مجلات >حديث زندگی>پيش شماره 4

خاطرات زندگى

مترجم: سيد محمّدعلى رضوى

 


67

لطفاً اطّلاعات!

از دوران كودكى به ياد دارم كه پدرم يكى از چند نفرى بود كه در محلّه ما تلفن داشتند و من اكنون پس از گذشت سال‏ها حتى شكل آن تلفن مشكى را كه در يك جعبه چوبى به ديوار چسبيده بود و گوشى‏اى را كه در كنار آن قرار داشت، به خاطر مى‏آورم. در آن زمان، من كوچك‏تر از آن بودم كه دستم به تلفن برسد؛ امّا هر وقت مادرم با تلفن صحبت مى‏كرد، من با علاقه فراوانْ گوش مى‏دادم و هميشه فكر مى‏كردم يك نفر درون تلفن هست كه همه چيز را مى‏داند و اسم او «لطفاًاطّلاعات!» است و چيزى نيست كه او نداند. «لطفاًاطّلاعات»، شماره تلفن همه را مى‏دانست و حتى ساعت درست را هم مى‏گفت. اوّلين تجربه من با اين جعبه همه چيز دان، وقتى بود كه مادرم به ديدن يكى از همسايه‏هايمان رفته بود و من در زير زمين، مشغول بازى با جعبه ابزار بودم و در حال كوبيدن ميخ كه ناگهان، چكش را بر روى انگشتم زدم. درد زيادى داشت؛ امّا دليلى براى گريه كردن نمى‏ديدم، زيرا كسى در خانه نبود كه صداى مرا بشنود و با من همدردى كند و من در حالى كه انگشت ورم كرده‏ام را مى‏مكيدم، در خانه به اين طرف و آن طرف مى‏دويدم كه چشمم به تلفن افتاد. رفتم و از طبقه بالا چهار پايه را آوردم، زير پايم گذاشتم و روى آن ايستادم. گوشى را برداشتم و گفتم: «لطفاً اطّلاعات!». پس از چند لحظه، خانمى با صدايى مهربان گفت: «اطّلاعات، بفرماييد!». من كه كسى را براى همدردى پيدا كرده بودم، گريه را سر دادم و از درد انگشتم براى او گفتم. آن خانم از من پرسيد: «مادرتان خانه هست؟». همين‏طور كه گريه مى‏كردم، گفتم: «نه، هيچ كس بجز من در خانه نيست». گفت: «از انگشتت خون مى‏آيد؟». گفتم: «نه، فقط درد مى‏كند». از من پرسيد كه آيا مى‏توانم درِ جايخى را باز كنم و من جواب دادم: «بله». گفت: «بسيار خوب، يك تكّه يخ بردار و روى انگشتت بمال. كم كم خوب مى‏شود» و اين اوّلين مكالمه تلفنى من بود با «لطفاً اطّلاعات».
پس از اين جريان، من براى هر كارى با «لطفاً اطّلاعات»، تماس مى‏گرفتم. از او سؤالات جغرافى‏ام را مى‏پرسيدم و او جواب سؤالات مرا مى‏داد و به من مى‏گفت كه فيلادلفيا كجاست. در درس رياضى هم به من كمك مى‏كرد و حتى زمانى كه پِتى، قنارى خوشگلم مُرد، من با «لطفاًاطّلاعات» تماس گرفتم و اين خبر غم‏انگيز را به او دادم.او به حرف‏هايم خوب گوش كرد و بعد گفت: «بزرگ‏ترها مى‏گويند با گذشت زمان، آدم خيلى چيزها را فراموش مى‏كند»؛ اما من كه هنوز آرام نشده بودم، از او پرسيدم: «چرا پرندگانى كه به اين زيبايى آواز مى‏خوانند و شادى را به خانه‏ها مى‏آورند، بايد اين گونه در گوشه قفس، جان بدهند و فقط يك مشت پَر از آنها باقى بماند؟». او درحالى كه فكر مى‏كنم ناراحتى مرا خوب حس كرده بود، جواب داد: «عزيزم! هميشه به خاطر داشته باش كه دنيايى ديگر هم وجود دارد كه پرندگان، در آن آواز بخوانند».
با شنيدن اين حرف، تا اندازه‏اى آرام شدم و در يك تماس تلفنى ديگر از «لطفاً اطّلاعات»،
 

