مجلات >حوزه و دانشگاه>شماره 40

روشهاي آسيب زا در تربيت از منظر تربيت اسلامي

سيد على حسينى‏زاده(1)

دومين جلسه‏ى نقد كتاب گروه علوم تربيتى پژوهشگاه حوزه و دانشگاه در تيرماه 83 برگزار شد. در اين جلسه كه اعضاى گروه علوم تربيتى پژوهشگاه و نيز بعضى از اعضاى گروه علوم تربيتى مؤسسه‏ى آموزشى، پژوهشى امام خمينى و برخى ديگر حضور داشتند، دو تن از حاضران (آقايان هادى رزاقى(2) و سيد محمدتقى موحد ابطحى(3)) نقد خود را درباره‏ى كتاب روشهاى آسيب‏زا در تربيت از منظر تربيت اسلامى نوشته‏ى محمدرضا قائمى مقدم، انتشار يافته‏ى پژوهشكده‏ى حوزه و دانشگاه (پژوهشگاه حوزه و دانشگاه فعلى) در سال 82 ، ارائه كردند و سپس مؤلف و حضار، برخى از نقدها را پاسخ گفتند و به بحث و بررسى برخى ديگر از نقدها پرداختند. پيش از ارائه‏ى گزارشى از اين جلسه‏ى نقد به معرفى اجمالى كتاب مزبور مى‏پردازيم.

معرفى كتاب

كتاب روش‏هاى آسيب‏زا در تربيت، در قالب يك درآمد، يك مقدمه و نه فصل تنظيم شده است. نويسنده در مقدمه‏ى كتاب (ص13ـ16) ضمن اشاره به اهميت و ضرورت تربيت و ناشناخته بودن روش‏هاى درست تعليم و تربيت، به تبيين مفاهيم اساسى به كار رفته در تحقيق خود پرداخته است. مهم‏ترين بحث مقدمه، تعريفى است كه نويسنده از روش‏هاى آسيب‏زا بيان داشته است:

«مقصود ما از روش‏هاى آسيب‏زا، گفتارها، رفتارها و حالت‏هايى است كه از مربى صادر مى‏شود و در مسير تحقق اهداف تربيتى اختلال ايجاد مى‏كند و بر متربى تأثير منفى مى‏گذارد» (ص15).

نويسنده در ادامه به اهداف نظرى و عملى، روش و مشكلات و محدوديت‏هاى تحقيق اشاره كرده است.

فصل اول كتاب (ص17ـ33) به بحث «نام‏گذارى نامناسب و القاب ناشايست» اختصاص داده شده است. نويسنده در اين فصل پس از بيان مقدماتى درباره‏ى نام‏گذارىِ موجودات و انسان‏ها و فلسفه‏ى نام‏گذارى و اهميت آن، به ذكر آيات و رواياتى در باب «نهى از نام‏گذارى نامناسب» و «نهى از القاب ناشايست» پرداخته و در پايان به پيامدهاى فردى و اجتماعى اين امر غيراخلاقى اشاره كرده است. نويسنده بر اين باور است كه فردى كه نام زشتى بر روى او گذاشته شده، همواره در معرض اذيّت و آزارها و درنتيجه، آسيب‏هاى روحى و روانى ناشى از آن نام قرار دارد. به عقيده‏ى نويسنده، پيامدهاى نام بد، به قدرى جدى است كه حتى موقعيّت اجتماعى و قدرت و عظمت فرد هم نمى‏تواند مانع آن شود و صاحب نام بد را از عواقب سوء آن محفوظ و مصون بدارد. در ادامه‏ى اين بخش شواهدى تاريخى در اين زمينه ارائه گرديده است (ص26ـ29).

نويسنده در ادامه به پيامدهاى سوء اجتماعى نام‏گذارى بد اشاره داشته و مى‏نويسد:

«نام بد و القاب زشت مى‏تواند زمينه‏اى براى صدور بسيارى از گناهان زبانى باشد و روابط بين افراد را تيره و تار كند و اخوت، همدلى و وحدت جامعه را خدشه‏دار، و نام‏گذارى را به آيين بزرگ‏داشتى براى افراد پليد و منفور تاريخ تبديل كند» (ص29ـ31).

فصل دوم كتاب (ص35ـ52) به مسئله‏ى «تبعيض و بى‏عدالتى در رفتار مربيان با متربيان» اختصاص داده شده است. در اين فصل نيز نويسنده ابتدا به نادرستى «تبعيض و نابرابرى در نگاه متون دينى» پرداخته، دلايل خاص و عام آن را برمى‏شمارد (ص35ـ38) و سپس به اهميت و جايگاه مساوات در نظام تربيتى اسلام اشاره مى‏كند (ص39). در اين بين اين سؤال مطرح مى‏شود كه اگر «عاملى اين معادله را به نفع يكى از متربيان برهم زند چه بايد كرد؟» نويسنده در پاسخ به اين سؤال چنين عنوان داشته است كه «فرق قايل شدن بين متربيان و فرزندان، دليلى معتبر و منطقى مى‏خواهد، ضمن آن‏كه اگر اين فرق گذاشتن به صورت صحيحى در رفتار مربى ظهور كند و به ديگر متربيان ظلمى وارد نشود، هيچ اشكال و مانعى ندارد. (نويسنده رواياتى چند در تأييد اين مطلب بيان داشته است) (ص39ـ42).

اما در خصوص «پيامدهاى تبعيض»، نويسنده ابتدا به «آسيب‏هايى كه متوجه مربيان و والدين مى‏گردد» اشاره كرده و بدبينى نسبت به مربى و والدين، ترك تعهدات متقابل نسبت به آنها و... را در اين بخش مطرح ساخته است (ص44)، سپس به «آسيب‏هايى كه متوجه فرزند و متربى محبوب و برتر مى‏گردد» پرداخته و خودخواهى و مستبد بارآمدن و ايجاد حس سلطه‏جويى و خودبزرگ‏بينى افراطى در آنها و هم‏چنين در معرض آزار و اذيت ساير متربيان و فرزندان قرار گرفتن (حسادت برادران حضرت يوسف عليه‏السلام به ايشان مصداق بارزى از اين امر معرفى شده است) را از جمله اين آسيب‏ها معرفى كرده (ص45) و درنهايت از «آسيب‏هايى كه متوجه ساير فرزندان و متربيان مى‏شود» ياد كرده است. در اين بخش به آسيب‏هايى همچون: احساس حقارت، حسادت، دشمنى و الگوگيرى اشاره و درباره‏ى هريك از اين موارد توضيحاتى ارائه شده است (ص46ـ50).

نويسنده در پايان اين فصل درصدد بيان مطالبى در خصوص «پيش‏گيرى و درمان» اين روش آسيب‏زا در تربيت برآمده و مى‏نويسد: از آن‏جا كه «گاهى تبعيض قايل شدن در برخوردها، عين عدالت و حق است، اما همين امر حق مى‏تواند آسيب‏هاى مخربى را در پى داشته باشد» لذا بايد درصدد يافتن راه‏حل‏هايى براى پيش‏گيرى از آثار و پيامدهاى منفى اين امر باشيم. وى پيشنهادهايى را نيز در اين زمينه ارائه مى‏دهد.

فصل سوم كتاب (ص53ـ68) به شرح و توضيح روش آسيب‏زاى «اكراه، اجبار، تحميل و تحكّم» اختصاص داده شده است. در اين روش، امور تربيتى برخلاف ميل و خواست متربى، در قالب‏هاى مختلف به وى تحميل مى‏شود و آثار مخرب تربيتى به همراه مى‏آورد (ص53). نويسنده در ابتداى اين بخش، به شرح لغوى اين چهار اصطلاح پرداخته و وجوه شباهت و اختلاف آنها را برمى‏شمارد (همان) و در ادامه به بررسى متون دينى در باب ممنوعيت اكراه و تحميل مى‏پردازد.

نويسنده در ادامه‏ى اين فصل به «پيامدهاى ناخوشايند تحميل و اكراه» در امر تربيت پرداخته است كه نمونه‏هايى از آن عبارت‏اند از: گريز از تربيت صحيح و كور شدن قلب از دريافت حقايق؛ تضعيف عزت نفس و تخريب روحيه‏ى اعتماد به نفس و ايجاد حس حقارت و درنتيجه احساس پوچى و بيهودگى و ناكارآمدى؛ وابستگى شديد به مربى و والدين و اطاعت كوركورانه از آنان؛ نفاق و دورويى؛ تجرى و ايستادگى در برابر مربى و والدين و انتقام‏جويى از آنان و نيز يادگيرى رفتار جابرانه و همين‏گونه برخورد كردن با زيردستان و متربيان آينده‏ى خود.

