| مجلات >فصلنامه امام صادق >شماره 8 |
علىاصغر خندان
چكيده: اين مقاله به ابعاد مختلف نظريه تجليات، بهعنوان نظريهاى مهم و محورى در جهانبينى عرفانى، نظر دارد. در اين مقاله، ابتدا با اشاره به نظريه وحدت وجود، اقوال مختلف آن از جمله: وحدت شهود، وحدت در كثرت و كثرت در وحدت، و بويژه وحدت شخصى وجود بهعنوان خاستگاه نظريه تجليات، بررسى شده است.
مؤلف در ادامه درباره معانى و ابعاد مختلف نظريه تجليات توضيح داده، نظريه «تجليات وجودى» را توجيهگر نظام خلقت در جهانبينى عرفانى معرفى نموده و سپس به تبيين نظريه تجليات وجودى از طريق اصطلاحات: «فيض اقدس» ، «فيض مقدس» و «اعيان ثابته» پرداخته است. در پايان نيز گزارش مبسوطى ازتلاشهاى عرفا براى توجيه اين نظريه از طريق مسئله «تمثيل» و «تاويل» ارائه شده است.
حسن روى تو به يك جلوه كه كرد اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد اين همه عكس مى و نقش نگارين كه نمود يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
حافظ
در ميان آرا و افكار فلسفى، كلامى و عرفانى، موارد گوناگونى مشاهده مىشود كه پذيرش عقيدهاى، باعث مىگردد كه فيلسوف، متكلم يا عارف، به سوى قبول عقيدهاى ديگر بگرايد. به عنوان مثال، فيلسوفان با قبول امتناع انقطاع فيض از ذات حق-تعالى- و مسبوق بودن هر امر حادث به ماده و مده، قايل به قدم عالم شدهاند; يا به خاطر اعتقاد به قاعده «الواحد»، نظريه سلسله عقول و افلاك را مطرح نمودهاند، و چون در طبيعيات قايل به افلاك سبعه يا تسعه بودهاند، عقول را عشره دانستهاند. متكلمان نيز ابتدا به بحث جبر و اختيار پرداختند و متناسب با موضعگيرى در آن مسئله، موضوع قبول يا رد عدالت الهى مطرح شد. اما از آنجا نيز به بحثحسن و قبح ذاتى يا شرعى افعال كشيده شدند، و قهرا موضوع مستقلات عقليه يا استقلال عقل در كشف صفات افعال به ميان آمد. به اين ترتيب، با قبول يا رد مباحثسلسلهوار مذكور، دو جريان عمده كلامى معتزله و اشاعره در تاريخ انديشه و تفكر اسلامى شكل گرفت (مطهرى، 1371، صص17-23).
اين امر موضوع مستقلى مىباشد، و شايسته استبهطور جداگانه تحقيق شود كه چه آرا و عقايدى بهطور سلسلهوار و زنجيرهاى در هر يك از نظامهاى فلسفى، كلامى و عرفانى از يكديگر متاثر شدهاند؟ و هر يك از اين زنجيرهها و سلسلهها در درون خود چه تركيب و مجموعهاى را مىسازد؟ و در نهايتبه كدام سرسلسله منتهى مىشود و عقيده يا عقايد مهم در آن نظام فكرى كه بر ديگر عقايد حكومت مىكند و آنها را در پرتو تاثير خود قرار مىدهد، كدام است؟ يقينا، چنين برخوردى با موضوعات و مباحث معرفتى در زمينههاى گوناگون، دركى عميق و ترسيمى جامع از آنها را موجب مىشود. و در نهايت، شناخت و اظهار نظر درباره ابعاد مختلف آن موضوعات، عمق و دقتبيشترى مىيابد.
با پذيرش ديدگاه فوق و تلاش براى اتخاذ رويكردى اين چنين نسبتبه نظريه تجليات درجهانبينى عرفانى، به نظر مىرسد كه اين نظريه نيز انديشهاى فرعى است كه عرفا در سير تفكرات خود با پذيرش انديشهاى ديگر بتدريجبه آن رسيدهاند. در واقع، «تجليات» بهعنوان يك نظريه عرفانى، تلاشى براى تبيين و توجيه نظريه اصلى و زيربنايى «وحدت وجود»، در جهانبينى عرفانى است. نظريه «وحدت وجود» و «تجليات»، بهطور پراكنده و غيرصريح در ميان متون عرفانى تا قبل از قرن هفتم ديده مىشوند (ضياءنور،1369، صص 80-132). اما بيان صريح، منسجم، تفصيلى و نظاميافته اين دو نظريه، بهوسيله محيىالدين ابن عربى (560-638 ق)، عارف بزرگ و نامدار جهان اسلام، آغاز مىگردد و بعد بهوسيله شاگردان و پيروان او شرح و بسط داده مىشود. با توجه به ارتباط وثيق اين دو نظريه و با عنايتبه اهميت و محوريت نظريه وحدت وجود در تمام نظام فكرى عرفانى و بويژه اهميت آن بهعنوان خاستگاه نظريه تجليات، شايسته است قبل از ورود به نظريه تجليات و تبيين آن، اين نظريه قدرى بررسى شود.
عدهاى معتقدند كه در جهانبينى عرفانى، همواره واقعيت انديشه وحدت وجود، موجود بوده است، ولى بسيارى از عرفا تعبير فلسفى درباره اين مطلب نداشتهاند. كارى كه محيىالدين انجام داد، اين است كه براى انديشه وحدت وجود - كه عرفا آن را از طريق مكاشفه مىيافتند و به طور ناقص بيان مىكردند - تعبير فلسفى يافت و توانست آن را در قالبهاى مانوس با ذهن بريزد. اما به اعتقاد شمارى ديگر، اگر عرفاى قبل از ابنعربى از وحدت وجود دم زدهاند، چيزى بالاتر از وحدت شهود در نظر نداشتهاند(مطهرى،1366، ج1، ص 210).
درباره مسئله وحدت وجود، ابتدا بايد توجه كرد كه فهم عرفى وحتى فهم فلسفى متعارف اين است كه اساسا به كثرت وجود فتوا داده شود; به اين معنا كه به تعداد موجودات مختلف، «وجود» داشته باشيم، بدون اينكه كوچكترين اشتراك و سنخيتى ميان دو «وجود» قابل تصور باشد. گويا، فقط مىتوان ماهيات را دستهبندى كرد و هر دسته را در مقوله خاصى جاى داد; اما وجود به گونهاى است كه هر ذرهاى وجود خاص خود را دارد، و كوچكترين سنخيتى ميان وجودات مختلف تصور نمىشود (مطهرى،1366، ص223).
اگرچه انديشه كثرت وجود بهطور صريح از سوى كسى اظهار نشده، اما در تاريخ فلسفه اسلامى به نام فيلسوفان «مشاء» مشهور شده است; چنانكه حاج ملا هادى سبزوارى نيز در منظومه فلسفى خود مىگويد(سبزوارى،1369، ص55):
و عند مشائية حقايق تباينت و هو لدينا زاهق
درباره وحدت وجود، نظريهها و تقريرهاى مختلفى بيان شده است. قبل از بيان اقوال و نظريههاى اصلى و مهمى كه ذكر خواهد شد، به دو نظريه ديگر اشاره مىشود كه اهميت چندانى ندارند.
نظريه اول، قول به وحدت وجود و موجود است، كه به جهله صوفيه نسبت داده مىشود و طبق آن، عالم منحصر به يك وجود و هستى صرف است، و جلوه موجودات مختلف در نظر ما صرف توهم و تخيل محض است; «كثانية مايراه الاحول.» (آشتيانى، 1370، صص117-118):
هر چيز كه غير حق بيايد نظرت نقش دومين چشم احول باشد
نظريه ديگر در اين باب، «وحدت وجود و كثرت موجود» است. كه با عنوان «ذوق تاله» نيز خوانده مىشود. طبق اين نظريه، حقيقت وجود واحد است و هيچ كثرتى در آن راه ندارد، و منحصر در ذات اقدس الهى است; اما موجودات امكانى كثيرند. وقتى گفته مىشود: زمين و آسمان موجودند، منظورمان اين است كه ميان ذات و ماهيت زمين و آسمان و حقيقت وجود نسبت و رابطهاى وجود دارد; چنانكه مثلا «لابن» (شير فروش) بيانگر نسبت و رابطهاى ميان انسان و لبن است (مطهرى،1366، صص249).
اكنون، به سه نظريه مهم درباره وحدت وجود اشاره مىشود، و توضيح مختصرى درباره هر يك از آنها خواهد آمد.
سخن بسيارى از عرفا را كه به وحدت وجود تفسير مىشود، بايد در واقع وحدت شهود ناميد. يعنى، عارف در مواجهه با حقيقت و وجود ذات حق -تعالى- به مرحلهاى مىرسد كه خود را تنها با آن ذات لايتناهى مواجه مىيابد; به تعبير سعدى (سعدى،1369، ص789): «رسد آدمى به جايى كه بجز خدا نبيند.»
به تعبير ديگر، چون خداوند وجود مطلق و لايتناهى است و همچنين اوصافى همچون: كمال لايتناهى، قدرت لايتناهى و علم لايتناهى دارد، لذا وقتى عارف با اين عظمت لايتناهى مواجه مىشود و آن را شهود مىكند، احساس مىنمايد كه موجودات محدود و متناهى اصلا قابل مقايسه با آن ذات لايتناهى نيستند. با مشاهده آن ذات، نمىتوان و نبايد اين موجودات محدود را به حساب آورد و از وجود آنها دم زد (مطهرى،1373، صص 90-91).
سعدى در اين باره مىگويد (سعدى،1369، ص 290):
كه خورشيد و دريا و كوه و ملك پرى و آدميزاد و ديو و ملك همه هر چه هستند از آن كمترند كه با هستىاش نام هستى برند
در احاديث اسلامى نيز اين مطلب آمده است كه نبايد وجود خداوند را با وجود ديگر موجودات مقايسه كرد. لذا معناى «الله اكبر» اين نيست كه خدا از ديگر موجودات يا از هر موجودى بزرگتر است، بلكه معناى آن چنين است كه: «الله اكبر من ان يوصف» (مجلسى،1403ق، ج84، صص366و380; ج93، صص218-219).
مطابق ديدگاه فوق، قبل از بيان نظام يافته نظريه وحدت وجود به وسيله محيىالدين، بايد عرفاى قبل از او را كه سخن از وحدت وجود گفتهاند، يا سخنانشان اين طور تفسير شده است، در واقع قايل به وحدت شهود دانست. از اينرو، سخن آنان را مىتوان در عظمت و قياسناپذيرى وجود خداوند، نسبتبه وجود ديگر موجودات خلاصه نمود. به عنوان مثال، كلام شيخ ابوالحسن خرقانى نمونهاى از اين سخنان است كه مىگويد (عطار، بىتا، باب79، ص 191):
«الهى! مرا در مقامى مدار كه گويم: خلق و حق، و يا گويم: من و تو. مرا در مقامى دار كه در ميان نباشم، همه تو باشى.»
همچنين است توجيه سخنان عرفايى مانند منصور حلاج (244-309ق) كه «اناالحق» (بقلى، 1360، ص373) مىگفت، بايزيد(131-234ق) كه «سبحانى ما اعظم شانى» (بقلى، 1360، ص89) به زبان مىراند و ابوسعيد ابوالخير (357-440ق) كه «ليس فى جبتى سوى الله» (بقلى، 1360، ص582) مىخواند.
اين نظريه، از آن ملاصدرا (979-1050ق) است، و اصطلاحا نظريه تشكيكى وجود نيز ناميده مىشود. بنابراين نظريه، حقيقت وجود حقيقت واحدى است، ولى مراتب و درجات گوناگونى دارد. وجودات مختلف نه امور متباين به شمار مىروند، و نه وحدت محض برآنها حاكم است. وجود، حقيقت واحدى است كه مراتب مختلف دارد، و هر مرتبه خود يك حقيقت است. به اين ترتيب كه اختلاف مراتب متعدد، به شدت و ضعف برمىگردد. در واقع، ما به الاشتراك در مراتب وجود، يك چيز است. لذا مرتبهاى از وجود شديد و كامل، و مرتبهاى ديگر ضعيف وناقص مىباشد.
