| مجلات >حوزه و دانشگاه>شماره 40 |
سرعت تحولات سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و علمى در قرن گذشته در طول تاريخ بشر بىسابقه بوده است. اين تحولات سريع، زندگى جوانان و نوجوانان را دگرگون ساخته و مسئلهاى را تحت عنوان مناسبات نسلى و پديدهى تفاوت و به تعبير برخى، گسست نسلى را پيش روى متولّيان امور اجتماعى قرار داده است. عامل اهميت اين بحث و تبديل شدن آن به يك مسئلهى مهم و اساسى، اين ادعاست كه ميان عقايد، ارزشها و رفتارهاى نسل جديد با نسل پيشين تفاوتهاى معنادارى وجود يافته و شواهدى دال بر وقوع اين پديده در نهاد خانواده، نظام آموزش و پرورش و، به طور كلى، در اجتماع ارائه گرديده است.
در اين ميان جمعى به طرح اين مطلب پرداختند كه چنين اختلافاتى، ريشه در بحران هويتى جوانان و نوجوانان دارد و براى رفع آن بايد به نوجوانان كمك كرد تا بتوانند فرآيند هويتيابى را (كه در شرايط كنونى، به خاطر فراگير شدن اطلاعات و آشنايى با گونههاى بسيار متنوع فرهنگها، براى نوجوانان بسيار دشوار شده است) به شيوهى معقولى پشتسر گذارند. بىترديد تحقق اين امر، مستلزم برخوردارى يا دستيابى به نظام تعليم و تربيت خاصى است كه بتواند نوجوانان و جوانان را در دوراهى انتخاب بين فرهنگ سنتى و فرهنگ مدرن يارى رساند تا اين قشر آيندهساز، بتوانند با بهرهمندى از بسترهاى تاريخى فرهنگ سنتى و تجربههاى ارزندهى آن و همچنين با بهرهبردارى از اطلاعات، امكانات و ابزارهاى متنوع روز، به حل كارآمد مسائل عصر خود نايل گردند و به بيان ديگر، گذشته را به حال و آينده پيوند زنند و از پيدايش پديدهى گسست و انقطاع نسلى كه مىتواند آثار و پيامدهاى نامطلوب اجتماعى به همراه داشته باشد، جلوگيرى كنند.
دستيابى به يك نظام كارآمد تعليم و تربيت در كشورى چون ايران كه از تمدنى كهن برخوردار بوده و عقايد و ارزشهاى اسلامى در آن حاكم است، مستلزم تدقيق، بازنگرى و نقد اصول و روشهاى تربيت سنتى و همچنين مطالعه در نظريههاى جديد تعليم و تربيت و كاوش در مبانى نظرى آنها و بررسى تناسب اصول اين نظريهها با عقايد و ارزشهاى ملى و اسلامى و درنهايت، تلاش روشمند براى تدوين نظريهاى كارآمد در عرصهى تعليم و تربيت است. در اين ميان آنچه مىتواند تمامى مراحل ياد شده را جهتدهى نمايد، مسائلى است كه جامعه در عصر حاضر و در آينده با آن روبهروست و انتظار دارد كه نهاد آموزش و پرورش افرادى را پرورش دهد كه بتوانند از عهدهى حل آن مسائل برآيند.
در مرحلهى اول، يعنى در مرحلهى نقد و ارزيابى نظام سنتى تربيت، مىتوان به اين مسئلهى مهم اشاره كرد كه قاعدهى الزام متربى به رعايت تكاليف دينى (به عنوان يكى از قواعد مهم در امر تربيت دينى كه عملاً مىتواند هويت دينى را به متربى ببخشد و از اين طريق ساير ابعاد هويتى او را هم جهتدهى نمايد) با چه مسائلى روبهروست؟ چه قلمروهايى را دربرمىگيرد؟ آيا توجيه عقلانى را برمىتابد؟ نسبت بين اين قاعده و اصل آزادى فرد در گزينش و پذيرش دين (به عنوان يك الگوى فرهنگى و هويتى) چيست؟ و درنهايت براى بهرهگيرى از اين قاعده از چه ابزارها و روشهايى مىتوان بهره گرفت؟
پس از بررسىهاى تحليلىِ قواعد و اصول تربيتى، نوبت به تحليل ابزارها و روشهاى تربيتى مىرسد؛ به طور مثال، شايد عنوان گردد كه براى اجراى قاعدهى الزامِ متربى به رعايت تكاليف دينى از روشهاى مختلفى همچون تشويق و تنبيه مىتوان بهره گرفت. امّا هريك از اين روشهاى تربيتى نيز نيازمند ايضاح مفهومى هستند و علاوه بر اين، بايد حدود و مرزها و شرايط و چگونگى بهرهگيرى از آنها روشن شود و نهايتا مطالعاتى تجربى براى بررسى ميزان كارآمدى هريك از اين روشها در القاى الگوى فرهنگى و هويت دينى به عمل آيد.
