مجلات >حوزه و دانشگاه>شماره 31

نقدى بر كتاب «روان‏شناسى اسلامى»

دكتر خسرو باقرى
دانشيار دانشكده روان‏شناسى و علوم تربيتى دانشگاه تهران

مقدمه

آنچه در اين نوشتار آمده، بررسى و نقدى است بر كتاب «بررسى مقدماتى اصول روان‏شناسى اسلامى» تأليف دكتر سيد ابوالقاسم حسينى كه در سال 1364 منتشر شده است. با توجه به سال انتشار، بايد گفت كه نگارش اين كتاب، كار ارزشمندى بوده و بايد آن را در شمار نخستين تلاش‏هاى جامعه علمى ما براى مواجهه دانش‏ورانه با مقوله روان‏شناسى اسلامى دانست. اين امر مستلزم آن بوده كه مؤلف محترم، هم جسارت علمى از خود نشان دهد و در فضاى دانشگاهى، از روان‏شناسى اسلامى سخن به ميان آورد و هم رويكردى محققانه نسبت به مفاهيم اسلامى مانند فطرت و عقل اتخاذ كند، به نحوى كه بتواند به كمك آنها، ساختارى براى روان آدمى پيشنهاد كند و به تبيين ساز و كارهاى آن بپردازد.

اما بى‏ترديد، حاصل تلاش‏هاى علمى در اين زمينه، همچون ساير زمينه‏ها، محتاج نقادى و بازبينى است تا ضعف‏ها بازشناسى و مرتفع گردد و راه دشوار رويكرد اسلامى به علوم، هموار گردد. هر چند مؤلف محترم، عنوان بررسى مقدماتى را براى كتاب برگزيده، اما پس از سال تأليف، كتاب ديگرى در بسط يا تهذيب مطالب پيشين به نگارش درنياورده است. در سال 1377 كتابى از مؤلف، تحت عنوان «روان‏شناسى اسلامى براى دانشجويان» به چاپ رسيده كه در واقع، تلخيصى از مطالب كتاب پيشين است.

در مقاله حاضر، گامى در نقد و بررسى كتاب برداشته شده كه اميد است مورد توجه محققان علاقه‏مند به مقوله روان‏شناسى اسلامى قرار گيرد و زمينه گفتگو و بازانديشى بيشترى را در اين باب فراهم آورد. استنادهاى اين مقاله، به تلخيص تهيه شده توسط مؤلف است.

در اين نوشتار، نخست توصيفى كوتاه از مطالب كتاب داده خواهد شد. سپس كوشش اصلى صرف نقد و بررسى آنها خواهد گرديد.

توصيفى كوتاه از محتواى كتاب

در اين كتاب چنانكه از نام آن پيداست، سخن گفتن از روان‏شناسى اسلامى، امرى ممكن و بلكه مطلوب در نظر گرفته شده است. به علاوه، تصور بر اين است كه روان‏شناسى اسلامى، «مكتب معيار» است و مى‏توان با توجه به آن، به ارزيابى و نقد ساير ديدگاه‏هاى روان‏شناختى پرداخت.

موضوع روان‏شناسى اسلامى، بر اساس اين كتاب، روح آدمى است. واژه «روان» در عنوان كتاب، جايگزينى براى «روح» است و بنا بر اين روان‏شناسى اسلامى، در واقع به معناى روح‏شناسى خواهد بود. در متن كتاب، سعى بر آن بوده است كه ابعاد مختلف روح آدمى و حتى ساز و كارهاى مربوط به حالات مختلف آن مطرح گردد. چنانكه از ساز و كارها يا مكانيزم‏هاى بروز اضطراب و انواع اضطراب مثبت و منفى، سخن به ميان آمده است. به علاوه، از وضع سلامت روح يا روان نيز تحت عنوان بهداشت روانى سخن گفته شده است.

در خصوص روش تحقيق در روان‏شناسى اسلامى، بحث مجزا و تفصيل يافته‏اى در كتاب مطرح نشده است. به نظر مى‏رسد روش اصلى تدوين روان‏شناسى اسلامى كه در اين كتاب به كار بسته شده، روش تحليل محتوا يا تفسير متون اسلامى است. بنابراين، بحث‏هايى كه در مورد ابعاد مختلف روان، مانند فطرت، شهوت و عقل و ويژگى‏هاى آنها مطرح شده، مبتنى بر تفسير يا توضيح آيات قرآن يا روايات اسلامى است. از نظر مؤلف محترم، حاصل اين بررسى‏هاى متنى و تفسيرى، دانش روان‏شناسى تلقى مى‏شود و جايى براى بررسى تجربى آنها وجود نخواهد داشت.

البته، گاهى در كتاب، سخن از به كارگيرى روش تجربى در روان‏شناسى اسلامى مطرح شده است، اما به نظر مى‏رسد روش تجربى در اينجا به معناى ارزيابى محتواهاى متون اسلامى، همچون فرضيه‏هاى علمى، به معناى متداول كلمه نيست. از اين رو آنچه در كتاب به عنوان ابعاد روان و حالات و ساز و كارهاى آن مطرح شده، به شيوه تفسيرى، مستند گرديده و از شواهد تجربى براى آنها سخنى به ميان نيامده است. اگر از به كارگيرى روش تجربى، ذكرى صورت پذيرفته، بايد مفهوم آن اين باشد كه تجربه، چون مؤيدى بر آنچه در متون اسلامى يافته شده عمل مى‏كند و امكان ابطال تجربى در مورد آنها مفروض دانسته نشده است. پيداست كه تجربه به اين معنا، روش پژوهش محسوب نخواهد شد، بلكه تنها وسيله‏اى است براى منكران كه مى‏توانند با استفاده از آن اطمينان حاصل كنند كه آنچه به عنوان روان‏شناسى اسلامى مطرح شده، درست است. اگر معتقدان نيز از روش تجربه استفاده كنند، تنها براى آن است كه نتايج عملى و واقعى اصول روان‏شناسى اسلامى را نيز علاوه بر شكل نظرى آن ملاحظه نمايند، نه اين كه منتظر باشند صحت و سقم آنچه آنها در متون اسلامى يافته‏اند، در بستر تجربه آشكار شود. با اين توصيف نمى‏توان گفت كه روش تجربى، چون روش پژوهش در نظر گرفته شده است.