ذكر اين نكته لازم است كه اولين بار شيخ اشراق(549-587ق)، اصل نظريه تشكيك را به عنوان نوع خاصى از تمايز ميان اشياء مطرح كرد. البته، او اين نظريه را درباره ماهيات تطبيق مىكرد; چنانكه مرحوم سبزوارى مىگويد (سبزوارى،1369، ص72):
بالنقص و الكمال فى المهية ايضا يجوز عند الاشراقية
ملاصدرا نظريه شيخ اشراق را اصلاح كرد، و مسئله تشكيك را درباب وجود جارى دانست; كه حاصل آن، نظريه تشكيكى وجود به عنوان يك ديدگاه مهم فلسفى درباب وحدت وجود است.
تمثيل مهمى كه براى تقريب به ذهن و فهم نظريه تشكيك مطرح مىشود، تشبيه وجود به نور است. نور قوى و ضعيف، يك چيز بيشتر نيست، كه همان نور است. يعنى، از طرفى مراتب نور قوى و نور ضعيف فرق دارد و نوعى كثرت مشاهده مىشود، اما از طرف ديگر، عامل كثرت چيزى ديگر غير از نور نيست. اين طور نيست كه مثلا نور ضعيف مخلوطى از نور با چيز ديگر باشد، بلكه مراتب مختلف نور حقيقت واحدى دارند كه اين حقيقت واحد، داراى مراتب و درجات گوناگونى مىباشد. معناى اينكه «مابه الامتياز عين ما به الاشتراك مىباشد»، نيز همين است (مطهرى،1366، ج2، صص158-172).
يك چراغى است در اين خانه و از پرتو وى هر كجا مىنگرم انجمنى ساختهاند
وحدت تشكيكى وجود - كه در نظريه قبل توضيح داده شد - واسطهاى براى عبور به وحدت شخصى وجود است، زيرا در وحدت شخصى - چنانكه توضيح آن خواهد آمد - با رقيقتر شدن كثرت، آنچه حقيقت استبه وجود و وحدت آن ارجاع داده مىشود، تا آنجا كه براى كثرت چيزى جز مجاز باقى نمىماند; يعنى تشكيك در ظهور و تجلى خواهد بود، نه در وجود (جوادى آملى، 1370، ص220).
وحدت شخصى وجود، به اين معناست كه حقيقت وجود، اصل واحدى مىباشد كه منشا جميع آثار است و وحدت آن شخصى و ذاتى است، نه وحدت سنخى وعددى; و از جميع شروط و قيود حتى از شرط اطلاق، مطلق است. همانطور كه وجود واحد است، موجود - موجود قائم به ذات كه واجد حقيقت وجود است - نيز واحد است. حقيقت وجود و موجود به معناى مذكور، همانا حق -تعالى- است كه وجود صرف و واجب و مطلق از همه شروط و قيود و مبدا جميع آثار است. پس در دار هستى فقط يك حقيقت، يك وجود و يك موجود راستين هست; و او حق -تعالى- است. اما اين حقيقت واحد را شئون، تجليات و ظهوراتى است كه در مرتبه علم، اسماء و اعيان ثابته و نيز در عرصه اعيان خارجى ظهور مىيابد. و در نتيجه اين تجلى و ظهور، كثرت پيدا مىشود و عالم پديدار مىگردد. بنابراين، هم ظاهر (حقيقت وجود) متحقق است و هم مظاهر (موجودات ديگر). هم وحدت درست است و هم كثرت.
البته كثرت موجودات عالم كه ناشى از تجلى و ظهور وجود است، امرى اعتبارى محض و موهوم نيست تا تمايز ميان حق و خلق، و خالق و مخلوق، و ظاهر و مظاهر از ميان برود و حلول و اتحاد ميان آنها پيش آيد و به كفر و الحاد منجر شود. براستى اين كثرت واقع است و وجود عالم در مرتبه خود متحقق است. اما اگر حقيقت وجود نبود، اين كثرت پيدا نمىشد (جهانگيرى، 1375، ص264).
اگر وحدت وجود را به معناى اخير در نظر بگيريم، ناگزير بايد براى كثرت مشهود و ظاهرى عالم، توجيه و تبيينى ارائه شود; در اينجاست كه نظريه تجليات مطرح مىگردد. مقصود از طرح مسئله وحدت وجود نيز زمينهسازى و تمهيدى براى درك و خاستگاه نظريه تجليات بود.
پس از آشنايى با نظريه وحدت وجود و اشاره به اقوال مختلف آن، نكته قابل توجه اين است كه پس از وحدت وجود، مهمترين مسئله و مؤثرترين انديشه در ابعاد مختلف جهانبينى عرفانى، نظريه تجليات است. آنچه نظريه تجليات اولا و بالذات درصدد توجيه آن است، مسئله ايجاد و خلقت عالم است. وقتى عارف به نظريه وحدت وجود معتقد شد، ناگزير بايد به نحوى كثرت مشهود در جهان خلقت را توجيه كند و تبيينى براى آن بيابد كه اين كثرت چيست و چگونه به وحدت حقيقت وجود برمىگردد. نظريه تجليات همين توجيه و تبيين را برعهده دارد. چنين تقريرى از نظريه تجليات، اصطلاحا تجليات وجودى ناميده مىشود، كه به سه قسم تجليات وجودى ذاتى، صفاتى وافعالى تقسيم مىشود.
تجليات وجودى ذاتى، تعينات حق -تعالى- است كه بدون هيچ مظهر و صورتى در عالم احديت محقق مىشود. در اين عالم، ذات حق، منزه از هر صفت و اسم و رسمى ظاهر مىگردد.
تجليات وجودى صفاتى، تعينات حق -تعالى- است كه در مظاهر كمالات اسمايى او در عالم وحدت محقق مىشود و حقيقت وجود مطلق به وسيله «فيض اقدس» در صور «اعيان ثابته» آشكار مىگردد.
تجليات وجودى افعالى، تعينات حق -تعالى- است كه در مظاهر اعيان خارجى در عالم وحدانيت محقق مىشود و حقيقت وجود مطلق از طريق فيض مقدس در صور اعيان و موجودات خارجى ظاهر مىگردد.
تجليات وجودى نزد برخى در پنج مرحله، و به نظر عدهاى ديگر در چهار مرحله است (يحيى،1367، صص19-23). علاوه بر مراحل سهگانه مذكور، قول رايج اين است كه مسئله تجلى وجودى الهى، در دو مرحله صفات و افعال و از طريق فيض اقدس و فيض مقدس تبيين مىشود كه در ادامه مقاله به توضيح آن خواهيم پرداخت.
قبل از تفصيل نظريه تجليات وجودى، بايد به اين نكته اشاره شود كه انديشه تجليات در ديدگاه ابنعربى و پيروان او، منحصر به تجليات وجودى نمىشود. اين انديشه علاوه برتبيين چگونگى ايجاد موجودات از مبدا اول - كه در واقع نظريهاى براى تبيين چگونگى ربط واحد به كثير است - درباره معرفت و شناخت نيز استفاده مىشود.
بهنظر ابنعربى، تجليات منشا همه معارف حسى، عقلى و روحى است; چنانكه محور رشد و شكوفا شدن اساس معرفت نيز هست. ابنعربى تجليات را به مثابه «صور خالده» يا «حقايق ازليه» در نظر مىگيرد، كه پرتوهاى خود را بر آيينه قلب و عقل مىتاباند و در نتيجه آن در قلب و عقل، معرفتيقينى و ذوقى حاصل مىشود.
تجلى از ديدگاه فوق، طبق تعريف عبارت است از: «ما يظهر للقلوب من انوار الغيوب»; چيزى از انوار غيب است كه برقلب آشكار مىشود (كاشانى، 1370، ص155). اين تعريف، حقيقت معرفت و چگونگى حصول آن را از نظر عرفا روشن مىكند. معرفت، آشكار شدن حقيقتشىء يا ماهيت آن در نظر عارف است. اين انكشاف و آشكار شدن، به وسيله رفع حجاب يا حجابهاى قلب از طريق تجليات الهى كه همانا تاباندن انوار غيبى به قلب است، صورت مىگيرد (يحيى،1367، صص 24-33).
عرصه ديگرى كه محيىالدين از انديشه تجليات در آن عرصه بهره مىگيرد، مسئله سير و سلوك است كه به احوال، منازل و مقامات تقسيم مىشود. احوال امورى از ظواهر نفسانى يا وجدانى همچون: وجد، قبض و سكر است كه در حين سير وسلوك بر سالك عارض مىشود (ابنعربى، بىتا، ج2، صص133و485). منازل، خانههاى نورانيت در بهشت جاودانگى و قصر حقيقت است كه سالك به سوى آنها حركت مىكند (ابنعربى، بىتا، ج2، ص386). مقامات رتبههاى معنوى و درجات روحى است كه خداوند به اهل سيروسلوك عطا مىكند(ابنعربى، بىتا، ص385). به نظر محيىالدين فنا راس احوال (ابنعربى، ج2، ص512)، بقا راس منازل (ابنعربى، بىتا، ج2، ص515)، و يقين راس مقامات است (ابنعربى، بىتا، ج2، ص204).
موضوع اصلى اين مكتوب، مسئله تجليات از نظر توجيه كيفيتخلقت جهان و ربط واحد و كثير مىباشد; كه همان تجليات وجودى است. اما نكتهاى كه شايسته است در اينجا به اختصار بيان شود، اين است كه در نظام فكرى ابنعربى، رابطه و تناظرى ميان عرصههاى سه گانه تجلى وجود دارد. از سويى، متناسب با عالم احديت، عالم وحدت و عالم وحدانيتبه ترتيب تجليات ذاتى، صفاتى و افعالى خواهيم داشت كه تجليات وجودى هستند و متناسب با آنها تجليات عرفانى يا نورانى نورالانوار، نورالمعانى و نورالطبيعة قرار دارند. از طرفى، هم بقا و هم فنا، اقسام ذاتى، صفاتى و فعلى دارند كه به ترتيب با حقاليقين، عيناليقين و علماليقين متناسبند. به اين ترتيب، رابطه و شبكهاى ميان عرصههاى مختلف وجود شناختى، معرفتشناختى و مسئله سير و سلوك ايجاد مىشود (يحيى،1367، صص 18-51).
توجيه نظام هستى، مسئله بسيار مهمى است كه هر گونه اتخاذ موضع نسبتبه آن، تاثيرى سرنوشتساز در هر نظام فكرى خواهد داشت. متقابلا، خود اين مسئله هم كاملا متاثر از انديشههاى زيربنايىتر هستىشناسانه مىباشد. حتى با پذيرش وجود خداوند و قبول خالقيت او نسبتبه نظام هستى، باز هم شاهد آرا و نظريات مختلف درباره چگونگى اين خالقيت و چيستى اركان نظام هستى مىباشيم. به عنوان مثال، در ميان سنتهاى فكرى اسلامى، متكلمان معتزله دركى ابتدايى از مسئله خلقت دارند و خود را با مشكل و سؤال خاصى مواجه نمىبينند. به عقيده آنان، چنانكه بنا ساختمان را مىسازد، خداوند نيز عالم هستى را آفريده و فاعليت و تاثير را به هر يك از اشيا به طور مستقل واگذار وتفويض كرده است (كاكايى، 1374، ص83).