«تحقير و اهانت» روش آسيب‏زاى ديگرى است كه در فصل چهارم كتاب (69ـ86) به آن پرداخته شده است. نويسنده با تأكيد بر اين‏كه اين عمل به‏ندرت اثر تربيتى دارد و آثار تخريبى زيادى نيز به دنبال مى‏آورد، از آن به عنوان روش آسيب‏زا در تربيت ياد كرده (ص69) و پس از آن به بيان «حرام بودن تحقير بندگان خدا» از ديد آيات و روايات پرداخته و براى تأييد اين امر، به احاديثى چند اشاره كرده است (ص70).

در بند دوم اين فصل، نويسنده به «شيوه‏هاى تحقير» از جمله: تمسخر، سرزنش، عيب‏جويى، دشنام، تهمت و ضرب و شتم اشاره و پس از توضيحاتى در مورد هريك از اين روش‏ها، به طور جداگانه در مورد هريك از اين شيوه‏ها و حرام بودن آنها، مطالبى را با استناد به آيات و روايات بيان كرده است (71ـ84).

در بند سوم اين فصل (ص84ـ86) نويسنده برخى از پيامدهاى تحقير را احساس حقارت و پستى، بازشدن باب رفتارهاى ناهنجار به روى متربى، دورى از كار خير، تكبّر و گردن‏كشى، نفاق و دورويى معرفى كرده و به طور مختصر توضيحاتى را درباره‏ى هريك از اين موارد بيان داشته است.

پنجمين روش از روش‏هاى آسيب‏زا در تربيت كه در فصل پنجم اين كتاب (ص89ـ109) به آن اشاره شده، «جدال» و «مراء» و به تعبيرى «جر و بحث و بگومگو كردن» مربى با متربيان است. به عقيده‏ى نويسنده، جدال، هرچند خود يكى از روش‏هاى آموزشى به حساب مى‏آيد و در يادگيرى و تقويت قدرت تفكر و استدلال متربيان مؤثر است و از اين جهت، مطلوب و مورد عنايت بزرگان دينى و عقلا و عرف جامعه قرار گرفته، امّا به دليل اين‏كه در بسيارى از موارد، طرفين از دايره‏ى اعتدال خارج مى‏شوند و به جدال غيراحسن و مراء و خصومت روى مى‏آورند، در موارد متعددى در آيات و روايات، بهره گرفتن از جدل نهى شده است. نويسنده در بخش مفهوم‏شناسى اين فصل (ص89ـ92) به معانى لغوى واژه‏هاى جدال و مراء اشاره كرده و تفاوت‏هاى اين دو واژه را بيان داشته است. سپس به انواع جدال و مراء از ديدگاه آيات و روايات پرداخته و جدال و مرائى را كه در آن صرفا محكوم كردن مخاطب و ارضاى حس برترى‏جويى مورد نظر باشد و با انگيزه‏ى حسادت و دشمنى انجام گيرد مذموم و مورد نهى آيات و روايات دانسته و آن را از بيمارى‏هاى پست روحى و از خصلت‏هاى زشت شيطانى برشمرده است (ص92ـ96). نويسنده آن‏گاه با استناد به معارف اسلامى؛ «انكار حق»، «مجادله‏ى بدون علم» و «مجادله در مواردى كه سودى دربرندارد» را از انواع مراء و جدال مذموم معرفى كرده و توضيحاتى در اين باره بيان داشته است (ص96ـ101).

در بند سوم اين فصل، نويسنده در مقام بيان جايگاه جدال و مراء در تربيت به اين نكته اشاره كرده است كه «گاهى مربيان براى اين‏كه نظر خود را به متربى تحميل كنند، به جروبحث و بگومگوهاى بى‏مورد با او مى‏پردازند. متربى كه مربى را الگوى خويش مى‏داند، انتظار دارد كه به روشى منطقى با وى برخورد شود و از همين روى برخوردهاى غيرمنطقى را برنمى‏تابد» و اين رفتار غيرمنطقى پيامدهاى ناگوارى را در جهت عكس اهداف تربيتى به‏دنبال خواهد داشت (ص101ـ102). به عقيده‏ى نويسنده نهى‏هاى شارع در اين مورد، ناظر به پيامدهاى سوء اين رفتار است. پيامدهايى كه هم فرد را مورد تعرض قرار مى‏دهد (فتنه‏انگيزى، ضلالت و گمراهى، ايجاد شر و بدى) و هم براى اجتماع آسيب‏هاى فراوانى (همچون: ايجاد دشمنى و كدورت بين برادران مؤمن، ايجاد نفاق و دورويى، اذيت و آزار ديگران، همانندسازى و شيوع اين فعل غيراخلاقى و...) را به ارمغان مى‏آورد. نويسنده سعى دارد براى هريك از اين موارد، شواهدى از آيات و روايات ارائه كند (ص102ـ108).

روش ششم از روش‏هاى آسيب‏زا در امر تربيت «ناهماهنگى در گفتار و رفتار» مربّى است كه نويسنده آن را در فصل ششم كتاب خود (ص111ـ136) مورد بحث و بررسى قرار داده است. در بند اول اين فصل (ص111ـ114) نويسنده ابتدا «هماهنگى در گفتار و كردار» را از دريچه‏ى فعل اخلاقىِ صداقت مورد بررسى قرار داده و احاديثى را در باب فضيلت صداقت و راستى، بيان و پس از آن به طور خاص احاديثى را در خصوص دعوت عملى به نيكى و خير (نه دعوت با حرف تنها) ارائه كرده است. در قسمت بعدى اين فصل به مصاديق مختلف ناهماهنگى در گفتار و كردار، از جمله: دروغ‏گويى، خلف وعده، خيانت در امانت و نفاق، اشاره كرده و آيات و رواياتى در نكوهش اين صفات پست اخلاقى ارائه داده است (ص114ـ121)؛ سپس به پيامدهاى «تضاد در گفتار و رفتار» پرداخته و برخى از پيامدهاى بهره‏گيرى از اين روش آسيب‏زا را با استناد به آيات و روايات بيان داشته است. پيامدهايى هم‏چون: تمهيد زمينه‏ى بى‏اعتمادى متربى نسبت به مربى، ايجاد شك و ترديد در اعتقادات متربى، ايجاد تنفّر در متربى نسبت به امر تربيت، تعليم ريا و نفاق؛ هم‏چنين آبروريزى و از دست دادن اعتبار مربى، تجرّى و جرأت پيدا كردن بر گناه، محروميّت از چشيدن طعم ايمان واقعى را نيز از آسيب‏هايى دانسته است كه متوجه خود مربى مى‏شود (ص123ـ128). پرسشى كه در اين ميان مطرح مى‏شود اين است كه با توجه به حرمت دروغ‏گويى و پيامدهاى سوء آن، آيا «استفاده از دروغ در تربيت» به طور كلى ممنوع است؟ نويسنده در ادامه سعى در پاسخ به اين سؤال داشته است. وى ابتدا به معانى مختلف دروغ (عدم مطابقت خبر با واقع يا عدم مطابقت خبر با باور شخص و...) اشاره كرده (ص129)، سپس به اين نكته پرداخته كه «حرمت شرعى دروغ در برخى از موارد برداشته شده است» (ص130)؛ مثل: وقتى كه «هدف، اصلاح يا دفع ضرر قابل توجهى باشد» (ص131). البته نويسنده متذكر شده است كه بين جواز شرعى يك امر و به‏كارگيرى آن در تعليم و تربيت ملازمه‏اى نيست (همان). براين اساس نويسنده به اين نتيجه رسيده است كه هرگاه امر تربيت اقتضاى دروغ‏گويى را داشته باشد، دروغ گفتن جايز است (ص132) و سپس به ارائه‏ى مثال‏هايى در اين زمينه پرداخته است. اما نويسنده با توجه به دلايلى چند، از جمله پيامدهاى گسترده‏ى دروغ‏گويى و...، اصل را در عدم بهره‏گيرى از دروغ در امر تربيت دانسته است (ص132ـ135). نويسنده با ارائه‏ى توضيحاتى چند در مورد «توريه»، پيشنهاد كرده است كه در شرايط اضطرار نيز، اگر به جاى دروغ گفتن، از توريه استفاده شود بهتر است (ص135).

