مجلات >حوزه و دانشگاه>شماره 38

آيا تجربه دينى مى‏تواند باور دينى را موجّه كند؟

(رويكرد معرفت‏شناختى آلستون)

بابك عباسى(1)

چكيده

مقاله حاضر ديدگاه يكى از فيلسوفان دين، ويليام آلستون، را در دفاع از منزلت معرفتى تجربه دينى بررسى مى‏كند. توجيه و توجيه معرفتى در معرفت‏شناسى آلستون از جمله مباحث مقدمى در اين مقاله است. نويسنده براى بررسى رويّه‏اى كه به تكوين باورهاى دينى منجر مى‏گردد، رشته استدلال‏هايى را پى مى‏گيرد كه در آن آلستون به مقايسه رويه ادراك حسى و رويه ادراك دينى از منظر توجيه معرفتى مى‏پردازد. وى پس از طرح دو تلقى از توجيه معرفتى (تلقى سنجش‏گرانه و تلقى دستورى) نشان مى‏دهد كه رويه ادراك حسّى تنها براساس تلقى حداقلى از توجيه دستورى مى‏تواند موجه باشد؛ سپس رويه ادراك دينى (مسيحى) را به محكِ اين تلقى از توجيه معرفتى زده و نتيجه مى‏گيرد كه اين رويه معرفتى نيز، مانند ديگرى، واجد چنين توجيهى است و تجربه دينى مى‏تواند تحت شرايطى، پاره‏اى از باورهاى دينى را موجه كند؛ با اين قيد كه چنين توجيهى در بادى نظر ممكن است با دلايل معارض قوى‏تر، ملغى يا تضعيف گردد.

واژگان كليدى: تجربه دينى ـ باورهاى تجلى بنياد ـ توجيه ـ توجيه معرفتى ـ توجيه دستورى ـ رويه ادراكى (حسى) رويه معرفتى دينى (مسيحى).

1. مقدمه

در ميان نظريات مطرح در باب ماهيّت تجربه دينى، نظريه ويليام آلستون (متولد 1921) از اهميت فلسفى و معرفت‏شناختى خاصى برخوردار است. او در نظريه خويش هم به پرسش از ماهيت تجربه دينى مى‏پردازد(2) و هم به اين سؤال مهم پاسخ مى‏دهد كه «آيا تجربه دينى مى‏تواند باور دينى را موجه كند؟». آلستون از تجربه دينى و متعلَّق آن (خدا) تلقى واقع‏گرايانه‏اى دارد؛ به اين معنا كه خداوند را واقعيتى متعالى مى‏داند كه از طريق تجربه دينى، كه آن نيز تجربه‏اى واقع‏نماست، بر انسان منكشف مى‏شود.

بر اساس نظريه آلستون تجربه دينى شكلى از ادراك(3) است و ساختار آن مشابه ساختار ادراك حسى است، با اين تفاوت كه تجربه دينىِ مورد تأكيد آلستون، ادراك غيرحسى(4) خداوند است. همان‏گونه كه ادراك حسى از سه مؤلفه تشكيل شده است (مُدرِك، مُدرَك و پديدارهاى واسطه ادراك)، تجربه دينى نيز واجد اين سه ركن است: شخص صاحب تجربه، خداوند و نحوه‏ى تجلى خداوند بر شخص صاحب تجربه.(5)

اگر تجربه دينى نوعى ادراك باشد، در اين صورت اهميت و شأن معرفتى مى‏يابد؛ به اين معنا كه مى‏توان از مضمون معرفتىِ(6) تجربه‏هاى دينى سخن گفت. به نظر مى‏رسد ويليام جيمز بود كه اولين‏بار در اثر مهم و مشهور خويش تنوع تجربه‏هاى دينى(7) (1902) در مقام برشمردن مشخصه‏هاى تجربه دينى، از معرفت بخش(8) بودن اين تجربه‏ها سخن گفت. در نگاه دقيق، موضوع اين كتاب بيشتر روان‏شناسىِ تجربه دينى است، امّا ايده معرفت‏شناسى تجربه دينى پس از وى بسط و تفصيل يافت و كسانى به نظريه‏پردازى له يا عليه آن روى آوردند.

سخن از معرفت‏بخش بودن تجربه دينى فصل جديدى از بحث را مى‏گشايد كه پرسش از ماهيت معرفت و ديگر مفاهيمِ همبسته آن و نيز پرسش از نسبت آنها با تجربه دينى را وارد عرصه مى‏كند. مفهوم توجيه(9) يكى از اين مفاهيم خويشاوند با مفهوم معرفت است. توجيه يكى از سه ركن تعريف كلاسيك معرفت است.

در اين مقاله مى‏كوشيم نشان دهيم كه چگونه از نظر آلستون ادراك مفروض خداوند، مى‏تواند توجيهى براى پاره‏اى از باورهاى راجع به خداوند فراهم آورد و بدين طريق در ايجاد مبنايى براى باورهاى دينى سهيم شود.

2. معرفت و توجيه

تعريف كلاسيك معرفت از زمان افلاطون تا عصر حاضر، معرفت گزاره‏اى(10) را متشكل از سه عنصر صدق، باور و توجيه دانسته است؛ به اين معنا كه براى اينكه شخص واجد معرفت گزاره‏اى درباره امرى باشد، اولاً بايد به گزاره Pباور داشته باشد، ثانيا گزاره P بايد صادق باشد و ثالثا شخص بايد توجيهى براى باور خود داشته باشد. گفته شده است كه هر كدام از اين سه شرط براى حصول معرفت لازم و در مجموع، (براى حصول معرفت) كافى‏اند.

على‏رغم مناقشاتى كه بر سر تعريف فوق صورت گرفته است(11) و نيز به دلايلى كه ذكرشان ما را از بحث اصلى‏مان دور مى‏كند، از ميان سه شرط مذكور، مفهومِ توجيه بيشترين توجه و تلاش را در معرفت‏شناسى معاصر به خود معطوف كرده است. تلاش معرفت‏شناسان براى توضيح و عرضه مدلى براى ماهيت توجيه، حوزه گسترده‏اى از بحث را ايجاد كرده است كه ذيل عنوان توجيه معرفتى(12) قرار مى‏گيرد.