نظر اشاعره درباره خلقت، از پيچيدگى بيشترى برخوردار است، زيرا آنها با انگيزه تعظيم و تقديس ذات اقدس الهى، به عنوان يك انديشه زير بنايى براى خداوند قايل به قدرت مطلق مىباشند; به طورى كه اين قدرت مطلق و نامحدود براى هيچ قدرت ديگرى جايى باقى نمىگذارد. لذا، از نظر اشاعره، فاعليتخداوند مستقيم و بىواسطه است و همين ديدگاه آنها را به دفاع از دو نظريه: جوهر فرد و عدم بقاى اعراض كشاند تا از آن طريق، قدرت مطلقه الهى در خلقت عالم را توجيه نمايند. در نظريه جوهر فرد، اعتقاد بر آن است كه اصل و اساس جهان را ذرات ريز و بىشمارى كه اصطلاحا جوهر فرد يا جزء لايتجزى ناميده مىشوند، تشكيل مىدهند. نظريه عدم بقاى اعراض نيز تاكيد دارد كه اعراض در دو لحظه، به يك حال در يك جوهر باقى نمىمانند (كوربن، 1361، صص166-169; ابراهيمى دينانى، 1362، صص139-141).
اما فلاسفه مشاء خداوند را علةالعلل عالم مىدانند و با توجه به قاعده: «الواحد لايصدر منه الا الواحد» و اينكه خداوند بسيط محض است، مىگويند كه از او فقط عقل اول صادر مىشود و از عقل اول به خاطر دو جنبه وجوب بالغير و امكان ذاتى، عقل دوم و فلك اول، و از عقل دوم نيز عقل سوم و فلك دوم صادر مىشود تا به اين ترتيب عقول عشره وافلاك تسعه كامل شود. از طرفى به خاطر قاعده «امكان اشرف»، نظام طولى فوق اجتنابناپذير و برطبق قاعده: «الشىء ما لم يجب لم يوجد»، نظامى ضرورى لايتخلف است و هر علتى معلول خاص خويش را دارد (كاكايى، 1374، ص83).
همچنين در مجموعه نظريات مربوط به توجيه نظام خلقت، مىتوان از نظريه فيوضات وجود نزد كسانى همچون: ابنمسره (269-319ق) و مكتب المريه در اندلس نام برد. اين نظريه در اصل متاثر از افكار افلوطين (205-270م) است. به اعتقاد وى، در بالاترين مرتبه و مقام وجود، احديت قرار دارد كه از آن عقل و از عقل، نفس افاضه مىشود. هر مرتبه از اين مراتب، همه كائناتى را كه بعد تشخص خواهند يافت، در بردارد. در احديت همه چيز بدون تمييز است. عقل همه موجودات را در بردارد، ولى در عين تمييز، متحد مىباشد به نحوى كه هر كائنى بالقوه محتوى ديگر كائنات است. اما در نفس اين كائنات متمايز و مشخص هستند، و چون به عالم محسوس مىرسند، جدا و پراكنده مىشوند(كوربن، 1361، صص292-294; فاخورى، 1358، ج1، ص86).
توجيه و تبيين نظام خلقت درجهان بينى عرفانى، ويژگيهاى خاص خود را دارد كه با پيريزى عرفان نظرى به وسيله محيىالدين ابن عربى به شكل يك نظريه سامان يافته آغاز مىشود و بعد بسط و تفصيل بيشتر مىيابد. ابنعربى در آثار مختلف خود به بيان جنبههاى گوناگون اين نظريه مىپردازد. در كتاب بسيار مهم فصوص الحكم -كه در حكم خلاصهاى از كتاب دايرةالمعارف گونه الفتوحات المكية و نيز بيانگر خلاصهاى از آراى او درباب جهانبينى عرفانى است- مسئله خلقت مطرح شده است. اتفاقا، ابن عربى تبيين چگونگى خلقت و آفرينش را در اين كتاب، از همان فص اول (فص آدمى) آغاز مىكند، و در طول كتاب بارها كلمه «خلق» و مشتقات آن را به كار مىبرد.
البته، نبايد در اينجا اشكال كرد كه در نظام فكرى ابن عربى و هر كسى كه قايل به وحدت وجود باشد، جايى براى نظريه خلقتباقى نمىماند، واصلا كلمه «خلق» به خاطر مفهوم دوگانگى ميان خالق و مخلوق كه از آن فهيمده مىشود، نبايد در اين نظام فكرى استفاده شود; زيرا چنانكه توضيح آن خواهد آمد، ابن عربى اين كلمه را مطابق عرف مخاطبان استعمال مىنمايد و معنايى از آن اراده مىكند كه مطابق با مسلك خود او است.
در مسلك ابنعربى، امر مخلوق، استعداد و آمادگى خاصى كسب مىكند، و متناسب با آن از جانب خداوند روحى افاضه مىشود كه در داستان خلق آدم از آن به «نفخ» تعبير شده است (سجده،9). لذا اگر آن استعداد و آمادگى در مخلوق براى قبول فيض الهى وجود نداشته باشد، موجود نخواهد شد. از اينرو، هر امرى كه در آن استعداد موجود شدن به نحوى حاصل شود، از جانب الهى روحى را دريافت مىكند و در عالم خارج موجود مىشود. پس، روح الهى در همه موجودات سارى است. و لذا، موجودات خارجى همان صور و اشيايىاند كه به فضل سريان روح الهى در آنها، متصف به صفت وجود شدهاند.
البته، مجددا مىتوان اشكال نمود كه از سخن فوق چنين فهميده مىشود كه ابن عربى قايل به نوعى دوگانگى ميان خالق و مخلوق يا حق و خلق است. در پاسخ به اين اشكال بايد گفت كه در مسلك او اثرى از دوگانگى وجود ندارد و هر چيز كه نوعى دوگانگى از آن فهميده شود، بايد به دوگانگى اعتبارى تفسير شود; زيرا به نظر ابن عربى، جز حقيقت واحدى وجود ندارد كه اگر از جهتى به آن نگاه كنيم آن را حق، فاعل و خالق مىناميم، واگر از جهت ديگر آن را درنظر بگيريم، آن را خلق و قابل و مخلوق مىشماريم. به نظر او، اصل و سبب هر وجودى، فيض دايم الهى است كه گاهى از آن تعبير به «تجلى الهى» مىكند; تجلى يا فيضى كه در هر لحظه روح الهى را به موجودات مىرساند و شخص بيننده آن را در قالب اشكال مختلفى كه در آن ظاهر مىشود، مىبيند. و اگر لحظهاى اين فيض و تجلى منقطع گردد، هستى موجودات به نيستى مبدل مىشود; «اگر نازى كند از هم فرو ريزد قالبها». لذا، معناى اصطلاح «خلق» نزد ابن عربى، عبارت است از تجلى دايم الهى. اشكال مختلف موجودات و تغيير و تحول دايم آن اشكال در هر لحظه و آنى، همان چيزى است كه ابن عربى گاهى اسم «خلق جديد» برآن مىنهد (عقيقى،1366، ج2، صص7-8).
مسئله خلق - بدان گونه كه در آثار ابن عربى مطرح شده - در آثار هيچ يك از حكما و متكلمان سابقه نداشته است، زيرا از نظر او خلق كارى نيست كه خداوند يك بار و براى هميشه آن را انجام داده باشد. خلق، هستىدادن به آنچه نيست نيز نمىباشد، بلكه خلق در نظر ابن عربى فعل دايم خداوند است كه از ازل تا ابد پيوسته و بدون وقفه انجام مىپذيرد و تجليات جاودانه او را آشكار مىسازد. در نظر ابن عربى، خالق اين نيست كه كسى چيزى را از نيستى به هستى در آورد، بلكه به اين معناست كه وجود جاودانه خالق از ازل تا ابد در هر لحظه به صورتى از صورتهاى بىشمار، خود را آشكار مىنمايد.
ابن عربى پس از اينكه در فص شعيبى نظريه خود را درباره آفرينش عالم مطرح مىكند و آن را با اصطلاح قرآنى «خلق جديد» تطبيق مىنمايد، از عقايد حكما و متكلمان در اين باب انتقاد مىكند و آنها را از مصاديق آيه شريفه: «بل هم فى لبس من خلق جديد» (ق،15) به شمار مىآورد. منظور ابنعربى اين است كه مطابق ديدگاه قرآنى، بسيارى از مردم از ادراك حقيقتخلق جديد ناتوانند، و نسبتبه آن ترديد روا مىدارند (ابراهيمىدينانى، 1362، صص 135-166).
نظريه خلق جديد، در واقع يكى از لوازم و نتايج نظريه تجليات است كه در بخش مستقلى بايد به بررسى اين لوازم و نتايج پرداخته شود، اما از آنجا كه نظريه تجليات زيربنا و اساس بسيارى از عقايد عرفانى و در واقع حلقه واسطه ميان نظريه وحدت وجود و ديگر ابعاد جهانبينى عرفانى مىباشد، در اينجا لازم است توضيحات بيشترى درباره اصل اين نظريه ارائه شود.
ابنعربى در كتاب فصوص الحكم ، درباب تجلى الهى مىگويد(ابنعربى،1366، فص شعيبى): «ان لله تجليين: تجلى غيب و تجلى شهادة.» از طرفى در آغاز كتاب فصوص، در عبارت ديگرى مىگويد(ابنعربى،1366، فص آدمى): «والقابل لايكون الامن فيضه الاقدس.» اين عبارات و بويژه تقريرى كه خود ابنعربى از چگونگى خلقت وايجاد عالم ارائه مىكند، آغازى بود تا نظريه خلقت در جهانبينى عرفانى شكل بگيرد و بعد به وسيله پيروان ابنعربى و شارحان آثار او بسط و نظام بيشتر يابد; هر چند در برخى موارد، تقريرهاى مختلفى از موضوع واحد نيز يافت مىشود.
توجيه رايج از مسئله خلقت مبتنى بر نظريه تجليات، اين است كه گفته مىشود: در اثر تجلى ذات بر ذات كه تعبير به فيض اقدس مىشود، اسماء و صفات و لوازم آنها (اعيان ثابته) ظهور مىيابد. و در مرحله بعد، فيض مقدس بر فيض اقدس ترتب دارد و از آن وجود خارجى اشياء پديد مىآيد (آملى، 1368، ص683). در توضيح اصطلاحات فوق، بايد گفت كه مراد از فيض همان تجلى است (كاشانى، 1370، ص14). اين فيض يا تجلى بر دوگونه است:
اول، تجلى علمى غيبى، تجلى ذاتى حبى يا فيض اقدس، كه همان ظهور حق در صورت اعيان ثابته در حضرت علم است.
دوم، تجلى شهودى، تجلى وجودى يا فيض مقدس، كه ظهور حق در احكام و آثار اعيان و تحقق موجودات عالم خارج است.
اصطلاح فيض اقدس در فص آدمى در كتاب فصوص الحكم، به وسيله خود ابنعربى وضع شد. اما به نظر مىرسد كه اصطلاح فيض مقدس را خود ابنعربى وضع نكرده باشد; لااقل در دوكتاب فصوص الحكم و نقش الفصوص ابن عربى، اين اصطلاح را يافت نشد. البته شارحان ابنعربى بهطور شايع و متداول از اين اصطلاح استفاده مىكنند; چنانكه مثلا جامى (817-898ق) جمله مذكور در «فص آدمى» را چنين تكميل كرده است: «فالقابل لايكون من فيضه الاقدس و المقبول الا من فيضه المقدس»(جامى، 1370، ص 118).
براى فهميدن بهتر معناى دواصطلاح فيض اقدس، ابتدا اصطلاح «اعيان ثابته» توضيح داده مىشود، كه بارها ابنعربى آن را به كار گرفته است (ابنعربى،1366، فص شيثى و ابراهيمى).