هفتمين روش، در هفتمين فصل كتاب (ص137ـ158) با عنوان «تنبيه» مورد بحث و بررسى قرار گرفته است. تنبيه يكى از روش‏هاى تربيتى است كه در موقعيت‏هاى خاصى مى‏تواند به عنوان يك روش بازدارنده و بعضا اصلاحى عمل نمايد و از اين جهت در گروه روش‏هاى ايجابى قرار مى‏گيرد كه به كار بستن آن، اثر تربيتى دارد. از سويى، اعمال اين روش در صورتى مؤثر است كه در شرايط خاص و با رعايت جوانب مختلف باشد و در غير اين صورت، پيامدهاى تخريبى آن به مراتب بيشتر از اثرهاى مثبت آن خواهد بود، كه اين امر آن را در گروه روش‏هاى سلبى و آسيب‏زا قرار مى‏دهد. نويسنده در همين راستا به شرح مراحل تنبيه؛ از جمله: تغافل، كنايه، تذكّر مستقيم و غيرعلنى، محروم‏سازى، توبيخ و سرزنش و درنهايت، تنبيه بدنى پرداخته است (ص140ـ148). هم‏چنين در مورد جواز يا عدم جواز تنبيه بدنى، محدوده‏ى آن، سن متربّى و نيز اعمالى كه مستلزم تنبيه بدنى است، سؤالاتى مطرح كرده و به ارايه‏ى پاسخ آنها همت گمارده است. نكته‏ى ظريفى كه نويسنده در بخش ششم اين فصل به آن اشاره كرده اين است كه به‏كارگيرى اين روش مستلزم رعايت اصول و قواعدى است؛ ازجمله: حسن ظن، برخورد با رفتار بد (نه با شخصيت متربى)، حفظ كرامت متربى، تقدم عفو بر تنبيه، در نظر گرفتن موقعيت متربى، پذيرش عذر متربى، پرهيز از شتاب‏زدگى در تنبيه، اتمام حجت قبل از ارتكاب خطا و... ، كه اگر اين فصول مورد غفلت قرار گيرد، آسيب‏هاى جدى و جبران‏ناپذيرى در پى خواهد داشت (ص148ـ158).

فصل هشتم كتاب (ص159ـ168) به «رابطه‏ى روش‏هاى آسيب‏زا با خودپنداره‏ى(4) انسان» اختصاص دارد. خودپنداره مفهومى روان‏شناختى به معناى «شكل‏گيرى يك احساس درباره‏ى خود» است. زمانى كه فرد در وضعيتى قرار گيرد كه كاملاً در توصيف خود آزاد باشد و احساس خوشايند يا ناخوشايند خود را درباره‏ى خويش بيان كند، عصاره‏ى خودپنداره (در قالب عباراتى همچون: باهوش، سخت‏كوش، دلسوز و...) آشكار مى‏گردد (ص158). نويسنده چنين بيان داشته است كه خودپنداره در اثر تجربه‏ى فرد و نگرش و تفسير ديگران از تجربه‏ى او شكل مى‏گيرد و به همين دليل، نوع تربيتى كه در مورد شخص استفاده مى‏شود، تأثير اساسى در خودپنداره‏ى او خواهد داشت و اين خودپنداره در تفكرات، تصميمات و رفتارهاى فرد نقش بسزايى دارد، به طورى كه اگر خودپنداره‏ى مثبت در فرد شكل بگيرد، رفتارهاى آينده‏ى او معمولاً بهنجار خواهد بود و اگر اين نگرش به خود، منفى باشد، معمولاً متربى در آينده رفتارى نابهنجار خواهد داشت (ص160ـ161). از آن‏جا كه براى رشد و كمال متربى بايد نگرش مثبت و عزت نفس را در او ايجاد كرد، نويسنده در بخش دوم اين فصل به «نياز انسان به عزت نفس و احساس ارزشمند بودن» و در بخش بعدى درباب «ديدگاه اسلام درباره‏ى عزت نفس انسان» مطالبى را بيان داشته و در اين باره از دستاوردهاى علم روان‏شناسى نيز بهره گرفته است (161ـ164).

در ادامه (ص164ـ167) به «تأثير روش‏هاى آسيب‏زا در تخريب عزّت نفس و شكل‏گيرى خودپنداره‏ى منفى» پرداخته است. به عقيده‏ى نويسنده، اگر متربى در زندگى با شكست روبه‏رو شود و در روابط و برخوردها احساس عزت و حرمت نكند، ديدگاهش در مورد خويش منفى خواهد بود و اين نگرش منفى در رفتار آينده‏ى او اثر خواهد گذاشت؛ از اين رو بايد عوامل مؤثر در شكل‏گيرى خودپنداره‏ى منفى را از بين برد تا انسان، همان‏گونه كه خدا او را عزيز آفريده است، عظمت و عزت خود را درك كند و در طول زندگى خود را عزيز بداند و حرمت خويش را پاس بدارد (ص165). نويسنده روش‏هاى آسيب‏زا در تربيت را (هرچند با نيت خير و قصد اصلاح از جانب اوليا و مربيان صورت گيرد) در شكل‏گيرى خودپنداره‏ى منفى بسيار مؤثر دانسته است؛ زيرا پيامد مشترك همه‏ى اين روش‏ها، تحقير متربى است (همان). در پايان اين فصل به اين نكته اشاره شده است كه «بين تحقير فرد و شكل‏گيرى خودپنداره‏ى منفى در او رابطه‏ى علّى و معلولى تام وجود ندارد؛ يعنى هم تحقير پيامدهاى ديگرى دارد و هم خودپنداره‏ى منفى مى‏تواند در اثر عوامل ديگرى مانند شكست‏ها و ناكامى‏ها و غيره پديد آيد، ولى مى‏توان گفت كه نقش تحقير در شكل‏گيرى خودپنداره‏ى منفى جدى‏تر و مؤثرتر از ساير عوامل است؛ چرا كه با حرمت و عزت نفس فرد برخورد مستقيم دارد» (ص167).

در فصل آخر اين كتاب نويسنده به بررسى «علل و عوامل به‏كارگيرى روش‏هاى آسيب‏زا» پرداخته است. به عقيده‏ى نويسنده استفاده از روش‏هاى آسيب‏زا در فرآيند تربيت مى‏تواند معلول عوامل مختلفى به شرح زير باشد:

الف) عامل شناختى: تربيت مانند هر علم ديگر نيازمند شناخت مبانى، اصول و روش‏هاى صحيح و روش‏هاى آسيب‏زاست. بديهى است اگر اين آگاهى‏ها در كار نباشد، مربى مسير تربيت را وارونه طى مى‏كند و از هدف مورد نظر دور مى‏گردد.

ب) عامل روانى: هيجانات كنترل نشده‏ى روحى و خشم وغضب در هنگام تربيت، فرآيند تصميم‏گيرى عقلى مربى را مختل مى‏كند و مى‏تواند پيامدهاى ناگوارى را براى مربى و متربى به‏وجود آورد.

ج) عامل تربيتى: اوليا و مربيان امروز، فرزندان و متربيان ديروز بوده‏اند و قهرا رفتار امروز آنان ريشه در تربيت و آموزه‏هاى ديروز آنان دارد. اگر در گذشته آموزش و پرورش ناقص و بيمارى بر آنان حاكم بوده، همان بيمارى امروزه به صورت رفتارهاى ناصواب از آنها صادر مى‏شود.

د) عامل فرهنگى: ممكن است فرهنگ جامعه به گونه‏اى باشد كه خودبه‏خود زمينه‏ى به‏كارگيرى روش‏هاى آسيب‏زا را فراهم نمايد. در چنين جامعه‏اى، مربيان يا توجهى به آسيب‏زايى اين روش‏ها ندارند و يا رواج آنها در جامعه را مجوزى براى استفاده از آنها تلقى مى‏كنند و آن آسيب‏ها را در برابر اين پذيرش عرفى و اجتماعى ناچيز مى‏شمارند.