هدف از بحث توجيه معرفتى روشن كردن ماهيت توجيه است. يك‏بار ديگر به مؤلفه‏هاى سازنده معرفت (شروط لازم و كافى) توجه مى‏كنيم:

معرفت عبارت است از باور صادق موجه. اگر شرط باور را ناظر به فاعل شناسا، يعنى شرط ذهنى(13) (انفسى) معرفت بدانيم و شرط صدق را ناظر به گزاره ـ بنا به فرض ـ مُخبر از واقع، يعنى شرط عينى(14) (آفاقى) تلقى كنيم، در اين صورت رابطه و نسبت ميان اين دو مؤلفه، خود مؤلفه سومى خواهد بود كه توجيه نام دارد. به اين معنا كه زمانى مى‏توان گفت شخص S به گزاره Pمعرفت دارد كه باور S به صدق گزاره P، تصادفى، از سر تقليد يا آرزوانديشى، در اثر تلقين يا توهم و غيره و به عبارتى فاقد وجه عقلانى نباشد. ممكن است به نظر من بيايد كه در اين لحظه كه اين سطور را مى‏نويسم، قيمت نفت در بازار اُپك در حال كاهش است. از قضا، اين حدس ممكن است درست از آب درآيد و ما بعدا از طريق رسانه‏هاى جمعى از اين امر خبردار شويم، اما آيا من در موقعيّتى بوده‏ام كه بتوانم به نحو موجهى چنين ادعايى بكنم؟ مسلما نه؛ و به اين ترتيب اهميت مؤلفه سوم روشن مى‏شود.

توجيه همچون حلقه واسطه‏اى است كه باور و صدق مفروض را به هم وصل مى‏كند و اين سه حلقه در كنار هم زنجيره معرفت را مى‏سازند. توجيه، شكاف موجود ميان باور و صدق مفروض را پر مى‏كند. اگر مؤلفه باور را در يك‏سو و مؤلفه صدق را در سوى ديگر در نظر بگيريم، مؤلفه سوم (توجيه) همانا رابطه و نسبت معنادار اين دو مؤلفه خواهد بود (رابطه ميان ذهن و عين).

3. توجيه معرفتى از نظر آلستون

پيش از بيان تلقى آلستون از توجيه معرفتى، لازم است به تمايز مهمى اشاره كنيم كه وى ميان توجيه با واسطه و توجيه بى‏واسطه قايل مى‏شود. از نظر آلستون هنگامى يك تجربه به صورت باواسطه، يك باور را موجه مى‏كند كه تجربه مزبور اولاً و بالذات باورهاى ديگرى را موجه كند و آن باورها به نوبه خود باور مورد بحث را موجه كنند. در اين حالت، موجه شدن يك باور به واسطه دلايل يا از طريق روابط استنتاجى است (آلستون، 1982، ص155 و 1991، ص71)؛ مثلاً اگر من در باور به اينكه «شب گذشته باران باريده است»، از روى مشاهده خيس بودن سنگفرش‏هاى حياطمان توجيه شده باشم، اين باور من به نحو باواسطه موجه است. اما اگر من در باور به اينكه «هم‏اكنون باران مى‏بارد»، به اعتبار تجربه بصرى‏ام از باران، توجيه شده باشم، باور من به نحو بى‏واسطه موجه خواهد بود. به اين ترتيب موجه بودن بى‏واسطه در باور به گزاره Pبراى آن گزاره، مساوى است با موجه بودن به واسطه چيزى غير از دلايل؛ به عبارت ديگر، تجربه زمانى يك باور را به نحو بى‏واسطه موجه مى‏كند كه اين باور از باورهاى ديگر به دست نيامده باشد. آلستون يادآورى مى‏كند كه نبايد گمان كرد كه همواره توجيه يا بى‏واسطه محض است يا باواسطه محض. ممكن است يك باور، بخشى از توجيهش را به نحو بى‏واسطه از تجربه و بخشى ديگر را به واسطه باورهاى ديگر كسب كند.

در زمينه دينى مواردى وجود دارد كه ممكن است شخصْ مدعىِ توجيه باواسطه يا بى‏واسطه باورهاى دينى از طريق تجربه دينى شود؛ مثلاً در موقعيتى كه شخص گمان مى‏كند شفا يافتن فرزند بيمارش بايد به واسطه عنايت و لطف خداوند تبيين شود، مى‏پندارد كه اين باورش كه «او و خانواده‏اش مورد لطف و عنايت خداوند قرار گرفته‏اند» به نحو باواسطه از طريق يك امر تجربى موجه مى‏شود؛ زيرا آنچه او در تجربه مى‏يابد ـ صرفا ـ اين است كه وضعيت جسمى فرزندش علايم بيمارى را نشان نمى‏دهد و اين امر را دليل يا قرينه‏اى براى باور دينى مذكور مى‏داند. اما هنگامى كه شخص خود را در حال تجربه حضور خداوند مى‏يابد چنين تصور مى‏كند كه تجربه‏اش در آن لحظه به نحو بى‏واسطه‏اى اين باور او را موجه مى‏كند كه آنچه او در حال تجربه كردنِ آن است، خداوند است.

با توجه به اين تفكيك، آلستون مى‏خواهد به اين پرسش پاسخ دهد كه: آيا تجربه دينى مى‏تواند توجيه بى‏واسطه‏اى براى باور دينى فراهم كند يا نه؟ امّا تجربه‏اى كه قرار است باور دينى را موجه كند، على‏الاصول، تجربه‏اى است كه منشأ باور دينى است و شخص آن را متضمّن آگاهى بى‏واسطه(15) از متعلّق تجربه مى‏داند.

آلستون براى آنكه حوزه بحث و داورى خويش را مشخص‏تر و متمايزتر كند، باورهايى را كه قرار است توسط تجربه دينى موجه شوند، باورهاى تجلى‏بنياد(16) نام نهاده و آنها را اين‏گونه تعريف مى‏كند: «باورهايى كه ـ طبق آموزه‏هاى اديان توحيدى ـ ناظر بر آن دسته از افعال خداوندند كه معطوف به فاعلِ (و از جهتى قابلِ) تجربه است؛ همچون سخن گفتن، نيرو بخشيدن، مورد تأييد و حمايت خويش قرار دادن، رهانيدن از جهل و تاريكى وغيره، و يا صرف آشكار شدن. در واقع باورهاى تجلى‏بنياد نوع خاصى از باورهاى ادراكى‏اند» (آلستون، 1982، ص155)؛ به تعبير دقيق‏تر باورهايى هستند مبتنى بر ادراك عرفانى و متضمن اين امر كه خداوند واجد اوصاف قابل ادراكى است يا افعال قابل ادراكى از ناحيه او صادر مى‏شود (آلستون، 1991، ص77).

