مترجم: سيد محمّدعلى رضوى
لطفاً اطّلاعات!
از دوران كودكى به ياد دارم كه پدرم يكى از چند نفرى بود كه در محلّه ما تلفن داشتند و من اكنون پس از گذشت سالها حتى شكل آن تلفن مشكى را كه در يك جعبه چوبى به ديوار چسبيده بود و گوشىاى را كه در كنار آن قرار داشت، به خاطر مىآورم. در آن زمان، من كوچكتر از آن بودم كه دستم به تلفن برسد؛ امّا هر وقت مادرم با تلفن صحبت مىكرد، من با علاقه فراوانْ گوش مىدادم و هميشه فكر مىكردم يك نفر درون تلفن هست كه همه چيز را مىداند و اسم او «لطفاًاطّلاعات!» است و چيزى نيست كه او نداند. «لطفاًاطّلاعات»، شماره تلفن همه را مىدانست و حتى ساعت درست را هم مىگفت. اوّلين تجربه من با اين جعبه همه چيز دان، وقتى بود كه مادرم به ديدن يكى از همسايههايمان رفته بود و من در زير زمين، مشغول بازى با جعبه ابزار بودم و در حال كوبيدن ميخ كه ناگهان، چكش را بر روى انگشتم زدم. درد زيادى داشت؛ امّا دليلى براى گريه كردن نمىديدم، زيرا كسى در خانه نبود كه صداى مرا بشنود و با من همدردى كند و من در حالى كه انگشت ورم كردهام را مىمكيدم، در خانه به اين طرف و آن طرف مىدويدم كه چشمم به تلفن افتاد. رفتم و از طبقه بالا چهار پايه را آوردم، زير پايم گذاشتم و روى آن ايستادم. گوشى را برداشتم و گفتم: «لطفاً اطّلاعات!». پس از چند لحظه، خانمى با صدايى مهربان گفت: «اطّلاعات، بفرماييد!». من كه كسى را براى همدردى پيدا كرده بودم، گريه را سر دادم و از درد انگشتم براى او گفتم. آن خانم از من پرسيد: «مادرتان خانه هست؟». همينطور كه گريه مىكردم، گفتم: «نه، هيچ كس بجز من در خانه نيست». گفت: «از انگشتت خون مىآيد؟». گفتم: «نه، فقط درد مىكند». از من پرسيد كه آيا مىتوانم درِ جايخى را باز كنم و من جواب دادم: «بله». گفت: «بسيار خوب، يك تكّه يخ بردار و روى انگشتت بمال. كم كم خوب مىشود» و اين اوّلين مكالمه تلفنى من بود با «لطفاً اطّلاعات».
پس از اين جريان، من براى هر كارى با «لطفاً اطّلاعات»، تماس مىگرفتم. از او سؤالات جغرافىام را مىپرسيدم و او جواب سؤالات مرا مىداد و به من مىگفت كه فيلادلفيا كجاست. در درس رياضى هم به من كمك مىكرد و حتى زمانى كه پِتى، قنارى خوشگلم مُرد، من با «لطفاًاطّلاعات» تماس گرفتم و اين خبر غمانگيز را به او دادم.او به حرفهايم خوب گوش كرد و بعد گفت: «بزرگترها مىگويند با گذشت زمان، آدم خيلى چيزها را فراموش مىكند»؛ اما من كه هنوز آرام نشده بودم، از او پرسيدم: «چرا پرندگانى كه به اين زيبايى آواز مىخوانند و شادى را به خانهها مىآورند، بايد اين گونه در گوشه قفس، جان بدهند و فقط يك مشت پَر از آنها باقى بماند؟». او درحالى كه فكر مىكنم ناراحتى مرا خوب حس كرده بود، جواب داد: «عزيزم! هميشه به خاطر داشته باش كه دنيايى ديگر هم وجود دارد كه پرندگان، در آن آواز بخوانند».
با شنيدن اين حرف، تا اندازهاى آرام شدم و در يك تماس تلفنى ديگر از «لطفاً اطّلاعات»،
درباره املاى كلمه «باران»پرسيدم.
همه اين اتفاقات، مربوط به زمانى مىشد كه ما در محله قديمىمان در شهرى كوچك در شمال غربى اقيانوس آرام بوديم و من در آن زمان، تقريباً هشت سال داشتم؛ امّا از زمانى كه ما به «بوستُن» آمديم، من ديگر نتوانستم با «لطفاً اطّلاعات» صحبت كنم؛ زيرا «لطفاً اطّلاعات»، متعلّق به همان تلفن قديمى ما در آن جعبه چوبى بود و داخل تلفن روى ميز اتاق پذيرايى ما اصلاً كسى به نام «لطفاًاطّلاعات» وجود نداشت! بعدها در سنين نوجوانى، هميشه خاطرات مربوط به آن مكالمات تلفنى را مرور مىكردم و در حسرت آرامش آن دوران، زندگى را مىگذراندم؛ زيرا در آن لحظه بود كه من به ارزش آن خانم صبور، فهميده و مهربانى كه بسيارى از وقت خود را صرف يك كودك دبستانى مىكرد، پى برده بودم.