برخى از شارحان ابنعربى معتقدند كه اعيان ثابته در جهانبينى عرفانى، همان ماهيات نزد حكماست (لاهيجى، بىتا، ص104)، برخى نيز اعيان ثابته را به مثل افلاطونى تشبيه كردهاند (عفيفى،1366، ج2، ص9). شيخ محمد لاهيجى در كتاب شرح گلشن راز با بيان تمثيلى، در بيان چيستى اعيان ثابته، آنها را به آيينههايى مانند مىكند كه حق -تعالى- در آنها ظهور كرده است، با اين قيد كه خود اين آيينهها وجود نيافتهاند و نخواهند يافت; «ماشمت رائحة الوجود»، بلكه فقط در علم حق ثابتند. وى دراين باره مىگويد: «لاهيجى، بىتا، صص104-105):
«و خاصيت آينه آن است كه عكس كه در او ظاهر مىشود، برمقتضاى آينه شود. چنانچه در آينه كج، عكس كج و در آينه طولانى، عكس طولانى و در بزرگ، بزرگ و در كوچك، كوچك و على هذا القياس. و حال آنكه آن شخص محاذى همان يك شخص باشد. پس اين اختلاف همه از آثار واحكام آينه حاصل شده. و ديگر آنكه آينه اصلا مرئى نمىشود; چنانچه به حاسه باصره، صورت در آينه مىبينى و آينه نمىبينى. و ديگر آنكه صورتى كه در آينه مىنمايد، آينه به آن صورت متصف نمىشود و نمىگويند كه آن آينه آن صورت است و يا صورت در آينه است، بلكه آينه سبب ظهور او شده است. همچنين اعيان ثابته كه صور علميه حقند، حكم آينه دارند كه وجود حق به احكام ايشان ظاهر شده و به صورت ايشان نموده است. و آن اعيان، متصف به وجود نشدهاند و همچنان معدومند.»
نكته بسيار مهم درباره اعيان ثابته، اين است كه عرفا معتقدند اعيان ثابته جعل جاعل نيستند، بلكه حقايق غير مجعول مىباشند. در واقع، آنها شئون ذاتىاند كه به حقيقتى واحد كه همان حقيقتحق است، برمىگردند. عرفا در بيان نكته فوق، تفاصيل زيادى دارند كه در اينجا براى فهم بهتر اين مطلب، به تمثيلى كه سيد حيدر آملى در كتاب نقد النقود ذكر كرده است، اشاره مىشود (آملى، 1368، ص684; طبيبيان، 1364، ص60):
«علم به حقايق اعيان و ماهيات، عبارت است ازعلم خداوند به ذات و كمالات ذاتى و خصوصيات اسمايى خويش. چون اگر خداوند عالم به ذات خود باشد، به جميع ذوات وحقايق پنهان در ذات خويش نيز عالم است; مانند درختى كه در هسته پنهان است، زيرا اگر هسته عالم به ذات خود باشد، به همه كمالات درختى خود از قبيل شاخهها و برگها و گلها و ... نيز عالم است و تعينات شاخهها و برگها و گلها و ميوهها از لحاظ بلندى و گردى و نرمى و شيرينى و ترشى، جعل هسته نيست، بلكه اينها همه در كمالات درختى است كه در هسته پنهان است. از آن حيث كه درختبه وجهى عين هسته و به وجه ديگر غير هسته و به وجهى عين درخت و به وجه ديگر غير درخت است.»
معناى نكته مذكور كه اعيان ثابته جعل جاعل نيستند و وجود از آنها نفى مىشود، آن است كه اعيان ثابته برخلاف اعيان خارجه، جداى از ذات نيستند و صرفا به وجود علمى حق موجودند. و لذا، گفته مىشود كه اين سخن نه موهم قول به ثبوت معدومات، و نه مستلزم اصالت ماهيت است; زيرا قول به ثبوت معدومات - كه مختار معتزله است - براى ماهيات ممكنه در حال عدم، نوعى از ثبوت و تقرر اعتبار مىكند، و قول به اصالت ماهيت، تحقق ماهيت را اصالتا ممكن مىداند. اما طبق نظر عرفا، اعيان ثابته نه اصالتا و نه بدون استناد به وجود، بلكه فقط با استناد به وجود علمى و اسماء و صفات واجب -تعالى- موجود و محقق مىگردند(جوادى آملى، 1370، صص440-441). لذا، نسبت اعيان ثابته به اسماء و صفات، مانند نسبت لوازم ماهيتبه ماهيت است. يعنى، همان طور كه لوازم ماهيتبدون ارتباط به ماهيت، در مرتبه تقرر، ثبوت علىحده ندارند، اعيان ثابته نيز نه تنها وجود ندارند و مجعول نيستند، بلكه ظهور مستقل نيز ندارند و ظهور آنها در مرتبه اسماء و صفاتالهى، ظهور تطفلى است.
با روش شدن معناى اعيان ثابته (كاشانى، 1370، ص134)، مىتوان معناى دو اصطلاح فيض اقدس و فيض مقدس را بهتر فهميد. حق -تعالى- نخستبه وسيله فيض اقدس يا تجلى ذات به صورت اسماء و صفات و به تبع به صورت اعيان ثابته كه همان استعدادها و قابليات مىباشند، متجلى مىشود. اين امر در مرتبه علم حق -تعالى- صورت مىگيرد. سپس به وسيله فيض مقدس به احكام و آثار اعيان ثابته، برابر با استعداد و قابليت آنها، هستى بخشيده مىشود. بنابراين فيض اقدس، تجلى ذاتى حق است كه باعث ظهور اسماء و صفات و تطفلا باعث ظهور اعيان ثابته مىشود. ظهور اسماء و صفات در مرتبه واحديت، موجب فيض مقدس مىگردد كه باعث وجود احكام و آثار اعيان در خارج است. اين معنا، همان نظر ابنعربى است كه مىگويد: «والقابل لايكون الا من فيضه الاقدس»، و جامى اضافه كرده است: «...والمقبول الامن فيضه المقدس.» لذا، هم قابل (فيض اقدس) و هم مقبول (فيض مقدس) از او است(جهانگيرى، 1375، صص373-375). سخن مولانا جلالالدين رومى، بخوبى بر اين معنا تطبيق مىكند و فهم آن را آسان مىسازد(مولوى، بىتا، دفتراول، ص 55، ب33):
آن يكى جودش گدا آرد پديد وان دگر بخشد گدايان را مزيد
جامى نيز در كتاب لوايح پس از توضيح دو اصطلاح فيض اقدس و فيض مقدس، اين رباعى را مىآورد (جامى، بىتا، ص39):
يك جود تو نقش بسته صدگونه گدا يك جود نصيب هر يكى داد جدا آن جود نخستين ازلا بود و بر آن اين جود پسين راست ترتب ابدا
عرفا همگى بر اين نكته متفقند كه حقايق عرفانى، از حوزه دسترسى عقل و انديشه فراتر و برتر است. محيىالدين تصريح مىكند: «فان للعقول حدا تقف عنده من حيث ماهى مفكرة» (عقل از جهت تفكر و اينكه بخواهد با استدلال و معلومات پيشين به نتايج جديد برسد، محدود است و نمىتواند فراتر از آن برود) (ابنعربى، 1938م، كتاب المسائل، ص2). بدين ترتيب، با فراتر نشاندن دستاوردهاى كشف و شهود عرفانى از محدوده دسترسى عقل و انديشه، عرفا در ارائه آرا و نظريات گوناگون خويش، اساسا داعيه استدلال ندارند تا بخواهند از اين راه، عقل را از طريق مقدمات استدلال به نتيجه مورد نظر رهنمون شوند.
عين القضاة همدانى (492-525ق) در اين باب، اين گونه مىگويد: (يثربى، بىتا، ص373):
«بدان كه مثل طمع علماى صاحبنظر براى دريافت مسائل و حقايق عرفانى، مانند مردى است كه ترازوى كوچك طلاكشى را ببيند و بخواهد با آن كوه را بسنجد; و اين، دليل آن نمىشود كه ترازو در احوال واحكام خود صادق نيست، بلكه عقل ميزانى صحيح است واحكام آن صادق و يقينى است كه دروغى در آن راه ندارد. با اين همه، هرگاه عاقل به سنجش هر چيزى از امور آخرت و حقيقت نبوت و حقايق ازلى طمع ورزد، سعى او بىنتيجه خواهد ماند.»
در عبارت ديگرى، تذكر مىدهد(يثربى، بىتا، ص373):
«خرد براى دريافتبعضى از موجودات آفريده شده; چنانكه چشم براى ديدن قسمتى از موجودات ديگر خلق شده است و از دريافتشنيدنيها و ديدنيها ناتوان است. همچنان عقل از ادراك بيشتر موجودات عاجز است.»
عرفا شيوه وصول خود به حقايق ازلى را بصيرت مىدانند و مىگويند كه بصيرت، حقايق ازلى را از طريق حدس درك مىكند. و رابطه آن با حقايق ازلى، مانند رابطه عقل با اوليات و رابطه حواس با محسوسات است; يعنى ادراكى است مستقيم و بىنياز از مقدمات، با اين تفاوت كه يقين حاصل از بصيرت، قويتر و صريحتر از يقين حاصل از استدلال و برهان است. و در استدلال عقلى ادراك مطرح است، اما درباره بصيرت «وصول» دركار است. «عقل» مىبيند، بصيرت مىيابد، عينالقضاة مىگويد (يثربى، بىتا، ص 374):
«كسى كه گمان كند علم به معشوق و صفات او عين وصول به اوست، گمراهى دامن خود را بر وى گسترده است و كسى كه گمان كند گرفتارى در چنگال درندهاى با تصور آن گرفتارى يكى است، در پرتگاه جهل سرنگون گرديده است.»
از مطالب پيشگفته - كه در واقع خلاصهاى از ديدگاه عرفا درباره ارزش ادراك عقلى ومعرفتشهودى و باطنى بود - نتيجه مىشود كه عرفا در محدوده وسيعى از معارف و حقايق، به هيچ وجه دغدغه استدلال و دليلپردازى ندارند. از اينرو، حداكثر توجهشان اين است كه پس از تبيين، نظريه خود را با چند تمثيل و تشبيه عقلپذيرتر كنند; بهطورى كه عقل امكان آن را تصديق كند و راه براى قبول آن نظريه باز شود. به عنوان مثال، در بحث فوق كه بيانگر ديدگاه عرفتشناسى عرفاست، درباره ناتوانى وصول عقل به حقايق شهودى و ازلى، استدلالى نشد، بلكه صرفا خود اين مدعا تبيين گرديد و با اضافه شدن چهار تمثيل (ناتوانى ترازوى توزين طلا از سنجش كوه، ناتوانى چشم از دريافتبوييدنيها و شنيدنيها، مغايرت علم به معشوق و صفات او با وصول به او، و مغايرت گرفتارى در چنگال حيوان درنده با تصور آن)، مدعاى مذكور قابل قبولتر نمايانده شد.
نظريه تجليات نيز از جمله حقايقى است كه عرفا براى آن، حقيقتى فراتر از توان درك عقل و انديشه قايلند. ابنعربى در «فص شعيبى» تصريح مىكند كه بجز پيامبران و صوفيه، هيچ دانشمندى نمىتواند آن را درك كند، زيرا ديدگاه عقلى و استدلالى هرگز نمىتواند به آن برسد; «ولايعطيها النظر الفكرى ابدا» (عفيفى،1366، ص 125).
اما در آثار ابنعربى و شارحان و پيروان او پس از تبيين و تقرير نظريه تجليات، شاهد به كارگيرى تمثيلات متعددى هستيم، كه براى عقلپذيرى و افزايش مقبوليت ابعاد مختلف نظريه تجليات، استفاده شدهاند. در اينجا شايسته مىنمايد كه برخى از تمثيلات به كارگرفته شده براى توجيه نظريه تجليات ذكر شود. تلاش عرفا در ارائه اين تمثيلات به دو دليل بوده است:
اولا، اصل نظريه تجليات با قوت بيشتر تقرير و توجيه شود.
ثانيا، درخلال برخى از تمثيلات، نكات و ابعاد جديدترى از نظريه تجليات بيان شود.