بر اساس تلقى آلستون از توجيه معرفتى، موضوع اصلى توجيه، رويه‏هاى تكوين باور(17) است و يك باورِ خاصْ زمانى موجّه است كه از رهگذر يك رويه موجه به دست آمده باشد. آلستون توجيه معرفتى را از توجيه اخلاقى(18) متمايز مى‏كند. ممكن است كسى رويه مفروضى را به اين دليل موجه بداند كه احساس خوبى در ما ايجاد مى‏كند. از نظر آلستون چنين توجيهى حتى اگر در جاى خود قابل توجه و پذيرفتنى باشد، ارتباطى به توجيه معرفتى ندارد. به اين ترتيب اين سؤال مطرح مى‏شود كه چه چيزى يك توجيه را به توجيه معرفتى مبدل مى‏كند؟ آلستون مى‏گويد «هدف توجيه معرفتى آن است كه تا حد ممكن از خطا اجتناب كند و به صدق دست يابد» (آلستون، 1982، ص156 و 1991، ص72). بدين‏ترتيب، پرهيز از خطا و نيل به صدق، گوهر مفهوم توجيه معرفتى را تشكيل مى‏دهد.

به طور كلى در ميان معرفت‏شناسان دو تلقى عمده از توجيه معرفتى وجود دارد: تلقى دستورى يا هنجارى(19)(NJ) ، و تلقى سنجشگرانه(20) (EJ). تلقى دستورى، چنانكه از نامش برمى‏آيد، با دستورها و توصيه‏هايى ارتباط دارد كه وظايف عقلانى ما را مشخص مى‏سازند. اينها وظايفى است كه شخص به عنوان فاعل شناسا يا به عنوان جست‏وجوگرِ صدق بر عهده دارد؛ به تعبير ديگر، توجيه دستورى، ناشى از عدم تخطّى شخص از وظايف عقلانى اوست (آلستون، 1982، ص156). به اين ترتيب، موجه بودن در تلقى دستورى وضعيتى سلبى است. در توضيح اين نكته بايد گفت اگر باور تحت ضبط و مهار (كنترل) ارادى مستقيم مى‏بود، مى‏توانستيم وظايف عقلانى را در خصوص باور داشتن به‏جا آوريم؛ مثلاً در غياب قراين كافى، از باور داشتن بپرهيزيم. اما به نظر آلستون باور تحت ضبط و مهار ارادى شخص نيست و لذا نمى‏توان وظايف عقلانى را به نحو ايجابى در خصوص باور داشتن ادا كرد؛ اما در عوض مى‏توان فعاليت‏هايى را كه ممكن است بر رويه تكوين باور تأثير بگذارند، تحت ضبط و مهار قرار داد؛ مثلاً نقّاد بودن نسبت به باورهاى عرفى يا جست‏وجو براى يافتن قراين بيشتر و غيره؛ با اين وصف، اگر وظايف عقلانى را امورى بدانيم كه با فعاليت‏هاى مؤثر بر رويّه‏هاى تكوين باور مرتبط‏اند، آن‏گاه يك رويّه تنها زمانى موجه خواهد بود كه شخص از وظايف خويش براى ممانعت از آن رويّه تخطى نكرده باشد. در توضيح تلقى دستورى، عجالتا، به همين مقدار بسنده مى‏كنيم.

اما تلقى سنجشگرانه از توجيه معرفتى، ارتباطى به موضع شخص در قبال وظايف عقلانى او ندارد، بلكه به قوّت موضع معرفتى او در باور به گزاره مفروض مربوط است؛ و از اين جهت اين تلقى را سنجشگرانه گفته‏اند كه قوّت موضع معرفتىِ شخص مورد سنجش و ارزيابى قرار مى‏گيرد و اين قوّت مربوط است به احتمال صدق باورى كه در آن رويّه حاصل شده است. به اين ترتيب، هنگامى كه مى‏گوييم يك رويه به معناى سنجشگرانه موجه است مراد اين است كه باورهاى حاصله از آن رويه معرفتى، در اوضاع و احوالى كه انسان‏ها نوعا خود را در آن مى‏يابند، عموما صادق‏اند (آلستون، 1982، ص156).

4. توجيه دستورى و الغاپذيرى(21)

درباره قوّت يا منزلت توجيه به طور عام، و توجيه دستورى به طور خاص، اين سؤال مطرح مى‏گردد كه توانايى توجيه دستورى تا چه حد است؟ به تعبير دقيق‏تر، آيا توجيه دستورى براى يك باور خاص كافى است و هيچ امر ديگرى در تعيين سرنوشت معرفتى آن باور اهميت يا مدخليتى ندارد؟ به نظر مى‏رسد ـ دست‏كم در باورهاى تجربى ـ پاسخ اين سؤال منفى است و آن به سبب نقشى است كه قراين بيرونى ـ تجربى يا غيرتجربى ـ در انديشه موجه ايفا مى‏كنند (استارگن، 1996، ص20ـ22)؛ براى مثال، اگر كسى وارد اتاقى شود و ببيند كه ديوارهاى اتاق به رنگ قرمزند، در اينجا تجربه شخص قرينه مثبتى براى اين باور اوست كه رنگ ديوارها قرمز است. حال اگر اين شخص اطلاعات جديدى دريافت كند و مثلاً باخبر شود كه نورى كه به ديوارهاى اتاق مزبور مى‏تابد، قرمزرنگ است، قرينه شخص مبنى بر اينكه رنگ ديوارها قرمز است، بى‏اثر مى‏شود و، به تبع آن، باور مربوط نيز وثاقت و اعتبار خود را از دست مى‏دهد. نظير اين مطلب در مورد توجيه به معناى اعم، و توجيه دستورى به معناى اخص، صادق است؛ به اين معنا كه در نظر گرفتن اطلاعات و داده‏هاى ديگر ممكن است توجيه دستورى را از اعتبار ساقط كند؛ براى مثال، ممكن است شخصى در باور به اينكه بر مبناى تجربه‏اش اشياى پيرامونش سبزرنگ‏اند موجه باشد، اما اين توجيه با تشخيص بالينى پزشك مبنى بر ابتلاى اين شخص به كوررنگى، باطل مى‏شود.

به اين ترتيب توجيهى كه از طريق تجربه شخصى به دست مى‏آيد، توجيهى الغاپذير است و اين امكان وجود دارد كه با درآمدن ملاحظات معارض قوى‏تر، اين توجيه تضعيف يا ملغى گردد. آلستون به همين دليل باورهاى راجع به محيط مادى را كه از طريق تجربه حسى به دست آمده‏اند، توجيهى الغاپذير يا، به تعبير خود او، توجيه در بادى نظر(22) مى‏داند. در نتيجه، فاعل شناسا به اعتبار داشتن تجربه در موضعى قرار دارد كه باورش موجه است مگر اينكه دلايل كافى محكمى عليه آن باور وجود داشته باشد (آلستون، 1982، ص156).