مطالب كتاب به اين نحو تنظيم شده كه نخست بحثى مبسوط درباره نگرش فلسفى «اصالت حيات» (vitalism) و در دفاع از آن مطرح شده و حاكى از آن است كه ديدگاه رقيب آن، يعنى نگرش «مكانيستى» قابل قبول به نظر نمى‏رسد. اتخاذ اين مبنا، متناسب با موضوعى است (روح) كه براى روان‏شناسى اسلامى در نظر گرفته شده است.

سپس ساختار روح يا روان، به گونه‏اى كه در متون اسلامى ملاحظه شده، مطرح گرديده است. در اين ساختار، از سه قسمت اصلى سخن به ميان آمده است: عقل، فطرت و شهوت. سلامت و بيمارى روان نيز بر حسب سازو كارهايى كه ميان اين سه قسمت برقرار مى‏گردد، توضيح داده شده است.

نقد و بررسى

بررسى مطالب كتاب را در چند قسمت به انجام خواهيم رساند. نخست سخنى در مورد مفروضات يا مبانى آنچه روان‏شناسى اسلامى ناميده شده، مطرح خواهد گرديد. سپس آنچه موضوع روان‏شناسى اسلامى ناميده شده، يعنى روح، مورد بررسى قرار خواهد گرفت. سرانجام پيشنهاد كتاب در مورد ساختار روان آدمى بر اساس متون اسلامى مورد نقد واقع خواهد شد.

1. مفروضات يا مبانى روان‏شناسى اسلامى

بنيادى‏ترين مفروضه يا مبناى كتاب اين است كه روان‏شناسى تام و تمامى را مى‏توان در متون اسلامى يافت. اين مفروضه كه ريشه آن به عرصه دين‏شناسى مى‏رسد، دين اسلام و جامعيت آن را به گونه‏اى در نظر مى‏آورد كه مى‏توان انتظار داشت، نظام جامعى از روان‏شناسى (و همچنين ساير علوم) در متون اسلامى موجود باشد.

اين تصور در باب دين كه مى‏توان آن را ايده دايرة‏المعارفى ناميد، گاه به اين صورت مطرح مى‏گردد كه دين حاوى همه كليات و جزئيات علوم است و گاه به صورتى خفيف‏تر مطرح مى‏شود، به اين معنا كه دين تنها حاوى كليات علوم است و جزئيات آنها را بايد از كليات استنتاج كرد. اين شكل ملايم‏تر نيز ايده‏اى دايرة المعارفى محسوب مى‏شود، زيرا اصول و كليات همه علوم را در دين مفروض مى‏گيرد، هر چند مفهوم اصول و كليات، در اين بيان، مفهومى مبهم باقى مى‏ماند و معلوم نمى‏شود كه مقصود از آنها چيست.

در كتاب روان‏شناسى اسلامى، ديدگاه دوم در مورد جامعيت دين، اتخاذ شده است، چنانكه مؤلف محترم مى‏نويسد: «پيشوايان اسلام در علوم مربوط به انسان، رهنمودهاى اصلى را داده‏اند و پرداختن به جزئيات را به عهده محققان هر رشته واگذار كرده‏اند. همان‏طور كه علم اصول فقه بر اساس استفاده از كتاب (قرآن مجيد)، سنت (روش عملى و نظرى پيامبر اسلام و ائمه عليهم السلام)، عقل و اجماع تدوين شده است، روان‏شناسى اسلامى، اقتصاد اسلامى، تعليم و تربيت اسلامى، اخلاق اسلامى و ساير علوم مربوط به انسان را مى‏توان به روش فوق تدوين نمود»(ص 7).

اما ايده دايرة‏المعارفى در باب دين، قابل دفاع به نظر نمى‏رسد. نمى‏توان آن را از حيث عقلى و نقلى، ثابت كرد. از حيث عقلى، لازمه اين ديدگاه، تعطيلى قواى عقلى انسان و محدود كردن توانايى آن به استنتاج از متون دينى، به جاى كاوش در پديده‏هاى جهان براى شناخت آنهاست. از حيث نقلى يا متنى نيز اين ديدگاه با دشوارى‏هاى قابل ملاحظه‏اى مواجه است و نمى‏توان از متون اسلامى، قرائنى را براى آن اقامه كرد كه دين، خود را عهده‏دار بيان همه حقايق علمى جهان يا اصول و كليات آنها و يا حتى اصول و كليات علوم انسانى بداند، مگر اين كه كسى مفهوم مجمل «اصول و كليات» را آن چنان كلى (و در نتيجه بى‏خاصيت) در نظر بگيرد كه به ذكر عباراتى كوتاه اكتفا كند. نقد تفصيلى اين ديدگاه را در مقاله ديگرى آورده‏ايم و در اينجا نيازى به تكرار آن نيست (باقرى، 1379). بر اين اساس، تلاش براى كشف نظام روان‏شناختى تامى در متون اسلامى، بر مفروضه غير قابل دفاعى در عرصه دين‏شناسى استوار است.

مفروضه دوم در كتاب، مربوط به عرصه روش‏شناسى است. اقتضاى مفروضه نخست، يعنى ايده دايرة المعارفى از دين، در حوزه روش‏شناسى آن خواهد بود كه شيوه پژوهش، به طور عمده، محدود به روش تحليل و تفسير متن (متون اسلامى) باشد. به طور طبيعى، اين فرض روش شناختى نيز در كتاب لحاظ شده است. از اين رو چنان كه در بالا اشاره شد، روش تجربى به منزله روش تحقيق در روان‏شناسى اسلامى، در نظر گرفته نشده و محتواى روان‏شناسى اسلامى، بر اساس شواهد متنى مطرح گرديده است.

