وجه، سخن ملك‏الشعراى بهار در وصف قابوس‏نامه، معنايى در خور مى‏يابد؛ آنجا كه مى‏گويد (بهار، 1369، ج2، ص114):

«علاوه برفوايد عظيمى كه از حيث شناسايى تمدن قديم و معيشت ملى و علم‏زندگى و دستور حيات در كتاب مذكور مندرج است، بايد آن را مجموعه تمدن پيش از مغول ناميد. و همچنين سرمشق بزرگى است، از بهترين انشاء نثر فارسى.»

بنابراين براى فهم سياسى اثر حاضر، بايد شيوه پيشنهادى را به كار گرفت كه در قسمتهاى بعدى مقاله نتايج آن مى‏آيد.

2. جايگاه قابوس‏نامه در سپهر گفتار سياسى

براى سهولت تشخيص مقام قابوس‏نامه، اين حوزه از گفتار انسانى را كه به سياست اختصاص دارد، به دو بخش عمده: فلسفه سياسى و انديشه سياسى، تقسيم مى‏كنيم.

در فلسفه سياسى، ارائه كلام سياسى منوط به وجود يك بحث مقدماتى فلسفى است. در حالى‏كه در انديشه سياسى، متفكر مى‏تواند جدا از ملاحظات فلسفى به استنتاج احكام سياسى دست يازد. به طور مثال، افلاطون يك فيلسوف به شمار مى‏آيد، زيرا انديشه سياسى او از دستگاه فلسفى منسجمى كه طراحى كرده است، حاصل مى‏شود. در حالى كه ماكياولى به عنوان انديشمندى سياسى، بدون طرح چنين دستگاهى و به طور مستقيم، به استنتاج سياسى مى‏پردازد. در جرگه انديشه اسلامى نيز دو نوع انديشه ورزى داشته‏ايم كه فارابى و خواجه نظام‏الملك‏الگوى آنها مى‏باشند. فارابى در بيان انديشه‏اش به بنيان نهادن دستگاه فلسفى همت گماشت، اما خواجه نظام‏الملك به طور مستقيم به بررسى قدرت و حفظ آن پرداخت. بنابراين، يكى فيلسوف و ديگرى انديشمند سياسى به حساب مى‏آيد (داورى، 1354؛ همو، 1356). انديشه سياسى نيز به دو بخش: «سياست‏نامه» و «شريعت‏نامه»، تقسيم مى‏شود. ملاك اين جداانگارى درموضوع، توجيه ايدئولوژيكى است كه انديشه‏سياسى ايرانى به دنبال آن مى‏باشد؛ بدين معنا كه طيف سياست‏نامه‏ها به توجيه ايدئولوژيك نظريه سلطنت نظر دارد، و ليكن شريعت‏نامه‏ها به توجيه ايدئولوژيك «خلافت» مى‏پردازد(طباطبائى، 1368، ص27). با توجه به مطلب فوق، مى‏توان قابوس‏نامه را در زمره سياست نامه‏ها قرار داد. تلاش مؤلف نيز آن است تا با روشى دستورى - اخلاقى(2)، نظريه سياسى خود را تبيين و تأييد كند. شخصيت مبرز مؤلف، اوضاع علمى - فرهنگى برجسته قرن پنجم هجرى و مقام شامخ قابوس‏نامه در ميان آثار انديشه سياسى، نظر محققان و انديشمندان زيادى را به اين كتاب جلب كرده است. به همين دليل، كتاب به زبانهاى: تركى، آلمانى، فرانسوى، انگليسى و عربى ترجمه و به وسيله محققانى از قبيل: روبن‏لوى «Reuben levy»، دتيس «Dietz»، آ.كرى «A.Querry»، إ.برتلس «E.Bertels» عبدالمجيد بدوى، حمد بن‏الياس، سعيد نفيسى و غلامحسين يوسفى تصحيح و نشر شده است.(3) مجموعه اين امتيازها، نگارنده را برآن داشت تا در حدّ امكان به بيان آراى سياسى او در زمينه حكومت همت گمارد. آنچه پس از اين غور اندك حاصل آمد، همانا اعتراف به عظمت و عمق سخن كيكاووس و صدق ادعاى آقاى حسين آهى بود؛ آنجا كه مى‏گويد (آهى، 1372):

«قابوس‏نامه در ميان متونى كه به نثر پارسى نوشته شده، از همه ارزشمندتر، فصيحتر و سودمندتر است. من كه خود بارها گلستان و نصحيت‏نامه امير را بازنويسى كرده و يا درس گفته‏ام، مى‏توانم با صراحتى صادقانه بگويم كه گلستان سعدى هرگز به اعتبار و پايه قابوس‏نامه عنصرالمعالى نمى‏رسد.»

3. اركان عمده انديشه سياسى عنصرالمعالى

با نظر در ابواب چهل و چهارگانه قابوس‏نامه، مى‏توان به هفت ركن‏اساسى: اخلاقى، حكومتى، حقوقى، اقتصادى، فرهنگى، نظامى وتربيتى، در انديشه سياسى امير عنصرالمعالى اشاره كرد. در ادامه، برمهمترين اصول حاكم بر اين هفت ركن مرورى خواهيم داشت .

ركن اوّل: اخلاق

قابوس‏نامه را بحق مى‏توان كتابى اخلاقى قلمداد كرد، زيرا آغاز و انجام آن با «اخلاقيات» است. اما قرارگرفتن اخلاق به عنوان يكى از اركان انديشه سياسى، خود محتاج بحث و نظر است. در اين تأمل، مى‏توان بر دو مطلب درنگ كرد؛ يكى ماهيت پند واندرزها، و ديگرى تعريف اخلاق.

در ارتباط با موضوع اول، همين بس كه پند و اندرز قبل و بعد از ورود اسلام در اين ديار رايج بوده است، و ميراث‏باستانى ما منبعى غنى در اين زمينه دارد. اين راه در بستر انديشه ادامه مى‏يابد، تا اينكه در قالب «نصيحت نامه‏ها» در حوزه سياست تجلى مى‏يابد. در دوران ساسانيان اين رسم چنان شايع و رايج گرديد، كه منصبى رسمى با عنوان: «اندرز بُد» تأسيس شد. (رجائى، 1373، ص18). هدف از اين اندرزنامه‏ها، ارائه چگونگى رفتار مناسب در زندگى سياسى است. نويسنده الاخبار الطوال دراين باره مى‏نويسد (رجائى، 1373، ص21):

«به واسطه اشتمال برآداب و دورانديشى‏ها، براى انسان رأيى بهتر از رأى خودش و حزم و احتياطى بيشتر از حزم واحتياط خودش پديد مى‏آورد.»

قابوس‏نامه را مؤلفش با نظر به همين وجه، «نصيحت‏نامه» خوانده است (يوسفى، 1371، صص3و5). گمان براين است كه عنوان اصلى كتاب نيز همين باشد، زيرا با محتواى كتاب تطابق تمام دارد. از اين‏رو، به اين بعد از قابوس‏نامه بسيار عنايت شده است، تا آنجا كه ملك‏الشعراى بهار مى‏گويد(بهار، 1369، ج2، ص121):

«اما در كلام جامع و حكم و پنديات، اين كتاب را مانند نيست.»

بنابراين، با علم به اينكه سياست‏نامه‏ها استمرار سنت اندرزنامه نويسى دوره ساسانيان است(طباطبائى، 1368، ص39)، مى‏توان به جايگاه اخلاق در انديشه سياسى پى‏برد. حقيقت اين است كه در سنت اندرز نامه‏نويسى، همه مفاهيم - و از آن جمله سياست - در قالب اخلاقى ارائه مى‏شوند. از اينجا، مى‏توان به ضرورت ارائه معنايى تازه از اخلاق پى‏برد؛ كارى كه متعاقبا بدان خواهيم پرداخت.

به هر حال، مقدمه قابوس‏نامه را بايد اين گونه نگريست تا مفهوم واقعىِ سياسى آن براى ما آشكار شود(نفيسى، 1342، صص1-3):

«چنين گويد جمع‏كننده اين كتاب اميرعنصرالمعالى ...با فرزند خويش گيلانشاه كه بدان اى پسر! كه من پير شدم...[پس] مصلحت ديدم كه پيش از آنكه عزل به من رسد نامه اندرنكوهش روزگار و سازش كار بيش از بهره از نيك نامى ياد كنم... برموجب مهرپدرى ...پس بدان اى پسر! كه اين نصيحت‏نامه و اين كتاب مباركه شريف را بر چهل وچهار باب نهادم. اميد كه برمصنف و خواننده و نويسنده و شنونده مبارك و ميمون افتد؛ ان‏شاءالله‏تعالى وحده العزيز.»

اما درباب مفهوم اخلاق، به نظر مى‏رسد اين واژه در قاموس قابوس‏نامه، معنايى گسترده دارد؛ به‏گونه‏اى كه گاه موافق با اخلاق اسلامى مى‏افتد - آنچنانكه در احوال پدر و مادر، سپاس خداوند متعال، خضوع و فروتنى و بسيارى از ابواب قابوس‏نامه آمده است - وگاه همانند احكام صادره در خنياگرى، تفرج و حكومت، با اخلاق اسلامى مخالف است.

اخلاق در اين معناى عام، داراى «گوهرذاتى» و مهمى است، كه مى‏توان آن را «توانِ ارزيابى» ناميد. از اين ديدگاه، اخلاق و سياست نسبتى و ثيق مى‏يابند؛ آن‏گونه كه (آشورى، 1371):

«هر اخلاقى سياستى دارد و هر سياستى اخلاقى ... ماكياولى نيز كه مى‏خواست رشته پيوند اخلاقيات و سياست را از هم ببرد، در واقع كارى جز آن نمى‏خواست بكند كه آن را از يك اخلاقيات ببرد و به اخلاقيات ديگرى پيوند بزند، زيرا او هنوز اخلاقى جز اخلاق قرون وسطايى نمى‏شناخت.»

