| مجلات >پژوهشى دانشگاه امام صادق (ع)>شماره 4 |
دكتر كاووس سيد امامي*
نظري بر جامعه شناسي دين، گفتاري است پيرامون رويكرد جامعهشناسي به يكي از مهمترين و كهنهترين نهادهاي جامعة انساني يعني دين. پارهاي روشنگريها دربارة موضوع جامعهشناسي دين و تفاوت آن با ساير حوزههاي تفكر انسان كه با موضوع دين سروكار دارند بحثهاي معرفت شناختي و روش شناختي پيرامون چگونگي مطالعه علمي دين، و تلاش در جهت ارائه تعريفي جامعه شناختي از دين، و وضعيت اين رشته در جهان از جمله موضوعاتي است كه در اين مقاله بررسي ميشود. نويسنده با طرح دشواريهايي كه در زمينه پژوهش تجربي پديدهها و رفتار ديني وجود دارد، نتيجه ميگيرد كه براي مطالعه اين مقولات نميتوان به روشهاي تجربي – اثباتي موجود بسنده كرد و روشهاي «تفسيري»، با توجه به حساسيتي كه در زمينه دنياي معاني افراد مورد پژوهش نشان ميدهد، امكان موفقيت بيشتري در درك معاني عميق ديني و تجربههاي خاص افراد خواهد داشت.
اگوست كنت، كه او را پدر جامعه شناسي نوين ميدانند، عقيده داشت كه انديشة بشرطي سه دوره تاكمل يافته است. مشخصة دوره اوّل، پرداختن به واقعيت متعالي است كه علت يا منشاء همه پديدههاي هستي در نظر گرفته ميشود. انديشه الهي در تكامل خود در قالب فلسفه به متافيزيك يا شكل غير الهي همان جستجو در علل اوليه و غايي تبديل ميشود. تنها با فرا رسيدن مرحله اثباتي يا علمي است كه بشر براي نخستين بار از حصاري كه به دور انديشه خود كشيده است رها ميشود و با اتكا به مشاهده و تجربه دست به كشف واقعيات هستي ميزند. اين مرحله ترجمان افول مذهب به معناي مجموعهاي از احكام و آداب و آغاز اخلاقي نو بر پايه اصول علمي زندگي اجتماعي است. پيش بيني زوال دين در عصر انديشه علمي به اين بنيان گذار جامعه شناسي نوين محدود نميشود. غالب انديشه و ران اجتماعي قرن نوزده اروپا كم و بيش با نگرشي تكاملي به افول تدريجي مذهب شهادت دادهاند. تجربه تاريخي جوامع بشري در قرن اخير به روشني اين پيشبيني را باطل كرده است.
دين نه تنها از زندگي انسان امروزي كنار نرفته بكه همچنان يكي از اركان مهم اجتماعات بشري باقي مانده است. در پيشرفتهترين جامعه صنعتي جهان – ايالات متحده آمريكا – چيزي حدود 81 درصد افرادي كه در بررسيهاي علمي نظر پرسي شدهاند خود را مذهبي معرفي ميكنند(هيلد، 1373)، و برخي از سرشناسترين جامعه شناسان از قدسي شدن (Resacralization) دوباره جامعه در كشورهايي چون ايالات متحده آمريكا به جاي روند دنيوي شدن (Secularization) سخن ميگويند.
اهميت يابي مذهب در جمهوريهاي وارث شوروي و نيز در اروپاي شرقي، رشد اسلامگرايي در سراسر سرزمينهاي اسلامي، گرايش فزاينده كليساي كاتوليك به دخالت در مسائل سياسي و اجتماعي شواهد ديگري در زمينه تداوم اهميت اعتقادات ديني در آستانه قرن بيست و يكم ميلادي به دست ميدهد. جان كلام اين كه دين درتمامي جنبههاي آن – از اعتقادات و احكام گرفته تا شعائر و مناسك – همچنان در مركز زندگي اجتماعي و فرهنگي بشريت قرار دارد و صرفاً بازماندهاي از تاريخ ماقبل مدرن جوامع بشري نيست. با توجه به نقش دين در زندگي اجتماعي انسان مدرن، مطالعه دين و رفتار ديني يكي از جنبههاي مهم پژوهش و نظريهپردازي در جامعهشناسي معاصر را تشكيل ميدهد. از همان ابتداي پيدايش جامعهشناسي مدرن مطالعه دين به لحاظ نقشي كه در ايجاد و حفظ ساختارهاي اجتماعي و حفظ تعادل روان شناختي افراد دارد، مورد توجه بوده است. از سوي ديگر، مردم شناسان در تبيين سازوكارهاي اجتماعي جامعههاي نامانوسي كه به تدريج به آنها دسترسي يافتهاند، جايگاهي مهم براي مذهب قائل بودهاند؛ و مطالعه ميداني اديان غير اروپايي و نقش آنها در تداوم فرهنگهاي بومي همچنان در مركز توجه اين گروه از عالمان اجتماعي قرار دارد.