به همين دليل، هنگامى كه مؤلف محترم، جايگاه فرضيه‏پردازى را در علم متذكر مى‏شود و به بررسى جايگاه آن در روان‏شناسى اسلامى مى‏پردازد، ضمن اشاره به ديدگاه دايرة المعارفى مفروض خود، اظهار مى‏كند كه متون اسلامى، با به دست دادن پاسخ درست به مسائل، ما را از آن بى‏نياز مى‏كند كه با بررسى فرضيه‏ها، وقت خود را تلف كنيم: «مكتب روان‏شناسى فطرى كه قدمت آن با قدمت پيدايش اولين انسان در جهان مساوى است و در شكل تكامل يافته خود، در مكتب روان‏شناسى اسلامى متجلى شده است، مبدأ الهام فرضيه در تمام علوم مربوط به انسان است و راه مستقيم را به منظور كشف جواب سؤال‏هاى مربوط به ابعاد مختلف انسان، در عرصه روان‏شناسى، تعليم و تربيت، دستيابى به زندگى سالم و پيشگيرى از اختلالات روانى واكنشى ارائه مى‏دهد و ما را از اتلاف وقت و انرژى در امان مى‏دارد» (ص 108).

اگر مفروضه نخست، يعنى ايده دايرة‏المعارفى، قابل دفاع نباشد، در آن صورت، لازمه روش شناختى آن نيز قابل دفاع نخواهد بود. به عبارت ديگر، با ترديد در اين امر كه اسلام، خود را عهده‏دار به دست دادن نظام روان شناختى تامى بداند، روش تحليل و تفسير متون اسلامى نيز روشى بارآور و ثمربخش براى دست يافتن به چنان نظام روان‏شناختى نخواهد بود. در اين صورت، اگر همچنان بخواهيم از روان‏شناسى اسلامى سخن بگوييم، بايد به فكر فراهم آوردن مفروضات روش شناختى متفاوتى باشيم كه چه بسا تجربه در آن، به نحوى نقش اساسى داشته باشد. به علاوه، در عرصه علوم تجربى معاصر، گوش شنوايى براى داعيه‏هايى كه علمى انگاشته مى‏شود اما بر تجربه استوار نيست وجود ندارد. اين نيز يك دشوارى عملى در مقابل گونه‏اى از روان‏شناسى اسلامى خواهد بود كه تنها بر روش تحليل متن استوار است.

مفروضه سوم، اتخاذ مبنايى فلسفى در كتاب است كه از آن به عنوان «اصالت حيات» در برابر «اصالت‏افزار» يا ديدگاه مكانيستى ياد شده است. به موازات در نظر گرفتن موضوع روان‏شناسى اسلامى به عنوان روح، اتخاذ چنين مبنايى در كتاب، اجتناب‏ناپذير بوده است. از اين رو بخش عمده‏اى از كتاب، به دفاع از اصالت حيات و نقد اصالت‏افزار اختصاص يافته است.

اما دفاع از اين مبناى فلسفى در كتاب، شكل كلامى يافته است. به عبارت ديگر، مؤلف محترم، صحت اين مبنا را از پيش پذيرفته و كوشش كرده دلايلى براى آن فراهم آورد. از اين رو دلايل اقامه شده، گاه بسيار قابل مناقشه است و محتاج آن است كه استوارى فلسفى بيشترى بيابد. به طور مثال، مهم‏ترين تناقضى كه مؤلف محترم براى ديدگاه مكانيستى ذكر كرده اين است كه در اين ديدگاه مى‏كوشند حيات را برخاسته از عناصر فاقد حيات يا مواد و عناصر طبيعى بدانند: «به نظر مى‏رسد با هيچ وسيله‏اى نتوان اين تناقض آشكار را جواب گفت و ارتباط دادن منطق و هوش با مولكول‏هاى شيميايى غير قابل دفاع مى‏باشد. در نتيجه، تنها نظريه‏اى كه قدرت توجيه فعل و انفعال‏هاى حياتى و رفتارى موجود زنده را دارد، نظريه اصالت حيات مى‏باشد» (ص 18).

اما ديدگاه‏هاى مكانيستى، براى توضيح اينكه چگونه هوش از عناصر فاقد هوش به ظهور مى‏رسد، بيش از آنكه به عناصر طبيعى نظر داشته باشند، به روابط ميان آنها و نظام‏هاى پيچيده‏اى كه ميان آنها برقرار مى‏شود، تأكيد دارند. به طور مثال، كارهاى هوشمندانه‏اى كه از رايانه سر مى‏زند، در نهايت به گونه معينى از روابط ميان مواد بى‏جان فاقد هوش مربوط مى‏شود. هر چند آدمى اين روابط را ميان آنها برقرار مى‏سازد، اما در نهايت، اين روابط است كه منجر به ظهور كارهاى هوشمندانه مى‏شود و انسان، تنها تسهيل كننده‏اى است كه اين روابط را برقرار كرده و چنان نبوده است كه به آنها هوش تزريق كند. چنانكه اگر انسان با تركيب مواد معينى، نمك توليد كند، در نمك خصيصه شورى پيدا خواهد شد، در حالى كه شورى در تك تك مواد تشكيل دهنده وجود نداشت. در اينجا خصيصه شورى، مربوط به روابط ميان مواد مذكور است، هر چند انسان، آن روابط را برقرار كرده باشد.

به اين ترتيب، حاميان ديدگاه مكانيستى، تناقضى را كه مؤلف محترم از آن سخن مى‏گويد، برطرف مى‏كنند و اين را ميسر مى‏دانند كه از تركيب معينى ميان مواد بى‏جان فاقد هوش، هوش يا حيات پديدار شود. در اينجا مقصود آن نيست كه ديدگاه مكانيستى، به لحاظ فلسفى و علمى، فاقد ضعف مى‏باشد، بلكه مراد آن است كه مؤلف محترم، برخورد فلسفى توانمندى با ديدگاه مكانيستى، نكرده و به شيوه كلامى، محكوميت آن را به سهولت، نتيجه گرفته است. در حالى كه امروزه، با ظهور رايانه و شكل‏هاى پيچيده اعمال هوشمندانه در آن، ديدگاه مكانيستى، مطمئن‏تر از پيش، در دفاع از خود سخن مى‏گويد و اين مستلزم نقادى فلسفى نيرومندترى نسبت به آن است.

2. موضوع روان‏شناسى اسلامى

چنانكه اشاره شد، در اين كتاب، موضوع روان‏شناسى اسلامى، روح، در نظر گرفته شده و روان‏شناسى، معادل روح‏شناسى خواهد بود. با توجه به آنچه در اين زمينه مطرح گرديده، چند نكته قابل تأمل وجود دارد.