از پس اين دو ملاحظه، مى‏توان به درون ركن‏اخلاقى قابوس‏نامه گام نهاد. او به تبع ماهيت كلّى كارش كه متأثر از سياست اندرزنامه نويسى است، از دوگونه اخلاق سخن مى‏گويد:

اول، قسمى از اخلاق مى‏باشد كه ناظر بر احوال عموم مردمان است، و ايشان را واجب است تا به جهت اصلاح امور از روى عقل و نقل بدانها وفادار باشند.

دوم، قسمى كه اخلاق كارگزاران يا «خواص» ناميده شده است، و اشعار بر اصول مهمه در نزد متوليان امور دارد.

با توجه به ارتباط نوع دوم از اخلاق به بحث حاضر، در ادامه بحث غرض از اخلاق فقط معناى دوم آن خواهد بود.

ركن دوم: حكومت

«حكومت» به عنوان دستگاه متولى اداره امور كشور، در انديشه عنصرالمعالى مركب از: پادشاه، سپهسالاران، وزيران، دبيران، نديمان و خدمتگزاران است.

قبل از پرداختن به هر يك از اين اجزا و بيان كار ويژهاى آنها در درون اين ساختار، لازم است تا به اساس اين ساختار - كه پادشاه بوده و در قالب نظريه «سلطنت» آمده است - نظرى دقيق بيفكنيم.

چنانكه گفته شد، قابوس‏نامه در حوزه سياست‏نامه‏ها قرار دارد. اصول مهم سياست‏نامه‏ها عبارتند از: شاه محورى، توجه به نظريه ايرانى سلطنت - در دوران قبل از ورود اسلام - و توجه به دين بسان نوعى ابزار با حرمت و ارزشمند (طباطبائى، 1368، فصول 1و2). قابوس نامه نيز از اين روند كلى بركنار نبوده است. لذا، مشاهده مى‏شود كه پادشاه در مركز منظومه شمسى حكومت قرار دارد، و نظريه مؤلف همان تئورى «سلطنت» است. براى درك ادله توصيه اين نظام، توجه به فرهنگ سياسى ايران و اوضاع وقت عنصرالمعالى لازم مى‏نمايد.

الف: فرهنگ سياسى

ريشه‏هاى اوليه تأييد سلطنت در دو جا قرار دارد:

ريشه‏هاى ذهنى اين نظريه را مى‏توان به طور واضح در اسطوره‏هاى ايرانى مشاهده كرد. به‏عنوان مثال، از كيومرث در افسانه‏ها به عنوان اولين مخلوق ياد مى‏شود، كه نظام پادشاهى را بنيان نهاد. لذا اين گونه تصور مى‏شود كه نظام پادشاهى از ابتداى خلقت در نزد ايرانيان به وديعت گذاشته شده است.

ريشه‏هاى تاريخى: در اين باره، مى‏توان به بنيانهاى نظرى - عملى محكمى در درون تاريخ مفصل ايرانى دست يافت. در ابتدا، قبايل آريايى براى ايجاد ملتى جديد، با مشكلاتى دست به گريبان بودند كه راه حل آن - به گمان بزرگان ايشان - در اتخاذ نظريه سلطنت به دلايل ذيل بود:

اول، نظريه سلطنت پاسخى مناسب براى چالشهاى درونى قبايل آريايى به شمار مى‏رفت.

دوم، اين نظريه مى‏توانست وطن آريايى جديد را از شر شياطين خارجى مصون نگاه دارد.

در نتيجه، بتدريج ساختار خانوادگى تغيير كرد، ده (ويس) و ولايت (دهيو) به وجود آمد، و رياست خاندان (مابد) جاى خود را به رئيس (يئببتى) داد. بدينسان، تمركز قدرت تحت نظر آمرانه شاه (خشايثيه) پا به عرصه وجود گذاشت. وجود سابقه «شاه آرمانى» در ايران و بُعد سياسى دين زردشت مبنى براينكه «اهورامزدا» را سلطنتى است بدون مثال و تجلى آن برروى زمين همان پادشاه مى‏باشد، هر دو روند شكل‏گيرى نظريه سلطنت در اين ديار را تأييد مى‏كنند (رجايى، 1372، صص53-90).

ب: اوضاع سياسى - اجتماعى

وضعيت سياسى - اجتماعى ايران در نيمه اول قرن پنجم چندان بسامان نبود. تركان سلجوقى با شورش خود خلفاى بغداد را به هراس افكنده بودند، و ايجاد اين تزلزل به همراه ضعف نيروى فائقه آل‏بويه، به نيروهاى معارض امكان ابراز وجود داده بود و روى هم رفته نوعى بى‏نظمى و تفرق‏آرا مى‏رفت كه حاكم شود. در كنار اين مسئله، معضل مسلمانان ونصرانيان نيز وجود داشت كه گاه براثر تعصبات مذهبى، جنگهايى را موجب مى‏شد (نفيسى، 1342، صص، يج -يه). بديهى است در اين زمان براى بسامان شدن امور، نظريه سلطنت مى‏توانست نسبت به ديگر نظريات كار آمدتر باشد، بويژه كه در فرهنگ ايرانى - با توجه به مطلبى كه گفته شد - هم ريشه داشته است.

مطلب قابل توجه در همين زمينه، وضعيت خاندان عنصرالمعالى است. اين خاندان در آن زمان از زير چتر ولايت خلفاى عرب خارج شده بودند، و از همين رو برآداب و سنن ايرانى تأكيد زيادى داشتند. دعواى اين خاندان، انحراف خلفاى عرب از اسلام ناب و ارائه چهره‏اى مشوه از اسلام بود. لذا گمان آنان براين بود كه با رجوع به فرهنگ و سنت ايرانى، در حقيقت خود را از زير بار رسمهاى اعراب خارج مى‏نمايند (مقبلى، 1372).

مجموع اين ملاحظات، نظريه سلطنت را در قابوس‏نامه حاكم مى‏سازد، و عنصرالمعالى را وا مى‏دارد تا پادشاه را در مركز دايره حكومت قرار دهد. در ادامه اين نوشتار با رجوع به قابوس‏نامه، به شرح وظايف و بيان جايگاه هر يك از نهادها و دستگاه سلطنت (اركان) خواهيم پرداخت.

پادشاه

گوهر پادشاهى، «فرمانروايى» است؛ از اين‏رو كيكاووس ضمن بيان دو حكايت، پسر را براين مهم هشدار مى‏دهد و از او مى‏خواهد چون بدين مقام راه يافت، در آن مراقبت تمام نمايد(نفيسى،1342، ص169):

«در پادشاهى خويش مگذار كه كسى فرمان تو را خوار دارد؛ كه تو را خوار داشته باشد، كه در پادشاهى، راحت، در فرمان دادن است و اگر نه صورت پادشاه با رعيت برابر است. و فرق ميان پادشاه و رعيت آن است كه وى فرمانده است و رعيت فرمانبردار.»

پس چون احوال سلطان محمود و مسعود شاه را در اين امر نظاره مى‏كند و تحمل اوليه ايشان در انفاذ احكام را هويدا مى‏سازد، از زبان او نقل مى‏كند كه: «خاكم به سر باد كه در مُلك من فرمان نبرند و شرط شاهى نگذارند»، چرا كه (نفيسى، 1342، ص171):

«پادشاهى كه فرمان او روان نباشد نه پادشاه باشد، كه نظام ملك در روانى فرمان است.»

اما چون به موضوع اخلاق مى‏پردازد، پس از بيان اصولى در اخلاق عمومى پادشاهان از قبيل: خوبى، مهربانى، رحم و مروّت در كار، يادآور اخلاق اختصاصى ايشان مى‏شود و اصول ذيل را به تفرق بيان مى‏دارد:

اصل اوّل: پارسايى

امير درباره پارسايى، اين‏گونه تذكر مى‏دهد (نفيسى، 1342، ص167):

«بدان اى پسرك! اگر پادشاه باشى، پارسا باش ... و پاك شلوار، كه پاك شلوارى پاك دينى است.»

اصل دوّم: رعايت عدل وداد

امير درباره عدالت پادشاه گويد(نفيسى، 1342، ص171):

«رعيت به عدل توان داشت و رعيت از عدل آبادان باشد... پس بيداد را در مملكت راه مده، كه خانه ملكان از داد برجاى باشد و قديم گردد و خانه بيدادگران زود نيست شود... چنانكه حكماء گفته‏اند: چشمه خرمى عالم، پادشاه عادل است و چشمه دژمى، پادشاه ظالم.»

بنابراين عدل در نظر صاحب قابوس‏نامه، ظلم نكردن است. با توجه به رأى كلى سياست‏نامه، مشخص مى‏شود كه ظلم هر آن كارى است كه در بنيان حكومت و جامعه خلل آرد و به نحوى تضعيف پادشاه يا مُلك كند.

اصل سوّم: مشورت با خردمندان

امير خرد را گوهرى گرانسنگ مى‏داند و در وصف آن گويد (نفيسى، 1342، ص167):

«هر كارى كه بخواهى كرد با خرد مشورت كن، كه وزير پادشاهى، خرد است... و به هر كارى كه در خواهى شدن، نخست شمار بيرون آمدن آن برگير و تا آخر نبينى به اول مبين.»

اصل چهارم: حفظ شوكت

امير شوكت پادشاه را عامل مهمى در برقرارى حكومت مى‏شمرد و مى‏گويد(نفيسى، 1342، ص167):

«بدترين كارى پادشاه را، دليرى رعيت و نافرمانى و حاشيت باشد.»

اصل پنجم: به سياست بودن

منظور امير از سياست در اينجا، «زيركى» مى‏باشد؛ آن‏گونه كه در امور ساده ننگرد و هميشه زواياى تاريك را در نظر دارد. از همين‏رو، وى درباره رفتار با وزير، اين‏گونه «سياستى» را تجويز مى‏كند(نفيسى، 1342، ص167):

«به سياست باش، خاصه با وزير خويش. البته خويشتن را تسليم القلبى به وزير خويش منماى و يكباره محتاج رأى او مباش. و هر سخنى كه وزير بگويد ... بشنو اما در وقت اجابت مكن. بگوى كه تا بنگرم، آنگاه چنانكه بايد بفرماييم.»

