مجلات >پژوهشى دانشگاه امام صادق (ع)>شماره 4

نظري بر جامعه شناسي دين

دكتر كاووس سيد امامي*

چكيده:

نظري بر جامعه شناسي دين، گفتاري است پيرامون رويكرد جامعه‎شناسي به يكي از مهمترين و كهنه‎ترين نهادهاي جامعة انساني يعني دين. پاره‎اي روشنگريها دربارة موضوع جامعه‎شناسي دين و تفاوت آن با ساير حوزه‎هاي تفكر انسان كه با موضوع دين سروكار دارند بحثهاي معرفت شناختي و روش شناختي پيرامون چگونگي مطالعه علمي دين، و تلاش در جهت ارائه تعريفي جامعه شناختي از دين، و وضعيت اين رشته در جهان از جمله موضوعاتي است كه در اين مقاله بررسي مي‎شود. نويسنده با طرح دشواريهايي كه در زمينه پژوهش تجربي پديده‎ها و رفتار ديني وجود دارد، نتيجه مي‎گيرد كه براي مطالعه اين مقولات نمي‎توان به روشهاي تجربي – اثباتي موجود بسنده كرد و روشهاي «تفسيري»، با توجه به حساسيتي كه در زمينه دنياي معاني افراد مورد پژوهش نشان مي‎دهد، امكان موفقيت بيشتري در درك معاني عميق ديني و تجربه‎هاي خاص افراد خواهد داشت.

اگوست كنت، كه او را پدر جامعه شناسي نوين مي‎دانند، عقيده داشت كه انديشة بشرطي سه دوره تاكمل يافته است. مشخصة دوره اوّل، پرداختن به واقعيت متعالي است كه علت يا منشاء همه پديده‎هاي هستي در نظر گرفته مي‎شود. انديشه الهي در تكامل خود در قالب فلسفه به متافيزيك يا شكل غير الهي همان جستجو در علل اوليه و غايي تبديل مي‎شود. تنها با فرا رسيدن مرحله اثباتي يا علمي است كه بشر براي نخستين بار از حصاري كه به دور انديشه خود كشيده است رها مي‎شود و با اتكا به مشاهده و تجربه دست به كشف واقعيات هستي مي‎زند. اين مرحله ترجمان افول مذهب به معناي مجموعه‎اي از احكام و آداب و آغاز اخلاقي نو بر پايه اصول علمي زندگي اجتماعي است. پيش بيني زوال دين در عصر انديشه علمي به اين بنيان گذار جامعه شناسي نوين محدود نمي‎شود. غالب انديشه و ران اجتماعي قرن نوزده اروپا كم و بيش با نگرشي تكاملي به افول تدريجي مذهب شهادت داده‎اند. تجربه تاريخي جوامع بشري در قرن اخير به روشني اين پيش‎بيني را باطل كرده است.

دين نه تنها از زندگي انسان امروزي كنار نرفته بكه همچنان يكي از اركان مهم اجتماعات بشري باقي مانده است. در پيشرفته‎ترين جامعه صنعتي جهان – ايالات متحده آمريكا – چيزي حدود 81 درصد افرادي كه در بررسيهاي علمي نظر پرسي شده‎اند خود را مذهبي معرفي مي‎كنند(هيلد، 1373)، و برخي از سرشناس‎ترين جامعه شناسان از قدسي شدن (Resacralization) دوباره جامعه در كشورهايي چون ايالات متحده آمريكا به جاي روند دنيوي شدن (Secularization) سخن مي‎گويند.

اهميت يابي مذهب در جمهوريهاي وارث شوروي و نيز در اروپاي شرقي، رشد اسلام‎گرايي در سراسر سرزمينهاي اسلامي، گرايش فزاينده كليساي كاتوليك به دخالت در مسائل سياسي و اجتماعي شواهد ديگري در زمينه تداوم اهميت اعتقادات ديني در آستانه قرن بيست و يكم ميلادي به دست مي‎دهد. جان كلام اين كه دين درتمامي جنبه‎هاي آن – از اعتقادات و احكام گرفته تا شعائر و مناسك – همچنان در مركز زندگي اجتماعي و فرهنگي بشريت قرار دارد و صرفاً بازمانده‎اي از تاريخ ماقبل مدرن جوامع بشري نيست. با توجه به نقش دين در زندگي اجتماعي انسان مدرن، مطالعه دين و رفتار ديني يكي از جنبه‎هاي مهم پژوهش و نظريه‎پردازي در جامعه‎شناسي معاصر را تشكيل مي‎دهد. از همان ابتداي پيدايش جامعه‎شناسي مدرن مطالعه دين به لحاظ نقشي كه در ايجاد و حفظ ساختارهاي اجتماعي و حفظ تعادل روان شناختي افراد دارد، مورد توجه بوده است. از سوي ديگر، مردم شناسان در تبيين سازوكارهاي اجتماعي جامعه‎هاي نامانوسي كه به تدريج به آنها دسترسي يافته‎اند، جايگاهي مهم براي مذهب قائل بوده‎اند؛ و مطالعه ميداني اديان غير اروپايي و نقش آنها در تداوم فرهنگهاي بومي همچنان در مركز توجه اين گروه از عالمان اجتماعي قرار دارد.