68

درباره املاى كلمه «باران»پرسيدم.
همه اين اتفاقات، مربوط به زمانى مى‏شد كه ما در محله قديمى‏مان در شهرى كوچك در شمال غربى اقيانوس آرام بوديم و من در آن زمان، تقريباً هشت سال داشتم؛ امّا از زمانى كه ما به «بوستُن» آمديم، من ديگر نتوانستم با «لطفاً اطّلاعات» صحبت كنم؛ زيرا «لطفاً اطّلاعات»، متعلّق به همان تلفن قديمى ما در آن جعبه چوبى بود و داخل تلفن روى ميز اتاق پذيرايى ما اصلاً كسى به نام «لطفاًاطّلاعات» وجود نداشت! بعدها در سنين نوجوانى، هميشه خاطرات مربوط به آن مكالمات تلفنى را مرور مى‏كردم و در حسرت آرامش آن دوران، زندگى را مى‏گذراندم؛ زيرا در آن لحظه بود كه من به ارزش آن خانم صبور، فهميده و مهربانى كه بسيارى از وقت خود را صرف يك كودك دبستانى مى‏كرد، پى برده بودم.
چند سال بعد، وقتى كه من با هواپيما به دانشگاه مى‏رفتم، هواپيما در «سياتل» فرود آمد و من براى سوار شدن به يك هواپيماى ديگر، نيم ساعت وقت داشتم. با خواهرم تماس گرفتم پانزده دقيقه‏اى را با او صحبت كردم. بعد از آن، بدون اين كه خودم هم متوجه بشوم كه چه كار دارم انجام مى‏دهم، شماره تلفن محله قديمى‏مان را گرفتم و گفتم: «لطفاًاطّلاعات!».
با كمال تعجّب، صداى آشنايى را شنيدم كه گفت: «اطّلاعات، بفرماييد!». ناخودآگاه گفتم: «شما املاى كلمه باران را بلديد؟!». چند لحظه‏اى سكوت برقرار شد. بعد آن خانم، با صداى مهربان خود گفت: «فكر مى‏كردم انگشتت تا حالا خوب شده باشد!».
با شنيدن اين حرف، شور و شَعَف وصف‏ناپذيرى در من ايجاد شد. گفتم: «پس خودِ شما هستيد. نمى‏دانم آيا مى‏توانيد حدس بزنيد كه چه قدر آن دوران، كمك‏هاى شما برايم مفيد بود يا نه؟». در جوابم گفت: «نمى‏دانم آيا مى‏توانى حدس بزنى كه چه قدر تلفن‏هاى تو برايم ارزش داشت يا نه؟ من هيچ وقت فرزندى نداشتم و هميشه چشم انتظارِ تلفن‏هاى تو بودم».
به او گفتم كه چه قدر در طول اين سال‏ها به ياد او بوده‏ام و از او خواستم اگر مزاحمتى نباشد، باز هم به او تلفن بزنم و او در جوابم گفت: «حتماً اين كار را بكن. فقط كافى است كه بگويى "سَلى" را مى‏خواهم».
سه ماه بعد، من به سياتل برگشتم. وقتى با «لطفاًاطّلاعات» تماس گرفتم، آن صداى مهربان هميشگى را نشنيدم. با تعجّب درباره «سَلى» پرسيدم. در جوابم گفتند كه سَلى، اين اواخر بيمار شده بود و كم‏تر به محل كارش مى‏آمد و متأسفانه، پنج هفته قبل درگذشت. قبل از اين كه با آنها خداحافظى كنم و گوشى را بگذارم، به من گفتند: «لطفاً يك لحظه صبر كنيد. شما گفتيد اسمتان پُل است؟». گفتم «بله». گفتند: «خانم سَلى يك پيغام براى شما گذاشته و روى آن نوشته: «به او بگوييد من هنوز هم مى‏گويم دنياهاى ديگرى هم هست كه بتوان در آن آواز خواند. او حتماً منظورم را متوجّه مى‏شود».
من از آنها تشكّر كردم و گوشى را گذاشتم و فكر مى‏كنم منظور سَلى را فهميده باشم.


69

يك نگاه، يك لبخند: يك زندگى تازه

در حدود ده سال قبل، وقتى كه هنوز از دانشكده فارغ التحصيل نشده بودم، به عنوان يك كارآموز در موزه تاريخ طبيعى دانشگاه، كار مى‏كردم. يك روز در حالى كه در قسمت گيشه بليت مشغول كار بودم، زن و مرد پيرى را ديدم كه همراه يك دختر كوچولو كه بر روى ويلچر قرار داشت، وارد موزه شدند.
وقتى كه از فاصله نزديك‏تر به دختر نگاه كردم، احساس كردم كه او به صندلى چسبيده است. كم كم متوجه شدم كه او دست و پا ندارد و فقط سر و گردن و تنه دارد.
او يك پيراهن سفيد با نقطه‏هايى گُلى پوشيده بود. وقتى كه آن خانم و آقاى سالخورده، صندلى را به طرف داخل موزه مى‏آوردند، من سرم را بالا كردم و به دخترك، لبخندى زدم. همان طور كه از پدر و مادر او بليت‏هايشان را مى‏گرفتم، دوباره نگاهى به آن دختر كردم. او لبخندى صميمى و پُر از مهر بر لب داشت. در آن لحظه، معلوليت او را به كلّى فراموش كردم و احساس كردم او زيباترين دخترى است كه من تا كنون ديده‏ام و آن لبخند مليحش مرا در خود ذوب كرد و به من حسّى تازه از زيبا زيستن بخشيد. او مرا از يك دانشجوى فقير و بى‏بضاعت، تبديل به يك انسان عاشق زندگى كرد.
اكنون از آن واقعه، ده سال مى‏گذرد. من يك بازرگان موفّق هستم و هرگاه مشكلات كار و زندگى مرا از زندگى خسته مى‏كند، ياد چهره خندان آن دختر، روحى تازه در من مى‏دَمَد.