تعمق درباره پديدههاي ديني طبيعتاً در دستور كار فلسفه به طور عام و الهيات به طور اخص بوده است، اما رويكرد اين دو به مقولات ديني، با رويكرد جامعه شناختي تفاوتهاي معرفت شناختي، روش شناختي و گفتماني (discursive) قابل توجهي داشته است. جامعه شناسي دين از همان ابتدا ريشه در اين باور اثبات گرايانه داشته كه ادعاهاي ديني را نميتوان در دستور كار مطالعه تجربي قرار داد و جامعه شناس صرفاً ميبايد به مطالعه آن دسته از پديدهها و رفتار ديني بپردازد كه در زندگي اجتماعي تجلي مشهود داشته و بر ساير نهادها و روابط اجتماعي اثر ميگذارد. در جايي كه الهيات به توصيف، تجزيه و تحليل و تفسير اصول و قواعد يك دين خاص ميپردازد يا، با اتكا به اصول فلسفي و روشهاي اداركي الهيات يك ديانت مشخص، اعتقادات و رفتار مذهبي مردم را تبيين ميكند، جامعه شناسي دين در قالب گفتمان عمومي جامعهشناختي و در پرتو سنتهاي نظري اين رشته به تبيين اصول عام رفتار مذهبي و نقش باورها و مراسم ديني در زندگي اجتماعت اجتماعات بشري نظر دارد. جامعهشناسي دين مدعي است كه بر خلاف الهيات از يك «حقيقت» خاص دفاع نميكند. البته جامعهشناسي دين در اروپا و آمريكا را منتقدان اساساً نوعي «جامعه شناسي مسيحي» لقب دادهاند و چرا كه به اعتقاد آنان اين گرايش به شدت با اتكا به مفروضات ديانت مسيحي به ديگر مذاهب و مباني اعتقادي آنان پرداخته است، درست مانند مردم شناسان اروپايي كه جهان غير اروپايي را با معيارهاي ارزشي فرهنگ خود سنجيدند و متهم به قوم مداري (ethnocentrism) شدند و نظير پژوهشگران تاريخ تحولات جوامع غير اروپايي كه نقطه اتكاي تبيينهاي خود را اروپا و تحولات آن قرار دادهاند و اروپا مدار (Eurocentrist) شناخته شدند. البته بايد توجه داشت كه نقد فزاينده روشهاي اثباتي علوم اجتماعي و رو آوردن به انواع مكاتب «تفسيري» نظر «هرمنوتيك» در بسياري موارد مرز بين جامعه شناسي دين و الهيات (لااقل در سنت مسيحي) را كمرنگتر كرده است. در هر حال، جامعهشناسان دين، حتي كساني كه قوياً مدعي برتري و حقانيت ديانت خاصياند و در نتيجه نوعي جامعهشناسي «ديني» را تجويز ميكنند، معتقدند كه رهيافت متالهان در نهايت فرا جامعه شناختي (extra sociological) است و با چارچوبهاي نظري و روشهاي جامعه شناسي تفاوت دارد.
از جمله مهمترين مشاهداتي كه در تاريخ مطالعه دين از سوي پژوهشگران اجتماعي صورت گرفته اين است كه در طول تاريخ و در همه جوامع بشري شكلي از دين موجود بوده و معتقدات ديني در مركز باورهاي انسان قرار داشته است. دومين مشاهده مهم، اشكال متنوعي است كه دين در طول تاريخ و در عرصه فرهنگهاي مختلف به خود ديده است. از اين رو جامعهشناسي دين بر آن است كه نقش دين در جامعه را دريابد، اهميت و تاثير آن بر تاريخ بشر را تحليل كند، گونهگوني عقايد و مراسم مذهبي در فرهنگهاي مختلف را باز شناسد، و نيروهاي اجتماعياي را كه در شكلگيري آنان مؤثرند معين كند (Hamilton 1995,P.1)
مشكلات مربوط به مطالعه تجربي رفتار و پديدههاي ديني كه با موضوعات مافوق حسي و كاملاً نمادين سروكار دارند و نيز حساسيتهاي عقيدتي پيروان اديان سبب شده است كه ديدگاههاي گوناگوني در باب چگونگي مطالعه دين در جامعه پديد آيد. يكي از متخصصان اين رشته، سه رويكرد كلي به مطالعه دين را از يك ديگر تميز داده است (Hill,1973)، گرچه نميتوان مدعي بود كه اين تفكيك جامع و مانع است. رويكرد اول به مطالعة جامعه شناختي دين پديدههاي مذهبي را به دليل نگرش تجربي غالب در جامعهشناسي، قابل بررسي و تفهيم از سوي پژوهشگر علوم اجتماعي نميداند. مطالبق با اين نگرش، هر نوع اظهار نظري پيرامون يك ديانت خاص بيرون از چارچوب مفهومي و اعتقادي آن دين مردود شمرده ميشود و در نتيجه شاخهاي از معرفت چون جامعهشناسي دين عملاً امكان نخواهد داشت. در يك تعبير ملايمتر از اين رويكرد جهتگيريها و روشهاي علوم اجتماعي چندان هم نامربوط تلقي نميشود، و به جامعهشناس رخصت داده ميشود تا درمحدوده خاصي به مطالعه تاثيرات اجتماعي دين بپردازد. البته آموزههاي كلامي ديانت مورد قبول چون اصولي خدشهناپذير بر نوع سؤالهاي ممكن و بر قلمروي تحقيق سايه خواهد افكند اين رويكرد در واقع مويد نوعي جامعه شناسي ديني (religious sociology) است تا جامعه شناسي دين (sociology of religion) .
رويكرد ديگر كه در عمل نقطه مقابل ديدگاه اول محسوب ميشود باورها و رفتار مذهبي را نه تنها دور از دسترس بررسي و تفهيم پژوهشگر نميداند، بلكه آنها را در نهايت محصول محيط اجتماعي و عملكرد خود انسانها ميپندارد. در نتيجه همه پديدههاي مذهبي را ميتوان به تبيينهاي اجتماعي – اقتصادي فروكاست، بي دغدغه از ادعاي پيروان دين مبني بر منشاء مابعدالطبيعي اعتقاداتشان. در اين نگرش، مذهب نميتواند «واقعي» باشد زيرا مدعيات آن مبادي غير تجربي دارد و با ابزارهاي متعارف «علمي» قابل ارزيابي نيست. بنابراين پژوهشگر بايد به جوهر يا محتواي مادي يا «حقيقي» مذهب كه در ساختارهاي اجتماعي و روانشناختي نهفته است رجوع كند. اين ديدگاه را در سنت جامعهشناسي و مردمشناسي قرن نوزده اروپا وضوح ميتوان ديد، چه اغلب بنيانگذاران علوم اجتماعي جديد اثباتگرا بوده و تنها ابزار معتبربراي شناخت را مشاهده و تجربه ميدانستند. در واقع مشكلة اصلي اين متفكران اين بود كه چرا دين در جامعه به وجود ميآيد و در خدمت چيست.