تعمق درباره پديده‎هاي ديني طبيعتاً در دستور كار فلسفه به طور عام و الهيات به طور اخص بوده است، اما رويكرد اين دو به مقولات ديني، با رويكرد جامعه شناختي تفاوتهاي معرفت شناختي، روش شناختي و گفتماني (discursive) قابل توجهي داشته است. جامعه شناسي دين از همان ابتدا ريشه در اين باور اثبات گرايانه داشته كه ادعاهاي ديني را نمي‎توان در دستور كار مطالعه تجربي قرار داد و جامعه شناس صرفاً مي‎بايد به مطالعه آن دسته از پديده‎ها و رفتار ديني بپردازد كه در زندگي اجتماعي تجلي مشهود داشته و بر ساير نهادها و روابط اجتماعي اثر مي‎گذارد. در جايي كه الهيات به توصيف، تجزيه و تحليل و تفسير اصول و قواعد يك دين خاص مي‎پردازد يا، با اتكا به اصول فلسفي و روشهاي اداركي الهيات يك ديانت مشخص، اعتقادات و رفتار مذهبي مردم را تبيين مي‎كند، جامعه شناسي دين در قالب گفتمان عمومي جامعه‎شناختي و در پرتو سنتهاي نظري اين رشته به تبيين اصول عام رفتار مذهبي و نقش باورها و مراسم ديني در زندگي اجتماعت اجتماعات بشري نظر دارد. جامعه‎شناسي دين مدعي است كه بر خلاف الهيات از يك «حقيقت» خاص دفاع نمي‎كند. البته جامعه‎شناسي دين در اروپا و آمريكا را منتقدان اساساً نوعي «جامعه شناسي مسيحي» لقب داده‎اند و چرا كه به اعتقاد آنان اين گرايش به شدت با اتكا به مفروضات ديانت مسيحي به ديگر مذاهب و مباني اعتقادي آنان پرداخته است، درست مانند مردم شناسان اروپايي كه جهان غير اروپايي را با معيارهاي ارزشي فرهنگ خود سنجيدند و متهم به قوم مداري (ethnocentrism) شدند و نظير پژوهشگران تاريخ تحولات جوامع غير اروپايي كه نقطه اتكاي تبيين‎هاي خود را اروپا و تحولات آن قرار داده‎اند و اروپا مدار (Eurocentrist) شناخته شدند. البته بايد توجه داشت كه نقد فزاينده روشهاي اثباتي علوم اجتماعي و رو آوردن به انواع مكاتب «تفسيري» نظر «هرمنوتيك» در بسياري موارد مرز بين جامعه شناسي دين و الهيات (لااقل در سنت مسيحي) را كمرنگ‎تر كرده است. در هر حال، جامعه‎شناسان دين، حتي كساني كه قوياً مدعي برتري و حقانيت ديانت خاصي‎اند و در نتيجه نوعي جامعه‎شناسي «ديني» را تجويز مي‎كنند، معتقدند كه رهيافت متالهان در نهايت فرا جامعه شناختي (extra sociological) است و با چارچوبهاي نظري و روشهاي جامعه شناسي تفاوت دارد.

از جمله مهمترين مشاهداتي كه در تاريخ مطالعه دين از سوي پژوهشگران اجتماعي صورت گرفته اين است كه در طول تاريخ و در همه جوامع بشري شكلي از دين موجود بوده و معتقدات ديني در مركز باورهاي انسان قرار داشته است. دومين مشاهده مهم، اشكال متنوعي است كه دين در طول تاريخ و در عرصه فرهنگهاي مختلف به خود ديده است. از اين رو جامعه‎شناسي دين بر آن است كه نقش دين در جامعه را دريابد، اهميت و تاثير آن بر تاريخ بشر را تحليل كند، گونه‎گوني عقايد و مراسم مذهبي در فرهنگهاي مختلف را باز شناسد، و نيروهاي اجتماعي‎‏اي را كه در شكل‎گيري آنان مؤثرند معين كند (Hamilton 1995,P.1)

 مباحث معرفت‎شناختي و روش‎شناختي پيرامون چگونگي مطالعه علمي پديده‎هاي‎ديني

مشكلات مربوط به مطالعه تجربي رفتار و پديده‎هاي ديني كه با موضوعات مافوق حسي و كاملاً نمادين سروكار دارند و نيز حساسيتهاي عقيدتي پيروان اديان سبب شده است كه ديدگاههاي گوناگوني در باب چگونگي مطالعه دين در جامعه پديد آيد. يكي از متخصصان اين رشته، سه رويكرد كلي به مطالعه دين را از يك ديگر تميز داده است (Hill,1973)، گرچه نمي‎توان مدعي بود كه اين تفكيك جامع و مانع است. رويكرد اول به مطالعة جامعه شناختي دين پديده‎هاي مذهبي را به دليل نگرش تجربي غالب در جامعه‎شناسي، قابل بررسي و تفهيم از سوي پژوهشگر علوم اجتماعي نمي‎داند. مطالبق با اين نگرش، هر نوع اظهار نظري پيرامون يك ديانت خاص بيرون از چارچوب مفهومي و اعتقادي آن دين مردود شمرده مي‎شود و در نتيجه شاخه‎اي از معرفت چون جامعه‎شناسي دين عملاً امكان نخواهد داشت. در يك تعبير ملايم‎تر از اين رويكرد جهت‎گيريها و روشهاي علوم اجتماعي چندان هم نامربوط تلقي نمي‎شود، و به جامعه‎شناس رخصت داده مي‎شود تا درمحدوده خاصي به مطالعه تاثيرات اجتماعي دين بپردازد. البته آموزه‎هاي كلامي ديانت مورد قبول چون اصولي خدشه‎ناپذير بر نوع سؤالهاي ممكن و بر قلمروي تحقيق سايه خواهد افكند اين رويكرد در واقع مويد نوعي جامعه شناسي ديني (religious sociology) است تا جامعه شناسي دين (sociology of religion) .

رويكرد ديگر كه در عمل نقطه مقابل ديدگاه اول محسوب مي‎شود باورها و رفتار مذهبي را نه تنها دور از دسترس بررسي و تفهيم پژوهشگر نمي‎داند، بلكه آنها را در نهايت محصول محيط اجتماعي و عملكرد خود انسانها مي‎پندارد. در نتيجه همه پديده‎هاي مذهبي را مي‎توان به تبيين‎هاي اجتماعي – اقتصادي فروكاست، بي دغدغه از ادعاي پيروان دين مبني بر منشاء مابعدالطبيعي اعتقاداتشان. در اين نگرش، مذهب نمي‎تواند «واقعي» باشد زيرا مدعيات آن مبادي غير تجربي دارد و با ابزارهاي متعارف «علمي» قابل ارزيابي نيست. بنابراين پژوهشگر بايد به جوهر يا محتواي مادي يا «حقيقي» مذهب كه در ساختارهاي اجتماعي و روان‎شناختي نهفته است رجوع كند. اين ديدگاه را در سنت جامعه‎شناسي و مردم‎شناسي قرن نوزده اروپا وضوح مي‎توان ديد، چه اغلب بنيانگذاران علوم اجتماعي جديد اثبات‎گرا بوده و تنها ابزار معتبربراي شناخت را مشاهده و تجربه مي‎دانستند. در واقع مشكلة اصلي اين متفكران اين بود كه چرا دين در جامعه به وجود مي‎آيد و در خدمت چيست.