منظور ديگر او از سياست نمودن زير دستان، همانا عقوبت و زجر ايشان در تخلفشان توسط پادشاه است، تا از اين طريق راه را برخرابى عمارت و ولايت ببندد؛ چنانكه خود با صراحت مى‏نويسد(نفيسى، 1342، ص171):

«روانى فرمان [پادشاه] جز به سياست نباشد. پس در سياست نمودن تقصير نبايد كرد تا امرها روان باشد و شغلها بى‏تقصير.»

اصل ششم: سپردن كار به كاردان

امير كاردانى را شرط سپردن كار به افراد مى‏داند و تذكر مى‏دهد(نفيسى، 1342، ص169):

«و هر كارى را به كسى نتوان داد كه گفته‏اند:«لكُلَّ عَملٍ رِجالٌ». پس كار به كاردان سپار تا از درد رسته باشى. تو را توفيق خواهم در دعا تا دهى هركاردان را كاردانى.»

اصل هفتم: اطلاع از حال رعيت و كارگزاران

امير آگاهى پادشاه از وضعيت مملكت را امرى لازم برمى‏شمرد و تأكيد دارد (نفيسى،1342، ص169):

«پس بايد كه از حال لشكر و رعيت نيك آگاه باشى و از حال مملكت خويش بى‏خبر نباشى، خاصه از حال وزير خود و بايد كه وزير تو آب بخورد تو بدانى.»

البته، اصل اطلاع در نزد امير عنصرالمعالى بيش از آنكه ناظر بر وظيفه پادشاه و دلسوزى نسبت به خلق باشد، رنگ امنيت و حفظ حكومت به خود مى‏گيرد و عبارت: «بايد وزير تو آب بخورد تو بدانى»، نيز اين امر را مسجل مى‏كند كه پادشاه را چشمها و دستهايى بسيار بايد باشد تا اعمال همگان را ببيند و ضبط نمايد، چرا كه «اعتماد» نسبت به يكديگر در اين نظام كم است و - چنانكه ديديم - اساسا نه در نظريه و نه در عمل، به آن هرگز اشاره نمى‏شود.

خلاصه كلام، در مقابل اخلاق عملى پادشاهان، برپادشاه فرض مى‏نمايد كه (نفيسى، 1342، صص172-173):

«تا از شراب پادشاهى مست[نشود] و در شش خصلت تقصير[ننمايد]: هيبت و داد و دهش و حفاظ و آهستگى و راستگويى.[كه] اگر پادشاه از اين شش خصلت يكى دور كند، نزديك شود به مستى پادشاه. و هر پادشاهى كه از پادشاهى مست شود، [او] در رفتن پادشاهى بود.»

سپهسالاران

شايد قراردادن سپهسالاران در مرتبه بعد از پادشاه با توجه به وجود وزيران در مرتبه سوم، قدرى عجيب به نظر برسد. حقيقت امر نيز اين است كه مى‏بايد چنان تقدّمى رعايت مى‏شد. با اين حال، مشاهده مى‏شود كه عنصرالمعالى باب چهل ويك كتاب خود را به سپهسالاران - و نه وزيران - اختصاص داده است. شايد علت آن، فرهنگ سياسى ويژه آن روز باشد. همان‏طورى كه پيش از اين به تفصيل بيان شد، فرهنگ استبدادى حاكم على‏القاعده نظاميان را كه نمود عالى «قدرت» مى‏باشند، بر وزيران كه نمايندگان شاخص سياست مى‏باشند، برترى مى‏دهد. براين اساس، قربت سپهسالاران برشاهان نه عجيب، بل متوقع است. اما مهمترين اصول سپهسالارى عبارتند از:

اصل اوّل: حفظ هيبت

سپهسالار بايستى كه در ديده مردم در درون و بيرون هيبتى داشته باشد. اين مهم، از طريق شجاعت فردى، استخدام شجاعان و تهيه سازوبرگ مناسب رزم حاصل مى‏شود(نفيسى، 1342، ص164).

اصل دوّم: حفظ لشكر

امير، سپهسالار را بسيار سفارش مى‏كند كه در جلب رضايت افرادش، جديت تمام نمايد، و از احسان، اعطاى خلعت و زيادى معاش ايشان غفلت نورزد و بدين طريق دل ايشان براى مبارزه قوى دارد(نفيسى، 1342، صص164-165) تا آنجا كه گويد(نفيسى، 1342، صص165-166):

«چنان بايد كه در وقت لشكر تو به جان سر تو سوگند خوردند و تو با لشكر سخى باش. پس اگر به خلعت توفيرى از پيش نتوان كردن، به نان و نبيذ و سخن خوش تقصير مكن. [و] يك لقمه نان و يك قدح نبيذ بى‏لشكر خويش مخور. آنچه نان كند، زرو سيم و خلعت نكند. [پس] لشكر خويش را هميشه دل خوش‏دار. اگر خواهى تا جان از تو دريغ ندارند، نان باره از ايشان دريغ مدار.»

اصل سوّم: جنگاورى

سپهسالار بايد خود جنگاور باشد، جنگاوران را گرد خود جمع كند و در امر جنگ آشنا به روشهاى مناسب باشد تا بتواند خصم را در هم كوبد و فتحى به‏دست آورد (نفيسى، 1342، صص165-166).

اگر چه عنصرالمعالى در اين باب در امور جنگى سخن به تفصيل مى‏آورد، امّا در بيان كيفيت و چگونگى رابطه شاه و سپهسالار كوتاهى مى‏كند. معلوم نيست اين تعلل را به چه چيزى بايد حمل نمود؟ به هر حال، بديهى است كه تاريخ گذشته ما به ميزان زياد، متأثر از رفت وآمد همين سپهسالاران است كه هر كدام زمانى به فراخور توان نظامى خود، تخت پادشاهى را به خود اختصاص داده‏اند و سپس به وسيله سپهسالارى ديگر از تخت فرو افتاده‏اند. لذا رابطه پادشاه با سپهسالار چندان معلوم نبوده و پادشاه نمى‏دانسته است كه آيا به منظور صيانت وطن بايد سپهسالار را قوى كند - كه در آن صورت خطرجان او زياد شود - يا اينكه ضعيفش نمايد، كه در آن صورت از پس دفاع بر نمى‏آيد. سكوت عنصرالمعالى در اين باب را شايد بتوان براين وجه از مسئله نيز حمل كرد.

وزير

برخلاف باب پيشين، در اينجا امير عنصرالمعالى تمام همّ خود را به بيان نحوه ارتباط وزير و پادشاه اختصاص مى‏دهد و اكثر اصول اخلاق عملى او ناظر به همين وجه است. از آنجا كه وزير بدون سلاح در جوار پادشاه قرار مى‏گيرد، لازم است تا بيشترين حزم و احتياط را روا دارد و با پادشاه بازيى زيركانه را پيشه سازد.

«مقام وزارت» عهده‏دار امور عامه و مهم كشور از جانب پادشاه است و بيشتر كارهاى دولتى به دست او انجام مى‏شود. از طرفى بنابر فرهنگ رايج، پادشاه صاحب شوكت و قدرت چندان شايسته اعتماد نيست؛ چنانكه وزير هم قابل اعتماد نمى‏باشد. پس در چنين جوّى، رابطه وزير و پادشاه بسيار پيچيده و حساس خواهد بود. البته، در اين ميان وزير بايد بيشتر هوشيار باشد، زيرا شاه چون اراده كند به نيروى سپهسالار سر وزير از دست برود؛ ولى وزير را چنين قدرتى نيست. با توجه به اين مطلب، اصول ذيل براى موفقيت وزير ارائه مى‏شود.

اصل اول: دو رويه بودن وزير

وزير در نحوه معاملت پادشاه، بايد كه دو رويه پيشه سازد. از يك طرف بايد خيرخواهى، قناعت، انصاف و راستى از خود نشان دهد تا نظر مساعد او را جلب كند (نفيسى، 1342، ص159):

«با خداوندان خويش راستى كن و انصاف ولى نعمت خويش[و مردم] بده و همه خويشتن مخواه كه گفته‏اند: «مَنْ اَرادَ الكل فاتهُ الكُلُّ»... پس چيز خداوندگار خود نگاه‏دار و اگر بخورى به دو انگشت خور تا در گلوت نماند.»

و از طرف ديگر، وزير بايد از شاه واهمه داشته باشد و سعى كند با اطلاع از اوضاع جارى و احوال شخصى شاه، راه را بر مكر حسودان كه در پى عزل اويند، ببندد (نفيسى، 1342، صص160-161):

«اگر چه بى‏خيانت وصاين باشد، هميشه از پادشاه ترسان باشد. و هيچ كس را از پادشاه چندان نبايد ترسيد، كه وزير را ... پس اگر پادشاه بالغ و تمام باشد، از دو بيرون نباشد؛ يا دانا بود يا نادان. اگر دانا بود و به خيانت تو راضى نباشد، به وجهى نيكوتر دست تو كوتاه كند. و اگر نادان و جاهل باشد - نعوذبالله - بوجهى هر كدام زشت‏تر بود تو را معزول كند. و از دانا مگر به جان بجهى، و از نادان و جاهل به هيچ روى نرهى.»

پس چون وزير هميشه در خطر است، بر او است تا شاه را هيچگاه تنها نگذارد و پيوسته او را مراقبت نمايد. و حتّى بهتر آنكه، نزديكان شاه جاسوسان وزير باشند تا از هر «نفسى كه او زند وزير آگاه باشد» و هر زهرى را پادزهرى سازد (نفيسى، 1342، صص160-161).