70

يك شاخه گل رُز

آن روز، روز مادر بود و همه در تكاپوى خريد هديه‏اى براى مادر بودند. خيابان‏ها شلوغ بود و مردم، سرگرم انتخاب هداياى خود بودند. در اين اثنا مردى از ماشين پياده شد تا به مغازه گل فروشى برود و براى مادرش دسته گلى سفارش دهد تا به نشانى او بفرستند؛ امّا هنوز وارد مغازه نشده بود كه چشمش به دختركى افتاد كه در گوشه‏اى نشسته بود و گريه مى‏كرد. جلوتر رفت تا علّت گريه كردن آن دختر را بداند. از او پرسيد: «دخترم! چرا گريه مى‏كنى؟». دخترك جواب داد: «من مى‏خواستم يك شاخه گل رُز براى مادرم بخرم؛ امّا پولم كم است و فقط 75 سِنت دارم و قيمت يك شاخه گل رُز، دو دلار مى‏شود».
آن مرد، لبخندى زد و در حالى كه اشك‏هاى دخترك را از روى گونه‏هايش پاك مى‏كرد، گفت: «دخترم! ناراحت نباش. من يك شاخه گل برايت مى‏خرم». بعد هم دست دخترك را گرفت و با هم داخل گل‏فروشى رفتند.
آن مرد براى دخترك يك شاخه گل رُز خريد و براى مادرش هم يك دسته گل سفارش داد تا براى او ارسال كنند. سپس رو به دخترك كرد و گفت كه مى‏تواند او را به مقصدش برساند. دخترك پاسخ داد: «از شما متشكّرم كه به من لطف كرديد و برايم يك شاخه گل خريديد و اكنون مى‏خواهيد مرا پيش مادرم ببريد».
پس از آن با هم سوار ماشين شدند و دخترك، نشانى يك قبرستان را داد. وقتى به قبرستان رسيدند، دخترك بر سر سنگ قبرى كه به تازگى كار گذاشته شده بود رفت و شاخه گل رُز را بر روى قبر گذاشت.
آن مرد با ديدن اين صحنه، اشك در چشمانش حلقه زد. با دخترك خدا حافظى كرد و به مغازه گل فروشى برگشت و گفت كه نيازى نيست كه آنها گل را به نشانى مادرش بفرستند. خودش دسته گل را گرفت و به سمت منزل مادرش كه در چند فرسخى شهر بود، به راه افتاد.

71

سه راه مرگ

محسن صالحى حاجى‏آبادى
آسمان صاف و زلال بود. ستاره‏ها توى آسمان سو سو مى‏زدند. ماه، نور خود را بر دشت و آسمان پهن كرده بود. بولدوزر آرام آرام به جلو مى‏رفت. توى دلم با خدا راز و نياز مى‏كردم. قطره‏هاى اشك، از گوشه چشمانم آرام مى‏غلتيد روى گونه‏هايم. گاهى نگاهى به آسمان مى‏كردم، ماه را از نظر مى‏گذراندم و از او مى‏خواستم تا از خدا بخواهد من هم ميهمان شهداى كربلا شوم. هر چه بولدوزر به خطّ مقدّم نزديك‏تر مى‏شد، صداى انفجار گلوله‏ها بيشتر به گوش مى‏رسيد. انتهاى جاده به «سه راه مرگ» مى‏رسيد. قرار بود سخت‏ترين جاى «گلّه گاوى»، دژى را خاكريز كنيم. با خودم و خداى خودم حرف مى‏زدم و اطرافم را نگاه مى‏كردم. آب‏هاى اطراف جاده ساكت و بى‏حركت بودند. سيم خاردارها، دور و برِ جاده، درهم برهم، روى هم ريخته بودند. از دور، نور شلّيك شدن خمپاره‏ها و كاتيوشاها را به خوبى مى‏ديدم.
همه جا و همه چيز، ساكتِ ساكت بودند. انگار عراقى‏ها به خواب خرگوشى فرو رفته بودند. جاده باريك بود و دور و بَرَش پُر بود از جنازه‏هاى عراقى. صداى بولدوزر، فضا را پُر كرده بود. هيچ جنبده‏اى روى جاده ديده نمى‏شد.
برايم عجيب بود. هر وقت به سه راه مرگ نزديك مى‏شدم، غوغايى به پا بود. گلوله پشت گلوله بود و انفجار خمپاره، پشت انفجار. توى خودم بودم كه يك دفعه ديدم رسيده‏ام به سه راه مرگ. با اشاره حاجى، بولدوزر را كشيدم پشت دژ و از آن پياده شدم. بهنام، خسروان و حاجى كنار هم ايستاده بودند. آن شب يك بولدوزر آورده بوديم. جاى سختى بود. بايد كار طاقتفرسايى را انجام مى‏داديم. بيشتر از يك بولدوزر، وضعيت
 