نخست اينكه روان‏شناسى اسلامى، به معناى مذكور، به نوعى ذات‏شناسى يا حقيقت‏يابى نزديك شده و بنا بر اين، مشخص نيست كه روان‏شناسى اسلامى، علمى تجربى است يا دانشى فلسفى و يا مجاهده‏اى عرفانى. حديثى از پيامبر اكرم(ص) نقل شده و مبناى بحث قرار گرفته است: «رَبِّ اَرِنِى الاَشْياءَ كَما هِىَ» (خدايا چيزها را چنان كه هستند به من بنمايان). با نظر به اين حديث، اين نتيجه به دست آمده است: «روان‏شناسى اسلامى يعنى كشف واقعيت‏ها و حقايق مربوط به سازمان روانى و رفتار انسان چنانكه هستند. «با اين برداشت، مى‏توان عنوان روان‏شناسى طبيعى، را هم معادل روان‏شناسى اسلامى به كار برد» (ص 7).

چنانكه از اين بيان پيداست، روان‏شناسى اسلامى، از نوع روان‏شناسى‏هاى علمى معاصر نيست كه ناظر به سطح پديدارهاى روانى‏اند، بلكه در پى آن است كه ذات و حقيقت روان يا روح را بشناسد و از اين رو مؤلف، تعبير «روان‏شناسى طبيعى» را معادل روان‏شناسى اسلامى دانسته است. از اين جهت، ممكن است بتوانيم بگوييم روان‏شناسى اسلامى، هويتى فلسفى خواهد داشت. از سوى ديگر، اگر تعبير «نماياندن» حقايق، حاكى از رؤيت آنها باشد، مفهومى عرفانى و شهودى از آن استنباط خواهد شد و در اين حالت، روان‏شناسى اسلامى، مقوله‏اى عرفانى خواهد بود. البته، اين احتمال نيز وجود دارد كه مراد، دانشى وحيانى باشد كه از متون اسلامى به دست ما مى‏آيد و ما به اين طريق، به شناخت ذات روان نايل مى‏گرديم. در عين حال، بايد توجه داشت كه مؤلف محترم، در رقابت با روان‏شناسى معاصر كه هويتى علمى دارد، سخن از روان‏شناسى اسلامى را آغاز كرده است و اين، تصور علمى بودن روان‏شناسى اسلامى را در خواننده ايجاد مى‏كند. البته در روان‏شناسى معاصر نيز مبانى فلسفى معينى در كار بوده است، اما اين مبانى، چون مبانى، عمل كرده‏اند و در هر صورت، روان‏شناسى، به طور غالب، هويتى علمى و تجربى داشته است.

به هر روى، مشخص نيست كه روان‏شناسى اسلامى، نوعى دانش علمى است يا فلسفى يا عرفانى يا وحيانى و يا معجونى از آنها و در حالت اخير، با چه ميزان از هر يك و با چه نوع ميل تركيبى ميان آنها. اين ابهام در موضوع روان‏شناسى اسلامى، معضلات روش شناختى نيز به دنبال خواهد داشت. اگر مشخص شود جنس يك دانش، علمى است يا فلسفى يا عرفانى يا وحيانى، در آن صورت، روش مناسب با هر يك از آنها مشخص خواهد گرديد، اما ابهام در جنس دانش مورد نظر يا اختلاط در آن، مانع از آن خواهد شد كه مفهوم روشنى از روش تحقيق معين گردد.

از اين گذشته، اگر ابهام‏هاى مذكور را ناديده بگيريم و بپذيريم كه موضوع روان‏شناسى اسلامى، روح است، در اين صورت، دشوارى ديگرى سر بر مى‏آورد و آن اين است: آيا روح، در اصل، قابل شناخت است؟ آن هم شناختى كه واقعيت آن را چنان كه هست، به ما بنماياند؟

به رغم آن كه مؤلف محترم، روان‏شناسى اسلامى را شناخت روح، چنانكه هست، تعريف نموده، خود، با استناد به برخى احاديث، اظهار كرده كه حقيقت روح، قابل شناخت نيست: «در متون اسلامى، روان به عنوان يك واقعيت غير مادى پذيرفته شده، ولى از تفكر و تعمق در چيستى آن نهى شده است» (ص 9). ايشان با استناد به حديثى از امام على(ع) چنين آورده است: «خداوند... براى شما از چيزهايى خاموشى گزيد و آنها را از روى فراموشى ترك نفرمود. پس در به دست آوردن آنها خود را به رنج نيندازيد» (ص 11) و سرانجام نتيجه گرفته است: «بنابراين از پرداختن به ماهيت روان كه در مورد آن سكوت شده است بايد پرهيز نمود» (ص 11).

در اين صورت، لازم است مؤلف محترم، تعريف ذات‏شناسانه خود را از روان‏شناسى اسلامى تغيير دهد و تعريفى پديدارشناسانه پيشنهاد كند كه تنها در حد شناخت آثار روان، و نه حقيقت آن چنانكه هست، مطرح شده باشد. چنانكه در جاى ديگرى، به اين مضمون اشاره كرده است: «بنابراين، حداكثر ادعاى روان‏شناسى اسلامى اين است كه روان از جنس عناصر مادى نيست، ولى خود شى‏ء و واقعيت و داراى انرژى و حركت مى‏باشد و تمام آثار حيات، از آن است» (ص 12).

با اين حال، تعابيرى در كتاب وجود دارد كه سوداى شناخت كامل نسبت به روان يا روح را نشان مى‏دهد: «مشخصه‏هايى كه براى عامل حيات ذكر خواهيم كرد، مى‏تواند تمام بعدهاى حياتى و روانى انسان و ساير موجودهاى زنده را به خوبى تفسير كند» (ص23). اگر به راستى، بتوان تمام بعدهاى روان يا روح آدمى را شناخت، در اين صورت، آيا نمى‏توان گفت كه شناخت كامل و جامعى نسبت به آن فراهم آمده است؟

به هر حال، در عرصه موضوع روان‏شناسى اسلامى، نوسان تعارض‏آميزى در كتاب وجود دارد؛ نوسانى ميان دو قطب ذات‏شناسى و پديدارشناسى نسبت به روح.