اگر مقابل چهرهاى آينههاى متعدد و متنوع از حيث كوچكى و بزرگى، پهنا و درازا، و كجى و راستى قرار دهيم، هر يك از آينهها به حسب اندازه و شكل خود، آن چهره را به نحو خاصى منعكس خواهد كرد. لذا، آن چهره متناسب با اوصاف هر يك از آينهها، به اشكال و اندازههاى مختلف منعكس خواهد شد.
معشوقه يكى است ليك بنهاده به پيش از بهر نظاره صد هزار آينه پيش در هر يك از آن آينهها بنموده بر قدر صقالت و صفا، صورت خويش
نكته اين تمثيل چنين است كه وقتى مبدا و حقيقت وجود (چهره) در اعيان ثابته (آينهها) تجلى مىكند، موجب پيدايش اشياى خارجى (تصاوير در آينه) خواهد شد. مىتوان گفت كه مبدا وجود (چهره)، هم در آينه (اعيان ثابته) هست و هم نيست، و هم عين وجود خارجى (تصوير در آينه) هست و هم عين آن نيست. لذا، مىتوان گفت كه مبدا وجود (چهره) هم ظاهر و هم غيرظاهر است. و نيز، صحيح است كه بگوييم با ديدن موجودات خارجى (تصاوير در آينه)، مبدا وجود (چهره)، هم ديده مىشود و هم ديده نمىشود. (جامى، بىتا، صص85-86):
يك روى و دو صد هزار برقع يك زلف و دو صد هزار شانه يك شمع و دو صد هزار مرآت يك طاير و بىحد آشيانه
سيد حيدر آملى پس از نقل تمثيل فوق اضافه مىكند(آملى، 1368، صص 678-679):
«والبته اين مثال در اين باره، مثالى بس نيكو ودقيق است و بر تو است كه آن را بخوبى به خاطر بسپرى، زيرا در زمينه توحيد و وحدت وجود براى تو بسيار سودمند است; «و تلك الامثال نضربها للناس و مايعقلها الا العالمون» (عنكبوت، 42). »
و در اين باره گفتهاند (مكى، 1368، صص678-679):
وما الوجه الا واحد غير انه اذا انت عددت المرايا تعددا
چهره جز يكى نيست، اما وقتى تو آينهها را زياد مىكنى، متعدد مىشود.
اوحدى مراغهاى نيز متناسب با اين مطلب، چنين سروده است (طبيبيان، 1364، ص55):
جز يكى نيست صورت خواجه كثرت از آينه است و آينهدار آب و آينه پيشگير و ببين كه يكى چون دو مىشود بشمار
مثال آينه، از جمله مثالهايى است كه خود ابنعربى، هم در فصوص الحكم (ابنعربى،1366، فص شيثى) و هم در فتوحات مكيه(ابنعربى، بىتا، ج1، ص397) به آن اشاره كرده و حتى معتقد است كه اين مثال را خداوند براى فهم مسئله تجلى براى انسانها قرار داده و هيچ مثالى بهتر وشبيهتر به مسئله آينه وجود ندارد (ابنعربى،1366، فص شيثى).
ابنعربى در كتاب فصوص الحكم، مطلبى دارد كه ذكر آن در ذيل تمثيل مذكور مناسب است. وى ابتدا اشاره مىكند كه هم حق وقايت عبد است; يعنى ظاهر عبد شده است; و هم عبد وقايتحق است، يعنى ظاهر حق شده است. و سپس اضافه مىكند كه با دانستن اين مطلب، مىتوانى درباره موجود خارجى هر طور خواستى قضاوت كنى (ابنعربى،1366، فص هودى):
«فقل فى الكون ماشئت، ان شئت قلت هو الخلق و ان شئت قلت هو الحق وان شئت قلت هو الحق والخلق وان شئت قلت لا خلق من كل وجه و لا حق من كل وجه و ان شئت قلتبالحيرة فى ذلك.»
يعنى، موجود خارجى را مىتوان به اعتبار صفات نقص، خلق و به اعتبار صفات كمال، حق و به اعتبار جمع آنها حق و خلق دانست. و مىتوان آن را از جميع جهات، نه حق و نه خلق دانست. و مىتوان سكوت كرد و قايل به حيرت در اين مقام شد(خوارزمى، 1364، ص396; جهانگيرى، 1375، ص 385):
يا نه آن است و نه اين حيرانى است گنجبايد جست اين ويرانى است قد تحيرت فيك خذ بيدى يا دليلا لمن تحير فيكا
البته بايد توجه داشت كه مثال آينه كه مبتنى بر تعاليم قرآن درباره آيتبودن جهان است، اولين بار به وسيله خاندان وحى و نبوت مطرح شدهاست. در كتاب توحيد صدوق آمده است كه وقتى عمران صابى در مناظره توحيدى با حضرت امام رضا(ع) سؤال مىكند كه آيا خداوند در خلق استيا خلق در خداوند؟ آن حضرت، خداوند را از چنين سخنى برتر مىدانند. سپس براى فهماندن مطلب به عمران، از تمثيل آينه استفاده مىكنند و مىفرمايند (صدوق،1416، صص434-435):
«اخبرنى عن المرءات، انت فيه، ام هى فيك؟ فان كان ليس واحد منكما فى صاحبه، فباى شىء استدلتبها على نفسك.»
برخى محققان معتقدند كه اين مثال پس از مطرح شدن از سوى خاندان وحى، قبل از هر گروه ديگرى به وسيله اهل عرفان استفاده شد، و ابنعربى نيز آن را از برخى متقدمان خود همچون غزالى اخذ كرد (جوادى آملى، 1370، صص 222-223).
وقتى شيشههايى با رنگها، اشكال و اندازههاى مختلف داشته باشيم و اين شيشهها را در مقابل نور قرار دهيم، نور تابيده شده، به رنگ، شكل و اندازه شيشهها در مىآيد.
در اين تمثيل، شيشهها در حكم اعيان ثابته و رنگ، شكل و اندازه آنها به منزله آثار و احكام آن اعيان ثابته و نور مانند حقيقت وجود يا تجلى وجود حق و بالاخره نورهاى رنگين كه با اشكال واندازههاى مختلف بر روى ديوار مقابل تابيده مىشود، همچون موجودات خارجى دانسته شده است (جامى، بىتا، صص 80-81; جهانگيرى، 1375، صص 381-383):
اعيان همه شيشههاى گوناگون بود كافتاد بران پرتو خورشيد وجود هر شيشه كه بود سرخ يا زرد و كبود خورشيد در آن هم به همان رنگ نمود
تمثيل مذكور، هم بيانگر چگونگى اصل خلق و ايجاد است، و هم كثرت ظاهرى موجودات را توجيه مىكند. جامى در نقد النصوص درباره نكته اول، چنين مىگويد (جامى، 1370، ص46):
«الايجاد عبارة من تجليه - سبحانه - فى الماهيات الممكنة الغير المجعولة التى كانت مرايا لظهوره و سببا لانبساط اشعة نوره.»
و درباره نكته دوم پس از ذكر مثال نور و شيشههاى رنگين، مىگويد (جامى، 1370، صص71-72):
«پس اوست -تعالى و تقدس- كه واحد حقيقى است ومنزه از صورت و صفت و لون و شكل در حضرت احديت. و هم اوست كه در مظاهر متكثره به صور مختلفه ظهور كرده به حسب اسماء و صفات به تجلى اسمايى و صفاتى و افعالى، خود را برخود جلوه داده. و هذا بعينه كما انك لو قلت: ان النور اخضر لخضرة الزجاج، صدقت، و شاهدك الحس. وان قلت: ليس باخضر ولا ذىلون، لما اعطاه لك الدليل، صدقت، و شاهدك النظر العقلى الصحيح.»
از جمله نكاتى كه عرفا از تمثيل فوق استفاده كردهاند، اين است كه وجود خارجى مانند نورى است كه پس از عبور از شيشهها، بر ديوار مقابل افتاده و به رنگهاى گوناگون ظاهر شده است. لذا، فقط وقوع نور بر ديوار محقق است، و رنگها و اشكال ظاهر شده در وى، معدوم موجودنما مىباشد. نوريت، جهت وجوب، و لونيت، جهت امكان است، و موجود خارجى ميان اين دو; يعنى در برزخ وجوب و امكان، است. جاهلان ميان نور و لون و ميان مبدا وجود و ماهيت فرق نمىگذارند و آنها را يكى مىپندارند، اما عارفان نور را نور و لون را لون، مبدا را مبدا و ماهيت را ماهيت مىشناسند. در نتيجه،آنان كثرت را در احكام مىبينند، نه در ذات (ابنعربى، بىتا، ج2، ص53; جهانگيرى، 1375، صص 381-383).
وقتى كه هم شراب، صاف و لطيف و هم جامى كه شراب در آن قرار دارد، كاملا شفاف باشد، به نظر مىرسد كه شراب و جام از نظر رنگ و شكل يك چيز بيشتر نيستند; در صورتى كه به حكم عقل، مىدانيم كه شراب و جام دو چيزند.
در اين تمثيل، مراد از جام، اعيان ثابته و آثار و احكام آنهاست، و منظور از شراب نيز مبدا وجود مىباشد، و اجتماع آنها هم به منزله وجود اعيان خارجى است. اين تمثيل بيان مىكند كه همانطور كه شراب صاف و لطيف در ظرفها و جامهاى شفاف، در ظاهر به رنگ و شكل آنها در مىآيد - در صورتى كه در واقع به رنگ هيچ يك در نيامده و شكل هيچ يك را نپذيرفته است - حقيقت وجود حق هم كه به صورت آثار و احكام اعيان ظاهر شده، اين چنين است و با تغير وتكثر آنها متغير نمىشود و با وجود ظهورش در آن آثار و احكام متباين، متغير و متكثر، وحدتش پايدار مىماند (جهانگيرى، 1375، صص383-385):
از صفاى مى و لطافت جام در هم آميخت رنگ جام و مدام همه جام است و نيست گويى مى يا مدام است و نيست گويى جام
تمثيل فوق از جمله مواردى است كه خود ابنعربى به آن استناد كرده، و در موارد مختلف از آن استفاده نموده است. وى در كتاب نقش النصوص، در «فص شعيبى» درباره اين موضوع كه خداوند - بدون هيچ گونه تغيير و تحولى در خود- بر قلوب بندگان تجلى مىكند و تغيير و تحول ايجاد مىنمايد، از اين تمثيل استفاده مىكند و مىگويد:
«فالقلوب له كاشكال الاوعية للماء يشكل بشكلها مع كونه لايتغير من حقيقته.»
همچنين در «فص محمدى» اين عبارت از جنيد نقل شده است: «لون الماء لون انائه.» و شارحان نيز آن را به همين معناى مورد نظر در اينجا حمل كردهاند (پارسا،1366، ص535; جامى، 1370، ص 202). نمونه ديگر تمثيل فوق، ابيات زير است كه ابن عربى بارها به آن استناد كرده است (ابن عربى،1983م، ص43; همو، بىتا، ج1، ص 64 و ج3، صص 214و290):
رق الزجاج و رقت الخمر فتشابها و تشاكل الامر فكانما خمر و لا قدح و كانما قدح و لا خمر
آب دريا را مىتوان به صورتهاى مختلف همچون: بخار آب، تراكم بخارها، تشكيل ابر، تقطير ابر، بارش باران، جمع شدن باران به صورت سيل، بازگشت دوباره سيل به دريا، شكلگيرى امواج، حبابها و كف روى آب مشاهده كرد. اين پديدهها چيزى، بجز صورتهاى مختلف آب دريا نيستند.
چون بحر نفس زند چه خوانند: بخار چون شد متراكم آن نفس، ابر شمار باران شود ابر چون كند قطره نثار و آن باران سيل و سيل بحر آخر كار
افراد دانا برخلاف نادانان ظاهربين، در مىيابند كه اين صور مختلف وبظاهر متباين، در حقيقت تغايرى با هم ندارند و مبدا واحدى وجود دارد كه به اين صورتها در آمده است.