چند سال بعد، وقتى كه من با هواپيما به دانشگاه مىرفتم، هواپيما در «سياتل» فرود آمد و من براى سوار شدن به يك هواپيماى ديگر، نيم ساعت وقت داشتم. با خواهرم تماس گرفتم پانزده دقيقهاى را با او صحبت كردم. بعد از آن، بدون اين كه خودم هم متوجه بشوم كه چه كار دارم انجام مىدهم، شماره تلفن محله قديمىمان را گرفتم و گفتم: «لطفاًاطّلاعات!».
با كمال تعجّب، صداى آشنايى را شنيدم كه گفت: «اطّلاعات، بفرماييد!». ناخودآگاه گفتم: «شما املاى كلمه باران را بلديد؟!». چند لحظهاى سكوت برقرار شد. بعد آن خانم، با صداى مهربان خود گفت: «فكر مىكردم انگشتت تا حالا خوب شده باشد!».
با شنيدن اين حرف، شور و شَعَف وصفناپذيرى در من ايجاد شد. گفتم: «پس خودِ شما هستيد. نمىدانم آيا مىتوانيد حدس بزنيد كه چه قدر آن دوران، كمكهاى شما برايم مفيد بود يا نه؟». در جوابم گفت: «نمىدانم آيا مىتوانى حدس بزنى كه چه قدر تلفنهاى تو برايم ارزش داشت يا نه؟ من هيچ وقت فرزندى نداشتم و هميشه چشم انتظارِ تلفنهاى تو بودم».
به او گفتم كه چه قدر در طول اين سالها به ياد او بودهام و از او خواستم اگر مزاحمتى نباشد، باز هم به او تلفن بزنم و او در جوابم گفت: «حتماً اين كار را بكن. فقط كافى است كه بگويى "سَلى" را مىخواهم».
سه ماه بعد، من به سياتل برگشتم. وقتى با «لطفاًاطّلاعات» تماس گرفتم، آن صداى مهربان هميشگى را نشنيدم. با تعجّب درباره «سَلى» پرسيدم. در جوابم گفتند كه سَلى، اين اواخر بيمار شده بود و كمتر به محل كارش مىآمد و متأسفانه، پنج هفته قبل درگذشت. قبل از اين كه با آنها خداحافظى كنم و گوشى را بگذارم، به من گفتند: «لطفاً يك لحظه صبر كنيد. شما گفتيد اسمتان پُل است؟». گفتم «بله». گفتند: «خانم سَلى يك پيغام براى شما گذاشته و روى آن نوشته: «به او بگوييد من هنوز هم مىگويم دنياهاى ديگرى هم هست كه بتوان در آن آواز خواند. او حتماً منظورم را متوجّه مىشود».
من از آنها تشكّر كردم و گوشى را گذاشتم و فكر مىكنم منظور سَلى را فهميده باشم.
يك نگاه، يك لبخند: يك زندگى تازه
در حدود ده سال قبل، وقتى كه هنوز از دانشكده فارغ التحصيل نشده بودم، به عنوان يك كارآموز در موزه تاريخ طبيعى دانشگاه، كار مىكردم. يك روز در حالى كه در قسمت گيشه بليت مشغول كار بودم، زن و مرد پيرى را ديدم كه همراه يك دختر كوچولو كه بر روى ويلچر قرار داشت، وارد موزه شدند.
وقتى كه از فاصله نزديكتر به دختر نگاه كردم، احساس كردم كه او به صندلى چسبيده است. كم كم متوجه شدم كه او دست و پا ندارد و فقط سر و گردن و تنه دارد.
او يك پيراهن سفيد با نقطههايى گُلى پوشيده بود. وقتى كه آن خانم و آقاى سالخورده، صندلى را به طرف داخل موزه مىآوردند، من سرم را بالا كردم و به دخترك، لبخندى زدم. همان طور كه از پدر و مادر او بليتهايشان را مىگرفتم، دوباره نگاهى به آن دختر كردم. او لبخندى صميمى و پُر از مهر بر لب داشت. در آن لحظه، معلوليت او را به كلّى فراموش كردم و احساس كردم او زيباترين دخترى است كه من تا كنون ديدهام و آن لبخند مليحش مرا در خود ذوب كرد و به من حسّى تازه از زيبا زيستن بخشيد. او مرا از يك دانشجوى فقير و بىبضاعت، تبديل به يك انسان عاشق زندگى كرد.