اصل دوم: جلب رضايت مردم

وزير بايد جلب رضايت مردم و تأمين منافع خود نمايد، به مردم ملاطفت كند، در برخورد با ايشان انصاف داشته باشد و درعمارت بلادشان بكوشد (نفيسى، 1342، ص159):

«پس در وزارت، معمار و دادگرباش تا زبان و دست تو هميشه دراز بود...با لشكر و رعيت هميشه منصف باش ...و به عمارت كوش و از آن به حاصل كن [غرض خود را] و ويرانيهاى مملكت آبادان‏دار.»

اصل سوم: سخت نگرفتن به عمال خود

بر وزير واجب است تا براى حفظ خود و تحقق اهدافى كه دارد، به عمال خود نيز سخت نگيرد كه اگر چنين نمايد، امر وزارت را به خود تنگ كرده است (نفيسى، 1342، ص159):

«اما به يك بار دست عمال فرو مبند. چون چربى از آتش دريغ‏دارى، كباب خام آرد. ]پس[ تادانگى به ديگران نگذارى درمى نتوانى خورد و اگر بخورى محرومان خاموش نباشند ويله نكنند كه پنهان ماند.»

اصل چهارم: كاردانى همكاران وزير

همكاران وزير بايد كه كاردان باشند و مفلس نباشند، چرا كه در آن صورت لطف وزير هدر مى‏رود. براى اثبات اين مدعا، امير عنصرالمعالى از قول بوذرجمهر حكيم نقل مى‏كند كه علت انهزام ساسانيان آن بود كه در كارهاى بزرگ استعانت از غلامان كوچك جستند، يا اينكه عامل مفلس چون به كارى رسد همچون شاليزارى ماند كه اول خود را از رود كَرَم وزير سيراب مى‏نمايد وتا چنين نكند به ديگران توجهى ننمايد (نفيسى، 1342، ص161). در مثالى ديگر، امير همكاران وزير را اين‏گونه وصف مى‏كند (نفيسى، 1342، ص162):

«و يا چون جوى خشك باشد [كه] از ديرباز آب نخورده باشد، چون آب در آن جوى افكنى تا نخست جوى‏تر و سيراب نشود، آب را بكشت و جاليز نرساند.»

باتوجه به اين چهار اصل مهم، مى‏توان اين‏گونه اظهار داشت كه وزير در نظر عنصرالمعالى در مقامى رفيع و خطير ايستاده و امير سعى دارد با تنبيه و آگاهى بخشى به وزير، او را در اين مهم يارى رساند. از همين رو، وى در مقام سياست بيشتر به وزير توجه دارد تا پادشاه. اين گفته با توجه به اين نكته كه عنصرالمعالى وزير را از شرب خمر نهى كرده است، براى ما آشكار مى‏گردد، چرا كه او هيچگاه چنين حكمى را براى ديگران بيان نكرده است و فقط در اين مقام آن را يادآور مى‏شود (نفيسى، 1342 ، ص163):

«و نبيذ مخور، كه از نبيذ خوردن غفلت و بزه خيزد و نعوذباللّه از وزير و عامل رعنا. و نيز چون پادشاه به نبيذ خوردن مشغول باشد و وزير هم به نبيذ خوردن مشغول باشد، زود خلل در

مملكت راه يابد ... چنين باش كه گفتيم كه وزيران پاسبان مملكت باشند و سخت زشت بود كه پاسبان را پاسبانى ديگر بايد.»

دبيران

منظور از دبيران همان كاتبانند كه ضمن اطلاع از مهارت "گفتن و نبشتن"، امور دفترى پادشاهان را به عهده دارند. كاتب بايد كه زيرك و تيزفهم، و مدام در خدمت امير خود باشد. و چون كاتب در اين كار از اسرار تمام آگاه است، بايد كه ولى نعمت خود را به احوال ديگران آگاه سازد (نفيسى، 1342، ص157):

«سر ولى نعمت نگاه[دار] و خداوند خويش را از همه شغلها آگاه [كن] ... و بظاهر تفحص شغل وزير مكن، ولكن به باطن از همه كارها آگاه باش.»

از آنجا كه حال دبيران چندان در حيطه كلام ما نمى‏گنجد، به همين اندك قناعت مى‏كنيم. آنچه مهم است، اصل خدمت و سرسپردگى تمام و كمال دبيران به پادشاه مى‏باشد، كه نمودى ديگر از فرهنگ سياسى مبتنى براستبداد است.

نديمان

نديمان افرادى را گويند جامع‏الاطراف كه حاجات اوليه پادشاهان را برمى‏آورند و ابزار دست ايشانند. عنصرالمعالى چندين وظيفه و ويژگى براى آنان معين مى‏كند كه از زباندانى، زيبارويى، خوشگويى، قوت جسمانى، شاعرى و دبيرى تاتوان سرگرم كردن پادشاه به وقت فراغت را شامل مى‏شود. پس، اصل درنزد نديمان آن است كه تا حدامكان حوزه مهارتهاى خود را گسترش دهند؛ تا حاجات شاه را برآورده سازند و بدين سان به خداوندگار خود نزديك شوند (نفيسى، 1342، باب 38).

خدمتگزاران

كسانى را خدمتگزار گويند كه در حاشيه امر سلطنت قرار دارند، و هركدام به گونه‏اى رفع حاجات دربار مى‏كنند. عنصرالمعالى اگر چه خدمت پادشاهان را امر خطيرى مى‏داند، و ليكن اجتناب از آن را جايز نمى‏داند و ورود به دستگاه ديوانى را براى رفاه حال و تحقق مراد توصيه مى‏نمايد. اما اصول عملى اين كار نيز مهمّند.

اصل اوّل: ترس از پادشاه

مؤلف هراس داشتن از پادشاه را اصلى مهم مى‏داند (نفيسى، 1342، ص144):

«هر چند پادشاه تو را نزديك خويش ممكّن دارد، تو بدان نزديكى وى غره مشو و گريزان باش، اما از خدمت گريزان مباش ... اگر تو را از خويشتن ايمن دارد، آن روز ناايمن‏تر باش.»

اصل دوّم: همراهى مدام پادشاه

خدمتگزار بايد كه قول و عمل پادشاه را تأييد كند (نفيسى، 1342، ص144)

«سخن جز بر مراد پادشاه مگوى و با وى لجاج مكن، كه در مثل گفته‏اند: هر كه با پادشاه درافتد و لجاج كند، پيش از اجل بميرد.»

يا اينكه مى‏گويد: (نفيسى، 1342، ص147):

«دو چيز را نمى‏توان خوار شمرد: يكى خشم پادشاه و ديگر پند حكماء.»

اصل سوّم: تظاهر به عجز

از آنجا كه جان، مال و ناموس مردم در نظام پادشاهى تحت سلطه پادشاه است، لاجرم آن كس كه در پى ترقى است بايد در مراحل اوليه خود را از توانگرى به دور دارد تا ديگران به بد قصد او نكنند (نفيسى، 1342، ص145):

«اگر چه در عمل پادشاه فربه شوى، خويشتن را لاغر نماى تا ايمن باشى. نبينى كه تاگوسفند لاغر بود، از كشتن ايمن باشد و كس به كشتن او نكوشد و چون فربه شود، همه كس را به كشتن او طمع افتد.»

نتيجه آنكه، خدمتگزار بايد ميان خوف و رجا زندگى كند تا بتواند با طى مدارج ديگر، به مقام و منزلتى دست يابد.

ركن سوم: ارتش

مسائل مهم درباره «امنيت و نظم»، ذيل بحث «سپهسالاران» آورده شد. در اينجا به اختصار به ارتباط موجود ميان نظام پادشاهى و نظاميان، و قدر و منزلت اين گروه در حكومت مى‏پردازيم. آنچه از «ارتش» در اينجا به ذهن خواننده متبادر مى‏شود، تصويرى است كه در چارچوب فرهنگ پيشين ايرانيان معنا مى‏دهد. نظاميان در اين فرهنگ به دليل: كسب حكومت، ايجاد مشروعيت، صيانت مملكت از دشمنان داخلى و خارجى، و گسترش قلمرو پادشاهى، ارزش دارند (رضاقلى، 1371، صص80-90). در ارتباط با مسئله كسب حكومت، پيش از اين در مبحث فرهنگ سياسى سخن گفته شد. اما در باب مشروعيت، سخن يعقوب به هنگام فتح نيشابور به طور كامل افاده معنا مى‏نمايد؛ آنجا كه خطاب به مردم گفت: (رضاقلى، 1371، ص81):

«مگر اميرالمؤمنين جز به حكم شمشير برشما حكومت مى‏كند؟ اين هم حكم من. پس، اشاره به شمشير كرد.»

امنيت و توسعه ارضى نيز از كاركردهاى مشترك نيروهاى نظامى است، كه مد نظر عنصرالمعالى نيز بوده است.

اخلاق نظامى از نظر عنصرالمعالى، اصولى را به همراه دارد كه عبارتند از:

اصل اول: ضرورت وجود دشمن

«جهد كن تادشمن نيندوزى، پس اگر دشمنت باشد مترس و دلتنگ مشو كه هر كه را دشمن نبود، دشمن كام بود.» (نفيسى، 1342، ص103)

اصل دوم: تدبير مدام

«در نهان و آشكارا از كار دشمن غافل مباش و از بد كردن با او مياساى. دايم در تدبير مكر او باش و هيچ وقت از حيله او ايمن مباش.»(نفيسى، 1342، ص103)

اصل سوم: بزرگ شمردن دشمن

«از دشمن قوى هميشه بر ناايمنى باش و ترسان ... و دشمن خود را خوار مدار. و با دشمن ضعيف دشمنى كن، كه با دشمن قوى. و مگو كه او خود كيست و كه باشد؟»(نفيسى، 1342، ص103)

اصل چهارم: اولويت دشمن داخلى

«از دشمن به هيچ حال ايمن مباش، خاصه از دشمن خانگى. و خود بيشتر از دشمن خانگى ترس، كه بيگانه آن را ديدار نيفتد در كار تو كه او را افتد. و چون از تو ترسيده گشت دل او هرگز از بد انديشيدن تو خالى نباشد و براحوال تو مطلع بود و دشمن بيرونى آن نداند كه وى داند.» (نفيسى، 1342، ص105)

اصل پنجم: دوستى مجازى

«با هيچ دشمن دوستى يكدل مكن، لكن دوستى مجازى مى‏نماى، مگر مجازى حقيقت گردد.» (نفيسى، 1342، ص105)

اصل ششم: اعتدال

«پس اندازه همه كارها نگاه‏دار، خواه در دوستى و خواه در دشمنى، كه اعتدال جزوى است از عقل كلّى.» (نفيسى، 1342، ص106)

همه اين اصول، يك اخلاق نظامى مبتنى بر "ايجاد ترس" را پديد مى‏آورد، كه عصاره آن عبارت است از: به زور مى‏توان سرزمينى را گرفت، حكومتى مشروع ايجاد كرد، حسودان داخلى را ساكت نمود، دشمنان خارجى را شكست داد، و خلاصه خزانه را تقويت نمود و كار دولت را بسامان كرد(رضاقلى، 1371، ص83).