اهميت مفهوم الغاپذيرى و توجيه الغاپذير (يا توجيه دربادى نظر) در بحث حاضر هنگامى آشكار مى‏شود كه بخواهيم از باورهاى دينىِ مبتنى بر تجربه دينى سخن بگوييم. از نظر آلستون توجيه بى‏واسطه باورهاى تجلىِ بنياد، توجيهى الغاپذير است؛ بدين معنا كه باورهاى راجع به صفات و افعال خداوند مى‏توانند الغاگر باورهاى تجلى‏بنياد باشند. اين نكته را اين‏گونه مى‏توان توضيح داد كه باورهاى تجلى‏بنياد نبايد با باورهاى دينى پيشين شخص در تضاد يا ناسازگارى باشند. گذشته از اين معيار فردى، معمولاً در جوامع دينى و در سنت‏هاى دينى مختلف، تجربه‏هاى دينى يا باورهاى حاصل از اين تجربه‏ها با تجربه‏هاى دينىِ شاخص يا باورهاى دينى اجماعى محك زده مى‏شود و اين نوعى شيوه آزمون جمعى اصالت يك تجربه دينى است. به همين دليل، اگر شخصى مثلاً مدعى شود كه خداوند با من سخن گفت و به من دستور داد كسانى را كه در خصوص دين تأمل عقلى مى‏كنند، به قتل برسانم، اين باور او به دليل تعارض با مضمون تعاليم دينى كه براى عقل منزلت رفيعى قايل شده‏اند، ملغى مى‏شود.

همين حكم در مورد تجربه‏هاى حسى نيز صادق است. ممكن است به نظر كسى چنين برسد كه آب سر بالا مى‏رود، اما از آن‏جايى كه اين امر بنا به قوانين فيزيك و هم‏چنين تجربه‏هاى عام ديگران ممكن نيست، توجيه باورِ حاصل از چنين تجربه‏اى به شدت تضعيف يا ملغى مى‏شود. از همين‏روست كه آلستون مدعى مى‏شود كه هم تجربه حسى و هم تجربه دينى حداكثر مى‏توانند توجيهى الغاپذير يا توجيه در بادى نظر براى باورهاى مربوطه فراهم كنند (آلستون، 1982، ص156).

با توجه به نكات گفته شده لازم است يك رويّه معرفتى تجربى خاص، الغاگرهاى خودش، يا دست‏كم شيوه شناسايى اين الغاگرها را معرفى كند. اگر به رويه‏هاى دينى (رويه‏هاى تكوين باور دينى) مختلف توجه كنيم، آنها را از اين حيث متفاوت خواهيم يافت؛ يعنى از اين حيث كه كدام متون مقدس، سنّت‏ها و يا آموزه‏هايى، اين الغاگرها را در اختيار تجربه‏گران قرار مى‏دهند. آلستون در بحث خويش يك رويه معرفتى دينى خاص (رويه معرفتى مسيحى(23)) را انتخاب مى‏كند تا برنامه خويش را، كه نشان دادن موجه بودن اين رويه است، به طور مشخص دنبال كند. وى از صورت مخفف CPبراى اشاره به اين رويه استفاده مى‏كند و معتقد است كه اين رويه الغاگرهايش را از كتاب مقدس، تعاليم رسمى(24) و عناصر خاصى از سنت مى‏گيرد. البته او خود اذعان دارد كه در ميان جماعت متعاطيان اين رويه تفاوت‏هايى، بنا به تلقى‏هاى مختلف در فرقه‏ها و مذاهب مختلف، وجود دارد. اما از نظر او ميان اينها حداقلى از اشتراكات وجود دارد كه مفهوم رويه معرفتى مسيحى را معنادار مى‏سازد.

آلستون در اينجا نيز، همچون بحث قبلى، بنا را بر مقايسه تجربه دينى با تجربه حسى مى‏گذارد، با اين تفاوت كه اين‏بار بحث از رويه‏هاى تكوين باور و موجه بودنشان در ميان است؛ لذا براى مقايسه با رويه معرفتى مسيحى (CP)، رويه تكوين باور درباره محيط مادى بر مبناى تجربه حسى را ـ به طور مختصر ـ رويه ادراكى(25) مى‏نامد و مى‏كوشد به مقايسه اين دو رويه از حيث موجه بودن بپردازد (از اين پس براى اشاره به رويه ادراكى از صورت مخفف PP استفاده خواهيم كرد).

5. توجيه در رويّه ادراكى و رويّه معرفتى مسيحى

اكنون بايد به اين سؤال بپردازيم كه آيا ممكن است شخص در رويه ادراكى (PP) و رويه معرفتى مسيحى (CP)موجه باشد؟ اگر بخواهيم تلقى دستورى از توجيه را مدنظر قرار دهيم،(26) بنا به توضيحاتى كه قبلاً داديم، بايد وظايف عقلانى‏اى را كه در ارتباط با رويه‏هاى معرفتى وجود دارد، مشخص كنيم. با توجه به اينكه هدف معرفتى ما نيل به بيشترين ميزان ممكن صدق و اجتناب از خطاست، مى‏توان وظيفه عقلى شخص در قبال رويه‏هاى تكوين باور را اين‏گونه تعريف كرد: شخص بايد، به هر شكل ممكن، از اينكه اين رويه‏ها قابل اعتمادند، مطمئن شود (آلستون، 1982، ص157).

اما از مضمون تعريف فوق مى‏توان دو گونه قرائت يا تلقى حداكثرى(27) و حداقلى(28) (يا قوى و ضعيف) داشت: در تلقى حداكثرى شخص موظف است از درگير شدن (يا وارد شدن) در يك رويه خوددارى كند، مگر اينكه دلايلى كافى مبنى بر قابل اعتماد بودن آن رويه داشته باشد؛ يعنى در غياب دلايل كافى براى اعتمادپذيرى يك رويه، آن رويه موجه نيست و به تعبير دقيق‏تر، رويّه‏ها ناموجه‏اند مگر اينكه خلافش (صحتشان) ثابت شود. اما در تلقى حداقلى، شخص در وارد شدن (يا درگير شدن) در يك رويه موجه است، مشروط بر اينكه دلايلى كافى مبنى بر اعتمادناپذيرى آن رويه نداشته باشد؛ يعنى در غياب دلايل كافى براى اعتمادناپذيرى يك رويه، آن رويه موجه است و به تعبير دقيق‏تر، رويّه‏ها موجه‏اند مگر اينكه خلافش (عدم صحتشان) ثابت شود.(29) (در اينجا براى نشان دادن توجيه دستورى حداكثرى از صورت مخفف SNJ و براى نشان دادن توجيه دستورى حداقلى از WNJ استفاده خواهيم كرد).