اكنون از آن واقعه، ده سال مىگذرد. من يك بازرگان موفّق هستم و هرگاه مشكلات كار و زندگى مرا از زندگى خسته مىكند، ياد چهره خندان آن دختر، روحى تازه در من مىدَمَد.
يك شاخه گل رُز
آن روز، روز مادر بود و همه در تكاپوى خريد هديهاى براى مادر بودند. خيابانها شلوغ بود و مردم، سرگرم انتخاب هداياى خود بودند. در اين اثنا مردى از ماشين پياده شد تا به مغازه گل فروشى برود و براى مادرش دسته گلى سفارش دهد تا به نشانى او بفرستند؛ امّا هنوز وارد مغازه نشده بود كه چشمش به دختركى افتاد كه در گوشهاى نشسته بود و گريه مىكرد. جلوتر رفت تا علّت گريه كردن آن دختر را بداند. از او پرسيد: «دخترم! چرا گريه مىكنى؟». دخترك جواب داد: «من مىخواستم يك شاخه گل رُز براى مادرم بخرم؛ امّا پولم كم است و فقط 75 سِنت دارم و قيمت يك شاخه گل رُز، دو دلار مىشود».
آن مرد، لبخندى زد و در حالى كه اشكهاى دخترك را از روى گونههايش پاك مىكرد، گفت: «دخترم! ناراحت نباش. من يك شاخه گل برايت مىخرم». بعد هم دست دخترك را گرفت و با هم داخل گلفروشى رفتند.
آن مرد براى دخترك يك شاخه گل رُز خريد و براى مادرش هم يك دسته گل سفارش داد تا براى او ارسال كنند. سپس رو به دخترك كرد و گفت كه مىتواند او را به مقصدش برساند. دخترك پاسخ داد: «از شما متشكّرم كه به من لطف كرديد و برايم يك شاخه گل خريديد و اكنون مىخواهيد مرا پيش مادرم ببريد».
پس از آن با هم سوار ماشين شدند و دخترك، نشانى يك قبرستان را داد. وقتى به قبرستان رسيدند، دخترك بر سر سنگ قبرى كه به تازگى كار گذاشته شده بود رفت و شاخه گل رُز را بر روى قبر گذاشت.
آن مرد با ديدن اين صحنه، اشك در چشمانش حلقه زد. با دخترك خدا حافظى كرد و به مغازه گل فروشى برگشت و گفت كه نيازى نيست كه آنها گل را به نشانى مادرش بفرستند. خودش دسته گل را گرفت و به سمت منزل مادرش كه در چند فرسخى شهر بود، به راه افتاد.
سه راه مرگ
محسن صالحى حاجىآبادى
آسمان صاف و زلال بود. ستارهها توى آسمان سو سو مىزدند. ماه، نور خود را بر دشت و آسمان پهن كرده بود. بولدوزر آرام آرام به جلو مىرفت. توى دلم با خدا راز و نياز مىكردم. قطرههاى اشك، از گوشه چشمانم آرام مىغلتيد روى گونههايم. گاهى نگاهى به آسمان مىكردم، ماه را از نظر مىگذراندم و از او مىخواستم تا از خدا بخواهد من هم ميهمان شهداى كربلا شوم. هر چه بولدوزر به خطّ مقدّم نزديكتر مىشد، صداى انفجار گلولهها بيشتر به گوش مىرسيد. انتهاى جاده به «سه راه مرگ» مىرسيد. قرار بود سختترين جاى «گلّه گاوى»، دژى را خاكريز كنيم. با خودم و خداى خودم حرف مىزدم و اطرافم را نگاه مىكردم. آبهاى اطراف جاده ساكت و بىحركت بودند. سيم خاردارها، دور و برِ جاده، درهم برهم، روى هم ريخته بودند. از دور، نور شلّيك شدن خمپارهها و كاتيوشاها را به خوبى مىديدم.
همه جا و همه چيز، ساكتِ ساكت بودند. انگار عراقىها به خواب خرگوشى فرو رفته بودند. جاده باريك بود و دور و بَرَش پُر بود از جنازههاى عراقى. صداى بولدوزر، فضا را پُر كرده بود. هيچ جنبدهاى روى جاده ديده نمىشد.