72

خط را به هم مى‏ريخت. يكى از شب‏هاى عمليات كربلاى پنج بود.
حاجى از جلو مى‏رفت و ما به دنبال او مى‏رفتيم. داخل كانال شديم. بچه‏هاى بسيجى، آرام توى كانال نشسته بودند. وسط كانال، تعدادى شهيد به رديف گذاشته بودند. زير نورِ مهتاب، نگاهى به تك تك شهدا انداختم. حاجى با فرمانده خط صحبت كرد. قرار شد بچه‏هاى بسيجى از اين سرِ كانال بروند آن طرف‏تر، تا ما كار را شروع كنيم. قرار بر اين شد كه اوّل، شهدا را ببرند. دلهره عجيبى داشتم. از آن وقتى كه پيكر شهدا را ديدم، ترس در دلم افتاد. زير چشمى به اجساد مطهّر شهدا نگاه مى‏كردم. از توى كانال، نگاهى به خطّ دشمن انداختم. دلم شور مى‏زد. چند تا تويوتا آوردند و شهدا را گذاشتند داخل آنها و بردند.
حدود يك ساعت معطّل شديم. بهنام و خسروان، گوشه كانال، زير چند الوار دراز كشيدند. ساعت يك بعد از نيمه شب بود. كنار خسروان نشسته بودم. او شوخ و خوش اخلاق بود. گاهى مزه‏اى مى‏انداخت و من و بهنام و حاجى مى‏خنديديم. مشغول صحبت بوديم كه فرمانده خط، حاجى را صدا كرد. لحظه‏اى گذشت. حاجى مرا صدا كرد. خسروان خنده‏اى كرد و گفت: «اگر رفتى آن بالا بالاها، داداش را فراموش نكن!».
هنوز حرف‏هاى خسروان تمام نشده بود كه بهنام گفت: «فكر مى‏كنم امشب خبرهايى بشود».
لرزه‏اى توى بدنم افتاد. من چنين حسّى را داشتم. رفتم پيش حاجى و گفتم: «حاجى جان! كارى داشتى؟».
حاجى گفت: «همه چيز آماده است. بولدوزر را روشن كن. نصف دژ را جاده مى‏كَنى و نصف ديگرش را خاكريز. مواظب خودت باش. درست، رو به رويت چند تا تير بار هست. اگر زيادى اذيّت كردند، از بولدوزر پياده شو. يا على دلاور!»
قدم‏هايم به كُندى پيش مى‏رفت. ماه همچنان توى آسمان مى‏رخشيد. ستاره‏ها دور ماه، سو سو مى‏زدند. آب‏هاى دور و بر دژ، ترس عجيبى را به دل آدم مى‏انداخت. همه جا ساكت بود. دوست داشتم خمپاره‏اى كنارم منفجر شود تا اين سكوت مرگبار بشكند. آرام آرام به طرف بولدوزر رفتم. دور بولدوزر چرخى زدم و سوار شدم و كليد را چرخاندم. «بسم اللَّه» گفتم و شروع كردم. از بالاى بولدوزر، همه جا را مى‏ديدم: خطّ مقدّم عراقى‏ها، لوله‏هاى تانك، و رفت و آمد ماشين‏هاى عراقى. لحظه‏ها مرموز مى‏گذشتند. حدود ده متر از دژ را بريدم و جاده كردم. انگار تيربارچى‏هاى عراقى خوابشان برده بود. ده متر بريده شده را خاكريز كردم. كم كم احساس كردم حالم خوب نيست. چشم‏هايم سياهى مى‏رفت. بدنم مى‏لرزيد. اوّلين بارى بود كه بدون دليل، روى بولدوزر به اين حال افتاده بودم. بولدوزر را نگه داشتم. پياده شدم و كنار بولدوزر ايستادم. حاجى كه سرِ خاكريز دراز كشيده بود، بلند شد و آرام آرام آمد به طرفم. دستم را گذاشتم روى سرم. سرم گيج مى‏رفت. حاجى آمد كنارم. دستى زد به شانه‏ام و گفت: «محسن! محسن! چيه؟ حالت خوب نيست؟».
يك لحظه احساس كردم ديگر چيزى نمى‏فهمم. مى‏خواستم گريه كنم. حاجى مرا گرفت در آغوشش و برد پيش بهنام و خسروان. بهنام رفت روى بولدوزر. حاجى، كمپوت گلابى‏اى را باز كرد
 