ركن چهارم: حقوق

عمده سخن حقوقى امير عنصرالمعالى، درباب سى‏ام: «اندر آيين عقوبت و عفو كردن» آمده است. اگر چه او سخنان بسيارى بيان داشته است كه خالى از لطف نيست و چه بسا موافق با واقعيت نيز باشد، امّا آنچه توجه خواننده را جلب مى‏كند، بى توجهى وى به مسئله "حق" و "حقوق" حاكمان و فرمانبران در قبال يكديگر است. بديهى است، وقتى مسئله "عقوبت" حل مى‏شود، كه پيش از آن تكليف حقوق دو طرف مشخص شده باشد. با اين حال، اين‏گونه به نظر مى‏رسد كه امير با قبول قانون حاكم و رايج آن زمان، از كنار اين مهم مى‏گذرد و سپس اصول عملى آن را به صورت ذيل بيان مى‏دارد.

اصل اوّل: گناهكار بودن ذاتى انسان

امير با گناهكار دانستن آدم عليه‏السلام مى‏گويد(نفيسى، 1342، ص109):

«اگر كسى گناه كند، از خويشتن در دل عذر گناه او بخواه، كه آدمى است و نخست گناه آدم كرد.»

اصل دوم: وجوب عفو و بخشش

امير يكى از نشانه‏هاى شرف افراد را عفو آن مى‏داند و تأكيد مى‏كند (نفيسى، 1342، صص109-110):

«چون گناهى را از تو عفو خواهند، عفو كن. و عفو كردن بر خود واجب‏دان، اگر چه گناهى سخت بود...[چه در اين صورت] از شرف و بزرگى خالى نباشى ... پس چون مجرم عذر خواهد، اجابت كن و هيچ گناه مدان كه به عذر نيرزد.»

اصل سوم: عقوبت به اندازه جرم

امير انصاف را در آن مى‏داند كه عقوبت به اندازه جرم باشد؛ چنانكه گويد (نفيسى، 1342، صص110):

«اما... حد عقوبت او نگر واندر خور گناه عقوبت فرماى، كه خداوندان انصاف چنين گفته‏اند كه: عقوبت، سزاى گناه بايد كرد.»

اما خود پا را فراتر مى‏گذارد و مى‏افزايد (نفيسى، 1342، ص110):

«اگر كسى گناهى كند و بدان گناه مستوجب عقوبت گردد، تو به سزاى آن گناه او را عقوبت كن تا طريق تعلّم و آزرم و رحمت فراموش نكرده باشى. چنان بايد كه يك درم گناه را نيم درم فرمايى تا هم از كريمان باشى و هم از شايستگان كه نشايد كه كريمان كار بى‏رحمان كنند.»

حال، جاى آن دارد تا از نظر امير عنصرالمعالى درباره «عدالت»، ركن ركين ساختار قضايى، جويا شويم. بررسى نشان مى‏دهد كه جز توصيه به "داد" وتحذير از "بيدادگرى"، كلامى در وصف عدالت و تبيين ماهيت آن در قابوس‏نامه نيامده است. براى درك چرايى اين مطلب، لازم است به وضعيت قضايى حاكم بر ايران در قرن چهارم و پنجم هجرى نگاهى داشته باشيم.

از آنجا كه در آن زمان نظام دادخواهى سازمان يافته و كارآمدى وجود نداشت، رسم برآن بود تا براى نمايش دادخواهى، شاه ايامى را به رسيدگى كار ستمديدگان اختصاص دهد (رضاقلى، 1371، ص180). ريشه «وجوب عفو و بخشش» در ادبيات سياسى نيز در همينجا مى‏باشد، زيرا پادشاه قدر قدرت تمام بود و قانون نيز در كف او قرار داشت. پس شاه مى‏توانست با ناديده گرفتن آن دلى را به دست آورد يا ذكر خيرى از خود به جاى گذارد. گذشته از اين، «قُضات» نيز چنين مقامى را دارا بودند، زيرا «نايب» پادشاه قلمداد مى‏شدند. اگر چه احكام برگرفته از اسلام بود، ولى صورتى سازمانى و منضبط نداشت. لذا، ايشان مى‏توانستند به تبعيت از پادشاه، رأيى حتى خارج از احكام اسلام صادر كنند؛ به طورى كه در بيان وضعيت حقوقى ايران آمده است (رضاقلى، 1371، ص181):

«...اين احكام يك شكل و از طرف سازمانى منضبط نشر و رسيدگى نمى‏شده [و] هر قاضى در صدور رأى، خود را چندان در بند قوانين نمى‏ديده است.»

نتيجه آنكه، حقوق اسلامى - كه رسما مد نظر بود - اجرا نمى‏شد، و به جاى آن "حقوق خود جوش" - كه برگرفته از مناسبات اجتماعى بود - به كار مى‏رفت. نمونه بارز اين حقيقت، در واژه «عدالت» مشاهده مى‏شود. اگر چه در وصف يا آثار ارزنده عدالت بسيار سخن رفته، ولى در عمل به معناى گردن نهادن به امر پادشاه تجلى كرده است. از اين‏رو، قضات خود عامل ظلم و اجحاف مى‏شدند يا در صدور رأى از متغيرهاى شخصى تعبيت مى‏كردند. همه اين عوامل، مردم را به جايى مى‏رساند كه در نهايت از قاضى توقع خير و نيكى داشته باشند، نه اجراى احكام؛ چنانكه گويند: «عناية القاضى خيرُ من شاهدى عدل»(لطف و عنايت قاضى، از دو شاهد عادل بهتر است)، «العفو عند القدرة» (به هنگام قدرت داشتن، عفو معلوم مى‏شود) يا «اذا ملكتَ فاسجح» (هنگامى كه توانگر شدى، لطف و رأفت نما). همه مطالب پيشگفته درجايى معنا مى‏يابد كه مكانيسم واقعى تحقق عدالت، به علتى مختل شده باشد. از اين رو، اگر فرد با داشتن دو شاهد عادل از رسيدن به حق‏اسلامى خود عاجز بماند، ناچار بايد از قاضى نيكى و ترحم بخواهد. همچنين، اگر قدرت قاضى به او توان زير پا گذاشتن حق را بدهد، لاجرم بايستى از او تقاضاى بخشش كرد تا بتواند حق مسلم خود را بگيرد(رضاقلى، 1371، صص183-184). با نظر در قابوس‏نامه، اين "شخص محورى" بخوبى براى ما آشكار مى‏شود، بويژه هنگامى كه عنصرالمعالى فرزندش را اين گونه نصيحت مى‏كند (نفيسى، 1342، صص110-111):

«اگر تو را به كسى حاجتى باشد، اول نگر تا آن مرد كريم هست يا نى و يا لئيم است. اگر مرد كريم بود، حاجت‏بخواه و فرصت نگاه‏دار. و بوقتى كه تنگ دل بود، مخواه. و نيز پيش طعام بر گرسنگى حاجت مخواه. و در حاجت خواستن سخن نكو بينديش و بنشين و قاعده نيكو فرونه و آنگاه با ملخص سخن بدان حاجت بيرون برو. اندر سخن گفتن بسيار تلطف نما... خويشتن چون چاكر و بنده او ساز. چون حاجت يابى، به هر جايى شكر كن... و شكر كردن حاجت نخستين را اميدوار شدن حاجت دومين باشد... واگر مرد لئيم و بخيل باشد، به هشيارى از او هيچ مخواه كه ندهد و به وقت مستى‏خواه كه لئيمان و بخيلان به وقت مستى سخى‏تر باشند.»

ركن پنجم: اقتصاد

اگر از اقتصاد در اينجا سخنى گفته مى‏شود، بيشتر به خاطر اهميتى است كه امروزه در سياست يافته است، والا پيشينيان اين‏گونه به آن نظر نمى‏كردند. امير به دو وجه از اقتصاد - يعنى تجارت خارجى و داخلى - توجه مى‏نمايد و البته درباره اصل اوليه اقتصاد، «پول»، نيز سخنانى دارد. او بازرگانى را از جمله صنعتها و پيشه‏ها خارج كرده (نفيسى، 1342، ص119)، و با صراحت امر خريد و فروش بنده و غلام را نيز از حيطه اقتصاد كنار گذاشته است (نفيسى، 1342، ص78):

«آدمى خريدن علمى است دشوار... و بيشتر خلق گمان برند كه بنده خريدن از جمله بازرگانيهاست. بدان كه برده خريدن و علم آن، از جمله فيلسوفى است.»

حال با لحاظ اين دو نكته، به بيان اهمّ نظريات او درباب اقتصاد مى‏پردازيم.