سومين رويكرد تلاشي است در جهت تعديل مواضع دو رويكرد پيشين. اين ديدگاه از يك سو اين بحث را كه مذهب را نميتوان با اتكا به روشهاي جامعه شناختي مطالعه كرد نميپذيرد، و از سوي ديگر به شدت با موضع تقليلگراي جامعهشناساني كه رفتار و پديدههاي مذهبي را يكسره در قالب مباني اجتماعي آن تبيين ميكنند مخالفت ميورزد. پيروان اين ديدگاه قدم به عرصه روشهاي بديل جامعهشناختي نظير «هرمنوتيك»، «روشهاي تفاهمي،» روشهاي تفسيري» و غيره گذاشته و مدعياند با اتكا به اين روشهاي «غير تجربي» ميتوان پديدههاي مذهبي را شناخت و توضيح داد. در واقع، جهت غالب در جامعهشناسي دين در آمريكا و تا حدودي در اروپا، پذيرفتن پديدههاي ديني به عنوان پديدههايي كاملاً منحصر به فرد و قابل ارزيابي از راه ابزارهاي خاصي در علوم اجتماعي است كه در بسياري موارد با روشهاي متعارف تجربي در اين دسته از علوم سازگار نيست.
جامعه شناساني كه كم و بيش رويكرد اخير را اتخاذ ميكنند، معمولاًباورها و رفتار مذهبي گروههاي موضوع مطالعه خود را با حسن نيت ارزيابي كرده و از اظهار نظرهاي مغاير با شئونات و حساسيتهاي دين باوران جداً پرهيز ميكنند (مثلاً ر.ش. Eliade , 1959. and 1969 ). براي اين گروه از جامعهشناسان توصيف و تفسير دوستانه نظامهاي اعتقادي گوناگون بدون توسل به تعميمهاي علّي نهايتي است كه جامعهشناس ميتواند در مطالعه دين نائل آيد. مقايسه تا جايي ممكن است كه فراتر از فهم خود معتقدان نرود. مذهب را تنها ميتوان بر حسب مقولاتي كه در درون خود آن هست فهميد، يعني به عنوان پديدهاي با ذات مستقل (Sui generis) آنان مدعياند كه پديدههاي مذهبي را از راه تقليل آنان به واقعيتهاي اجتماعي يا روان شناختي نميتوان دريافت. اين پديدهها را تنها ميتوان در قالب شرايط خود به مثابة تجربة انسانها از مقوله قدسي فهميد.
اگرچه رهيافت پديده شناختي و هرمنوتيك به مطالعة مسائل فرهنگي، اجتماعي و ديني سنت ديرپايي در اروپاي غير انگلوساكسون دارد، اما درجامعه شناسي انگلوساكسون نيز در سالهاي اخير اين گونه رهيافتها، به ويژه تحت تاثير پست مدرنيسم و ساير مكاتب ضد پوزتيويستي، به سرعت رو به گسترش بوده است. در جامعه شناسي دين، به طور اخص، رويكردهاي روش شناختي بديل به مطالعه مذهب مقام بسيار مهمي يافته است. درعين حال جامعهشناساني كه رويكرد جريان مسلط را اتخاذ ميكنند و ابزارهاي متعارف تجربي در علوم اجتماعي را كماكان معتبر و قابل اتكا ميدانند، معتقدند به رغم وجود عناصر غير قابل تقليل چندي در تجربه مذهبي، اشكال مشخصي كه دين ميگيرد، ممكن است به ميانجي فرايندهاي روان شناختي و جامعه شناختي تحقق يابد. در حدي كه باورها و اعمال مذهبي را بتوان بر حسب اين فرايندها تفهيم كرد، موضوع مطالعه پرسشي تجربي است و رشتههاي مربوط محقند كه روابط و انگارههاي موجود و نيز تاثيرات اجتماعي روان شناختي مربوط به آن را كشف كنند. (Hamilton,1995,p.3)
در هر حال رهيافتهاي چندگانه جامعه شناسي دين به مطالعه دين در كنار ساير رهيافتها، نظير الهيات. عرفان، و غيره، در پرتو روشهاي خاص خود، و درحوزهاي كه براي تحقيق بر ميگزيند. ميتواند معتبر و سودمند باشد. در جايي كه جامعهشناس از برخي داوريها احتراز ميكند و موضع «لاادريگري روش شناختي» (Methodological agnosticism) را برميگزيند و في المثل از طرح اين سؤال كه آيا ميتوان اعتبار گفتههاي پيروان دين را مبني بر وحي و الهام يا تناسخ پذيرفت يا خير سرباز ميزند، اين نه بدان معناست كه امكان چنين قضاوتي را منتفي ميداند، بلكه صرفاً به اين دليل است كه به عنوان يك جامعهشناس اين نوع پرسشها را به حال موضوعات مود مطالعة خود سودمند ندانسته و در بسياري موارد صلاحيت چنين قضاوتي را در خود نميبيند. نكتة مهمي كه براي شمار بيشتري از جامعهشناسان دين، به طور روزافزوني در حال تبديل به يك پيش فرض قابل قبول است، اين است كه باورها و مراسم ديني ولو اين كه ريشه در فعاليت ذهني انسان داشته باشد يا محصول فرافكني (Projection) او باشند، هنگامي كه اجتماعاً ساخته شدند و سپهر انسان را معنادار كردند ديگر تبديل به «واقعيت»شدهاند. بر اين اساس نميتوان آسودهخاطر به تبيين مذهب به عنوان يك توهم (Ferud, 1975) يا از خود بيگانگي (Feuerbach,1954) دست زد، يا آن را بازماندهاي از دوران ما قبل صنعتي دانست كه در جريان راهپيمايي شكوهمند علم و تكنولوژي به مرگي محتوم دچار خواهد شد.