3. ساختار شخصيت در روان‏شناسى اسلامى

مهم‏ترين حاصل بحث در مورد روان يا روح آدمى، بر اساس روان‏شناسى اسلامى، در كتاب تحت عنوان سازمان شخصيت مطرح شده است. مؤلف محترم ساختار يا سازمان شخصيت آدمى را شامل سه جزء يا سه جريان اساسى مى‏داند: شهوت، فطرت و عقل. سلامت و بيمارى روان، نتيجه حسن كاركرد يا سوء كاركرد اين سه بعد محسوب مى‏شود.

در اين بحث از كتاب، احساس عجيبى به خواننده مطلع از روان‏شناسى معاصر دست مى‏دهد و آن اين است كه ساختار سه بعدى مذكور، به نحو اساسى، تحت تأثير روان‏شناسى فرويد و ساختار سه بعدى شخصيت در نظريه وى قرار دارد. در زير، شواهد مربوط به اين امر را ذكر خواهيم كرد.

1ـ3. شهوت و «نهاد». نخست اين كه در مدل پيشنهاد شده در كتاب، بعد شهوت يا نفس اماره، متناظر با بعد «نهاد» (Id) در نظريه فرويد است. شواهد مربوط به اين نكته به قرار زير است:

1ـ1ـ3. مفهوم انرژى. پيش از هر چيز، استفاده مكرر و اساسى از مفهوم «انرژى» در الگوى پيشنهادى، قابل توجه است. مؤلف محترم در توضيح شهوت مى‏نويسد: «تمايل‏هاى ذاتى، منبع اصلى انرژى شهوت را تشكيل مى‏دهند» (ص 57).

در تاريخ روان‏شناسى معاصر، اين نكته يادآورى شده است كه فرويد، مفهوم انرژى را تحت تأثير فضاى علمى اوايل قرن بيستم، يعنى حاكميت فيزيك، از اين علم، به عاريت گرفت و آن را چون مفهوم بنيادى روان‏شناسى خود مورد استفاده قرار داد. وى با ديدى ماده‏گرايانه، بر اين نظر بود كه روان آدمى به هيچ وجه، روح نيست بلكه غريزه است و آن هم، چيزى جز انرژى نيست. همين انرژى است كه در تغيير و تبديل‏هايى كه پيدا مى‏كند، تمام تحولات روانى را موجب مى‏گردد. مؤلف محترم نيز تحولات انرژى را در سازمان شخصيت انسان تعيين كننده مى‏داند: «هر دو جريان [فطرت و شهوت [داراى انرژى اختصاصى مى‏باشند... سازمان شخصيتى فرد بر حسب اين كه كدام يك از جريان‏هاى روانى فوق غالب و كدام يك مغلوب گردند شكل مى‏گيرد» (ص 56).

فرويد، متناسب با ديدگاه مادى خود، مفهوم انرژى فيزيكى را به استخدام درآورد اما معلوم نيست در مدل پيشنهادى مؤلف كه روان معادل روح در نظر گرفته شده، مفهوم انرژى از كجا آمده و چه نوع چيزى است. به نظر مى‏رسد، اين يكى از قرائنى است كه تأثيرپذيرى وى از نظريه فرويد را نشان مى‏دهد.

2ـ1ـ3. اصل لذت. در خصوص تشابهى كه ميان شهوت يا نفس اماره و نهاد فرويدى برقرار شده، مى‏توان به حاكميت اصل لذت اشاره كرد. فرويد اصل حاكم بر فعاليت‏هاى نهاد را «اصل لذت» (The Principle of Pleasure) مى‏دانست. مؤلف محترم نيز در خصوص شهوت مى‏نويسد: «هدف اصلى شهوت برآوردن نيازهاى غريزى و دستيابى به لذت است....» (ص 58).

به علاوه، شهوت يا غريزه با نفس اماره يكى دانسته شده است: «نفس اماره نماينده غرايز و نيازهاى فيزيولوژيايى و تمام خواست‏ها و نيازهايى است كه در دستيابى به لذت، به انسان كمك مى‏كنند» (ص25). اما اين تفسير نيز فرويدى است. درنظريه‏فرويد، نهاد، كانون غريزه و لذت غريزى است. اما در ديدگاه اسلام، نمى‏توان غريزه و نفس اماره را يكى دانست. غريزه يا تمايل‏هاى اوليه نفس، در ديدگاه اسلام، مفهومى منفى ندارد. حتى تعبير «هواى نفس» به مفهوم تمايل نفس به ضرورت، از مفهومى منفى برخوردار نيست. چنانكه گاه تمايل‏هاى مثبت درونى انسان «هوى» ناميده شده است: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ (ابراهيم، آيه 37). حضرت ابراهيم(ع) با نظر به فرزندان خود از خداوند چنين مى‏خواهد: پس دل‏هاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده.

از سوى ديگر نفس امارة بالسوء، آشكارا متضمن نكاتى است كه نمى‏توان آنها را در غريزه يا تمايل‏هاى اوليه نفس يافت. اين نكات عبارتند از: آگاهى از بدى و خوبى؛ آگاهى از ممنوعيت بدى؛ و به رغم اين دو نوع آگاهى مبادرت عمدى به انجام بدى. اين سه عنصر، چون شرط‏هاى لازم براى سخن گفتن از نفس اماره است. در حالى كه غريزه يا شهوت، متضمن هيچ يك از اين سه عنصر نيست. از اين رو، در حيوانات و كودكان نوپا، مى‏توان از وجود غريزه يا شهوت سخن گفت، اما نمى‏توان از نفس اماره سخن به ميان آورد.

3ـ1ـ3. مكانيزم‏هاى ناخودآگاه. مفهوم مكانيزم‏هاى ناخودآگاه، به منزله تنظيم كننده انرژى نهاد، يكى از ابداع‏هاى مسلم فرويد است. مؤلف محترم نيز در مورد شهوت، همين ويژگى را قائل است: «شهوت معمولا تمايل خود را از طريق استخدام يكى از مكانيسم‏هاى تضعيف فطرت برآورده مى‏سازد كه همگى ناخودآگاه هستند» (ص 59).