برايم عجيب بود. هر وقت به سه راه مرگ نزديك مىشدم، غوغايى به پا بود. گلوله پشت گلوله بود و انفجار خمپاره، پشت انفجار. توى خودم بودم كه يك دفعه ديدم رسيدهام به سه راه مرگ. با اشاره حاجى، بولدوزر را كشيدم پشت دژ و از آن پياده شدم. بهنام، خسروان و حاجى كنار هم ايستاده بودند. آن شب يك بولدوزر آورده بوديم. جاى سختى بود. بايد كار طاقتفرسايى را انجام مىداديم. بيشتر از يك بولدوزر، وضعيت
خط را به هم مىريخت. يكى از شبهاى عمليات كربلاى پنج بود.
حاجى از جلو مىرفت و ما به دنبال او مىرفتيم. داخل كانال شديم. بچههاى بسيجى، آرام توى كانال نشسته بودند. وسط كانال، تعدادى شهيد به رديف گذاشته بودند. زير نورِ مهتاب، نگاهى به تك تك شهدا انداختم. حاجى با فرمانده خط صحبت كرد. قرار شد بچههاى بسيجى از اين سرِ كانال بروند آن طرفتر، تا ما كار را شروع كنيم. قرار بر اين شد كه اوّل، شهدا را ببرند. دلهره عجيبى داشتم. از آن وقتى كه پيكر شهدا را ديدم، ترس در دلم افتاد. زير چشمى به اجساد مطهّر شهدا نگاه مىكردم. از توى كانال، نگاهى به خطّ دشمن انداختم. دلم شور مىزد. چند تا تويوتا آوردند و شهدا را گذاشتند داخل آنها و بردند.
حدود يك ساعت معطّل شديم. بهنام و خسروان، گوشه كانال، زير چند الوار دراز كشيدند. ساعت يك بعد از نيمه شب بود. كنار خسروان نشسته بودم. او شوخ و خوش اخلاق بود. گاهى مزهاى مىانداخت و من و بهنام و حاجى مىخنديديم. مشغول صحبت بوديم كه فرمانده خط، حاجى را صدا كرد. لحظهاى گذشت. حاجى مرا صدا كرد. خسروان خندهاى كرد و گفت: «اگر رفتى آن بالا بالاها، داداش را فراموش نكن!».
هنوز حرفهاى خسروان تمام نشده بود كه بهنام گفت: «فكر مىكنم امشب خبرهايى بشود».
لرزهاى توى بدنم افتاد. من چنين حسّى را داشتم. رفتم پيش حاجى و گفتم: «حاجى جان! كارى داشتى؟».
حاجى گفت: «همه چيز آماده است. بولدوزر را روشن كن. نصف دژ را جاده مىكَنى و نصف ديگرش را خاكريز. مواظب خودت باش. درست، رو به رويت چند تا تير بار هست. اگر زيادى اذيّت كردند، از بولدوزر پياده شو. يا على دلاور!»
قدمهايم به كُندى پيش مىرفت. ماه همچنان توى آسمان مىرخشيد. ستارهها دور ماه، سو سو مىزدند. آبهاى دور و بر دژ، ترس عجيبى را به دل آدم مىانداخت. همه جا ساكت بود. دوست داشتم خمپارهاى كنارم منفجر شود تا اين سكوت مرگبار بشكند. آرام آرام به طرف بولدوزر رفتم. دور بولدوزر چرخى زدم و سوار شدم و كليد را چرخاندم. «بسم اللَّه» گفتم و شروع كردم. از بالاى بولدوزر، همه جا را مىديدم: خطّ مقدّم عراقىها، لولههاى تانك، و رفت و آمد ماشينهاى عراقى. لحظهها مرموز مىگذشتند. حدود ده متر از دژ را بريدم و جاده كردم. انگار تيربارچىهاى عراقى خوابشان برده بود. ده متر بريده شده را خاكريز كردم. كم كم احساس كردم حالم خوب نيست. چشمهايم سياهى مىرفت. بدنم مىلرزيد. اوّلين بارى بود كه بدون دليل، روى بولدوزر به اين حال افتاده بودم. بولدوزر را نگه داشتم. پياده شدم و كنار بولدوزر ايستادم. حاجى كه سرِ خاكريز دراز كشيده بود، بلند شد و آرام آرام آمد به طرفم. دستم را گذاشتم روى سرم. سرم گيج مىرفت. حاجى آمد كنارم. دستى زد به شانهام و گفت: «محسن! محسن! چيه؟ حالت خوب نيست؟».
يك لحظه احساس كردم ديگر چيزى نمىفهمم. مىخواستم گريه كنم. حاجى مرا گرفت در آغوشش و برد پيش بهنام و خسروان. بهنام رفت روى بولدوزر. حاجى، كمپوت گلابىاى را باز كرد
و به من گفت: «بخور! ضعف بدنت را گرفته».
كمى از آب كمپوت را خوردم. خسروان به شوخى گفت: «يك امشب دشمن دلش براى تو به رحم آمده، خودت پا زدى به بخت خودت!».