جامعهشناس دين امروزه بيش از هر چيز متوجه تنوع و گستردگي تجبه ديني در جهان است. محدود كردن دامنة مطالعه به يك مذهب خاص (كه معمولاً مذهبي است كه جامعه شناس خود در آن پرورانده شده و بيش از همه با آن آشناست) نتايج مطلوبي در پي نخواهد داشت. شناخت ما از پديدة دين زماني تعميق خواهد يافت كه بتوانيم به انواع تجربههاي مذهبي كه از سوي معتقدان به اديان گوناگون عنوان ميشود دست يابيم و آنها را در معنا بخشيدن و شكل دادن به زيست جهان اين افراد جدي تلقي كنيم. در عين حال بايد توجه داشت كه بررسي جامعه شناختي دين را نميتوان محدود به دينهايي كرد كه رسما تشكل يافتهاند و كم و بيش به مثابة يك دين شناخته ميشوند. چه بسياري از تجربههاي ديني و محفلها و كيشهايي كه رسماً چون يك دين يا شعبهاي از يك دين شناخته نميشوند، ميتوانند در دستور كار جامعهشناسان قرار گيرند و به پيشرفت دانش آنان در اين حيطه از دنياي اجتماعي انسان مدد رسانند. به قول يكي از صاحب نظران، «محدود كردن حوزه مطالعه جامعهشناسي دين به مشاهدة رفتار گروههاي سازمان يافتهاي كه مذهبي لقب گرفتهاند و در تقسيمبنديهاي مبتني بر احكام ديني، شعب مذهبي، مناطق جغرافيايي، يا طبقات اجتماعي تعميم يافتهاند به منزلة مطالعة بخش چنان كوچكي از معناي دين در زندگي اجتماعي است كه تقريباً آن را عاري از فايده خواهد كرد.»(Hargrove. 1989,p.19)
با توجه به كثرت رويكردهاي روش شناختي در جامعهشناسي امروز و معلوم شدن محدوديتهاي روشهاي تجربي، برخي ادعاها را در مورد مطالعة جامعه شناختي دين ديگر نميتوان پذيرفت. يكي از ادعاهاي رايج كه از سوي برخي جامعهشناسان تجربي و نيز دين باوران بدبين به مطالعات جامعهشناختي دين عنوان ميشود اين است كه ابزارهاي تجربي علوم اجتماعي در امر مطالعة دين، كه موضوعي است مربوط به رابطة انسان با مابعدالطبيعه، اصولاً كاربردي ندارد، فلذا جامعهشناسان بهتر است به موضوعات مربوط به دين نپردازند. گروهي ديگر از جامعه شناسان مدعي اند كه چون پژوهش اجتماعي صرفاً بر پاية مشاهدة رفتار مشهود انسانها تحقق مييابد. جامعهشناسان بايد بر تاثير اجتماعي دين و رفتار مشهود ديني كه قابل مشاهده و سنجش است توجه كنند. در پاسخ به چنين ادعاهايي بايد گفت، اولاً ميتوان فرضيههاي پژوهشي را به گونهاي طرح كرد كه بر پايه مفروضات مختلف درباره ماوراء الطبيعه، قابل بررسي تجربي باشند ( ر.ب:Hodges:1974 ) . ثانياًهمة روشهاي جامعه شناختي محدود به روشهاي تجربي نميشود و جامعهشناسان امروز از انواع روشهاي غير تجربي چون هرمنوتيك و تحليل متون و روشهاي تفسيري (Interpretive) ديگر بهره مي گيرند . در واقع نظري كه در بين بسياري از جامعه شناسان دين جا افتاده است اين است كه در مطالعه پديدههاي ديني جامعهشناس ناگزير از اتخاذ روشهايي است كه با راه بردن به دنياي معاني مؤمنان، وي را به درك بهتر پديدههاي ديني قادر سازد.
رفتار مذهبي در انسان بر يكي از صفاتي مبتني است كه، به اعتقاد برخي، منحصراً در انسان ديده ميشود: نمادين سازي. انسان به وسيلة نمادها رابطه برقرار ميكند. يعني از طريق لغات، نشانهها، رنگها، علائم، تصاوير، و خلاصه هر آنچه در ارتباط گيري حاوي معناست. تا زماني كه پژوهشگر به معناي يك نماد يا عمل نمادين كه از سوي كنشگري سرزده پي نبرده است، ادعاي فهم رفتار باطل است. براي پي بردن به معناي عمل نمادين بايد آن را از درون تفهيم كند، يعني از دريچة ديد كنشگر؛ و اين جز با همدلي (empathy) ممكن نيست.
اين شيوةء «وبري» بررسي كنش انسانها به انحاي گوناگوني توسط مردم شناسان و جامعهشناسان بسط داده شده و يكي از حداقل روشهايي است كه جهت مطالعه رفتار و پديدههاي مذهبي به كار رفته است. در هر صورت، نمادين بودن رفتار مذهبي انسان جامعهشناس دين را ملزم ميكند كه به نظامهاي معنايي گروهها و افراد مورد مطالعة خويش وارد شده و در پرتو آن به فهم رفتار مذهبي بپردازد. اين گونه رفتارها، به ديگر سخن، قابل مطالعه و طبقهبندي بر پاية رفتار آشكار افراد و يا پژوهشهاي تجربي بركنده (detached) و عيني (Objective) نيست. جامعهشناس دين با توجه به اين ملزومات علاوه بر مطالعة فلسفه، كيهان شناسي، الهيات و اسطورهشناسي سوژههاي خود، به جدّ ميكوشد تا به دنياي معاني آنان راه يابد و معناي تجربه تجربه ديني آنان را بفهمد.
يكي از دشوارترين مباحث پايه در جامعهشناسي دين ارائه تعريفي مناسب از دين است. البته ميتوان كلاً از درگير شدن در مباحث مربوط به تعاريف اجتناب كرد و به سبك برخي از جامعهشناسان تجربي دين در اوايل قرن حاضر در آمريكا – كه كار خود را صرفاً در انجام مطالعات پيمايشي و ساير مطالعات آماري مربوط به رفتار مذهبي در جامعه آمريكا ميديدند – دين را مطابق با دركي كه عامه از آن دارند فرض كرد. روش ديگر اين است كه با توجه به جلوههاي گوناگون مذهب در فرهنگها و اعصار مختلف، در پي عناصر مشتركي بود كه در همة اديان ديده ميشود و سپس بر پايه اين «مشتركات» دين را تعريف كرد. ارائه تعريفي مناسب از دين محدودة مورد بررسي جامعهشناسي دين را روشن كرده و از ابهام و سردرگمي در مطالعه اين پديده جلوگيري ميكند. در هر صورت، هر تعريف از دين احتمالاً در برگيرنده نكاتي خواهد بود كه در اين يا آن گرايش مذهبي موجود نبوده و يا برعكس مفهومي را كه در ديانت ديگري اساسي است، دربرنخواهد داشت. در تعريف دين معمولاً دو مشكل عمده پديد ميآيد: اولاً، چگونه دين را تعريف كرد كه مبتني بر مفروضات و مفاهيم فرهنگ خودي نباشد؛ يا به عبارت ديگر تعريفي قوم مدار نباشد. ثانياً، تعاريف موجود از دين به شدت به تئوريهاي خاصي كه تعريف كنندگان درباره دين ساختهاند وابسته است؛ لذا دو نظريه پرداز گوناگون كه در قلمروي جامعهشناسي دين كار ميكنند، با توجه به ملزومات تئوريك خود ممكن است دين را چنان متفاوت تعريف كنند كه مقولههايشان به درستي قابل مقايسه نباشد.
