عبداللَّه امينىپور
الهام
بعضى حرفها در دلت هست كه تا موقعيت پيش نيامد، بازگو نمىشود. گاهى چيزى مىخوانى و يا فيلمى مىبينى و يا كتاب يا متنى مىخوانى كه پس از آن، احساس خلّاقيت و آفرينش و نوعى زايش به تو دست مىدهد. دلت مىخواهد چيزى بنويسى يا چيزى بسرايى و يا از ته دل بزنى زير آواز و دلت را خالى كنى. اسم اين چيزها را مىتوانيم بگذاريم: «الهام بخش»ها!
از يكى از آدمهاى چيزْ فهم شنيدهام كه فيلم يا موسيقى خوب، آن است كه پس از ديدن يا شنيدن آن، سبُك شوى و اين احساس به تو دست بدهد كه خودت هم مىتوانى چيزى بيافرينى و يكى از الهام بخشها، حرف دلى است كه ديگران نوشتهاند و تو مىخوانى و چون مىبينى داستان زندگى تو هم هست، دست به قلم مىبرى و با آن، همسرايى و همنوايى مىكنى.
تمنّا
شده چيزى را دلت بخواهد كه بدانى نادرست و نامشروع است؟ دلت مىگويد: بكن، ولى عقل و ايمانت مىگويد: نه! راستى چه مىكنى؟
اين تمنّاها از همين سنّ و سالها شروع مىشود و تا خيلى سالهاى بعد ادامه مىيابد. اين جاست كه عقل، دل و ايمان، قدرت خود را نشان مىدهند و هر كدام در هماوردى و مبارزه با ديگرى، بسته به نيرويى به نام اعتقاد و ايمان، غالب و مغلوب مىشود.
آرزوها
گاهى وقتها با تمام وجودت چيزى را از خدا مىخواهى و فكر مىكنى به صلاح توست و حقّ كسى هم پايمال نمىشود. مثلاً دلت مىخواهد وضع ديگرى مىداشتى، قدت بلندتر بود، زيباتر بودى، پولدارتر بودى، خارج از كشور بودى، آزادى بيشترى مىداشتى، زبان مىدانستى، همه
چيز را مىدانستى. دلت مىخواهد چيزى كم و كسر نمىداشتى... اما اينها عملى نمىشود و آرزوهاى تو جز سراب و تمنّا چيزى ديگر نيست. افسوس! از قديم گفتهاند كه: «آرزو بر جوانان، عيب نيست»؛ چون جوانى، يعنى شور، اميد، آرزو و تلاش. جوانى، كمتر افسردگى و خمودى و شكست مىشناسد. گفتهاند: «جوانى هم بهارى بود و بگذشت»؛ يعنى كه جوانى، بهترين و زيباترين فصل زندگى است. خُب، حالا بايد چه كار كنى؟ آرزوهاى بر باد رفتهات را مىگويم. بايد غم بخورى و نوميد بشوى و غنچه اميدت پژمرده شود؟
شايد به تقدير و سرنوشت پناه ببرى و بگويى: قسمت ما همين است، چنان كه حافظ مىگويد:
رضا به داده بده وز جَبين گره بگشا
كه بر من و تو درِ اختيار نگشاده است
يا در شعرى ديگر مىگويد:
كار خود، گر به خدا بازگذارى حافظ
اى بسا عيش كه با بخت خدا داده كنى
يا آن چنان كه شاعر مىگويد: «زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!».
شايد باز تلاش كنى و به قول معروف: از رو نروى!
اين موقعهاست كه ممكن است به شعر و ترانه رو بياورى و اشعارى بخوانى جمع يا حفظ كنى كه بسته به روحيه و مقاومتت، نااميد كننده يا اميد بخش باشد. از اين جا به بعد است كه خداى ناكرده، منفىگرا مىشوى و به همه چيز و همه كس، به چشم بد نگاه مىكنى؛ ولى بالاخره، از اين وضع خسته مىشوى و پس از مدّتى به فكر مىافتى كه بايد سر و سامانى به وضع زندگىات بدهى. با خود مىگويى: اين طور نمىشود. بالاخره اين طور نشد، طور ديگر.
با خود مىگويى:
همچو آيينه مشو محو جمال دگران
از دل و ديده بشو نقش خيال دگران
در جهان بال و پرِ خويش گشودن آموز
كه پريدن نتوان با پر و بال دگران
سرانجام، تن به قضا مىدهى و مىسازى. حال چه به خواستهات برسى، چه سرخورده بشوى، چه وضع را قبول كنى؛ چه به تقدير، اعتقاد داشته باشى و چه نداشته باشى، چه بگويى: «هر كسى را بهر كارى ساختند» و در جامعه، همه جور آدم، بايد وجود داشته باشد و خواست خدا اين بوده است، و وقتى از عهدهات خارج است، بدان كه قضا و قَدَر است. به اين نتيجه مىرسى كه حالا كه كارى نمىتوانى بكنى، وضع را بپذيرى و رضايت بدهى و مهمتر از هر چيز، «مفيد» باشى و همين فرصتها را از دست ندهى. مىگويى: برو خدا را شكر كن؛ مبادا كه از بد، بدتر شود، و يا مىگويى: «بسا كسا كه به روز تو آرزومند است!».
اين جاست كه توصيه كردهاند: در ارزشها و معنويات، به بالا دستت نگاه كنى و هر چه قدر بتوانى بپَرى؛ ولى در مادّيات و آنچه گذرا و فانى است، به زير دستت. اين طور وقتها ديدن ناتوانان و آنان كه برخوردار نيستند، تسلّى دهنده است. البته آنها را براى تسلّاى خاطر ما بدين گونه نيافريدهاند و آنها براى خود، عالمى دارند و گاه، كارهايى مىكنند كه ما انگشت به دهان مىمانيم؛ ولى گاهى وقتها مىشود آنها را ديد و گفت: باز خدا را شكر!