بحرى است كهن وجود بس بىپايان ظاهر گشته به صورت موج و حباب هان تا نشود حباب يا موج، حجاب بر بحر، كه آن جمله سراب استسراب
جامى در شرح رباعيات پس از تمثيل مذكور مىگويد (جامى، بىتا، ص81):
«پس فى الحقيقه نيست اينجا، مگر امرى واحد; اعنى ماء مطلق كه مسمى شده استبدين اسامى به حسب اعتبارات. و برين قياس، حقيقتحق - سبحانه و تعالى - نيست، الا وجود مطلق كه به وسيله تقيد به مقيدات مسمى مىگردد به اسماء ايشان; چنانكه مسمى مىگردد اولا به عقل، پس به نفس، پس به فلك، پس به اجرام، پس به طبايع، پس به مواليد; الى غير ذالك.»
خلاصه، همان طور كه گوناگونى آن پديدههاى آبى، دريا را متكثر و متنوع نمىكند و به وحدت آن آسيبى نمىرساند، كثرت وتنوع موجودات خارجى هم به وحدت وجود حق -تعالى- كه مبدا وجودى آنهاست، زيانى نمىرساند و وحدت حقيقى آنها را زايل نمىنمايد (جهانگيرى، 1375، صص386-388):
البحر بحر على ما كان فى قدم ان الحوادث امواج وانهار لايحجبنك اشكال تشاكلها عمن تشكل فيها فهى استار
كلام جامى در كتاب نقد النصوص در ذيل تمثيل فوق، چنين است (جامى، 1370، ص67): «و من نظر على البحر و عرف انها امواجها، و الامواج لاتحقق لها بانفسها، قائل بانها اعدام ظهرت بالوجود; فليس عنده الا الحق - سبحانه - و ما سواه عدم يخيل انه موجود متحقق. فوجوده خيال محض و المتحقق هو الحق، لاغير. لذلك قال الجنيد - قدس سره -: «الآن كما كان» عند سماعه حديث رسولالله(ص): كان الله و لم يكن معه شىء.»
موجهايى كه بحر هستى راست جمله مر آب را حباب بود گر چه آب و حباب باشد دو در حقيقتحباب آب بود پس از اين روى هستى اشيا راست چون هستى سراب بود
منظور از الف ملفوظ، صوتى است ممتد و مطلق كه به هيچ يك از مخارج برخورد ندارد و تقيد و عدم تقيدى هم سبتبه خروج از مخرج خاصى ندارد. از طرفى، الف مكتوب هم خط ممتدى است كه انحنا وشكستگى هيچ يك از حروف را ندارد و نسبتبه هيچ از اشكال حروف نيز از تقيد يا عدم تقيدى برخوردار نيست. در عين حال، الف لفظى حقيقتحروف ملفوظ است، زيرا به واسطه مرور بر مخارج مخصوص، موجب به وجود آمدن حروف گوناگون مىشود. البته به نظر ابنعربى، واو مدى (واو ماقبل مضموم) و ياى مدى (ياى ماقبل مكسور) نيز در اين حكم سريان، به الف شباهت دارند (ابنعربى، 1938م، كتاب الالف، ص 12).
غرض عرفا از ذكر اين تمثيل، آن است كه همان طور كه اگر الف در مرتبه اطلاقش به مرتبه تقيد تنزل نمىيافت، حروف ظاهر نمىشدند، وجود مطلق حق هم اگر از حضرت اطلاق به مراتب تعينات نازل نمىگشت، موجودات خارجى ظاهر نمىگشتند.
جهت ديگر در تمثيل فوق، بيان مسئله وحدت وكثرت است. شيخ محمد لاهيجى در شرح گلشن راز در اين باره مىگويد (لاهيجى، بىتا، صص6-7):
«چنانچه نفس انسانى فى نفسه هواى ساذج است و چون به مخارج حروف مىرسد، ملبس به لباس صور حروف مىگردد، ذات احديت كه منزه از كثرت است، چون در مراتب مظاهر امكانيه تجلى مىنمايد، به جهت اظهار اسماء و صفات به لباس كثرت ملبس مىشود.»
جامى در اين باره مىگويد (جامى، بىتا، ص83):
اعيان حروف در صور مختلفند ليكن همه در ذات الف مؤتلفند ازروى تعين همه با هم غيرند وز روى حقيقت هم عين الفند
سيد حيدر آملى پس از ذكر تمثيل فوق مىگويد (آملى، 1368، ص 701):
«فحينئذ يجوز للعارف بهذه الاسرار - اعنى باسرار الحروف - ان يقول ليس فى الحروف الا الالف و ليس فى الخارج الا الالف وكذلك شان الحق - تعالى.»
در اينجا، تذكر اين نكته مهم ضرورى مىنمايد كه مسئله ظهور الف در صورت حروف، از ديدگاه عرفان ابنعربى وپيروان او، حقيقتى بيش از يك تمثيل دارد; زيرا نزد آنان اساسا حروف تجلى عوالم وجود است. و حتى تصريح كردهاند: « ان الوجود مرتب على الحروف.» (آملى، 1368، ص699). در اين باب، مطالب فراوانى از آنان به عنوان اسرار عالم حروف مطرح شده است (ابنعربى، بىتا، ج1، صص51-84; بقلى شيرازى، 1360، صص60-62) كه در اينجا در ادامه مثال مذكور، به نمونهاى از چنين مطالبى درباره حرف «ب» اشاره مىشود.
عرفا حديثى از اميرمؤمنان على(ع) نقل مىكنند كه حضرت(ع) فرمودند (مجلسى،1403ق، ج40، ص186):
«لوشئت لاوقرت سبعين بعيرا من باء بسمالله الرحمن الرحيم.»
همچنين از آن حضرت منقول است: «انا النقطة تحت الباء.» جملهاى نيز از ابنعربى اين گونه نقل مىشود: «بالباء ظهر الوجود و بالنقطة تميز العابد عن المعبود.» در عبارت ديگرى گفته است: «مارايتشيئا الا و رايت الباء عليه مكتوبة.»
چنين عباراتى، نشانگر ديدگاه خاص عرفا درباب حروف و اسرار و رموز خاص آن است. سيد حيدر آملى در رساله نقد النقود درباره اين مسئله چنين مىگويد (آملى، 1368، ص699; طبيبيان، 1364، صص 70-71):
«الف كه همچون ذات مطلق و مجرد است و هيچگونه تعين و تقيدى ندارد، چون خواست از حيث كمالات ذاتى پنهان در ذات خويش تنزل كند، نخست در حضرت اطلاق و تجرد خويش نزول كرد و به صورت «باء» تقيد يافت و به وسيله نقطه «باء» از صورت و تشخص الفى خود متمايز شد. همچنانكه خداوند بلند مرتبه چون خواستبرحسب كمالات ذاتى پنهان در ذات خويش به صورت خلقيت نزول كند تا به وسيله نقطه عبديت از صورت و تشخص خالقيتخود متمايز شود، نخست در حضرت اطلاق وتجرد خويش نزول كرد و به صورت انسان تقيد يافت و به وسيله آن از صورت خالقيتخود متمايز گشت.»
وقتى عدد واحد (يك) تكرار شود، به ترتيب با يك بار تكرار، عدد 2، با دوبار تكرار، عدد3 و با سهبار تكرار، عدد 4 و ... حاصل مىشود. از اين رو، اگر عدد واحد تكرار نشود، هيچ عددى حاصل نخواهد شد. لذا مىتوان گفت كه همه اعداد براى ظهور و تحقق خود، نيازمند ظهور واحد هستند، در حالى كه واحد در مقام ذات خود از وجود اعداد و از ظهور به صور آنها بىنياز است. در اين تمثيل، مراد از واحد، وجود مطلق حق و منظور از اعداد و مراتب مختلف آنها، اعيان ثابته و احكام و آثار آنها و موجودات خارجى است. جامى در اين باره مىگويد:
در مذهب اهل كشف و ارباب خرد سارى است احد در همه افراد عدد زيرا كه عدد گرچه برون است ز حد هم صورت و هم مادهاش هست احد
ابن عربى، درفصوص الحكم، به اين تمثيل اشاره كرده است و درباره آن مىگويد (ابنعربى،1366، فص ادريسى):
«وظهرت الاعداد بالواحد فى المراتب المعلومة . فاوجد الواحد العدد و فصل العدد الواحد.»
پس از ابنعربى، در ميان شارحان و پيروان او به اين تمثيل بسيار زياد استناد شده است. تاج الدين خوارزمى (840 -؟)، از شارحان معروف كتاب فصوص الحكم، پس از نقل عبارت فوق مىگويد (خوارزمى، 1364، ص 221):
«چون ظهور واحد در مراتب متعدده، مثال تام بود مر ظهور حق را در مظاهرش، شيخ اين كلام را توطئه(مقدمه) ساخت از براى شروع در تقرير عدد و ظهور واحد در وى، تا محجوب بدين مثال استدلال كند بر تكثر واقع در وجود مطلق، با وجود عدم خروج وجود مطلق از واحد حقيقى بودن.»
جامى در اين باره مىگويد:
تحصيل وجود هر عدد از احد است تفصيل مراتب احد از عدد است عارف كه ز فيض روح قدسش مدد است ربط حق و خلقش اين چنين معتقد است
مثال واحد و اعداد، مثالى است كه شارحان آثار ابنعربى بيش از 10 وجه تمثيل براى آن ذكر كردهاند (جهانگيرى، 1375، صص 390-393). در اينجا، به نمونهاى مهم و قابلتامل از آن موارد، اشاره مىشود: اعداد حقايق معقولهاى هستند كه هيچ وجودى ندارند، مگر در ذهن. و اگر اعداد را متصف به وجود خارجى كرديم، بايد توجه داشت كه اين امر از حيث وجود اعداد در معدودات است. مثلا، اينكه عدد 5 در خارج وجود دارد، بدين معناست كه 5 كتاب در عالم خارج وجود دارد. چنين نيست كه بتوان عددى را بدون معدود در خارج، موجود فرض كرد. اين نكته كاملا با وجود اعيان ثابته مطابقت دارد، زيرا ظهور حقيقت وجود در صور اعيان ثابته عبارت است از ظهور در صور صرفا معقولهاى كه به هيچ وجه وجود خارجى ندارد. و اگر اعيان ثابته را متصف به وجود نموديم، از حيث وجود اعيان ثابته در صور موجودات خارجى است، و نه وجود استقلالى (عفيفى،1366، ج2، صص51-53).
نقطه كه در مسير دايره حركت مىكند، اگر داراى سرعت زياد باشد، چشم به خطا مىافتد و نقطه را نمىبيند و فقط دايره را مىبيند; همچون حركت آتش گردان كه در اثر سرعت زياد، به شكل يك دايره آتشين ديده مىشود. تا آنجا كه بررسى شد، اين تمثيل را فقط شيخ محمود شبسترى در گلشن راز ذكر كرده است.
همه از وهم تست اين صورت غير كه نقطه دايره است از سرعتسير
شيخ محمد لاهيجى در شرح گلشن راز، در اين باره چنين مىنويسد (لاهيجى، بىتا، صص18-20):
«عالم غيب و شهادت وجود واحد است كه به حسب مراتب تجليات، به صورت كثرات نموده، در هر مظهرى به ظهورى خاص ظاهر گشته است. شخصى كه به مرتبه كشف وشهود رسيده و محجوب وهم و خيال باشد و تصديق كاملان نداشته باشد، گويد كه من مىبينم كه تعداد اشياء، حقيقى است، نه اعتبارى و انكار مشاهده، مكابره است.»
سپس بيت فوق را از گلشن راز ذكر مىكند و ادامه مىدهد:
«يعنى نمود غيريت كثرات، از وهم و خيال است والا فىالحقيقه يك نقطه وحدت است كه از سرعت انقضا و تجدد تعينات متباينه، به حسب اختلاف صفات مانند خط مستدير صورت بسته و از تجدد تعينات جسمى، حركت مصور شده و از كثرت تعينات متوافقه متواليه، زمان در وهم آمده و كثرات موهومه غيرمتناهيه، نمودن گرفته و فىالواقع چون نظر كنى، غير از يك نقطه نيست.