همزمان با اين تحقيقات، مطالعه و بررسى دستاوردهاى ساير انديشمندان و دستاندركاران امر تعليم و تربيت و نوع مواجههى آنها در حل مسائل، بايد در دستور كار پژوهشگران اين حوزه قرار گيرد. به بيان ديگر مطالعه پارادايمها و نظريات مختلف طرح شده در عرصهى تعليم و تربيت، يكى ديگر از گامهايى است كه در راستاى حل مسائل موجود در نظام آموزش و پرورش و ارائهى الگو و طرحى جديد در اين عرصه بايد برداشته شود؛ به طور مثال، اين ادعا مطرح شده است كه براى مواجهه با بحران هويتى جوانان و نوجوانان و كمك به آنها در مسير هويتيابى، بايد نظام تعليم و تربيتى كه تنها درصدد القاى يك هويت عاريتى به نوجوانان است، تغيير يابد و به جاى آن الگويى حاكم گردد كه با آموزش اصول كلى تفكر، قدرت گردآورى، تحليل و داورى افكار و عقايد را به آنها هديه دهد و از اين طريق آنها را در دستيابى به يك هويت اصيل، زنده و پويا مدد رساند؛ به طور مثال، پيروان پارادايم تأملى، جنبش فلسفهى كاربردى، تفكر انتقادى و... بر اين باورند كه به جاى انتقال يك سرى اطلاعات به عنوان اطلاعاتى يقينى و بررسى شده، بايد عمدتا فرآيند حل مسئله و اتخاذ تصميم را به متربيان آموخت. اين نظريّات نيز براى روشن شدن كامل ابعاد و چگونگى اجرايى شدن آنها، سالهاى سال توسط انديشمندان و متوليان امور تربيتى مورد تأمل قرار گرفت و در پرتو آن، نقاط ضعف نظرى و عملياتى آنها آشكار گرديد.
برنامهى فلسفه براى كودكان كه ادعا شده آخرين دستاورد پارادايم تأملى تعليم و تربيت است، ضمن تأكيد بر نقاط قوت نظريات قبلى، به برخى از نقايص آن نيز اشاره كرده و مدعى است كه به منظور تحقّق بهينهى اهداف مورد نظر پارادايم تأملى و آموزش تفكر انتقادى، بايد اين حركت را از دوران كودكى آغاز كرد و براى اين منظور برنامههاى عملياتى روشنى را ارائه مىنمايد. اين ديدگاه بهواسطه درخششهاى خود در عرصهى تعليم و تربيت، در شرايط كنونى توجه جامعهى جهانى را به خود معطوف داشته است.
در چنين شرايطى سؤالى بسيار مهم و اساسى پيشروى متوليان امر تعليم و تربيت قرار خواهد گرفت و آن سؤال اين است كه آيا مىتوان بدون بررسى دقيق ابعاد مختلف نظريات جديد، آنها را وارد عرصهى عمل كرد؟ آيا در صورت اجرايى شدن اين الگو، متربيان تحتتأثير فرهنگ خاصى قرار نخواهند گرفت؟ آيا اين نظريات در راستاى طرح جهانى شدن و فراگير كردن فرهنگ خاص آنگلو ـ آمريكن عرصه را بر فرهنگهاى سنتى و به خصوص فرهنگ دينى تنگ نخواهد كرد؟ و از اين طريق بحران جامعهشناختى، روانشناختى و تربيتىاى كه مشكل ابتدايى جامعهى ايرانى ـ اسلامى ما بود را تشديد نخواهد نمود؟
در اين مرحله است كه ضرورت بررسى مبانى و اهداف آشكار و پنهان نظريهها و سنجش ميزان تناسب و سازگارى آنها با مبانى فكرى و ارزشى و مهمتر از همه، كارآمدى اين نظريهها در عرصهى حل مسائلى كه در ابتداى اين مسير مورد شناسايى قرار گرفت، آشكار مىشود.