سومين رويكرد تلاشي است در جهت تعديل مواضع دو رويكرد پيشين. اين ديدگاه از يك سو اين بحث را كه مذهب را نمي‎توان با اتكا به روشهاي جامعه شناختي مطالعه كرد نمي‎پذيرد، و از سوي ديگر به شدت با موضع تقليل‎گراي جامعه‎شناساني كه رفتار و پديده‎هاي مذهبي را يكسره در قالب مباني اجتماعي آن تبيين مي‎كنند مخالفت مي‎ورزد. پيروان اين ديدگاه قدم به عرصه روشهاي بديل جامعه‎شناختي نظير «هرمنوتيك»، «روشهاي تفاهمي،» روشهاي تفسيري» و غيره گذاشته و مدعي‎اند با اتكا به اين روشهاي «غير تجربي» مي‎توان پديده‎هاي مذهبي را شناخت و توضيح داد. در واقع، جهت غالب در جامعه‎شناسي دين در آمريكا و تا حدودي در اروپا، پذيرفتن پديده‎هاي ديني به عنوان پديده‎هايي كاملاً منحصر به فرد و قابل ارزيابي از راه ابزارهاي خاصي در علوم اجتماعي است كه در بسياري موارد با روشهاي متعارف تجربي در اين دسته از علوم سازگار نيست.

جامعه شناساني كه كم و بيش رويكرد اخير را اتخاذ مي‎كنند، معمولاً‌باورها و رفتار مذهبي گروههاي موضوع مطالعه خود را با حسن نيت ارزيابي كرده و از اظهار نظرهاي مغاير با شئونات و حساسيت‎هاي دين باوران جداً پرهيز مي‎كنند (مثلاً ر.ش. Eliade , 1959. and 1969 ). براي اين گروه از جامعه‎شناسان توصيف و تفسير دوستانه نظامهاي اعتقادي گوناگون بدون توسل به تعميمهاي علّي نهايتي است كه جامعه‎شناس مي‎تواند در مطالعه دين نائل آيد. مقايسه تا جايي ممكن است كه فراتر از فهم خود معتقدان نرود. مذهب را تنها مي‎توان بر حسب مقولاتي كه در درون خود آن هست فهميد، يعني به عنوان پديده‎اي با ذات مستقل (Sui generis) آنان مدعي‎اند كه پديده‎هاي مذهبي را از راه تقليل آنان به واقعيتهاي اجتماعي يا روان شناختي نمي‎توان دريافت. اين پديده‎ها را تنها مي‎توان در قالب شرايط خود به مثابة تجربة انسانها از مقوله قدسي فهميد.

اگرچه رهيافت پديده شناختي و هرمنوتيك به مطالعة مسائل فرهنگي، اجتماعي و ديني سنت ديرپايي در اروپاي غير انگلوساكسون دارد، اما درجامعه شناسي انگلوساكسون نيز در سالهاي اخير اين گونه رهيافتها، به ويژه تحت تاثير پست مدرنيسم و ساير مكاتب ضد پوزتيويستي، به سرعت رو به گسترش بوده است. در جامعه شناسي دين، به طور اخص، رويكردهاي روش شناختي بديل به مطالعه مذهب مقام بسيار مهمي يافته است. درعين حال جامعه‎شناساني كه رويكرد جريان مسلط را اتخاذ مي‎كنند و ابزارهاي متعارف تجربي در علوم اجتماعي را كماكان معتبر و قابل اتكا مي‎دانند، معتقدند به رغم وجود عناصر غير قابل تقليل چندي در تجربه مذهبي، اشكال مشخصي كه دين مي‎گيرد، ممكن است به ميانجي فرايند‎هاي روان شناختي و جامعه شناختي تحقق يابد. در حدي كه باورها و اعمال مذهبي را بتوان بر حسب اين فرايندها تفهيم كرد، موضوع مطالعه پرسشي تجربي است و رشته‎هاي مربوط محقند كه روابط و انگاره‎هاي موجود و نيز تاثيرات اجتماعي روان شناختي مربوط به آن را كشف كنند. (Hamilton,1995,p.3)

در هر حال رهيافتهاي چندگانه جامعه شناسي دين به مطالعه دين در كنار ساير رهيافتها، نظير الهيات. عرفان، و غيره، در پرتو روشهاي خاص خود، و درحوزه‎اي كه براي تحقيق بر مي‎گزيند. مي‎تواند معتبر و سودمند باشد. در جايي كه جامعه‎شناس از برخي داوريها احتراز مي‎كند و موضع «لاادريگري روش شناختي» (Methodological agnosticism) را برمي‎گزيند و في المثل از طرح اين سؤال كه آيا مي‎توان اعتبار گفته‎هاي پيروان دين را مبني بر وحي و الهام يا تناسخ پذيرفت يا خير سرباز مي‎زند، اين نه بدان معناست كه امكان چنين قضاوتي را منتفي مي‎داند، بلكه صرفاً به اين دليل است كه به عنوان يك جامعه‎شناس اين نوع پرسشها را به حال موضوعات مود مطالعة خود سودمند ندانسته و در بسياري موارد صلاحيت چنين قضاوتي را در خود نمي‎بيند. نكتة مهمي كه براي شمار بيشتري از جامعه‎شناسان دين، به طور روزافزوني در حال تبديل به يك پيش فرض قابل قبول است، اين است كه باورها و مراسم ديني ولو اين كه ريشه در فعاليت ذهني انسان داشته باشد يا محصول فرافكني (Projection) او باشند، هنگامي كه اجتماعاً ساخته شدند و سپهر انسان را معنادار كردند ديگر تبديل به «واقعيت»‌شده‎اند. بر اين اساس نمي‎توان آسوده‎خاطر به تبيين مذهب به عنوان يك توهم (Ferud, 1975) يا از خود بيگانگي (Feuerbach,1954) دست زد، يا آن را بازمانده‎اي از دوران ما قبل صنعتي دانست كه در جريان راه‎پيمايي شكوهمند علم و تكنولوژي به مرگي محتوم دچار خواهد شد.