تعريفهاي مربوط به دين در جامعهشناسي را اصولاً به دو دسته تقسيم ميكنند: تعريفهاي جوهري (Substantive) و تعريفهاي كاركردي (Functional). تعريفهاي جوهري مذهب را بر پايه محتواي معنايي آن، و تعريفهاي كاركردي آن را بر حسب جايگاه يا نقش كه در نظام اجتماعي يا روان شناختي دارد – يعني برحسب تعادل و نظم رواني كه براي فرد ايجاد ميكند يا نقشي كه در يكپارچگي و همبستگي اجتماعي ايفا ميكند – بيان ميدارد مشكل در تعاريف جوهري تفاوت در نظامهاي معنايي «شناسنده» و «موضوع شناسايي، يعني بين برداشت جامعهشناس و برداشت خود دينداران و مهمتر از آن، تفاوت در برداشتهاي پيروان ديانتهاي مختلف از آنچه دين محسوب ميشود، است. يعني تفاوتهايي كه در الهيات مذاهب گوناگون درباره جوهر راستين دين وجود دارد. تعاريف كاركردي، از سوي ديگر نه تنها مشكل تفاوت در نظامهاي معنايي مشاهدهگر و مشاهده شونده را حل نميكند، بلكه مشكلات چندي از قبيل نوعي منطق دوري در تعريف و سوگيري ايدئولوژيك را به آن ميافزايد. در اين جا براي نمونه شمهاي از تعريفهاي جامعهشناختي از دين را كه توسط برخي از ناموران اين رشته ارائه شده است، ذكر ميكنيم:
در يكي از قديميترين تعريفها، ادوارد تايلور،مردم شناس انگليسي، دين را «اعتقاد به موجودات روحاني (Spiritual) دانسته است. اين تعريف جوهري وي مبتني بر ديدگاه او دربارة منشاء دين يا ابتداييترين شكل دين، يعني آنيميسم (animism) است. در انتقاد به تعريف او از دين از جمله گفته شده كه الزاماً در همة اديان بررسي شده در سطح جهان، باور به «موجودات روحاني» يا «مابعدالطبيعي» ديده نميشود، مثلاً بوديسم تراودا (Theravada Buddhism) فاقد چنين مفاهيمي است. اميل دوركيم براي احتراز از مشكل تايلور در زمينة قائل شدن به «موجودات روحاني» در همة اديان و با اتكا به تئوري خويش كه توتميسم را ابتداييترين نوع مذهب بيان ميكرد، عنصر مشترك در همة اديان را تقسيم همه اشيا و پديدهها به دو قلمروي مقدس (Sacred) و نامقدس (Profane) يافت. او تحت تاثير رابرتسون اسميت كه اظهار ميداشت مذهب را نميتوان صرفاً بر پايه باورها يا اعتقادات توضيح داد و بايد به اعمال يا مناسك مذهبي نيز مستقلاً جايگاه مهمي اختصاص داد، به تأكيد يك سوية تايلور و برخي ديگر از متفكران بر اعتقادات مذهبي معترض بود. سرانجام دوركيم دين را در قالبي كه هم جوهري و هم كاركردي است، به اين صورت تعريف كرد:
نظامي واحد از عقايد و اعمال منتسب به اشيا و امور مقدس – يعني اشيا و امور متمايز شده و حرمت يافته – كه همة مؤمنان را در يك اجتماع معنوي واحد يا يك تشكيلات ديني (Church) گرد هم ميآورد. (1968.P.62) .
عنصر مشتركي را كه دوركيم مدعي يافتن آن در همة مذاهب بود، يعني تفكيك همة اشيا و امور به دو قلمروي مقدس و نامقدس، از سوي مردم شناساني كه دست به پژوهشهاي ميداني زده بودند مردود شناخته شد. از جمله اونس پريچاردمتوجه شد كه چنين تفكيكي در بين قوم «آزانده» در آفريقا به عمل نميآيد و نظير اين مشاهده را سايرين نيز گزارش كردند.
از جمله تلاشهاي جديدتر براي ارائه تعريف مناسبي از دين تعريف رادني استارك، يكي از چهرههاي سرشناس جامعهشناس دين در آمريكا، است كه دين را «الگوهاي اجتماعاً سازمان يافته از باورها و عملكردهايي» دانسته است كه به «معناي غايي مربوط ميشوند و بر فرض وجود مابعدالطبيعه استوارند» (Stark,1985,p.310). اين تعريف علاوه بر جنبة كاركردي آن (معنا بخشيدن به حيات انسان)، در معرض همان اتهام قبلي است كه مفهوم ماوراء الطبيعه را، كه مفهومي متعلق به فرهنگ و تمدن خاصي است، به ساير فرهنگها تعميم ميدهد. اگر چه استارك قوياً از موضع خود دفاع كرده و معتقد است مذهبي كه مفروضات مابعدالطبيعه نداشته باشد اصلاً مذهب نيست (Stark,1983) .
تعريف اسپايرو نيز كه مذهب را «نهادي متشكل از كنشهاي متقابل الگو يافته توسط فرهنگ يا موجودات ابر انسان (superhuman) مفروض در فرهنگ (Hamilton,1995,p.14) ميداند، صرفاً
رابطة با موجودات «ابر انسان» را جايگزين «رابطه با مابعدالطبيعه» كرده و در مظان همان اتهام قبلي است.