اين نقطه زسرعت تحرك صد دايره هر زمان نمايد رو نقطه آتشين بگردان تا دايره روان نمايد اين دايره غير نقطهاى نيست ليكن به نظر چنان نمايد
...و در حواس چون غلط بسيار واقع است، اعتماد بر مدركات حواس نتوان كرد; چنانچه احول يكى، دو مىبيند و سراب را كه معدوم است موجود مىداند و قطره نازله را خط مستقيم مىانگارد و نقطه جواله را دايره مىپندارد. و شخصى كه در كشتى نشسته است، كشتى را كه متحرك استساكن مىبيند و شط را كه ساكن است متحرك مىداند. و علىهذا القياس «كه نقطه دايره است از سرعتسير»، قياس معقول به محسوس كرده... همچنين نقطه وحدت است كه به هتسرعت تجدد تجليات غير متناهيه، به صورت دايره موجودات ممكنه ظاهر گشتهاست.»
اين نقطه زگردشى كه دارد بر صورت دايره برآيد بگذر ز خيال و وهم و بنگر تا دايره نقطهاى نمايد
در برخى از كتابهاى عرفانى، تمثيلات ديگرى نيز آمده كه بيشتر ناظر به مسئله وحدت وجود است. از جمله اين تمثيلات، تمثيل نفس و قواى نفسانى است، زيرا نفس انسان علىرغم وحدتش، مىتواند با خود تكلم كند، حديثخود را بشنود، به اين گفتگو آگاه شود و .... اين، مثالى است كه نشان مىدهد چگونه حقيقت واحدى به صورتهاى مختلف ظاهر مىشود و بدون هيچگونه خللى در وحدت آن، به حسب هر صورتى، حكم و اثرى از آن صادر مىگردد (صدرالمتالهين، 1378، ج8، ص 88; فيض كاشانى، 1360، ص39):
هر لحظه رسد ز عالم روحانى صد نكته به گوش جان تو را پنهانى نىنى غلطم كه در ميان غير تو نيست خود گويى و خود بشنوى و خود دانى
در تمثيل ديگر، وجود مطلق به پادشاه، و وجود عام به وكيل او تشبيه شده است; زيرا فيض وجود حق (اجراى احكام پادشاه) اول در وجود عام (از سوى وكيل) ظاهر مىشود و از آنجا در قوابل اعيان (ديگر نقاط مملكت) جريان مىيابد.
و نيز در تمثيل وجودات نوعى و صنفى به نواب و كارگزاران پادشاه در شهرهاى مختلف، آمده است كه مردم، فعل خوب يا بد آن نواب را به پادشاه نسبت مىدهند، در حالى كه پادشاه، از جهت ذات از آن افعال مبراست; و البته از جهت پادشاهى، فاعل همه و حاكم بر همه است (فيض كاشانى، 1360، ص42).
در قرآن مجيد آمده است: «هو الذى انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تاويله ومايعلم تاويله الا الله والراسخون فى العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا اولوا الالباب» (آل عمران،7). درباره تفسير اين آيه همواره بحث و گفتگو شده است و مفسران درباب اينكه كلمه «الراسخون» آيا معطوف به «الله» استيا اينكه اين كلمه با «واو» استينافيه آغاز جمله مستقل و جديدى مىباشد، اختلاف داشتهاند. نتيجه اين اختلاف اين است كه طبق نظريه اول، تاويل آيات متشابه را فقط خداوند مىداند. ولى بنابر قول دوم، علاوه بر خداوند برخى از انسانها; يعنى «الراسخون فى العلم» هم- كه البته در تعيين مصداق آن نيز اختلاف وجود خواهد داشت - از علم به تاويل اين كتاب بهره دارند.
موضوع فوق، سرآغازى استبراى انبوهى از مباحث قرآنى و كلامى كه در اينجا مجالى براى ذكر آنها نيست. اما عدهاى از مطلب مذكور چنين برداشت كردهاند كه خود قرآن كريم، نخستين راهگشا به سوى مسئله تاويل است. مراد از تاويل، معنايى است كه مخالف با ظاهر لفظ باشد. از آنجايى كه قرآن كريمآيات متشابه را مشخص نكرده، مسئله تاويل با مسئله «محكم و متشابه» آميخته شده و با اينكه احاديث زيادى از تاويل و تفسير به راى قرآن نهى نموده است (مجلسى،1403ق، ج92، ص108)، اما در طول تاريخ، فرقههاى مختلف اسلامى آيات قرآن را طبق مراد و مذهب خود تاويل كردهاند.به عنوان مثال، «باطنيان»، «صلاة» را اطاعت از امام، «صوم» را به نگهدارى اسرار، «بهشت» را به علم و «جهنم» را به جهل تاويل نمودهاند.
علاوه بر باطنيه و برخى فرقههاى غالى و انحرافى همچون «حروفيه»، مسئله تاويل غيرمستند و بىمحابا، بيش از هر جاى ديگر، نزد صوفيه و عرفاى تندرويى مانند ابنعربى ديده مىشود; به طورى كه حتى آيات الاحكام را نيز تاويل كردهاند. به عنوان مثال، در تفسير منسوب به ابنعربى، آيه: «يا ايها الذين آمنوا اذا قمتم الى الصلاة فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق» (مائده،6)، چنين تاويل شده است: اى كسانى كه ايمان علمى آوردهايد، چون از خواب فلتبرخاستيد وقصد حضور و مناجات حقيقى و توجه به حق كرديد، «فاغسلوا وجوهكم» وجوه قلوبتان را به آب علم نافع و طاهر و مطهر مربوط به علم اخلاق بشوييد و تواناييهايتان را از پليدى شهوت پاك سازيد به اندازه حقوق و منافع (ابنعربى، بىتا، ص313; حاج سيد جوادى، 1371، ج3و4، مدخل باطنيه و تاويل).
عرفا در تبيين و تقرير ديدگاههاى خاص خود علاوه بر تمثيلات و تشبيهات - كه به نمونههايى از آن در توجيه نظريه تجليات اشاره شد - به طور گسترده از تاويل آيات قرآن يا استنادات قرآنى براى افزايش مقبوليت آرا و نظريات مختلف خود استفاده كردهاند. براى درك گستردگى و شيوع اين امر، كافى است كه به چند كتاب عرفانى از اين نظر توجه شود. دو كتاب نقد النصوص فى شرح نقش الفصوص(حدود 260 صفحه) اثر عبدالرحمن بناحمد جامى (جامى، 1370، صص368-375) و كتاب جامع الاسرار و منبع الانوار به انضمام رساله نقد النقود فى معرفة الوجود (حدود 700 صفحه) (آملى، 1368، صص711-718)، كاملا اختصاص به مباحث عرفان نظرى دارند و بشدت متاثر از تعاليم ابنعربى مىباشند، اما در عين حال به ترتيب بالغ بر 260 و 1000 مرتبه، در اين دو كتاب به آيات قرآن استناد و استشهاد شده است. خود كتاب نقش الفصوص ابنعربى كه خلاصه فصوص الحكم و رساله بسيار مختصرى در 10 صفحه است، داراى 30 استناد به آيات قرآنى است.اين امر، بخوبى جايگاه والاى استخدام و تاويل آيات قرآن در بيان ابعاد مختلف جهانبينى عرفانى را نشان مىدهد.
در اين بخش و در راستاى تقرير و توجيه نظريه تجليات، با استفاده از رساله نقد النقود سيد حيدر آملى، مسئله تاويلات و استنادات قرآنى در كتابهاى عرفانى،مرور مىشود.
سخن از حقيقت وجود آغاز مىشود، كه به خودى خود مقيد به اطلاق و تقييد نيست و كلى و جزئى، عام و خاص و واحد به وحدت زايد بر ذات و كثير نمىباشد، بلكه اين چيزها همه برحسب مراتب و مقامات وجود از لوازم آن مىباشد (آملى، 1368، ص 632; طبيبيان، 1364، ص46); «رفيع الدرجات ذوالعرش» (مؤمن، 15) (بلند كننده درجهها وصاحب عرش است.) همچنين قرآن كريم از منزه بودن حقيقت وجود از اعتبارات و تقيد آن به قيود و شروط چنين خبر داده است (آملى، 1368، ص639; طبيبيان، 1364، ص25): «فان الله لغنى عن العالمين» (آل عمران،97) (خداوند از همه جهانيان بىنياز است.) و همچنين اگرچه حقيقت وجود در مظاهر اشياء آميخته، اما از مقتضيات آنها پاك است و از كثرت و اعتبارات آنها منزه مىباشد (آملى، 1368، ص620; طبيبيان، 1364، ص11); «ليس كمثله شىء و هو السميع البصير» (شورى، 11) (همانند او هيچ چيز نيست و او شنونده و بيناست.) حقيقت وجود كه وجود واجب بذاته مىباشد، از هر چيزى بىنياز و بلكه همه به او نيازمندند (آملى، 1368، صص 631و661; طبيبيان، 1364، صص19و41); «اولم يكف بربك انه على كل شىء شهيد» (فصلت،53) (آيا پروردگارت بسنده نيست [براين امر] كه او بر هر چيز شاهد است.)
اما حقيقت وجود، چيزى جز وجود خداوند -سبحانه- نيست. و به اعتقاد ما، جز خداى بلند مرتبه و اسماء و صفات، و كمالات و خصوصيات وى، چيزى در وجود نيست. و مظاهر و خلق و عالم، فقط امرى اعتبارى و وجودى مجازى و از ازل تا ابد در معرض فنا، نيستى و هلاكت است. به همين جهت، خداوند -سبحانه- مىفرمايد: «كل شىء هالك الا وجهه» (قصص، 88) (هر چيز جز وجه او نابود شدنى است); يعنى هر چيز از موجودات ممكنه از ازل تا ابد، در معرض هلاكت و نيستى است. و «هالك» به معناى موجودات ممكنه از ازل تا ابد است، و «الا وجهه» به معناى بجز ذات و وجود خدا مىباشد كه از ازل تا ابد باقى است (آملى، 1368، ص668; طبيبيان، 1364، ص46). همچنين خداوند مىفرمايد: «كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام» (رحمن،26-27) (هر چه كه بر روى زمين مىباشد فانى است و فقط وجه پروردگار تو صاحب شكوه و بزرگوارى جاويد مىماند.)
خداوند به زبان پيامبرانش خبر داده، كه به حسب هويت و ذات با هر چيزى و به حسب حقيقتبا هر موجودى همراه است و حقيقتحق خود خبر داده كه عين همه چيزهاست (آملى، 1368، صص 635و661; طبيبيان، 1364، صص 22و41) ; چنانكه گويد: «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شىء عليم» (حديد،3) (او پيشين و پسين و آشكا و پنهان و او به همه چيز داناست.)
اما درباره خلقت جهان چنانچه محيىالدين ابنعربى در كتاب فصوص الحكم مىگويد (ابنعربى،1366، فص آدمى; طبيبيان، 1364، ص59):
«خداى بلند مرتبه جهان را همچون شبحى هموار و بىروح و آينهاى صيقل نيافته به وجود آورد. و اين شان حكم الهى است كه محلى را هموار نگرداند، مگر آنكه آن محل، روحىالهى را كه از آن به «نفخ فيه من روحه» (سجده،9)تعبير مىشود، بپذيرد. و اين روحالهى همان حاصل شدن استعداد است در آن صورت هموار، براى پذيرش فيض تجلى دائمى كه ازلى و ابدى مىباشد، و جز قابل چيزى باقى نمىماند. و قابل هم از فيض اقدس است، كه به اين ترتيب تمامى امر از آغاز تا پايان از اوست; «اليه يرجع الامر كله» (هود،123) (بازگشت همه امور به سوى اوست.)»