بنا به آنچه توسط فلاسفهى تعليم و تربيت بيان شده است، نهضت روشنگرى، سرآغاز پيدايش و احساس نياز شديد به انجام اصلاحات در نظام تعليم و تربيت بود. در اين مقطع زمانى نوع نگرش انسان به جهان هستى و انسان تغيير يافت و توسعه، رفاه و سعادت معانى تازهاى يافتند. متناسب با اين تغيير جهانبينى و تغيير مفاهيم، انتظارات جديدى از نهادهاى اجتماعى، از جمله نهاد خانواده و نهاد آموزش و پرورش و حتى نهاد دين كه به نحوى متوليان امور تربيتى در جامعه به حساب مىآمدند، پديد آمد. اين تحولات ادامه يافت تا اينكه در عصر حاضر فرآيند جهانى شدن در عرصههاى مختلف اقتصادى و فرهنگى و... انتظارات تازهاى را از نظام تعليم و تربيت مطرح نمود. تغيير در وضعيت نيروى انسانى موردنياز بازار كار كه بتواند ارزش افزودهى بالاترى را به دنبال داشته باشد؛ يكسانسازى نظام فكرى و ارزشى جوامع به منظور تأمين بازار مطمئنى براى عرضهى توليدات، و شايد مهمتر از همهى اين موارد، تربيت انسانهايى كه بتوانند در اين دهكدهى جهانى كه آشكارا تحتتأثير نظام فكرى و ارزشىِ فرهنگ آمريكايى قرار گرفته است، باهم تعامل و داد و ستد فرهنگى داشته باشند و... برخى از درخواستهاى عصر حاضر از نظام تعليم و تربيت است كه به احتمال قوى، پارادايمهاى جديد تعليم و تربيت در راستاى پاسخ به اين درخواستها شكل گرفتهاند.
البته غرض از طرح اين مسائل آن نيست كه با رويكردى منفى و براساس تئورى توطئه به نظريات جديد ارائه شده در زمينهى تعليم و تربيت نگاه كنيم، بلكه هدف بيان اين نكته است كه مسئلهى سوگيرى نظام تعليم و تربيت نه يك پندار و توهم، بلكه حقيقتى است كه براساس شواهد متعدد، حمايت مىشود؛ لذا توجه جدىترى در بهرهگيرى از نظريات تعليم و تربيت جديد را طلب مىكند؛ به طور مثال، در بحث آموزش تفكر انتقادى يا برنامهى فلسفه براى كودكان اين مسائل بهطور جدى بايد مورد توجه قرار گيرد: آيا واقعا اصل بىطرفى ادعا شده در اين الگوهاى آموزشى قابل اجرا است؟ يا اينكه خواه ناخواه، معلم يا كتب آموزشى تهيه شده، سوگيرىهاى ارزشى خاصى دارند؟ آيا اين آموزشها موجبات تشكيك در اصول و مبانى اخلاقى و دينى را پديد نمىآورند؟ چگونه كودكان و نوجوانان مىتوانند در بسترى كه تمامى آرا و عقايد و ارزشها در آن قابل طرحاند، به هويت تثبيت شدهاى دست يابند؟ و چگونه اصول و مبانى فكرىاى كه بايد مبناى نقادىهاى بعدى قرار گيرد، در ذهن آنها تثبيت مىشود؟ به بيانى ديگر در نظامى كه راه ترديد افكندن در تمامى امور را باز مىگذارد، چگونه چنين اصول و مبانى ثابتى به كودكان و نوجوانان آموزش داده خواهد شد؟ آيا تفكر انتقادى در تمامى حوزههاى معرفتى و ارزشى قابل اعمال است؟ يا اينكه حدومرزهايى براى آن بايد در نظر گرفت؟ و اگر چنين است، اين حد و مرزها برچه مبنايى پيشنهاد مىشوند؟ درنهايت رابطهى بين آزادانديشى در آموزش تفكر انتقادى و فلسفه براى كودكان با قاعدهى الزام متربى به پذيرش برخى عقايد يا انجام برخى رفتارها (بر فرض آنكه اين قاعده براساس اصول دينى به اثبات رسيده باشد) چگونه تبيين خواهد شد؟
براين اساس، به نظر مىرسد علىرغم تمامى دستاوردهاى مثبتى كه در حيطههاى شناختى، اجتماعى، روانى و... براى اين الگوهاى جديد آموزشى مطرح شده است، نمىتوان بدون واكاوى دقيق اين نظريات و بومىسازى آنها براساس مبانى فكرى و ارزشى خود، آنها را در ميدان عمل وارد كرد.