73

و به من گفت: «بخور! ضعف بدنت را گرفته».
كمى از آب كمپوت را خوردم. خسروان به شوخى گفت: «يك امشب دشمن دلش براى تو به رحم آمده، خودت پا زدى به بخت خودت!».
به سختى تبسّمى كردم. بقيه كمپوت را خوردم. حالم بهتر شد. بهنام مشغول كار بود. نيم ساعتى گذشت. با خسروان و حاجى مشغول گفتگو بوديم كه يك دفعه، خمپاره‏اى زوزه كنان خورد كنار بولدوزر بهنام. موجش بهنام را گرفت. تركش ريزى به بدنش خورد. بهنام را از بولدوزر آورديم پايين. حالم بهتر شده بود. سوار بولدوزر شدم و شروع كردم دژ را بِبُرم و جاده كنم. مشغول كار بودم كه صفى طولانى از بچه‏هاى بسيجى از كنارم مى‏گذشتند و داخل كانال مى‏شدند. توى خودم بودم. گاهى نگاهى به بچه‏هاى بسيجى مى‏كردم و برايشان دستى تكان مى‏دادم. مى‏خواستم بولدوزر را ببرم عقب تا خاكريز زدن را شروع كنم كه يك دفعه ديدم زمين و آسمان به لرزه افتاد و زلزله شد. آب و خاك خاكريز و سنگر، زير بارانى از گلوله گم شد. عراقى‏ها پاتك كرده بودند. صدها تيربار با هم شروع كردند. دنيايى از دود و تركش، همه جا را پُر كرد. فرياد: «ياحسين! ياحسين!» به پا خاست. بولدوزر، ميان باران خمپاره گم شد. تا آمدم بولدوزر را بكشم پشت خاكريز، چند تا بسيجى جلوى چشمم پر پر شدند. رادياتور بولدوزر، سوراخ سوراخ شده بود. توى فكر بودم چه كار كنم كه ديدم حاجى، پايين بولدوزر فرياد مى‏زند: «محسن، بيا پايين!».
از بولدوزر پيادم شدم. هر ثانيه صدها بلكه هزارها گلوله دور و بَرِمان منفجر مى‏شد.خودم را رساندم زير چند الوارى كه روى كانال ريخته بودند. چند بسيجى آن جا شهيد شده بودند. جهنَّمى به پا شده بود. آتش سنگين دشمن، امان بچه‏ها را بريده بود.
خسروان و بهنام و حاجى، خودشان را رساندند به من. داشتم به تويوتا نگاه مى‏كردم كه در يك لحظه، سه تير كاتيوشا، تويوتا را تكّه و پاره كردند. خسروان داد مى‏زد و مى‏گفت: «شيخ، دعايى بخوان!». ساعت سه شب بود. ده‏ها گلوله خورده بود روى بولدوزر. دست و پايم مى‏لرزيد. ديگر حس نداشتم. فرياد زخمى‏ها به آسمان مى‏رفت. دو دستى سرم را گرفته بودم و سوره «قدر» را مى‏خواندم. لحظه‏اى بلند شدم و نگاهى به خطّ دشمن كردم. ديدم تانك‏هاى عراقى به طرفمان مى‏آيند. بچه‏ها تانك‏ها را مى‏زدند و «اللَّه اكبر» مى‏گفتند. دنيا بود وآتش؛ خمپاره بود و كاليبر. دشمن تا صبح، روى بچه‏ها آتش ريخت. هوا روشن شده بود. تيمّم كرديم و با پوتين، نشسته، نمازمان را خوانديم.
صبح، دشمن خط را شكست و حمله كرد. ديگر جاى ماندن نبود. از كنار خاكريز داشتيم مى‏گذشتيم كه بالگردى سرخ رنگ ما را هدف گرفت. شهادتين را خوانديم و خودمان را براى شهادت آماده كرديم. بالگرد، خودش را آرام آرام پايين مى‏كشيد تا ما را سوراخ سوراخ كند كه يك دفعه ديدم آسمان پُر از آتش شد؛ بالگرد بود. يكى از بچه‏هاى دلاور بسيجى با آرپى‏جى آن را زد.
فرياد «اللَّه اكبر» بلند شد.اين بار هم از معركه جان سالم به در برديم. پاهايم پيش نمى‏رفت. هى مى‏خوردم زمين و بلند مى‏شدم. بهنام و خسروان از من قوى‏تر بودند. ديگر رمقى نداشتم. كنار تانك سوخته ايستاده بودم و چشم‏هايم سياهى مى‏رفت. كاليبر عراقى‏ها مرا هدف گرفته بود. بهنام داد مى‏زد: «بيا! بيا!» مى‏گفتم: «نمى‏توانم. شما برويد!».
بهنام دوان دوان آمد، دستم را گرفت و كشيد و برد. آن روز، چند كيلومتر پا برهنه دويديم تا رسيديم به سنگر.