تأثيرپذيرى از ديدگاه‏هاى ديگر، هنگامى كه با نقادى كافى همراه نباشد، مى‏تواند به تطبيق‏هاى ناهمخوان ميان مفاهيم ديدگاه‏هاى مورد نظر و متون اسلامى منجر شود. نمونه اين گونه تطبيق در كتاب، استناد به آيه زير براى اشاره به مكانيزم‏هاى ناخودآگاه است: إِنَّ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالاْآخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أَعْمَالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ (نمل، آيه 4). آنان كه به آخرت ايمان نمى‏آورند، اعمالشان را در نظرشان جلوه مى‏دهيم و ايشان در ضلالت، حيران و سرگردان مى‏شوند. مؤلف محترم احتمالاً با نظر به تعبير «فَهُمْ يَعْمَهُونَ» آن را حاكى از ناخودآگاه بودن «مكانيسم تزيين» دانسته است. اما حيرانى و سرگردانى مورد نظر در آيه، گم‏گشتگى از يافتن مقصود و هدف، يعنى خدا، در نتيجه دلبستگى به اعمال ناصالحشان است. از اين مفهوم، نمى‏توان ناخودآگاه بودن اعمال را استنتاج كرد. اصولاً انسان در قرآن به گونه‏اى ترسيم شده كه نسبت به اعمال خود، مسئول است و چنين امرى با ناخودآگاه بودن آنها هماهنگ نيست.

2ـ3. فطرت و فرامن. بعد دومى كه در الگوى پيشنهاد شده براى شخصيت از ديدگاه اسلام مطرح گرديده، فطرت است. فطرت نيز در تفسيرى كه نسبت به آن صورت پذيرفته، همگرايى‏هايى با مفهوم فرامن (super ego) در نظريه فرويد دارد. اين همگرايى‏ها به شرح زير است:

1ـ2ـ3. مفهوم انرژى. در نظريه فرويد، فرامن برخوردار از انرژى است. در نظريه وى، به دليل آن كه فرامن، در اصل از «نهاد» برآمده، برخوردار از انرژى خواهد بود و اين انرژى، در واقع، صورت تبديل شده‏اى از انرژى اوليه نهاد است. مؤلف محترم كتاب روان‏شناسى اسلامى نيز در مورد فطرت، تعبير انرژى را به كار گرفته است: «فطرت داراى انرژى است» (ص 61).

2ـ2ـ3. اصل كمال گرايى. مشابهت ديگر ميان فطرت و فرامن، آن است كه فطرت نيز همچون فرامن، تابع اصل كمال گرايى است. در نظريه فرويد، فرامن، در اثر امر و نهى‏هاى اخلاقى والدين شكل مى‏گيرد و از اين رو، شاخص آن، مطلوبيت اخلاقى و كمال است.

مؤلف محترم نيز اصل كمال گرايى را مهم‏ترين اصل حاكم بر فعاليت فطرت مى‏داند: «مشخصه‏هاى عامل حيات، بدون تماس با ماده همان مشخصه‏هاى فطرت مى‏باشند كه قدرت و انرژى و تمايل كمال‏گرايانه دارند» (ص 31).

3ـ2ـ3. وجدان. در نظريه فرويد، فرامن به تعبير ديگر، همان وجدان آدمى است. هنگامى كه فرد به نيازهاى نهاد، به گونه‏اى پاسخ مى‏دهد كه با ملاحظات اخلاقى مواجه مى‏شود، فرامن كه حاوى بايد و نبايدهاى اخلاقى است، در وى فعال مى‏شود و منجر به احساس شرم يا حضور در محكمه وجدان مى‏شود.

مؤلف محترم نيز در توضيح فطرت، آن را با نفس لوامه يا وجدان، يكى مى‏داند: «نفس لوامه همان فطرت است. با توجه به اين كه فطرت همواره تمايل به سير در مسير كمال دارد، با هر عاملى كه سير او را متوقف يا كُند نمايد مبارزه مى‏كند. در صورتى كه فرد در مسير كمال حركت ننمايد و يا حركت او در اين مسير ايده‏آل نباشد، توسط فطرت مورد سرزنش و توبيخ قرار مى‏گيرد و فطرت سعى مى‏نمايد با اين روش او را مجدداً به راه مستقيم برگرداند» (ص 26).

در ادامه عبارت مذكور، مؤلف به نظر علامه طباطبايى در تفسير الميزان اشاره مى‏كند كه وى منظور از نفس لوامه را جان آدمى دانسته است. اما مؤلف محترم مى‏كوشد با ذكر اين استدلال كه فطرت، خاصيت اصلى جان آدمى است، سرانجام نفس لوامه را همان فطرت قلمداد كند: «با توجه به اين كه فطرت، خاصيت اصلى روان بدون ارتباط با ماده است، برداشت علامه كاملاً قابل دفاع است» (ص26).

اما اين توجيه، تكلف‏آميز است، زيرا اگر فطرت، خاصيت روان، بدون ارتباط با ماده باشد، در آن صورت، جايى براى لوامه بودن نفس نخواهد بود. نفس هنگامى لوامه مى‏گردد كه ارتباط آدمى با ماده برقرار شده باشد و امكان خطا براى وى فراهم شده باشد و با انجام خطا، نوبت به سرزنش (لوم) برسد. اصرار بر يكى گرفتن فطرت و نفس لوامه، ممكن است ناشى از تأثير طرح سه بعدى فرويد براى شخصيت و جايگاه فرامن به منزله وجدان در آن باشد.

4ـ2ـ3. تعارض. سرانجام مشابهت نهايى ميان فرامن فرويد و فطرت در الگوى پيشنهادى، تعارض است. در نظريه فرويد، فرامن در تعارض اساسى با نهاد در نظر گرفته شده است. مؤلف محترم نيز همين نقش را براى فطرت، در برابر شهوت، لحاظ كرده است: «دو فرايند متفاوت و متضاد روانى به نام‏هاى فطرت و شهوت در انسان فعاليت مى‏كنند كه هر دو ذاتى و غير اكتسابى هستند. جريان روانى فطرت داراى هدف‏هاى كمال‏گرايانه است در صورتى كه جريان شهوت، نماينده انگيزه‏هاى غريزى مى‏باشد» (ص 56ـ55).

3ـ3. عقل و من. آخرين نوع مشابهت، ميان عقل در الگوى پيشنهاد شده در كتاب اصول روان‏شناسى اسلامى و بعد «من» (ego) در نظريه فرويد است. شواهد مربوط به اين قسمت، به شرح زير است:

1ـ3ـ3. منشأ يافتن از انرژى. در نظريه فرويد، «من» نيز مانند «فرامن» از انرژى اساسى «نهاد» سرچشمه مى‏گيرد. در الگوى پيشنهادى نيز، مؤلف محترم اين گونه منشأيى را براى عقل تجربى ذكر مى‏كند: «محرك‏هاى داخلى ناشى از جريان شهوت... قسمت مهمى از فعاليت‏هاى عقل تجربى را به وجود مى‏آورند...» (ص 67).

