| مجلات >حوزه و دانشگاه>شماره 34 |
مطالعه در باب امكان يا امتناع علم دينى، بررسى پيشفرضهاى هريك از اين دو مدعا و درنهايت ارزيابى چگونگى تحقق اين آرمان و تلاش علمى در راه تدوين علوم انسانى ـ اجتماعىِ اسلامى، همواره از اهداف و برنامههاى اساسى پژوهشكده حوزه و دانشگاه بوده است. برگزارى سمينار «فلسفهى علوم اجتماعى از ديدگاه اسلامى» و سمينار «علم دينى»، انتشار سه مجموعه مقالات در خصوص علم دينى و بازسازى علوم انسانى از ديدگاه اسلامى، تدوين كتاب «عينيت و ايدئولوژى در علم انسانى»،(1) اختصاص دو شماره از فصلنامهى حوزه و دانشگاه به موضوع «علم دينى»(2) و چاپ دهها مقاله در خصوص موضوعات مرتبط با علم دينى در اين فصلنامه(3) و همچنين تأسيس گروه فلسفهى علم در ماههاى اخير، نشان از دغدغه و حساسيت اين پژوهشكده نسبت به موضوع علم دينى دارد.
مرورى كوتاه بر نظريات ارائه شده در خصوص روابط ميان علم و دين، امكان يا عدم امكان علم دينى و نحوهى دستيابى به علم دينى، مبيّن اين نكتهى بنيادين است كه نوع واكنشهاى صورت گرفته در قبال اين مباحث، ارتباط تنگاتنگى با رويكرد علمى، فلسفى و دينى نظريهپردازان نسبت به دو مقولهى علم و دين دارد؛ به عبارت ديگر، ممكن يا غيرممكن دانستن علم دينى در نزد متفكران مختلف، وابستگى تمام به اين مطلب دارد كه آنها چه هويتى براى علم و دين قايلاند؟ حدود و زبان اين دو را چگونه مىبينند؟ چه انتظاراتى از آن دو دارند؟ و .... از اين رو ارائهى پاسخ مبنايى به سؤال امكان يا امتناع علم دينى، منوط به سلسله بحثهاى گستردهاى در حوزهى فلسفهى دين و فلسفهى علم است.
فصلنامهى حوزه و دانشگاه براى فراهم نمودن بخشى از مبانى نظرى مباحث فوق، اين شماره را به موضوع فلسفهى علم اختصاص داده تا در حد توان خود يكى از مقدمات نظرى موضوع علم دينى را مورد بحث و بررسى قرار دهد.
فلسفهى علم يكى از حوزههاى نسبتا جديد معرفت بشرى است كه به بررسى ماهيت علم ازحيث فلسفى، و كاوشهاى نظرى در خصوص نظريات علمى مىپردازد. به تعبير ديگر، اين حوزهى معرفتى مىكوشد به پرسشهايى از اين دست پاسخ دهد كه علم چه ويژگىهايى دارد؟ مرز تمايز آن از غيرعلم چيست؟ «روش علمى» كدام است كه، به حسب ادعا، به نتايج ممتاز و قابل اتكا منجر مىشود؟ و .. .
در اين ميان بحث «ملاك معقوليت نظريات علمى» يا «مسئلهى تميز علم از غيرعلم» كه از مباحث مهم و اساسى فلسفهى علم هستند، ارتباط وثيقى با بحث علم دينى دارند؛ چراكه اگر واقعا ملاكى براى معقوليت معرفت علمى نسبت به ساير معارف بشرى و مرزى براى تميز علم از غيرعلم وجود داشته باشد، علم دينى موردِ انتظار هم بايد واجد آن ملاك معقوليت باشد، تا بتوان به درستى بر آن اطلاق علم نمود؛ و هم برآمده از متون مقدس دينى باشد تا بتوان آن را با قيد دينى مقيد و با صفت دينى توصيف كرد. اما اين ملاك معقوليت علمى چيست؟ و مرز بين علم و غيرعلم كجاست و چگونه و براساس چه ضابطههايى معين مىگردد؟ و مهمتر از آن، آيا واقعا ملاكى براى معقوليت نظريات علمى و مرزى براى تميز علم از غيرعلم وجود دارد؟ اين پرسشها، جزء پرسشهاى ديرينه و پرمناقشهى حوزهى فلسفهى علم هستند كه از نخستين جريانهاى شكل گرفته در فلسفهى علم، همچون پوزيتويسم منطقى، تا به امروز همواره ميان فلاسفهى علم مطرح بودهاند.