ه ) پنداره‏ى تسريع در حصول نتيجه: برخى از روش‏هاى آسيب‏زا نقش مسكّن را دارند و زود نتيجه مى‏دهند و همين امر بسيارى از مربيان را وامى‏دارد تا به اين‏گونه روش‏ها روى آورند؛ غافل از اين‏كه اين نتيجه، تظاهرى بيش نيست و به محض فراهم آمدن شرايط و موقعيت، متربى به راه و روش خود بازمى‏گردد.

نويسنده در پايان اين فصل «پيشنهادهاى كاربردى و راه‏كارهاى عملى» چندى را برشمرده است كه در فصول قبلى به نحوى ديگر به آنها اشاره شده بود؛ مثلاً مربى بايد در انتخاب روش‏هاى تربيتى، به تأثيرات فورى و ظاهرى آن توجه نداشته باشد، بلكه جوانب مختلف و به‏ويژه آثار پنهان آن را در نظر گيرد» و به طور مرتب در عادت‏ها، باورها و آموخته‏هاى خود تجديدنظر كند. شايد بسيارى از روش‏هايى كه توسط آنها به كار گرفته مى‏شود، در اثر عادت يا باورهاى انتقال يافته از نسل قبل، به عنوان روش‏هاى مؤثر تربيتى در ذهن آنها جاى گرفته باشد.

گزارشى از جلسه‏ى نقد و ارزيابى كتاب

در جلسه‏ى نقد و ارزيابى كتاب روش‏هاى آسيب‏زا در تربيت از منظر تربيت اسلامى، ابتدا آقاى رزاقى در سه بخش: مقدماتى (در توضيح مفهوم نقد، ضرورت نقد و ملاك‏هاى نقد) و نقد صورى و نقد محتوايى و سپس آقاى ابطحى نقد خود را ارائه كرده‏اند. اما در اين‏جا ما دو نقد را تلفيق كرده و آن را در دو بخش صورى و محتوايى ارائه مى‏كنيم و سپس پاسخ مؤلف كتاب و برخى دوستان حاضر در جلسه را در ادامه خواهيم آورد.

الف) نقد صورى

ـ موضوع كتاب موضوع بسيار خوب، مفيد و مناسب و به روز است؛ هم‏چنين هدف كتاب بحث درباره‏ى روش‏هايى است كه به نحوى در تربيت ايجاد آسيب و اشكال مى‏كنند؛ البته تا به حال در اين زمينه كار جامع و مناسبى صورت نگرفته و يا به صورت جزئى، ناقص و پراكنده است؛ از اين رو اين كتاب قابل استفاده براى عموم كسانى است كه به نحوى دست‏اندركار امر تربيت هستند، نظير والدين و معلمان.

ـ سادگى همراه با اتقان و نيز روانى قلم نويسنده از جمله امتيازات كتاب است.

ـ هم‏چنين كتاب از منابع اصيل و دست اول و متقن هم بهره‏مند بوده و البته در مواردى به ويژه در منابع تربيتى از منابع دست دوم هم استفاده كرده است كه بهتر بود از اين گونه منابع استفاده نمى‏كرد.

ـ ترجمه‏ى خوب و روان روايات از ديگر امتيازات كتاب است؛ مگر در يك مورد كه كلمه‏ى «وَتَر» را به تير معنا كرده كه ظاهرا در اين‏جا به معناى كمان است. «يرمى بغير وتر» يعنى بدون كمان تيراندازى مى‏كند، نه بدون تير؛ زيرا بدون تير اصلاً نمى‏توان تيراندازى كرد، اما بدون كمان مى‏شود، كه در اين صورت تير نيز بردى ندارد و مقصود روايت نيز همين است.

ـ از ديگر امتيازات كتاب اين است كه علاوه بر فهرست مطالب و فهرست منابع، فهرست آيات و روايات نيز به صورت مجزا ضميمه‏ى آن شده است.

ـ اما از نظر صورت، اشكالاتى جزئى در كتاب ديده مى‏شود؛ از جمله اين‏كه برخى پاورقى‏ها جابه‏جا شده و به‏ندرت غلط‏هاى تايپى نيز وجود دارد.

ـ از نظر ويرايشى نيز گاهى دقت‏هاى لازم اعمال نشده و اشكالاتى را به وجود آورده است كه برخى از موارد آن به شرح زير است:

1. ناهماهنگى پاورقى‏ها:

ـ در صفحه‏ى 29، پاورقى شماره‏ى 2 چنين آمده است: ر.ك: منصور، محمود؛ احساس كهترى، فصل اول. اما در صفحه‏ى 31 همين نوع پاورقى به گونه‏اى ديگر:ر.ك: دايرة المعارف علوم اجتماعى، باقر ساروخانى، ص 338. يعنى در مورد اول ابتدا مشخصات نويسنده را آورده و سپس عنوان كتاب را، ولى در مورد دوم بر عكس عمل كرده است. هم‏چنين در همين پاورقى شماره‏ى 2 صفحه 29، ابتدا نام خانوادگى نويسنده را آورده است و سپس نام نويسنده را(ر.ك: منصور، محمود؛ احساس كهترى...)، در حالى كه در صفحه‏ى 33 در همين نوع پاورقى، ابتدا نام نويسنده و سپس نام خانودگى او را آورده است(ر.ك: مرتضى منطقى؛ روانشناسى تربيتى،...).

ـ هم‏چنين در مواردى براى اولين بار كه نام منبعى را در پاورقى مى‏آورد مشخصات نويسنده را نيز ذكر مى‏كند(ص 13،پاورقى 1و2؛ ص 17، پاورقى 1 و...)،در حالى كه در مواردى ديگر حتى براى اولين بار نيز عنوان كتاب را بدون مشخصات نويسنده ذكر مى‏كند(ص 19 پاورقى 3؛ ص 20، پاورقى 3و 4؛ ص 50، پاورقى 1 و...)

ـ گاهى آدرس حديثى را كه در پاورقى ذكر مى‏كند قبل از حديث مى‏آورد (ص 131، پاورقى 1) و گاه بعد از حديث (ص 142، پاورقى 2).

2. ارجاع نادرست در پاورقى:

ـ در صفحه‏ى 38، پاورقى 2، شماره‏ى دو جلد كتاب را با يك صفحه در يك پاورقى آورده است كه چنين كارى صحيح نيست (صحيح بخارى، ج3و4، ص318، باب 518).

3. ناهماهنگى معرفى منابع:

ـ نام مترجمان و مصححان را در برخى موارد به ترتيب نام خانودادگى و نام آورده است كه بايد به ترتيب نام و نام خانوادگى مى‏آمد( منابع شماره‏هاى 3، 10، 12، 21 و...)

ـ مشخصات مصحح و مترجم را گاه قبل از عنوان كتاب (شماره‏ى 7) و گاه بعد از آن (شماره‏ى 4، 10،12 و...) آورده است.

ـ در شماره‏ى 26 عنوان اصلى كتاب، سيره تربيتى پيامبر(ص) و اهل بيت است، در حالى كه بدون ذكر عنوان اصلى، عنوان فرعى، يعنى تربيت فرزند را ذكر كرده است.

ـ در شماره‏ى 32، بدون ذكر نام مقاله و نويسنده‏ى آن، عنوان مجله را درج كرده است، در حالى كه ابتدا بايد مشخصات نويسنده و عنوان مقاله ذكر شود و سپس نام مجله.

ـ در مواردى‏بين نام‏خانوادگى‏و نام‏نويسنده ويرگول‏نيامده‏است (شماره‏هاى10و 39).

ـ در موارى نام نويسنده‏ى منبع ذكر نشده است (شماره‏هاى 9 و 38).

ـ هم‏چنين به كارگيرى برخى از اصطلاحات حوزوى در متن، مثل به كار بردن كلمه‏ى شارع در موارد متعدد و يا اصطلاح «والله أعلم» كه با توجه به اين‏كه مخاطبان كتاب معمولاً غيرحوزوى هستند، مناسب نيست.

ب) نقد محتوايى

در اين بخش نيز ناقدان محترم به اشكالاتى پرداختند كه آنها را به ترتيب فصول به شرح زير ارائه مى‏كنيم:

مقدمه:

1. تعريف‏هايى كه در مقدمه‏ى كتاب آورده شده‏اند، تعاريف جامع و مانعى نيستند؛ مثلاً تعريف روش آسيب‏زا در تربيت (گفتارها، رفتارها و حالت‏هايى كه از مربى صادر مى‏شود و در مسير تحقق اهداف تربيتى اختلال ايجاد مى‏كند) شامل اصول تربيتى نيز مى‏شود؛ چرا كه اصول نيز مى‏تواند رفتار، گفتار و يا حالتى باشد كه در رسيدن به اهداف تربيتى اختلال ايجاد كند.