به سختى تبسّمى كردم. بقيه كمپوت را خوردم. حالم بهتر شد. بهنام مشغول كار بود. نيم ساعتى گذشت. با خسروان و حاجى مشغول گفتگو بوديم كه يك دفعه، خمپارهاى زوزه كنان خورد كنار بولدوزر بهنام. موجش بهنام را گرفت. تركش ريزى به بدنش خورد. بهنام را از بولدوزر آورديم پايين. حالم بهتر شده بود. سوار بولدوزر شدم و شروع كردم دژ را بِبُرم و جاده كنم. مشغول كار بودم كه صفى طولانى از بچههاى بسيجى از كنارم مىگذشتند و داخل كانال مىشدند. توى خودم بودم. گاهى نگاهى به بچههاى بسيجى مىكردم و برايشان دستى تكان مىدادم. مىخواستم بولدوزر را ببرم عقب تا خاكريز زدن را شروع كنم كه يك دفعه ديدم زمين و آسمان به لرزه افتاد و زلزله شد. آب و خاك خاكريز و سنگر، زير بارانى از گلوله گم شد. عراقىها پاتك كرده بودند. صدها تيربار با هم شروع كردند. دنيايى از دود و تركش، همه جا را پُر كرد. فرياد: «ياحسين! ياحسين!» به پا خاست. بولدوزر، ميان باران خمپاره گم شد. تا آمدم بولدوزر را بكشم پشت خاكريز، چند تا بسيجى جلوى چشمم پر پر شدند. رادياتور بولدوزر، سوراخ سوراخ شده بود. توى فكر بودم چه كار كنم كه ديدم حاجى، پايين بولدوزر فرياد مىزند: «محسن، بيا پايين!».
از بولدوزر پيادم شدم. هر ثانيه صدها بلكه هزارها گلوله دور و بَرِمان منفجر مىشد.خودم را رساندم زير چند الوارى كه روى كانال ريخته بودند. چند بسيجى آن جا شهيد شده بودند. جهنَّمى به پا شده بود. آتش سنگين دشمن، امان بچهها را بريده بود.
خسروان و بهنام و حاجى، خودشان را رساندند به من. داشتم به تويوتا نگاه مىكردم كه در يك لحظه، سه تير كاتيوشا، تويوتا را تكّه و پاره كردند. خسروان داد مىزد و مىگفت: «شيخ، دعايى بخوان!». ساعت سه شب بود. دهها گلوله خورده بود روى بولدوزر. دست و پايم مىلرزيد. ديگر حس نداشتم. فرياد زخمىها به آسمان مىرفت. دو دستى سرم را گرفته بودم و سوره «قدر» را مىخواندم. لحظهاى بلند شدم و نگاهى به خطّ دشمن كردم. ديدم تانكهاى عراقى به طرفمان مىآيند. بچهها تانكها را مىزدند و «اللَّه اكبر» مىگفتند. دنيا بود وآتش؛ خمپاره بود و كاليبر. دشمن تا صبح، روى بچهها آتش ريخت. هوا روشن شده بود. تيمّم كرديم و با پوتين، نشسته، نمازمان را خوانديم.
صبح، دشمن خط را شكست و حمله كرد. ديگر جاى ماندن نبود. از كنار خاكريز داشتيم مىگذشتيم كه بالگردى سرخ رنگ ما را هدف گرفت. شهادتين را خوانديم و خودمان را براى شهادت آماده كرديم. بالگرد، خودش را آرام آرام پايين مىكشيد تا ما را سوراخ سوراخ كند كه يك دفعه ديدم آسمان پُر از آتش شد؛ بالگرد بود. يكى از بچههاى دلاور بسيجى با آرپىجى آن را زد.
فرياد «اللَّه اكبر» بلند شد.اين بار هم از معركه جان سالم به در برديم. پاهايم پيش نمىرفت. هى مىخوردم زمين و بلند مىشدم. بهنام و خسروان از من قوىتر بودند. ديگر رمقى نداشتم. كنار تانك سوخته ايستاده بودم و چشمهايم سياهى مىرفت. كاليبر عراقىها مرا هدف گرفته بود. بهنام داد مىزد: «بيا! بيا!» مىگفتم: «نمىتوانم. شما برويد!».
بهنام دوان دوان آمد، دستم را گرفت و كشيد و برد. آن روز، چند كيلومتر پا برهنه دويديم تا رسيديم به سنگر.