در باب توجيه دستورى حداقلى (WNJ) در رويه ادراكى (PP)آلستون معتقد است غير از كسانى چون پارمنيدس و برادلى، عموم فلاسفه بر آن نبوده‏اند كه مى‏توان نشان داد كه ادراك حسى راهنماى قابل اعتمادى براى شناخت محيط پيرامونمان نيست. اين بدين معناست كه آنان معتقد بودند رويه ادراكى واجد توجيه دستورى حداقلى است. به نظر آلستون حتى شكاكان نيز عموما تلاش خود را مصروف اين امر كرده‏اند كه نشان دهند ما دلايل كافى‏اى براى اعتمادپذير دانستن ادراك حسى نداريم؛ يعنى آنها استدلال كرده‏اند كه رويه ادراكى واجد توجيه دستورى حداكثرى نيست. با توجه به اين نكات، آلستون فرض مى‏كند كه PP (رويه ادراكى) واجد WNJ(توجيه دستورى حداقلى) است (آلستون، 1982، ص157).

اما توجيه دستورى حداكثرى (SNJ) و توجيه سنجشگرانه (EJ)رويه ادراكى (PP) را مى‏توان با هم در نظر گرفت؛ به اين معنا كه ممكن است يك رويه معرفتى مفروض واقعا قابل اعتماد باشد، بى‏آنكه ما دلايلى كافى براى اين امر داشته باشيم. با اين همه بايد ديد آيا دلايلى كافى براى قابل اعتماد فرض كردن رويه ادراكى وجود دارد يا نه؛ يعنى آيا اساسا شخص مى‏تواند چنان دلايلى را براى اعتمادپذيرى اين رويه اقامه كند؟ پاسخ آلستون به اين سؤال منفى است. به همين دليل معتقد است اين سؤال كه آيا اين يا آن شخص چنين دلايلى دارد يا نه، اساسا مطرح نمى‏شود. به اعتقاد آلستون دلايل كافى غيردورى براى اعتمادپذيرى PP وجود ندارد (آلستون، 1982، ص158). به اين معنا، هر دليلى كه براى اعتمادپذيرى رويه ادراكى اقامه شود، خود برگرفته از اين رويّه و متكى بر اعتمادپذيرى آن است. به اين ترتيب آلستون چنين فرض مى‏كند كه رويه ادراكى واجد توجيه دستورى حداكثرى (SNJ)نيست.

با توجه به نكات فوق، اگر تمام توجيه معرفتى ما در رويه ادراكى، توجيه دستورى حداقلى (WNJ) باشد و نيز اگر بتوانيم نشان دهيم كه رويه معرفتى مسيحى (CP) واجد توجيه دستورى حداقلى است، آنگاه CP واجد همان ميزان از قوت معرفتى خواهد بود كه PP داراست. اما CP چگونه مى‏تواند واجد توجيه دستورى حداقلى باشد؟ CP در صورتى واجد توجيه دستورى حداقلى است كه شخص S دلايلى كافى براى اعتمادناپذير دانستن آن نداشته باشد. اين امر الغاپذيرى توجيه CP را نشان مى‏دهد. چنين دلايل نقضى‏اى ممكن است از اين قبيل باشند كه اين رويه (مثلاً رويه معرفتى مسيحى) ممكن است نظامى اعتقادى را پديد آورد كه به عدم انسجام درونى(30) رفع نشدنى دچار باشد، يا به نتايجى منجر شود كه با نتايج رويه‏هاى ديگر ـ كه التزام و تعهد بيشترى بدانها داريم ـ در تعارضى نازدودنى باشد (آلستون، 1982، ص158). اما تا زمانى كه شخص چنين دلايلى در دست ندارد، رويه معرفتى مسيحى، به معنايى كه ذكر شد، موجه است.

استدلال آلستون در اينجا تمام است. ما تلقى او را از توجيه معرفتى و دو معناى حداكثرى و حداقلى از توجيه دستورى (NJ) را بيان كرديم و ديديم كه به نظر آلستون قرائت حداكثرى از توجيه نه تنها در رويه معرفتى مسيحى (CP)ـ كه در اينجا نمونه‏اى جزئى و مشخص از رويه تكوين باور بر اساس تجربه دينى است ـ موجود نيست، بلكه در رويه ادراكى (PP) نيز نمى‏توان به چنان توجيهى دست يافت. اما در مورد قرائت حداقلى از توجيه دستورى، با توجه به اصل برائت مورد اعتناى آلستون، هم در مورد رويه ادراكى و هم در خصوص رويه معرفتى مسيحى مى‏توان قايل به چنين توجيهى شد؛ با تأكيد بر اين نكته كه چنين توجيهى يك توجيه الغاپذير ـ يا توجيه در بادى نظر ـ است.

اما ممكن است كسانى از طريق برشمردن تفاوت‏هاى PP و CPبر ويژگى‏هايى انگشت بگذارند كه در رويه ادراكى وجود دارند، اما رويه معرفتى مسيحى فاقد آنهاست، و مدعى شوند كه اين تفاوت‏ها بر شأن و منزلت معرفتى اين دو رويه، در نسبت با يكديگر، تأثير مى‏گذارد. اين مطلب ممكن است به منزله شبهه‏اى در موجه بودن CP تلقى شود؛ به همين دليل شايسته است كه اين دو رويه به نحو دقيق‏تر و مشروح‏ترى با يكديگر مقايسه شوند.

6. مقايسه رويه ادراكى و رويه معرفتى مسيحى

ويژگى‏هاى منحصر به فرد ادعايى رويه ادراكى، كه آن را در منزلت معرفتى برترى از رويه معرفتى مسيحى مى‏نشاند، ممكن است به نحو ذيل برشمرده شوند:

1) در رويه ادراكى شيوه‏هاى متعارف وارسى(31) وجود دارد كه مى‏توان صحت و درستى هر گونه باور ادراكى خاصى را آزمود.

2) با ورود (يا درگير شدن) در رويه ادراكى مى‏توان نظم‏هايى را در رفتارِ مشاهده شده اشيا كشف كرد و بر اين اساس، تا حدى مى‏توان رشته وقايع و اتفاقات را به نحو مؤثرى پيش‏بينى كرد.

3) رويه ادراكى همواره و در همه جا براى انسان‏هاى عاقلِ بالغِ معمولى شركت‏پذير است.

4) همه انسان‏هاى بالغ و معمولى، فارغ از فرهنگ‏هايشان، شاكله مفهومى(32) واحدى را براى صورت‏بخشى (صورت عينى بخشيدن)(33) به تجربه‏هاى حسى‏شان به كار مى‏برند (آلستون، 1982، ص158 و 1986، ص44).