قابل ذكر است كه بحث از عقل، در كتاب، گاه با عنوان عقل تجربى و گاه با عنوان عقل فطرى، مطرح شده است. اما نظر به اين كه مؤلف محترم، عقل فطرى را چيزى جز فطرت نمى‏داند، عملاً نقش ديگرى به جز همان نقش فطرت براى عقل فطرى باقى نمى‏ماند: «تمام مشخصه هايى كه براى فطرت ذكر گرديد در مورد عقل فطرى نيز صادق مى‏باشند و در حقيقت عقل مطبوع يا عقل فطرى چيزى جز فطرت نيست» (ص 83).

بنابراين آنچه از عقل باقى مى‏ماند، همان عقل تجربى است و همين عقل است كه يكى از عناصر سه گانه سازمان شخصيت، در كنار شهوت و فطرت را تشكيل مى‏دهد. محدود كردن عقل به عقل تجربى، موجب مى‏شود كه مشابهت عقل تجربى و «من» فرويدى، بيشتر شود. زيرا در هر دو، ارتباط با جهان خارج بر حسب حساسيت دستگاه عصبى، اساسى محسوب مى‏شود. اين نكته در سطور آتى، توضيح بيشترى مى‏يابد.

2ـ3ـ3. اصل واقعيت. در نظريه فرويد، «من» تابع اصل واقعيت است و در نتيجه ارتباط كودك با محيط پيرامون و چشيدن درد ناشى از برخورد با موانع لذت‏طلبى نهاد، به ظهور مى‏رسد.

مؤلف محترم نيز بعد عقل تجربى را در الگوى پيشنهادى خود، به نحوى تفسير كرده است كه اصل واقعيت يا ارتباط با جهان خارج، در فعاليت آن، جايگاهى اساسى دارد: «روابط انسان‏ها با يكديگر از طريق سازمان اعصاب مركزى انجام مى‏شود و نتيجه كلى فعل و انفعال‏هاى اين دستگاه «عقل تجربى» ناميده مى‏شود. بنابراين، عقل تجربى عامل ارتباط انسان با جهان خارج است و به وسيله آن، سازمان شخصيت تكميل مى‏گردد» (ص 64).

تأكيد بر ارتباط با جهان خارج به منزله اصل حاكم بر كار عقل، موجب شده است كه مؤلف جايگاه مغز و اعصاب را در آن، چنان اساسى نمايد كه در نهايت، عقل و مغز حالت ترادف بيابند: «نقش اصلى سيستم عصبى، مهار كردن قسمت عمده‏اى از اعمال بدن است... در حقيقت مكانيسم مهار و كنترل را مى‏توان نتيجه نهايى فعاليت دستگاه عصبى مركزى تلقى كرد (مورگان، ترجمه بهزاد، 1348). در آموزش‏هاى اسلامى نيز مغز به عنوان مركز تعقل معرفى مى‏شود (الحرانى، 1400 ه . ق) و بر اساس آموزش‏هايى كه در اين باره صادر شده است مى‏توان عقل را معادل كلمه مهار دانست» (ص 19).

اما در اينجا نيز شاهد تطبيق تكلف‏آميز ديگرى هستيم. مهار مغزى با مهار عقلى مورد نظر در متون اسلامى يكى نيست. مهار مغزى امرى بيرون از حوزه هشيارى فرد است، در حالى كه مهار عقلى، به ضرورت، بايد هشيارانه باشد و فرد با اطلاع يافتن از رانش هواى نفس در شكل منفى و گناه‏آلود آن، به مهار آن اقدام كند.

3ـ3ـ3. خنثى بودن. مشابهت ديگر را در خنثى بودن عقل بايد يافت. در نظريه فرويد، «من» در مقايسه با «نهاد» و «فرامن» كه سر ستيز با يكديگر دارند، از حالت خنثى و بى‏طرفى برخوردار است، چنانكه اصل واقعيت نيز كه در بالا ذكر شد، آن را ايجاب مى‏كند.

مؤلف محترم نيز در كتاب خود، چنين حالتى را براى عقل بيان كرده است: «به طور خلاصه مى‏توان نتيجه گرفت كه رشد و كمال، ناشى از حاكميت فطرت و سقوط، ناشى از حاكميت شهوت مى‏باشد. جنبه‏هاى منفى مورد اشاره استاد جعفرى و علامه طباطبايى در مورد عقل تجربى، ناشى از حاكميت هواى نفس است كه بر اساس مكانيسم‏هاى تضعيف فطرت، به گيج شدن انسان و بروز يك زندگى تيره و تار منجر مى‏گردد. دوباره يادآورى مى‏كنيم كه عقل تجربى يك عامل خنثى است و بار ارزشى ندارد» (ص 72، تأكيدها از مؤلف است).

چنانكه روشن است، اصرار فراوان و تأكيد وافرى وجود دارد بر اين كه عقل تجربى، خنثى معرفى گردد و در اين امر، آراى ديگران نيز چنان تفسير شده كه با اين نكته همساز باشد.

4ـ3ـ3. تابعيت عقل. سرانجام، مشابهت نهايى ميان عقل در الگوى پيشنهادى و «من» در نظريه فرويد، در مسئله تابعيت آن است. فرويد «من» را به سبب خنثى بودن، به نحوى تابع «نهاد» مى‏داند. هرچند ظاهرا «من» با توجهى كه به واقعيت دارد، نقش تعديل‏كننده «نهاد» يا «فرامن» را ايفا مى‏كند، اما در واقع، اين «من» است كه تابع آنها مى‏گردد. تمثيل مورد استفاده فرويد در اين خصوص، بسيار گوياست. وى «من» را چون اسب سوارى مى‏داند كه بر گرده اسب چموشى (يعنى «نهاد») نشسته است. هر چند همواره، ظاهراً اسب سوار، اسب را هدايت مى‏كند، اما در مورد اسب چموش، اين سوار است كه بايد خود را با حركت‏هاى تند اسب، هماهنگ كند و تابع او باشد تا به زمين پرتاب نشود. از نظر فرويد در واقع «من» در تلاش براى هماهنگ شدن با «نهاد» به نحوى، تابع آن مى‏ماند.