پوزيتويسم منطقى، كه با جريان حلقهى وين شكل گرفت، بر اين عقيده بود كه علم حاصل به كارگيرى روش تجربى است كه در آن واقعيات با مشاهدهى دقيق جمعآورى مىشوند و سپس به مدد نوعى شيوهى منطقى، قوانين و نظريههاى علمى از آن استنتاج مىگردد.
پس از طرح اين ديدگاه، نقدهاى بسيارى بر آن وارد گرديد، به طورى كه امروزه برخى اين نظريه را نظريهاى ابطال شده معرفى مىكنند. اما بعيد به نظر مىرسد كه بتوان اين نحلهى فلسفهى علم را ـ كه اعضاى آن تمام تلاش خود را در راه خلق فلسفهاى سازگار با تحولات عظيم و پيشرفتهاى شگرف علمى زمانشان صرف كردند ـ به عنوان نظريهاى ابطال شده، از دور مباحث فلسفى خارج دانست. به همين جهت براى درك جامع و دقيق آموزههاى فلسفى پوزيتويستهاى منطقى بايد آراى اعضاى اصلى حلقهى وين مورد بحث و تأمل جدى قرار گيرد تا دقيقا مشخص شود كه پروژهى آنها داراى چه ضعفها و نقصهايى بوده و براى ترميم آن چه تلاشهايى صورت پذيرفته است.
جريان مهم ديگرى كه در فلسفهى علم شكل گرفت و در كشور ما نيز به طور گستردهاى مطرح و مورد نقد و ارزيابى واقع شد، جريان ابطالگرايى بود. پاپر در مقام معارضه با جريان پوزيتويستى اعلام داشت كه تجربه و استقرا نهتنها قادر به اثبات يا تأييد نظريههاى علمى نيست، بلكه حتى در فرآيند نيل به نظريههاى علمى هم نقشى برعهده ندارد و در اين راستا به ارائه نظريهى ابطالگرايى پرداخت. اما پيامدهاى منطقى و روششناختى نظريهى ابطالگرايى پاپر او را به قراردادگرايى كشانيد و سرنوشت ابطال را به پذيرش گزارههاى مبنايى براساس يك تصميم، توافق و قرارداد انجام شده توسط جامعهى علمى گره زد كه براين اساس ديگر هيچ ابطالى دلالت بر كذب نظريههاى ابطال شده نداشت. به عبارت ديگر، پاپر از يك طرف تجربه را به عنوان مبنايى براى معقوليت علمى پذيرفت و از طرف ديگر بر اين نكته پاى فشرد كه با تكيه بر تجربه نمىتوان نادرستى نظريهاى را اثبات كرد و بدينترتيب روششناسى پاپرى در دامن شكگرايى معرفتشناختى فرو غلطيد.
اما بحث تجربهگرايى وشاخهى ابطالگرايىِ پاپرى آن، علىرغم ضربات فراوانى كه بر پيكر آن وارد گرديد، از نفس نيفتاد و همچنان به حيات خود ادامه داد. تعابير جديدى از ابطالگرايى توسط فلاسفهى علم ارائه گرديد تا اين نظريه را از ابطال برهاند. نمونهاى از اين تلاشها را مىتوان در آثار ليپتون ملاحظه كرد. به عقيدهى ليپتون استدلالى كه معتقد است سرانجامِ ابطالگرايى فروافتادن در ورطهى شكگرايىِ معرفتشناختى است، مبتنى بر يك رويكرد خاص به نظريهى توجيه در معرفتشناسى است و چنانچه رويكرد وثاقتگرايى را جايگزين رويكرد موجود كرده و آن را به عنوان مبناى نظريهى توجيه بپذيريم، نهتنها دچار شكگرايى معرفتشناسانه نخواهيم شد، بلكه نظريه ابطالگرايى پاپرى بهترين قرائت از نظريهى معقوليت معرفت علمى را در اختيار ما قرار مىدهد.
قابل تأمل براى موضوع علم دينى آن است كه هر دو مكتب اثباتگرايى و ابطالگرايى محدوديتهايى را براى دخالت ارزشها و بينشهاى فردى، اجتماعى و دينى در عرصهى گردآورى و داورى نظريههاى علمى قايل مىشوند. به همين دليل اين دو نظريه در پروژهى تدوين علم دينى كمتر مورد توجه قرار گرفتهاند. در مقابل فلسفهى علم امثال كوهن، به اين دليل كه به نقش ارزشها و بينشهاى اجتماعى در مراحل مختلف تلاش علمى، اعم از مقام گردآورى و كشف و مقام داورى و توجيه، توجه كرده، بيشتر مورد استقبال فلاسفه و متفكران ارزشمدار قرار گرفته است. بىترديد براى اينكه بتوان از آموزههاى چنين نظريهاى به عنوان مبنايى براى تدوين علم دينى استفاده كرد، بايد به درستى، اين نظريه و ريشههاى شكلگيرى و تبعات فلسفى آن را مورد تأمل قرار داد.