آلستون مى‏پذيرد كه CP چنان نيست كه ما را در كشف نظم‏هاى بيشترى در رفتار (افعال) خداوند توانا سازد يا اينكه توان پيش‏بينى ما را در مورد اين امور افزايش دهد. هم‏چنين باورهاى تجلى‏بنياد، خلاف باورهاى ادراكى، موضوع آزمون بين‏الاذهانى(34) نيستند و دست آخر، اينكه رويه تكوين باورهاى تجلى‏بنياد به گونه‏اى نيست كه همگان بتوانند در آن مشاركت كنند. پيش از پرداختن به تأثير اين تفاوت‏ها در شأن و منزلت معرفتى CP، آلستون دو نكته را يادآور مى‏شود:

اول، ويژگى‏هاى چهارگانه فوق، خود حاصل رويه ادراكى‏اند؛ يعنى شخص بايد در رويه ادراكى وارد شود تا معين كند كه اين رويه ويژگى‏هاى فوق را دارد و CP فاقد آنهاست. ما بدون توسل به مشاهده ـ كه بخشى از رويه ادراكى است ـ راهى براى دانستن اين نداريم كه مثلاً، تمام فرهنگ‏ها براى شناخت محيط مادى به يك شيوه (تجربه) حسى عمل مى‏كنند، در حالى كه هر فرهنگى براى شناخت الوهيت يا حقيقت غايى، شيوه مختص خود را دارد. پيش از اين به وضعيت دورى اعتمادپذيرى رويه ادراكى اشاره كرده بوديم. نكاتى كه گفته شد مى‏تواند آن گفته را روشن‏تر سازد. آلستون مى‏پرسد: اگر قرار است براى تعيين ويژگى‏هاى رويه ادراكى از خود آن رويه ـ و نه از منبعى بى‏طرف ـ استفاده كنيم، چرا نبايد، يا نمى‏توان، اين حقِ خودسنجى(35) را براى CP نيز قايل شد؟ چرا بايد درباره اين رويه بر مبناى آنچه از رويه ديگر مى‏آموزيم داورى كنيم، حال آنكه آن رويه ديگر اجازه دارد خود را طبقه‏بندى كند؟ آلستون وارد اين نزاع نمى‏شود؛ زيرا در اينجا در پى آن است كه CP از منظر PP چگونه به نظر مى‏رسد. او مى‏خواهد به كسى كه مانند بقيه انسان‏ها درگير در PP است و مثل همه انسان‏ها ـ غير از پاره‏اى فيلسوفان ـ آن را موجه مى‏داند، نشان دهد كه بر اساس مبانى مقبول خود او، CP واجد همان منزلت معرفتى است كه PP داراست؛ به همين دليل سؤالات انتقادى ـ انكارى خود را رها مى‏كند و اجازه مى‏دهد كه رويه ادراكى، واقعيت‏ها را در مورد هر دو رويه تعيين كند.

2) اين مطلب نيز جاى سؤال و تأمل است كه آيا تقابل ميان دو طرف اين مقايسه (ويژگى‏هاى PP و CP) به همان شدتى است كه ادعا مى‏شود؟ آيا واقعا در طرف PP تمام فرهنگ‏ها تجربه حسى را به شيوه واحدى عينيت مى‏بخشند؟ (بسيارى از انسان‏شناسان با چنين نظرى مخالف‏اند) يا در طرف CP، آيا واقعا اين رويه هيچ‏گونه نظم و قاعده‏مندى(36) را بر ما آشكار نمى‏كند؟ يا صرفا قاعده‏مندى آن متفاوت از نظم و قاعده‏مندى جهان مادى است؟ درباره اين سخن چه مى‏توان گفت كه «خداوند به وعده‏هاى خود عمل مى‏كند»؟ يا اين حقيقت كه «كسانى كه زنگار گناهان را از قلب خويش بزدايند خداوند را خواهند ديد»؟

آلستون به‏رغم همه اين خرده‏گيرى‏ها اذعان دارد كه هم‏چنان تفاوت‏هاى مهمى ميان اين دو رويه وجود دارد و به همين دليل به اين مسأله مى‏پردازد كه اين تفاوت‏ها چه تأثيرى در شأن و منزلت معرفتى اين دو رويه خواهد گذاشت يا به تعبير دقيق‏تر، چگونه فقدان ويژگى‏هاى چهارگانه ممكن است سبب شود كه CP نتواند داراى توجيه دستورى حداقلى (WNJ) شود؟ پاسخ آن تنها با فراهم كردن دلايل كافى براى حكم دادن به اعتمادناپذيرى آن است (آلستون، 1982، ص159 و 1986، ص46). اما آيا چنين دلايلى وجود دارد؟ به نظر مى‏رسد تنها چيزى كه از فقدان ويژگى‏هاى چهارگانه مى‏توان نتيجه گرفت اين است كه ما فاقد دلايلى براى اعتمادپذير دانستن CP هستيم. اما PP نيز از اين حيث وضعيتى كمابيش مشابه وضعيت CP دارد. به اين معنا كه اگر مى‏توانستيم بدون استفاده از خود رويه ادراكى پى ببريم كه رويه ادراكى چنين ويژگى‏هايى دارد، آن‏گاه دلايلى كافى براى اعتمادپذيرى آن داشتيم. به اين ترتيب ما دلايلى ـ كافى ـ براى اعتمادپذيرى CPنداريم اما منطقا نمى‏توان از اين مقدمه نتيجه گرفت كه دلايلى براى اعتمادناپذيرى CPداريم.(37) براى گرفتن چنين نتيجه‏اى مقدمه ديگرى لازم است و آن اينكه فرض كنيم يك رويه اگر، و تنها اگر، واجد ويژگى‏هاى 1ـ4 باشد، اعتمادپذير است؛ يعنى يك رابطه دوشرطى(38) ميان اعتمادپذيرى يك رويه و داشتن ويژگى‏هاى 1ـ4 برقرار مى‏شود.

آلستون معتقد است اينكه دارا بودن ويژگى‏هاى 1ـ4 را نشانه و شرط اعتمادپذيرى يك رويه معرفتى بدانيم نوعى تنگ‏نظرى است، به اين دليل كه واقعيتى كه CP مدعى است ما را بدان نايل مى‏كند، به گفته قايلان آن، بسيار متفاوت از واقعيت مادى است. دست‏كم در تلقى واقع‏گرايانه(39) از دين، واقعيتى كه دين‏داران در مقام دين‏ورزى با آن روبرويند (خداوند) واقعيتى متعالى و غايى است و درنتيجه، اين امر كاملاً محتمل است كه رويه‏هايى كه يك رابطه شناختى ميان ما و آن واقعيت متعالى برقرار مى‏كند، متفاوت از رويه‏هاى شناخت واقعيت مادى باشد؛ از اين‏رو آلستون وضعيت امور ممكنى(40) را عرضه مى‏كند كه در آن CP على‏رغم نداشتن ويژگى‏هاى 1ـ4 كاملاً اعتمادپذير است. فرض كنيم:

الف) خداوند بسيار متفاوت از مخلوقات است. او، براى ماسوى، آن قدر «به كلّى ديگر»(41) است كه نمى‏توانيم نظم و قاعده‏مندى‏اى را در افعال و رفتار او بيابيم.