در تعريفي كاركردي كه بر پايه نيازانسان به تبيين شرايط زندگي خويش و معناي آن عنوان شده، رابرت بلا، جامعهشناس برجسته معاصر و از شاگردان تالكوت پارسنز، اظهار داشته است كه دين «مجموعهاي از اشكال و اعمال نمادين است كه انسان را به شرايط غايي هستي خويش مربوط ميكند» (Bellab,1964,p.358) مردم شناس هلندي الاصل، كليفورد گيرتز در يك تعريف كاركردي ديگر، دين را «نظامي از نمادها» ميداند كه «از طريق صورتبندي مفاهيمي درباره نظم عمومي هستي، حالتها و انگيزههاي مذكور قوي و نافذ در انسان پديد ميآورد واينمفاهيم را درچنان قالبي از واقعيت ميريد كه حالتها و انگيزههاي مذكور به گونه خاصي واقعبينانه به نظر ميآيند» (Geertz,1966,p.4)
يينگر نيز براي مذهب تعريفي كاركردي قائل شده است: «دين نظامي از باورها اعمال است كه از طريق آن گروهي از مردم با مسائل غايي مربوط به زندگي انسان دست و پنجه نرم ميكند» (Yinger 1970) منتقدان تعرفهاي كاركردي مشكلات چندي را در اين گونه تعريفها يافتهاند. اولاً اين قبيل تعريفها معمولاً بر پايه نگرشي «تعميمي» اتخاذ شدهاند و لذا سعي دارند طيف گستردهاي از پديدهها را در اين مفهوم بگنجاند. اشكال اين مفهوم بسيار گستردهاي در اين است كه هر نوع عملي كه كاركردي مطابق با تعريف داشته باشد، بنا به تعريف «مذهبي» تلقي ميشود، ولو اين كه در اذهان عموم يا بنا به ميثاقهاي اجتماعي چنين نباشد. مثلاً در تعريف فوق از يينگر، هر نظام اعتقادي كه مسائل غايي زندگي انسان را جوابگو باشد دين خوانده ميشود؛ پس كمونيسم، ناسيوناليسم و ساير ايدئولوژيهاي دنيوي را نيز ميتوان به لحاظ كاركردي همتراز يا مشابه دين قلمداد كرد و در نتيجه حوزة جامعهشناسي دين را مخدوش نمود.
مشكل دوم اين است كه تعاريف كاركردي معمولاً مبتني بر نوعي استدلال دايرهوارند. مثلاً در تعريف يينگر مفهوم «غايي» اساساً خود بر حسب مذهب تعريف ميشود، يعني مْعرِف و مْعرُف هر دو بر حسب يكديگر تعريف ميشوند.مشكل ديگر در ارتباط با همين مقولة اخير، پيشداوري مستتر در تعريف دربارة اهميت سؤال تجربياي است كه در ارتباط با نقش يا تاثيرمذهب در جامعه بايد پرسيده شود. مثلاً زماني كه دين بر حسب كاركرد آن درايجاد ثبات يا يكپارچگي اجتماعي تعريف ميشود، حتي اگر در جامعه مفروضي هيچ شواهد تجربي مبني بروجود يك دين مشخص يافت نشود، باز ادعا خواهد شد كه به دليل وجود نظم و يكپارچگي اجتماعي چيزي در جامعه وجود دارد كه همان كاركرد دين را برعهده گرفته است. اين در واقع مشكل همانگويي (Tautology) در منطق است.
ايراد ديگري كه بر تعريفهاي كاركردي دين وارد آمده، كاركردهاي متضادي است كه ميتوان به دين نسبت داد و بر حسب آنها دين را در قالبهايي متناقض تعريف كرد. مثلاً ميتوان دين را به عنوان عاملي كه وحدت ميدهد و عاملي كه سلب وحدت ميكند، يا به عنوان نظامي از عقايد كه موجد دگرگوني اجتماعي ميشود يا جامعه را از دگرگوني باز ميدارد. تعريف كرد. مشكل ديگر، نسبت دادن كاركردهاي پنهان يا تلويحي به مذهب است. بدون اين كه نيت مومنان اصولاً چنين بوده باشد. مثلاً درجايي كه ماركس دين را «افيون تودهها»معرفي ميكند او كاركردي تخديري در نزاع طبقاتي جاري در جامعه براي دين قائل ميشود كه به هيچ وجه منظور پيروان دين نبوده است (Hargrove,1989,p.27)
مناقشه در باب تعاريف همچنان ادامه دارد و هنوز ملزومات نظري، و به عبارتي «فايدهگرايي تئوريك»، بر چگونگي تعريف مقوله مذهب در آثار جامعهشناسان دين مشهود است. البته عدهاي از صاحبنظران به اين اعتقاد رسيدهاند كه بي تفاوتي يا تساهل در امر تعريف دين ممكن است به سوء استفادههاي ايدئولوژيك منتهي شود. از جمله پيتر برگر مؤكداً اظهار ميدارد كه در حيطه مطالعه جامعهشناسي مذهب به نظر ميرسد خودداري از فهم دروني و پرداختي به تجليات بيروني مذهب حركتي «تعمدي» است. در واقع آنچه در صحنة اين مطالعات به چشم ميخورد، نوعي «توجيه شبه علمي» در زمينة اجتناب از عالم متعال (Transcendence) است.او گمان ميكند كه رويكرد كاركردي به دين، صرفنظر از مقاصد نظري محققان، در خدمت «توجيه شبه علمي يك جهانبيني دنيوي «قرار دارد. اين عمل بر پايه يك ترفند اداركي ساده محقق ميشود: ويژگي پديدههاي مذهبي از طريق برابر دانستن آن با ساير پديدهها مخدوش ميشود، يا به قول برگر «مذهب به كام شبي تاريك فرو برده ميشود كه در آ همه گربهها خاكستري به نظر ميآيند» است.او گمان ميكند كه رويكرد كاركردي به ين، صرفنظر از مقاصد نظري محققان، در خدمت «توجيه شبه علمي يك جهانبيني دنيوي «قرار دارد. اين عمل بر پايه يك ترفند اداركي ساده محقق ميشود: ويژگي پديدههاي مذهبي از طريق برابر دانستن آن با ساير پديدهها مخدوش ميشود، يا به قول برگر «مذهب به كام شبي تاريك فرو برده ميشود كه در آ همه گربهها خاكستري به نظر ميآيند» (Berger,1974)
برگر درمقابل توصيه ميكند كه مطالعة علمي دين به ديدگاهي بازگردد كه سعي دارد پديدهها را «از درون»بشناسد، يعني بر حسب معنايي كه در آگاهي مذهبي قصد شده است، يا به بيان ديگر به تعريفي جوهري از دين بر پايه فهم دروني مقوله مذهب. او براي نيل به اين منظور روش پديدهشناسي الفرد شونز درتحيل «واقعيتهاي چندگانه» را پيشنهاد ميكند.