جامعه‎شناس دين امروزه بيش از هر چيز متوجه تنوع و گستردگي تجبه ديني در جهان است. محدود كردن دامنة مطالعه به يك مذهب خاص (كه معمولاً مذهبي است كه جامعه شناس خود در آن پرورانده شده و بيش از همه با آن آشناست) نتايج مطلوبي در پي نخواهد داشت. شناخت ما از پديدة دين زماني تعميق خواهد يافت كه بتوانيم به انواع تجربه‎هاي مذهبي كه از سوي معتقدان به اديان گوناگون عنوان مي‎شود دست يابيم و آنها را در معنا بخشيدن و شكل دادن به زيست جهان اين افراد جدي تلقي كنيم. در عين حال بايد توجه داشت كه بررسي جامعه شناختي دين را نمي‎توان محدود به دينهايي كرد كه رسما تشكل يافته‎اند و كم و بيش به مثابة يك دين شناخته مي‎شوند. چه بسياري از تجربه‎هاي ديني و محفلها و كيشهايي كه رسماً چون يك دين يا شعبه‎اي از يك دين شناخته نمي‎شوند، مي‎توانند در دستور كار جامعه‎شناسان قرار گيرند و به پيشرفت دانش آنان در اين حيطه از دنياي اجتماعي انسان مدد رسانند. به قول يكي از صاحب نظران، «محدود كردن حوزه مطالعه جامعه‎شناسي دين به مشاهدة رفتار گروههاي سازمان يافته‎اي كه مذهبي لقب گرفته‎اند و در تقسيم‎بنديهاي مبتني بر احكام ديني، شعب مذهبي، مناطق جغرافيايي، يا طبقات اجتماعي تعميم يافته‎اند به منزلة مطالعة بخش چنان كوچكي از معناي دين در زندگي اجتماعي است كه تقريباً آن را عاري از فايده خواهد كرد.»(Hargrove. 1989,p.19)

با توجه به كثرت رويكردهاي روش شناختي در جامعه‎شناسي امروز و معلوم شدن محدوديتهاي روشهاي تجربي، برخي ادعاها را در مورد مطالعة جامعه شناختي دين ديگر نمي‎توان پذيرفت. يكي از ادعاهاي رايج كه از سوي برخي جامعه‎شناسان تجربي و نيز دين باوران بدبين به مطالعات جامعه‎شناختي دين عنوان مي‎شود اين است كه ابزارهاي تجربي علوم اجتماعي در امر مطالعة دين، كه موضوعي است مربوط به رابطة انسان با مابعدالطبيعه، اصولاً كاربردي ندارد، فلذا جامعه‎شناسان بهتر است به موضوعات مربوط به دين نپردازند. گروهي ديگر از جامعه شناسان مدعي اند كه چون پژوهش اجتماعي صرفاً بر پاية مشاهدة‌ رفتار مشهود انسانها تحقق مي‎يابد. جامعه‎شناسان بايد بر تاثير اجتماعي دين و رفتار مشهود ديني كه قابل مشاهده و سنجش است توجه كنند. در پاسخ به چنين ادعاهايي بايد گفت، اولاً مي‎توان فرضيه‎هاي پژوهشي را به گونه‎اي طرح كرد كه بر پايه مفروضات مختلف درباره ماوراء الطبيعه، قابل بررسي تجربي باشند ( ر.ب:Hodges:1974 ) . ثانياً‌همة روشهاي جامعه شناختي محدود به روشهاي تجربي نمي‎شود و جامعه‎شناسان امروز از انواع روشهاي غير تجربي چون هرمنوتيك و تحليل متون و روشهاي تفسيري (Interpretive) ديگر بهره مي گيرند . در واقع نظري كه در بين بسياري از جامعه شناسان دين جا افتاده است اين است كه در مطالعه پديده‎هاي ديني جامعه‎شناس ناگزير از اتخاذ روشهايي است كه با راه بردن به دنياي معاني مؤمنان، وي را به درك بهتر پديده‎هاي ديني قادر سازد.

رفتار مذهبي در انسان بر يكي از صفاتي مبتني است كه، به اعتقاد برخي، منحصراً در انسان ديده مي‎شود: نمادين سازي. انسان به وسيلة نمادها رابطه برقرار مي‎كند. يعني از طريق لغات، نشانه‎ها، رنگها، علائم، تصاوير، و خلاصه هر آنچه در ارتباط گيري حاوي معناست. تا زماني كه پژوهشگر به معناي يك نماد يا عمل نمادين كه از سوي كنشگري سرزده پي نبرده است، ادعاي فهم رفتار باطل است. براي پي بردن به معناي عمل نمادين بايد آن را از درون تفهيم كند، يعني از دريچة ديد كنشگر؛ و اين جز با همدلي (empathy) ممكن نيست.

اين شيوةء «وبري» بررسي كنش انسانها به انحاي گوناگوني توسط مردم شناسان و جامعه‎شناسان بسط داده شده و يكي از حداقل روشهايي است كه جهت مطالعه رفتار و پديده‎هاي مذهبي به كار رفته است. در هر صورت، نمادين بودن رفتار مذهبي انسان جامعه‎شناس دين را ملزم مي‎كند كه به نظامهاي معنايي گروهها و افراد مورد مطالعة خويش وارد شده و در پرتو آن به فهم رفتار مذهبي بپردازد. اين گونه رفتارها، به ديگر سخن، قابل مطالعه و طبقه‎بندي بر پاية رفتار آشكار افراد و يا پژوهشهاي تجربي بركنده (detached) و عيني (Objective) نيست. جامعه‎شناس دين با توجه به اين ملزومات علاوه بر مطالعة فلسفه، كيهان شناسي، الهيات و اسطوره‎شناسي سوژه‎هاي خود، به جدّ مي‎كوشد تا به دنياي معاني آنان راه يابد و معناي تجربه تجربه ديني آنان را بفهمد.

 مباحث مربوط به تعريف دين

يكي از دشوارترين مباحث پايه در جامعه‎شناسي دين ارائه تعريفي مناسب از دين است. البته مي‎توان كلاً از درگير شدن در مباحث مربوط به تعاريف اجتناب كرد و به سبك برخي از جامعه‎شناسان تجربي دين در اوايل قرن حاضر در آمريكا – كه كار خود را صرفاً در انجام مطالعات پيمايشي و ساير مطالعات آماري مربوط به رفتار مذهبي در جامعه آمريكا مي‎ديدند – دين را مطابق با دركي كه عامه از آن دارند فرض كرد. روش ديگر اين است كه با توجه به جلوه‎هاي گوناگون مذهب در فرهنگها و اعصار مختلف، در پي عناصر مشتركي بود كه در همة اديان ديده مي‎شود و سپس بر پايه اين «مشتركات» دين را تعريف كرد. ارائه تعريفي مناسب از دين محدودة مورد بررسي جامعه‎شناسي دين را روشن كرده و از ابهام و سردرگمي در مطالعه اين پديده جلوگيري مي‎كند. در هر صورت، هر تعريف از دين احتمالاً در برگيرنده نكاتي خواهد بود كه در اين يا آن گرايش مذهبي موجود نبوده و يا برعكس مفهومي را كه در ديانت ديگري اساسي است، دربرنخواهد داشت. در تعريف دين معمولاً دو مشكل عمده پديد مي‎آيد: اولاً، چگونه دين را تعريف كرد كه مبتني بر مفروضات و مفاهيم فرهنگ خودي نباشد؛ يا به عبارت ديگر تعريفي قوم مدار نباشد. ثانياً، تعاريف موجود از دين به شدت به تئوريهاي خاصي كه تعريف كنندگان درباره دين ساخته‎اند وابسته است؛ لذا دو نظريه پرداز گوناگون كه در قلمروي جامعه‎شناسي دين كار مي‎كنند، با توجه به ملزومات تئوريك خود ممكن است دين را چنان متفاوت تعريف كنند كه مقوله‎هايشان به درستي قابل مقايسه نباشد.