تامس كوهن پس از مطالعهى تاريخ علم، با رويكردى كلگرايانه به نظريات علمى و استفاده از آموزههاى نظريهى گشتالت به اين نتيجه رسيد كه تمامى مشاهدات، آزمايشها و ابزارهايى كه دانشمندان براى آزمايشهاى خود ابداع يا اختراع مىكنند، متناسب با مجموعهاى از باورها و تعهدات متافيزيكى، نظرى و مفهومى آنها ـ كه حاصل نگرش ويژهى آن جامعهى علمى به هستى است ـ مىباشد.
در اين ديدگاه، سنتِ پژوهشىِ حاصل از پارادايم، چنان تصوير يكپارچهاى از جهان ارائه مىنمايد كه فهم آن براى كسى كه در آن پارادايمِ پژوهشى مشغول نيست به هيچ وجه ممكن نمىباشد و براى فهم آن ناچار بايد از جهانى به جهانى ديگر و از چارچوب فكرى خاصى به چارچوب فكرى ديگر نقل مكان كند. نتيجهى اين نوع نگرش خاص به علم كه توسط كوهن ارائه گرديد، آن است كه پس از وقوع يك انقلاب علمى، جهانِ پژوهشِ دانشمند با جهانى كه قبلاً در آن مىزيست، از حيث مفاهيم، مسائل و روشهاى حل مسائل و ... به طور كامل قياسناپذير خواهد بود و هيچگونه ملاكى كه فراتر از پارادايم علمى باشد و بر اساس آن بتوان به داورى ميان دو نظريهى علمى پرداخت وجود ندارد.
قياسناپذيرى كه يكى از بارزترين دستاوردهاى نظريهى علم كوهن به شمار مىآيد، در عين حال، يكى از مشكلات اساسى آن نيز هست. مطابق اين ديدگاه ديگر هيچ ملاك معقولى براى اخذ و طرد نظريهها باقى نمىماند و گزينش يا رد نظريههاى علمى توسط دانشمندان، تنها براساس پارادايم حاكم بر جامعهى علمى به وقوع مىپيوندد. كثيرى از فلاسفهى علم بر اين باورند كه نتيجهى اين ديدگاه چيزى جز نسبىگرايى و نفى رئاليسم علمى نخواهد بود. جالب اينجاست كه نتايج و تبعات اين نظريه به گونهاى بود كه خود كوهن نيز در مراحل بعدى زندگى علمىاش دست به اصلاح آن زد، تا در مقابل اتهام ضديت با رئاليسم علمى و قبول نسبىگرايى از خود دفاع كند. علاوه بر اين، تنى چند از فلاسفهى علم، همچون سِنكى و پُل هوى نيز كوشيدند تا ضمن پذيرش زمينههايى كه كوهن را به قياسناپذيرى نظريات علمى و پارادايمها كشانده بود، تفسير و تعبير جديدى از تز قياسناپذيرى ارائه دهند كه تعارضى با رئاليسم علمى نداشته باشد.
در اين ميان لاكاتوش كوشيد با توجه به دو ديدگاه مخالف پاپرى و كوهنى، نظريهى تركيبى جديدى ارائه كند كه از يك طرف معقوليت معرفت علمى را كه پاپر به دنبال آن بود تأمين نمايد و از طرف ديگر نقدهاى وارد فايرابند و كوهن بر فلاسفهى علم را مورد توجه قرار دهد. به نظر لاكاتوش، فايرابند و كوهن چون راهى براى معقول ساختن علم نيافته بودند، تسليم نسبىگرايى و نفى رئاليسم علمى شدند و بر اين اساس نظريهاى ارائه كردند كه نه تنها پايههاى معقوليت معرفت علمى، كه پايههاى هر نوع معقوليتى را ويران مىسازد.
لاكاتوش در بررسى تاريخىِ مواضع پاپر درقبال ابطالگرايى، به سه قرائت متفاوت از ابطالگرايى مىرسد و مىكوشد تا با نقد ابطالگرايى نوع اوّل و دوم و دفاع از ابطالگرايى نوع سوم، معقوليت معرفت علمى را به اثبات برساند. وى سعى كرد عناصر مواضعهگرايانهى ابطالگرايى پاپرى را تقليل داده و نسخهى پيچيدهى ابطالگرايىِ روششناختى را جايگزين نسخهى سطحى آن سازد. نتيجهى تلاشهاى لاكاتوش در اين زمينه به طرحى انجاميد كه با عنوان «روششناسى برنامهى پژوهشى علمى» شهرت يافت.