ب) به همين دليل، ما فقط مى‏توانيم درك و دريافتى بسيار مبهم، مختصر و نامطمئن از اينكه خداوند شبيه چيست، داشته باشيم.

ج) و بالاخره اينكه خداوند مقرر داشته است كه انسان، فقط هنگامى كه پاره‏اى شروط دشوار و ويژه برآورده شود، از حضور او به نحوى كاملاً شفاف و ترديدناپذير آگاه خواهد شد (آلستون، 1982، ص159 و 1986، ص47).

حال اگر چنين وضعيتى ممكن باشد، طبيعى است كه CP، حتى اگر متضمن تجربه اصيل خداوند باشد، فاقد ويژگى‏هاى 1ـ4 باشد. توضيح اينكه، CP به دليل (الف)، نمى‏تواند ويژگى‏هاى 1 و 2 را داشته باشد كه به نظم و قاعده‏مندى و آزمون و پيش‏بينى در رويه ادراكى مربوط مى‏شوند. به دليل (ب)، اگر تمام تلاش ما براى به چنگ آوردن درك و دريافتى از خداوند، نهايتا دستاوردى مبهم، مختصر و نامطمئن خواهد داشت، چندان جاى تعجب نخواهد بود كه در رويه معرفتى مسيحى شاكله مفهومى واحدى براى صورت‏بخشى و بيان تجربه‏هاى دينى وجود نداشته باشد (فقدان ويژگى 4).(42) آلستون مى‏گويد: چنين وضعيتى حتى در علم تجربى نيز وجود دارد. دانشمندان ـ چه در علوم طبيعى و چه در علوم انسانى ـ هنگامى كه با پديده چند بعدى مواجه مى‏شوند، انواع متنوعى از مدل‏ها (الگوها)، تمثيل‏ها، استعاره‏ها، فرضيات و حدس و گمان‏ها را در خصوص آن پديده مطرح مى‏كنند و هرگز اجماع عامى در اين خصوص حاصل نمى‏شود.

به دليل (ج) CP فاقد ويژگى 3 است؛ اگر شروط و مقدمات دشوارى در ميان باشد، طبيعتا افراد معدودى شانس تجربه حضور خداوند را خواهند داشت.

به اين ترتيب، CP على‏رغم نداشتن ويژگى‏هاى 1ـ4، اعتمادپذير خواهد بود. به عبارت دقيق‏تر، نمى‏توان فقدان ويژگى‏هاى 1ـ4 را دليلى كافى براى حكم به عدم اعتمادپذيرى CPدانست، مگر اينكه دليلى كافى داشته باشيم مبنى بر اينكه چنين وضعيتى امرى حاصل‏شدنى نيست. بر همين اساس آخرين گام استدلال آلستون نشان دادن اين امر است كه اوضاع و احوال (الف) تا (ج) نه تنها يك امكان صرف نيست، بلكه وضعيت امور در CP به همين منوال است. درباره (الف) و (ب) مى‏توان گفت يكى از آموزه‏هاى مشترك تمام اديان خداباور (توحيدى)(43) اين است كه خداوند در مرتبه وجودىِ كاملاً متفاوتى از موجودات فانى است؛ لذا نمى‏توان انتظار داشت همان‏گونه كه نسبت به اشياى عالم مادى شناخت و به تبع آن، احاطه داريم. نسبت به ذات و افعال خداوند نيز درك و احاطه داشته باشيم تا بتوانيم از رهگذر اين درك احاطى، رفتار و افعال او را پيش‏بينى كنيم. درباره (ج) آلستون مى‏گويد: اين از تعاليم مسيحيت و نيز اديان ديگر است كه شخص تنها هنگامى به تجربه خداوند نايل مى‏شود كه در سلوك روحى و معنوى‏اش پيش رفته باشد. خداوند براى آلوده‏نظران(44) قابل درك نيست.(45) آگاهى از خدا دستاوردى صرفا شناختى نيست، بلكه مقتضى درگيرى كل وجود شخص است؛ يعنى تعهد و التزام عملى به شيوه زيستى خاصى را مى‏طلبد و البته، تجربه خداوند مستلزم پرورش استعدادهاى شناختى نيز هست.

استدلال‏هاى فوق در دفاع از موجه بودن CP مأخوذ از همان رويه (CP) است. اما ـ چنان‏كه پيش‏تر اشاره شد ـ ويژگى‏هاى مطلوب رويه ادراكى (1ـ4) نيز از خود اين رويه به دست مى‏آيند؛ به همين دليل از اين حيث نمى‏توان بر اين رأى خرده گرفت. با اين همه آلستون مى‏تواند استدلال اخير را ناديده بگيرد و همان رويه ادراكى را مبنا قرار دهد. در اين صورت، شخص معتقد به رويه ادراكى نيز بايد بپذيرد كه CP واجد WNJ است؛ زيرا كسى كه منكر اين امر است، دليل كافى براى كنار گذاشتن وضعيت امور (الف) تا (ج) ندارد، لذا مبنايى براى اين ندارد كه فقدان ويژگى‏هاى 1ـ4 را براى نشان دادن اعتمادناپذيرى CP به كار گيرد، و لذا CP واجد WNJاست (آلستون، 1982، ص160).

7. نتيجه

اگر تجربه دينى تجربه‏اى ادراكى باشد، لاجرم تجربه‏اى معرفت‏بخش خواهد بود. گفته شده است كه معرفت يعنى باور صادق موجه؛ تجربه دينى عموما به باور دينى منجر مى‏شود. با توجه به اينكه احراز صدق باور دينى مبتنى بر تجربه دينى (باورهاى تجلى‏بنياد)، بنا به تلقى فيلسوفان دين، دشوار است، نشان دادن موجه بودن باورهاى تجلى‏بنياد در مرتبه اول اهميت قرار مى‏گيرد و به اين ترتيب، اين سؤال پيش مى‏آيد كه آيا تجربه دينى مى‏تواند توجيه بى‏واسطه‏اى براى باور دينىِ مربوط فراهم كند؟

به نظر آلستون موضوع اصلى توجيه، رويه‏هاى تكوين باور است و يك باور خاص زمانى موجه است كه از رهگذر يك رويه موجه به دست آمده باشد. يك رويه موجه، در تلقى دستورى، رويه‏اى است كه شخص در آن از وظايف معرفتى خويش تخطى نكرده باشد، از جمله اينكه شخص به هر طريق ممكن، به قابل اعتماد بودن آن رويه مطمئن شود. در قرائت حداقلى از اين تلقى، رويه‏هاى تكوين باورْ موجه‏اند، مگر آنكه خلاف آن ثابت شود. چنين توجيهى، توجيه در بادى نظر است و با بروز دلايل معارض، از صحنه خارج مى‏شود.