تعريفهاي مربوط به دين در جامعه‎شناسي را اصولاً به دو دسته تقسيم مي‎كنند: تعريفهاي جوهري (Substantive) و تعريفهاي كاركردي (Functional). تعريفهاي جوهري مذهب را بر پايه محتواي معنايي آن، و تعريفهاي كاركردي آن را بر حسب جايگاه يا نقش كه در نظام اجتماعي يا روان شناختي دارد – يعني برحسب تعادل و نظم رواني كه براي فرد ايجاد مي‎كند يا نقشي كه در يكپارچگي و همبستگي اجتماعي ايفا مي‎كند – بيان مي‎دارد مشكل در تعاريف جوهري تفاوت در نظامهاي معنايي «شناسنده» و «موضوع شناسايي، يعني بين برداشت جامعه‎شناس و برداشت خود دينداران و مهمتر از آن، تفاوت در برداشتهاي پيروان ديانتهاي مختلف از آنچه دين محسوب مي‎شود، است. يعني تفاوتهايي كه در الهيات مذاهب گوناگون درباره جوهر راستين دين وجود دارد. تعاريف كاركردي، از سوي ديگر نه تنها مشكل تفاوت در نظامهاي معنايي مشاهده‎گر و مشاهده شونده را حل نمي‎كند، بلكه مشكلات چندي از قبيل نوعي منطق دوري در تعريف و سوگيري ايدئولوژيك را به آن مي‎افزايد. در اين جا براي نمونه شمه‎اي از تعريفهاي جامعه‎شناختي از دين را كه توسط برخي از ناموران اين رشته ارائه شده است، ذكر مي‎كنيم:

در يكي از قديمي‎ترين تعريفها، ادوارد تايلور،‌مردم شناس انگليسي، دين را «اعتقاد به موجودات روحاني (Spiritual) دانسته است. اين تعريف جوهري وي مبتني بر ديدگاه او دربارة منشاء دين يا ابتدايي‎ترين شكل دين، يعني آنيميسم (animism) است. در انتقاد به تعريف او از دين از جمله گفته شده كه الزاماً در همة اديان بررسي شده در سطح جهان، باور به «موجودات روحاني» يا «مابعدالطبيعي» ديده نمي‎شود، مثلاً بوديسم تراودا (Theravada Buddhism) فاقد چنين مفاهيمي است. اميل دوركيم براي احتراز از مشكل تايلور در زمينة قائل شدن به «موجودات روحاني» در همة اديان و با اتكا به تئوري خويش كه توتميسم را ابتدايي‎ترين نوع مذهب بيان مي‎كرد، عنصر مشترك در همة اديان را تقسيم همه اشيا و پديده‎ها به دو قلمروي مقدس (Sacred) و نامقدس (Profane) يافت. او تحت تاثير رابرتسون اسميت كه اظهار مي‎داشت مذهب را نمي‎توان صرفاً بر پايه باورها يا اعتقادات توضيح داد و بايد به اعمال يا مناسك مذهبي نيز مستقلاً جايگاه مهمي اختصاص داد، به تأكيد يك سوية تايلور و برخي ديگر از متفكران بر اعتقادات مذهبي معترض بود. سرانجام دوركيم دين را در قالبي كه هم جوهري و هم كاركردي است، به اين صورت تعريف كرد:

نظامي واحد از عقايد و اعمال منتسب به اشيا و امور مقدس – يعني اشيا و امور متمايز شده و حرمت يافته – كه همة مؤمنان را در يك اجتماع معنوي واحد يا يك تشكيلات ديني (Church) گرد هم مي‎آورد. (1968.P.62) .

عنصر مشتركي را كه دوركيم مدعي يافتن آن در همة مذاهب بود، يعني تفكيك همة اشيا و امور به دو قلمروي مقدس و نامقدس، از سوي مردم شناساني كه دست به پژوهشهاي ميداني زده بودند مردود شناخته شد. از جمله اونس پريچاردمتوجه شد كه چنين تفكيكي در بين قوم «آزانده» در آفريقا به عمل نمي‎آيد و نظير اين مشاهده را سايرين نيز گزارش كردند.

از جمله تلاشهاي جديدتر براي ارائه تعريف مناسبي از دين تعريف رادني استارك، يكي از چهره‎هاي سرشناس جامعه‎شناس دين در آمريكا، است كه دين را «الگوهاي اجتماعاً سازمان يافته از باورها و عملكردهايي» دانسته است كه به «معناي غايي مربوط مي‎شوند و بر فرض وجود مابعدالطبيعه استوارند» (Stark,1985,p.310). اين تعريف علاوه بر جنبة كاركردي آن (معنا بخشيدن به حيات انسان)، در معرض همان اتهام قبلي است كه مفهوم ماوراء الطبيعه را، كه مفهومي متعلق به فرهنگ و تمدن خاصي است، به ساير فرهنگها تعميم مي‎دهد. اگر چه استارك قوياً از موضع خود دفاع كرده و معتقد است مذهبي كه مفروضات مابعدالطبيعه نداشته باشد اصلاً مذهب نيست (Stark,1983) .

تعريف اسپايرو نيز كه مذهب را «نهادي متشكل از كنشهاي متقابل الگو يافته توسط فرهنگ يا موجودات ابر انسان (superhuman) مفروض در فرهنگ (Hamilton,1995,p.14) مي‎داند، صرفاً

رابطة با موجودات «ابر انسان» را جايگزين «رابطه با مابعدالطبيعه» كرده و در مظان همان اتهام قبلي است.