وقتى دبير زبان به سبك عبدالباسط بخواند
محمدحسين ملكزاده
دوران تحصيل در مدرسه، عجب دوران با حالى است! همهاش اتّفاق و خاطره است؛ خاطراتى كه هيچ وقت از ياد آدم نمىرود. از شاگرد زرنگهاى ميز اوّلى گرفته تا لُژنشينان شلوغكار و پرماجراى ته كلاس؛ از بچه درس خوانهايى كه اگر نمره بيستشان 75 / 19 شود، مستقيماً راهى سىسىيو مىشوند، تا آنهايى كه با هزار نذر و نياز و التماس، هفتشان ده مىشود و با كسب نمرات ناپلئونى، زوركى قبول مىشوند، همه به نوعى خاطرات جالبى به ياد دارند؛ خاطراتى از همكلاسها و دبيران و معلّمان مهربان و دلسوز - كه معمولاً بچهها قدرشان را نمىدانند - و دبيرهاى سختگير و جدّى كه به بداخلاقى و حالگيرى متّهماند. خاطرات از باباى مدرسه و مدير و ناظم و مربّىهاى پرورشى هم كه جاى خودش را دارد. از همه جالبتر، بعضى دبيرهاى ورزشاند كه زنگهاى ورزش، فقط مىروند توى دفتر مىنشينند و چاى مىخورند. بچهها هم به جاى نرمش و ورزش، توى سرِ هم مىزنند! خلاصه كلامْ اين كه همه چيز مدرسه، جالب و به يادماندنى است. از ميز و نيمكت و تختهسياه آن گرفته تا آدمهايى كه آن جا كار مىكنند؛ امّا حيف كه تا آدم توى اين دوران قرار دارد، مثل ماهىِ توى آب، قدر آب را نمىداند، اما همين كه تمام شد، تازه دو ريالىاش مىافتد كه: «اى بابا! پسر، چه زود تموم شد. مِثِ برق گذشت. كاش بازم بچه مدرسهاى بوديم!...».
همه اينها را گفتم كه آخرش بگويم مىخواهم يك خاطره تعريف كنم؛ خاطرهاى از وقتى كه كلاس سوم دبيرستان بودم. يادم مىآيد دو سه سال تحصيلى را در دبيرستان مروى در خيابان ناصرخسرو در نزديكى بازار تهران گذراندم. تنها اين دبيرستان نبود كه نامش «مَروى» بود؛ بلكه به كلّ آن كوچهاى كه دبيرستان ما در آن قرار داشت و پُر از فروشندگان عرب زبان بود، مىگفتند: «كوچه مروى». دبيرستان ما تقريباً سرِ اين كوچه واقع شده بود و با فاصله نه چندان زيادى از دبيرستان ما مدرسه علميه مروى - كه از معروفترين و قديمىترين مدارس علميه تهران
به حساب مىآمد -، قرار داشت. در قسمت جلويى اين مدرسه، مسجد و نمازخانهاى بود كه مردم و مغازهدارها در آنجا نماز جماعت مىخواندند و پشت اين مسجد هم حياط مدرسه قرار داشت.
دور تا دور حياط هم به رسم منازل و عمارتهاى قديمى، حجرهها (اتاقها)و مَدرَسها (كلاسها) كنار هم چيده شده بودند كه طلبههاى مدرسه، در اين حجرهها زندگى مىكردند و هر روز صبحِ علىالطلوع، پاى درس اساتيدشان در مَدرَسهاى مختلف، حاضر مىشوند و درس و بحث، تا ظهر ادامه داشت. عصر و سرِشب را نيز به مطالعه و مباحثه اختصاص مىدادند و آنهايى هم كه از طرفى علاقهمند به حفظ قرآن بودند و از طرف ديگر، در طول روز فرصت اين كار را پيدا نكرده بودند، در اين ساعات، به تنهايى و يا به صورت دستهجمعى به حفظ قرآن مىپرداختند. بعضى طلبهها هم به طور مستمر، شبها پس از مقدارى خواب و استراحت، پيش از نماز صبح، براى خواندن نماز شب بلند مىشدند، وضو مىگرفتند و در حجره خودشان و يا در شبستان بزرگ انتهاى مدرسه، مشغول به عبادت و راز و نياز مىشدند و اُنسشان با خدا را روز به روز، بيش از پيش تعميق مىبخشيدند.