اصل اوّل: گردآورى و حفظ مال

امير يك باب تمام را به اين مهم اختصاص داده و معتقد است كه فرد بايستى در جمع مال بكوشد تا از اين طريق توانگرى يابد. و چون در اين كار موفق باشد، بايد با دورى از اسراف و تأمل در خرج آن، مال خود را حفظ كند (نفيسى، 1342، ص73):

«اى پسر! از فراز آوردن چيز غافل مباش ... و چون فراز آوردى آن را نگاه‏دار تا بهر باطلى‏تر از دست ندهى كه نگاه داشتن سخت‏تر از فراز آوردن باشد ... اما خرج بايد يكى كى بااندازه دخل باشد تا نيازمند نباشى ... و بدانك مردمان عامه توانگران را دوست دارند بى نفعى، و همه درويشان را دشمن دارند بى‏ضررى ... واسراف را دشمن‏دار و شوم‏دان.»

اصل دوم: جهل و عقل در تجارت

امير در تجارت، بر دو عنصر جهل و عقل تأكيد مى‏كند و مى‏گويد (نفيسى، 1342، ص119):

«اصل بازرگانى برجهل نهاده‏اند و فرع آن برعقل؛ چنانكه گفته‏اند: لو لاالجهال لهلك الرجال يعنى اگر نه بيخردان بودندى جهان تباه شدى.»

منظور مؤلف اين است كه كار معامله، چه در حضر و چه در سفر، متضمن خطر است. از اين‏رو، عاقل كه اين را مى‏داند، هرگز گرد اين كار نمى‏گردد ولى جاهل - «كه چشم عقل دوخته» - در اين كار وارد مى‏شود.

اصل سوم: طلب سود

امير آگاه بودن از سود وزيان را شرط اساسى در اقتصاد مى‏داند(نفيسى، 1342، ص123):

«به دست خط خويش، هيچ برخويش واجب مكن تا اگر وقتى كه خواهى كه منكر شوى بتوانى...با غلامان وكسان خويش هميشه شماره كرده‏دار و معامله خود باز مى‏پرس و مطالعه همى كن تا از آگاه بودن سود و زيان خويش فرو نمانى.»

البته، مؤلف با وارد كردن عامل «حفظ جان»، سرانجام به اين نتيجه مى‏رسد كه همه اين معامله‏ها بايد به نحوى جان را مصون دارد؛ در غير آن، حفظ جان برحفظ مال ارجح است.

فهم اين اصول، تا اندازه زيادى در گرو درك جو غالب سياسى - اجتماعى دوره عنصرالمعالى است. به علت نبود "امنيت اقتصادى"، بديهى است كه كار اقتصادى مطلوب نباشد و كسى به طرف آن نرود، مگر جاهل؛ وگرنه عاقل يا نمى‏رود يا اگر هم برود، از ترس غارتهاى حكومتى و غيرحكومتى لاجرم "پوشيدگى" را پيشه مى‏سازد تا كسى از نظر او آگاه نشود(رضاقلى، 1378، ص122). امير عنصرالمعالى در اين باره مى‏نويسد (نفيسى، 1342، ص123):

«كار دريا با كار پادشاه مثل كرده‏اند، كه به جمع آيد و به جمع بشود.»

ركن ششم: فرهنگ

كريستوفر داسن درباره جامعه با فرهنگ گويد (مولر، 1371، شماره 6):

«خوشبخت مردمى كه تاريخ ندارند و سه برابر خوشبخت‏تر مردمى كه جامعه‏شناسى ندارند، زيرا مادام كه فرهنگ زنده‏اى داريم برآن آگاه نيستيم. و آنگاه كه با خطر از دست دادن آن روبرو مى‏شويم يا زمانى كه فرهنگ زنده مى‏ميرد، شروع مى‏كنيم به پى بردن وجود فرهنگ و بررسى علمى‏اش.»

فرهنگ در بينش عنصرالمعالى، معنايى خاص دارد كه شامل مجموعه معارف يا هنرهايى مى‏شود كه شرافت و عزت به آدمى مى‏بخشد (نفيسى، 1342، ص22):

«تن خويش را بعث كن به فرهنگ و هنر آموختن، چيزى كه ندانى بياموزى.»

بنابر نظر مؤلف، فرهنگ دو بخش عمده دارد؛ يكى "امتيازات نسبى"، و ديگرى امتيازاتى كه خود وى به تلاش كسب مى‏نمايد(نفيسى، 1342، ص18):

«اما جهد كن كه اگر چى اصيل و گوهرى باشى، گوهر تن نيزدارى كه گوهر تن از گوهر اصل بهتر؛ چنانكه گفته‏اند: الشرفُ بالعقل و الادب لا بالاصل والنسب، كه بزرگى خرد و دانش راست، نه گوهر و تخمه را.»

امير با اشاره‏اى گذرا به «اصل و نسب» به عنوان جزء ثابت فرهنگ آدمى، از كنار آن مى‏گذرد و اهتمام خود را بربخش دوم - كه تعيين كننده اصلى است - مى‏گذارد؛ چنانكه گويد (نفيسى، 1342، ص18):

«و بدانك تو را پدر و مادر نام نهد،[،پس با آن] پس با آن هم داستان مباش. آن، نشانى بود. نام آن بود كه تو به هنر برخويش نهى تا از نام زيد و جعفر و عم وخال به استاد و فاضل و فقيه و حكيم افتى، كه اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد، صحبت هيچ كس را به كار نيايد.»

"علم و دانش" مهمترين جزء هنر را شكل مى‏دهد؛ به‏گونه‏اى كه سلامتى دوجهان را عنصرالمعالى در هنر(جزء متغير و اصلى فرهنگ) مى‏داند، و دانش را سرمايه همه نيكيهايى كه هنر را به وجود مى‏آورند، معرفى مى‏نمايد(نفيسى، 1342، ص33). از اين‏رو، امير در طلب دانش چنين دستور مى‏دهد(نفيسى، 1342، ص22):

«سقراط گفت كه هيچ گنجى به از دانش نيست و هيچ دشمن برتر از خوى بد نيست و هيچ عزّى بزرگوارتر از دانش نيست ... پس چنان كن اى پسر! كه دانش آموختن را بيدار كنى و در هر حال كه باشى، چنان باشد كه يك ساعت از تو نگذرد تا دانش نياموزى.»

پس اگر ابواب متعددى از قابوس‏نامه در شرح علوم مختلف همچون: طب، نجوم، و چوگان‏بازى آمده است، همه از اين طريق و منظر قابل توجيه و تأمل است. حتّى از يك نظر مى‏توان قابوس‏نامه را گامى واحد در راستاى هنرآموزى دانست كه گاهى خطابش به عوام و گاهى به نخبگان است و سعى دارد تا به نحوى آنان را در راه آموزش هنرهاى لازمه هر فن يارى رساند. و اين، بخش دوم از «هنر» - در اين معنا - را شكل مى‏دهد كه «آداب» را شامل مى‏شود.

نتيجه آنكه، اگر چه داشتن امتياز نسبى براى فرهيختگى فرد لازم است، ولى آنچه نقش قاطع را ايفا مى‏نمايد، «هنر» آدمى است كه مشتمل بر «علم» و «آداب» است. كسى كه از هنر محروم باشد، همچون خار مغيلان است كه «تن دارد ولى سايه نه» يعنى سودى براى خود و ديگران ندارد (نفيسى، 1342، ص18):

«و مردم به سبب و اصل اگر بى‏هنر بود از روى اصل و نسب از حرمت داشتن مردم بى‏بهره نباشد و بتر آن بود كه نه گوهر دارد و نه هنر.»

ركن هفتم: تربيت

ارسطو در مقام بيان چگونگى تقسيم اوقات براى پرداختن به امور گوناگون و واجب، علاوه بركار و تفريح، زمانى را به «فراغت» اختصاص مى‏دهد. منظور ارسطو از فراغت، «تفريح» و «استراحت» نيست، بلكه پرداختن به فعاليتهايى است كه فى‏نفسه ارزش دارند (فاستر، 1358، ج1، قسمت‏اول، ص298).

در انديشه عنصرالمعالى، ركن تربيتى چنين نقشى را عهده‏دار است. افزون برآنكه، ركن تربيتى صرفا به اين محدوده منحصر نيست، و حوزه «تفريح» و «تفرج» را نيز شامل مى‏شود. مجموعه سخنان امير را مى‏توان در ابواب ذيل جستجو كرد: باب چهاردهم: «اندرعشق ورزيدن و رسم آن»، باب پانزدهم: «اندر تمتع كردن و ترتيب آن»، باب سى و ششم: «اندر آداب خنياگرى» و باب چهل و چهارم: «اندر آيين جوانمردى».

روح حاكم براين چهارباب، به پرورش روان اختصاص دارد. در ابواب ديگرى از قبيل بابهاى: هشتم، يازدهم، دوازدهم و سيزدهم يا در ضمن ابواب مختلف قابوس‏نامه - از آن جمله چهارباب فوق‏الذكر - سخن بر سرمحدوديتها و روشهاى تفريح و گذراندن ايام فراغت است.

از آنجا كه سخن گفتن در اين زمينه مستلزم وقت بسيار است و به اشاره نمى‏توان حق آن را - چنانكه هست - ادا كرد، به ناچار از شرح «عشق و عاشقى»، «تمتّع و بهره‏ورى»، «خنياگرى»، و «جوانمردى» در بينش عنصرالمعالى چشم مى‏پوشيم و به ذكر اصول مهم حوزه تربيت بسنده مى‏كنيم.

اصولى كه از چهار باب اول به دست مى‏آيد، عبارتند از (افتخارى، 1372):

اصل اول: دوستى به جاى عاشقى

عنصرالمعالى نه عاشقى و نه ترك آن را براى روح آدمى جايز مى‏شمارد. لذا هم در مدح و هم در ذم عشق، سخن گفته است. از يك طرف او در عشق رگه‏هايى از «نفس پرستى و شهوت» مى‏بيند، لذا برآن مى‏شورد و «استفراغ شهوتش» مى‏خواند؛ چنانكه گويد:

«ممكن نگردد كه به يك ديدار، كسى بر كسى عاشق شود. اول چشم بيند، آنگه دل پسندد. چون دل پسند كرد، طبع بدو مايل شود آنگاه تقاضاى ديدار او كند. اگر تو شهوت خويش را در امر دل كنى و دل را متابع شهوت‏گردانى، تدبير كنى كه يك بار ديگر او را ببينى. چون ديدار دوباره شود، طبع براو مضاعف گردد و هواى دل غالبتر شود.»