در تعريفي كاركردي كه بر پايه نيازانسان به تبيين شرايط زندگي خويش و معناي آن عنوان شده، رابرت بلا، جامعه‎شناس برجسته معاصر و از شاگردان تالكوت پارسنز، اظهار داشته است كه دين «مجموعه‎اي از اشكال و اعمال نمادين است كه انسان را به شرايط غايي هستي خويش مربوط مي‎كند» (Bellab,1964,p.358) مردم شناس هلندي الاصل، كليفورد گيرتز در يك تعريف كاركردي ديگر، دين را «نظامي از نمادها» مي‎داند كه «از طريق صورت‎بندي مفاهيمي درباره نظم عمومي هستي، حالتها و انگيزه‎هاي مذكور قوي و نافذ در انسان پديد مي‎آورد واينمفاهيم را درچنان قالبي از واقعيت مي‎ريد كه حالتها و انگيزه‎هاي مذكور به گونه خاصي واقع‎بينانه به نظر مي‎آيند» (Geertz,1966,p.4)

يينگر نيز براي مذهب تعريفي كاركردي قائل شده است: «دين نظامي از باورها اعمال است كه از طريق آن گروهي از مردم با مسائل غايي مربوط به زندگي انسان دست و پنجه نرم مي‎كند» (Yinger 1970) منتقدان تعرفهاي كاركردي مشكلات چندي را در اين گونه تعريفها يافته‎اند. اولاً اين قبيل تعريفها معمولاً بر پايه نگرشي «تعميمي» اتخاذ شده‎اند و لذا سعي دارند طيف گسترده‎اي از پديده‎ها را در اين مفهوم بگنجاند. اشكال اين مفهوم بسيار گسترده‎اي در اين است كه هر نوع عملي كه كاركردي مطابق با تعريف داشته باشد، بنا به تعريف «مذهبي» تلقي مي‎شود، ولو اين كه در اذهان عموم يا بنا به ميثاقهاي اجتماعي چنين نباشد. مثلاً در تعريف فوق از يينگر، هر نظام اعتقادي كه مسائل غايي زندگي انسان را جوابگو باشد دين خوانده مي‎شود؛ پس كمونيسم، ناسيوناليسم و ساير ايدئولوژيهاي دنيوي را نيز مي‎توان به لحاظ كاركردي همتراز يا مشابه دين قلمداد كرد و در نتيجه حوزة جامعه‎شناسي دين را مخدوش نمود.

مشكل دوم اين است كه تعاريف كاركردي معمولاً مبتني بر نوعي استدلال دايره‎وارند. مثلاً در تعريف يينگر مفهوم «غايي» اساساً خود بر حسب مذهب تعريف مي‎شود، يعني مْعرِف و مْعرُف هر دو بر حسب يكديگر تعريف مي‎شوند.مشكل ديگر در ارتباط با همين مقولة اخير، پيشداوري مستتر در تعريف دربارة اهميت سؤال تجربي‎اي است كه در ارتباط با نقش يا تاثيرمذهب در جامعه بايد پرسيده شود. مثلاً زماني كه دين بر حسب كاركرد آن درايجاد ثبات يا يكپارچگي اجتماعي تعريف مي‎شود، حتي اگر در جامعه مفروضي هيچ شواهد تجربي مبني بروجود يك دين مشخص يافت نشود، باز ادعا خواهد شد كه به دليل وجود نظم و يكپارچگي اجتماعي چيزي در جامعه وجود دارد كه همان كاركرد دين را برعهده گرفته است. اين در واقع مشكل همانگويي (Tautology) در منطق است.

ايراد ديگري كه بر تعريفهاي كاركردي دين وارد آمده، كاركردهاي متضادي است كه مي‎توان به دين نسبت داد و بر حسب آنها دين را در قالبهايي متناقض تعريف كرد. مثلاً مي‎توان دين را به عنوان عاملي كه وحدت مي‎دهد و عاملي كه سلب وحدت مي‎كند، يا به عنوان نظامي از عقايد كه موجد دگرگوني اجتماعي مي‎شود يا جامعه را از دگرگوني باز مي‎دارد. تعريف كرد. مشكل ديگر، نسبت دادن كاركردهاي پنهان يا تلويحي به مذهب است. بدون اين كه نيت مومنان اصولاً چنين بوده باشد. مثلاً درجايي كه ماركس دين را «افيون توده‎ها»‌معرفي مي‎كند او كاركردي تخديري در نزاع طبقاتي جاري در جامعه براي دين قائل مي‎شود كه به هيچ وجه منظور پيروان دين نبوده است (Hargrove,1989,p.27)

مناقشه در باب تعاريف همچنان ادامه دارد و هنوز ملزومات نظري، و به عبارتي «فايده‎گرايي تئوريك»، بر چگونگي تعريف مقوله مذهب در آثار جامعه‎شناسان دين مشهود است. البته عده‎اي از صاحبنظران به اين اعتقاد رسيده‎اند كه بي تفاوتي يا تساهل در امر تعريف دين ممكن است به سوء استفاده‎هاي ايدئولوژيك منتهي شود. از جمله پيتر برگر مؤكداً اظهار مي‎دارد كه در حيطه مطالعه جامعه‎شناسي مذهب به نظر مي‎رسد خودداري از فهم دروني و پرداختي به تجليات بيروني مذهب حركتي «تعمدي» است. در واقع آنچه در صحنة اين مطالعات به چشم مي‎خورد، نوعي «توجيه شبه علمي» در زمينة اجتناب از عالم متعال (Transcendence) است.او گمان مي‎كند كه رويكرد كاركردي به دين، صرفنظر از مقاصد نظري محققان، در خدمت «توجيه شبه علمي يك جهان‎بيني دنيوي «قرار دارد. اين عمل بر پايه يك ترفند اداركي ساده محقق مي‎شود: ويژگي پديده‎هاي مذهبي از طريق برابر دانستن آن با ساير پديده‎ها مخدوش مي‎شود، يا به قول برگر «مذهب به كام شبي تاريك فرو برده مي‎شود كه در آ همه گربه‎ها خاكستري به نظر مي‎آيند» است.او گمان مي‎كند كه رويكرد كاركردي به ين، صرفنظر از مقاصد نظري محققان، در خدمت «توجيه شبه علمي يك جهان‎بيني دنيوي «قرار دارد. اين عمل بر پايه يك ترفند اداركي ساده محقق مي‎شود: ويژگي پديده‎هاي مذهبي از طريق برابر دانستن آن با ساير پديده‎ها مخدوش مي‎شود، يا به قول برگر «مذهب به كام شبي تاريك فرو برده مي‎شود كه در آ همه گربه‎ها خاكستري به نظر مي‎آيند» (Berger,1974)

برگر درمقابل توصيه مي‎كند كه مطالعة علمي دين به ديدگاهي بازگردد كه سعي دارد پديده‎ها را «از درون»‌بشناسد، يعني بر حسب معنايي كه در آگاهي مذهبي قصد شده است، يا به بيان ديگر به تعريفي جوهري از دين بر پايه فهم دروني مقوله مذهب. او براي نيل به اين منظور روش پديده‎شناسي الفرد شونز درتحيل «واقعيتهاي چندگانه» را پيشنهاد مي‎كند.