حال و هواى خاصّى بود. تا كسى آن اوضاع و احوال را نديده باشد، نمىتواند بفهمد كه چگونه بود. البته اين برنامهها ويژه مدرسه مروى نبود؛ بلكه در اكثر مدارس علميه كلّ كشور، وضع به همين منوال بود. منتها من چون بعضى وقتها در آن مدرسه مىماندم و از برنامهها و وضعيت آنجا آگاهى داشتم، بىآن كه خودم درست متوجّه شده باشم، جذب آن محيط شده بودم و با اين كه دانشآموز دبيرستانى بودم، رفت و آمد زيادى به آن مكان داشتم و تلاش مىكردم خودم را قاطى آدمهاى آن جا كنم تا يك جورهايى من هم از آنها شوم، به رنگ آنها درآيم و قدّ و قوارهام در حدّ و اندازههاى آنها جلوه كند. به همين خاطر، فكر كردم بهتر است روزها به طور مستمر در يكى از بحثهاى آنجا شركت كنم و اين مسئله، مساوى بود با اين كه هر روز به شكلى كه فقط خدا مىداند چه قدر سخت بود، از دبيرستان خارج شوم، بر سر كلاسهاى مدرسه حاضر نشوم و در عوض، به حوزه علميه مروى بروم و جامِ وجودم را از مباحثى كه در باب الهيّات و معارف اسلامى مطرح مىشد، لبريز نمايم. يا شايد بايد بگويم چون مىديدم كه آن جا باران دوستى خدا مىبارد، زير آن باران، چتر خود را بسته بودم تا حسابى خيسِ خيسِ عشق او شوم، كه به قول سهراب:
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت...
تازه آن وقتهايى را هم كه در دبيرستان مروى بودم، تمام فكر و ذكرم در مدرسه علميه مروى بود. به همين خاطر، خيلى در درسهاى عادى دبيرستان، موفّق نبودم، به ترتيبى كه وقتى دبيرى تصميم به برگزار نمودن امتحان كتبى يا شفاهى مىگرفت، دردِسر من هم شروع شده بود.
از جمله يادم مىآيد در يكى از روزها دبير درس زبان انگليسى - كه البته ايشان هر جلسه از دانشآموزان سؤال مىكرد و نمراتى براى آنها منظور مىنمود -، نام مرا صدا زد و از من خواست پاى تخته سياه بروم و به پرسشهايش پاسخ دهم. من هم كه در آن روز، مثل بسيارى از روزهاى ديگر، آمادگى و حوصله پاسخگويى به سؤالات درسهاى دبيرستانى را نداشتم، از وى خواستم تا در زمان ديگرى از من سؤال نمايد؛ ولى او قبول نكرد و اصرارهايم يكى پس از ديگرى با انكارهايش رو به رو شد. سرانجام، به هر شكلى كه بود، پاى تخته سياه رفتم و مشغول پاسخگويى شدم؛ امّا ناگفته پيداست كه پاسخهاى
من، به هيچ وجه مورد رضايت دبير زبان نبود.
پس از به صدا درآمدن زنگ تفريح، من هم به همراه ساير دانشآموزان، مشغول رفتن به طرف حياط مدرسه بودم كه ناگهان، صدايى از پشت سر، توجّه مرا به سوى خود جلب كرد: «آقاى ملكزاده! آقاى ملكزاده!».
پشت سرم را كه نگاه كردم، ديدم دبير انگليسىمان است. به سوى او رفتم و با حالت شرمندگى، سرِ خود را به زير انداختم و منتظر شنيدن سرزنشهاى او شدم و در همين حين نيز شروع به آمادهكردن جملاتى كردم تا به او بگويم چرا امروز براى پاسخگويى آماده نبودهام و اين كه إن شاء اللَّه، جلسه بعد جبران مىكنم و...، كه به من گفت: «شنيدهام هنر و ذوق خوبى دارى!».
ابتدا فكر كردم مىخواهد مرا مسخره كند؛ امّا او ادامه داد: «قرآن را مىگويم... يعنى قرائت قرآن را. در دفتر مدرسه مىگفتند كه روزهاى سهشنبه، پس از زنگ آخر، در نمازخانه دبيرستان، جلسه قرآن مفصّلى دارى و به دانشآموزان، تدريس قرآن مىكنى».
من كه هنوز از فضاى كلاس و فكر آبرو ريزى هنگام پاسخگويى به او خارج نشده بودم، گفتم: «بله آقا!؟ منظور شما را نمىفهمم!».
گفت: «من هم به قرائت قرآن، خيلى علاقه دارم و دوست دارم در كلاسهاى تو شركت كنم تا هرچه بيشتر با قرآن و تجويد و صوت و لحن آن، آشنا شوم».
گفتم: «خواهش مىكنم. اين چه حرفيه!».
گفت: «پس اشكالى ندارد بيايم؟».
گفتم: «نه خير آقا. خيلى هم خوشحال مىشوم. تشريف بياوريد!».
گفت: «پس، از تو مىخواهم با من مثل يك شاگرد عادى برخورد كنى و اشتباهاتم را در قرائت، به من گوشزد كنى».
من هم گفتم: «چَشم، هر طور شما بخواهيد!».