پس، لازم مى‏بيند تا به روزه و پارسايى و ناز اين شهوت فرو گرفته شود. اما از طرف ديگر عشق را دردى خوش مى‏داند و منسوب به روحهاى لطيفش مى‏كند:

«بدان اى پسر تا كسى لطيف طبع نبود، عاشق نشود، از آنكه عشق از لطافت خيزد. و هر چه از لطافت خيزد، بى‏شك لطيف بود.»

امير در اين راه تا بدانجا پيش مى‏رود كه غير عاشق را آدم نمى‏داند. وى براى خلاصى از اين دوگانگى، حدّى از عاشقى را كه دوستى مى‏خواند، براى تربيت روح آدمى ضرور مى‏شمرد. "دوستى" آدمى را عاشق و ديوانه نمى‏كند، ولى نياز او را به مهر و محبت برآورده مى‏سازد:

«در عاشقى كس را وقت خوش نباشد، ولى دوستى موجب راحت دل است. در عاشقى [عاشق[ دايم در محنت باشد، ولى در دوستى مردم هميشه با وقتى خوش باشد.»

اصل دوم: خنياگرى و ايجاد ملاطفت در روحيه آدمى

امير با عنايت به طبع آدميان، «خنياگرى» را تجويز كرده و فصلى مشبع را درباره آن آورده است. اگر چه عده‏اى خنياگر را لفظ كامل و شامل براى هنر موسيقى مى‏دانند(گلسرخى، 1372)، ولى سخن نگارنده قابوس‏نامه خلاف اين را مى‏رساند، زيرا در اين باب سخن بركسب درآمد از طريق خنياگرى است و بيشتر جا داشت تا در حوزه «اقتصاد» بيايد؛ همچنانكه «صنعتش» مى‏نامد (نفيسى، 1342، ص141).

به هرحال، از آنجا كه توجه عنصرالمعالى در اين باب بيشتر بر روان آدميان است، ذكر اين مطالب در مقوله «تربيتى» بى‏مناسبت نيست. اگرچه محتواى اين باب درشت و نامطلوب مى‏نمايد، ولى به

اصل آن - كه ايجاد ملاطفت در روان آدمى است - خللى وارد نمى‏آورد؛ زيرا آنچه باطل مى‏شود «روش» عنصرالمعالى است، نه ذات و گوهر سخن او.

اصل سوم: جوانمردى و اعتدال طبع آدمى

عنصرالمعالى در آخرين باب از قابوس‏نامه، «شناخت خود از انسان» را ارائه مى‏دهد. بنابراين، در «انسان شناسى» او، آدميان از سه نعمت: "خرد"، "راستى" و "مردمى" برخوردارند. و ليكن «كُندى آلت و تيرگى راه»، موجب مى‏شود كه در بروز آنها و پرورششان خلل ايجاد شود. انسان از آنجا كه تركيبى است از «متفرقات» - كه خالق آنها را در وجود وى نهاده است - مى‏تواند عوالم بسيارى را در وجود خود ايجاد كند. انسان از اين حيث شبيه "عالم اصغر" (جهان ظاهر) است كه در آن طبايع مختلف - از آب، باد، خاك و آتش - گرد آمده‏اند و طبيعت با ايجاد واسطه‏هاى مناسب بين هر يك از اين دو، توانسته است به حد اعتدال برسد. در نتيجه، انسان نيز بايد به حد اعتدال خود دست يابد. و هر گاه انسان معتدل شود، در جرگه «جوانمردان» قرار مى‏گيرد(نفيسى، 1342، ص180):

«و اين [عقل و نفس] با همه آدميان موجود است. و ليكن چون ميان تن و جان بيمارى حجاب شود، بند اعتدال سست شود.»

اما گوهر جوانمردى سه چيز است: آنچه گويى بكنى، خلاف راستى نكنى و آخر آنكه در كار شكيبايى ورزى (نفيسى، 1342، ص181).

خلاصه، در تربيت روح و روان، اصل برايجاد اعتدال است. بنابراين، از عشق مقدارى را مى‏گيرد ونامش را دوستى مى‏نهد، يا خنياگرى را براى ايجاد لطافت روح تجويز مى‏كند. همچنين به عنوان يك اصل كلى، سفارش به ايجاد اعتدال ميان تن و جان مى‏كند تا از اين طريق طبايع متضاد را در مقام خود بنشاند و در وجود آدمى گرد هم آورد. و چنين فردى، حتما از «جوانمردان» خواهد بود.

اما در ارتباط با جزء دوم كه «تفريح» و «اوقات خوش» است، امير سه اصل را متذكر مى‏شود:

اصل اول: ضرورت وجود تفريح

عنصرالمعالى نه تنها ضرورت وجودى چنين اوقاتى را نفى نمى‏كند، بلكه پرداختن به امور جدى را در همه ساعات روز خوش نمى‏دارد (نفيسى، 1342، ص63):

«حكما چنين گفته‏اند، شبانه روز بيست وچهار ساعت باشد، دو بهر بيدار باشى و يك بهر بخسبى هشت ساعت به طاعت حق تعالى و به كدخدايى مشغول بايد بود و هشت به عشرت و طيبت و روح خويش تازه داشتن و هشت ساعت ببايد آراميدن.»

اصل دوم: قبول حد و اندازه‏اى براى تفريح

امير چون از تفريحهاى گوناگون همچون: «مزاح»، «چوگان» و «شطرنج» ياد مى‏كند، براى هر كدام‏مرزى مى‏گذارد. اين امر، به منظور رعايت اصل سوم است كه زياده‏روى در تفريح، خود نوعى فساد شمرده مى‏شود.

به طور مثال، امير درباره با «شكار كردن» گويد (نفيسى، 1342، ص66):

«اما هر كارى را حد و اندازه‏اى بايد به ترتيب، و همه روز شكار نتوان كرد.»

همچنين، وى در باب: «در چوگان‏زدن» مى‏آورد (نفيسى، 1342، ص68):

«بدان اى پسر! كه اگر نشاط چوگان‏زدن كنى، مادام عادت مكن كه بسيار كس را از چوگان‏زدن بد برسيده است.»

اصل سوم: نبودن فساد درتفريح

جدا از حد زمانى - كه امير براى تفريح قايل است-، وى به حد كيفى نيز اعتقاد دارد. به طور مثال، در مزاح بايد از "نوع سرد" آن كه همراه با حرف زشت يا دشنام است، دورى جست. در نرد و شطرنج بايد به «بسيار باختن عادت نكنى» و به «محقّرى از محقّرات» بسنده‏نمايى، به «قمارباز» مشهور نشوى و از گلاويز شدن با ديگران بر سر اين امور بشدت بايد پرهيز كرد (نفيسى، 1342، صص54-55).

با فراغت از بيان احكام هفتمين ركن، شرح انديشه سياسى عنصرالمعالى نيز به انجام خود مى‏رسد. آنچه در اينجا آمد، درآمدى بود برانديشه ژرف كيكاووس و جاى آن دارد تا به وسيله ديگران بيش از اين به دست كاوش سپرده شود تا از اين طريق، گوهرها نصيب خواستاران وادى معرفت گردد.

4. انجام سخن

با تأمل در آثار به يادگار مانده از پيشينيان ومقايسه آنها با كتابهايى كه امروزه منتشر مى‏شوند، مى‏توان به يك تحول بنيادين در سبك ونحوه نگرش به مسائل سياسى پى‏برد؛ به طورى كه كه بايد گفت در گذر ايام و پيشرفت علم و دانش، حوزه معرفت آدمى چندان پيچيده و متنوع شده است، كه امكان تسلط برآن براى يك فرد عملاً ممكن نيست. لذا، آثار منتشر شده به صورت تخصصى و جزئى به امر سياست مى‏پردازند، و از حواشى عارى‏اند. اما اسلاف ما عادتى غير از اين داشته‏اند؛ به طورى كه بزرگانشان عالمانى بودند كه برهمه حوزه‏هاى علوم تسلط داشتند، و انديشه‏هايشان همه جوانب زندگى را در برمى‏گرفت. به همين دليل، چون قابوس‏نامه را مى‏گشاييم، در آن از آداب گرمابه رفتن، نحوه خوابيدن و چگونگى خريدن تا احكام پادشاهى همه يكجا آمده است. بنابراين، ديدگاه سياسى آنان بسيار گسترده و غير تخصصى - به معناى امروزى - مى‏باشد و در يك كلام، «علم زندگى» را شامل مى‏شود؛ علمى كه اخلاق، اقتصاد، آداب و رسوم، روان‏شناسى و جامعه‏شناسى به همراه سياست به طور كلى در آن جاى دارند.

با عنايت به مطلب فوق، انديشه سياسى عنصرالمعالى را در بنايى مشتمل برهفت ركن (اخلاق، حكومت، حقوق، اقتصاد، فرهنگ، نظاميگرى و تربيت) خلاصه نموديم، و سپس به تناسب مقال درباره هر يك از آنها از زبان او شرحى آورديم. در اين ميان اهتمامى ويژه برركن حكومتى داشتيم، زيرا بيشتر با سياست ارتباط دارد.