فصل اول:

1. در فصل نام‏گذارى نامناسب، يكى از مواردى كه به عنوان پيامد منفى اين روش ذكر شده اين است كه اين روش موجب تنفر عمومى از چنين نام‏هايى مى‏شود. اگر نام‏گذارى فرزندان به اين نام‏ها موجب تنفر عمومى نسبت به اين نام‏ها بشود، يك اثر مثبت است، نه پيامد منفى؛ به عبارت ديگر، به كارگيرى اين روش، خود موجب تنفر از بهره‏گيرى از آن مى‏شود و خود را نفى مى‏كند. اما به نظر مى‏رسد كه مراد نويسنده اين بوده كه تنفر عمومى نسبت به افرادى كه اين نام‏ها را دارند ايجاد مى‏شود، نه نسبت به خود نام، در حالى كه عبارت كتاب اين معنا را نمى‏رساند.

2. نويسنده از مثال براى تبيين و تفهيم مطالب بهره جسته است كه از نظر آموزشى نكته‏اى مثبت است، ولى گاه مثال‏ها با فرهنگ ايرانى بيگانه‏اند. مثال‏هاى فصل اول از اين قبيل است. مثلاً از اسم‏هايى نظير حرب، عاصيه، كلب، أسود و غاوى ياد مى‏كند كه مربوط به فرهنگ عرب است و يا مثالى كه در مسئله‏ى توريه مطرح مى‏كند خود مى‏تواند آسيب‏زا باشد و آثار تربيتى منفى بر متربى بگذارد.

3. پيامدهايى كه نويسنده براى اين روش و ساير روش‏ها ذكر كرده است عموما مستند به شواهد و دلايل روان‏شناختى و تربيتى نيست و تنها در برخى موارد به روايات استناد كرده است؛ در حالى كه در يك كتاب تربيتى بهتر است شواهد تربيتى و روان‏شناختى نيز بيان شود.

فصل دوم:

1. مؤلف محترم در فصل دوم محدوده‏ى عدالت و تبعيض را در برخى موارد بيان مى‏كند و حتى مواردى را براى جواز تبعيض برمى‏شمرد، ولى ملاكى براى موارد جواز و غير آن بيان نمى‏كند.

2. افزون بر اين، اصلاً جواز تبعيض در برخى موارد با عنوان فصل نيز سازگارى ندارد؛ زيرا اين روش يكى از روش‏هاى آسيب‏زاست و نبايد جايز باشد.

3. هم‏چنين نويسنده در صفحه‏ى 42 بيان مى‏كند كه اگر در مواردى تبعيض واجب هم باشد، آثار تخريبى فراوانى دارد. سؤال اين است كه مگر مى‏شود امرى واجب باشد و اثر تخريبى داشته باشد؟ هم‏چنين در اين فصل از پيامدها و آثار منفى اين روش بر مربى و والدين سخن به ميان آمده است كه از موضوع بحث خارج است.

4. در اين فصل نويسنده بعضا پيشنهادهاى ناكارآمد براى جلوگيرى از آثار منفى تبعيض ارائه كرده است؛ مثلاً پيشنهاد مى‏كند كه مربى از تبعيض، گر چه به حق و مطابق عدالت باشد، چشم‏پوشى كند و يا مخفيانه و به دور از چشم ساير متربيان اعمال تبعيض و يا عدالت كند و يا حتى به طور نامحسوسى اعمال كند كه خود متربى هم متوجه نشود و يا آن‏گونه رفتار را، ولو به ظاهر، نسبت به ساير متربيان نيز انجام دهد تا آتش حسد آنها را شعله‏ور نسازد. به نظر مى‏رسد كه تمامى اين پيشنهادها ناكارآمد است؛ زيرا چشم‏پوشى از تبعيض، در صورتى كه تبعيض به حق باشد، بى‏عدالتى و ناروا است؛ به‏علاوه، تبعيضى كه به دور از چشم متربيان باشد نيز اثر تربيتى خود را نخواهد گذاشت؛ زيرا متربيان بايد از علت تبعيض مطلع شوند، تا تأثير داشته باشد. افزون بر اين، اگر بخواهيم نسبت به همه، ولو در ظاهر، آن رفتار را داشته باشيم، اين با چشم‏پوشى از تبعيض تفاوتى ندارد.

فصل سوم:

1. در فصل سوم (روش اجبار و اكراه) نيز اين اشكال مطرح است كه مواردى را براى جواز اجبار جايز بيان كرده ولى ملاكى براى آن موارد ارائه نداده است.

2. افزون بر اين، شايد بتوان گفت كه روش اكراه و اجبار با روش تنبيه يكى است؛ زيرا تنبيه از ابزار و وسايل اكراه است؛ بنابراين مؤلف بايد اين دو را در يك فصل مطرح مى‏كرد. به ويژه، آثار و پيامدهايى را كه مؤلف براى اين دو روش بيان كرده است عمدتا يكسان‏اند؛ آثارى نظير: تضعيف عزت نفس، تجرّى، نفاق و دورويى و اقدام تلافى‏جويانه.

3. در اين روش براى اثبات ممنوعيت اكراه و اجبار، از آيات و رواياتى بهره گرفته است كه يا اعم از موضوع‏اند و يا خارج از موضوع؛ مثلاً از آيه‏ى شريفه‏ى «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرا وَإِمَّا كَفُورا» و يا «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ» استفاده كرده است، در حالى كه اين دو آيه درباره‏ى اعتقادات و اصل پذيرش دين سخن مى‏گويد، نه درباره‏ى مسائل تربيتى كه درون‏دينى است. هم‏چنين از اين‏كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام در سخت‏ترين شرايط حكومتى، مردم را با زور به تبعيت وادار نمى‏كردند، به سادگى نمى‏توان عدم اجبار تربيتى را استفاده كرد، چراكه اين امر بيشتر در ارتباط با سيره‏ى سياسى حضرت على عليه‏السلام مى‏باشد.

4. طرح مسئله‏ى جواز تنبيه در فصل هشتم با عدم جواز اكراه در اين فصل كاملاً متناقض مى‏نمايد؛ چرا كه تنبيه، مبتنى بر اكراه و اجبار است.

فصل پنجم:

1. در اين فصل به نظر مى‏رسد نويسنده بين جدل و جدال خلط كرده و اين دو مفهوم را يكى دانسته است؛ از اين رو گاه از جدل سخن به ميان آورده و گاه از جدال و مراء؛ حال آن‏كه جدل يكى از صناعات منطقى است، ولى جدال و مراء نوعى نزاع و ستيز لفظى است كه در روايات مردود شمرده شده است.

2. هم‏چنين نويسنده بيش از آنچه به بحث تربيت مربوط باشد به اين روش پرداخته است؛ زيرا اولاً آنچه به تربيت مربوط مى‏شود جدال و مراء معلم و شاگرد است كه اين نيز بسيار كم است و آنچه زياد در فضاى آموزشى مطرح مى‏باشد، جدال و مراء دانش‏آموزان است كه اين هم به بحث تربيت ارتباطى ندارد و بيشتر بحثى اخلاقى است.