در مقابل چنين رويكردى كه درمقام بومىسازى نظريات غربى است، ديدگاه ديگرى هم وجود دارد كه قايل به تأسيس و ارائهى الگوى جديد تعليم و تربيت براساس مبانى فكرى و ارزشى اسلامى است. هرچند اين ديدگاه مخالفان بسيارى دارد و نقدهاى بسيارى هم بر آن وارد شده است، ولى به نظر مىرسد بسيارى از اين انتقادها قابل پاسخگويى است. به بيان ديگر، اين احساس وجود دارد كه دلايل ادعا شده در عدم امكان نظريهپردازى در عرصهى «تعليم و تربيت بر اساس مبانى فكرى و ارزشى دينى (اسلامى)» قادر نيستند ادعاى تعليم و تربيت اسلامى به مثابهى يك علم را نقض و آن را تنها به مثابهى يك فرآيند قلمداد كنند؛ هرچند اين نكته نيز قابل تأمل است كه هر فرآيندى، مستلزم برخوردارى از نظريهاى روشن و دقيق است.
به هرحال از آنجا كه پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ديدگاههاى استادان و انديشمندان ايرانى و عربى در زمينهى ضرورت، امكان و چگونگى تدوين علم دينى را مورد بحث و بررسى قرار داده است ـ كه انشاءاللّه بهزودى اين مجموعه منتشر خواهد شد ـ همچنين با توجه به اينكه نشان دادن عدم كفايت ادلهى مربوط به ناممكن بودن تأسيس علم دينى در اين مختصر ميسر نيست، در ادامه تنها به ذكر چند نكتهى كوتاه دربارهى تأسيس علم دينى (با تأكيد بر موضوع تعليم و تربيت اسلامى) اشاره خواهيم داشت:
1. در كنار و بلكه در رأس تمامى مسائلى كه شرايط اجتماعى جديد پيش روى نظام آموزش و پرورش قرار داده است، بايد به غايت و هدف اصلى تعليم و تربيت كه در دين مبين اسلام بدان توجه شده و در كلمات بزرگانى چون امام خمينى(ره) بازگو گرديده است (فعليت يافتن قواى انسان كامل، محوريت يافتن ابعاد مختلف وجود آدمى حول محور انسانيت، تسليم شدن شيطان نفس، بروز مقام عدل در مملكت وجودى شخص و به طور خلاصه، تخلّق به اخلاق الهى و الهى شدن انسان) توجه داشت و همزمان با تلاش جهت ايضاح مفهومى اين اهداف و غايات، كارآمدى الگوى تعليم و تربيت در پاسخگويى به اين اهداف را نيز موردسنجش قرار داد.
2. بايد متوجه اين نكته بود كه، بررسى موردى مسائل تربيتى بدون داشتن يك نظام يا الگوى وحدتبخش تعليم و تربيتى، چندان كارآمد و نتيجهبخش نخواهد بود.
3. بايد در نظر داشت هرچند تأسيس علم دينى در مرحلهاى نيازمند استخراج آيات و روايات تربيتى و انجام كاوشهاى نظرى و مطالعات كتابخانهاى و آسيبشناسى و ايضاح مفهومى اصول و قواعد و روشهاى تربيتى است، امّا ميان اين مرحله از تحقيق و فعاليت علمى و تدوين نظريهاى كه ناظر به حل مسائل بيرونى است، فاصلهى زيادى وجود دارد؛ فاصلهاى كه بدون آزمون تجربىِ نظريات و انجام تحقيقات و مطالعات ميدانى طى نخواهد شد. به بيان ديگر، بايد توجه داشت كه يك نظريهى تربيتى هرچند قوى، منسجم، مستدل و متكى به مبانى دينى، تا زمانى كه نتواند در عرصهى اجتماعى به حل مسئله بپردازد و كارآمدى خود را در عرصهى پاسخ به نيازهاى واقعى فرد و جامعه نشان دهد، نمىتواند در جامعهى علمى اعتبارى كسب كند و تحقق اين امر مستلزم برقرارى ارتباطى گسترده و عميق بين مراكز پژوهشى و نهادهاى اجرايى مرتبط با آموزش و پرورش و همچنين تعامل و همفكرى با انديشمندان دينى و به خصوص انديشمندان جهان اسلام در اين باره است.
در پايان، از آنجا كه اين شماره آخرين شمارهى تخصصى علوم تربيتى فصلنامهى حوزه و دانشگاه خواهد بود، از تمامى استادان و پژوهشگران حوزوى و دانشگاهى كه فصلنامه در اين مدت از مقالات تعليم و تربيتى آن عزيزان بهرهمند بوده و در مقام ارزيابى مقالات و مشاورههاى علمى از آن سروران بهره گرفته است، تشكر و قدردانى كرده، توفيق دستاندركاران دو فصلنامهى تربيت اسلامى در پرداختن به وظيفهى خطير توليد نظريهاى منسجم و كارآمد در عرصهى تعليم و تربيت اسلامى را از خداوند منان خواستاريم.
سردبير