بعد هم از من خداحافظى كرد و رفت به سمت دفتر. من نيز كه بهتزده شده بودم، همان طور سرِ جايم خشكم زده بود و به اين موضوع فكر مىكردم كه سرانجام اين ماجرا به كجا خواهد انجاميد.
به هر حال، روز سهشنبه فرا رسيد و پس از تعطيلى مدرسه و برگزار شدن نماز جماعت ظهر و عصر در نمازخانه، جلسه قرآن برپا شد. من هم طبق معمول، ابتدا پس از چند كلمهاى صحبت، آياتى از قرآن را خواندم و سپس از حاضران در جلسه خواستم تا هر كدام، چند آيهاى از قرآن را تلاوت كنند. خودم هم پس از هر قرائت، نكاتى را به عنوان راهنمايى و اشكالگيرى از قرائتهايشان بيان مىكردم.
هنوز يكى دو نفر نخوانده بودند كه سر و كلّه دبير زبان پيدا شد و بدون هيچ حرف و صحبتى، در بين اعضاى جلسه، پشت يكى از رَحلهاى قرآن جاى گرفت و مشغول گوشدادن به آياتى كه دانشآموزان قرائت مىكردند شد، تا بالاخره نوبت به خود او رسيد. ضمن خوشامدگويى، از او خواستم كه در صورت تمايل، آياتى را قرائت كند؛ امّا از آنجا كه تصوّر مىكردم تسلّط كافى بر قرائت قرآن نداشته باشد و بدين جهت، خواندن قرآن برايش كارى سخت و دشوار باشد، خيلى به او اصرار نكردم كه خداى ناكرده در فشار و محذور قرار بگيرد. امّا او به سرعت و با خوشحالى تقاضاى مرا براى قرائت پذيرفت و شروع به
خواندن قرآن كرد، وليكن برخلاف تصوّر من، آن دبير زبان، طورى قرآن را به سبك استاد عبدالباسط مىخواند كه گويى يك استاد مسلّم فن قرائت قرآن كريم، مشغول تلاوت است. نفسها در سينهها حبس شده بود. برق شادى در چشم دانشآموزان ديده مىشد. همه با تعجّب به هم نگاه مىكردند و من هم كه دست و پاى خودم را گُم كرده بودم، ناخودآگاه، در پايان هر قسمتى كه مىخواند، با لبخند و با حالتى شوقآميز، كلمات و جملاتى را كه معمولاً در هنگام تلاوت قرآن قاريانِ مسلّط و براى تشويق و تحسين آنها به كار مىبرند، بر لب جارى مىكردم.
پس از پايان قرائت، سرش را پايين انداخت و منتظر غلطگيرى من شد؛ امّا من پاكْ گيج شده بودم و نمىدانستم بايد چه بگويم؛ ولى براى اينكه ناراحت نشود و طبق قولى كه به او داده بودم، پس از تحسين وى و بيان گوشهاى از احساسات و شور و شَعَفم نسبت به تسلّط او بر قرائت قرآن، چند نكتهاى را يادآور شدم.
امّا از آن به بعد، جلسه قرآن ما حال و هواى ديگرى پيدا كرد. انگارى هم من و هم بچههاى جلسه، جان تازهاى گرفته بوديم و از آن جا كه خبر حضور دبير زبان و قرائت زيباى او در جلسه قرآن، دهان به دهان در مدرسه پيچيده بود، تعداد شركتكنندگان در جلسه قرآن، هفته به هفته افزايش چشمگيرى مىيافت و علاوه بر حضور فعّال و پرشور دانشآموزان، ديگر مربّيان و مسئولان دبيرستان هم در جلسه حاضر مىشدند و در كنار بچّههاى جلسه، پشت رحلها مىنشستند و قرآن مىخواندند.
پس از مدّتى هم درِ دبيرستان را باز مىگذاشتند تا هر كسى از اطراف دبيرستان (مردم و طلبههاى مدرسه علميه مروى) كه خواست، بتواند در جلسه حضور يابد كه اتّفاقاً اين كار نيز با استقبال خوبى مواجه شد.
جالبْ آن كه پس از اين رويداد، رابطه من با دبير زبان، روز به روز بهتر شد و به تبعِ آن، در درس زبان انگليسى نيز پيشرفت بسيار خوب و سريعى داشتم.
و امّا آن چيزى كه در كلّ اين ماجرا خيلى براى من مهم بود، اين بود كه باران دوستى و انس با خدا، هر جايى كه ما بخواهيم، مىتواند ببارد و هركسى به نسبت علاقه و عشقش به خدا مىتواند با او مأنوس و مرتبط باشد؛ از طلبه مدرسه مروى گرفته تا دبير سختگير زبان!