74

وقتى دبير زبان به سبك عبدالباسط بخواند

محمدحسين ملك‏زاده
دوران تحصيل در مدرسه، عجب دوران با حالى است! همه‏اش اتّفاق و خاطره است؛ خاطراتى كه هيچ وقت از ياد آدم نمى‏رود. از شاگرد زرنگ‏هاى ميز اوّلى گرفته تا لُژنشينان شلوغ‏كار و پرماجراى ته كلاس؛ از بچه درس خوان‏هايى كه اگر نمره بيستشان 75 / 19 شود، مستقيماً راهى سى‏سى‏يو مى‏شوند، تا آنهايى كه با هزار نذر و نياز و التماس، هفتشان ده مى‏شود و با كسب نمرات ناپلئونى، زوركى قبول مى‏شوند، همه به نوعى خاطرات جالبى به ياد دارند؛ خاطراتى از هم‏كلاس‏ها و دبيران و معلّمان مهربان و دلسوز - كه معمولاً بچه‏ها قدرشان را نمى‏دانند - و دبيرهاى سختگير و جدّى كه به بداخلاقى و حال‏گيرى متّهم‏اند. خاطرات از باباى مدرسه و مدير و ناظم و مربّى‏هاى پرورشى هم كه جاى خودش را دارد. از همه جالب‏تر، بعضى دبيرهاى ورزش‏اند كه زنگ‏هاى ورزش، فقط مى‏روند توى دفتر مى‏نشينند و چاى مى‏خورند. بچه‏ها هم به جاى نرمش و ورزش، توى سرِ هم مى‏زنند! خلاصه كلامْ اين كه همه چيز مدرسه، جالب و به يادماندنى است. از ميز و نيمكت و تخته‏سياه آن گرفته تا آدم‏هايى كه آن جا كار مى‏كنند؛ امّا حيف كه تا آدم توى اين دوران قرار دارد، مثل ماهىِ توى آب، قدر آب را نمى‏داند، اما همين كه تمام شد، تازه دو ريالى‏اش مى‏افتد كه: «اى بابا! پسر، چه زود تموم شد. مِثِ برق گذشت. كاش بازم بچه مدرسه‏اى بوديم!...».
همه اينها را گفتم كه آخرش بگويم مى‏خواهم يك خاطره تعريف كنم؛ خاطره‏اى از وقتى كه كلاس سوم دبيرستان بودم. يادم مى‏آيد دو سه سال تحصيلى را در دبيرستان مروى در خيابان ناصرخسرو در نزديكى بازار تهران گذراندم. تنها اين دبيرستان نبود كه نامش «مَروى» بود؛ بلكه به كلّ آن كوچه‏اى كه دبيرستان ما در آن قرار داشت و پُر از فروشندگان عرب زبان بود، مى‏گفتند: «كوچه مروى». دبيرستان ما تقريباً سرِ اين كوچه واقع شده بود و با فاصله نه چندان زيادى از دبيرستان ما مدرسه علميه مروى - كه از معروف‏ترين و قديمى‏ترين مدارس علميه تهران
 