قوابلى كه از فيض اقدس متحقق مىگردند، اعيان ثابته ناميده مىشوند. نكته مهم اين است كه اعيان ثابته، مظاهر الهىاند و نه جعل جاعل، زيرا آنها همه به حقيقتحق بر شئون ذاتى او برمىگردد و حقيقتحق و شئون ذاتى او، جعل جاعل نيست، چون اطلاق جعل جز بر وجود خارجى صادق نيست. لذا آنها در علم، موجود، و در خارج معدومند. بنابراين، دراينجا فاعل و قابل يكى است. (آملى، 1368، ص 680; طبيبيان، 1364، ص 50). از اينرو، خداوند فرمود: «فتبارك الله احسن الخالقين» (مؤمنون، 14)(بلند مرتبه استخداوندى كه برترين آفرينندگان است.)
وجود عامى كه در علم الهى بر اعيان ثابته منبسط گشته، سايهاى از سايههاى اصل حقيقت وجود است. و همچنين وجود ذهنى و وجود خارجى نيز دو سايه از آن سايهاند. و خداوند به اين معنا ، چنين اشاره كرده است (آملى، 1368، ص635; طبيبيان، 1364، ص22): «الم تر الى ربك كيف مد الظل و لو شاء لجعله ساكنا» (فرقان، 45) (آيا به كار خداى خويش نمىنگرى كه چگونه سايه را گسترد و اگر مىخواست آن را ايستاده و آرام مىكرد.)
وجود عام و منبسط يا صادر اول، در همه صورتهاى مظاهر خويش نزول مىكند و تنزل آن ترتيبى دارد. نخستين تنزل آن در صورت نفس كلى است، كه از آن به روح حقيقت كلى تعبير مىشود; كه در قرآن كريم از آن به «نفس واحده»تعبير شده است (آملى، 1368، ص696; طبيبيان، 1364، ص68): «يا ايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا كثيرا و نساء» (نساء،1) (اى مردم از پروردگار خود بترسيد كه شما را از يك تن آفريد، و جفت وى را از او آفريد و از آن دو، مردان و زنان بسيار پراكند.)
آفرينش حقايق و مظاهر در خارج، ناشى از ظاهر شدن فاعل مطلق به صورت آنهاست. به عبارت ديگر، فاعل مطلق با آشكار شدنش، آنها را در خارج موجود مىگرداند; چنانكه خداوند مىفرمايد: «انما قولنا لشىء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون» (نحل، 40) (همانا گفتار ما براى آنچه اراده مىكنيم اين است كه بگوييم باش، پس مىشود.) ضميره در «له» به امر موجود در علم، و معدوم در عين (اعيان ثابته) برمىگردد. و چون حق -تعالى- بخواهد كه آن چيز در عين (خارج) آشكار شود، به او مىفرمايد: باش، و آن چيز بنابر قابليت و استعداد خود، در خارج تحقق مىيابد. و در اينجا از اين آيه، دليلى بزرگتر نمىتوان يافت (آملى، 1368، ص688; طبيبيان، 1364، ص58).
مظاهر به ترتيب اسماء و صفات و كمالات و خصوصيات مرتب است. و چون اين اسماء وصفات و كمالات را نهايتى نيست، مظاهر را نيز نهايتى نمىباشد; چنانكه خداوند مىفرمايد: «و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله ان الله عزيز حكيم» (لقمان،26) (اگر چنان بودى كه آنچه درخت در زمين است قلم مىشد و دريا مركب و پس از تمام شدن، هفت درياى ديگر آن را مدد مىكرد، باز كلمات الهى به سر نمىآمد; كه خداوند عزيز و حكيم است.) و خداوند مظاهر را در آيه مذكور كلمات ناميد، زيرا به اتفاق محققان، كلمات خدا همان اعيان و حقايق آشكار موجود است (آملى، 1368، ص698; طبيبيان، 1364، ص69).
البته، بايد توجه داشت كه حقيقت وجود كه در مظهر ظاهر است، فقط از حيث آنكه مظهر آن است و نيز به اقتضاء قابليت آن مظهر آشكار مىشود، و نيز بدان جهت كه ظاهر به تماميتخود به صورت مظهر آشكار مىگردد. بنابراين، اصلا نبايد نقصهاى مظهر را به آنچه در آن ظهور پيدا مىكند; يعنى به ظاهر، نسبت داد، بلكه بهتر آن است كه آن نقايص را به خود مظهر منسوب كنيم، و به همين جهت، خداوند فرموده است: «وآتاكم من كل ما سالتموه» (ابراهيم،34) (و از هر آنچه خواستيد به شما داده است.) يعنى آنچه به زبان استعداد و قابليتخود در خواست كرديد، به شما عطا فرمود. و در جاى ديگر فرمود: «فلله الحجة البالغة» (انعام،149) (حجت رسا از آن خداست)، تا مردم را بر خدا به سبب اختلاف استعدادها و ماهيتها و قابليتهايشان حجتى نباشد (آملى، 1368، ص672; طبيبيان، 1364، ص 50).
اگرچه اين طرز تفكر به عقيده فلاسفهاى كه مىگويند از حق -تعالى- فقط عقل اول و از عقل اول بقيه حقايق و موجودات صادر گشته، بسيار نزديك است، ولى همانند آن نيست; زيرا از نظر ما اين حقيقت اول و همه حقايق و تمامى عالم بر سبيل كل واجمال، «دفعة واحدة» از حق -تعالى- صادر شده است (آملى، 1368، ص 682; طبيبيان، 1374، ص62) . خود خداوند در اينباره فرموده است: «و ما امرنا الا واحدة كلمح البصر» (قمر، 50) (فرمان ما نيست، مگر يك سخن و يك بار مانند يك چشم برهم زدن.)
حصول معارف عرفانى به كسانى اختصاص دارد كه از استعداد كامل، ذكاوتى تمام و هوشيارى فطرى و حقيقى بر خوردارند. خداوند در حق آنان مىفرمايد (آملى، 1368، صص 621-622; طبيبيان، 1364، ص12): «ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد» (ق،37) (در آن سخن پند و يادآورى استبراى كسى كه دل زنده يا گوش شنونده دارد و [براى دريافت آن] آماده است)، «ان فى ذلك لآيات لاولى النهى» (طه، 54) (در آن امور نشانههايى براى زيركاناست) و «ان فى ذلك لآيات لاولى الالباب» (آل عمران، 190) (در آن امور نشانههايى براى خردمندان است.)
قرآن كريم
1. آشتيانى، سيدجلال، شرح مقدمه قيصرى، قم: مركز انتشارات دفتر تبليغاتاسلامى، 1370
2. آملى، سيدحيدر، جامع الاسرار و منبع الانوار،به انضمام رساله نقد النقود فىمعرفةالوجود،تصحيح و مقدمه: هانرى كربن و عثمان اسماعيل يحيى، تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى و انجمن ايرانشناسى فرانسه، چ2، 1368
3. ابراهيمى دينانى، غلامحسين، وجود رابط و مستقل در فلسفه اسلامى، تهران: شركتسهامى انتشار، 1362
4. ابنعربى، محيى الدين، التجليات الالهية، تحقيق: عثمان اسماعيل يحيى، تهران: مركز نشر دانشگاهى،1367
5. همو، تفسير القرآن الكريم، بىجا، بىنا، بىتا
6.همو، رسائل ابنعربى، بيروت: دار احياء التراث العربى و حيدرآباد دكن، مطبعة جمعية دائرة المعارف العثمانية، 1938م
7. همو، الفتوحات المكية، بيروت: دار صادر، بىتا
8. همو، فصوص الحكم، تصحيح و تعليق: ابوالعلا عفيفى، تهران: انتشارات الزهراء،1366
9. بقلى شيرازى، شيخ روزبهان، شرح شطحيات، تصحيح: هانرى كربن، تهران: كتابخانه طهورى، 1360
10. پارسا، خواجه محمد، شرح فصوص الحكم، تصحيح: جليل مسگرنژاد، تهران: مركز نشر دانشگاهى،1366
11. جامى، عبدالرحمن، لوايح و لوامع، به انضمام شرح رباعيات در وحدت وجود، تهران: كتابخانه منوچهرى، بىتا
12. همو، نقد النصوص فى شرح نقش الفصوص، مقدمه، تصحيح و تعليق: ويليام چيتيك، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1370
13. جوادى آملى، عبدالله، تحرير تمهيد القواعد، تهران: انتشارات الزهراء، 1370
14. جهانگيرى، محسن، محيىالدين ابنعربى، تهران: انتشارات دانشگاه، 1375
15. حاج سيدجوادى، احمدصدر و...، دايرة المعارف تشيع، تهران: مؤسسه دايرة المعارف تشيع و نشر يادآوران، 1371
16. خوارزمى، تاجالدين حسين بن حسن، شرح فصوص الحكم، به اهتمام: نجيب مايل هروى، تهران: انتشارات مولى، 1364
17. سبزوارى، ملاهادى، شرح غرر الفرائد، به اهتمام: مهدى محقق و توشيهيكو ايزوتسو، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1369
18. سعدى شيرازى، شيخ مصلحالدين، كليات سعدى، تصحيح: محمدعلى فروغى، تهران: انتشارات اميركبير،1369
19. صدرالمتالهين، صدرالدين محمد، الاسفار الاربعة، تهران: دارالمعارف الاسلامية، 1378ق
20. صدوق، ابوجعفرمحمد، التوحيد، قم: مؤسسة النشرالاسلامى،1416ق
21. ضياء نور، فضلالله، وحدت وجود، تهران: انتشارات زوار،1369
22. طبيبيان، سيدحميد، ترجمه رساله نقد النقود فى معرفة الوجود، تهران: انتشارات اطلاعات، 1364
23. عطار نيشابورى، شيخ فريد الدين، تذكرة الاولياء، تصحيح: ميرزا محمدخان نورى، انتشارات مركز; چ5، بىتا
24. عفيفى، ابوالعلاء، شرح فصوص الحكم، تهران: انتشارات الزهراء،1366
25. الفاخورى، حنا و الجر، خليل، تاريخ فلسفه در جهان اسلام، ترجمه: عبدالمحمد آيتى، كتاب زمان، 1358
26. فيض كاشانى، ملامحسن، كلمات مكنونة من علوم اهل الحكمة و المعرفة، تصحيح: عزيزالله عطاردى قوچانى، تهران: انتشارات فراهانى،1369
27. كاشانى، كمالالدين عبدالرزاق، اصطلاحات الصوفية، تحقيق و تعليق: محمد كمال ابراهيم جعفر، قم: انتشارات بيدار، 1370
28. همو، شرح فصوص الحكم، قم: انتشارات بيدار، 1370
29. كاكايى، قاسم، خدامحورى (اكازيوناليزم) در تفكر اسلامى و فلسفه مالبرانش، تهران: انتشارات حكمت، 1374
30. كربن، هانرى، تاريخ فلسفه اسلامى، ترجمه: اسدالله مبشرى، انتشارات امركبير، 1361
31. لاهيجى، محمد، مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز، كتابفروشى محمودى، بىتا
32. مجلسى، محمدتقى،بحارالانوار، بيروت: مؤسسة الوفاء،1403ق
33. مطهرى، مرتضى، شرح مبسوط منظومه، تهران: انتشارات حكمت،1366
34. همو، عدل الهى، تهران: انتشارات صدرا، تهران: 1371
35. همو، عرفان حافظ، تهران: انتشارات صدرا،1373
36. مولوى، مولانا، جلالالدين محمد، مثنوى معنوى، كلاله خاور و انتشارات پديده، بىتا
37. يثربى، سيديحيى، فلسفه عرفان، قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، چ2، بىتا
38. يحيى، عثمان اسماعيل، مقدمه كتاب التجليات الالهية، تهران: مركز نشر دانشگاهى،1367