 جامعه شناسي دين در اروپا، آمريكا، آسيا

برخلاف متفكران سرزمينهاي كاتوليك مذهب در عصر روشنگي كه با دين در بسياري زمينه ‎ها دشمني مي‎ورزيدند، روشنفكران انگليسي در سده‎هاي هجده و نوزده ميلادي نگرشي بي‎تفاوت نسبت به مذهب اتخاذ كردند. علت را بايد در تاريخ تحولات خاص اين سرزمينها جست و جو كرد. در حالي كه انقلاب فرانسه ناچار از در افتادن با كليساي كاتوليك بود، انگستان به تدريج و به گونه‎اي مسالمت‎آميز صنعتي شد و كليساي انگيكن همواره خود را با تحولات سازگار كرد. در نتيجه، در انگستان مذهب ركن مهمي از زندگي تلقي نمي‎شد، و اغلب متفكران اجتماعي بر اين اعتقاد بودند كه جريان تحولات صنعتي به تدريج مذهب را به موضوعي كاملاً خصوصي و شخصي تبديل خواهد نمود، بي آن كه بر سرنوشت جامعه تاثير چنداني داشته باشد. فرانسويان و نيز بسياري از فلاسفه آلماني دين را عاملي به جا مانده از جامعة ما قبل صنعتي دانسته و آن را بازدارندة پيشرفت تمدن نوين ارزيابي مي‎كردند. البته استثناهايي چون ترولش (Troelsch) و وبر (Weber) كه دين را عامل مهمي در جهت ساختن تمدن جديد سرمايه‎داري معرفي مي‎كردند، نيز وجود داشت. جامعه شناسي دين در انگلستان در تلاشهاي معدودي كه براي تبيين جايگاه مذهب در جامعه آن زمان انگلستان به عمل مي‎آورد، اساساً خود را محدود به مطالعة سلامت تشكيلاتي كليساي مستقر در انگلستان مي‎كرد. البته بزرگاني چون آر. اچ. تاوني (R.H.Tawney) هم بودند كه در برابر ديدگاه وبر دربارة نقش اخلاق پرتستان در شكل‎گيري سرمايه‎داري نوين موضع‎گيري نموده و پرتستانيسم را در برخي جهات معلول انقلاب صنعتي دانستند. در هر صورت، هم در خاك اصلي اروپا و هم در انگلستان، توجه جامعه‎شناسان دين اساساً معطوف به چگونگي كمرنگ شدن خاستگاهها و گرايشهاي مذهبي در جامعه بوده است؛ يا به عبارت ديگر، متوجه پديده‎اي كه «عرفي شدن» نام گرفته است. اين امر حدوداً تا به امروز نيز در سنت جامعه‎شناسي دين در اين ديار مشاهده مي‎شود.

در آمريكاي شمالي جامعه‎شناسي دين به صورت ديگري تحول يافته است. جامعه‎شناس آمريكايي، از همان ابتدا با علائق مذهبي پيوند نزديكي داشته است. بسياري از جامعه‎شناسان اوليه در آمريكا يا روحاني بودند و يا روحاني‎زاده. اينان جامعه‎شناسي را معرفتي مرتبط با اصلاحات اجتماعي مي‎دانستند، و از اين رو مراودة نزديكي بين جامعه‎شناسي آمريكايي در اوايل قرن حاضر و يك جنبش پرتستاني به نام نهضت انجيل اجتماعي (Social Gospel Movement) برقرار بود. جامعه آمريكا از ابتداي تاسيس، مهاجراني را در برمي‎گرفت كه به دليل سركوب معتقدات مذهبي‎اشان اروپا را ترك گفته بودند. به اين سبب اين جامعه از ابتدا، آزادي ديانت را تضمين كرد و هيچ كليسايي نقش كليساي مستقر دولتي نيافت. جنبشهاي اجتماعي اين سرزمين نيز از ابتدا نيازي به درگيري با كليساي مستقر نداشتند و، برعكس، اغلب خود در قالب جنبشهاي اعتراضي مذهبي شكل گرفتند. در يك چنين مضمون اجتماعي، جامعه‎شناسي دين در آمريكا به صورت فعاليتي آكادميك در ارتباط نزديك با الهيات مسيحي تحول يافت. برخلاف جامعه‎شناسان اروپايي كه اساساً در قيد مطالعه چگونگي زوال دين در جامعه معاصر بودند، جامعه‎شناسان اروپايي كه اساساً در قيد مطالعه چگونگي زوال دين در جامعة معاصر بودند، جامعه‎شناسان آمريكاي شمالي هم خود را مصروف شناخت علل و عوامل پيدايش و رشد فرقه‎هاي جديد مذهبي كردند.

جامعه‎شناسي دين در آمريكا اصولاً گرايش به عمل گرايي (Pragmatism) و تجربه گرايي داشته و برخلاف همتايان اروپايي‎اش، تمايل زيادي به نظريه سازي در سطح كلان ابراز ننموده است. از اين رو، بيشتر نظريه‎پردازي موجود در اين رشته از نوع «تئوريهاي ميان برد» بوده است. يكي از استثنائات تلكوت پارسنذ است كه به مذهب نقش مهمي در نظريه عمومي كاركردگرايي – ساختاري خويش داده است. به اعتقاد او مذهب مهمترين نهادي است كه نقش حفظ انگاره‎ها pattern (Maintenance) را در درون نظام اجتماعي بر عهده دارد و بقاي نظام مرهون تداوم ارزشهاي مركزي جامعه است كه ريشه در سنت مذهبي جامعه دارد (Parsons,1944).

در آمريكا از جنگ جهاني دوم به اين سو، توجه فزاينده‎اي به جامعه‎شناسي دين مبذول شده است. از جمله عللي كه سبب اين گرايش شده است مي‎توان از موارد زير نام برد. اولاً جامعه آمريكا پس از جنگ شاهد احياي علائق ديني مردم بوده است. رشد گرايشهاي مذهبي طبعاً‌حمايت مالي بيشتري را نيز براي پژوهشهاي جامعه‎شناختي در باب مذهب فراهم مي‎آورد. از جمله تاسيس انجمن مطالعة علمي دين (Society for the Scientific Study of Religion) را بايدمرتبط با اين علائق فزاينده دانست. اين انجمن در حال حاضر، نشريه بسيار معتبر

Journal for the Scientific Studay of Religion را منتشر مي‎كند كه محل تبادل آراي جامعه‎شناسان دين ومتألهين آمريكايي و غير آمريكايي است.