برخلاف متفكران سرزمينهاي كاتوليك مذهب در عصر روشنگي كه با دين در بسياري زمينه ها دشمني ميورزيدند، روشنفكران انگليسي در سدههاي هجده و نوزده ميلادي نگرشي بيتفاوت نسبت به مذهب اتخاذ كردند. علت را بايد در تاريخ تحولات خاص اين سرزمينها جست و جو كرد. در حالي كه انقلاب فرانسه ناچار از در افتادن با كليساي كاتوليك بود، انگستان به تدريج و به گونهاي مسالمتآميز صنعتي شد و كليساي انگيكن همواره خود را با تحولات سازگار كرد. در نتيجه، در انگستان مذهب ركن مهمي از زندگي تلقي نميشد، و اغلب متفكران اجتماعي بر اين اعتقاد بودند كه جريان تحولات صنعتي به تدريج مذهب را به موضوعي كاملاً خصوصي و شخصي تبديل خواهد نمود، بي آن كه بر سرنوشت جامعه تاثير چنداني داشته باشد. فرانسويان و نيز بسياري از فلاسفه آلماني دين را عاملي به جا مانده از جامعة ما قبل صنعتي دانسته و آن را بازدارندة پيشرفت تمدن نوين ارزيابي ميكردند. البته استثناهايي چون ترولش (Troelsch) و وبر (Weber) كه دين را عامل مهمي در جهت ساختن تمدن جديد سرمايهداري معرفي ميكردند، نيز وجود داشت. جامعه شناسي دين در انگلستان در تلاشهاي معدودي كه براي تبيين جايگاه مذهب در جامعه آن زمان انگلستان به عمل ميآورد، اساساً خود را محدود به مطالعة سلامت تشكيلاتي كليساي مستقر در انگلستان ميكرد. البته بزرگاني چون آر. اچ. تاوني (R.H.Tawney) هم بودند كه در برابر ديدگاه وبر دربارة نقش اخلاق پرتستان در شكلگيري سرمايهداري نوين موضعگيري نموده و پرتستانيسم را در برخي جهات معلول انقلاب صنعتي دانستند. در هر صورت، هم در خاك اصلي اروپا و هم در انگلستان، توجه جامعهشناسان دين اساساً معطوف به چگونگي كمرنگ شدن خاستگاهها و گرايشهاي مذهبي در جامعه بوده است؛ يا به عبارت ديگر، متوجه پديدهاي كه «عرفي شدن» نام گرفته است. اين امر حدوداً تا به امروز نيز در سنت جامعهشناسي دين در اين ديار مشاهده ميشود.
در آمريكاي شمالي جامعهشناسي دين به صورت ديگري تحول يافته است. جامعهشناس آمريكايي، از همان ابتدا با علائق مذهبي پيوند نزديكي داشته است. بسياري از جامعهشناسان اوليه در آمريكا يا روحاني بودند و يا روحانيزاده. اينان جامعهشناسي را معرفتي مرتبط با اصلاحات اجتماعي ميدانستند، و از اين رو مراودة نزديكي بين جامعهشناسي آمريكايي در اوايل قرن حاضر و يك جنبش پرتستاني به نام نهضت انجيل اجتماعي (Social Gospel Movement) برقرار بود. جامعه آمريكا از ابتداي تاسيس، مهاجراني را در برميگرفت كه به دليل سركوب معتقدات مذهبياشان اروپا را ترك گفته بودند. به اين سبب اين جامعه از ابتدا، آزادي ديانت را تضمين كرد و هيچ كليسايي نقش كليساي مستقر دولتي نيافت. جنبشهاي اجتماعي اين سرزمين نيز از ابتدا نيازي به درگيري با كليساي مستقر نداشتند و، برعكس، اغلب خود در قالب جنبشهاي اعتراضي مذهبي شكل گرفتند. در يك چنين مضمون اجتماعي، جامعهشناسي دين در آمريكا به صورت فعاليتي آكادميك در ارتباط نزديك با الهيات مسيحي تحول يافت. برخلاف جامعهشناسان اروپايي كه اساساً در قيد مطالعه چگونگي زوال دين در جامعه معاصر بودند، جامعهشناسان اروپايي كه اساساً در قيد مطالعه چگونگي زوال دين در جامعة معاصر بودند، جامعهشناسان آمريكاي شمالي هم خود را مصروف شناخت علل و عوامل پيدايش و رشد فرقههاي جديد مذهبي كردند.
جامعهشناسي دين در آمريكا اصولاً گرايش به عمل گرايي (Pragmatism) و تجربه گرايي داشته و برخلاف همتايان اروپايياش، تمايل زيادي به نظريه سازي در سطح كلان ابراز ننموده است. از اين رو، بيشتر نظريهپردازي موجود در اين رشته از نوع «تئوريهاي ميان برد» بوده است. يكي از استثنائات تلكوت پارسنذ است كه به مذهب نقش مهمي در نظريه عمومي كاركردگرايي – ساختاري خويش داده است. به اعتقاد او مذهب مهمترين نهادي است كه نقش حفظ انگارهها pattern (Maintenance) را در درون نظام اجتماعي بر عهده دارد و بقاي نظام مرهون تداوم ارزشهاي مركزي جامعه است كه ريشه در سنت مذهبي جامعه دارد (Parsons,1944).
در آمريكا از جنگ جهاني دوم به اين سو، توجه فزايندهاي به جامعهشناسي دين مبذول شده است. از جمله عللي كه سبب اين گرايش شده است ميتوان از موارد زير نام برد. اولاً جامعه آمريكا پس از جنگ شاهد احياي علائق ديني مردم بوده است. رشد گرايشهاي مذهبي طبعاًحمايت مالي بيشتري را نيز براي پژوهشهاي جامعهشناختي در باب مذهب فراهم ميآورد. از جمله تاسيس انجمن مطالعة علمي دين (Society for the Scientific Study of Religion) را بايدمرتبط با اين علائق فزاينده دانست. اين انجمن در حال حاضر، نشريه بسيار معتبر
Journal for the Scientific Studay of Religion را منتشر ميكند كه محل تبادل آراي جامعهشناسان دين ومتألهين آمريكايي و غير آمريكايي است.