مؤلف محترم نيز چنين نقشى را براى عقل در نظر گرفته است: «نكته عملى مهمى كه همواره بايد به آن توجه داشت اين واقعيت است كه عقل تجربى، يك عامل غير فعال است كه هيچ گاه به تنهايى نمى‏توان آن را مشاهده و بررسى كرد. بر حسب آن كه جنگ بين جريان شهوت و فطرت به حاكميت كدام يك منجر شود، عقل تجربى توسط يكى از آنها زير نفوذ قرار مى‏گيرد» (ص 80).

جالب توجه است كه مؤلف نيز تمثيلى شبيه به تمثيل فرويد را به كار گرفته است: «انسان را مى‏توان به ماشينى تشبيه كرد كه عامل حيات، مسئول ايجاد حركت و انرژى در آن مى‏باشد. «من كنترل شده» [عقل تجربى و فطرت] يا «من كنترل نشده» [عقل تجربى و شهوت] نقش راننده را بر عهده دارد» (ص 71). به عبارت ديگر، عقل تجربى همواره تابع است؛ يا تابع فطرت و يا تابع شهوت.

4ـ3. جايگاه اراده. پس از بررسى ابعاد سه‏گانه سازمان شخصيت، در پايان مناسب است به بحث اراده و جايگاه آن در سازمان شخصيت نيز توجه كنيم.

در نظريه فرويد كه مبنايى غريزى و جبرانگارانه دارد، طبيعى است كه جايگاه مشخصى براى اراده وجود نداشته باشد اما آيا در نظريه‏اى كه از منابع اسلامى الهام گرفته شده باشد نيز مى‏توان جايگاهى براى آن در نظر نگرفت؟ پشتوانه اين سؤال آن است كه انسان در تصويرى كه قرآن از او به دست مى‏دهد، به نحو اساسى مسئول اعمال خويش است. زيرا اراده و تصميم وى در انجام اعمالش، تعيين كننده تلقى شده است (براى ملاحظه مستندات در اين مورد مراجعه شود به: باقرى 1368).

مؤلف محترم در طرح پيشنهادى خود براى سازمان شخصيت، جايگاه معينى براى اراده در نظر نگرفته است. از آنجا كه طرح سه بعدى مطرح شده ملهم از نظريه فرويد بوده است، در آن نيز همچون نظريه فرويد، جاى مشخصى براى اراده وجود ندارد. جايگاه اراده از نظر مؤلف محترم، بايد در نسبت ميان شهوت و فطرت، جستجو شود: «هر دو جريان [شهوت و فطرت] داراى انرژى اختصاصى مى‏باشند و جمع جبرى نيروى آنها، اراده آزاد انسان را شكل مى‏دهد و همين اراده است كه موجب مى‏شود يكى از دو جريان، تقويت و ديگرى تضعيف شود. تقويت يكى از دو جريان، موجب غلبه و حاكميت آن بر جريان ديگر مى‏گردد» (ص 56).

تعبير اراده به جمع جبرى ميان دو نوع انرژى، تعبيرى به شدت مكانيستى است و با مبناى اوليه مولف محترم در تكيه بر حيات‏گرايى، ناسازگار است. به عبارت ديگر اراده در اين تصوير، عبارت از حاصل فشار دو نوع انرژى بر يكديگر است. اگر انرژى شهوت غالب شد، اين به معناى اراده شهوى، و اگر انرژى فطرت غالب شد، به معناى اراده فطرى خواهد بود.

چنين تصوير مكانيستى براى نظريه فرويد كاملاً طبيعى است. زيرا جبرانگارى مفروض در آن، براى تبيين جهت حركت، به چيزى بيش از غلبه يك انرژى به انرژى ديگر نياز ندارد. اما به نظرنمى رسد، چنين تصويرى با مفروضات ديدگاه اسلامى در مورد انسان همخوانى داشته باشد. اراده در اين ديدگاه، مستلزم جايى بر فراز اميال و كشش‏هاى آدمى اعم از شهوى و فطرى است. به عبارت ديگر، تصويب جهت يك ميل يا ميدان دادن به آن، مفهوم اساسى اراده را مشخص مى‏سازد، نه غالب آمدن يك ميل بر ميل ديگر.

به هر روى با شواهدى كه ذكر شد، به نظر مى‏رسد طرح پيشنهاد شده در كتاب براى سازمان شخصيت، به شدت تحت تأثير ساختار سه بعدى فرويد براى شخصيت قرار داشته است. اما ساختار مذكور و به تبع آن طرح پيشنهاد شده نيز، وفاق و هماهنگى لازم را با مباحث مطرح شده در متون اسلامى در مورد انسان ندارد.

با اين حال، بيان انتقادهاى فوق هرگز به اين معنا نيست كه كتاب روان‏شناسى اسلامى از ارزش ويژه خود برخوردار نيست. چنانكه گذشت، اين كتاب به ويژه با نظر به زمان انتشار آن، اثرى ارزشمند در روان‏شناسى اسلامى است اما اين راه بلند و دشوار طراحى و تدوين روان‏شناسى اسلامى است كه زمينه لغزش‏هاى اجتناب‏ناپذير را فراهم مى‏آورد. اميد است آنچه بيان شد، پرتوى بر اين راه پر پيچ و خم افكنده باشد.

منابع

ـ قرآن كريم، ترجمه محمدمهدى فولادوند، انتشارات سازمان پژوهش و برنامه‏ريزى درسى وزارت آموزش و پرورش، 1378.

ـ باقرى، خسرو. نگاهى دوباره به تربيت اسلامى، تهران: انتشارات مدرسه، 1368.

ـ باقرى، خسرو. وجه تسميه علم دينى، فصلنامه مصباح، سال 9، شماره 35، 1379.

ـ حسينى، سيدابوالقاسم. بررسى مقدماتى اصول روان‏شناسى اسلامى، مشهد: دانشگاه فردوسى، 1364.

ـ حسينى، سيدابوالقاسم. روان‏شناسى اسلامى براى دانشجويان، مشهد: انتشارات دانشگاه علوم پزشكى، شماره 37، 1377.