علت ديگري كه مي‎توان دربارة توجه فزاينده به مطالعه جامعه‎شناختي دين در آمريكا قيد كرد، مهاجرت تعدادي از محققان و نظريه‎پردازان طراز اول اروپايي به آمريكا بوده است؛ كساني چون يواكيم واخ (Yoachim Wach) و ورنر اشتارك (Werner Stark). عوامل ديگري چون گسترش اين رشته به دانشگاههاي مختلف، توجه انجمن‎هاي مطالعاتي يهودي به مطالعه ريشه‎هاي گرايشهاي ضد يهود در بين مسيحيان، و گرايش فزاينده جوانان منتقد و راديكال دهة شصت به مذاهب غير متعارف وارداتي (مذاهب جديد) را نيز مي‎توان ازجمله علل ديگر رشد جامعه شناسي دين در آمريكا دانست(Hargrove . 1989.9-11)

جامعه‎شناسي دين در آسياي شرقي، نظر اصلي خود را معطوف به يافتن معادلهاي كاركردي اخلاق پرتستاني دركشورهايي كرده است كه احتمال مي‎رود آميزه‎اي از اعتقادات بودايي و شينتوبا كيش كنفسيوس در توسعة شتابان اقتصادي اين كشورها مؤثر بوده باشد. در آمريكاي لاتين، جامعه‎شناسي دين از نزديك با رشد فعاليتهاي اجتماعي و سياسي كليساي كاتوليك از واتيكان دوم به اين سو در ارتباط بوده است. البته در سالهاي اخير پديدة ديگري كه در اين بخش جهان توجه جامعه‎شناسان دين را به خود جلب كرده رشد سريع «بنيادگرايي پرتستاني» و گرويدن بسياري از كاتوليكها به «پرتستانيسم انجيلي» (Evangelical Protestantism) در اثر تبليغات و فعاليتهاي بسيار گسترده مبشران ديني آمريكاي شمالي بوده است (مصطفوي كاشاني، 1374). در خاورميانه و در ديگر سرزمينهاي اسلامي يكي از علايق اصلي جامعه شناسان دين، به ويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، مطالعه اسباب و زمينه‎هاي اجتماعي و فكري رشد اسلام‎گرايي بوده است.

جامعه‎شناسي دين در ايران تاكنون از اقبال زيادي برخوردار نبوده است. بهترين گواهي كه در اين زمينه وجود دارد، عدم ارائه آن به عنوان يكي از تخصصهاي فرعي جامعه‎شناسي در گروههاي جامعه‎شناسي دانشگاهها و ارائه بسيار محدود درس جامعه‎شناسي دين در برخي دانشكده‎هاست. از سوي ديگر هنوز هيچ كتاب تاليف شده يا ترجمه شده كه به طور مشخصي تحت اين عنوان عرضه شده باشد به چشم نمي‎خورد. تلاشهاي معدودي كه در زمينه طرح مباحث و ديدگاههاي اين رشته به عمل آمده در قالب كلاسها و متون درسي ديگري به جز جامعه‎شناسي دين بوده است.

اميد مي‎رود با توجه به نقش بسيار مهمي كه مذهب در زندگي اجتماعي، سياسي، و فرهنگي ما ايفا مي‎كند، دانشكده‎هاي علوم اجتماعي در سراسر كشور، توجه بيشتري به مطالعه جامعه شناختي دين مبذول دارند و زمينه براي مطالعات پايه و پژوهشهاي كاربردي در جامعه‎شناسي دين فراهم شود.

كتابنامه:

هيلد. گوردون، ارزشها و گرايشهاي سياسي و مذهبي در ايالات متحده اطلاعات سياسي اقتصادي اروپا و ژاپن ، ش 88 – 87 (آذر و دي 1373)

گلاك، چارلز ورادني استارك. «تعريفي جامعه‎شناختي از دين،» مترجم حسين قاضيان، كيان، ش 17

مصطفوي كاشاني، ليلي، پايان صد سال تنهايي: سيري در اعتقادات مذهبي مردم آمريكاي لاتين، تهران، مركز مطالعات و تحقيقات بين الملل ، 1374.

Eliade, Mircea. The Quest: History and Meaning in Religion. Chicago: University of Chicago Press,1969.

Eliade, Mircea. The Sacred and the Profane: The Nature of Religion. Translated by W.R.Trask. New York: Harcourt, 1959.

Feuerbach,Ludwig A. The Essence of Christianity. Translated by G.Eliot. New York: Harper and Row, 1957.

Freud,Sigmund. The Future of an IIIusion. New York: W.W. Norton and Co. , Inc. , 1975. Hamilton, Malom B. The Sociology of Religion: London and New York: Routledg,1995.Hargrove,Barbara The Sociology of Relinion :Classical and Contemporary Approaches.

Second Edition. Arlington Heights, III . : Harlan Davidson, Inc. , 1989.

Hill, Michael. Asociology of Religion. London: Heinemann Educational Books, 1973.

Hodges, Daniel L.”Breaking a Scientific Taboo: Putting Assumptions About the Supernatural into Scientific Theories of Religion,” Journal for the Scientific Study of Religion, Volume, 13,1974.

Parsons, Talcott. Essays in Sociological Theory, Glencoe, III. .. The Free Press 1944.

Stark, Rodney. “Must All Religions Be Supernatural?” in Bryan Wilson, ed. The Social Impact of New Religious Movements, Second Printing. New York: The Rose of Sharon Press, 1983.

Durkheim, Emile. The Elementary Forms of the Religious Life, New York: The Free Press, 1968.

Bellah, Robert N. “Religious Evolution,” American Sociological Review, 29(June, 1964): 258 –374.

Geertz ,Clifford. “Religion as a Cultural System”, in M.Banton, ed. Anthropological Approaches to the study of Religion. NewYork: Praeger, 1966.

Berger, Peter L. “Some Second Thoughts on Substantive versus Functional Definitions of Stark, Rodney Sociology. Belmont, ca: Wadsworth Publishing Company, 1985.

_________________________

* عضو هيات علمي دانشگاه امام صادق (ع) ، داراي دكترا در رشته جامعه شناسي