فصل ششم:

1. در اين فصل از روش ناهماهنگى گفتار و رفتار به عنوان يك روش مستقل بحث مى‏كند، در حالى كه اولاً ناهماهنگى گفتار و رفتار، روش نيست، بلكه ناديده انگاشتن يكى از اصول تربيتى است. اگر بتوانيم پيروى نكردن از اصول تربيتى را روش بدانيم، سرباز زدن از ساير اصول نيز بايد به عنوان روش‏هاى آسيب‏زا مطرح شود؛ نظير پيروى نكردن اصل رعايت تفاوت‏هاى فردى و...، حال آن‏كه نويسنده چنين نكرده و تنها همين يك مورد از تخطّى اصول را آورده است. البته در اين‏كه اين مسئله نيز آسيب زاست ايرادى نيست، ولى سؤال اين است كه آيا اين يك روش است؟

2. هم‏چنين در اين فصل عدم هماهنگى بين گفتار و رفتار معلم، مصداقى از دروغ شمرده شده و از اين رو از آيات و رواياتى كه در مذمّت دروغ وارد شده بهره گرفته شده است؛ در حالى كه اين مسئله از اساس محل اشكال است و نمى‏توان اين مسئله را مصداقى از دروغ شمرد؛ زيرا كذب از نظر معرفت‏شناختى خبرى است كه مطابق واقع نباشد و از نظر اخلاقى نيز قصد عمد در آن دخالت دارد، در حالى كه اولاً عدم تطابق بين رفتار و گفتار، خبر نيست تا بتوان از صدق و كذب آن سخن گفت و ثانيا معمولاً عدم تطابق رفتار معلم با گفتارش، تعمّدى نيست و عموما غافلانه است؛ بنابراين عدم تطابق رفتار و گفتار نمى‏تواند مصداقى از كذب باشد و در ردّ آن نيز نمى‏توان از ادله‏ى مذمّت كذب بهره گرفت. البته اين به معناى جواز عدم تطابق رفتار و گفتار و آسيب‏زا نبودن آن نيست.

3. در روش‏هاى آسيب‏زا در تربيت، بحث عمدتا بر روى پيامدهاى منفى اين روش‏ها در مورد متربى متمركز مى‏شود، حال آنكه نويسنده در مواردى به آثار منفى برخى از روش‏هاى تربيتى بر روى مربى مى‏پردازد. براى مثال در اين فصل در بحث ناهماهنگى در گفتار و رفتار پس از انطباق آن با مسئله‏ى دروغ، به برخى از پيامدهاى سوء دروغگويى براى مربى از جمله «جرأت پيدا كردن براى گناه»، «محروم شدن از چشيدن طعم واقعى ايمان» اشاره شده است.

فصل هفتم:

1. اشكالى كه در اين فصل (روش تنبيه) مى‏توان مطرح كرد اين است كه معلوم نيست از نظر نويسنده آيا اين يك روش مثبت و مطلوب است يا روشى نامطلوب و آسيب‏زا؛ زيرا بخش عمده‏اى از اين فصل از مفهوم‏شناسى، فوايد، انواع، مراحل و شرايط تنبيه بحث كرده و تنها سه صفحه به آسيب‏شناسى روش تنبيه پرداخته است؛ افزون بر اين، مسئله‏ى مهم اين است كه اين روش، روش مثبت است، نه آسيب‏زا.

2. در اين فصل به پيامدهاى منفى اين روش اشاره نشده و از اين لحاظ اين فصل با ساير فصول متفاوت شده است.

فصل هشتم:

1. نويسنده در فصل هشتم بحث خود را در قالب مفهوم روان‏شناختى «خودپنداره» ارايه كرده است كه استفاده از چنين رويكرد تطبيقى‏اى در ديگر فصول كتاب به چشم نمى‏خورد. اين مسئله موجب ناهماهنگى اين فصل از كتاب، با ديگر فصول شده است.

2. در پايان اين فصل حدود سه صفحه به ارائه‏ى راهكارهاى عملى اختصاص يافته است، در حالى كه راهكارهاى عملى ربطى به اين فصل ندارد، بلكه بايد فصلى مستقل به اين بحث اختصاص مى‏يافت و بيش از اين به راهكارهاى عملى پرداخته مى‏شد. به عبارت ديگر، هم به مقدار كافى به راهكارها بها داده نشده و هم مقدار مطرح شده، در جايگاه مناسب خود نيست.

3. نكته‏ى آخرى اين است كه روش‏هاى ديگرى نيز وجود دارد كه در اين كتاب به آنها پرداخته نشده است؛ زيرا بر همان مبنا كه اين روش‏ها آسيب‏زاست روش تشويق هم مى‏تواند آسيب‏زا باشد؛ يعنى اگر شرايط و اصول تشويق رعايت نشود و مثلاً تشويق بيش از حد باشد، آثار منفى خواهد گذاشت و آسيب‏زا خواهد بود.

پاسخ نقد

نويسنده‏ى كتاب، آقاى قائمى مقدم، پس از تشكر از ناقدان محترم و كسانى كه در اين تحقيق به ايشان كمك كرده‏اند، به پاسخ برخى از انتقادها پرداختند و حضار محترم نيز نظرهاى خود را در تأييد بيانات ايشان يا منتقدان اظهار داشته‏اند.

نويسنده ابتدا به چند نكته اشاره كردند كه پاسخ كلى به برخى از انتقادها بود. از جمله اين‏كه:

1. اين كار اولين تحقيق بنده بود و خود مى‏پذيرم كه نواقصى هم دارد.

2. هدف اين كتاب چنان‏كه در مقدمه نيز بيان شده است، ذكر روش‏هايى بوده است كه به نوعى نهى مستقيمى از قرآن و روايات متوجه آنهاست؛ بنابراين، پاسخ برخى از اشكالات، از قبيل اين‏كه چرا روش‏هاى آسيب‏زاى ديگر در اين كتاب مطرح نشده است، داده مى‏شود.

3. درباره‏ى اين بحث‏ها، در كتاب يا متن خاصى سخن گفته نشده است، بلكه مباحثى تربيتى است كه بايد با جست‏وجو در منابع مختلف دينى به اصطياد و استنباط آنها پرداخت. به عبارتى، بحث‏هاى تربيتى در منابع دينى اسلام گسترده است و يا تمامى آموزه‏هاى دينى تربيتى است، ولى براى تهيه‏ى قالب امروزى آن، نياز به اصطياد و استنباط است و اين كار چندان آسان نيست و نيز استفاده و برداشت يك شخص ممكن است مورد پذيرش ديگرى نباشد و البته ردّ آن هم چندان آسان نيست.

سپس نويسنده‏ى كتاب به پاسخ برخى از ايرادها به صورت خاص بدين شرح پرداخت:

ـ در پاسخ به اشكالى كه درباره‏ى مانع نبودن تعريف روش در مقدمه مطرح شد بايد گفت كه اصل نمى‏تواند رفتار يا گفتار و يا حالت خاصى باشد كه در مقام عمل از مربى سرمى‏زند، بلكه اصل يك قانون و ضابطه‏ى كلى است كه بر رفتار مربى حاكم است و رعايت آن در رفتارها، گفتارها و حالت‏هاى مربى لازم است؛ بنابراين تعريفى كه براى روش ارائه كرده‏ايم تعريفى جامع و مانع است و شامل اصل نمى‏شود.

فصل اول:

در پاسخ به نقد اول در اين فصل كه فرموديد: «نفرت عمومى كه يكى از پيامدهاى منفى شمرده شده، نكته‏اى مثبت است، نه منفى»، بايد گفت كه بله، مراد نفرت عمومى نسبت به افرادى است كه اين نام‏ها را دارند، نه اصل نام؛ يعنى چنين نام‏هايى موجب تنفر عموم نسبت به صاحب نام مى‏شود، درنتيجه، ممكن است جامعه به اين گونه افراد كم‏اعتناعى و يا بى‏اعتناعى و يا حتى توهين كند. البته شايد در اين قسمت مطلب با دقت توضيح داده نشده باشد.

ـ اشكال دوم در اين فصل اين بود كه بعضى از مثال‏ها با فرهنگ ايرانى سازگارى ندارد و يا در فارسى اين نام‏ها مطرح نيست. در پاسخ مى‏گوييم: البته بهتر بود برخى نام‏هاى نامناسب فارسى را نيز مطرح مى‏كرديم، ولى چون بحث ما مبتنى بر آيات و روايات است، نام‏هايى را كه در آن‏ها مطرح بوده است ذكر كرده‏ايم.

ـ در پاسخ به اين اشكال كه «پيامدها با ادله‏ى روان‏شناختى و تربيتى مستند نشده است»، مى‏گوييم: اولاً بناى ما در اين كتاب نيز بر اين نبوده است، و چنان‏كه از عنوان نيز برمى‏آيد، هدف تحقيق اين است كه روش‏هاى آسيب‏زا را از منابع دينى و با روش‏شناختى دينى و از زبان روايات بيان كنيم، نه از ديد علوم تربيتى. البته شكى نيست كه اگر شواهد تجربى، تربيتى و روان‏شناختى هم به بحث افزوده مى‏شد بهتر بود، كه البته در برخى از موارد هم چنين كرده‏ايم. نكته‏ى ديگرى كه مى‏توان افزود اين است كه پيامدها ممكن است تحليلى باشد و حتى شواهد تجربى را براى آن نياوريم، ولى با تحليل روش، مى‏توان احتمال زياد داد كه اين‏ها پيامدهاى استفاده از اين روش‏ها خواهد بود.