پس از اين توضيحات، حال نوبت به آن مى‏رسد تا به پاسخ سؤال مهمى كه در ذيل بحث سياست بدان اشاره كرديم، بپردازيم و ببينيم كه آيا انديشه سياسى عنصرالمعالى به «استبداد» منجر مى‏شود يا خير؟ جمعى از انديشمندان سياسى اساسا نظام پادشاهى را كه در ايران مطرح بوده است، از اتهام «استبداد» عارى و منزه مى‏دانند. از جمله ادله‏اى كه براى اثبات اين نظريه ارائه شده، اين است كه اين نظريه به عقيده واضعان آن، اصلاً مبتنى بر ظلم يا تضييع حقوق نبوده وهمچون نظام «فيلسوف شاهى افلاطون» نوع ايده‏آلى است كه تحقق عدالت راستين را در نظر دارد(رجائى، 1372، صص90-115). در همين باره، به عوامل ساختارى، اجتماعى و اخلاقى تمسك جسته مى‏شود كه به نحوى هر كدام درتحديد قدرت استبدادى پادشاه مؤثرند. به عنوان مثال، بجز جمشيد ديگر پادشاهان همگى داعيه منيّت نداشتند و به وجود نيرويى برتر از خود معترف بودند كه آنان را على‏القاعده محدود مى‏كرد. همچنين در فرايند تصميم‏گيرى، مراكز و اداره‏هاى گوناگون دخيل بودند و طبقات اجتماعى نقش مؤثرى را ايفا مى‏كردند. لذا، اين نوع نظام، استبدادى نبوده است.

جدا از ميزان صحت استدلالهاى فوق درباره نظريه «سلطنت»، با توجه به قابوس‏نامه و آراى مؤلف - كه در اينجا به تفصيل از آنها سخن گفته شد - معلوم مى‏شود كه «استبداد» خواه ناخواه دامن پادشاه را در نظريه سياسى عنصرالمعالى خواهد گرفت. اين نتيجه، با تأمل در دو حوزه: «نظرى» و «عملى» حاصل مى‏شود. در بعد «تئوريك»، سخنان عنصرالمعالى برگرد دوكانون قرار دارد:

كانون اول، شامل بخشى از انديشه‏هاى او مى‏شود كه به نحوى «مانع استبداد» است. به طور مثال، سخنان او درباره: «پارسايى»، «ضرورت وجود رحم و شفقت در سلطان»، «دستگيرى از مظلومان» و «رعايت حال افراد تحت فرمان»، از جمله توصيه‏هايى است كه با «استبداد» قابل جمع نيست.

اما همه انديشه عنصرالمعالى صبغه ضد استبدادى ندارد، بلكه كانون دومى هم وجود دارد، كه مروج روحيه استبدادى در پادشاه است. به عنوان مثال، از خلال سطورى كه در همين نوشته آمد، مى‏توان به «تفوق بدون چون و چراى رأى سلطان»، «ضرورت گفتن آنچه كه سلطان را خوش مى‏آيد براى اطرافيان» و «عدم مخالفت با پادشاه» اشاره كرد. كافى است به اصول مذكور در ذيل يكى از اركان هفتگانه حكومت رجوعى مجدد داشته باشيم، تا اين حقيقت بيش از پيش برما روشن شود. نهايت آنكه، از حيث نظرى انديشه عنصرالمعالى يكدست نيست و دو عنصر: «استبداد پرورى» و «نفى استبداد» را مى‏توان توأمان در آن مشاهده كرد.

اما در عرصه عمل و تحقق نظريه‏ها، مشاهده مى‏شود كه انديشه‏هايى از قبيل آنچه عنصرالمعالى بيان داشته، معمولاً به وادى «استبداد» منتهى شده است، زيرا حاكمان معمولاً از شراب قدرت سرمست شده، پندهاى اخلاقى را وانهاده وبه دنبال تحكيم سلطه خويش رفته‏اند.

عصاره سخن ما در اين ارتباط، آن است كه اگر چه عنصرالمعالى سعى وافر مى‏نمايد تا پادشاهى درست‏كردار را بر مسند نظام خود بنشاند و او را با توصيه‏هاى اخلاقى متعدد از «استبداد» برحذر دارد، و ليكن چنان نظامى سرانجام به نوعى استبداد منتهى مى‏شود. اين امر، به خاطر وجود ريشه‏هاى استبداد در بطن انديشه او است. عبارتهايى كه از عنصرالمعالى نقل شد، گواهى مى‏دهند كه او به اين امر تفطن داشته و حداقل مى‏توان گفت كه از نتايج عملى آن آگاه بوده است. اما فرهنگ سياسى عصر او به گونه‏اى بود كه مى‏طلبيد پادشاهى مقتدر بر سركار باشد تا بتواند زمام امور را به دست بگيرد و كار مملكت را به انجام رساند. پس او ضمن قبول اين اصل، سعى مى‏نمايد تا ساختار حكومتى را به گونه‏اى شكل دهد كه ظلم و ستم كمترى به مردم شود. لذا، بستر زمانى و مكانى عنصرالمعالى به او اجازه طرح انديشه‏هاى آزاد منشانه را نمى‏داد، زيرا طرح چنان افكارى نه تنها اوضاع را بهبود نمى‏بخشيد، بلكه شيرازه نيم بند حكومتى را از هم مى‏پاشاند. به همين دليل، عنصرالمعالى در قابوس‏نامه خمير مايه‏اى دقيق از افكار ضد استبدادى را در قالب پندهاى اخلاقى به پادشاه مى‏خوراند. البته، وى به همين مقدار بسنده مى‏كند، زيرا مى‏داند كه اگر گامى فراتر از اين نهد، حتى حاميانش عليه او برخواهند خاست. و امير كه انسان‏شناسى ماهر بود و مى‏دانست كه (كازانتزاكيس، 1357، ص81):

«انسان يك جانور وحشى است؛ يك وحشى بزرگ است... اگر با او بدرفتار كنى او به تو احترام مى‏گذارد و از تو مى‏ترسد. اگر با او خوب باشى، مى‏خواهد چشمهايت را بكند...به آنها مگو همه مساوى هستند و همه حقوق يكسان دارند، و گرنه پا به روى حق خود تو خواهند گذاشت.»

از مقابله با استبداد آگاهانه چشم پوشيد، و به بيان حداقلى از اخلاقيات بسنده كرد.

كتابنامه

1. آشورى، داريوش، «ايدئولوژى، اخلاقيات و فرهنگ»،كلك، شماره 32و33، 1371

2. آهى، حسين، «شميم دانش و معرفت»، روزنامه كيهان، 10/9/72.

3. اته، هرمان، تاريخ ادبيات فارسى، ترجمه: رضا شفق‏زاده، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1356

4. افتخارى، اصغر، «اسفار ثلاثه: تنزيه، تشويه، تجزيه»، روزنامه كيهان، 22 دى 1372

5. براون، ادوارد، تاريخ ادبى ايران، ترجمه: على پاشا، ج2، تهران: اميركبير، 1358

6. بدوى، عبدالمجيد، بحث درباره قابوس‏نامه، بى‏جا: ابن‏سينا، 1335

7. بهار، محمدتقى، سبك‏شناسى، ج2، تهران: اميركبير، 1369

8. داورى، رضا، فارابى مؤسس فلسفه اسلامى، تهران: انجمن حكمت و فلسفه ايران، 1356

9. همو، فلسفه مدنى فارابى، تهران: شوراى عالى فرهنگ و هنر، 1354

10. رجائى، فرهنگ،تحول انديشه سياسى در شرق باستان، تهران: قومس، 1372

11. همو، معركه جهان‏بينى‏ها: در خردورزى سياسى وهويت ما ايرانيان، تهران: احياء كتاب، 1373

12. رضاقلى، على، جامعه‏شناسى خودكامگى، تهران: نى، 1371

13. صفا، ذبيح‏الله، تاريخ ادبيات ايران، ج2، تهران: فردوس، 1366

14. طباطبائى، سيدجواد، درآمدى فلسفى برتاريخ انديشه سياسى درايران،تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1368

15. فاستر، مايكل، خداوندان انديشه سياسى، ترجمه: جواد شيخ‏الاسلامى، ج1، قسمت1، تهران: اميركبير، 1358

16. فروزانفر، بديع‏الزمان، مباحثى در تاريخ ادبيات ايران، مقدمه، تصحيح و تطبيق: عنايت‏الله مجدى، بى‏جا: دهخدا، 1354

17. كازانتزاكيس، نيكوس، زورباى يونانى، ترجمه: محمد قاضى، تهران: خوارزمى، 1357

18. گلسرخى، ايرج، «در آيين و رسم خنياگرى»، روزنامه كيهان، 3 آذر 1372

19. معين، محمد، مجموعه مقالات، به كوشش: مهدخت معين، تهران: معين، 1367

20. مقبلى، مريم، «بازتاب فرهنگ وتمدن در قابوس‏نامه»، روزنامه كيهان، 15 آذر72

21. مولر، هربرت، «واقعيت و تخيل در تاريخ»، ترجمه: عبدالحسين آذرنگ، ادبستان، سال 3، شماره6، 1371

22. نفيسى، سعيد، (مصحح)، قابوس‏نامه، تهران: فروغى، 1342

23. يوسفى، غلامحسين (مصصح)، قابوس‏نامه، تهران: علمى فرهنگى، 1371

يادداشت


* دانشجوى دوره دكتراى علوم‏سياسى دانشگاه امام صادق عليه‏السلام

1. اندرزنامه‏ها را مى‏توان به سه بخش كلى تقسيم كرد: "اخلاق‏نويسى" همچون سعدى، "دستور نويسى" مثل سياست‏نامه خواجه‏نظام‏الملك و «سيره‏نويسى» همانند كارنامه اردشير بابكان (رجائى، 1373، صص21-22).

2. درباره ارزش والاى اين كتاب، همين بس كه نويسندگان بزرگى در اين ديار بدان توجه داشته و از آن نقلها كرده‏اند. سنائى غزنوى در حديقة الحقيقة، محمد عوفى در جوامع الحكايات ولوامع الروايات، نظامى گنجوى در خسرو و شيرين، عطار در اسرارنامه، الهى‏نامه ومنطق‏الطير، از اين جمله‏اند. (براى آگاهى بيشتر، ر.ك: يوسفى، 1371، صص19-20؛ و در زمينه كارهاى تحقيقى محققان خارجى نيز ر.ك: يوسفى، 1371، مقدمه؛ آهى، 1372.)