75

به حساب مى‏آمد -، قرار داشت. در قسمت جلويى اين مدرسه، مسجد و نمازخانه‏اى بود كه مردم و مغازه‏دارها در آن‏جا نماز جماعت مى‏خواندند و پشت اين مسجد هم حياط مدرسه قرار داشت.
دور تا دور حياط هم به رسم منازل و عمارت‏هاى قديمى، حجره‏ها (اتاق‏ها)و مَدرَس‏ها (كلاس‏ها) كنار هم چيده شده بودند كه طلبه‏هاى مدرسه، در اين حجره‏ها زندگى مى‏كردند و هر روز صبحِ على‏الطلوع، پاى درس اساتيدشان در مَدرَس‏هاى مختلف، حاضر مى‏شوند و درس و بحث، تا ظهر ادامه داشت. عصر و سرِشب را نيز به مطالعه و مباحثه اختصاص مى‏دادند و آنهايى هم كه از طرفى علاقه‏مند به حفظ قرآن بودند و از طرف ديگر، در طول روز فرصت اين كار را پيدا نكرده بودند، در اين ساعات، به تنهايى و يا به صورت دسته‏جمعى به حفظ قرآن مى‏پرداختند. بعضى طلبه‏ها هم به طور مستمر، شب‏ها پس از مقدارى خواب و استراحت، پيش از نماز صبح، براى خواندن نماز شب بلند مى‏شدند، وضو مى‏گرفتند و در حجره خودشان و يا در شبستان بزرگ انتهاى مدرسه، مشغول به عبادت و راز و نياز مى‏شدند و اُنسشان با خدا را روز به روز، بيش از پيش تعميق مى‏بخشيدند.
حال و هواى خاصّى بود. تا كسى آن اوضاع و احوال را نديده باشد، نمى‏تواند بفهمد كه چگونه بود. البته اين برنامه‏ها ويژه مدرسه مروى نبود؛ بلكه در اكثر مدارس علميه كلّ كشور، وضع به همين منوال بود. منتها من چون بعضى وقت‏ها در آن مدرسه مى‏ماندم و از برنامه‏ها و وضعيت آن‏جا آگاهى داشتم، بى‏آن كه خودم درست متوجّه شده باشم، جذب آن محيط شده بودم و با اين كه دانش‏آموز دبيرستانى بودم، رفت و آمد زيادى به آن مكان داشتم و تلاش مى‏كردم خودم را قاطى آدم‏هاى آن جا كنم تا يك جورهايى من هم از آنها شوم، به رنگ آنها درآيم و قدّ و قواره‏ام در حدّ و اندازه‏هاى آنها جلوه كند. به همين خاطر، فكر كردم بهتر است روزها به طور مستمر در يكى از بحث‏هاى آن‏جا شركت كنم و اين مسئله، مساوى بود با اين كه هر روز به شكلى كه فقط خدا مى‏داند چه قدر سخت بود، از دبيرستان خارج شوم، بر سر كلاس‏هاى مدرسه حاضر نشوم و در عوض، به حوزه علميه مروى بروم و جامِ وجودم را از مباحثى كه در باب الهيّات و معارف اسلامى مطرح مى‏شد، لبريز نمايم. يا شايد بايد بگويم چون مى‏ديدم كه آن جا باران دوستى خدا مى‏بارد، زير آن باران، چتر خود را بسته بودم تا حسابى خيسِ خيسِ عشق او شوم، كه به قول سهراب:
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت...
تازه آن وقت‏هايى را هم كه در دبيرستان مروى بودم، تمام فكر و ذكرم در مدرسه علميه مروى بود. به همين خاطر، خيلى در درس‏هاى عادى دبيرستان، موفّق نبودم، به ترتيبى كه وقتى دبيرى تصميم به برگزار نمودن امتحان كتبى يا شفاهى مى‏گرفت، دردِسر من هم شروع شده بود.
از جمله يادم مى‏آيد در يكى از روزها دبير درس زبان انگليسى - كه البته ايشان هر جلسه از دانش‏آموزان سؤال مى‏كرد و نمراتى براى آنها منظور مى‏نمود -، نام مرا صدا زد و از من خواست پاى تخته سياه بروم و به پرسش‏هايش پاسخ دهم. من هم كه در آن روز، مثل بسيارى از روزهاى ديگر، آمادگى و حوصله پاسخگويى به سؤالات درس‏هاى دبيرستانى را نداشتم، از وى خواستم تا در زمان ديگرى از من سؤال نمايد؛ ولى او قبول نكرد و اصرارهايم يكى پس از ديگرى با انكارهايش رو به رو شد. سرانجام، به هر شكلى كه بود، پاى تخته سياه رفتم و مشغول پاسخگويى شدم؛ امّا ناگفته پيداست كه پاسخ‏هاى
 


76

من، به هيچ وجه مورد رضايت دبير زبان نبود.
پس از به صدا درآمدن زنگ تفريح، من هم به همراه ساير دانش‏آموزان، مشغول رفتن به طرف حياط مدرسه بودم كه ناگهان، صدايى از پشت سر، توجّه مرا به سوى خود جلب كرد: «آقاى ملك‏زاده! آقاى ملك‏زاده!».
پشت سرم را كه نگاه كردم، ديدم دبير انگليسى‏مان است. به سوى او رفتم و با حالت شرمندگى، سرِ خود را به زير انداختم و منتظر شنيدن سرزنش‏هاى او شدم و در همين حين نيز شروع به آماده‏كردن جملاتى كردم تا به او بگويم چرا امروز براى پاسخگويى آماده نبوده‏ام و اين كه إن شاء اللَّه، جلسه بعد جبران مى‏كنم و...، كه به من گفت: «شنيده‏ام هنر و ذوق خوبى دارى!».
ابتدا فكر كردم مى‏خواهد مرا مسخره كند؛ امّا او ادامه داد: «قرآن را مى‏گويم... يعنى قرائت قرآن را. در دفتر مدرسه مى‏گفتند كه روزهاى سه‏شنبه، پس از زنگ آخر، در نمازخانه دبيرستان، جلسه قرآن مفصّلى دارى و به دانش‏آموزان، تدريس قرآن مى‏كنى».
من كه هنوز از فضاى كلاس و فكر آبرو ريزى هنگام پاسخگويى به او خارج نشده بودم، گفتم: «بله آقا!؟ منظور شما را نمى‏فهمم!».
گفت: «من هم به قرائت قرآن، خيلى علاقه دارم و دوست دارم در كلاس‏هاى تو شركت كنم تا هرچه بيشتر با قرآن و تجويد و صوت و لحن آن، آشنا شوم».
گفتم: «خواهش مى‏كنم. اين چه حرفيه!».
گفت: «پس اشكالى ندارد بيايم؟».
گفتم: «نه خير آقا. خيلى هم خوشحال مى‏شوم. تشريف بياوريد!».
گفت: «پس، از تو مى‏خواهم با من مثل يك شاگرد عادى برخورد كنى و اشتباهاتم را در قرائت، به من گوشزد كنى».
من هم گفتم: «چَشم، هر طور شما بخواهيد!».
بعد هم از من خداحافظى كرد و رفت به سمت دفتر. من نيز كه بهت‏زده شده بودم، همان طور سرِ جايم خشكم زده بود و به اين موضوع فكر مى‏كردم كه سرانجام اين ماجرا به كجا خواهد انجاميد.
به هر حال، روز سه‏شنبه فرا رسيد و پس از تعطيلى مدرسه و برگزار شدن نماز جماعت ظهر و عصر در نمازخانه، جلسه قرآن برپا شد. من هم طبق معمول، ابتدا پس از چند كلمه‏اى صحبت، آياتى از قرآن را خواندم و سپس از حاضران در جلسه خواستم تا هر كدام، چند آيه‏اى از قرآن را تلاوت كنند. خودم هم پس از هر قرائت، نكاتى را به عنوان راهنمايى و اشكال‏گيرى از قرائت‏هايشان بيان مى‏كردم.
هنوز يكى دو نفر نخوانده بودند كه سر و كلّه دبير زبان پيدا شد و بدون هيچ حرف و صحبتى، در بين اعضاى جلسه، پشت يكى از رَحل‏هاى قرآن جاى گرفت و مشغول گوش‏دادن به آياتى كه دانش‏آموزان قرائت مى‏كردند شد، تا بالاخره نوبت به خود او رسيد. ضمن خوشامدگويى، از او خواستم كه در صورت تمايل، آياتى را قرائت كند؛ امّا از آن‏جا كه تصوّر مى‏كردم تسلّط كافى بر قرائت قرآن نداشته باشد و بدين جهت، خواندن قرآن برايش كارى سخت و دشوار باشد، خيلى به او اصرار نكردم كه خداى ناكرده در فشار و محذور قرار بگيرد. امّا او به سرعت و با خوشحالى تقاضاى مرا براى قرائت پذيرفت و شروع به
 