فصل دوم:

ـ اولين اشكال در اين فصل اين بود كه «در بحث جواز يا عدم جوازِ تبعيض، ملاك يا ملاك‏هايى بيان نشده است»، اما اين به معناى كوتاهى نويسنده در اين بخش نيست؛ زيرا اين‏ها مواردى جزئى است كه به حسب هر مورد ممكن است حكم مختلف شود. ملاك كلى و اصلى اين است كه آثار زيانبارى نداشته باشد و تشخيص آن به دست مربّى است. اما در عين حال اگر در مواردى مربى يا والدين نتوانند تشخيص دهند، مساوات و عدم تبعيض، براى پرهيز از پيامدهاى منفى، مقدم است. اما اگر مربى تشخيص داد كه آسيبى ندارد يا راهكارى را براى پيش‏گيرى از آسيب به كار گيرد، عدم مساوات يا عدالت بهتر است.

ـ نكته‏ى ديگرى كه در اين فصل مطرح شد اين بود كه جواز تبعيض در برخى موارد، با عنوان فصل سازگارى ندارد. در پاسخ بايد گفت كه عنوان فصل با توجه به جنبه‏ى غالبى مسئله انتخاب مى‏شود؛ يعنى چون در بيشتر موارد، تبعيض پيامدهاى منفى دارد، نبايد تبعيض قايل شد و اين هيچ منافاتى با جواز تبعيض در برخى موارد ندارد.

ـ نكته‏ى ديگرى كه يكى از ناقدان محترم بيان كرد اين بود كه «در صفحه‏ى 42 بيان شده است كه در مواردى تبعيض واجب است ولى آثار زيانبار فراوانى دارد. مگر مى‏شود كه امرى واجب باشد ولى اثر تخريبى داشته باشد!؟» پاسخ اين است كه هيچ ملازمه‏اى بين وجوب امرى و نداشتن آثار منفى تربيتى، وجود ندارد؛ زيرا ممكن است در آن آثار مثبتى براى ديگران باشد و يا آثار مثبت آن از نظر كمّى يا كيفى بيش از آثار منفى آن باشد و يا اگر در يك جهت آثار منفى دارد در جهت يا جهات ديگرى آثار مثبتى داشته باشد. به عبارت ديگر، شايد بتوان گفت كه هيچ امر مطلقى كه از هر جهت مثبت باشد نداريم؛ زيرا عالم ماده عالم نقص است و هر چيزى از جهاتى داراى آثار مثبت و از جهاتى ديگر داراى آثار منفى است. آنچه مهم است اين است كه در مجموع آثار مثبت آن بر آثار منفى غلبه داشته باشد؛ بنا بر اين ممكن است در مواردى تبعيض عين عدالت باشد و واجب، ولى از نظر تربيتى آثار منفى نيز داشته باشد و يا نسبت به شخصى آثار تربيتى مثبت و نسبت به ديگرى آثار تربيتى منفى داشته باشد.

ـ اشكال ديگر اين بود كه «در اين فصل از آثار منفى اين روش بر والدين و مربى سخن به ميان آمده است و حال آن‏كه بايد تنها از آثار روش بر فراگير سخن گفت.» پاسخ ما اين است كه چه اشكالى دارد كه در بحث روش تربيتى، از آثار آن روش بر مربى هم سخن به ميان آيد؟ بحث در روش‏هاى تربيتى، بحث در نظام تربيتى است؛ زيرا عناصر تربيت از همديگر جدا نيستند. بنابراين، چه بهتر كه از آثار روش از هر جهت و به صورت جامع بحث شود.

ـ در مورد ناكارآمدى برخى راهكارها نيز بايد گفت كه اصل بحث در تبعيض همين است كه هرچند در مواردى تبعيض عين عدالت است و موجب رسيدن شخصى به حق خويش مى‏شود، بهتر است كه در ظاهر به اين حق رسيدگى نشود و به گونه‏اى ديگر جبران شود چون موجب آثار منفى در ساير متربيان مى‏گردد؛ و اين از لوازم زندگى اجتماعى است كه حقوق اجتماعى بر حقوق فردى مقدم است. به‏علاوه، اگر امكان داشته باشد كه به ديگران نيز تا حدودى كه احساس تبعيض زيادى نكنند رسيدگى شود و يا علت تبعيض براى آنها تبيين شود، مى‏توان از آثار منفى آن كاست و از آثار مثبت آن نيز بهره‏مند شد و چنان‏كه در متن نيز آمده است، برخى راهكارها مستند به روايات هستند و برخى نيز پيشنهاد نگارنده است.

فصل سوم:

ـ يكى از اشكالاتى كه در اين فصل مطرح شد اين بود كه «تنبيه از ابزار اكراه واجبار است و اين دو روش يك روش هستند و بايد در يك فصل به آنها مى‏پرداختيم.» در پاسخ بايد گفت كه مى‏توان مسئله را به صورت معكوس هم مطرح كرد و اجبار و اكراه را نيز نوعى تنبيه، و در عين حال داراى ماهيتى متفاوت دانست. از سوى ديگر، نمى‏توان هر تنبيهى را اكراه و يا هر اكراهى را تنبيه دانست؛ مثلاً قهر نوعى تنبيه است، ولى اكراه نيست؛ چون قهر كردن فعل مربى است، نه متربّى. هم‏چنين اجبار كردن متربى بر نماز اكراه است ولى تنبيه نيست؛ زيرا تنبيه در برابر امر خلافى كه واقع شده و يا امر مطلوبى كه ترك شده است واقع مى‏شود. هم‏چنين به طور كلى، اساس تقسيم براى شناخت و استفاده‏ى بهتر است، و گرنه مى‏توان همه چيز را به يك چيز بازگرداند، ولى اين مطلوبيتى از حيث شناخت و بهره‏ورى ندارد.

ـ در مورد «استفاده از ادله‏ى عام بر عدم جواز اكراه» بايد گفت كه اشكال وارد است، ولى دليل ما بر عدم جواز اكراه تنها اين ادله نيست؛ بنابر اين مى‏توان از اين ادله‏ى عام نيز به عنوان شاهد و يا مؤيد بهره گرفت و نظر ما نيز در همين حد بوده است.

ـ در مورد «تنافى مسئله‏ى جواز تنبيه در فصل هشتم با عدم جواز اكراه در اين فصل» نيز بايد گفت: نه در هر موردى تنبيه جايز است و نه در هر موردى اكراهْ ممنوع. به عبارت ديگر، نسبت بين اين دو روش، عموم من‏وجه است؛ يعنى در مواردى، نه تنبيه جايز است و نه اكراه، در مواردى ديگر تنها اكراه جايز است و گاهى نيز تنها تنبيه جايز است؛ بنابر اين بين اين دو تنافى وجود ندارد. البته به يك معنا مى‏توان گفت تنبيه از مصاديق اكراه است ولى در صورتى كه اين مصداق را جدا در نظر بگيريم و نسبت آن را با ساير مصاديق و موارد اكراه بسنجيم نسبت عموم من‏وجه بوده، تنافى در كار نخواهد بود.

فصل پنجم:

ـ اما اين‏كه فرموديد: «در اين كتاب بين جدل و جدال خلط شده است»، بايد گفت كه چنين نيست؛ زيرا در بحث مفهوم‏شناسى بيان كرديم كه جدل يكى از صناعات خمس است و جنبه‏ى آموزشى دارد، ولى همين جدل اگر در مقام عمل از حد متعارف خارج شود و به انكار حق منجر شود، به جدال و مراء تبديل شده، پيامدهاى سوئى را به دنبال خواهد داشت.