علت ديگري كه ميتوان دربارة توجه فزاينده به مطالعه جامعهشناختي دين در آمريكا قيد كرد، مهاجرت تعدادي از محققان و نظريهپردازان طراز اول اروپايي به آمريكا بوده است؛ كساني چون يواكيم واخ (Yoachim Wach) و ورنر اشتارك (Werner Stark). عوامل ديگري چون گسترش اين رشته به دانشگاههاي مختلف، توجه انجمنهاي مطالعاتي يهودي به مطالعه ريشههاي گرايشهاي ضد يهود در بين مسيحيان، و گرايش فزاينده جوانان منتقد و راديكال دهة شصت به مذاهب غير متعارف وارداتي (مذاهب جديد) را نيز ميتوان ازجمله علل ديگر رشد جامعه شناسي دين در آمريكا دانست(Hargrove . 1989.9-11)
جامعهشناسي دين در آسياي شرقي، نظر اصلي خود را معطوف به يافتن معادلهاي كاركردي اخلاق پرتستاني دركشورهايي كرده است كه احتمال ميرود آميزهاي از اعتقادات بودايي و شينتوبا كيش كنفسيوس در توسعة شتابان اقتصادي اين كشورها مؤثر بوده باشد. در آمريكاي لاتين، جامعهشناسي دين از نزديك با رشد فعاليتهاي اجتماعي و سياسي كليساي كاتوليك از واتيكان دوم به اين سو در ارتباط بوده است. البته در سالهاي اخير پديدة ديگري كه در اين بخش جهان توجه جامعهشناسان دين را به خود جلب كرده رشد سريع «بنيادگرايي پرتستاني» و گرويدن بسياري از كاتوليكها به «پرتستانيسم انجيلي» (Evangelical Protestantism) در اثر تبليغات و فعاليتهاي بسيار گسترده مبشران ديني آمريكاي شمالي بوده است (مصطفوي كاشاني، 1374). در خاورميانه و در ديگر سرزمينهاي اسلامي يكي از علايق اصلي جامعه شناسان دين، به ويژه پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، مطالعه اسباب و زمينههاي اجتماعي و فكري رشد اسلامگرايي بوده است.
جامعهشناسي دين در ايران تاكنون از اقبال زيادي برخوردار نبوده است. بهترين گواهي كه در اين زمينه وجود دارد، عدم ارائه آن به عنوان يكي از تخصصهاي فرعي جامعهشناسي در گروههاي جامعهشناسي دانشگاهها و ارائه بسيار محدود درس جامعهشناسي دين در برخي دانشكدههاست. از سوي ديگر هنوز هيچ كتاب تاليف شده يا ترجمه شده كه به طور مشخصي تحت اين عنوان عرضه شده باشد به چشم نميخورد. تلاشهاي معدودي كه در زمينه طرح مباحث و ديدگاههاي اين رشته به عمل آمده در قالب كلاسها و متون درسي ديگري به جز جامعهشناسي دين بوده است.
اميد ميرود با توجه به نقش بسيار مهمي كه مذهب در زندگي اجتماعي، سياسي، و فرهنگي ما ايفا ميكند، دانشكدههاي علوم اجتماعي در سراسر كشور، توجه بيشتري به مطالعه جامعه شناختي دين مبذول دارند و زمينه براي مطالعات پايه و پژوهشهاي كاربردي در جامعهشناسي دين فراهم شود.
هيلد. گوردون، ارزشها و گرايشهاي سياسي و مذهبي در ايالات متحده اطلاعات سياسي اقتصادي اروپا و ژاپن ، ش 88 – 87 (آذر و دي 1373)
گلاك، چارلز ورادني استارك. «تعريفي جامعهشناختي از دين،» مترجم حسين قاضيان، كيان، ش 17
مصطفوي كاشاني، ليلي، پايان صد سال تنهايي: سيري در اعتقادات مذهبي مردم آمريكاي لاتين، تهران، مركز مطالعات و تحقيقات بين الملل ، 1374.
Eliade, Mircea. The Quest: History and Meaning in Religion. Chicago: University of Chicago Press,1969.
Eliade, Mircea. The Sacred and the Profane: The Nature of Religion. Translated by W.R.Trask. New York: Harcourt, 1959.
Feuerbach,Ludwig A. The Essence of Christianity. Translated by G.Eliot. New York: Harper and Row, 1957.
Freud,Sigmund. The Future of an IIIusion. New York: W.W. Norton and Co. , Inc. , 1975. Hamilton, Malom B. The Sociology of Religion: London and New York: Routledg,1995.Hargrove,Barbara The Sociology of Relinion :Classical and Contemporary Approaches.
Second Edition. Arlington Heights, III . : Harlan Davidson, Inc. , 1989.
Hill, Michael. Asociology of Religion. London: Heinemann Educational Books, 1973.
Hodges, Daniel L.”Breaking a Scientific Taboo: Putting Assumptions About the Supernatural into Scientific Theories of Religion,” Journal for the Scientific Study of Religion, Volume, 13,1974.
Parsons, Talcott. Essays in Sociological Theory, Glencoe, III. .. The Free Press 1944.
Stark, Rodney. “Must All Religions Be Supernatural?” in Bryan Wilson, ed. The Social Impact of New Religious Movements, Second Printing. New York: The Rose of Sharon Press, 1983.
Durkheim, Emile. The Elementary Forms of the Religious Life, New York: The Free Press, 1968.
Bellah, Robert N. “Religious Evolution,” American Sociological Review, 29(June, 1964): 258 –374.
Geertz ,Clifford. “Religion as a Cultural System”, in M.Banton, ed. Anthropological Approaches to the study of Religion. NewYork: Praeger, 1966.
Berger, Peter L. “Some Second Thoughts on Substantive versus Functional Definitions of Stark, Rodney Sociology. Belmont, ca: Wadsworth Publishing Company, 1985.
_________________________
* عضو هيات علمي دانشگاه امام صادق (ع) ، داراي دكترا در رشته جامعه شناسي