تلاش كسانى همچون فريدمن، ليپتون، لاكاتوش، سنكى و ... در ارايهى تفسيرهايى جديد از نظريههاى ارائه شده در حوزهى فلسفهى علم و دفاع از هستههاى اصلى برخى از اين نظريات نشان مىدهد كه نظريههاى فلسفهى علم بهسادگى كنار گذاشته نمىشوند و به احتمال زياد، اين نظريات، همچون ساير نظريات فلسفى، با بيان و ساختارهايى نو به حيات خود ادامه مىدهند و در هر برهه به بازسازى خود مىپردازند تا بتوانند پاسخ مناسب و قابل دفاعى براى پرسشهايى همچون چيستى علم و ملاك معقوليت معرفت علمى و ... فراهم آورند كه اين امر به تكثر روزافزون نظريههاى فلسفهى علم دامن زده است.
در پايان اشارهاى به مسئلهى تمييز نيز خالى از لطف نيست. عدهاى بر اين باورند كه هيچ ملاك مشخص و معينى براى تميز علم از غيرعلم وجود ندارد. يكى از آنان لرى لودن است. وى ضمن اشاره به تاريخچهى مختصرى از ديدگاههاى مطرح شده از زمان ارسطو تا پاپر و با برشمردن برخى از شروط لازم و كافى براى ملاك تميز علم از غيرعلم، به اين نتيجه مىرسد كه تاكنون فلاسفه موفق نشدهاند ملاكى را ارائه كنند كه بتواند تفكيك شهودى ميان معرفت علمى و غيرعلمى را تبيين نمايد. لودن ضمن برشمردن احتمالاتى چند در خصوص تفسير اين شكست (از قبيل آنكه ممكن است اين شكستها ناشى از فقر تصورات فلسفى ما باشد و...) از تصريح به اين امر كه هيچ ملاك معتبرى براى جداسازى علم از غيرعلم يا شبه علم وجود ندارد، يا اينكه هرگونه سؤال جدى معرفتشناختى و روششناختى دربارهى مدعيات علمى بىفايده است سرباز مىزند. لودن با اشاره به ارزشبار بودن اصطلاح علم در فرهنگ امروزى و بازگو كردن عواقب غيرمعرفتى اين اصطلاح از قبيل عواقب اجتماعى، سياسى، اقتصادى، اخلاقى و ... به اين نكتهى مهم اشاره مىكند كه ملاكهاى تميز ـ همان مسألهاى كه به زعم پاپر مسألهى محورى معرفتشناسى است ـ در طول تاريخ معمولاً به عنوان ابزار جنگى خودساختهاى براى بيرون راندن رقيب از صحنه و بىاعتبار كردن آن به كار رفته است.
* * *
با توجه به بحثهاى گستردهاى كه امروزه در زمينهى فلسفهى علم در دانشگاههاى معتبر دنيا در حال انجام است و با عنايت به اينكه در پروژهى تدوين علم دينى ناگزير از طرح چنين مباحثى خواهيم بود، اين سؤال مطرح خواهد شد كه بستر آموزشى و پژوهشى كشور تا چه اندازه آمادگى پرداختن به اين موضوع را فراهم آورده است و ما به چه ميزان اين موضوع را جدى گرفتهايم و آن را در دستور كار مراكز علمى ـ پژوهشى قرار دادهايم؟ و آيا راهاندازى تنها يك گروه فلسفهى علم در يكى از دانشگاههاى كشور، آن هم در مقطع كارشناسى ارشد كه آن گروه هم علىرغم اهداف اوليهى خود ـ به دليل مشكلاتى كه با آن دست به گريبان است ـ نتوانسته بستر مناسبى براى پژوهشهاى عميق وگسترده در باب فلسفهى علم فراهم آورد، مىتواند پاسخگوى چنين موضوع مهم و گستردهاى باشد؟
به هرحال، اميد مىرود گروه تازه تأسيس فلسفهى علم پژوهشكدهى حوزه و دانشگاه بتواند با تلاشى پيگير و با همكارى ساير مراكز علمى ـ پژوهشى كشور گامهاى بلندى در اين راه صعب و دشوار بردارد و زمينههاى معرفتشناختى و روششناختى لازم را براى تدوين علم دينى ـ كه رسالت اصلى اين پژوهشكده است ـ فراهم آورد. انشاءاللّه.
سردبير
1. اين كتاب به زودى در دسترس علاقهمندان قرار خواهد گرفت.
2. شماره 16 و 17 فصلنامه حوزه و دانشگاه، پاييز و زمستان 1377. شايان ذكر است كه اين دو شماره در يك مجلد منتشر شده است.
3. فهرست اين مقالات در بخش با مخاطبان همين شماره آمده است.