مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

مشق زندگى

عبداللَّه امينى‏پور
 

78

الهام

بعضى حرف‏ها در دلت هست كه تا موقعيت پيش نيامد، بازگو نمى‏شود. گاهى چيزى مى‏خوانى و يا فيلمى مى‏بينى و يا كتاب يا متنى مى‏خوانى كه پس از آن، احساس خلّاقيت و آفرينش و نوعى زايش به تو دست مى‏دهد. دلت مى‏خواهد چيزى بنويسى يا چيزى بسرايى و يا از ته دل بزنى زير آواز و دلت را خالى كنى. اسم اين چيزها را مى‏توانيم بگذاريم: «الهام بخش»ها!
از يكى از آدم‏هاى چيزْ فهم شنيده‏ام كه فيلم يا موسيقى خوب، آن است كه پس از ديدن يا شنيدن آن، سبُك شوى و اين احساس به تو دست بدهد كه خودت هم مى‏توانى چيزى بيافرينى و يكى از الهام بخش‏ها، حرف دلى است كه ديگران نوشته‏اند و تو مى‏خوانى و چون مى‏بينى داستان زندگى تو هم هست، دست به قلم مى‏برى و با آن، هم‏سرايى و هم‏نوايى مى‏كنى.

تمنّا

شده چيزى را دلت بخواهد كه بدانى نادرست و نامشروع است؟ دلت مى‏گويد: بكن، ولى عقل و ايمانت مى‏گويد: نه! راستى چه مى‏كنى؟
اين تمنّاها از همين سنّ و سال‏ها شروع مى‏شود و تا خيلى سال‏هاى بعد ادامه مى‏يابد. اين جاست كه عقل، دل و ايمان، قدرت خود را نشان مى‏دهند و هر كدام در هماوردى و مبارزه با ديگرى، بسته به نيرويى به نام اعتقاد و ايمان، غالب و مغلوب مى‏شود.

آرزوها

گاهى وقت‏ها با تمام وجودت چيزى را از خدا مى‏خواهى و فكر مى‏كنى به صلاح توست و حقّ كسى هم پايمال نمى‏شود. مثلاً دلت مى‏خواهد وضع ديگرى مى‏داشتى، قدت بلندتر بود، زيباتر بودى، پولدارتر بودى، خارج از كشور بودى، آزادى بيشترى مى‏داشتى، زبان مى‏دانستى، همه
 

79

چيز را مى‏دانستى. دلت مى‏خواهد چيزى كم و كسر نمى‏داشتى... اما اينها عملى نمى‏شود و آرزوهاى تو جز سراب و تمنّا چيزى ديگر نيست. افسوس! از قديم گفته‏اند كه: «آرزو بر جوانان، عيب نيست»؛ چون جوانى، يعنى شور، اميد، آرزو و تلاش. جوانى، كم‏تر افسردگى و خمودى و شكست مى‏شناسد. گفته‏اند: «جوانى هم بهارى بود و بگذشت»؛ يعنى كه جوانى، بهترين و زيباترين فصل زندگى است. خُب، حالا بايد چه كار كنى؟ آرزوهاى بر باد رفته‏ات را مى‏گويم. بايد غم بخورى و نوميد بشوى و غنچه اميدت پژمرده شود؟
شايد به تقدير و سرنوشت پناه ببرى و بگويى: قسمت ما همين است، چنان كه حافظ مى‏گويد:

رضا به داده بده وز جَبين گره بگشا
كه بر من و تو درِ اختيار نگشاده است
يا در شعرى ديگر مى‏گويد:
كار خود، گر به خدا بازگذارى حافظ
اى بسا عيش كه با بخت خدا داده كنى
يا آن چنان كه شاعر مى‏گويد: «زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!».
شايد باز تلاش كنى و به قول معروف: از رو نروى!
اين موقع‏هاست كه ممكن است به شعر و ترانه رو بياورى و اشعارى بخوانى جمع يا حفظ كنى كه بسته به روحيه و مقاومتت، نااميد كننده يا اميد بخش باشد. از اين جا به بعد است كه خداى ناكرده، منفى‏گرا مى‏شوى و به همه چيز و همه كس، به چشم بد نگاه مى‏كنى؛ ولى بالاخره، از اين وضع خسته مى‏شوى و پس از مدّتى به فكر مى‏افتى كه بايد سر و سامانى به وضع زندگى‏ات بدهى. با خود مى‏گويى: اين طور نمى‏شود. بالاخره اين طور نشد، طور ديگر.
با خود مى‏گويى:
همچو آيينه مشو محو جمال دگران
از دل و ديده بشو نقش خيال دگران
در جهان بال و پرِ خويش گشودن آموز
كه پريدن نتوان با پر و بال دگران
سرانجام، تن به قضا مى‏دهى و مى‏سازى. حال چه به خواسته‏ات برسى، چه سرخورده بشوى، چه وضع را قبول كنى؛ چه به تقدير، اعتقاد داشته باشى و چه نداشته باشى، چه بگويى: «هر كسى را بهر كارى ساختند» و در جامعه، همه جور آدم، بايد وجود داشته باشد و خواست خدا اين بوده است، و وقتى از عهده‏ات خارج است، بدان كه قضا و قَدَر است. به اين نتيجه مى‏رسى كه حالا كه كارى نمى‏توانى بكنى، وضع را بپذيرى و رضايت بدهى و مهم‏تر از هر چيز، «مفيد» باشى و همين فرصت‏ها را از دست ندهى. مى‏گويى: برو خدا را شكر كن؛ مبادا كه از بد، بدتر شود، و يا مى‏گويى: «بسا كسا كه به روز تو آرزومند است!».
اين جاست كه توصيه كرده‏اند: در ارزش‏ها و معنويات، به بالا دستت نگاه كنى و هر چه قدر بتوانى بپَرى؛ ولى در مادّيات و آنچه گذرا و فانى است، به زير دستت. اين طور وقت‏ها ديدن ناتوانان و آنان كه برخوردار نيستند، تسلّى دهنده است. البته آنها را براى تسلّاى خاطر ما بدين گونه نيافريده‏اند و آنها براى خود، عالمى دارند و گاه، كارهايى مى‏كنند كه ما انگشت به دهان مى‏مانيم؛ ولى گاهى وقت‏ها مى‏شود آنها را ديد و گفت: باز خدا را شكر!