بر اين اساس و با در نظر گرفتن رويه معرفتى مسيحى به عنوان مصداقى از رويه تكوين باورهاى دينى، ديديم كه اين رويه، همچون رويه ادراكى، واجد توجيه دستورى حداقلى است و نتيجه آنكه، تجربه دينى مى‏تواند باورهاى دينى مربوطه (باورهاى تجلى‏بنياد) را موجه كند.

منابع

Alston, William, P. (1982). "Religious Experience and Religious Belief". Nous, Vol,16.

Alston, William, P. (1986). "Religious Experience as a Ground of Religious Belief". in Religious Experience and Religious Belief (Essays in Epistemology of Religion), ed. J. Runzo and C. K. Ihara, Lanham, Md. University Press of America.

Alston, William, P, (1991). Perceiving God, Ithaca. NewYork: Corell University.

Sturgeon, Scott, 1995, in Philosophy (A Guied Through the Subject), ed. A. C. Grayling, Oxford University Press.



1 عضو هيئت علمى بنياد دايرة‏المعارف اسلامى

2 . براى اطلاع از ديگر نظريات مهم درباره‏ى ماهيت تجربه دينى ر.ك: مايكل پترسون و...، عقل و اعتقاد دينى، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، تهران: طرح نو 1376، ص41ـ52.

3 . perception

4 . به نظر مى‏رسد تجربه دينى مورد نظر آلستون پنجمين نوع از انواع تجربه‏هاى دينى در طبقه‏بندى مشهور سويين‏برن است. ر.ك: مأخذ فوق، ص38ـ41.

5 . رأى آلستون در باب ادراكى بودن تجربه دينى در مقاله زير به تفصيل آمده است:

ويليام آلستون، «تجربه دينى ادراك خداوند است»، ترجمه مالك حسينى، كيان، ش50، دى و بهمن 1378.

6 . cognetive content

7 . The Varieties of Religious Experience

شش فصل از اين كتاب بيست فصلى به فارسى ترجمه و با اين مشخصات منتشر شده است:

ويليام جيمز، (1372). دين و روان. ترجمه مهدى قائنى. تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چ دوم.

8 . noetic quality

9 . justification

10 . propositional knowledge

11 . اين تعريف از معرفت در نيمه دوم قرن بيستم توسط مثال‏هاى نقض گتيه (1963) مورد خدشه واقع شد و از آن زمان تاكنون كوشش مدافعان اين تعريف بر اين بوده است كه با افزودن شروطى ديگر به نحوى ايراد گتيه را رفع و رجوع كنند و البته كسانى نيز با توضيح و، شايد، پيچيده‏تر كردن مفهوم توجيه، ايراد گتيه را از اساس نپذيرفته‏اند. ترجمه فارسى مقاله معروف گتيه در اين كتاب منتشر شده است:

ديويد هاملين، تاريخ معرفت‏شناسى، ترجمه شاپور اعتماد، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1374.

12 . epistemic justification

13 . subjective

14 . Objective

15 . direct awareness

16 . M - beliefs و به معناى ظهور و تجلى است.)manifestation (M اختصار

17 . practices of belief formation

18 . moral

19 . normative justification

20 . evaluative justification

21 . defeasibility

22 . prima facie

23 . christian epistemic practice

24 . classic creeds

25 . perceptual practice

26 . گفتنى است توجيه دستورى همواره زمينه‏بنياد (context dependent)است؛ يعنى با موقعيت ويژه شخص ارتباط دارد. به همين دليل على‏رغم اعتمادناپذير بودن يك رويه مفروض، ممكن است شخص درگير در آن رويه واجد توجيه دستورى باشد؛ زيرا وى در موقعيتى نيست كه بتواند اين اعتمادناپذيرى را تشخيص دهد، يا حتى در موقعيتى نيست كه بتواند خود را از آن رويه بركنار دارد. به همين دليل براى پاسخ دادن به اين سؤال كه آيا يك رويه مفروض واجد توجيه دستورى هست يا نه، بايد اين امر را در نسبت اعضاى طبيعى و به لحاظ عقلى سالمِ جامعه با آن رويه بررسى كنيم.

27 . stronger

28 . weaker

29 . اين ايده را مى‏توان اصل برائت معرفت‏شناختى ناميد و آلستون گويا آن را از توماس ريد الهام گرفته است. توماس ريد، فيلسوف هم‏عصر ـ و از جهتى معارضِ ـ هيوم، معتقد بود باورها مبرّا [از خطا] هستند مگر اين‏كه خلاف آن ثابت شود. از فيلسوفان عصر حاضر ريچارد سويين‏برن صورت‏بندىِ جديدى از اين ايده، تحت عنوان اصل آسان‏باورى (principle of credulity) عرضه كرده است. براى اطلاع بيشتر ر.ك:

Richard Swinburn, (1979). The Existence of God. (Oxford, Oxford University Press, pp.254-267.

30 . internally inconsistent

31 . standard ways of checking

32 . conceptual scheme

33 . objectifying

34 . interpersonal check

35 . self - assessment

36 . regularity

37 . عدم دليل نمى‏تواند دليل عدم باشد.

38 . biconditional

39 . realistic

40 . a possible state of afairs

41. wholly other: تعبيرى كه اولين‏بار رودلف اُتّو، دين‏شناس بلندآوازه آلمانى، در كتاب ماندگار خويش، ايده‏ى ذات قدسى )The Idea of the Holy(، براى اشاره به وصف‏ناپذيرى ذات بارى به كار برد كه يادآور اين بيت شيخ محمود شبسترى است: مقام كبريايى لااُباليست / مبرّا از قياسات خياليست.

42 . الطرقُ الى اللهِ بِعَدَدِ انفاسِ الخَلائِقِ.

43 . theistic religions

44 . voyeurs

45 . چشم آلوده‏نظر از رخ جانان دور است ـ بر رُخ او نظر از آينه پاك انداز

(حافظ)