77

خواندن قرآن كرد، وليكن برخلاف تصوّر من، آن دبير زبان، طورى قرآن را به سبك استاد عبدالباسط مى‏خواند كه گويى يك استاد مسلّم فن قرائت قرآن كريم، مشغول تلاوت است. نفس‏ها در سينه‏ها حبس شده بود. برق شادى در چشم دانش‏آموزان ديده مى‏شد. همه با تعجّب به هم نگاه مى‏كردند و من هم كه دست و پاى خودم را گُم كرده بودم، ناخودآگاه، در پايان هر قسمتى كه مى‏خواند، با لبخند و با حالتى شوق‏آميز، كلمات و جملاتى را كه معمولاً در هنگام تلاوت قرآن قاريانِ مسلّط و براى تشويق و تحسين آنها به كار مى‏برند، بر لب جارى مى‏كردم.
پس از پايان قرائت، سرش را پايين انداخت و منتظر غلطگيرى من شد؛ امّا من پاكْ گيج شده بودم و نمى‏دانستم بايد چه بگويم؛ ولى براى اين‏كه ناراحت نشود و طبق قولى كه به او داده بودم، پس از تحسين وى و بيان گوشه‏اى از احساسات و شور و شَعَفم نسبت به تسلّط او بر قرائت قرآن، چند نكته‏اى را يادآور شدم.
امّا از آن به بعد، جلسه قرآن ما حال و هواى ديگرى پيدا كرد. انگارى هم من و هم بچه‏هاى جلسه، جان تازه‏اى گرفته بوديم و از آن جا كه خبر حضور دبير زبان و قرائت زيباى او در جلسه قرآن، دهان به دهان در مدرسه پيچيده بود، تعداد شركت‏كنندگان در جلسه قرآن، هفته به هفته افزايش چشمگيرى مى‏يافت و علاوه بر حضور فعّال و پرشور دانش‏آموزان، ديگر مربّيان و مسئولان دبيرستان هم در جلسه حاضر مى‏شدند و در كنار بچّه‏هاى جلسه، پشت رحل‏ها مى‏نشستند و قرآن مى‏خواندند.
پس از مدّتى هم درِ دبيرستان را باز مى‏گذاشتند تا هر كسى از اطراف دبيرستان (مردم و طلبه‏هاى مدرسه علميه مروى) كه خواست، بتواند در جلسه حضور يابد كه اتّفاقاً اين كار نيز با استقبال خوبى مواجه شد.
جالبْ آن كه پس از اين رويداد، رابطه من با دبير زبان، روز به روز بهتر شد و به تبعِ آن، در درس زبان انگليسى نيز پيشرفت بسيار خوب و سريعى داشتم.
و امّا آن چيزى كه در كلّ اين ماجرا خيلى براى من مهم بود، اين بود كه باران دوستى و انس با خدا، هر جايى كه ما بخواهيم، مى‏تواند ببارد و هركسى به نسبت علاقه و عشقش به خدا مى‏تواند با او مأنوس و مرتبط باشد؛ از طلبه مدرسه مروى گرفته تا دبير سختگير زبان!