ـ اما اين‏كه «در اين فصل به مباحثى پرداخته شده كه كم‏تر جنبه‏ى تربيتى دارد»، در پاسخ بايد گفت كه بحث و مراء فراگيران نيز مسئله‏اى تربيتى است و آثار (مثبت و منفى) تربيتى فراوانى دارد كه نبايد از آن غفلت كرد. بحث تربيتى، تنها بين معلم و شاگرد و يا والدين و فرزندان مطرح نيست. افزون بر اين، بحث مراء بين معلم و شاگرد هم مصداق كمى ندارد و بر فرض اين‏كه مصداق كمى هم داشته باشد طرح آن در اين‏جا نه‏تنها مانعى ندارد، بلكه ضرورت هم دارد؛ به علاوه، اخلاق و تربيت از هم جدا نيستند؛ زيرا اخلاق از اهداف تربيت است؛ يعنى تحقق صفات اخلاقى از اهداف تعليم و تربيت است. بنابر اين نمى‏توان به بهانه‏ى اخلاقى بودن بحث، آن را از حوزه‏ى تربيت خارج دانست.

فصل ششم:

ـ در پاسخ به اين اشكال كه «چرا هماهنگى در گفتار و رفتار روش ناميده شده، با اين‏كه تخطى از يك اصل است؟»، مى‏گوييم: در مقدمه‏ى اين فصل گفته‏ايم كه ما آن را با مسامحه روش مى‏ناميم و ثانيا ناهماهنگى يك حالت رفتارى در مربى است كه اثر سوءتربيتى دارد و با تعريفى كه از روش در مقدمه‏ى كتاب ارائه كرده‏ايم هماهنگ است.

اما اين‏كه چرا تخطى از ساير اصول را به عنوان روش آسيب‏زا نياورده‏ايم، پاسخ اين است كه ما درصدد بيان همه‏ى روش‏هاى آسيب‏زا نبوده‏ايم، بلكه فقط روش‏هايى را كه در قرآن و روايات آسيب‏زا تلقى شده‏اند بيان كرده‏ايم و در اين بخش هم ممكن است همه‏ى روش‏ها را بيان نكرده باشيم، بلكه تنها آنچه به نظرمان رسيد و يا توانستيم از آيات و روايات برداشت كنيم آورده‏ايم.

ـ در مورد اين‏كه «عدم تطابق گفتار با رفتار مصداقى از دروغ دانسته شده است» بايد گفت كه ما آن را مصداقى از دروغ قرار نداده‏ايم، ولى در عين حال گفته‏ايم كه از آيات و رواياتى كه در مذمّت دروغ‏گويى وارد شده است نيز مى‏توان بهره برد؛ زيرا اين مسئله رابطه‏ى بسيار نزديكى با دروغ دارد و از ديد متربيان معمولاً دروغ تلقى مى‏شود. البته تنها به اين ادله اكتفا نشده بلكه آيات و روايات نفاق و عدم وفاى به عهد نيز آورده شده است كه مى‏شد به همان‏ها نيز اكتفا كرد.

ـ اما در باره‏ى اين اشكال كه «محتواى برخى پيامدهاى اين روش با عنوان تطابق ندارد»، بايد گفت كه دو عنوان در اين فصل موجب شده ناقد محترم به اشتباه بيفتد: يكى «ايجاد نفرت در متربى نسبت به مربى» و ديگرى «ايجاد تزلزل در متربى نسبت به آموزه‏هاى رفتارى و گفتارى وى» و پيامد بعدى نيز «ريا و نفاق» است كه ربطى به اين دو ندارد. محتواى بيان شده نيز در راستاى همين سه عنوان است، ولى ناقد محترم دقت لازم را ننموده و به اشتباه افتاده است. البته اگر خوب دقت كنيم، شايد بتوان اشكال ديگرى را مطرح كرد و آن رعايت نشدن ترتّب منطقى در بيان پيامدها است و شايد همين نيز باعث اشتباه ناقد محترم شده باشد؛ زيرا منطقا بهتر بود پيامد تزلزل و بى‏اعتمادى متربى، قبل از نفرت متربى نسبت به مربى بيان مى‏شد؛ زيرا اول بى‏اعتمادى در شخص ايجاد مى‏شود و سپس به نفرت مى‏گرايد.

فصل هفتم:

ـ در مورد اشكالى كه به روش تنبيه گرفته شد، مبنى بر اين‏كه، «چرا در اين روش بيشتر مباحث جنبه‏ى ايجابى و مثبت دارد نه سلبى و منفى؟»، بايد گفت: در مقدمه‏ى فصل هفتم يادآور شده‏ايم كه اگر شرايط اين روش موجود باشد مى‏توان از آن در تربيت بهره گرفت، ولى اگر شرايط آن آماده نباشد، نه تنها استفاده از آن اثر تربيتى مثبتى ندارد، بلكه آثار منفى فراوانى خواهد داشت؛ از اين رو، اين روش را در شمار روش‏هاى آسيب زا قرار داده و به شرايط و قواعد آن نيز اشاره كرده‏ايم. به عبارت ديگر، آسيب‏زا دانستن يك روش به معناى نفى تمام آثار مثبت آن نيست.

ـ اشكال دوم در اين فصل تا حدودى وارد است. بحث مستقلى به پيامدهاى منفى آن اختصاص نداده‏ايم، ولى برخى پيامدها در ضمن فصل، به ويژه در ضمن آسيب‏شناسى مطرح شده است. افزون بر اين، لزومى ندارد كه مباحث همه‏ى فصول يك كتاب به شيوه‏اى واحد و يكنواخت ارائه شود، بلكه گاهى تفاوت شيوه موجب تنوع نيز هست.

فصل هشتم:

ـ يكى از اشكالات مطرح شده درباره‏ى اين فصل اين بود كه «خودپنداره» ربطى به مباحث اين كتاب ندارد.» اين اشكال وارد نيست؛ زيرا در اين فصل ما با نگاهى به ساير فصول و آثار روش‏هاى آسيب‏زا در شكل‏گيرى خودپنداره‏ى منفى، نشان داده‏ايم كه آنچه در مورد اين روش‏ها بيان شده است، با بحث‏هاى تربيتى و روان‏شناختىِ روز نيز هماهنگ است؛ به عبارت ديگر، در اين فصل ما پاسخ اشكال قبلى را نيز داده‏ايم؛ يعنى خواسته‏ايم مطالب قبلى را مستند به شواهد تربيتى و روان‏شناختى كنيم، منتها همه‏ى فصول را يك‏جا مستند ساخته‏ايم.

فصل نهم:

ـ اشكال اول در اين فصل اين بود كه «راهكارهاى ارائه شده اختصاص به اين فصل ندارد و مربوط به همه‏ى فصول كتاب است و بايد فصلى مستقل به اين مسئله اختصاص مى‏يافت.» اين اشكال كاملاً وارد است، ولى چون نمى‏خواستيم به صورت مفصل به اين مسئله بپردازيم و مطالب ارائه شده قابليّت يك فصل را نداشت، مناسب ديديم كه آن را در پايان اين فصل ارائه كنيم.

ـ در پاسخ آخرين اشكال، مبنى بر اين‏كه «چرا تمام روش‏هاى آسيب‏زا را بيان نكرده‏ايم و روش‏هاى آسيب‏زاى ديگرى هم وجود دارد»، بايد گفت كه ما فقط روش‏هايى را مطرح كرده‏ايم كه در آيات و روايات نهيى در باره‏ى آنها وارد شده است، نه غير آن؛ و تا جايى كه جست‏وجوى ما گواهى داده است، روش‏هاى آسيب‏زاى ديگرى كه مورد نهى مستقيم واقع شده باشد، نيافته‏ايم؛ افزون بر اين، ما ادعاى جامعيت اين كتاب را نسبت به روش‏هاى آسيب‏زا نداريم.

در پايان ضمن تشكر مجدد از ناقدان محترم بر اين نكته تأكيد مى‏كنيم كه به هيچ‏وجه منكر نقص و كمبودهاى كتاب نيستيم، ولى در عين حال، يادآور مى‏شويم كه اگر ناقدان محترم، عنايت بيشترى به اهداف نگارش اين كتاب و دقت بيشترى در دريافت پيام و عبارت‏هاى آن مى‏كردند، بخشى از اين اشكالات مطرح نمى‏شد و در مقابل ممكن بود نقدهاى بهترى نيز ارائه گردد.

پي نوشتها:

1. عضو هيئت علمى گروه علوم تربيتى پژوهشگاه حوزه و دانشگاه

2. عضو هيئت علمى مؤسسه‏ى آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره).

3. عضو گروه فلسفه‏ى علوم انسانى پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.

4. self-concept